تبليغاتX
ترکمورونو
تبليغات
پيام مديريت وبلاگ : با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، به اين وبلاگ خوش آمديد . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وبلاگ ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما در بهتر شدن كيفيت مطالب وبلاگ ياري رسانيد .

سوخو Su-27 Flanker، برترین جنگنده جنگ سرد؟


هواپیمای سوخو Su-27 فلانکر همیشه یکی از بحث برانگیز ترین و مورد توجه ترین هواپیماهای جنگنده بوده است. وقتی به بررسی هواپیماهای ساخت شوروی سابق می پردازیم، اغلب به کلمه «فلانکر» در کنار کلماتی چون «بهترین» و «برترین» بر می خوریم. این تصور که بهترین هواپیمای ساخته شده در شوروی هواپیمای سوخو Su-27 فلانکر بوده است به خوبی در اذهان عموم جای گرفته است. در همین حال بسیاری دیگر بر این عقیده اند که جنگنده ای که برای مقابله با با F-15 یا F-16 ساخته شده بود نه سوخو Su-27 و نه MiG-31، بلکه میگ MiG-29 بوده است. خواه یا ناخواه در مقالاتی که در مورد این دو هواپیما یعنی فلانکر و فولکروم نوشته می شود، مقایسه ای ذهنی بین این دو توسط خواننده صورت می گیرد. هدف این مطلب بررسی توانایی ها، نقاط قوت و نقاط ضعف دو هواپیمای مذکور است:


نقاط قوت سوخو Su-27:

1- بقاپذیری بالا در میدان نبرد

2- حمل مهمات سنگین، شامل موشک های R-27R-1, R-27R-2, R-27ET/T/ER

3- رادارهای نسبتاً قدرتمند با حسگر هایی دقیق

4- قدرت مانورپذیری بسیار بالا

 

نقاط ضعف میگ MiG-29:

1- برد نسبتاً بسیار محدود و کم

2- حمل تنها دو فروند موشک R-27 برای ماموریت های رهگیری

3- تکیه بسیار بر کنترلرها و رادارها و تجهیزات زمینی

4- قدرت پردازش و جنگ الکترونیک بسیار ضعیف


اگر شخصی به نکات بالا به صورت کاملاً بسته نگاه کند و یک جانبه قضاوت کند، شاید سوخو Su-27 را کاملاً نسبت به MiG-29 برتر بداند. اما یک نگاه دقیق تر و بررسی موشکافانه تری می تواند حقایق بیشتری را برای ما آشکار کند، چرا که این ویژگی های عمومی که شاید در مقالات مختلف برای هواپیماهای گوناگون ذکر شوند، در عمل محدودتر می نمایند. با هم به بررسی مفصل تر هر دوی این جنگنده های برتر دوران جنگ سرد می پردازیم. از ابتدا باید گفت که برد نسبتاً زیاد یکی از خصوصیات بارز Su-27 است و هیچ شکی در آن نیست، اما با هر نقطه قوتی، مطمئناً نکته ضعفی هم وجود دارد. یکی از این نکات ضعف که شاید در کمتر جایی بدان اشاره شده باشد جریمه ای است که فلانکر در قبال حمل سوخت بیشتر باید بپردازد. سوخو Su-27 هیچ گاه قادر نیست در زمانی که مخازن سوخت این هواپیما با بیش از 60% کل تانک های سوخت پر شده باشد به قدرت مانورپذیری، حداکثر زاویه حمله و حداکثر میزان تحمل شتاب جی که MiG-29 از آن برخوردار است برسد. با در نظر داشتن چنین محدودیتی می توان گفت که در ماموریت هایی که به قطع در آن ها مانورهای زیادی انجام خواهد شد از نظر برد دو هواپیمای سوخو و میگ در یک حد هستند. با 60% سوخت سوخو Su-27 با پروفیل پروازی شامل سرعت 0.8 ماخ و ارتفاع 13000 متری می تواند حداکثر بردی برابر با 1800 کیلومتر داشته باشد. اگر چه میگ MiG-29 به حتم هواپیمایی بسیار محدود از نظر برد است، اما این محدودیت در مدل هایی مانند فولکروم C یا همان MiG-29SMT نسبتاً از بین می رود. هواپیمای میگ MiG-29SMT دارای مخازن سوخت اضافه ای در قسمت های طرفین بالای بدنه است که آن را به فولکروم کوهان دار هم مشهور کرده است. این قسمت های کوهان مانند علاوه بر تانک های اضافه سوخت شامل سیستم های ضدعمل الکترونیک اضافی نیز هستند که علاوه بر جبران برد محدود، قابلیت های جدیدی از نظر جنگ الکترونیک نیز به MiG-29 می دهند.


هواپیمای سوخو Su-27 در حال حمل موشک چهار موشک آلامو


با اینکه فولکروم مسئله محدودیت برد را دارد، اما باید به این نکته هم توجه شود که MiG-29 هواپیمایی است که صرفاً برای مقاصد برتری هوایی در میدان نبرد و البته ماموریت های دفاع هوایی ساخته شده است نه ماموریت های گشت هوایی طولانی. MiG-29 سوخت کمتری حمل می کند، اما در عوض از نظر اندازه بسیار کوچکتر از Su-27 است و همین تشخیص این هواپیما را از فواصل دورتر برای هواپیماهای جنگنده دشمن مشکلتر می کند. همه این حقایق دست به دست هم می دهند تا باور کنیم که میگ MiG-29 هم آن چنان جنگنده بدی نیست. میگ MiG-29A با حمل یک تانک سوخت مرکزی در زیر بدنه به 400 کیلوگرم سوخت برای استارت آپ و تاکسی در باند و تیک آف، 500 کیلوگرم سوخت برای درگیری با در نظر گرفتن یک دقیقه استفاده از پس سوز و 1000 کیلوگرم سوخت رزرو برای بازگشت نیاز دارد. با تمام این اوصاف هنوز هم 2500 کیلوگرم سوخت باقی می ماند که فولکروم را قادر می سازد که به راحتی مسیری 408 ناتیکال مایلی را در سرعت 0.8 ماخ و ارتفاع 13000 متری زمین طی کند. همین برد برای میگ 29 کافی است تا از پایگاه هایی در آلمان شرقی به راحتی به جنوب انگلستان برسد. در بهینه ترین شرایط حداکثر برد میگ MiG-29 به 1450 کیلومتر می رسد. با حمل یک مخزن سوخت خارجی، این میزان به 2090 کیلومتر افزایش می یابد که از برد سوخو Su-27 در حالت 60% مخازن سوخت پر، بیشتر است. اگر چه همیشه مخازن سوخت خارجی قبل از مخازن سوخت داخلی خالی شده و سپس از هواپیما جدا می شوند، اما همین مدت زمان حمل مخازن سوخت خارجی نیز مشکلاتی برای مانورپذیری کافی MiG-29 به وجود می آورد که البته قابل چشم پوشی است. البته به نظر می رسد که برنامه معمول روسی ها برای پرواز دادن Su-27 پر کردن مخازن سوخت با بیش از 60% سوخت بوده است، البته به میزانی که تا زمان رسیدن به ارتفاع عملیاتی، میزان سوخت داخل مخازن به همان 60% درصد قبل رسیده باشد.


یک فروند Su-27 از اولین نمونه های تولید شده برای نیروی هوایی


از نقطه نظر مانورپذیری، هر دوی این جنگنده ها، یعنی فلانکر و فولکروم از بهترین های عصر خودشان بوده اند و در حال حاضر هم هستند. MiG-29 بنا بر عقیده بسیاری لایق یدک کشیدن عنوان «مانورپذیرترین جنگنده جهان» است. میگ MiG-29 برای مانورپذیری فوق العاده در سرعت های پایین طراحی شده است و این مسئله را خلبانان هواپیمای F-16 نیز تصدیق می کنند. بسیاری از آنان اذعان می دارند که با این که هواپیمایشان از میگ سبک تر است و بنا به ابعاد ظاهری اش باید مانورپذیر تر از میگ باشد، اما ظاهراً این طور نیست و در سرعت های پایین تر از 800 کیلومتر بر ساعت، MiG-29 کاملاً برتر است. این مانورپذیری زیاد به خلبان میگ این امکان را می دهد که به راحتی دماغه هواپیمای خود را متوجه هر نقطه ای در محدوده دید هواپیما بنماید. ارتباط بین سیستم کلاه هدف گیری خلبان یا HMS با موشک های نزدیک برد R-73 از میگ MiG-29 حریفی کاملاً قدر و خطری بالقوه برای دشمنان می سازد.


هواپیمای میگ MiG-29 نیروی هوایی آلمان-لوفت وافه- در حال حمل دو فروند موشک آلامو


از سوی دیگر، Su-27 نمی تواند هنگامی که مخازن سوخت آن با بیش از 60% سوخت پر است قابلیت های خود را کاملاً نشان دهد. بنابراین در ماموریت های طولانی نباید تا زمانی که 40% سوخت هواپیما مصرف نشده است روی توانایی های قابل ملاحظه ی فلانکر حساب کرد. نکته فنی پنهان که پشت این قضیه نهفته است در این است که هنگامی که 40% سوخت مصرف می شود، تانک سوخت شماره یک که پشت سر خلبان جای گرفته است و تانک های سوخت شماره چهار که در بال ها قرار گرفته اند، خالی می شوند. تانک سوخت شماره یک در هنگام پر بودن اثر عکسی روی مرکز ثقل هواپیما دارد و این مرکز را به سمت جلوی هواپیما متمایل کرده و از قابلیت های مانوری هواپیما می کاهد. هنگامی که این تانک سوخت خالی می شود، به دلیل تعادل دگرباره مرکز ثقل هواپیما مانورپذیری به صورتی باورنکردنی افزایش می یابد. بنابراین وقتی پای ماموریت های طولانی در میان است، می بایست تخمین های بسیار دقیقی توسط برنامه ریزان ماموریت صورت گیرد تا مشکلی از جهت عملکردی برای هواپیما پیش نیاید. شاید این پیشبینی ها در تمرینات بسیار ساده باشد، اما در شرایط واقعی نبرد تا مرز غیر ممکن هم پیش می رود. بدین معنی که در صورت یک درگیری پیش بینی نشده، خلبان راهی به جز خلاصی از میزان سوخت اضافی ندارد. رها کردن موشک های دوربرد BVR که محدودیت های آیرودینامیکی و وزنی بسیاری را بر هواپیما تحمیل می کنند در چنین مواقعی بهترین راه ممکن به نظر می رسد. پس می توان نتیجه گرفت که تا زمانی که فلانکر تا وزن مشخصی سبک نشده است، حسابی روی مانورپذیری بی نظیر آن نمی توان کرد، البته نباید از این نکته هم چشم پوشید که فلانکر از یک سیستم FBW یا پرواز با سیم آنالوگ هم بهره می برد که میگ MiG-29 فاقد آن است.


ترمز هوایی هواپیمای Su-27 که در حالت مسلح قرار داده شده است


در قابلیت هدف گیری از فواصل مافوق دید بصری یا Beyond Visual Range باید گفت که هر دو هواپیما از یک نوع موشک آن هم موشک R-27 یا همان AA-10 Alamo استفاده می کنند. اما تفاوت در این جاست که سوخو Su-27 می تواند تا ده فروند از این موشک را در یک سورتی پرواز حمل نماید، در حالی که میگ MiG-29 تنها قادر به حمل دو فروند از این موشک هاست. اگرچه به وضوح معلوم است که از نظر تسلیحات قابل حمل Su-27 به میزان زیادی بر MiG-29 برتری دارد، اما همیشه ممکن است که این سوال به ذهنتان بیاید که آیا واقعاً هنوز هم دوران نبرد هایی که تعداد زیادی هواپیما در آسمان به نبرد تن به تن می پرداختند و قدرت آتش یکی از عوامل مهم در پیروزی بود به سر نیامده است؟ در جواب این سوال باید گفت که در نبرد های جدید، هواپیماها زمان چندانی برای درگیری در اختیار ندارند و البته تعداد هواپیماهای موجود در آسمان در نبرد نیز بسیار کمتر و محدود تر از گذشته است. نبرد های هوایی امروز همیشه با ویژگی هایی چون سرعت بالا در نبرد و مدت زمان کم درگیری شناخته می شوند. در یک چنین درگیری هایی، همیشه نخستین ضربه نقش اساسی را ایفا می کند: پس باید اولین ضربه را زد و محکم هم زد. پس از نخستین رویارویی، هر یک از خلبانان دو طرف سعی در دور شدن از محل نبرد برای جلوگیری از غافل گیر شدن توسط هواپیماهای دیگر دشمن دارند. رادارهای N-001 و N-019 از جمله رادارهایی هستند که دارای آرایه اسکن مکانیکی هستند، بدین معنی که این رادارها در یک زمان قادر به درگیری با بیش از یک هدف نیستند. در جنگ های امروزی احتمال اینکه یک هواپیمای جنگنده تنها به یک هدف حمله کرده و سپس به پایگاه بازگردد در حدود 95% است، یعنی تنها 5% احتمال دارد هواپیما با هدفی ثانویه درگیر شود. پس آیا واقعاً حمل شش تا ده موشک دوربرد BVR آن چنان که به نظر می رسد، لازم است؟ بنابراین برتری Su-27 در این مورد که تنها بر حمل تعداد بیشتر موشک های BVR استوار است زیر سوال می رود. شاید به همین دلیل باشد که هیچ وقت فلانکر ها با تعداد زیادی موشک های R-27 لود نمی شوند و اکثراً ترکیبی از موشک های BVR و موشک های کوتاه برد مادون قرمز IR روی هواپیمای Su-27 نصب می شوند چرا که سنگین کردن بی مورد هواپیمای جنگنده با موشک هایی که شاید اکثراً بلا استفاده بمانند صحیح نیست و جز مصرف سوخت بیشتر نتیجه دیگری برای جنگنده در بر ندارد.


هواپیمای میگ MiG-29 در نمایی زیبا از غروب آفتاب


موشک های R-27E/ET دارای سیستم هدایت مادون قرمز هستند و طول موج هایی را که اگزوز موتور هواپیماها منتشر می کنند دنبال می نمایند. به همین دلیل این موشک ها را جز موشک های «شلیک کن و فراموش کن» به شمار می آورند، چرا که پس از شلیک، دیگر موشک نیازی به هدایت از سوی هواپیما ندارد و خود می تواند مسیر خود را بیابد. یکی از نقص های عمده ای که موشک های R-27 در مدل هدایت مادون قرمز دارند این است که این مدل از موشک ها قابلیت ایجاد خط اطلاعات یا دیتالینک با هواپیمای مادر را ندارند. در نتیجه تنها هنگامی که رادار نسبتاً کوتاه برد مادون قرمز موشک روی هواپیمای دشمن قفل شده باشد موشک می تواند شلیک شود، و این خود علی رغم قدرت بالای موتورهای موشک و طراحی آیرودینامیکی جالب آن، برد موشک را بسیار کم می کند. در موشک های هدایت راداری، نیازی به قفل رادار موشک روی هواپیمای دشمن نیست، بلکه رادار به مراتب قدرتمند تر هواپیما روی جنگنده دشمن فقل نموده و موشک را تا نزدیکی هواپیمای دشمن هدایت می کند و پس از آن رادار خود موشک فعال شده و به مسیر ادامه می دهد. اما در مدل هدایت مادون قرمز، هدف گیری به این صورت نیست و خود رادار موشک باید بتواند از عهده قفل روی هدف بر بیاید.


نمونه اولیه Su-27S با نام T-10S


در نبرد های هوایی بسیار نزدیک که هواپیمای ما در موقعیت بسیار خوبی در پشت دشمن قرار گرفته است، بهترین گزینه برای حمله موشک های مادون قرمز هستند چرا که در یک چنین شرایطی امواج مادون قرمز متساعد شده از اگزوز هواپیمای دشمن بسیار پر قدرت تر از امواج راداری هستند و موشک های IR در یک چنین شرایطی بسیار موثر تر هستند. پس می توان به راحتی نتیجه گرفت که در شرایط واقعی نبرد، ترکیبی از دو شیوه مختلف حمله، یعنی موشک های هدایت راداری و موشک های هدایت مادون قرمز می تواند بسیار به نفع باشد. MiG-29 طبیعتاً دارای یک چنین ترکیب تسلیحاتی است و می تواند بدون هیچ مشکلی این دو دسته از تسلیحات را حمل نماید در حالی که تسلیح Su-27 با یک چنین ترکیب تسلیحاتی نیازمند برنامه ریزی دقیق ماموریت است. به عبارت دیگر MiG-29 در هر شرایطی برای درگیری آماده است، در حالی که درگیری Su-27 باید از قبل پیش بینی شده باشد. در صورت پیش آمدن هر گونه درگیری پیش بینی نشده و اتفاقی، ممکن است فلانکر با مشکلات جدی مواجه شود و اگر حریف کمی گردن کلفت تر باشد، شاید دیگر کاری از دست Su-27 بر نیاید.


سمت راست، کاکپیت MiG-29SMT، سمت چپ، کاکپیت Su-27


MiG-29 می تواند تا دو موشک R-27 را حمل کند، اما مشکل اینجاست که دو موشک BVR می بایست در صورت درگیری BVR هر دو باهم و به سمت یک هدف شلیک شوند، چرا که در غیر اینصورت اگر فقط یک موشک شلیک شود، موشک دیگر در زیر بال دیگر سنگینی کرده و مشکل عدم بالانس در بال ها به وجود می آید؛ علی رغم اینکه تا حدودی قابل حل است، اما همین عدم بالانس به میزان زیادی از قابلیت های مانوری هواپیما می کاهد. برای مثال حداکثر زاویه حمله از 24 درجه تا 15 درجه کاهش می یابد که به طور کاملاً محسوس در مانورپذیری هواپیما موثر است. روی کاغذ، Su-27 در وضعیت بهتری قرار دارد، چرا که می تواند تا سه هدف را به طور همزمان شناسایی کرده و با آن ها درگیر شود، البته در شرایطی که هر هدف را با یک جفت موشک R-27 هدف قرار دهد. همه اینها در شرایطی درست است که دشمن آن قدر مهربان باشد که منتظر بماند تا ما به راحتی بتوانیم او را هدف قرار دهیم. در شرایط جنگ واقعی، دشمن یا در حال درگیری است و به ما نزدیک می شود که او را در شرایط خوبی برای شلیک موشک هایش قرار می دهد؛ یا اینکه در حال دور شدن از منطقه نبرد و خارج شدن از برد موشک و رادار ماست که هدف گیری را برای ما مشکل می سازد. از سوی دیگر MiG-29 از فاصله دور می تواند به راحتی جفت موشک R-27 را به هدف شلیک کرده و به مدد موشک های هدایت مادون قرمز و مانورپذیری عالی به سرعت برای یک درگیری نزدیک نیز آماده شود در حالی که هیچ مشکلی هم از جهت آن 60% سوخت که در فلانکر وجود دارد نخواهد داشت.


هواپیمای MiG-29 در حال تاکسی روی باند


از بعد رادار، هواپیمای سوخو Su-27 مجهز به رادار N-01 با برد تشخیص اهدافی با حداقل 3 متر مربع سطح مقطع از فاصله 80 تا 100 کیلومتری است. این رادار قادر است تا 40 کیلومتر پشت سر هواپیما را هم اسکن نماید. MiG-29 نیز مجهز به رادار N-019 است که قادر است شعاع 75 تا 85 کیلومتری جلوی هواپیما را اسکن کرده و در فاصله 35 کیلومتری پشت هواپیما نیز به جستجو بپردازد. هر دوی این سیستم های راداری قادرند تا ده هدف را به صورت همزمان شناسایی کرده و با یکی از این اهداف به درگیری بپردازند. طول موج هر دو برابر با 3 سانتیمتر است، محدوده آزیموت رادار N-001 برابر با 60+- و رادار N-019 برابر با 67+- می باشد. اگر چه رادار N-001 که در Su-27 نصب شده است از نظر برد راداری بر رادار اسلات بک میگ MiG-29 برتری دارد، اما باید از این نکته هم باخبر بود که هر دو رادار در 70% قطعات مشابه هستند و هر دو از یک پردازنده با قدرت پردازش 170000 عمل در ثانیه استفاده می کنند. با این اوصاف، همانطوری که می بینیم توانایی درگیری و شناسایی اهداف هر دو رادار نیز تقریباً مشابه است، برتری برد ده یا بیست کیلومتری رادار فلانکر شاید آن چنان هم پراهمیت نباشد. در زمان طراحی سوخو Su-27 با کد اولیه T-10 برنامه های گسترده ای برای طراحی و ساخت راداری بسیار پیشرفته تدارک دیده شده بود، اما با توجه به ضعف فراوان شوروی سابق و کلاً کشورهای بلوک شرق در ساخت تجهیزات الکترونیکی-نقطه مقابل کشورهای غربی- این رادار ساخته نشد و تنها مدل بسیار ساده تر آن یعنی N-001 به کار گرفته شد.


هواپیمای MiG-29UB در آشیانه

هواپیمای Su-27 متعلق به نیروی هوایی روسیه


از نظر اتکا بر کنترلرهای رهگیری زمینی باید گفت که یکی از ویژگی های قدیمی هواپیماهای شوروی سابق به همان دلیل ضعف تکنولوژیکی در ساخت قطعات الکترونیکی همان اتکای بیش از حد به رادارها و مراجع زمینی است، یعنی نقطه ضعفی که همیشه غرب روی آن دست گذاشته است. این شیوه هدایت هواپیما همیشه مورد انتقاد شدید بود، چرا که بر اساس این سیاست که در دوران جنگ سرد به اوج خود رسیده بود، خلبان بسیار محدود بود و مجبور بود برای انجام کوچکترین کاری خارج از برنامه متوسل به کنترلر های زمینی شود. البته خود غربی ها و به خصوص آمریکاییها چندان هواپیماهای مستقلی نساخته بودند، چرا که هواپیماهای آنها نیز از نسخه هوابرد (!) پایگاههای زمینی استفاده می کرد و به زبان ساده تر نام آن ها را آواکس AWACS گذاشته بود. تنها فرق این پایگاه این بود که هواپیماهای آواکس سیار بودند و به دلیل استفاده از آن ها در ارتفاعات به راحتی حریم هوایی بسیار گسترده ای را پوشش می دادند. در حقیقت با ورود Su-27 و MiG-29 به خدمت، عصر تازه ای در هوانوردی نظامی شوروی به وجود آمد. اگر چه توانایی های راداری این هواپیماها بازهم به حدی نبود که بتوانند از عهده انجام کامل یک ماموریت بدون هدایت زمینی بر بیایند، اما بازهم همین نقطه فصل جدیدی در جنگ های مدرن شوروی بود. با اینکه میل طراحان بیشتر به سمت استقلال هواپیماها از پایگاه های زمینی کشیده شده بود، اما باز هم هواپیمای MiG-29 یک هواپیمای وابسته به پایگاه های زمینی یا GCI Dependent نامیده می شود. صرف نظر از اینکه با چه هواپیمایی پرواز انجام شود، خلبانان روسی یاد گرفته اند که اگر چه رادارهای قدرتمندی داشته باشند، اما تا زمانی که از کنترلرهای زمینی خبری مبنی بر وجود دشمن به آن ها نرسیده است رادار خود را روشن نکنند. البته با تمام این شرایط هنوز هم خلبانان قادرند که در شرایط کاملاً اضطراری حداقل از موقعیت مذبور بتوانند خلاصی یابند، اما در شرایط عادی 99% تصمیمات به عهده پایگاه فرماندهی زمینی است.


هواپیمای Su-27 در معیت یک فروند An-224!


با توجه به نکاتی که در این مطلب ذکر شد، می توان به این نتیجه رسید که MiG-29 هواپیمایی است که واقعاً برای نبردهای حقیقی ساخته شده است. از فاصله دور قادر است هواپیمای دشمن را با یک جفت موشک دوربرد آلامو مورد هدف قرار دهد، در فرض تقریباً محال اگر هیچ یک از موشک ها نتوانستند به هدف اصابت کنند، هنوز هم میگ MiG-29 قادر است با تکیه بر قدرت مانورپذیری بی نظیرش تدارک یک حمله دیگر، اینبار از فاصله نزدیک را ببیند که قریب به یقین می توانیم فولکروم را در یک چنین مبارزه ای پیروز بدانیم. از سوی دیگر، Su-27 بیشتر به یک سایت پدافند موشک های زمین به هوا شباهت دارد تا یک جنگنده رهگیر واقعی، خصوصاً که توانایی حمل تعداد زیادی موشک های دوربرد آلامو این شباهت را بیش از پیش کرده است. نخستین نمونه های فلانکر که با نام T-10S در سال 1978 ساخته شد از مشکلات بسیاری رنج می برد. با این حال با انجام اصلاحاتی تولید نمونه اصلی به سال 1984 موکول شد، اما بازهم مسائلی که گریبانگیر گروه طراحی و البته خود هواپیما شده بود مانع از آن گردید که هواپیما بتواند به موقع به خدمت در آید. از عمده ترین مشکلاتی که فلانکر با آن دست و پنجه نرم می کرد مشکل قطعات اویونیکی بود که تا سال 1990 که چند صد فروند Su-27 به خدمت در آمدند هنوز هم به طور کامل حل نشده بود. از سوی دیگر بر خلاف فلانکر، MiG-29 روند طراحی بسیار هموار تری را پشت سر گذاشت و تقریباً بدون مشکل جدی وارد خدمت گردید. شوروی در زمان جنگ سرد و به خصوص دهه 70 خواهان ورود به خدمت جنگنده جدیدی بود که بتواند از پس هواپیماهای پیشرفته غرب مانند F-15 و F-14 بر بیاید، اما با نتایج مایوس کننده ای که مدل های اولیه Su-27 به بار آورد، ظاهراً میگ MiG-29 بسیار موفق تر بود. همانطوری که بعدها هم دیدیم Su-27 تا زمان پایان جنگ سرد، یعنی سال های ابتدایی دهه 90 هنوز هم نتوانسته بود آن چنان که باید و شاید نیازهای نیروی هوایی شوروی را برطرف نماید. با همه ضعف هایی که Su-27 از آن رنج می برد، هواپیماهای مشهوری که از Su-27 مشتق شده اند و به خانواده فلانکر مشهورند، مثل هواپیماهای Su-30/33/34/37 هواپیماهای به نسبت موفقی از کار در آمدند.

 


نوع مطلب :
نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |

سوخو Su-27 Flanker، برترین جنگنده جنگ سرد؟


هواپیمای سوخو Su-27 فلانکر همیشه یکی از بحث برانگیز ترین و مورد توجه ترین هواپیماهای جنگنده بوده است. وقتی به بررسی هواپیماهای ساخت شوروی سابق می پردازیم، اغلب به کلمه «فلانکر» در کنار کلماتی چون «بهترین» و «برترین» بر می خوریم. این تصور که بهترین هواپیمای ساخته شده در شوروی هواپیمای سوخو Su-27 فلانکر بوده است به خوبی در اذهان عموم جای گرفته است. در همین حال بسیاری دیگر بر این عقیده اند که جنگنده ای که برای مقابله با با F-15 یا F-16 ساخته شده بود نه سوخو Su-27 و نه MiG-31، بلکه میگ MiG-29 بوده است. خواه یا ناخواه در مقالاتی که در مورد این دو هواپیما یعنی فلانکر و فولکروم نوشته می شود، مقایسه ای ذهنی بین این دو توسط خواننده صورت می گیرد. هدف این مطلب بررسی توانایی ها، نقاط قوت و نقاط ضعف دو هواپیمای مذکور است:


نقاط قوت سوخو Su-27:

1- بقاپذیری بالا در میدان نبرد

2- حمل مهمات سنگین، شامل موشک های R-27R-1, R-27R-2, R-27ET/T/ER

3- رادارهای نسبتاً قدرتمند با حسگر هایی دقیق

4- قدرت مانورپذیری بسیار بالا

 

نقاط ضعف میگ MiG-29:

1- برد نسبتاً بسیار محدود و کم

2- حمل تنها دو فروند موشک R-27 برای ماموریت های رهگیری

3- تکیه بسیار بر کنترلرها و رادارها و تجهیزات زمینی

4- قدرت پردازش و جنگ الکترونیک بسیار ضعیف


اگر شخصی به نکات بالا به صورت کاملاً بسته نگاه کند و یک جانبه قضاوت کند، شاید سوخو Su-27 را کاملاً نسبت به MiG-29 برتر بداند. اما یک نگاه دقیق تر و بررسی موشکافانه تری می تواند حقایق بیشتری را برای ما آشکار کند، چرا که این ویژگی های عمومی که شاید در مقالات مختلف برای هواپیماهای گوناگون ذکر شوند، در عمل محدودتر می نمایند. با هم به بررسی مفصل تر هر دوی این جنگنده های برتر دوران جنگ سرد می پردازیم. از ابتدا باید گفت که برد نسبتاً زیاد یکی از خصوصیات بارز Su-27 است و هیچ شکی در آن نیست، اما با هر نقطه قوتی، مطمئناً نکته ضعفی هم وجود دارد. یکی از این نکات ضعف که شاید در کمتر جایی بدان اشاره شده باشد جریمه ای است که فلانکر در قبال حمل سوخت بیشتر باید بپردازد. سوخو Su-27 هیچ گاه قادر نیست در زمانی که مخازن سوخت این هواپیما با بیش از 60% کل تانک های سوخت پر شده باشد به قدرت مانورپذیری، حداکثر زاویه حمله و حداکثر میزان تحمل شتاب جی که MiG-29 از آن برخوردار است برسد. با در نظر داشتن چنین محدودیتی می توان گفت که در ماموریت هایی که به قطع در آن ها مانورهای زیادی انجام خواهد شد از نظر برد دو هواپیمای سوخو و میگ در یک حد هستند. با 60% سوخت سوخو Su-27 با پروفیل پروازی شامل سرعت 0.8 ماخ و ارتفاع 13000 متری می تواند حداکثر بردی برابر با 1800 کیلومتر داشته باشد. اگر چه میگ MiG-29 به حتم هواپیمایی بسیار محدود از نظر برد است، اما این محدودیت در مدل هایی مانند فولکروم C یا همان MiG-29SMT نسبتاً از بین می رود. هواپیمای میگ MiG-29SMT دارای مخازن سوخت اضافه ای در قسمت های طرفین بالای بدنه است که آن را به فولکروم کوهان دار هم مشهور کرده است. این قسمت های کوهان مانند علاوه بر تانک های اضافه سوخت شامل سیستم های ضدعمل الکترونیک اضافی نیز هستند که علاوه بر جبران برد محدود، قابلیت های جدیدی از نظر جنگ الکترونیک نیز به MiG-29 می دهند.


هواپیمای سوخو Su-27 در حال حمل موشک چهار موشک آلامو


با اینکه فولکروم مسئله محدودیت برد را دارد، اما باید به این نکته هم توجه شود که MiG-29 هواپیمایی است که صرفاً برای مقاصد برتری هوایی در میدان نبرد و البته ماموریت های دفاع هوایی ساخته شده است نه ماموریت های گشت هوایی طولانی. MiG-29 سوخت کمتری حمل می کند، اما در عوض از نظر اندازه بسیار کوچکتر از Su-27 است و همین تشخیص این هواپیما را از فواصل دورتر برای هواپیماهای جنگنده دشمن مشکلتر می کند. همه این حقایق دست به دست هم می دهند تا باور کنیم که میگ MiG-29 هم آن چنان جنگنده بدی نیست. میگ MiG-29A با حمل یک تانک سوخت مرکزی در زیر بدنه به 400 کیلوگرم سوخت برای استارت آپ و تاکسی در باند و تیک آف، 500 کیلوگرم سوخت برای درگیری با در نظر گرفتن یک دقیقه استفاده از پس سوز و 1000 کیلوگرم سوخت رزرو برای بازگشت نیاز دارد. با تمام این اوصاف هنوز هم 2500 کیلوگرم سوخت باقی می ماند که فولکروم را قادر می سازد که به راحتی مسیری 408 ناتیکال مایلی را در سرعت 0.8 ماخ و ارتفاع 13000 متری زمین طی کند. همین برد برای میگ 29 کافی است تا از پایگاه هایی در آلمان شرقی به راحتی به جنوب انگلستان برسد. در بهینه ترین شرایط حداکثر برد میگ MiG-29 به 1450 کیلومتر می رسد. با حمل یک مخزن سوخت خارجی، این میزان به 2090 کیلومتر افزایش می یابد که از برد سوخو Su-27 در حالت 60% مخازن سوخت پر، بیشتر است. اگر چه همیشه مخازن سوخت خارجی قبل از مخازن سوخت داخلی خالی شده و سپس از هواپیما جدا می شوند، اما همین مدت زمان حمل مخازن سوخت خارجی نیز مشکلاتی برای مانورپذیری کافی MiG-29 به وجود می آورد که البته قابل چشم پوشی است. البته به نظر می رسد که برنامه معمول روسی ها برای پرواز دادن Su-27 پر کردن مخازن سوخت با بیش از 60% سوخت بوده است، البته به میزانی که تا زمان رسیدن به ارتفاع عملیاتی، میزان سوخت داخل مخازن به همان 60% درصد قبل رسیده باشد.


یک فروند Su-27 از اولین نمونه های تولید شده برای نیروی هوایی


از نقطه نظر مانورپذیری، هر دوی این جنگنده ها، یعنی فلانکر و فولکروم از بهترین های عصر خودشان بوده اند و در حال حاضر هم هستند. MiG-29 بنا بر عقیده بسیاری لایق یدک کشیدن عنوان «مانورپذیرترین جنگنده جهان» است. میگ MiG-29 برای مانورپذیری فوق العاده در سرعت های پایین طراحی شده است و این مسئله را خلبانان هواپیمای F-16 نیز تصدیق می کنند. بسیاری از آنان اذعان می دارند که با این که هواپیمایشان از میگ سبک تر است و بنا به ابعاد ظاهری اش باید مانورپذیر تر از میگ باشد، اما ظاهراً این طور نیست و در سرعت های پایین تر از 800 کیلومتر بر ساعت، MiG-29 کاملاً برتر است. این مانورپذیری زیاد به خلبان میگ این امکان را می دهد که به راحتی دماغه هواپیمای خود را متوجه هر نقطه ای در محدوده دید هواپیما بنماید. ارتباط بین سیستم کلاه هدف گیری خلبان یا HMS با موشک های نزدیک برد R-73 از میگ MiG-29 حریفی کاملاً قدر و خطری بالقوه برای دشمنان می سازد.


هواپیمای میگ MiG-29 نیروی هوایی آلمان-لوفت وافه- در حال حمل دو فروند موشک آلامو


از سوی دیگر، Su-27 نمی تواند هنگامی که مخازن سوخت آن با بیش از 60% سوخت پر است قابلیت های خود را کاملاً نشان دهد. بنابراین در ماموریت های طولانی نباید تا زمانی که 40% سوخت هواپیما مصرف نشده است روی توانایی های قابل ملاحظه ی فلانکر حساب کرد. نکته فنی پنهان که پشت این قضیه نهفته است در این است که هنگامی که 40% سوخت مصرف می شود، تانک سوخت شماره یک که پشت سر خلبان جای گرفته است و تانک های سوخت شماره چهار که در بال ها قرار گرفته اند، خالی می شوند. تانک سوخت شماره یک در هنگام پر بودن اثر عکسی روی مرکز ثقل هواپیما دارد و این مرکز را به سمت جلوی هواپیما متمایل کرده و از قابلیت های مانوری هواپیما می کاهد. هنگامی که این تانک سوخت خالی می شود، به دلیل تعادل دگرباره مرکز ثقل هواپیما مانورپذیری به صورتی باورنکردنی افزایش می یابد. بنابراین وقتی پای ماموریت های طولانی در میان است، می بایست تخمین های بسیار دقیقی توسط برنامه ریزان ماموریت صورت گیرد تا مشکلی از جهت عملکردی برای هواپیما پیش نیاید. شاید این پیشبینی ها در تمرینات بسیار ساده باشد، اما در شرایط واقعی نبرد تا مرز غیر ممکن هم پیش می رود. بدین معنی که در صورت یک درگیری پیش بینی نشده، خلبان راهی به جز خلاصی از میزان سوخت اضافی ندارد. رها کردن موشک های دوربرد BVR که محدودیت های آیرودینامیکی و وزنی بسیاری را بر هواپیما تحمیل می کنند در چنین مواقعی بهترین راه ممکن به نظر می رسد. پس می توان نتیجه گرفت که تا زمانی که فلانکر تا وزن مشخصی سبک نشده است، حسابی روی مانورپذیری بی نظیر آن نمی توان کرد، البته نباید از این نکته هم چشم پوشید که فلانکر از یک سیستم FBW یا پرواز با سیم آنالوگ هم بهره می برد که میگ MiG-29 فاقد آن است.


ترمز هوایی هواپیمای Su-27 که در حالت مسلح قرار داده شده است


در قابلیت هدف گیری از فواصل مافوق دید بصری یا Beyond Visual Range باید گفت که هر دو هواپیما از یک نوع موشک آن هم موشک R-27 یا همان AA-10 Alamo استفاده می کنند. اما تفاوت در این جاست که سوخو Su-27 می تواند تا ده فروند از این موشک را در یک سورتی پرواز حمل نماید، در حالی که میگ MiG-29 تنها قادر به حمل دو فروند از این موشک هاست. اگرچه به وضوح معلوم است که از نظر تسلیحات قابل حمل Su-27 به میزان زیادی بر MiG-29 برتری دارد، اما همیشه ممکن است که این سوال به ذهنتان بیاید که آیا واقعاً هنوز هم دوران نبرد هایی که تعداد زیادی هواپیما در آسمان به نبرد تن به تن می پرداختند و قدرت آتش یکی از عوامل مهم در پیروزی بود به سر نیامده است؟ در جواب این سوال باید گفت که در نبرد های جدید، هواپیماها زمان چندانی برای درگیری در اختیار ندارند و البته تعداد هواپیماهای موجود در آسمان در نبرد نیز بسیار کمتر و محدود تر از گذشته است. نبرد های هوایی امروز همیشه با ویژگی هایی چون سرعت بالا در نبرد و مدت زمان کم درگیری شناخته می شوند. در یک چنین درگیری هایی، همیشه نخستین ضربه نقش اساسی را ایفا می کند: پس باید اولین ضربه را زد و محکم هم زد. پس از نخستین رویارویی، هر یک از خلبانان دو طرف سعی در دور شدن از محل نبرد برای جلوگیری از غافل گیر شدن توسط هواپیماهای دیگر دشمن دارند. رادارهای N-001 و N-019 از جمله رادارهایی هستند که دارای آرایه اسکن مکانیکی هستند، بدین معنی که این رادارها در یک زمان قادر به درگیری با بیش از یک هدف نیستند. در جنگ های امروزی احتمال اینکه یک هواپیمای جنگنده تنها به یک هدف حمله کرده و سپس به پایگاه بازگردد در حدود 95% است، یعنی تنها 5% احتمال دارد هواپیما با هدفی ثانویه درگیر شود. پس آیا واقعاً حمل شش تا ده موشک دوربرد BVR آن چنان که به نظر می رسد، لازم است؟ بنابراین برتری Su-27 در این مورد که تنها بر حمل تعداد بیشتر موشک های BVR استوار است زیر سوال می رود. شاید به همین دلیل باشد که هیچ وقت فلانکر ها با تعداد زیادی موشک های R-27 لود نمی شوند و اکثراً ترکیبی از موشک های BVR و موشک های کوتاه برد مادون قرمز IR روی هواپیمای Su-27 نصب می شوند چرا که سنگین کردن بی مورد هواپیمای جنگنده با موشک هایی که شاید اکثراً بلا استفاده بمانند صحیح نیست و جز مصرف سوخت بیشتر نتیجه دیگری برای جنگنده در بر ندارد.


هواپیمای میگ MiG-29 در نمایی زیبا از غروب آفتاب


موشک های R-27E/ET دارای سیستم هدایت مادون قرمز هستند و طول موج هایی را که اگزوز موتور هواپیماها منتشر می کنند دنبال می نمایند. به همین دلیل این موشک ها را جز موشک های «شلیک کن و فراموش کن» به شمار می آورند، چرا که پس از شلیک، دیگر موشک نیازی به هدایت از سوی هواپیما ندارد و خود می تواند مسیر خود را بیابد. یکی از نقص های عمده ای که موشک های R-27 در مدل هدایت مادون قرمز دارند این است که این مدل از موشک ها قابلیت ایجاد خط اطلاعات یا دیتالینک با هواپیمای مادر را ندارند. در نتیجه تنها هنگامی که رادار نسبتاً کوتاه برد مادون قرمز موشک روی هواپیمای دشمن قفل شده باشد موشک می تواند شلیک شود، و این خود علی رغم قدرت بالای موتورهای موشک و طراحی آیرودینامیکی جالب آن، برد موشک را بسیار کم می کند. در موشک های هدایت راداری، نیازی به قفل رادار موشک روی هواپیمای دشمن نیست، بلکه رادار به مراتب قدرتمند تر هواپیما روی جنگنده دشمن فقل نموده و موشک را تا نزدیکی هواپیمای دشمن هدایت می کند و پس از آن رادار خود موشک فعال شده و به مسیر ادامه می دهد. اما در مدل هدایت مادون قرمز، هدف گیری به این صورت نیست و خود رادار موشک باید بتواند از عهده قفل روی هدف بر بیاید.


نمونه اولیه Su-27S با نام T-10S


در نبرد های هوایی بسیار نزدیک که هواپیمای ما در موقعیت بسیار خوبی در پشت دشمن قرار گرفته است، بهترین گزینه برای حمله موشک های مادون قرمز هستند چرا که در یک چنین شرایطی امواج مادون قرمز متساعد شده از اگزوز هواپیمای دشمن بسیار پر قدرت تر از امواج راداری هستند و موشک های IR در یک چنین شرایطی بسیار موثر تر هستند. پس می توان به راحتی نتیجه گرفت که در شرایط واقعی نبرد، ترکیبی از دو شیوه مختلف حمله، یعنی موشک های هدایت راداری و موشک های هدایت مادون قرمز می تواند بسیار به نفع باشد. MiG-29 طبیعتاً دارای یک چنین ترکیب تسلیحاتی است و می تواند بدون هیچ مشکلی این دو دسته از تسلیحات را حمل نماید در حالی که تسلیح Su-27 با یک چنین ترکیب تسلیحاتی نیازمند برنامه ریزی دقیق ماموریت است. به عبارت دیگر MiG-29 در هر شرایطی برای درگیری آماده است، در حالی که درگیری Su-27 باید از قبل پیش بینی شده باشد. در صورت پیش آمدن هر گونه درگیری پیش بینی نشده و اتفاقی، ممکن است فلانکر با مشکلات جدی مواجه شود و اگر حریف کمی گردن کلفت تر باشد، شاید دیگر کاری از دست Su-27 بر نیاید.


سمت راست، کاکپیت MiG-29SMT، سمت چپ، کاکپیت Su-27


MiG-29 می تواند تا دو موشک R-27 را حمل کند، اما مشکل اینجاست که دو موشک BVR می بایست در صورت درگیری BVR هر دو باهم و به سمت یک هدف شلیک شوند، چرا که در غیر اینصورت اگر فقط یک موشک شلیک شود، موشک دیگر در زیر بال دیگر سنگینی کرده و مشکل عدم بالانس در بال ها به وجود می آید؛ علی رغم اینکه تا حدودی قابل حل است، اما همین عدم بالانس به میزان زیادی از قابلیت های مانوری هواپیما می کاهد. برای مثال حداکثر زاویه حمله از 24 درجه تا 15 درجه کاهش می یابد که به طور کاملاً محسوس در مانورپذیری هواپیما موثر است. روی کاغذ، Su-27 در وضعیت بهتری قرار دارد، چرا که می تواند تا سه هدف را به طور همزمان شناسایی کرده و با آن ها درگیر شود، البته در شرایطی که هر هدف را با یک جفت موشک R-27 هدف قرار دهد. همه اینها در شرایطی درست است که دشمن آن قدر مهربان باشد که منتظر بماند تا ما به راحتی بتوانیم او را هدف قرار دهیم. در شرایط جنگ واقعی، دشمن یا در حال درگیری است و به ما نزدیک می شود که او را در شرایط خوبی برای شلیک موشک هایش قرار می دهد؛ یا اینکه در حال دور شدن از منطقه نبرد و خارج شدن از برد موشک و رادار ماست که هدف گیری را برای ما مشکل می سازد. از سوی دیگر MiG-29 از فاصله دور می تواند به راحتی جفت موشک R-27 را به هدف شلیک کرده و به مدد موشک های هدایت مادون قرمز و مانورپذیری عالی به سرعت برای یک درگیری نزدیک نیز آماده شود در حالی که هیچ مشکلی هم از جهت آن 60% سوخت که در فلانکر وجود دارد نخواهد داشت.


هواپیمای MiG-29 در حال تاکسی روی باند


از بعد رادار، هواپیمای سوخو Su-27 مجهز به رادار N-01 با برد تشخیص اهدافی با حداقل 3 متر مربع سطح مقطع از فاصله 80 تا 100 کیلومتری است. این رادار قادر است تا 40 کیلومتر پشت سر هواپیما را هم اسکن نماید. MiG-29 نیز مجهز به رادار N-019 است که قادر است شعاع 75 تا 85 کیلومتری جلوی هواپیما را اسکن کرده و در فاصله 35 کیلومتری پشت هواپیما نیز به جستجو بپردازد. هر دوی این سیستم های راداری قادرند تا ده هدف را به صورت همزمان شناسایی کرده و با یکی از این اهداف به درگیری بپردازند. طول موج هر دو برابر با 3 سانتیمتر است، محدوده آزیموت رادار N-001 برابر با 60+- و رادار N-019 برابر با 67+- می باشد. اگر چه رادار N-001 که در Su-27 نصب شده است از نظر برد راداری بر رادار اسلات بک میگ MiG-29 برتری دارد، اما باید از این نکته هم باخبر بود که هر دو رادار در 70% قطعات مشابه هستند و هر دو از یک پردازنده با قدرت پردازش 170000 عمل در ثانیه استفاده می کنند. با این اوصاف، همانطوری که می بینیم توانایی درگیری و شناسایی اهداف هر دو رادار نیز تقریباً مشابه است، برتری برد ده یا بیست کیلومتری رادار فلانکر شاید آن چنان هم پراهمیت نباشد. در زمان طراحی سوخو Su-27 با کد اولیه T-10 برنامه های گسترده ای برای طراحی و ساخت راداری بسیار پیشرفته تدارک دیده شده بود، اما با توجه به ضعف فراوان شوروی سابق و کلاً کشورهای بلوک شرق در ساخت تجهیزات الکترونیکی-نقطه مقابل کشورهای غربی- این رادار ساخته نشد و تنها مدل بسیار ساده تر آن یعنی N-001 به کار گرفته شد.


هواپیمای MiG-29UB در آشیانه

هواپیمای Su-27 متعلق به نیروی هوایی روسیه


از نظر اتکا بر کنترلرهای رهگیری زمینی باید گفت که یکی از ویژگی های قدیمی هواپیماهای شوروی سابق به همان دلیل ضعف تکنولوژیکی در ساخت قطعات الکترونیکی همان اتکای بیش از حد به رادارها و مراجع زمینی است، یعنی نقطه ضعفی که همیشه غرب روی آن دست گذاشته است. این شیوه هدایت هواپیما همیشه مورد انتقاد شدید بود، چرا که بر اساس این سیاست که در دوران جنگ سرد به اوج خود رسیده بود، خلبان بسیار محدود بود و مجبور بود برای انجام کوچکترین کاری خارج از برنامه متوسل به کنترلر های زمینی شود. البته خود غربی ها و به خصوص آمریکاییها چندان هواپیماهای مستقلی نساخته بودند، چرا که هواپیماهای آنها نیز از نسخه هوابرد (!) پایگاههای زمینی استفاده می کرد و به زبان ساده تر نام آن ها را آواکس AWACS گذاشته بود. تنها فرق این پایگاه این بود که هواپیماهای آواکس سیار بودند و به دلیل استفاده از آن ها در ارتفاعات به راحتی حریم هوایی بسیار گسترده ای را پوشش می دادند. در حقیقت با ورود Su-27 و MiG-29 به خدمت، عصر تازه ای در هوانوردی نظامی شوروی به وجود آمد. اگر چه توانایی های راداری این هواپیماها بازهم به حدی نبود که بتوانند از عهده انجام کامل یک ماموریت بدون هدایت زمینی بر بیایند، اما بازهم همین نقطه فصل جدیدی در جنگ های مدرن شوروی بود. با اینکه میل طراحان بیشتر به سمت استقلال هواپیماها از پایگاه های زمینی کشیده شده بود، اما باز هم هواپیمای MiG-29 یک هواپیمای وابسته به پایگاه های زمینی یا GCI Dependent نامیده می شود. صرف نظر از اینکه با چه هواپیمایی پرواز انجام شود، خلبانان روسی یاد گرفته اند که اگر چه رادارهای قدرتمندی داشته باشند، اما تا زمانی که از کنترلرهای زمینی خبری مبنی بر وجود دشمن به آن ها نرسیده است رادار خود را روشن نکنند. البته با تمام این شرایط هنوز هم خلبانان قادرند که در شرایط کاملاً اضطراری حداقل از موقعیت مذبور بتوانند خلاصی یابند، اما در شرایط عادی 99% تصمیمات به عهده پایگاه فرماندهی زمینی است.


هواپیمای Su-27 در معیت یک فروند An-224!


با توجه به نکاتی که در این مطلب ذکر شد، می توان به این نتیجه رسید که MiG-29 هواپیمایی است که واقعاً برای نبردهای حقیقی ساخته شده است. از فاصله دور قادر است هواپیمای دشمن را با یک جفت موشک دوربرد آلامو مورد هدف قرار دهد، در فرض تقریباً محال اگر هیچ یک از موشک ها نتوانستند به هدف اصابت کنند، هنوز هم میگ MiG-29 قادر است با تکیه بر قدرت مانورپذیری بی نظیرش تدارک یک حمله دیگر، اینبار از فاصله نزدیک را ببیند که قریب به یقین می توانیم فولکروم را در یک چنین مبارزه ای پیروز بدانیم. از سوی دیگر، Su-27 بیشتر به یک سایت پدافند موشک های زمین به هوا شباهت دارد تا یک جنگنده رهگیر واقعی، خصوصاً که توانایی حمل تعداد زیادی موشک های دوربرد آلامو این شباهت را بیش از پیش کرده است. نخستین نمونه های فلانکر که با نام T-10S در سال 1978 ساخته شد از مشکلات بسیاری رنج می برد. با این حال با انجام اصلاحاتی تولید نمونه اصلی به سال 1984 موکول شد، اما بازهم مسائلی که گریبانگیر گروه طراحی و البته خود هواپیما شده بود مانع از آن گردید که هواپیما بتواند به موقع به خدمت در آید. از عمده ترین مشکلاتی که فلانکر با آن دست و پنجه نرم می کرد مشکل قطعات اویونیکی بود که تا سال 1990 که چند صد فروند Su-27 به خدمت در آمدند هنوز هم به طور کامل حل نشده بود. از سوی دیگر بر خلاف فلانکر، MiG-29 روند طراحی بسیار هموار تری را پشت سر گذاشت و تقریباً بدون مشکل جدی وارد خدمت گردید. شوروی در زمان جنگ سرد و به خصوص دهه 70 خواهان ورود به خدمت جنگنده جدیدی بود که بتواند از پس هواپیماهای پیشرفته غرب مانند F-15 و F-14 بر بیاید، اما با نتایج مایوس کننده ای که مدل های اولیه Su-27 به بار آورد، ظاهراً میگ MiG-29 بسیار موفق تر بود. همانطوری که بعدها هم دیدیم Su-27 تا زمان پایان جنگ سرد، یعنی سال های ابتدایی دهه 90 هنوز هم نتوانسته بود آن چنان که باید و شاید نیازهای نیروی هوایی شوروی را برطرف نماید. با همه ضعف هایی که Su-27 از آن رنج می برد، هواپیماهای مشهوری که از Su-27 مشتق شده اند و به خانواده فلانکر مشهورند، مثل هواپیماهای Su-30/33/34/37 هواپیماهای به نسبت موفقی از کار در آمدند.

 


نوع مطلب :
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |
Gospel of Matthew in Farsi, Page1cGospel of Matthew in Farsi, Page2aGospel of Matthew in Farsi, Page5a
نوع مطلب :
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |
اِنجیل یا کتاب مقدس نام کتاب مقدس مسیحیان است. کتاب مقدس به دو کتاب به نامهای عهد عتیق و عهد جدید تقسیم می‌شود. عهد عتیق خود از 39 بخش و عهد جدید از 27 بخش تشکیل شده اند. هر بخش از انجیل را یک سِفر و برخی از آنها را صحیفه مینامند.

به چهار کتاب اول عهد جدید اصطلاحا انجیل می‌‌گویند، که چهار کتاب انجیل متی، انجیل مرقس، انجیل لوقا و انجیل یوحنا را شامل می‌شود. به جمع این چهار کتاب اناجیل گفته می‌شود.

انجیل متی، مرقس و لوقا هر کدام شرح مختصری از زندگانی، آموزه‌ها، درگذشت و زیست دوباره عیسی مسیح بدست می‌‌دهد. در صورتیکه انجیل یوحنا علاوه بر ذکر رویدادهای دوران مسیح، آموزه‌های روحانی و فرمان‌های او را نیز نقل می‌کند. در انجیل یوحنا به مطلب خدا بودن (الوهیت) مسیح بیش از سه کتاب دیگر اشاره شده اما درباره میلاد مسیح و عشاء ربانی و صعود مسیح در مقایسه با سه انجیل دیگر کمتر چیزی نوشته شده است.

بیشتر مندرجات و مطالب سه انجیل متی، مرقس و لوقا مشابه یکدیگر و حتی سنخ و سیاق عبارات یکی است. ظاهراً دلیل این امر آن است که منابع اطلاعات نویسندگان این اناجیل، مطالب و حقایقی بود که به وسیله رسولان، شاگردان و مردم عصر مسیح گفته و تکرار شده است. عقیده قوی آن است که انجیل مرقس زودتر از اناجیل دیگر نوشته شده و استناد او پطرس رسول است.

پس از آن متی و لوقا نوشته شدند، متی در نوشتن انجیل خود، مرقس و نسخه دیگری از گفته‌های مسیح را که شاید خودش تهیه کرده بود و قبلاً به زبان آرامی نوشته شده بود، منبع اطلاعات خود قرار داد. لوقا نیز مرقس همان نسخه گفته‌های مسیح را به کار برد.

از جمله دلایلی که بر درستی این چهار انجیل بیان می‌شود، یکی گواهی دادن رونویسان سده دوم میلادی و پس از آن است. دیگر آنکه ترجمه‌های قدیم این انجیل‌ها که در سده دوم میلادی نوشته شده در تمام نکات با این اناجیل برابر است.

انجیل متی، مرقس و لوقا میان سال 7 تا 60 پس از میلاد انجیل یوحنا در حدود سال 90 میلادی نوشته شده است.

نام انجیل برگرفته از واژه‌ای یونانی و به معنای مژده است. در قرآن نیز از آن نام برده شده است: "نَزَّل علیک الکتابَ بالحق لما بین یدیه و انزَلَ التورة و الانجیل".


نوع مطلب :
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |

انجیل

تازه کردن چاپ
فرهنگ > الهیات > دین اسلام > شیعه > کلیات > مباحث قرآنی
(cached)

«انجیل» واژه‌ای یونانی و به معنی مژده و بشارت است. این کلمه دوازده بار در قرآن به کار رفته است. قرآن کریم انجیل واقعی را کتاب آسمانی می‌داند. به همین دلیل انجیل اصلی، به عنوان کتاب آسمانی نازل شده بر حضرت عیسی، نزد مسلمین حرمت و قداست دارد.
ولی انجیل واقعی پس از صعود حضرت عیسی علیه السلام به آسمان، مفقود شد و یهودیان که در صدد قتل حضرت عیسی بودند، پس از ماجرای صعود حضرت عیسی، تمام نسخه‌های انجیل را معدوم کردند. مسیحیان، سال‌ها بی‌کتاب آسمانی زندگی می‌کردند، تا این که بعضی از حواریین و بزرگان مسیحی در صدد برآمدند انجیل‌هایی برای مردم فراهم آورند. به این ترتیب روایات و نسخه‌هایی متعددی از انجیل پدید آمد که هیچ‌یک انجیل واقعی نازل شده بر حضرت عیسی علیه السلام نبود و نیست.
آنچه امروز به عنوان اناجیل مورد تایید نصاری و مسیحیان جهان است. چهار انجیل زیر است:
1- انجیل متی
2- انجیل مرقس
3- انجیل لوقا
4- انجیل یوحنا
برخی از نویسندگان این اناجیل از حواریین و بعضی نیز از شاگردان حواریین بوده‌اند.
با همه تحریف و تغییرهایی که در این اناجیل صورت گرفت، بشارت به بعثت پیامبر اسلام در برخی از آنها دیده می‌شود.

در آثار شیعه بحث ها و مناظره هایی بین پیامبر اسلام و اوصیای او با علمای مسیحی ثبت شده که نشان می‌دهد آن بزرگواران انجیل را از بر بوده‌اند و تفسیر صحیح آن را بیان می‌فرموده‌اند.

نوع مطلب :
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |
مجله مشكوة، شماره 22

 نويسنده: غلامرضا دشتى رحمت آبادى

 الذين يتبعون الرسول النبى الامى الذى يجدونه مكتوبا عندهم فى التوراة و الانجيل. (اعراف/157) .

 ايمان و اعتقاد به پيامبران سلف يكى از اركان اعتقادى اسلام است كه در آيات مكررى از قرآن مجيد به آن اشاره شده است و تأكيد شده كه مسلمانان بايد به تمام پيامبران خدا ايمان آورده و ميان آنان تفاوتى قائل نباشند: «قولوا آمنا بالله و ما انزل الينا و ما انزل الى ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و الاسباط و ما اوتى موسى و عيسى و ما اوتى النبيون من ربهم لانفرق بين احد منهم و نحن له مسلمون» (1) بگوييد، ما به خدا ايمان آورده‏ايم و به آنچه به ما نازل شده و به آنچه بر ابراهيم، اسماعيل، اسحاق، يعقوب و اسباط نازل شده و به آنچه به موسى و عيسى و پيامبران ديگر از طرف پروردگار داده شده است و ما هيچ فرقى ميان آنها نمى‏گذاريم و در برابر فرمان خدا تسليم هستيم.

 بنابراين، پيامبران يك رشته واحدى را تشكيل مى‏دهند كه با همه اختلافات فرعى و شاخه‏اى، حامل يك پيام و وابسته به يك مكتب بوده‏اند. پيامبران پيشين مبشر پيامبران پسين بوده و پسينيان مؤيد و مصدق پيشينيان بوده‏اند.

 قرآن مجيد تصريح مى‏كند كه خداوند متعال با پيمانى كه از همه انبياى عظام گرفته، آنها را مكلف كرده است كه وقتى پيامبرى آمد كه حقيقت آنها را تصديق و كتابهايشان را به گواهى درست شهادت داد، به او ايمان آورده و آن حضرت را يارى كنند:

 «و اذ اخذ الله ميثاق النبيين لما آتيتكم من كتاب و حكمة ثم جائكم رسول مصدق لما معكم لتؤمنن به و لتنصرنه» (2) هنگامى كه خداوند پيمان مؤكد از پيامبران گرفت كه هرگاه كتاب و حكمت به شما دادم سپس پيامبرى به سوى شما آمد كه آنچه را با شماست تصديق مى‏كند، به او ايمان بياوريد و او را يارى كنيد.

 اميرالمؤمنين (ع) در اولين خطبه نهج البلاغه پس از اشاره به خلقت عالم و آدم چنين مى‏فرمايد : «پس خداوند پيغمبرانش را در ميان مردم برانگيخت و ايشان را با فواصل معينى پى در پى فرستاده تا از آنان عهد و پيمان خداوند را كه عمل بر وفق پيمان و فطرتشان بود بخواهند و نعمت فراموش شده خداوند را كه توحيد فطريشان است به يادشان آورند و از راه تبليغ با برهان و حجت با ايشان گفتگو كنند. و خداى تعالى بندگان را از پيغمبر فرستاده شده، كتاب نازل شده، برهان قاطع و راه استوار محروم نكرده است...» پيامبرانى بودند از پيش كه نام پيغمبر آينده به آنان گفته شده و يا از بعد كه پيغمبر قبلى او را معرفى كرده است. (3)

 البته زمينه ظهور پيامبران از زمانهاى دور دست (از ازل) پيش‏بينى شده كه يك سلسله حوادث تاريخى در طول زندگى انسانها موجب ظهور آنان در مقاطع مختلف زمان گرديده است. به همين لحاظ است كه در منابع اسلامى اشاراتى هست كه خلقت پيامبر عظيم الشأن اسلام منحصر به زمان تولد ظاهرى آن حضرت نبوده بلكه وجود مقدسش سابقه در علم خداوندى دارد: «كنت نبيا و آدم بين الماء و الطين» (4) من پيغمبر بودم در حالى كه حضرت آدم (ع) بين آب و گل بود.

 درباره بشارات مربوط به انبيا بايد دانست كه نامهايى كه پيامبران به آن خوانده شده‏اند كلا اسامى خاص نبوده بلكه آنان را گاهى به نام و گاهى به صفت توصيف كرده‏اند، چنان كه قرآن كريم به هر دو شكل معرفى، درباره حضرت محمد (ص) از نظر توراة و انجيل اشاره كرده است: «الذين يتبعون الرسول النبى الامى الذى يجدونه مكتوبا عندهم فى التوراة و الانجيل ...» (5) آنان كه پيروى مى‏كنند از پيامبر نبى امى كه نام و بشارت او را نزد خود در توراة و انجيل مى‏يابند.

 ظاهر آيه شريفه دلالت دارد بر اينكه صفات: رسول، نبى و امى براى حضرت محمد (ص) در آن كتابها مكتوب و مدون است. و نيز قرآن گويد: «و اذ قال عيسى بن مريم يا بنى اسرائيل انى رسول الله اليكم مصدقا لما بين يدى من التوراة و مبشرا برسول يأتى من بعدى اسمه احمد» (6) . هنگامى كه عيسى بن مريم به بنى اسرائيل گفت كه من همانا رسول خدا به سوى شما هستم و حقانيت كتاب توراة را كه در مقابل من است تصديق مى‏كنم و نيز شما را مژده مى‏دهم كه بعد از من رسول ديگرى مى‏آيد كه نامش احمد است.

 محمد (ص) در تورات

قبلا بايد دانست كه هيچ يك از كتابهاى مذهبى اديان گذشته به شكل اصلى خود باقى نمانده و آن پاكى و خلوصى را كه در زمان ظهور نبى داشته‏اند حفظ نشده است.

 در قرون وسطى عده‏اى از دانشمندان غربى توراة را زير ذره بين انتقاد قرار داده، معارضات و تناقضات تاريخى آن را استخراج كردند. در قرن هفدهم ميلادى فيلسوف يهودى هلندى به نام «اسپينوزا» قلم نقد به دست گرفته و در كتاب خود موسوم به «مذهب و سياست» تناقضات و اختلافات كتاب مقدس را بيان كرد و دانشمندانى را كه معتقدند اين تناقضات ظاهرى است به باد ريشخند گرفت. (7)

 فليسين شاله مى‏نويسد: بين انجيلهاى (8) جامع و انجيل «يوحنا» اختلاف روش و اسلوب و گاهى ضد و نقيض وجود دارد. در انجيلهاى جامع، دوره تبليغ مسيح يك سال است، ولى در انجيل «يوحنا» سه سال مى‏باشد. در انجيلهاى جامع كارهاى مسيح مخصوصا در «جليله» ايالت قديمى فلسطين گسترش مى‏يابد در صورتى كه در انجيل «يوحنا» در «يهوديه» انجام مى‏پذيرد... در انجيل «متى» عيسى (ع) آمده تا اديان را تكميل كند (9) در صورتى كه در انجيل «مرقس» گويد: «تصور نكنيد كه من براى پيوند آمده‏ام بلكه براى تفرقه آمده‏ام» (10) . به هر حال، با همه اشتباهات و تناقض‏گوييهايى كه در ميان كتابهاى دينى سابق وجود دارد، نبايد همه آنها را مردود و مخدوش دانست. در ميان آنها دستوراتى صحيح و نكات و مطالبى پاك كه نشانى از اصل باشد بسيار است، از جمله آنها بشاراتى است نسبت به پيامبر بزرگ اسلام كه با همه تلاشهايى كه روحانيون كرده‏اند كه در آن تغييراتى بوجود آورند، اصل مطلب از بين نرفته است. در توراة آمده است كه خداوند به ابراهيم گفت: «از ولايت خود و از مولد خويش و از خانه پدر خود به سوى زمينى كه بتو نشان دهم بيرون شو و از تو امتى عظيم پيدا كنم و ترا بركت دهم و نام تو را بزرگ سازم و تو بركت خواهى بود و بركت دهم به آنانى كه تو را مبارك خوانند و لعنت كنم به آنكه تو را ملعون خواند و از تو جميع قبايل جهان بركت خواهند گرفت.» (11)

 در جاى ديگر توراة مى‏خوانيم: «و بعد از جدا شدن لوط از وى خداوند به ابرام گفت: اكنون تو چشمان خود را برافزا و از مكانى كه در آن هستى به سوى شمال و جنوب و مشرق و مغرب بنگر، زيرا تمام اين زمين را كه مى‏بينى به تو و ذريه تو تا به ابد خواهم بخشيد و ذريه تو را مانند غبار زمين گردانم، چنان كه اگر كسى غبار زمين را تواند شمرد ذريه تو نيز شمرده شود.» (12) و نيز توراة پس از بيان كشتن حضرت ابراهيم (ع) جانوران و مرغان را جهت حصول اطمينان مى‏گويد: «در آنروز خداوند با ابرام عهد بست و گفت: اين زمين را (كنعان يا فلسطين) از نهر مصر تا نهر عظيم يعنى نهر فرات به نسل تو بخشيده‏ام» (13) حاج بابا قزوينى (14) يكى از دانشمندان بزرگ يهود يزد در مورد مطالب ياد شده گويد: گرچه علماى بنى اسرائيل همه اين وعده‏ها را درباره حضرت اسحاق و يعقوب و ذريه او درست مى‏دانند ولى با اندك تأمل در متون فوق الذكر سستى آن ظاهر مى‏شود: اول آن كه بنى اسرائيل هميشه طايفه محصورى بوده‏اند نه به طايفه ديگر آميخته مى‏شدند و نه كسى را به خود راه مى‏دادند، و در زمان موسى عليه السلام و بعد از موسى چند دفعه به شماره درآمدند، چنان كه در وقت خروج از مصر و ورود به «تيه» و خروج از «تيه» ايشان را شمردند و عدد ايشان در توراة و غيره در كتب مسطور است.

 دوم آنكه، وعده فرموده كه تمام آن زمين را به ذريه تو خواهم داد. و هرگز بنى‏اسرائيل كل آن زمين را در تصرف نداشتند... و نيز هرگز به حوالى نهر فرات عبور نكردند تا چه رسد كه بر آنجا مسلط شوند.

 سيم آنكه، توراة بعد از بيان جريان ازدواج «هاجر» با حضرت ابراهيم (ع) كه با پيشنهاد «ساره» انجام گرفت، نقل مى‏كند: كه هاجر از پيش او گريخته به بيابانى رفت و در سر چشمه‏آبى فرشته‏اى بر او نازل شده و گفت: از كجا مى‏آيى و به كجا مى‏روى؟ هاجر جواب داد: كه از خاتون خود گريخته‏ام. فرشته او را امر به بازگشتن نزد خاتون خود كرد. سپس توراة چنين ادامه مى‏دهد: «و فرشته به وى گفت: ذريه تو را بسيار افزون گردانم به حدى كه از كثرت به شماره نيايند و فرشته خداوند وى را گفت: اينك حامله هستى و پسرى خواهى زاييد و او را اسماعيل نام خواهى نهاد، زيرا خداوند تظلم تو را شنيده است» (15) . حاج بابا قزوينى پس از بيان مطالب ياد شده از توراة مى‏گويد: «و بر هر هوشمند مطلع مخفى نخواهد بود كه وعده فرمودن خدا به هاجر كه «نسل ترا بسيار خواهم كرد به حيثيتى كه شمرده نشود» اشاره است به اين كه همان بشارت كه به حضرت ابراهيم داده شده و موجب سرور آن حضرت شده در شأن همان فرزندى بوده كه در رحم هاجر است تا موجب خوشنودى كامل براى هاجر تواند گرديد. (16)

 به هر حال، توراة با بيان روشنى پرده از چهره وعده خداوند به ابراهيم خليل برداشته و با بشارت به ظهور پيغمبرى از برادران بنى‏اسرائيل، به علامات و امتيازاتش اشاره كرده است:

 در سفر تثنيه آمده است: «بنى را براى ايشان از ميان برادران ايشان مثل تو مبعوث خواهم كرد و كلام خود را به دهانش خواهم گذاشت. و هر آنچه به او امر فرمايم به ايشان خواهد گفت. و هر كسى كه سخنان مرا كه او به اسم من گويد نشنود من از او مطالبه خواهم كرد.» (17) در اين متن، بر خلاف آنچه برخى از علماى اسرائيلى پنداشته‏اند، مورد بشارت پيغمبر بنى اسرائيل نيست تا يهوديان وى را با حضرت يوشع و مسيحيان با حضرت مسيح تطبيق دهند، بلكه عبارت: «از ميان برادران ايشان» با صراحت، بشارت به آمدن حضرت محمد (ص) مى‏دهد كه پيغمبرى است از برادران بنى‏اسرائيل، كه جهت هدايت انسانها برانگيخته شده است. زيرا بنى‏اسرائيل كه فرزندان يعقوب هستند از نسل اسحاق مى‏باشند و برادران ايشان بنى‏اسماعيل مى‏باشند كه حضرت محمد (ص) از نسل اوست. و همچنين عبارت: «كلام خود را به دهانش خواهم گذاشت» اشاره به اين است كه بر آن نبى كتابى نازل شده و در عين حال وى امى و درس ناخوانده خواهد بود. نه مى‏توانست بخواند و نه بنويسد، و در ميان فرزندان اسماعيل غير از حضرت محمد (ص) كسى بر نخاسته كه داراى چنين صفتى باشد.

 قرآن مجيد در اين زمينه خطاب به حضرت رسول گويد: «و ما كنت تتلوا من قبله من كتاب و لا تخطه بيمينك اذا لارتاب المبطلون» (18) تو هرگز قبل از اين، كتابى نمى‏خواندى و با دست خود چيزى نمى‏نوشتى مبادا كسانى كه در صدد ابطال سخنان تو هستند شك و ترديد كنند. يعنى نظر به اينكه تونه مسلط برخواندن بودى و نه نوشتن و مردم سالهاست كه تو را به اين صفت مى‏شناسند، ديگر جاى ترديدى براى آنان نيست كه اين قرآن كتاب خداست و مبطلان هم كه همواره مى‏خواهند حق را باطل معرفى كنند بهانه‏اى نخواهند داشت.

 با توجه به آنچه گفته شد، رسول بشارت داده شده در توراة، از فرزندان حضرت اسماعيل بوده كه با گذشت زمان محرز شد كه نام مباركش حضرت محمد (ص) پيامبر خاتم مى‏باشد، به همين دليل بعضى از علما و دانشمندان يهود زمان آن حضرت كه براى آنان مسلم شده بود كه او همان كسى است كه توراة به آمدنش خبر داده است، مسلمان شدند و عده‏اى هم كفر ورزيدند كه در اينجا به عنوان نمونه به جمعى از آنان اشاره مى‏شود:

 1 ـ عبدالله بن سلام، وى از علما و دانشمندان يهود بود كه پس از هجرت رسول اكرم اسلام آورد و به سال 43 ه ـ در مدينه درگذشت. عبدالله كه شرح صفات پيامبر اسلام را در كتب پيشين مطالعه كرده بود چنان مشخصات آن حضرت براى او زنده و روشن ترسيم شده بود كه مى‏گفت : «من پيغمبر اسلام را از فرزندم بهتر مى‏شناسم» .

 قرآن مجيد نيز به اين مطلب اشاره كرده مى‏گويد: «الذين آتيناهم الكتاب يعرفونه كما يعرفون ابناءهم و ان فريقا منهم ليكتمون الحق و هم يعلمون» (19) يعنى، آنهايى كه كتاب آسمانى را به آنان داده‏ايم او را (پيغمبر را) همچون فرزندان خود مى‏شناسند (اگرچه) جمعى از آنان با اينكه مى‏دانند حق را كتمان مى‏كنند.

 2 ـ مخيريق، از جمله كسانى كه در زمان رسول اكرم مسلمان شد «مخيريق» دانشمند ثروتمند و متمول يهودى بود كه با همه شناختى كه از رسول خدا داشت، به علت سلطه عرق مذهبى همچنان تا روز «احد» كه همزمان با روز «شنبه» بود باقى‏ماند. در آن روز خطاب به يهوديان كرده گفت: اى يهوديان! شما مى‏دانيد كه يارى حضرت محمد (ص) بر شما واجب است. آنان در جواب گفتند: امروز روز «شنبه» است. اما او در جواب گفت: شنبه‏اى نيست. سپس با سلاح خود نزد رسول الله در «احد» آمد. و به وارث خود وصيت كرد كه اگر كشته شود اموالش متعلق به حضرت محمد (ص) باشد تا در راه خدا صرف كند. پس وارد معركه شد تا شهيد گرديد. وقتى خبر به حضرت رسيد فرمودند: «مخيريق» بهترين يهودى بود. حضرت اموالش را در اختيار گرفت كه بيشتر صدقات آن حضرت در مدينه از آن اموال (20) بود.

 3 ـ عبد الله بن صوريا، نقل شده است كه روزى رسول خدا وارد «بيت المدارس» كه محل تدريس توراة بود، شده و به يهوديان فرمود: دانشمندترين فرد خود را نزد من بياوريد. پس «عبدالله بن صوريا» را معرفى كردند، حضرت وى را به دينش و به آنچه از نعمتهاى خداوند اعم از من و سلوى كه بر آنان ارزانى داشته است سوگند داده فرمودند: آيا تو مى‏دانى كه من رسول خدايم؟ عرض كرد: آرى و شناخت اين قوم نيز در حد شناخت من نسبت به تو است. و صفات و مشخصات تو در توراة بيان شده است، ولى اينان بر تو حسد ورزيدند. حضرت فرمودند: مانع ايمان تو چيست؟ جواب داد: مايل نيستم بر خلاف قوم عمل كنم ولى اميدوارم اين قوم از تو تبعيت كرده مسلمان شوند و من نيز مسلمان خواهم شد. (21)

 4 ـ حى بن اخطب، ميرخواند مى‏نويسد: حى بن اخطب از قبيله بنى النظير بود كه پس از ملاقات با رسول خدا وقتى اقربا و برادران از حال پيغمبر (ص) سؤال كردند گفت: محمد آن است كه وصف او را در توراة مى‏يابيم و علما و احبار ما به قدوم او بشارت داده‏اند و ليكن با او هميشه در مقام عداوت خواهيم بود، زيرا نبوت از فرزندان اسحق به اولاد اسماعيل منتقل گرديد. (22)

 صفية بن حى نيز در اين رابطه گويد: وقتى رسول خدا وارد مدينه شده و در «قبا» نزول اجلال فرمودند، پدرم «حى بن اخطب» و عمويم «ابوياسر بن اخطب» صبحگاهان نزد حضرتش آمده تا غروب آفتاب مراجعت نكردند. وقتى بازگشتند هر دو خسته و كسل به نظر مى‏آمدند ولى شنيدم كه عمويم ابوياسر به پدرم مى‏گويد. آيا او همان كسى است كه توراة بشارت به آمدنش را داده است؟ پدرم جواب داد: آرى به خدا قسم. دوباره پرسيد: آيا تو او را مى‏شناسى؟ پدرم گفت : بلى. پرسيد: عقيده‏ات درباره او چيست؟ پاسخ داد: دشمنى او. (23)

 5 ـ جارود بن العلا، جارود از دانشمندان نصارى بود كه با قومش حضور حضرت رسول آمده به او خطاب كرد و گفت: من به حقيقت نزد تو آمده تا با صدق و صفا با تو سخن گويم. قسم به كسى كه به حق تو را به نبوت مبعوث كرده صفات تو را در انجيل يافته‏ام. تحيت و تهنيت براى تو و سپاس براى كسانى كه تو را گرامى مى‏دارند. پس من گواهى مى‏دهم: «لا اله الا الله و انك محمد رسول الله» (24)

 6 ـ بحيرا نصرانى، مطابق روايات اسلامى در آن هنگام كه پيغمبر اسلام در سن 9 يا 12 سالگى با عموى خود ابوطالب به سفر شام مى‏رفت قافله ايشان در «بصرى» منزل گزيد، «بحيرا» كه در دير آنجا سكونت داشت از روى علائم كتاب آسمانى، پيغمبر را شناخت و او را سوگند داد كه هرچه پرسد به راستى جواب گويد. محمد (ص) پاسخ راهب را گفت. پس از آن، راهب در باره وى به عمويش ابوطالب سفارش كرد و گفت كه او پيغمبر موعود است و بايد وى را از يهوديان محفوظ نگه دارد، و خود او به پيغمبر ايمان آورده بود اما در زمان بعثت در گذشته بود . (25) به هر حال، اسلام آوردن عده‏اى از دانشمندان يهود ونصارى مانند: «كعب الاحبار» (26) و ديگران و همچنين كتمان نمودن بعضى ديگر كه به نمونه‏هايى از آنها اشاره شد، گواه بر اين است كه در كتابهاى آنان بشارت به آمدن حضرت محمد (ص) داده شده كه جمعى به او ايمان آورده و بعضى ديگر وى را انكار كردند.

 بشارت ديگر از توراة

در باب 33 از «سفر تثنيه» آمده است كه موسى قبل از وفاتش به بنى‏اسرائيل گفت: «يهوه» از «سينا» آمد و از «سعير» برايشان طلوع كرد و از جبل «فاران» (27) درخشان شد و با كرورهاى مقدسين آمد. و از دست راست او براى ايشان شريعت آتشين پديد آمد . بدرستى كه قوم خود را دوست مى‏دارد.

 در عبارات فوق آمدن «يهوه» از «سينا» اشاره به نزول وحى الهى بر حضرت موسى (ع) در «طور سينا» است. بنابراين، ظهور و تجلى «يهوه» از «سعير» و درخشندگى او از «فاران» نيز اشاره به تجلى و درخشندگى حق به انوار وحى و علوم غيبى، بر پيغمبران عظيم القدر همچون عيساى مسيح (ع) و حضرت محمد (ص) در اين دو مكان مى‏باشد. شهرستانى مى‏گويد: و چون اسرار الهى و انوار ربانى در وحى و تنزيل و مناجات و تأويل بر سه مرتبه: مبدأ، وسط و كمال است و «آمدن» مشابه به «مبدأ» و «ظهور» مشابه به «وسط» و «آشكار شدن» مشابه به «كمال» است، توراة از طلوع صبح شريعت و تنزيل به آمدن به «طور سينا» و از طلوع آفتاب به ظاهر شدن به «سعير» و از رسيدن به درجه كمال به آشكار شدن بر «فاران» تعبير كرده است. (28)

 ابن حزم مى‏نويسد: «سينا» بدون ترديد محل بعثت موسى (ع) و «سعير» جايگاه بعثت عيسى (ع) و «فاران» محل بعثت محمد (ص) يعنى مكه معظمه مى‏باشد (29) . زيرا «فاران» كلمه‏اى است عبرى و به معنى «مكه» است كه به اتفاق همه مورخان حضرت ابراهيم (ع) فرزندش اسماعيل (ع) را در آنجا سكنى داد. بنابراين مكه محل تولد و نيز محل بعثت حضرت محمد (ص) است كه خداوند آن حضرت را براى هدايت همه امتها فرستاده است. توراة كه موطن حضرت اسماعيل و مادرش «هاجر» را پس از هجرت، بيابان «فاران» معرفى كرده خطاب به هاجر گويد: برخيز و پسر را برداشته او را به دست خود بگير، زيرا كه از او امتى عظيم به وجود خواهم آورد و خداوند چشمان او را باز كرد تا چاه آبى ديد. پس رفته مشك را از آب پر كرد و پسر را نوشانيد و خدا با آن پسر مى‏بود و او نمو كرده ساكن صحرا شد و در تيراندازى بزرگ گرديد و در صحراى «فاران» ساكن شد (30) . مقصود از چاه آب كه بدان اشاره شده چاه «زمزم» است كه پس از عطش و التهاب شديد حضرت اسماعيل و والده ماجده‏اش هاجر، به عنايت حق در نزديكى خانه خدا نمودار شد و يكى از بزرگترين موجبات عمران و آبادى آن مكان و توجه نفوس به آن سرزمين گرديد. و بيابان «فاران» كه محل سكونت اين دو بزرگوار معرفى شده، بيابان مكه معظمه است كه كوه «حرا» يعنى مطلع نورمحمدى در آنجا واقع است. قرآن مجيد نيز در مورد هجرت اسماعيل و هاجر به مكه مكرمه از قول حضرت ابراهيم (ع) گويد: ربنا انى اسكنت من ذريتى بواد غير ذى زرع عند بيتك المحرم . ربنا ليقيموا الصلوة فاجعل افئدة من الناس تهوى اليهم و ارزقهم من الثمرات لعلهم يشكرون . (31) پروردگارا برخى از فرزندان و خاندان خويش را در صحرايى غير قابل كشت نزد خانه حرمت يافته تو سكونت دادم. پروردگارا! تا نماز بپا دارند پس دلهاى مردمى از بندگانت را چنان كن كه هواى آنان كنند و از ميوه‏ها نصيبشان فرماى تا تو را سپاس گويند.

 بايد دانست، آنچه از توراة درباره امكنه مقدسه: سينا، سعير و فاران بيان شد مطابق با قرآن كريم است كه مى‏گويد: «و التين و الزيتون و طور سينين و هذا البلد الامين» (32) . زيرا خداوند در اين آيه به اماكن مباركه بزرگى قسم ياد كرده كه به خاطر سكناى انبيا در آنها خير و بركت وجود دارد. زيرا «تين و زيتون» اشاره به محل روييدن آنها است كه محل تولد حضرت عيسى (ع) يعنى «سعير» و همچنين محل سكناى آن حضرت مى‏باشد. و «طور سينين» همان كوهى است كه خداوند در آنجا با موسى سخن گفته است. و «بلد امين» مكه مكرمه است كه محل تولد و جايگاه بعثت حضرت محمد (ص) مى‏باشد. (33) حضرت على (ع) نيز در ارتباط با نزول وحى الهى بر موسى، عيسى (ع) و محمد (ص) در سينا، سعير و فاران در حلقه هزاران مقدسين و كروبين گويد: «و بمجدك الذى ظهر على طور سيناء فكلمت به عبدك و رسولك موسى بن عمران و بطلعتك فى ساعير و ظهورك فى جبل فاران بربوات المقدسين و جنود الملائكة الصافين و خشوع الملائكة المسبحين» (34) . پروردگارا! به جلال و بزرگوارى تو كه در كوه سينا آشكار شد و با بنده و فرستاده خود موسى بن عمران سخن گفتى و به حق جلوه‏ات در كوه «ساعير» و ظهورت در كوه فاران و گروه كثيرى از مقدسان و سپاه منظم فرشتگان و خشوع كروبيان ثنا خوان...

 محمد (ص) در انجيل

بر حسب نقل اناجيل، حضرت عيسى (ع) بعد از خود از شخصى خبر مى‏دهد كه شرعش ابدى و حكومتش براى هميشه باقى خواهد بود. «انجيل يوحنا» حضرت محمد (ص) را بيان كننده عموم راههاى هدايت معرفى كرده و مى‏گويد: «و بسيار چيزهاى ديگر نيز دارم به شما بگويم ليكن اكنون طاقت تحمل آنها را نداريد ولى چون او، يعنى روح راستى آيد، شما را به جميع راستى هدايت خواهد كرد، زيرا كه از خود تكلم نمى‏كند بلكه به آنچه شنيده است سخن خواهد گفت و از امور آينده به شما خبر خواهد داد.» (35) اگر اين عبارات را با بشارت «توراة» كه مى‏گويد: «و كلام خود را به دهانش خواهم گذاشت و هر آنچه به او امر فرمايم به ايشان خواهد گفت» (36) جمع كنيم خواهيم يافت كه اين صفات با پيغمبرى قابل تطبيق است كه قرآن درباره‏اش گفته است: «و ما ينطق عن الهوى. ان هو الا وحى يوحى. علمه شديد القوى» (37) . يعنى، محمد (ص) از پيش خود سخن نمى‏گويد، بلكه آنچه مى‏گويد از جانب خداوند است كه به او وحى شده و به او آموخته است. خداى شديد القوى. در جاى ديگر حضرت عيسى (ع) مقرر كرده است كه قرار خداوند يعنى، نبوت و كتاب از ذريه اسحاق به ذريه چه كسى منتقل خواهد شد؟ عيسى (ع) به ايشان گفت: «مگر در كتب هرگز نخوانده‏ايد اينكه سنگى را كه معمارانش رد كردند همان سر زاويه شده است؟ اين از جانب خداوند آمد و در نظر ما عجيب است. از اين جهت شما را مى‏گويم كه ملكوت خدا از شما گرفته شده، به امتى كه ميوه‏اش بياورند عطا خواهد شد.» (38)

 واضح است، كسى كه قومش او را رد كردند، جد رسول اكرم حضرت اسماعيل (ع) فرزند ابراهيم (ع) است، و منظور از «سنگ» در عبارات ياد شده رسول اكرم مى‏باشد.

 واضح است، كسى كه قومش او را رد كردند، جد رسول اكرم حضرت اسماعيل (ع) فرزند ابراهيم (ع) است، و منظور از «سنگ» در عبارات ياده شده رسول اكرم مى‏باشد.

 در تأييد اين مطلب روايتى از جابر داخل است كه مى‏گويد: «قال الرسول الكريم: مثلى و مثل الانبياء من قبلى كمثل رجل بنى بنيانا فاحسنه و اجمله، الا موضع لبنة فى زاوية من زواياه، فجعل الناس يطوفون به و يعجبهم البناء فيقولون: الا وضعت ههنا لبنة فيتم البناء؟ قال (ص) فانا اللبنة، جئت فختمت الانبياء» (39) . پيامبر بزرگوار فرموده است: مثل من و مثل پيامبران پيش از من مانند مردى است كه ساختمانى بنا كرده و آن را نيكو و زيبا ساخته است، مگر آنكه جاى يك آجر در يكى از گوشه‏هاى آن باقى مانده است. مردم در آن ساختمان گردش كرده و ساختمان براى آنان جالب است الا اينكه مى‏گويند چرا در اينجا يك آجر گذاشته نشده تا ساختمان كامل شود؟ پيامبر فرمود: من آجر مكملم.

 قرآن مجيد نيز در مورد خاتميت و اشراف رسول اكرم بر ديگر انبيا گويد: «فكيف اذا جئنا من كل امة بشهيد و جئنا بك على هؤلاء شهيدا.» (40) چگونه خواهد بود هنگامى كه (به روز رستاخيز) از ميان هر امتى و گروهى كسى را به عنوان شاهد و گواه بر اعمال ايشان انتخاب كنيم و تو را (اى محمد) به عنوان شاهد بر كليه شهدا (پيغمبران) و پيروانشان برگزينيم.

عيسى (ع) حضرت محمد (ص) را با عنوان «مسيا» (41) يا «مسيح منتظر» ياد كرده و در جواب عده‏اى كه از وى سؤال مى‏كنند كه تو كيستى؟ مى‏گويد : «بدرستى كه معجزاتى كه خدا آنها را بر دست من مى‏كند ظاهر مى‏كند. اينكه سخن مى‏كنم به آنچه خدا مى‏خواهد و نمى‏شمارم خود را مانند آنكه از او سخن مى‏رانيد، زيرا كه من لايق آن نيستم كه بگشايم بندهاى جرموق يا دوالهاى نعل رسول الله را كه او را «مسيا» مى‏ناميد. آنكه پيش از من آفريده شد و زود است بعد از من بيايد و زود است بياورد كلام حق را و نمى‏باشد آيين او را نهايتى» (42) در جاى ديگر پس از آنكه در زير درختى پيامبر آينده را به بزرگى ياد مى‏كند، پيروان خود را به رحمت ايزدى بشارت داده مى‏گويد: «خوشا به حال كسانى كه گوش به سخن او مى‏دهند وقتى كه به جهان بيايد، زيرا كه رحمت خدا برايشان سايه خواهد افكند. چنانكه اين درخت خرما ما را سايه افكنده است. آرى چنانكه اين درخت از حرارت سوزان آفتاب ما را نگاه مى‏دارد، همچنين رحمت خدا نگاه مى‏دارد ايمان آورندگان به آن اسم را از شر شيطان. شاگردان در جواب گفتند: اى معلم! كدام كس خواهد بود آن مردمى كه از او سخن مى‏رانى كه به جهان خواهد آمد؟ يسوع به شگفتى دل، در جواب فرمود: كه همانا او محمد (ص) پيغمبر خداست. وقتى كه او به جهان بيايد چنان كه باران زمين را قابليت بخشد كه بار بدهد بعد از آنكه مدت مديدى باران منقطع شده باشد، همچنين او وسيله اعمال صالحه ميان مردم خواهد شد برحمت بسيارى كه با خود مى‏آورد. پس او ابر سفيدى است پر از رحمت خدا و آن رحمتى است كه آن را خدا بر مؤمنان نثار مى‏كند نرم نرم مثل باران.» (43)

 در فصل 97 انجيل برنابا نيز آمده است كه وقتى از نام حضرت عيسى (ع) «مسيا» پرسش بعمل آمد، آن حضرت جواب داد: «نام مسيا عجيب است زيرا كه خدا خود وقتى كه روان او را آفريد و در ملكوت اعلى او را گذاشت خود او را نام نهاد. خدا فرمود: صبر كن اى محمد! زيرا كه براى تو مى‏خواهم خلق كنم بهشت و جهان و بسيارى از خلايق را كه مى‏بخشم آنها را به تو حتى اينكه هر كه تو را مبارك مى‏شمارد مبارك مى‏شود و هر كه با تو خصومت كند ملعون مى‏شود . وقتى كه تو را به سوى جهان مى‏فرستم، پيغمبر خود قرار مى‏دهم به جهت خلاصى و كلمه تو صادق مى‏شود حتى اينكه آسمان و زمين ضعيف مى‏شوند و ليكن دين تو هرگز ضعيف نمى‏شود، همانا نام مبارك او محمد (ص) است. آن وقت جمهور مردم صداهاى خود را بلند كرده گفتند : اى خدا بفرست براى ما پيغمبر خود را. اى محمد (ص) ! بيا زود براى خلاص جهان

 فخر الاسلام (44) گويد: در يكى از اناجيل متروكه خطى كه قبل از بعثت خاتم الانبياء با قلم بر پوست نوشته شده بود، در كتابخانه بعضى از نصاراى پروتستانت در مدرسه خود آنها ديدم، در جزو وصاياى حضرت مسيح به شمعون پطرس كه به اين نحو مرقوم شده بود: اى شمعون! خدا به من فرمود: تو را وصيت مى‏كنم اى پسر مريم! به سيد المرسلين و حبيب خود احمد (ص) صاحب شتر سرخ كه صورتى همچون ماه و دلى پاك و بنيه‏اى قوى دارد، بزرگ فرزندان آدم و رحمت براى جهانيان و پيغمبر امى عربى است. اى عيسى! تو را امر مى‏نمايم كه بنى‏اسرائيل را امر نمايى كه او را تصديق نموده به وى ايمان آورند و از متابعت و نصرت او تقاعد نورزند. عرض كردم: پروردگارا! كيست آن بزرگوار؟ خدا فرمود: اى عيسى! او محمد فرستاده خداست براى تمام جهان. خوشا به حال اين پيغمبر و خوشا به حال آنان كه بگفته‏اش گوش فرا دادند و بر دين او از دنيا بروند . اهل زمين بر او درود مى‏فرستند و اهل آسمان از براى او و امت او طلب مغفرت مى‏نمايند . (45)

 پريقليطوس يا پارقليطا

«پارقليطا» كلمه‏اى است سريانى از اصل يونانى «پريقليطوس» كه به معنى بسيار ستوده و پسنديده است و ترجمه عربى آن محمد يا احمد مى‏باشد. ولى در انجيلهايى كه بعد از اسلام نگارش يافته «پارقليطا» را مشتق از كلمه «پاراقليطوس» دانسته‏اند كه به معناى «تسلى دهنده» مى‏باشد. (46) محمود بن الشريف مى‏نويسد: ان الاربعة الذين كتبوا الاناجيل قد اتفقوا على ان عيسى (ع) قال للحواريون حين رفع الى السماء: انا ذاهب الى ابى و ابيكم و الهى و الهكم و ابشركم بنبى يأتى من بعدى اسمه الپارقليط و هذا الاسم هو باللسان اليونانى و تفسيره بالعربية محمد (ص) قال الله فى كتاب العزيز: و مبشرا برسول يأتى من بعدى اسمه احمد (47) . يعنى، به اتفاق همه كسانى كه انجيلهاى چهارگانه را نوشته‏اند، حضرت عيسى (ع) موقعى كه به آسمان مى‏رفت به حواريون گفت: من به سوى پدر و خدايم و پدر شما و خدايتان مى‏روم و شما را به پيغمبرى بشارت مى‏دهم كه بعد از من مى‏آيد كه نام او «پارقليط» است و اين اسمى است يونانى و معنى آن به عربى محمد (ص) مى‏باشد (و اين اشاره به همان گفته قرآن مجيد است كه از قول عيساى مسيح) گويد: بشارت مى‏دهم شما را به پيامبر بعد از خودم كه نام او احمد است.

 در انجيلهاى فارسى كنونى نيز كلمه «پارقليطا» را از «پارقليطوس» گرفته و به معنى «تسلى دهنده» بكار برده‏اند: در فصل 14 انجيل يوحنا آمده است: «اگر مرا دوست داريد احكام مرا نگاه داريد و من از پدر سؤال مى‏كنم، و «تسلى دهنده»«پارقليطا» ديگر به شما عطا خواهد كرد تا هميشه با شما بماند... اين سخنان را به شما گفتم وقتى با شما بودم ليكن «تسلى دهنده» يعنى روح القدس كه پدر او را به اسم من مى‏فرستد او همه چيز را به شما تعليم خواهد داد، و آنچه به شما گفتم به ياد شما خواهد آورد.» (48)

 «و من به شما راست مى‏گويم كه رفتن من براى شما مفيد است زيرا اگر نروم «تسلى دهنده» نزد شما نخواهد آمد.» (49)

 «ليكن چون «تسلى دهنده» كه او را از جانب پدر نزد شما مى‏فرستم آيد يعنى روح راستى كه از پدر صادر مى‏گردد، او بر من شهادت خواهد داد» (50)

 گرچه مفسرين انجيل پافشارى كرده‏اند كه بگويند مقصود از «پارقليطا»«روح القدس» است ولى با اندك تأمل و تحليل در آيات گذشته و علامات و امتيازاتى كه براى شخص مورد بشارت ذكر كرده‏اند روشن و مبرهن مى‏شود كه تطبيق «پارقليطا» ى موعود با «روح القدس» از جهاتى چند غير قابل قبول و امكان‏ناپذير است. زيرا آيات گذشته بشارت از ظهور كسى پس از حضرت عيسى (ع) مى‏دهد كه:

 1 ـ آمدنش مشروط و منوط به رفتن مسيح بوده و شخصيت عظيم روحانى او به اندازه‏اى از مسيح برتر و والاتر است كه رفتن عيسى (ع) به منظور ظهور و تابش آن خورشيد فروزان براى بشريت بسى سودمند و مفيد بوده است.

 2 ـ او «پارقليطا» ى ديگرى است كه براى هميشه و تا انقراض (51) جهان شخصيت و آيينش بر بشريت حكومت كند.

 3 ـ وى درباره مسيح شهادت داده او را تصديق خواهد كرد. (52)

 4 ـ «پارقليطا» آيين مسيح را تكميل و ناگفته‏هاى او را بيان خواهد كرد و آن حضرت را جلال و شكوه خواهد بخشيد و...

بنابراين، اگر بنا باشد كه پارقليطاى موعود «روح القدس» باشد از لحاظ آنكه حضرت مسيح آمدن او را مشروط به رفتن خود كرده و بودنش را در عصر خود ممتنع دانسته است، نبوت آن بزرگ مرد آسمانى محال خواهد بود. زيرا كه «روح القدس» حامل وحى و واسطه بين حضرت اقدس الهى و انبياى خداست كه در طول بعثت پيغمبران اولى العزم با آنان مصاحبت و ملازمت داشته است و نيز چون رفتن خويش را به منظور آمدن وى مفيد خوانده و در نتيجه پارقليطا را بزرگتر از خود معرفى كرده است. اگر بنا باشد كه پارقليطا «روح القدس» باشد لازم آيد كه فرشته حامل وحى كه در حكم نامه‏رسان انبياى الهى است مقام و منزلتش از آنان فراتر و برتر باشد . از مجموع آنچه پيرامون بشارات و آيات گذشته نگارش يافت براى محققان روشن مى‏شود كه فرد مورد بشارت پيغمبرى است پس از حضرت مسيح كه از وى بزرگتر و تكميل كننده شريعت و تصديق كننده شخص او و كتاب اوست كه داراى رياست و زعامت روحانى ابدى بشريت بوده و موجب جلال و عظمت مسيح گردد. يعنى ساحت قدس آن حضرت را از شوائب نقص و گناه مبرا سازد. (53) به هر حال، وقتى علما و دانشمندان مسيحى بخواهند با تغيير اين كلمات متون صحيحه اناجيل را مخفى داشته و بدين وسيله بشارت ظهور پيامبر اسلام را ناديده انگارند، قرآن مجيد متكفل بيان آنها خواهد بود: «يا اهل الكتاب قد جائكم رسولنا يبين لكم كثيرا مما كنتم تخفون من الكتاب و يعفو عن كثير. قد جائكم من الله نور و كتاب مبين. يهدى به الله من اتبع رضوانه سبل السلام و يخرجهم من الظلمات الى النور باذنه و يهديهم الى صراط مستقيم» . (54) اى اهل كتاب! فرستاده ما (محمد (ص)) به سوى شما آمد و بسيارى از حقايق آسمانى را كه شما كتمان كرديد روشن مى‏سازد و از بسيارى (كه فعلا مورد نياز نيست) صرف نظر مى‏كند . به راستى از طرف خدا نور و كتاب آشكارى به سوى شما آمده است. خداوند به بركت آن، پيروان رضايت خود را به راههاى سلامت هدايت مى‏كند و به اذن خويش از تاريكيها به سوى روشنايى مى‏برد و آنها را براه راست رهبرى مى‏كند.

 پى‏نوشت‏ها:

 .1 بقره/ .135

 .2 آل عمران/ .77

 .3 چنان كه قرآن مجيد در سوره «صف» آيه 6 ضمن تأييد توراة حضرت موسى (ع) توسط عيساى مسيح (ع) مبعوث شدن حضرت محمد (ص) را نيز به امت خود بشارت داده مى‏گويد: «و اذ قال عيسى بن مريم يا بنى اسرائيل انى رسول الله اليكم مصدقا لما بين يدى من التوراة و مبشرا برسول يأتى من بعدى اسمه احمد...»

 .4 بحار الانوار، ج 16، باب 12، ص 402، دار الكتب الاسلامية، چاپ جديد، آخوندى، تهران .

 .5 اعراف/ .157

 .6 صف/ .6

 .7 فليسين شاله، تاريخ كوچك اديان بزرگ، ترجمه دكتر محبى، ديماه 46، تهران، ص .273

 .8 امروز دانشمندان، اناجيل: متى، مرقس و لوقا را تحت عنوان اناجيل، جامع به هم ملحق كرده و نشان مى‏دهند كه اين سه انجيل روابط بسيار نزديك با يكديگر دارند و در مقابل آنها انجيل «يوحنا» قرار دارد. (تاريخ اديان، دكتر محبى، ص 406) .

 .9 انجيل متى، باب پنجم، آيه .18

 .10 فليسين شاله، تاريخ كوچك اديان بزرگ، دكتر محبى، دى ماه 46، ص .407

 .11 سفر پيدايش، باب .12

 12 و .13 سفر پيدايش، بابهاى 13 و 15، دار السلطنة لندن، 1895 ـ م.

 .14 حاج بابا قزوينى يزدى، دانشمندى بزرگ از دانشمندان يهود يزد، در اواخر سده دوازده هجرى بشمار مى‏رفته كه در اثر بحث و كنجكاوى بسيار در اديان مختلفه و ارشادات پدر بزرگوارش محمد اسماعيل جديد الاسلام كه او نيز از بزرگان و دانشمندان يهود آن سامان بوده است، به شرف اسلام مشرف و در راه اثبات حقانيت اين دين آسمانى با يهوديان به مباحثه و جدل مى‏پرداخت.

 .15 سفر پيدايش، باب 16 ـ دار السلطنة لندن، 1895 ـ م.

 

.16 محضر الشهود فى رد اليهود، كتابخانه وزيرى يزد، چاپ نجف اشرف، ص .20

 

.17 سفر تثنيه، باب 18، دار السلطنه لندن، 1895 ـ م.

 

.18 عنكبوت/ .47

 

.19 بقره/ .146

 .20 محمود بن الشريف، الاديان فى القرآن، دار المعارف بمصر، قاهره، ص .298

 .21 ميرخواند، روضة الصفا، ج 2، انتشارات خيام، ص .193

 .23 محمود بن الشريف، الاديان فى القرآن، دار المعارف بمصر، قاهره، 1119 ـ م، ص .229

 .24 همان مأخذ، ص .311

 .25 غلامحسين مصاحب، دائرة المعارف فارسى، ذيل كلمه «بحيرا» ، ج اول، لغتنامه دهخدا، ذيل كلمه «بحيرا» .

 .26 دايرة المعارف مصاحب مى‏نويسد: ابواسحاق كعب بن ماتع 32 يا 34 ه ـ يكى از يهوديان «يمن» بود كه در خلافت ابوبكر يا عمر خطاب اسلام آورد و منبع بسيارى از اطلاعات مسلمين در باب داستانهاى بنى اسرائيل بشمار مى‏رود. هنگامى كه به مدينه آمد كتاب و سنت را از صحابه آموخت و ايشان نيز اخبار اقوام پيشين را از وى آموختند. عنوان او را به صورت «كعب الحبر» نيز ضبط كرده‏اند. و «حبر» كه جمع آن «احبار» است كلمه‏اى است عبرى كه به معنى روحانى يهودى مى‏باشد.

 .27 فاران شامل كوههاى سه‏گانه: ابوقبيس، قيعقان و حرا است كه به نام جبال بنى‏هاشم موسومند و مكه معظمه در ميان آنها قرار گرفته است. قاموس كتاب مقدس مى‏نويسد: فاران دشتى است وسيع و مرتفع كه به صحراى اطراف خود سرازير شود و داراى بعضى از كوههاى آهكى است... هاجر هنگامى كه از نزد ابراهيم رانده شد در اين دشت ساكن گرديد... فاران يكى از اسماء مكه است كه در توراة مذكور است و گويند نام يكى از كوههاى مكه است.

 .28 محمد بن عبدالكريم شهرستانى، الملل و النحل، ج 2، ص 18، عربى، قاهره.

 .29 ابن حزم اندلسى، الفصل فى الملل و الاهواء و النحل، ج اول، ص 88، قاهره، مصر.

 .30 سفر پيدايش، باب 21، دار السلطنه لندن، 1895 ـ م.

 .31 ابراهيم/ .37

 .32 تين/3 ـ .1

 .33 محمد فى التوراة و الانجيل و القرآن، ابراهيم خليل، احمد، ص 30 مكتبة الوعى العربى .

 .34 دعاى سمات.

 .35 انجيل يوحنا، باب .16

 .36 سفر تثنيه، باب .18

 .37 نجم/5 ـ .3

 .38 انجيل متى، باب 21 ـ دار السلطنة لندن، 1895 ـ م.

 .39 محمد فى التوراة و الانجيل و القرآن، ص 48، نقل از صحيح مسلم، كتاب الفضائل.

 .40 نساء/ .41

.41 «مسيا» كلمه آرامى و به معنى رسول است و كلمه «مسيح» به معنى ممسوح يعنى روغن ماليده شده، متبرك آفريده شده، رجال، نيمه روى ساده، پادشاه يهود و يا هر پادشاه ديگر، عنوان پيامبران و رسولان، منجى و نجات دهنده موعود به ملت يهود، مرد بسيار سفر كننده و بالاخره به قول علامه دهخدا به پنجاه و شش معنى آمده است كه معروفترين آنها لقب حضرت عيسى بن مريم (ع) مى‏باشد، و آنچه مورد نظر ماست همين معنى آخر است كه شايد داراى بعضى از صفات ياد شده نيز بوده است.

 .42 انجيل برنابا، فصل 42، سردار كابلى، تهران، چاپخانه حيدرى.

 .43 انجيل برنابا، فصل 163، حيدر قليخان قزلباش (سردار كابلى)، تهران، چاپخانه حيدرى، مهرماه .1345

 .44 محمد صادق فخر الاسلام يكى از علماى محقق و متتبع مسيحى اروميه بوده است كه پس از تأمل و بررسى عميق به آيين اسلام مشرف گشته و كتبى چند در رد يهود و نصارا نگاشته كه از جمله آنها كتاب «انيس الاعلام» است كه از بهترين كتب رديه مى‏باشد.

 .45 انيس الاعلام، چاپ قديم، ص 195، ج دوم، بشارت .25

 .46 انيس الاعلام فخر الاسلام، جلد اول، ص 13، چاپ جديد، انتشارات مرتضوى.

 .47 الاديان فى القرآن، ص 313، نقل از مخطوطه «تحفة اللبيب فى الرد على اهل الصليب» ، ص .42

 .48 اين عبارات اشاره به آيات شريفه قرآنى است كه مى‏گويد: «و نزلنا عليك الكتاب تبيانا لكل شى‏ء» و يا «ما فرطنا فى الكتاب من شى‏ء» و يا «لا رطب و لا يابس الا فى كتاب مبين» (سوره‏هاى: نحل/89 ـ انعام/38 و 59).

 .49 انجيل يوحنا، باب 16، دار السلطنة لندن، 1895 ـ م.

 .50 انجيل يوحنا، باب 14، آيه .16

 .51 اشاره به گفته رسول اكرم است كه فرمودند: «انه لا نبى بعدى و لا سنة بعد سنتى فمن ادعى ذلك فدعواه و بدعته فى النار» . و يا «حلال محمد حلال الى يوم القيمة و حرام محمد حرام الى يوم القيامة» (وسائل الشيعة، ج 18، ص 555، چاپ جديد ـ بحار الانوار، ج 22، ص 531، چاپ جديد دار المكتبة الاسلامية، تهران) .

 .52 يوحنا، باب 15، آيه 26، اشاره به اين آيه شريفه قرآنى است: «مصدقا لما بين يدى من التوراة و الانجيل.» تصديق كردن و شهادت پارقليطا (محمد (ص)) درباره مسيح (ع) دليل بر اين است كه وى روح القدس نيست زيرا حواريين نيازمند به شهادت روح القدس براى تصديق عيسى (ع) نبودند.

 .53 دكتر محمد صادقى، بشارات عهدين، تهران، محرم 87 ه ـ ، ص .223

 .54 مائده/16 ـ .15


نوع مطلب :
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |

نوع مطلب :
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |

نگاهي‌ گذرا به‌ تاريخ‌ تركمن‌ها

صفحه ی 3

 

 محمت‌ ساراي

ترجمه:‌ قدير وردي‌ رجايي

 

نام‌ اوغوز(1) اولين‌ بار در اوايل‌ قرن‌ هشتم‌ بعد از ميلاد به‌ زبان‌ تركي‌ دركتيبه‌هاي‌ كشف‌ شده‌ در مغولستان‌ ظاهر مي‌شود.(2) در اين‌ كتبيه‌ها، خاقان‌ ترك‌،اوغوزها را به‌ عنوان‌ مردم‌ خود معرفي‌ مي‌نمايد(3). از قرار معلوم‌ اوغوزها يكي‌ ازعناصر عمده‌ امپراتوري‌ چادر نشين‌ بودند كه‌ از چين‌ تا استانهاي‌ مرزي‌ ايران‌ وبيزانس‌ و تا رود ولگا گسترش‌ داشت‌. كتيبه‌ها نشان‌ مي‌دهد كه‌ چگونه‌ اوغوزها به‌منظور بدست‌ آوردن‌(4)استقلال‌ بيشتر طغيان‌ كردند(5). اين‌ قيام‌ و طغيانهاي‌ بعدي‌،نشانگر عشق‌ پابرجاي‌ اوغوزها براي‌ استقلال‌ است‌. علت‌ پراكنده‌ شدن‌ آنها درسرتاسر آسياي‌ مركزي‌ تا درياي‌ خزر در قرن‌ نوزدهم‌(6)، هم‌ ممكن‌ است‌ همين‌ (امر)باشد.

طبق‌ اين‌ كتيبه‌ها، اوغوزها از نه‌ قبيله‌ تشكيل‌ مي‌شدند، هر چند نويسندگان‌متعدد اظهار ميداشتند كه‌ اوغوزها بيست‌ و چهار(7)قبيله‌ بوده‌اند. نويسندگان‌ كشوراوغوزها را از سير دريا تا درياي‌ خزر و از شمال‌ درياي‌ آرال‌ تا خراسان‌ ميدانستند.

در نيمه‌ دوم‌ قرن‌ نهم‌ (ميلادي‌)فتوحات‌ اعراب‌ تا تالاس‌(8)كشيده‌ شد، تا آنكه‌ترك‌ها تحت‌ تأثير اسلام‌ قرار گرفتند و بعضي‌ از قبايل‌ ترك‌ به‌ اسلام‌ گرويدند(9).

نام‌ «تركمن‌» اولين‌ بار در اواخر قرن‌ دهم‌ (ميلادي‌) ظاهر شد(10)، بررسي‌ اصل‌و معني‌ كلمه‌ «تركمن‌»(11)نشان‌ مي‌دهد كه‌ اوغوزهاي‌(12)غير مسلمان‌ اوغوزهاي‌مسلمان‌ را «تركمن‌» ناميدند. بعدها نام‌ «تركمن‌» فقط بوسيله‌ اوغوزها(13)بكار رفت‌.هر چند كه‌ نام‌ اجدادي‌ خود را فراموش‌ نكردند.

حوادث‌ بخش‌ دوم‌ قرن‌ دهم‌ و بخش‌ اول‌ قرن‌ يازدهم‌ نقش‌ مهمي‌ در تاريخ‌اوغوزها (تركمن‌ها)بازي‌ كرد. اين‌ حوادث‌ شامل‌ گرويدن‌ آنها به‌ اسلام‌ و ظهورسلسله‌ سلجوقي‌ بود(14). در اين‌ زمان‌ اوغوزها، خان‌(15)نداشتند، بلكه‌ يبغو(شاه‌) داشتند كه‌ در كتيبه‌هاي‌ تركي‌ مغولستان‌ هم‌ از آن‌ ياد شده‌ است‌(16).

يبغو، مخصوصاً در زمستان‌ در مسير پست‌ سير دريا در يانگي‌ شهر(شهرجديد) زندگي‌ مي‌كرد(17). اهميتي‌ را كه‌ سير دريا براي‌ اوغوزها داشت‌،مي‌توان‌ از گفته‌ كاشغري‌ استنباط كرد كه‌: رودخانه‌ «اوزوك‌ بدون‌ هيچ‌ گونه‌ كم‌ وكاست‌، همان‌ اهميتي‌ را داشت‌ كه‌ سير دريا براي‌ اوغوزها داشت‌»، زيرا شهرهاي‌ آنهادر آنجا قرار داشت‌ و چادرنشينان‌ متعلق‌ به‌ مردم‌ آنها در سواحل‌ آن‌ زندگي‌مي‌كردند(18).

اغتشاش‌ هنگامي‌ آغاز شد كه‌ يبغو سپاهي‌ براي‌ لشكر كشي‌ بر ضد چند منطقه‌مسلمان‌ نشين‌ تركمن‌ تدارك‌ ديد. دوكاك‌ (دقاق‌) يكي‌ از رهبران‌ تركمن‌، يعني‌ پدرسلجوق‌، با يبغوي‌ اوغوزها به‌ نزاع‌ پرداخت‌. سلجوق‌(19)بينانگذار سلسله‌، بيم‌ از آن‌داشت‌ كه‌ همسر يبغو، در صدد برانگيختن‌ شوهرش‌ بر عليه‌ او بر آيد، لذا او وهمراهانش‌ به‌ منطقه‌ مسلمان‌ نشين‌ تركمن‌ها نقل‌ مكان‌ دادند. سلجوق‌ دين‌ اسلام‌ راپذيرفت‌، در شهر جند مستقر شد، در جنگ‌ بر ضد بي‌دينان‌، متفق‌ تركمن‌هاي‌مسلمان‌ گرديد، مأموران‌ مالياتي‌ يبغو را دفع‌ كرد، و تركمن‌هاي‌ مسلمان‌ را از پرداخت‌خراج‌ به‌ او (يبغو) آزاد ساخت‌(20). بدين‌ ترتيب‌ مهاجرت‌ تركمن‌ها شروع‌ شد،حادثه‌اي‌ كليدي‌، نه‌ تنها در تاريخ‌ ترك‌، بلكه‌ همچنين‌ در تاريخ‌ آسياي‌ مركزي‌ وخاورميانه‌.

نقل‌ مكان‌هاي‌ مردم‌ ترك‌ تا حدودي‌ ناشي‌ از احتياج‌ چادر نشينان‌ به‌ تصرف‌زمين‌هاي‌ مزروعي‌ و تا اندازه‌اي‌ هم‌ به‌ علت‌ درگيري‌ در ميان‌ خودشان‌ براي‌ تصاًحب‌چراگاهها بود(21). به‌ گفته‌ مروزي‌، يك‌ قبيله‌ ترك‌ (قبچاق‌ها) در نتيجه‌ فشار خان‌چين‌ مجبور به‌ مهاجرت‌ از شرق‌ شدند، و قبيله‌ قايي‌ تركمن‌ هم‌، به‌ همان‌ علت‌ بدنبال‌آنها حركت‌ نمودند و سرزمين‌ قبچاق‌ها را اشغال‌ كردند. قبچاق‌ها، تركمن‌ها را ازسرزمينشان‌ بيرون‌ راندند و تركمن‌ها به‌ سوي‌ غرب‌ سرازير شدند و زمين‌هاي‌ اوغوز(اوز) مانقيشلاق‌ راتصرف‌ كردند. در آنجا چشمه‌ها و چراگاهها يافتند(22). برخورداوغوزها و پچنك‌، پچنك‌ها را به‌ سوي‌ غرب‌ راند(23).

در آغاز قرن‌ يازدهم‌ وضعيت‌ در آسياي‌ مركزي‌ همچنان‌ پيچيده‌ به‌ نظرمي‌رسيد. همچنانكه‌ كتيبه‌ها نشان‌ مي‌دهد، بعد از رو به‌ زوال‌ گذاشتن‌ امپراتوري‌تركمن‌ (اوغوز) اويغورها به‌ عنوان‌ جانشين‌ اوغوزها بقدرت‌ دست‌ يافتند(24). آنگاه‌قره‌خانيان‌ كنترل‌ ناحيه‌ بين‌ چين‌ و سير دريا (تركستان‌ چين‌ فعلي‌ و بخش‌ شرقي‌تركستان‌ روس‌ها) را بدست‌ گرفتند(25). در جنوب‌ و جنوب‌ غربي‌ آسياي‌ مركزي‌(افغانستان‌ و خراسان‌ ايران‌ كنوني‌) غزنويان‌ بعد از غلبه‌ بر پادشاهي‌ سامانيان‌ ايران‌،به‌ صورت‌ نيروئي‌ پر قدرت‌ در آمدند(26). تركمن‌ها در روابط بين‌ اين‌ پادشاهيهاي‌ترك‌ آسياي‌ ميانه‌، با حفظ روابط خوب‌ با قره‌خانيان‌ نقش‌ مهمي‌ بازي‌ كردند. اما ازحملات‌ غزنويان‌ شديداً آسيب‌ ديدند، و مخصوصاً از دشمن‌ ديرينه‌ شاه‌ ملك‌، حاكم‌تركي‌ كه‌ در آن‌ زمان‌ در جند حكومت‌ مي‌كرد(27).

تحت‌ رهبري‌ داهيانه‌ دو برادر، طغرل‌ و چاغري‌ (چغري‌)، نوه‌هاي‌ سلجوق‌،تركمن‌ها، غزنويان‌ را در دندانقان‌ (بين‌ مرو و سرخس‌) در 1040 ميلادي‌ شكست‌دادند. به‌ علت‌ پيروزيهاي‌ زياد، طغرل‌ و چاغري‌، هر دو، شاه‌ شاهان‌ ناميده‌ شدند.عنواني‌ كه‌ بعدها كلمه‌ عربي‌ سلطان‌(29). جاي‌ آن‌ را گرفت‌. سلاطين‌ سلجوقي‌،منطقه‌ نفوذ خود را در اكثر پهنه‌ آسياي‌ مسلمان‌ نشين‌ گسترش‌ دادند; سرزمين‌ سيردريا كه‌ موطن‌ اصلي‌ آنها بود، ديگر براي‌ آنها اهميتي‌ نداشت‌. سلطان‌ آلپ‌ ارصلان‌(10361-072) فقط در 1065، بعد از پيروزيهاي‌ پردامنه‌ كه‌ منجر به‌ فتح‌ جند وساوران‌ شده‌ بود(30). در سير دريا حضور پيدا كرد. سلاطين‌ سلجوقي‌ كه‌ مسلمان‌بودن‌ خود را مقدم‌ بر ترك‌ بودن‌ خود مي‌دانستند، به‌ سرزمين‌ مرزي‌ امپراتوري‌ خودكمتر توجه‌ داشتند و با اشغال‌ آن‌ توسط ديگر قوم‌ ترك‌  - قبچاق‌ها - مخالفت‌نمي‌كردند. در نهايت‌، سلاطين‌ سلجوقي‌ نسبت‌ به‌ سرنوشت‌ مردم‌ تركمن‌ بطور كلي‌بي‌تفاوت‌ شدند. ابوالغازي‌ در اين‌ مورد چنين‌ مي‌گويد، «سلجوق‌ها خود تركمن‌بودند، اما آنها مردم‌ خودشان‌، تركمن‌ها، را فراموش‌ كرده‌ بودند(31).

در نتيجه‌ بعضي‌ از تركمن‌ها در سالهاي‌ 1058(32)و 1153 ميلادي‌(33)برضد سلاطين‌ سلجوقي‌ قيام‌ كردند. با اينهمه‌ بيشترين‌ قسمت‌ تركمن‌ها در خلال‌فتوحات‌ سلجوقي‌ در غرب‌، مخصوصاً بعد از پيروزي‌ بر امپراتوري‌ بيزانس‌ درملازگرد در سال‌ 1071(34)فرصت‌هاي‌ جديدي‌ براي‌ بدست‌ آوردن‌ زمين‌ بيشتريافتند، در نتيجه‌ اين‌ پيروزي‌، آسياي‌ صغير و آذربايجان‌ با مهاجرت‌ بي‌شمارتركمن‌ها، به‌ سر زمين‌ ترك‌ نشين‌ بدل‌ شد. بعدها اين‌ ترك‌ سازي‌ با فرا رسيدن‌پناهندگان‌ تركمن‌  - كه‌ بر اثر حملات‌ مغول‌ به‌ آسياي‌ مركزي‌ از آنجا گريخته‌ بودند- شدت‌ يافت‌(35).

بدين‌ ترتيب‌ اكثر تركمن‌ها كه‌ دنباله‌ رو سلجوق‌ها بودند، به‌ سوي‌ غرب‌مهاجرت‌ كردند. بقيه‌ آنها، كه‌ نيروي‌ تحليل‌ رفته‌اي‌ بود، در آسياي‌ مركزي‌، درنواحي‌ مانقيشلاق‌، ماوراءالنهر و خراسان‌ باقي‌ ماندند. سرنوشت‌ تركمن‌ها در آسياي‌ميانه‌ دگرگوني‌ جديدي‌ يافت‌.

 

تأسيس‌ خانات‌ خيوه‌ و تركمن‌ها

بعد از حمله‌ مغول‌ها به‌ آسياي‌ مركزي‌، تيموريان‌ بقدرت‌ رسيدند و تركمن‌هابرتري‌ آنها را پذيرفتند و به‌ آنها خراج‌ پرداختند. در پايان‌ قرن‌ پانزدهم‌ محمدخان‌شيباني‌، رهبر ازبك‌ها، حكومت‌ آخرين‌ تيموري‌ را واژگون‌ كرد و به‌ آسياي‌ مركزي‌غلبه‌ يافت‌(3). با آغاز قرن‌ شانزدهم‌ قدرت‌ فزاينده‌ قزاق‌ها و ظهور شاه‌ اسمعيل‌ مانع‌پيشرفت‌ بيشتر ازبك‌ها شد. تعصب‌ شاه‌ اسمعيل‌ در ترويج‌ مذهب‌ شيعه‌ اسلام‌ بودكه‌ رقابت‌ و نفرت‌ بين‌ ازبكهاي‌ سني‌ مذهب‌ (هم‌ چنين‌ عثمانيها در غرب‌) و ايراني‌هارا پديد آورد(37) ايرانها ازبك‌ را در 1510 نزديك‌ مرو شكست‌ دادند، اما بعد ازشكست‌ شاه‌ اسمعيل‌ بدست‌ عثماني‌ها، ازبك‌ها دوباره‌ قدرت‌ يافتند و دوخانات‌مستقل‌ تشكيل‌ دادند; يكي‌ در سمرقند و بخارا و ديگري‌ در خوارزم‌ (خيوه‌)(38).تأسيس‌ خانات‌ خيوه‌ يكي‌ از نقاط عطف‌ تاريخ‌ تركمن‌ بود.

ساكنان‌ خيوه‌ را ازبك‌ها، كه‌ مسلط بودند، و تركمن‌ها تشكيل‌ مي‌دادند. به‌ گفته‌ابوالغازي‌، كه‌ تاريخ‌ او تنها منبع‌ معاًصر درباره‌ اين‌ دوره‌ تاريخ‌ تركمن‌ است‌. حسادت‌و ستيزه‌ شديدي‌ ميان‌ تركمن‌ها و ازبك‌ها، اربابان‌ قديم‌ و جديد، وجود داشت‌.چنانچه‌ خان‌ به‌ يكي‌ توجه‌ مي‌كرد، قطعاً با مخالفت‌ ديگري‌ روبرو مي‌شد(39).

شركت‌ ازبك‌ها و تركمن‌ها در اداره‌ خانات‌ خيوه‌ به‌ تركمن‌ها، لااقل‌ يكبار ديگر درسطحي‌ كم‌ فرصت‌ حكومت‌ داد(40) اما همين‌ (امر) مخصوصاً در خلال‌ جنگ‌هاي‌ازبك‌ - صفوي‌، در قرن‌ شانزدهم‌ و هفدهم‌ و در عمليات‌ جنگي‌ بر ضد خانات‌بخارا(41)، دردسر فراواني‌ براي‌ آنها آفريد. تركمن‌ها بهنگام‌ مبارزات‌ بر سرجانشيني‌ خان‌ هم‌، كه‌ معمولا بعد از مرگ‌ يك‌ خان‌ حادث‌ مي‌شد، متحمل‌ خسارات‌مي‌شدند، بخصوص‌ وقتي‌ كه‌ ابوالغازي‌ تدارك‌ خان‌ شدن‌ را مي‌ديد، دچار خسران‌گرديدند(42).

 

مهاجرت‌ تركمن‌هاي‌ تكه‌ از مانقيشلاق‌ به‌ آخال‌

تركمن‌هائي‌ كه‌ در منطقه‌ مانقيشلاق‌ و بالخان‌ها زندگي‌ مي‌كردند، از سايرتركمن‌ها كه‌ در خوارزم‌، خراسان‌ و استرآباد زندگي‌ مي‌كردند، كمتر در رنج‌ بودند،بعضي‌ اوقات‌، تركمن‌هاي‌ دو ناحيه‌ اخير از حملات‌ ايرانيان‌ شديداً آسيب‌مي‌ديدند(43). شبه‌ جزيره‌ مانقيشلاق‌ و بالخان‌ها، بدلايل‌ استراتژيكي‌ و نظامي‌، تاتجاوز قالموق‌هاي‌ استپ‌هاي‌ قزاق‌ در اوائل‌ قرن‌ هفدهم‌، دور از مسير سپاهيان‌تجاوزگر بود. از اين‌ رو تركمن‌هاي‌ مانقيشلاق‌ در اينجا به‌ مدت‌ بيش‌ از ششصد سال‌در آرامش‌ نسبي‌ زندگي‌ كردند. به‌ گفته‌ ابوالغازي‌ اكثر تركمن‌هاي‌ مانقيشلاق‌ از قبيله‌سالور بودند; تركمن‌هاي‌ يموت‌ و تكه‌ از آن‌ منشعب‌ شدند(44). به‌ مرور تركمن‌هاي‌تكه‌ به‌ منطقه‌ مانقيشلاق‌ تسلط بيشتري‌ يافتند و يموت‌ها به‌ منطقه‌ بين‌ بالخان‌هاو كوپت‌ داغ‌ و خيوه‌. اما تكه‌ها در معرض‌ تجاوز قالموق‌هاي‌ استپ‌هاي‌ قزاق‌ قرارگرفتند. آنها توسط قالموق‌ها دوبار در حدود 1639 و در 1700 از مانقيشلاق‌ بيرون‌رانده‌ شدند(45). در نتيجه‌ فشار قالموق‌ها، تكه‌ها كه‌ به‌ جنوب‌ رو آورده‌ بودند، بعد ازاخراج‌ بعضي‌ تركمن‌هاي‌ يموت‌ و يمره‌لي‌، منطقه‌ بين‌ بالخان‌ها و كوپت‌ داغ‌ را اشغال‌كردند(46). تركمن‌هاي‌ تكه‌ بعد از مستقر شدن‌ در اين‌ منطقه‌ با خان‌ خيوه‌ روابطدوستانه‌ برقرار كردند، اشخاص‌ گروگان‌ به‌ نشانه‌ وفاداري‌ فرستادند و به‌ او خراج‌پرداختند. به‌ گفته‌ گرودكوف‌، خان‌ خيوه‌ به‌ خان‌هاي‌ تكه‌ در صورت‌ تقاضايشان‌يارليق‌ (فرمان‌) مي‌فرستاد(47).

بر اثر فشار همين‌ قالموق‌ها بود كه‌ گروه‌ كوچكي‌ از تركمن‌هاي‌ مانقيشلاق‌بجاي‌ اينكه‌ بدنبال‌ ساير خويشان‌ خود به‌ بالخان‌ها بروند، بداخل‌  سرزمين‌ روسيه‌،حدود حاجي‌طرخان‌، مهاجرت‌ كردند و از مقامات‌ روسيه‌ تقاضا نمودند كه‌ آنها را به‌عنوان‌ تبعه‌ روسيه‌ بپذيرند(48). تقاضاي‌ آنها مورد قبول‌ روس‌ها قرار گرفت‌ و آنهااولين‌ تركمن‌هاي‌ تبعه‌ روسيه‌ شدند(49).

تركمن‌ها در صدد دوستي‌ با ايرانيان‌ هم‌ برآمدند، اما اين‌ امر دوام‌ نيافت‌. وقتي‌نادرشاه‌ در ايران‌ بقدرت‌ رسيد، رابطه‌ بين‌ قبايل‌ تركمن‌ و ايراني‌ها به‌ علت‌ رقابت‌ وسوء ظن‌ يكبار ديگر بدتر شد. چون‌ در اين‌ دوره‌ حوادث‌ بسياري‌ مربوط به‌ روابطايران‌ و تركمن‌ بوقوع‌ پيوست‌، بهتر است‌ در اين‌ باره‌ بيشتر صحبت‌ شود.

نادرشاه‌ خود تركمن‌ و از قبيله‌ افشار بود و در 1688 در دره‌گز نزديك‌ مرزتركمن‌ (تركمنستان‌ فعلي‌) بدنيا آمد(50). در آغاز دوره‌ حكومتش‌ با رهبران‌ نظيرخودش‌ كه‌ شهرهاي‌ خراسان‌ در كنترل‌ آنها بود، درگير شد، اولين‌ لشكر كشي‌اش‌ به‌نساو درون‌ صورت‌ گرفت‌ كه‌ در دست‌ قبايل‌ تركمن‌هاي‌ تكه‌، علي‌ايلي‌، يموت‌ وامرالي‌بود. نادر به‌ كمك‌ كردهاي‌ قوچان‌، تركمن‌ها را شكست‌ داد و آنها را مجبور به‌ اطاعت‌از خود كرد(51). اما وقتي‌ كه‌ او از رقيب‌ عمده‌اش‌ ملك‌ محمود حاكم‌ مشهد شكست‌خورد تركمن‌ها از او سرپيچي‌ كردند و با دشمن‌ او پيمان‌ بستند. نادر كه‌ از اين‌ عمل‌به‌ خشم‌ آمده‌ بود، با حمله‌ به‌ آنها دست‌ به‌ كشتار و غارت‌ آنها زد(52). اين‌ عمل‌نفرت‌ و سوء ظن‌ شديدي‌ بين‌ نادر و تركمن‌ها پديد آورد.

در سال‌ 1730، بعد از شكست‌ افغان‌ها و فتح‌ هرات‌، نادر طرح‌ وارد كردن‌ ضربه‌همزمان‌ ديگري‌ به‌ تركمن‌هاي‌ قبايل‌ يموت‌ و گوگلان‌ را ريخت‌(53). اما تركمن‌ها ازتدارك‌ او آگاهي‌ يافتند و در جهت‌ خيوه‌ عقب‌ نشستند. نادر به‌ خراساني‌ها دستورداد كه‌ هيچ‌ گونه‌ داد و ستد با تركمن‌ها نداشته‌ باشند(54). در سال‌ بعد در سال‌1732، تركمن‌ها به‌ سرزمين‌ خودشان‌ برگشتند و اطاعت‌ خودشان‌ را از نادرشاه‌ اعلام‌كردند. نادر از آنها خواست‌ يك‌ هزار جوان‌ در اختيار او بگذارند تا در جنگ‌ باعثماني‌ها در غرب‌ شركت‌ كنند. وقتي‌ آنها از برآورده‌ شدن‌ اين‌ درخواست‌ امتناع‌كردند، نادر ضربه‌ شديدي‌ بر آنها وارد كرد; عده‌ زيادي‌ از تركمن‌ها را كشت‌ و زنها رابه‌ بردگي‌ فروخت‌(55). آنهائي‌ را هم‌ كه‌ جان‌ سالم‌ بدر برده‌ بودند تا بالخان‌ها تعقيب‌كرد. در سال‌ 1-739 وقتي‌ نادر در هندوستان‌ بود- تركمن‌ها در يك‌ لشكركشي‌ازبك‌ها، تحت‌ فرماندهي‌ ايلبارس‌خان‌، خان‌ خيوه‌، بر ضد ايران‌ به‌ ازبك‌ها ملحق‌شدند و ناحيه‌ خراسان‌ را غارت‌ كردند(56). اين‌ دستاويزي‌ شد كه‌ نادرشاه‌ در سال‌بعد 1740 خانات‌ آسياي‌ ميانه‌ را فتح‌ كند. تركمن‌ها به‌ علت‌ كينه‌اي‌ كه‌ از ايراني‌ها ونادرشاه‌ داشتند، مخصوصاً هنگام‌ فتح‌ خيوه‌ سرسختانه‌ در برابر او مقاومت‌ كردند.اما باز هم‌ شكست‌ خوردند و به‌ سختي‌ تنبيه‌ گرديدند(57). در 1741 وقتي‌ نادر بعداز فتح‌ خيوه‌ وارد مانقيشلاق‌ شد، بعضي‌ از تركمن‌ها به‌ خاك‌ روسيه‌ گريختند و ازروس‌ها تقاضاي‌ حمايت‌ كردند(58).بعد از مراجعت‌ نادر به‌ ايران‌ روس‌ها نمايندگاني‌به‌ اين‌ تركمن‌ها فرستادند و از آنها خواستند، تبعه‌ روسيه‌ شوند. اما تركمن‌ها اين‌پيشنهاد را رد كردند(59). به‌ همين‌ جهت‌ در سالهاي‌ بعد روس‌ها درخواست‌هاي‌ اين‌گروه‌ كوچك‌ تركمن‌ را جدي‌ نگرفتند، چونكه‌ امتيازي‌ براي‌ آنها نداشت‌.

وقتي‌ نادر شاه‌ در سال‌ 1747 كشته‌ شد، جاي‌ شگفتي‌ نبود كه‌ تركمن‌ها اولين‌قيام‌ كنندگان‌ بر ضد دولت‌ ايران‌ شوند. تجاوز ايران‌ برضد تركمن‌ها آنچنان‌ بيرحمانه‌بود كه‌ تركمن‌ها تلفات‌ بسيار زياد دادند. بازتاب‌ اين‌ حوادث‌ دردناك‌ را مي‌توان‌ به‌آساني‌ در شعر تركمن‌ مشاهده‌ كرد. مختومقلي‌ شاعر ملي‌ تركمن‌ها كه‌ در آن‌ عصرمي‌زيست‌ و خود دوبار در ايران‌ اسير بود، آلام‌ وارده‌ به‌ تركمن‌ها از سوي‌ قزلباش‌هاي‌ايران‌ را توصيف‌ كرده‌، (خطاب‌ به‌ نادرشاه‌) چنين‌ سروده‌:

تو كشور من‌ و گلزارش‌ را ويران‌ كردي‌ كشور زيباي‌ مرا غرق‌ خون‌ كردي‌

و ادامه‌ مي‌دهد:

تو مرا از پدر، مادر و برادر جدا كردي‌و كل‌ دنيا را برايم‌، اي‌ فتاح‌ تيره‌ كردي‌

واضح‌ است‌ كه‌ هيچ‌ يك‌ از قبايل‌ تركمن‌ مايل‌ نبود هيچ‌ گونه‌ حاكميت‌ ايران‌ رابر كشور خود بپذيرد. آنها هرگز نمي‌خواستند تابعيت‌ روسيه‌ را هم‌ قبول‌ كنند. دليل‌دادخواهي‌ آنها واضح‌ بود، آنها نيازمند ياري‌ موقت‌ كشوري‌ نيرومند بر ضد تهاجم‌پي‌درپي‌ دشمنانشان‌ بودند. با اينهمه‌ در سال‌ 1763 روس‌ها با دلگرمي‌ از دادخواهي‌پيشين‌ تركمن‌ها، كم‌كم‌ افزايش‌ نفوذ و بازرگانيشان‌ در ناحيه‌ مانقيشلاق‌ را با ايجادمركز تجارتي‌، همراه‌ استحكامات‌ نظامي‌ در خاك‌ تركمن‌ها، مورد توجه‌ قرار دادند.اما روس‌ها مجبور شدند اجراي‌ اين‌ برنامه‌ را به‌ تأخير اندازند، زيرا تركمن‌ها فكرايجاد قلعه‌ نظامي‌ روس‌ها را در كشورشان‌ رد كردند(63).

تركمن‌ها در ربع‌ چهارم‌ قرن‌ هجدهم‌ توانستند بخوبي‌ نيرو بگيرند. اما در اواخرهمان‌ قرن‌ وقتي‌ سلسله‌ قاجاريه‌ كه‌ تازه‌ در ايران‌ بقدرت‌ رسيده‌ بود، تعقيب‌ سياست‌خصمانه‌ را بر ضد تركمن‌ها شروع‌ كرد، دشمني‌ ديرينه‌ بين‌ ايراني‌ها و تركمن‌ها باشدت‌ زياد از سر گرفته‌ شد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زيرنويس‌ها:

1. The name of Oghuz comes from the mythical ancestor of the Oghuz,Oguz-Khan; bang, W.and Arat, R.R., Ouz Kagan Destani, Istanbul,1936,PP.615-.

2. Orkun, H.N., Eski Türk yazitlari (Old Turkish Insciptions), Istanbul, 1940,III, P.61. The inscriptions written in the names of Kultekin-Khan in 732, Bilge-Khan 735, and the Vesir Tonyukuk 725 A.D. The inscriptions have beentranslated and interpreted by many scholars, notably V.V.Radlov,P.M.Melioransky, and V.Thomsen.

3. "Doquz-Ogشuz budun kentu budunum erti", Orkun, I., p.48; Thomsen, V.,Inscriptions de L,Orkhun dechiffrees, Helsingfors, 1896, p.124.

4. Orkun, I.,pp. 62-64; Thomesn, pp.12412-6.

5. Barthold, V.,Four studies on the History of Central Asia, Leiden,1962,III,p.83.

6. Another reason was that, at the end of the Turkish Empire, the heavychinese pressure pushed the Oghuz westwards.

7. Mahmud Kashghari, Divanu Lugat it-Türk, Ed.by K.Rifat, Istanbul, 133335-(19141-6), Turkish trans. by B.Atalay, Ankara, 19394-1, Vol.III, p.304;Rashid al-din, Jami at-tavarikh, Tarih-i Turkan u Oghuz v-hikayat-i chihangiri(a part of Vol.II), Turkish trans. Oguz Destani, by A.Z.V.Togan, Istanbul,1972, pp.505-2; Abul-Ghazi, Secere-i Terakime (The Genelogy of theTurkmens), Ed.and trans. into Russian by A.N.Kononov, Moscow, 1958,pp.303-2, Russian trans., pp.505-2; umanovich, p.72; Sumer, F.,Oguzlar.(Turkmenler). Ankara, 1967, pp.1081-09. The Oghuz tribes were:Kayi, Bayat, Alka-evli, Kara-evli, Yazir, Doger, Dodurga, Yaparli, Avshar,Kizik, Begdili, Karkin, Bayundur, Bichene, chavindir, chebni, salor, Eymur,Alayundlu, Uregir, Bugduz, and Yiva.

8. Barthold, V., Turkestan Down to the Mongol Invasion, Third ed., London,1968, pp.22425-6.

9. Ibid.

10. Barthold, V.,Four Studies... III, p.77; Kasghari, III, pp.3043-07.

11. Kashghari, III, pp.3043-07; Rashid al-din, p.26; Nesri, M., Channuma,(T.T.K.), Ankara, 1949, pp.161-7; Minorsky, V., Hudud ul-alem (The Regionsof the World, GMNS), London, 1937, Notes, p.311; Kafesoglu, I., Turkmenadi, manasi ve mahiyeti, Jean deny armagani (Melanges Jean Deny) ed.Janos Eckmann, Agah S.Levend, M.Mansuroglu, Ankara, 1958, pp12-113-3.

12. Al-Biruni says "When an Oghuz adopts Islam; when an Oghuz becomesMuslim, they (Muslims) call him Turkmen and consider him as one of them",Kitab al cumahir, Ed. by Krenkov, F., Haidarabad, 1374 (1955), p.205.

13. Barthold, III, p.79; A.Z.W., Bugünkü Türkili (Türkistan) ve yakin Tarihi,Istanbul, 19424-7, p.74.

14. The Seljuk dynasty arose from the Qinik, one of the branches of the Kayitribe of the Oghuz. Kashghari, I. p.55; I.p.55; Barthold, III, p.1101-13.

15. Barthold, III, p.91.

16. Orkun, I.p.35.

17. Barthold, III, p.92.

18. Ibid Kashghari, I, P. 58.

19. At that time, Seljuk held the title of Su-Bashi (Chief of the Army).Kashghari, I, P. 397.

20. Barthold, III, p. 100.

21. The travellers, geographers and historians of tenth and eleventhcenturies, give ample information on the wealth of the people of Central Asia.When Ibn Fadlan visited the country of the Oghuz, they gave him theimpressin of being a wealthy people, owning huge flocks of sheep. Therewere very rich men who owned as many as one hundred thousand sheep.Barthold, p. 96.

22. Marvazi, Tabyi ul-hayvan, ed. by Minorsky, Marvazi on china, Turks andIndia, London, 1942, pp. 182-0, notes, pp. 1021-03.

23. Kurat, A.N., Peµenek Tarihi, Istanbul, 1937, pp. 334-0.

24. Barthold, p. 83. Also see "The Uighur Empire (744-840)" by Mackerras,C., Australian National University, 1968.

25. Barthold, Turkestan, pp. 25425-5.

26. Ibid, pp. 2712-75.

27. Barthold, p. 298.

28. Ibid, p. 303.

29. Turan, O., Selµuklar Tarihi ve Türk-Islam Medeniyeti, Ankara, 1965,p. 88.

30. Barthold, p. 314.

31. Abul-Ghazi, The Genelogy of the Turkmens, ed. by A.N. Kononov,Moscow and Leningrad, 1958, p. 64.

32. Sumer, Oguzlar, pp. 96-97.

33. Koymen, M., Büyük Selµuklu Imparatorlugژunda Oguz Isyani, Dil veTarih-Cogژrafya Fakultesi Dergisi, V. 2 (1947), pp. 1591-73. Ankara; Karpov,G.I., Turkmeny. (Materialy k istorii Turkmenskikh plemen),Turkmenovedenie, No. I, Ashkhabad, 1927, p. 35.

34. Kafesoglu, I., Selµuklular. Islam Andisklopedisi, Letter S. p. 369.

35. Turan, pp. 2142-16; Togan, A.Z.V., Umumi Türk Tarihine GirIş. Istanbul,1946, pp. 24024-6.

36. Vambery, A., History of Bukhara, London, 1893, pp. 2492-63; Howorth,H.H., History of the Mongols, London, 1880, 2, ii. pp. 691-712.

37. The hatred between the Sunnites and Shiites and its effect will bediscussed later.

38. Howorth, 2, ii, pp. 876-877; Barthold, Four studies ...,III, p.136.

39. Abul-Ghazi, A General History of the Turks, Moguls and Tatars, EnglishTrans. London, 1730, II, p. 431.

40. Howorth, 2, ii, pp. 897-98.

41. Ibid; Barthold, p. 144. In 1600, Shah Abbas of Persia transferred morethan 10,000 kurdish families from the south-western border of his country tothe Perso-Turkmen border in Khorasan in order to sterngthen his defenceagainst the Uzbeks and the Turkmens as the persians were unable to defendthemseles. Curzon, G.N., Persia and the persian Question, I, London, 1892,p. 98.

42. Abul-Ghazi, I., pp. 34234-8. During the reign of Isfandiyar Khan theTurkmens were the dominant power in the Khante of Khiva, some of theUzbeks were driven out of Khivan territory into bukhara and Abul Ghazi wasexiled to Persia. When Abul Ghazi returned from Persia and became Khan,his revenge on the Turkmens, which he achieved with the help of the angeryUzbeks was disastrous for the former. (see pp. 3593-62).

43. Howorth, pp.708-713; Barthold, pp.142; Istoriia Turkmenskoi SSR, I,pp.70-72.

44. Abul Ghazi, The Genealogy..., p.72; Vambery, p.325; Tumanovich, O.,Turkmenistan i Turkmeny. Materialyk vzucheniiv istorii i etografii.,Ashkhabad, 1926, p.84.

54. Abul Ghazi, A General History of the Turks, Moguls and Tatars, I, p.355.

46. The Expulsion of the Yamuts from kopet-dagh area by the Tekes createda long-standing quarrel and rivalry between them. These quarrels and feudsBetween the two powerful Turkmen tribes were one of the main reasons fortheir disunity which led them to a bitter end in the second part of thenineteenth century.

47. Grodekov, I. p.37.

48. Russko-Turkmenskie Otnosheniia v XVII-XIX vv. (Do prisoedineniiaTurkmenii k Rossii), Sbornik arkhivnikh, Akademiia Nauk TurksmenskoiSSR, Ashkhabad, 1963, p.7; Rossiia i Turkmeniia v XIX veke. K.vkhodzhdeniiv Turkmenii v sostav Rossii. Turkmenskiy Filial Akademii Nauk,Ashkhabad, 1946, I, p.8; Karryev, A., XIX asyryn ortasynda chenli Russiiabilen ortasia Khanlyklary ve Turkmenler arasع‌nda bolan aragatnashyklar.Soviet Edebiyati, No.2, Ashkhabad, 1949, p.70. None of the Russian sourcesgive the name of this Turkmen tribe when accepted the Russian authority.

49. Russko-Turkmenskie Otnosheniia, p.26.

50. Malcolm, J., The History of persia, London, 1815, II, p.47; Sykes, P., AHistory of persia, London, 1921, II, p.248; Barthold, Four Studies..., III, p.160.

51. Annanepesov, M. and Khatibi, S., Svedeniia o Turkmenakh iTurkmenistane pervoi treti XVIII stoletiia v sochinenii Mukhammed Kazima.Izvestiia Akademiia Nauk SSR, Seriia Obshestvennykh Nauk, No. 1,Ashkhabad, 1964, pp.252-7.

52. Ibid, pp.262-7; Barthold, Four Studies..., III, p.161.

53. Materialy po istorii Turkmen i Turkmenii. Iranskie, Bukharskie i Khivinskieistochniki, XVI-XIX vv., Moscow, 1938, II, pp.13113-3; Annanepesov andKhatibi, pp.262-7.

54. Annanepesov and Khatibi, p.31.

55. Materialy po istorii Turkmen i Turkmenii, pp.13513-6; Barthold, III, p.163.

56. Materialy po istorii Turkmen i Turkmenii, p.139, 1591-61; Barthold, III,p.164.

57.  Materialy po istorii Turkmen i Turkmenii, pp.14014-6; Barthold, III,pp.1601-64; Karryev, A., Nasonov, A.N., Moshkova, V.G. and Yakubovskii,A.Yu., Ocherki iz istorii Turkmenskogo naroda i Turkmenistana v VIII-XIX vv.,Akademii Nauk Turkmenskoi SSR, Institut Istorii, Arkheologii i Etnografii,Ashkhabad, 1954, pp.24625-5.

58. Russko-Turkmenskie Otnosheniia, p.63; Michell, R., "The Russians inAkhal", p.3, F.O.65/1150.

59. Russko-Turkmenskie Otnosheniia, p.65; Razumovskaia, V. (Ed.), Izistorii snosheniia Rossiis Turkmenami v XVIII v., Krasnyi Arkhive, XCIII,Moscow, 1939, p.219.

60. Klassiki Turmenskie poezii, Moscow, 1955,p.5.

61. Batuirov, Sh.B. (Ed.), Makhtum kulu, Yubileinyi sbornik, posviashenyi225-letiiu so dnia rojdeniia velikogo Turkmenskogo poeta. IzdatelstvoAkademiia Nauk Turkmenskoi SSR, Ashkhabad, 1961, p.273.

62. Ibid, p.110. By Fetakh he means Nadir Shah.

63. Russko-Turkmenskie Otnosheniia, pp.951-00 and 1021-04

 


نوع مطلب :
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |

نام "ترکمن" ؛ مفهوم و ماهيت آن (3)

صفحه ی 13

‌ابراهيم قفس اوغلو

برگردان: بی بی مريم شرعی

 

حال‌ به‌ اين‌ سئوال‌ مي‌پردازيم‌ كه‌ چرا تركمن‌ها به‌ اين‌ اسم‌ خوانده‌ شده‌اند؟€براي‌ روشن‌ كردن‌ اين‌ نكته‌ لازم‌ مي‌آيد كه‌ از مناسبت‌هاي‌ تركمن‌ - اوغوز حركت‌كنيم‌. براي‌ اينكه‌ اين‌ امر در حل‌ معماي‌ منشاء و ماهيت‌ نام‌ تركمن‌ كمك‌ شاياني‌خواهد كرد.

اينكه‌ واژه‌هاي‌ تركمن‌ و اوغوز دو نام‌ براي‌ يك‌ قوم‌ معين‌ ترك‌ است‌، در منابع‌تاريخي‌ ترك‌ بطور كلي‌ امري‌ پذيرفته‌ شده‌ به‌ نظر مي‌رسد. در نيمه‌ دوم‌ قرن‌ گذشته‌ا.وامبري‌  A.Vamberyاينطور مي‌گويد:

قبول‌ اين‌ ديدگاه‌ كه‌ اجتماعاًتي‌ كه‌ اعراب‌ به‌ آنها نام‌ «غز» را داده‌اند، تركمنهاي‌زمان‌ ما هستند، كاملا درست‌ است‌(1).

نمت‌ Nemeth با استناد به‌ هوستما Houtsma(2) مي‌نويسد كه‌ تركمنها به‌جاي‌ اسم‌ قديمي‌ خود يعني‌ «اوغوز» نام‌ «تركمن‌» را گرفته‌اند.

در اوايل‌ قرن‌ دوازدهم‌ مدتي‌ نام‌ اوغوز و تركمن‌ را بطور مشترك‌ بكار برده‌اند(3).

و.مينورسكي‌ V.Minorsky در يكي‌ از آثارش‌ مي‌نويسد: «اوغوزها» بطور كلي‌ بانام‌ «تركمن‌» شناخته‌ شده‌اند(4).

ا. پريتاسك‌ O.Pritsak مي‌نويسد كه‌ قسمتي‌ از تركان‌ در منابع‌ تاريخي‌ تحت‌نام‌ تركمن‌ يا اوغوز ديده‌ شده‌اند و روشن‌ مي‌سازد كه‌ دولت‌ «يبغوي‌ اوغوز» تحت‌ دونام‌ «اوغوز»، «تركمن‌» يك‌ اتحاد سياسي‌ تشكيل‌ داده‌اند(5).

در اين‌ نظريه‌ها كه‌ از جهت‌ نتايج‌ درست‌ هستند، قدمت‌ نام‌ تركمن‌ و منشأ وماهيت‌ آن‌ روشن‌ نشده‌ است‌.

در سر زمينمان‌، ديدگاه‌ ف‌.كوپرولو F.köprülü  ارزش‌ كلاسيكي‌ يافته‌ است‌.

 كوپرولو köprülü در زمان‌ خود با استناد به‌ ديوان‌ لغت‌ ترك‌، مي‌گويد كه‌ نام‌تركمن‌ به‌ گروههايي‌ از اوغوزها كه‌ مسلمان‌ شده‌اند، اطلاق‌ مي‌شود(6).

در حقيقت‌ او اين‌ ديدگاه‌ را با استناد به‌ اثر شرف‌الزمان‌ مروزي‌ يعني‌ باسطرهاي‌ كتاب‌ «طبيعه‌الحيوان‌» عيناً تأييد مي‌كند(7).

قبل‌ از مروزي‌، اولين‌ مؤلف‌ اسلامي‌ كه‌ از تركمن‌ها بحث‌ مي‌كند يعني‌المقدسي‌AL-Maghdesi (نيمه‌ دوم‌ قرن‌ دهم‌) تركمن‌ها را گروههايي‌ معرفي‌ كرده‌ بودكه‌ اسلام‌ را قبول‌ كرده‌اند(8).

محمود كاشغري‌ نيز «تركمن‌» و «اوغوز» را در جاهاي‌ زيادي‌ با هم‌ ذكر مي‌كند:

Türkmaniyetü,l - Guzziye, beynel't - Türkmaniyetil'el - Guzziye bile't -   Türkmaniyegi'l - -(9)Guzziye, butunü'l Guzziyeti'l - türkmaniye...

اگر نظريه‌ وامبري‌(10) كه‌ تاريخ‌ نام‌ تركمن‌ را تا دوره‌ افسانه‌اي‌ اوغوزخان‌مي‌رساند در نظر گرفته‌ نشود، فكر غالب‌ سالهاي‌ اخير اينست‌ كه‌ نام‌ تركمن‌ در قرن‌يازدهم‌ ظاهر شده‌ است‌ و اينكه‌ اين‌ اسم‌ به‌ اوغوزهاي‌ مسلمان‌ اطلاق‌ شده‌ است‌.

با وجوديكه‌ دلايلي‌ وجود دارد كه‌ نام‌ تركمن‌ موجوديت‌ خود را در ادوار خيلي‌قديمي‌ نشان‌ داده‌ است‌، گسترش‌ اسلام‌ در  بين‌ اوغوزها نيز در ايضاح‌ نام‌ تركمن‌كافي‌ به‌ نظر نمي‌رسند.

مروزي‌ از يك‌ جنبش‌ تركمن‌  - اوغوز  - پچنك‌ بحث‌ مي‌كند. به‌ عقيده‌ مروزي‌اوغوزها تحت‌ فشار تركمنها خوارزم‌ را ترك‌ كرده‌ و به‌ سرزمين‌ پچنك‌ها كوچ‌كرده‌اند(11). (مؤلف‌ اين‌ موفقيت‌ تركمن‌ها را به‌ مسلمان‌ شدن‌ آنها مرتبط مي‌داند.)

مينورسكي‌ Minorsky مي‌نويسد كه‌ احتمالا اين‌ حادثه‌ به‌ سال‌ 893 روي‌ داده‌است‌ و در konstantinos prophyoge - nnetos نيز ذكر شده‌ است‌ و در حدودالعاًلم‌استخري‌ (تأليف‌ سال‌ 893) نيز به‌ نشانه‌هايي‌ از آن‌ بر مي‌خوريم‌.

 مينورسكي‌ Minorsky اين‌ احتمال‌ را مي‌دهد كه‌ اين‌ حادثه‌ با هجوم‌ مشترك‌خزر - اوز عليه‌ پچنك‌ها مرتبط است‌ و اين‌ حادثه‌ احتمالا از سوي‌ مروزي‌ بااصطلاح‌ «تركمن‌» كه‌ مدتها بعد به‌ كار رفته‌ است‌، مدرنيزه‌ شده‌ است‌(12).

فقط اينكه‌ اين‌ رويداد در منبع‌مان‌ بين‌ پچنك‌ها و اوزها رخ‌ نداده‌ بلكه‌ حادثه‌اي‌بين‌ «تركمن‌ها» و «اوغوزها» معرفي‌ شده‌ است‌. در اين‌ صورت‌ اگر مدرنيزه‌ كردني‌ دركار باشد مي‌توان‌ استنباط كرد كه‌ اين‌ امر بيش‌ از اينكه‌ به‌ اصطلاح‌ «تركمن‌» مربوطشود، با مفهوم‌ «اسلاميت‌» ارتباط مي‌يابد.

براي‌ اينكه‌ همانطور كه‌ مي‌دانيم‌ قارلوق‌ها كه‌ در اواسط قرن‌ هشتم‌ به‌ حوزه‌«چو» حاكميت‌ تام‌ داشتند، مدتها بعد يعني‌ احتمالا در اواخر همان‌ قرن‌ و يا اوايل‌ قرن‌نهم‌، اوغوزها را از منطقه‌ تالاس‌ و چو بيرون‌ كردند و اوغوزها نيز به‌ سهم‌ خودپچنك‌ها را به‌ سمت‌ مغرب‌ رانده‌اند(13).

با توجه‌ به‌ اين‌ موارد قبول‌ اين‌ نكته‌ به‌ حقيقت‌ نزديكتر است‌ كه‌ روايت‌ مروزي‌در واقع‌ مربوط به‌ منطقه‌ خوارزم‌ است‌ ولي‌ به‌ تصوير كشيدن‌ حادثه‌اي‌ است‌ كه‌ بين‌قارلوق‌ها واوغوزها رخ‌ داده‌ است‌.

در اطلاعاًت‌ كتاب‌ المقدسي‌ نيز كه‌ اخباري‌ منسوب‌ به‌ اين‌ دوره‌ مي‌باشد آمده‌است‌ كه‌ تركمنها و اوغوزها در مناطق‌ مختلف‌ ساكن‌ هستند(14).

نزديكي‌ جغرافيايي‌ به‌ اين‌ احتمال‌ قوت‌ مي‌بخشد كه‌ اينجا مراد از«تركمن‌هاي‌» مورد بحث‌  نيز «قارلوق‌ها» باشند.

نوشته‌هاي‌ محمود كاشغرلي‌ نيز از اين‌ نظر كه‌ تفاوت‌ لهجه‌هاي‌ مختلف‌ زمان‌خود را آشكار مي‌سازد، اهميت‌ دارد. در بحث‌ تلفظ حرفهاي‌ گوناگون‌ و طرز استعمال‌بعضي‌ از كلمات‌، تفاوتهاي‌ ميان‌ تركها و اوغوزها را مشخص‌ كرده‌ است‌(15). مرادمحمود از اين‌ تركان‌، معني‌ محدود آن‌ يعني‌ مردم‌ وطن‌ خودش‌ سرزمين‌ قاراخانيان‌ وتركي‌ متمايز از اوغوزي‌ است‌، و تركي‌ كه‌ در آن‌ جوار صحبت‌ شده‌ است‌(16). نيزارتباطي‌ تنگاتنگ‌ با قارلوق‌ها دارد.

از طرف‌ ديگر اينكه‌ اوغوزها با قبول‌ اسلام‌ نام‌ تركمن‌ را گرفته‌اند، با وجودصراحت‌ آن‌ در بعضي‌ از منابع‌، چندان‌ قانع‌ كننده‌ به‌ نظر نمي‌رسد.

چونكه‌ تغيير دين‌ تغيير همزمان‌ اسم‌ را ايجاب‌ نمي‌كند. اگر چنين‌ اصلي‌ وجودداشته‌ باشد، در اين‌ صورت‌ همانند تركان‌ مسلمان‌ قبل‌ از تركمن‌ها(17)، اوغوزهايي‌كه‌ بعدها به‌ اسلام‌ گرويده‌اند نيز مي‌بايست‌ نام‌ جديدي‌ بگيرند و يا همانندخويشاوندان‌ مسلمان‌ خود «تركمن‌» ناميده‌ شوند.

در تاريخ‌ ترك‌ نمونه‌اي‌ كه‌ بتواند حامي‌ نظريه‌ تغيير نام‌ باشد يافت‌ نمي‌شود ودر برابر در گرايش‌ به‌ اديأن‌ ديگر دلايل‌ زيادي‌ وجود دارد كه‌ بر فراموشي‌ عرف‌ وعاًدت‌ و بينش‌ها حفظ نام‌ خالص‌ تركي‌ قوم‌ دلالت‌ دارند.

اويغورهاي‌ بودايي‌ و مانوي‌ و خرزهاي‌ موسوي‌ از اين‌ قبيل‌ هستند.

بلغارهاي‌ ترك‌ و مجاري‌هاي‌ مسيحي‌، در بين‌ جوامع‌ مسيحي‌ همه‌ چيز خاص‌خود را فراموش‌ كرده‌اند، فقط اسامي‌ تركي‌ خود را حفظ كرده‌اند.

مسئله‌ تركمن‌ نيز از اين‌ قاعده‌ كلي‌ مستثني‌ نيست‌.

نوشته‌هاي‌ المقدسي‌، ديوان‌ لغت‌ و مروزي‌ را به‌ قارلوق‌ها نسبت‌ داده‌ بوديم‌.

در حقيقت‌ بر اساس‌ آخرين‌ تحقيقات‌، قارلوق‌ها در دوران‌ قدرت‌ خود (نيمه‌ اول‌قرن‌ يازدهم‌) يعني‌ زماني‌ كه‌ بر مناطق‌ چو، تالاس‌ و يدي‌سو حاكم‌ بودند، در عين‌ حال‌نام‌ تركمن‌ را به‌ عنوان‌ يك‌ اسم‌ سياسي‌ براي‌ خود برگزيده‌ بوده‌اند(18).

علاوه‌ بر اين‌ قارلوق‌ها كه‌ در اواسط قرن‌ نهم‌ با آمدن‌ به‌ بالاساغون‌ با گرفتن‌عنوان‌ غاراخان‌ در آنجا توسط يبغوي‌ غارلوق‌، دولت‌ ترك‌ معروف‌ به‌ ايليك‌ خانلار ويا خاقانيه‌ را تشكيل‌ داده‌اند(19). و با لهجه‌اي‌ متفاوت‌ از لهجه‌ اوغوزها صحبت‌مي‌كرده‌اند(20).

همانطور كه‌ كاشغرلي‌ نيز به‌ آن‌ اشاره‌ كرده‌ است‌.

علاوه‌ بر آن‌ ثبت‌ اصطلاح‌ «تركمن‌» در منابع‌ چيني‌ از طرف‌  F.Hirtمعلوم‌ شده‌است‌. قابل‌ توجه‌ است‌ كه‌ دايره‌المعاًرف‌ چيني‌  T'ung - t'ienكه‌ كلمه‌ را به‌ شكل‌ - - möng ضبط كرده‌ است‌، مربوط به‌ دوره‌اي‌ است‌ كه‌ به‌ قارلوق‌ها در عين‌ حال‌«تركمن‌» نيز اطلاق‌ مي‌شده‌ است‌(21).

بنابر اين‌ در حال‌ حاضر مي‌شود گفت‌ كه‌ حداقل‌ در طول‌ قرن‌ نهم‌ كلمه‌ تركمن‌در حكم‌ يك‌ اصطلاح‌ سياسي‌ موجود بوده‌ است‌ و از طرف‌ غارلوق‌ها مورد استفاده‌قرار مي‌گرفته‌ است‌. ولي‌ به‌ احتمال‌ خيلي‌ زياد مي‌توان‌ قبول‌ كرد كه‌ در آن‌ تاريخ‌اوغوزها، نام‌ تركمن‌ را حمل‌ نمي‌كرده‌اند.

چرا اصطلاح‌ «تركمن‌» مورد استفاده‌ قرار گرفته‌ است‌؟

به‌ عقيده‌ ما اين‌ اصطلاح‌ با اصطلاح‌ گؤك‌ ترك‌ kök Türk مناسبتي‌ نزديك‌ دارد.

اصطلاح‌ kök Türk به‌ امپراطوري‌ بزرگ‌ ترك‌ كه‌ از طرف‌ كنفدراسيون‌ قبايل‌مختلف‌ ترك‌ كه‌ قارلوق‌ها نيز داخل‌ آن‌ بودند، اطلاق‌ مي‌شده‌ است‌.

آنطور كه‌ مي‌دانيم‌ در بين‌ طوايف‌ و قبايل‌ ترك‌، گروهي‌ تحت‌ نام‌ kök Türkموجود نيست‌. كلمه‌ kök Türk كه‌ در كتيبه‌هاي‌ اورخون‌ ديده‌ شده‌ است‌، يك‌ تسميه‌سياسي‌ است‌ و به‌ همين‌ دليل‌  V.Thomsonاينطور مي‌نويسد: «اين‌ واژه‌ در مرزهايي‌وسيع‌ عمري‌ كوتاه‌ داشته‌ است‌، اما در دوره‌ درخشاني‌ كه‌ امپراطري‌ ترك‌ اتحادكاملي‌ تشكيل‌ داده‌ بودند، جهت‌ ناميدن‌ اقوام‌ و قبايل‌ مختلف‌ چهار جهت‌ جهان‌تحت‌ كلمه‌ واحدي‌، بكار رفته‌ است‌(22).

واژه‌ kök Türk در تركي‌ دو معنا دارد.

يكي‌ از معاًني‌ آن‌ «ريشه‌دار»، «اصيل‌»، «نجيب‌» و ديگري‌ «گؤگ‌» يا آسمان‌است‌.

اين‌ واژه‌ در هر دو معني‌ خود مفاهيم‌ اصيل‌، عاًلي‌، بزرگ‌، جهانشمول‌ رامي‌رساند و اين‌ مفاهيم‌ با وضعيت‌ سياسي‌ مورد اشاره‌ Thomson مطابقت‌ دارد.

آنطور كه‌ ديديم‌، واژه‌ تركمن‌ نيز، در اين‌ معاًني‌ بكار مي‌رود.

همانطور كه‌ واژه‌ kök Türk اسم‌ قبيله‌ خاصي‌ نبوده‌ و اصطلاحي‌ سياسي‌مي‌باشد، اصطلاح‌ «تركمن‌» نيز در همين‌ معني‌ بوده‌ و اصطلاح‌ سياسي‌ است‌ كه‌قارلوق‌ها در دوره‌ اقتدارشان‌ بكار برده‌اند.

واقعه‌ تاريخي‌ كه‌ واژه‌ kök Türk افاده‌ مي‌كرد در قرن‌ دهم‌ ديگر موجود نبود وبه‌ زمان‌ گذشته‌ تعلق‌ داشت‌. حاكميت‌ جهانشمول‌ به‌ پايان‌ رسيده‌ بود و به‌ علت‌فروپاشي‌ اتحاد ترك‌، قارلوق‌ها كه‌ از يك‌ طرف‌ با اويغورها و از طرف‌ ديگر هماننداوغوزها با ديگر تركان‌ در وضعيتي‌ خصمانه‌ بوده‌اند، به‌ جاي‌ اصطلاح‌  kök Türkكه‌ديگر كاربردي‌ نداشت‌، اصطلاح‌ «تركمن‌» را كه‌ تقريباً مفهوم‌ مشابهي‌ را مي‌رسانداقامه‌ كرده‌اند.

در عين‌ حال‌ در منابع‌ شرق‌ ميانه‌ مي‌بينيم‌ كه‌ مراد از «تركمن‌» بيشتر «اوغوزها»هستند.

در منابع‌مان‌، سلجوقيان‌ كه‌ به‌ طايفه‌ kinik اوغوزها منسوب‌ هستند، «تركمن‌»معرفي‌ شده‌اند.

منابع‌ فارسي‌ كه‌ اولين‌ بار از سلجوقيان‌ بحث‌ مي‌كنند، تماماً اينطور هستند:

گرديزي‌ مي‌گويد:  القائم‌ بامرا « El- kaim bi- emrillah در سال‌ 423 خليفه‌شد. در زمان‌ او تركمن‌ها ظاهر شدند»(23).

در ديوان‌ ناصرخسرو، مصرع‌ «طغرل‌ تركمن‌ و چاغري‌» وجود دارد(24).

در تاريخ‌ مشهور ابوالفضل‌ بيهقي‌ در جنب‌ كلمه‌ سلجوق‌ تنها نام‌ مورد بحث‌نام‌ تركمن‌ است‌(25).

كاشغرلي‌ نيز اصطلاحات‌ «تركمنهاي‌ اوغوز» و «اوغوزهاي‌ تركمن‌» را به‌ تكراربكار برده‌ است‌(26).

از تمامي‌ اينها با استناد به‌ آنچه‌ از آغاز مقاله‌ درباره‌ معنا و ماهيت‌ كلمه‌ تركمن‌داده‌ايم‌، مي‌توانيم‌ اين‌ نتيجه‌ را استخراج‌ كنيم‌ كه‌ اصطلاح‌ تركمن‌ اولين‌ بار در نيمه‌دوم‌ قرن‌ دهم‌ از طرف‌ اوغوزها كه‌ در دشتهاي‌ غربي‌ خزر - اورال‌ تشكل‌ سياسي‌بزرگي‌ به‌ وجود آورده‌اند، شروع‌ به‌ استعمال‌ شده‌ است‌. اساساً اوغوزهابا اين‌ مفهوم‌بيگانه‌ نيستند.

كلمه‌ - - möng كه‌ در دايره‌المعاًرف‌ مذكور چيني‌ آمده‌ است‌، مرتبط بامحلي‌ در نزديكي‌ درياي‌ خزر است‌(27).

اما بعد از تشكيل‌ امپراطوري‌ بزرگ‌ سلجوقي‌ در ميان‌ سكنه‌ خاورميانه‌ و درميان‌ تعداد كثيري‌ از اقوام‌ غير ترك‌، خاندان‌ سلجوقي‌ كه‌ همراه‌ با تركمنها در عين‌حال‌ اين‌ اقوام‌ بيگانه‌ نيز متبوع‌ آن‌ بودند و آنها را نيز همانند تركمنها متعلق‌ به‌ خودمي‌پنداشتند، مخصوصاً در دوره‌اي‌ كه‌ به‌ اردو از هر جنس‌ قشون‌ مي‌پيوست‌ وفرماندهان‌ بيشتر از ميان‌ بردگان‌ استخدام‌ مي‌شدند، تركمنها كه‌ با خاندان‌ حاكم‌امپراطوري‌ نام‌ مشابهي‌ داشتند، بعضاً از سلاله‌ جدا مي‌شوند.

موارد فوق‌ را مي‌توان‌ دلايلي‌ در ايضاح‌ جملات‌ وزير نظام‌الملك‌ دانست‌ كه‌مي‌گويد: «هر چند تركمنها مشكلات‌ فراواني‌ براي‌ دولت‌ ايجاد كردند، در اين‌ دولت‌حقي‌ داشتند، در تشكيل‌ دولت‌ خدمات‌ زيادي‌ را انجام‌ دادند و متحمل‌ زحمات‌ زيادي‌شدند. تركمنها با خاندان‌ حكومتي‌ نسبت‌ خويشاوندي‌ دارند(28).

ــــــــــــــــــــــــ

زيرنويس‌ها:

1. Vambery, a.e., 24.

2. M. Th. Houtsma: WZKM II (1888), 228.

3. Gy. Nemeth, a.e., 70.

4. Hudud Al - Älam,  311.

5. O. Pritsak,  Der untergang des Reiches des ogusischen yabgu: F. köprülüArmagani, 1953, 397

6. Ilk mutasavviflar, 1919, 152, daha bk: A.müll.: belleten, 27.Sayl, 261,I.n.

7. oguzlar Türklerin büyü boylarindndir, Ve 12 kabiledir; bir kismi sehirlerde,bir kisml Sahra(atda oturulardi... Islam ülkelerine komsu olduklari zamanbazilari Müslüman olduki, bunlara Türkmen derler".

- Tabäyiüسl- hayavän, Minorsky nesكri, 1942, metin, 18, ingillizce trc.,29.

8.Q.G.A. III. 274, bk, Minorsky, Tabäyiüسl- hayavän 94; O.PRITSAK,untergang..404.

9. A.T.BATTAL: TMXI(1954), 77-78.

10. Vambery, a.e., 24.

11. Merveziش, metin,18.

12.Minorsky, Tabäyiü,l- hayavän, 95.

13.AKDES N,KURAT, peenek tarihi, 1937,303-3.

14.Battal, göst, yer.

15.Divanül, T.,I,31.

16.A.T. Taymas: Tmxi, 78.

17.R.N. Frye- A.Sayili, Selµuklulardan evvela- كarkta Türkler: Belleten, 37.Sayl, 1331-67.

18.Pritsak: Islam Ansiklopedisi, karahalilar mad.: A.müll., Die karachan iden:Der Islam XXXI (1953), 22. Käكgariسye göre" karluklar ogژuzlardan ayri, fakatonlar ribi türkmen dirler" Divanül,T.,I, 473.

19.Pritsak, vonden karluk zuden karachaniden: ZDMG 101 (1951), 2703-00;Islam ansiklopedisi,karahanlilar mad.

20.Gin kaynagژi Tangu,dada bu husus kayithidir. E.Chavannes,Documents... 1903, 21 bk.

21.Barthold; EI, Turkmens mad.: Frye- Sayili, goژsi,yer.

22.V.Thomsen, Turcica, 1916, 20.

23.Gerdizi, S.nefisi neكri, 1333 ك., 65.

24.Nasir-i Husrer, Divän, Nasrullah Taki neكri, 1307 ك. 468.

25.Tarih-i Beyhaki, indeks.

26.El, Turkmens bk.

27.S. EI, Turkmens bk.


نوع مطلب :
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |

فصلنامه ياپراق / سال سوم / شماره ی 10 / تابستان 1379

آشنايي‌ با سالشمار تركمني

صفحه ی 10

‌شهروز آق‌اتاباي

 

 مقدمه‌

يكي‌ از شيوه‌هاي‌ گاهشماري‌ كه‌ وسيعاً در ميان‌ ملل‌گوناگون‌ آسيايي‌ رواج‌ يافته‌، دوره‌ دوازده‌ ساله‌اي‌ ازتقسيم‌ بندي‌ زمان‌ است‌ كه‌ تركمن‌ها آن‌ را «موچه‌»(çe) مي‌نامند. يك‌ موچه‌ دوره‌اي‌ است‌ مشتمل‌ بر نام‌دوازده‌ حيوان‌ كه‌ گذر سالها با توالي‌ منظم‌ آنها محاسبه‌مي‌گردد. (جدول‌ ش‌ 1) اين‌ شيوه‌ سالشماري‌ از ديرباز -دست‌ كم‌ قرن‌ اول‌ ميلادي‌ - در ميان‌ ملل‌ شرق‌ دور رواج‌داشته‌ و متون‌ دستنوشته‌هاي‌ چيني‌ (سده‌ 6 م‌.) و نيزسنگنوشته‌هاي‌ تركي‌ (سده‌ 7-8 م‌.) قديمي‌ترين‌ نمونه‌هاي‌كاربرد آن‌ را در تاريخ‌ دنياي‌ قديم‌ به‌ دست‌ مي‌دهند.

ابداع‌ كنندگان‌ اصلي‌ اين‌ شيوه‌ گاهشماري‌ هنوز ناشناخته‌ باقي‌ مانده‌اند; ليكن‌ بسياري‌ از پژوهشگران ‌ابداع‌ آن‌ را به‌ تركان‌ - نياي‌ تركمنهاي‌ امروزين‌ - نسبت‌مي‌دهند، در هر صورت‌ سالشمار موچه‌ در سرتاسر آسيا انتشار يافته‌ و با فرهنگ‌ ملل‌ گوناگون‌ اين‌ قاره‌ كهن‌ امتزاج ‌پيدا كرده‌; بگونه‌اي‌ كه‌ در ميان‌ هر يك‌ از آنها رنگ‌ و صبغه‌اي‌ ملي‌ يافته‌ است‌. حيوانات‌ اين‌ دوره‌ در باور ژاپني‌ها ناظران‌ جهان‌ آدميان‌ از سوي‌ خداوند و بنا به ‌عقيده‌ چينيان‌ مدعوين‌ محبوب‌ «گوتاما بودا» و در فرهنگ ‌تركي‌ - تركمني‌ استقبال‌ كنندگان‌ بهار و سال‌ نو و در ميان ‌ايرانيان‌ حاملين‌ زمين‌ قلمداد مي‌شده‌اند.

 

ـ نحوه‌ محاسبه‌ سن‌

مهمترين‌ كاركرد سالشمار موچه‌ محاسبه‌ سن‌اشخاص‌ است‌ كه‌ در ميان‌ تركمنها به‌ «ييل‌ اؤوورمه‌» (ýylöwürme) معروف‌ است‌. محاسبه‌ سن‌ به‌ دو صورت‌سنتي‌ و تقويمي‌ امكانپذير است‌:

محاسبه‌ سنتي‌: محاسبه‌ با اين‌ شيوه‌ بسيار قديمي‌ بااستفاده‌ از سه‌ پيش‌ شرط صورت‌ مي‌پذيرد. الف‌. سال‌تولد شخص‌ ب‌. كميت‌ موچه‌هاي‌ عمر و ج‌. سال‌ جاري‌ كه ‌دور، بر روي‌ آن‌ مي‌گردد.

غالباً اشخاص‌ سال‌ تولد خود را در دوره‌ موچه‌مي‌دانند; اما علم‌ به‌ اين‌ كه‌ شخص‌ در چندمين‌ دوره‌(موچه‌) عمر خود به‌ سر مي‌برد با تكيه‌ بر مشاهدات‌ و ياآشنايي‌ قبلي‌ ميسر است‌، چه‌ در حساب‌ سنتي‌ تركمني‌، هرموچه‌ يا دوره‌ دوازده‌ ساله‌ از عمر نام‌ ويژه‌ خود را دارد.(جدول‌ ش‌ 2)

حال‌ شيوه‌ عمل‌ در اين‌ محاسبه‌ را با ذكر مثالي‌توضيح‌ مي‌دهيم‌. شخص‌ مفروضي‌ كه‌ در سال‌«پلنگ‌» (Bars) تولد يافته‌ و دومين‌ موچه‌ عمر خود رامي‌گذراند، در سال‌ جاري ‌Towşan))(يعني‌ خرگوش‌=1378 ه ش‌) در چند سالگي‌ بسر مي‌برد؟ مسأله‌ را به‌ اين‌صورت‌ بيان‌ مي‌نماييم‌ كه‌ سن‌ شخص‌ مذكور برابر است ‌با مجموع‌ دوره‌هاي‌ كامل‌ عمر وي‌ (يا بزرگترين‌ مضرب‌عدد 12 در سن‌ بعلاوه عدد 1) و به عبارتی:

(1*12=12)+1=13

(طبق‌ جدول‌ش‌ 2) باضافه‌ تعداد سالهاي‌ سپري‌ شده‌ از دوره‌ ناقصه ی ‌آخر (يا تفاضل‌ سال‌ جاري‌ با سال‌ تولد شخص‌ در ترتيب‌سالهاي‌ دوره‌) (1= پلنگ‌ - خرگوش‌) كه‌ نتيجتاً سن‌ دقيق‌شخص‌ حاصل‌ مي‌شود: 14=1+13

اين‌ شيوه‌ محاسبه‌ هر چند در نگاه‌ اول‌ دشوارمي‌نمايد، ليكن‌ تنها سهولت‌ كاربرد آن‌ موجب‌ انتشاروسيع‌ آن‌ در ميان‌ عاًمه‌ مردم‌ كوچ‌نشين‌ تركمن‌ بوده‌ است‌.

محاسبه‌ تقويمي‌: در محاسبه‌ تقويمي‌ با استفاده‌ ازسال‌ تولد شخص‌ مذكور در دوره‌ و نيز در نظر گرفتن‌سال‌ جاري‌ بر طبق‌ تقويم‌ ه'.ش‌ محاسبه‌ سن‌ شخص‌صورت‌ مي‌پذيرد. براي‌ حصول‌ اين‌ منظور جداول‌مخصوصي‌ تهيه‌ شده‌ است‌ كه‌ امر محاسبه‌ سن‌ را تسهيل‌مي‌نمايد. (جدول‌ ش‌ 3) مثلا در جدول‌ مذكور، متولدين‌سال‌ýylan))مار در تاريخ‌ 1379 ه'.ش‌ با توجه‌ به‌دوره‌هاي‌ مختلف‌ عمرشان‌ در سنين‌ 12، 24، 36 و الخ ‌مي‌باشند. قسمت‌ هاشور خورده‌ در جدول‌ نشان‌ مي‌دهدكه‌ متولدين‌ سال‌ مار كه‌ در موچه‌ دوم‌ عمر خود باشند، درسال‌ 1379 ه'.ش‌ 24 سال‌ سن‌ خواهند داشت‌.

 

ـ شيوه‌ محاسبه‌ تقارن‌ تاريخي‌

سالشمار تركمني‌ موچه‌ در منابع‌ قديم‌ تاريخنگاري‌نيز مورد استفاده‌ قرار گرفته‌ است‌ و هم‌ از اينرو دانستن‌تقارن‌ سالهاي‌ اين‌ دوره‌ با سالهاي‌ تقويمي‌ بسيار حائزاهميت‌ مي‌باشد. يادآور مي‌شويم‌ كه‌ سالهاي‌ دوره‌ موچه‌با تقويم‌ هجري‌ شمسي‌ محاسبه‌ مي‌گردد.

مي‌خواهيم‌ بدانيم‌ كه‌ وقايعي‌ نظير مبدأ تاريخ‌ هجري‌(1 ه.ش‌)، پيروزي‌ انقلاب‌ اسلامي‌ ايران‌ (1357 ه.ش‌) و ياهر رخداد تاريخي‌ ديگر در چه‌ سالي‌ از اين‌ دوره‌ اتفاق‌افتاده‌ است‌، براي‌ اين‌ كار شايد جداول‌ عريض‌ و طويل ‌برابريابي‌ سالهاي‌ دوره‌ موچه‌ با سنوات‌ ه.ش‌  را پيشنهادكنيد، اما ساده‌ترين‌ راه‌ استفاده‌ از روش‌ تقسيم‌ سال ‌مفروض‌ است‌ كه‌ در مراحل‌ ذيل‌ انجام‌ مي‌پذيرد:

الف‌. تقسيم‌ سال‌ مفروض‌ بر عدد 12 (تعداد سالهاي‌دوره‌) و استخراج‌ باقيمانده‌.

ب‌. تعيين‌ تقارن‌ سال‌ مفروض‌ با سنوات‌ دوره‌، باتوجه‌ به‌ باقيمانده‌ آن‌ (با استفاده‌ از ستون‌ آخر جدول‌ ش‌1).

به‌ عنوان‌ مثال‌ براي‌ آنكه‌ بدانيم‌ پيروزي‌ انقلاب‌اسلامي‌ (1357 ه'.ش‌) مقارن‌ چه‌ سالي‌ از دوره‌ است‌،عمليات‌ زير را انجام‌ مي‌دهيم‌:

 1357:12=113 (با باقیمانده ی 1)

 

 

حال‌ با مراجعه‌ به‌ جدول‌، در مي‌يابيم‌ كه‌ باقيمانده‌ 1نشان‌ دهنده‌ سال‌ اسب‌ در دوره‌ است‌: (1357سال‌اسب‌) اين‌ شيوه‌ براي‌ محاسبه‌ تمامي‌ سالهاي‌ تاريخي‌قابل‌ استفاده‌ است‌.

بد نيست‌ بدانيم‌ كه‌ سال‌ 1 ه.ش‌ نسبت‌ به‌ نقطه‌ صفررا مي‌توانيم‌ بصورت (1+) و سال‌ ما قبل‌ آن‌ يعني‌ اسب‌ رابا عدد (1-) تعريف‌ نماييم‌. بنابر اين‌ اگر بدانيم‌ كه‌ شيوه‌ساده‌ فوق‌الذكر در تعيين‌ تاريخ‌ نيز بر اصل‌ فاصله‌سالهاي‌ دوره‌ با نقطه‌ صفر مبتني‌ است‌، در شيوه‌ عمل‌ دراين‌ محاسبات‌ دشوار نخواهد بود.

 

جدول‌ شماره‌ 1

باقيمانده در محاسبه تاريخ

نام فارسی

نام ترکمنی

رديف

7

موش

سيچان

1

8

گاو

سيغير

2

9

پلنگ

بارس

3

10

خرگوش

تاوشان

4

11

ماهی (نهنگ)

باليق (لوو)

5

0

مار

ييلان

6

1

اسب

ييلقی

7

2

گوسفند

قويون

8

3

ميمون

بيجين

9

4

مرغ

تاويق

10

5

سگ

ايت

11

6

خوک

دونگوز

(قاراکييک)

12

1379 ه.ق‌ = سال‌ نهنگ‌ (ماهي‌)

 

جدول شماره 2

سن نام دوره (فارسی) نام دوره (ترکمنی) رديف
13-1 کودکی چاغاليق 1
25-14 نوجوانی جاهيل ليث 2
37-26 جوانی ييگيت ليگ 3
49-38 ميانسالی اورتا ياشليق 4
61-50 ريش سفيدی آق ساقغال ليق 5
73-62 پيری قارتانگ ليق 6
85-74 سالخوردگی قارری ليق 7

 


نوع مطلب :
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |

معانی برخی اصطلاحات مربوط به اسباب و آلات اسب ترکمن

ص 13-12

گردآوری و ترجمه : ی. حق جو (يوسف قوجق)

 

در تاریخ بشر ، اسب از بین تمامی حیوانات و چارپایان ، جایگاهی ویژه و منحصربفرد داشته است. در این بین ، نمی توان تاریخ و فرهنگ ترکمن ها را بدون اسب مجسم نمود. این حیوان نجیب تا چندی پیش حتی عضوی از خانواده ی ترکمن محسوب می شده است و خانواده های ترکمن به مانند یکی از اعضای اصلی خانه ، برای اسبی که داشته اند ، بهترین زینت آلات و زیباترین پوشش ها را فراهم می کرده اند.

با توجه جایگاه اسب در بین ترکمن ها ، یکی از کارهای فرهنگی که ضرورت زیادی نیز دارد ، گردآوری و تدوین کتابی در باره ی اسباب و آلات اسب است. در این مطلب به برخی از این پوشش ها و زین آلات اشاره می شود. با این امید که دوستان علاقمند به فرهنگ ترکمن ، به تدوین و تکمیل این موضوع همت گمارند.

إیر (Eýer): یکی از مهمترین اسباب و آلات اسب ، همان زين است که برای نشستن اسب سوار به کار می رود. هم اکنون گونه های مختلفی از زین مورداستفاده قرار می گیرد که از جمله می توان به «چاپو إیر» (Çapuw eýer) و «قانگا إیر» (Gaňňa eýer) اشاره کرد.

قاش آت (Gaş at): برجستگی قسمت جلوی زین را می گویند. این اصطلاح همچنین به قسمت نیم هلال عقب زین نیز اطلاق می شود.  این قسمت ها غالباً با اشياء نقره ای و میخ ها تزئین می شوند.

قوشقون (Guşgun): یکی از مهمترین قسمت های زین اسب است. نواری چرمی است که با نقوش نقره ای چشم بلبلی تزئین شده و به منظور جلوگیری از حرکت زین به سمت جلو ، آن را از قسمت پائین دم اسب می گذرانند.

دپیرگی (Depirgi): رکاب اسب را می گویند.

قولانگ (Golaň): زمانی که اسب برای مدتی طولانی می خواهد در جایی بماند ، به منظور جلوگیری از افتادن نمد روی اسب ، از این وسیله که تسمه است ، استفاده می کنند.

قانجیقا (Ganjyga): طنابی از جنس پشم است که به زین متصل می شود. وظیفه ی آن ، محکم نمودن نمدهای جمع شده ی اسب (که به آن بؤکدره Bökdere هم می گویند) و برای به همراه بردن آن نمدها بر روی اسب ، استفاده می شود و با استفاده از آن وسیله ، نمدهای جمع شده را به پشت زین اسب می بندند.

چکی (Çeki): تسمه ای چرمی است که با عبور از روی شکم اسب ، زین را محکم می نمایند. به سگک این تسمه که از جنس مس هست ، «چکی توکا» (Çeki toka) می گویند. این سگک معمولاً به شکل نیم دایره و دارای گیره است. غیر از «چکی توکا» ، سگک های دیگری هم وجود دارند که عبارتند از: آئیل توکا (Aýyl toka) و «اوزنگگی توکا» (Üzeňňi toka). این سگک ها با توجه به محل قرار گرفتن ، فرق دارند. آئیل توکا (Aýyl toka) حلقه ای آهنی به شکل نیم هلال است که به نوک افسار بسته می شود. افسار دارای سگک است و سگک (توکا) افسار را کوچک یا بزرگ می کند.

اوزنگگی (Üzeňňi): رکاب

درلیک (Derlik): نمدی بسیار نازک است که برای خشک نمودن عرق بدن اسب ، مورد استفاده قرار می گیرد و آن نخستین پوشش اسب است. این واژه یکی از واژه های پرکاربرد در افسانه ی «گؤزاوغلی» می باشد: «... مخمل درلیک ، قونّاری یونا ، طیلّا إیر ، آلا قائیش قیرآتی نینگ باشینا سالاردی.»

            از دیگر پوشش های اسب ترکمن می توان به جول (Jul) ، کؤینکچه (köýnekçe) ، آت کچه ، باسیرغی ، تگلتگی (Tegeltgi) ، یاپینجا و غیره اشاره نمود. هر کدام از این پوشش ها موارد استفاده ی خاصی دارند. جول برای جلوگیری از سرما خوردن اسب ، کاربرد دارد و آن را بر روی پوششی به نام «باسیرغی» می اندازند. جُلی که بر روی اسب می اندازند ، دارای دو آویز است که با آن ها ، سینه ی اسب را می پوشانند.

کؤینکچه (Köýnekçe): یکی از پوشش های تزئینی اسب است و آن را بر روی پوششی به نام «آت کچه» می اندازند.

آت کچه (Atkeçe): یکی از پوشش هاست. دو نوع دارد:

الف) بورنه کچه (Bürne keçe): نمدی است به طول 18 وجب و عرض 10 وجب و آن را در زمانی که اسب ثابت است ، برای اینکه سرما نخورد ، بر روی اسب می اندازند.

ب) مونگی کچه (Müngi keçe): نمدی است به طول 12 وجب و عرض 6 وجب که برای اسب سواری مورد استفاده قرار می گیرد.

تِگِلتگی (Tegeltgi): پوششی است که از سه لایه نمد و یک ردیف «تله تین» (Teletin) ساخته می شود. در زیر زین اسب قرار گرفته و آن باعث می شود که زین به داخل بدن اسب فرو نرود و پشت اسب را زخمی نکند.

یاپینجا (Ýapynja): پوششی از نمد است که به آن «اؤرتوک» (örtuk) هم می گویند.

برای محار اسب و نیز راهنمایی آن به مسیرهای مختلف ، از ابزارها و وسایل مختلفی استفاده می شود. از بین آنها «آغیزدیریق» (Agyzdyryk) نقش مهمی در کنترل اسب از سوی سوارکار برای رفتن در مسیرهای مختلف دارد.

«آغیزدیریق» (Agyzdyryk): حلقه ی آهنینی است که به افسار اسب (اویانUýan) متصل است. (با توجه به معنی «آغیز» ، شاید واژه ی «دهنه» در زبان فارسی معادل این کلمه باشد. ـ مترجم). این وسیله تنها زمانی که بخواهد آب بنوشد و یا بچرد و یا در زمان خواب شبانه ، از دهان اسب برداشته می شود.

اویان (Uýan): نوعی از «کلّه کی» (لوازم مربوط به سر اسب) است که بر سر اسب می کنند و آن دارای «آغیزدیریق» (دهنه) ، «آلقیم سا» و بندی چرمی می باشد. بر روی چرم «کوموشلی اویان» (اویان نقره ای ؛ نام نوعی اویان) با نقره تزئین شده است.

جیلاو (jylaw): چرمی است که به دو سمت «آغیزدیریق» (دهنه) ، «کلّه کی» و یا «نوقتا» (Nogta) وصل می شود. به هنگام حرکت اسب ، «جیلاو» باید در دست سوار باشد و آن حکم فرمان اتومبیل را دارد (دسته ی افسار).

 


نوع مطلب :
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |

در يكي از افسانه هاي تركمني آمده است كه پادشاهي به هنگام شكار ، عاشق صداي يكي از پرندگان دشت مي شود ، به گونه اي كه حتي لحظه اي نمي تواند بدون آن صدا آرامش داشته باشد. كارگزاران ،آن پرنده را به دام مي اندازند و به قصر مي آورند و در قفسي طلايي مي گذارند. پرنده ى خوش آواز رفته رفته پژمرده مي شود و از آوازخواني مي افتد. همه براي يافتن دليل آن به فكر فرو مي روند تا اين كه يكي از پيران مجلس ،پيشنهاد مي كند آن پرنده را به همان دشت برگردانند. همين كار را مي كنند و با حيرت مي بينند كه پرنده ى خوش آواز باز هم چهچهه مي زند و ... .

            به راستي اين چه سري است كه هر كس موطن و زادگاه خود را دوست دارد؟ ضرب المثل هاي زيادي نيز در باره ى اين موضوع بين تركمن ها رواج دارد. به طور مثال: «تووشانا دوغدوق دپه»

            تقدير و سرنوشت مفاهيمي انتزاعي هستند كه گاه انسان وقتي قادر به گرفتن پاسخ براي برخي سوالات خود نيست ، به آن پناه مي آورد. فردوسي نيز در مقدمه ى بسياري از داستان هايش از دست سرنوشت ، شكوه مي كند و از بدي اقبال شخصيت هاي داستانش مي نالد. اعتقاد به تقدير و محتوم بودن سرنوشت و  جبري بودن و يا اختياري بودن اين موضوع براي بشر مسايلي هستند فلسفي كه خارج از اين بحث است. اما آنچه مي خواهيم بگوييم اين است كه برخي افراد از بد روزگار و در پي حوادثي مجبور مي شوند در همان كودكي از موطن خود جدا شوند و سال ها بعد و يا پس از گذشت نسلي ، شايد برخي افراد كه از او دنيا آمده اند ، بخواهند بدانند كه اجدادشان از كدام قوم و قبيله و يا مليتي بوده اند.

            نوشته اي كه در زير مي خوانيد ، به قلم يكي از همان هاست. همان هايي كه پي برده است پدرش چه سرنوشتي داشته و چگونه از تركمن صحرا به منطقه اي دور از اين دشت زيبا افتاده و اكنون با اين هدف كه شايد كساني را بيابد كه در آنها بتواند خطوط چهره ي مادربزرگ و پدر بزرگ را ببيند ، اين متن را نوشته و براي ياپراق ارسال نموده است.

 

پادگان در سكوت عجيبي فرو رفته بود و سربازها به دنبال يك روز پر مشغله به خوابي سنگين. آن شب آسمان تركمن صحرا گرفته بود. گويا غمي بزرگ را در سينه ي خود پنهان مي كرد. ستاره ها سو سو مي كردند. آن شب آخرين شبي بود كه چهار تن از فرزندان غيور تركمن در دامان پر مهر پدر و مادر به سر مي بردند. فردا چون خورشيد عالم تاب ، جهان را به نور خود مزين مي كرد ، سرنوشت طور ديگري رقم مي خورد.

            صبح روز بعد ناگهان صداي بيدارباش فرمانده ، همه را هراسان از بستر خواب بيرون كشيد. هر يك مشغول كاري شدند ؛ يكي جوراب به پا مي كرد و ديگري بند پوتينش را مي بست. صداي سم ضربه ي اسبان از بيرون پادگان به گوش مي  رسيد. وقت آن رسيده بود كه «علي عباس» و «مصطفي» پس از به پايان رساندن دوره ي خدمت اجباري ، به شهر و ديار خود باز گردند.

            بعد از صبحانه ، سربازي از پشت بلندگو نام «علي عباس» و «مصطفي» را خواند و اعلام كرد هر چه زودتر اثاثيه ي خود را جمع كرده و براي رفتن آماده شوند. آن دو بسيار خوشحال بودند كه روزهاي طاقت فرساي اجباري به سر رسيده و به زودي به آغوش خانواده بر مي گردند. از سويي ديگر ، جدايي از دوستان و هم خدمتي ها پس از دو سال برايشان سخت و ناراحت كننده بود.

            بالاخره زمان خداحافظي فرا رسيد. هر دو پس از وداع با دوستان ، پا در ركاب گذاشته و عازم ديار خود شدند. مدتي بعد آنها به تركمن صحرا رسيدند. در دشت سبز تركمن صحرا ، دو دختر و دو پسر خردسال كه گوسفنداني را براي چرا آورده بودند ، توجه  «علي عباس» و «مصطفي» را به خود جلب  كردند. آنها براي يك لحظه تصميمي ناعاقلانه و نسنجيده گرفتند. هيچ كس نفهميد چرا ! شايد تنها به دليل اين كه خدمت اجباري بسيار آزارشان داده بود و آنها مردم بي گناه تركمن را مسبب آن مي دانستند ،‌ آن چهار كودك معصوم را ربودند و به سوي ديار خود تاختند. پس از ساعت ها (چند روز بعد) خسته و درمانده به شهر سلطان آباد (عراق عجم و اراك كنوني) رسيدند و شب را در يكي از كاروان سراهاي آن شهر اقامت كردند.

            نيمه هاي شب كه همه خسته به خوابي عميق فرو رفته بودند ، پسر بزرگ تر كه حدود 12 سال داشت ، از فرصت استفاده كرد و گريخت و هرگز كسي نفهميد بر سر او چه آمد. كسي ندانست آيا موفق شد به نزد قبيله ي خود باز گردد و يا به دام آدم ربايان ديگري افتاد؟

            صبح روز بعد ، سربازان از خواب بيدار شدند و از فرار پسر بزرگ تر آگاه شدند ولي ديگر كار از كار گذشته و صيد از دام گريخته بود. آنها پس از مدتي كوتاه سه كودك ديگر را سوار بر اسب كردند و به سوي آبادي خود تاختند.

            طولي نگذشت كه بالاخره به خانه هاي خود رسيدند و پس از استقبال گرم خانواده ، مورد پرس و جو قرار گرفتند كه حكايت اين كودكان چيست؟ خانواده ي دو سرباز پس از فهميدن ماجرا ، آنها را بسيار سرزنش كردند. اما آنها ديگر راه به جايي نداشتند. پسر بچه ي خردسال تركمن كه حدوداً 10 ساله بود «شاه قلي» نام داشت و دو دخترك زيبا كه يكي 8 ساله و ديگري 5 ساله بود ، نامشان «شاه گلي» و «ماه گلي» بود.

            كودكان معصوم با ديدن افراد غريبه و بچه هاي همسن خود كه در كنار خانواده هايشان بودند ، بسيار بي تابي مي كردند و پي در پي پدر و مادر خود را صدا مي زدند. اما گذشت زمان ، آهسته آهسته آنها را با شرايط و زندگي جديد آشتي داد و همراه ساخت. هر سه كودك ، روز به روز ، بزرگ و بزرگ تر شدند. شاه گلي و ماه گلي دو دختر زيباي تركمن با دو پسر برازنده ي اراكي ازدواج كردند و از آن خانواده رفتند. شاه قلي هم كه جواني رعنا شده بود ، با  دختري از شهر اراك وصلت كرد و ثمره ي اين ازدواج ، دو پسر و دو دختر بود كه اولين پسر آنها به نام «مراد قلي بيگ» پدر بزرگ من است. بله درست حدس زديد ؛ جد من يك تركمن و اهل سنت بوده است.


نوع مطلب :
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |

‌شهروز آق‌اتاباي

 

 مقدمه‌

يكي‌ از شيوه‌هاي‌ گاهشماري‌ كه‌ وسيعاً در ميان‌ ملل‌گوناگون‌ آسيايي‌ رواج‌ يافته‌، دوره‌ دوازده‌ ساله‌اي‌ ازتقسيم‌ بندي‌ زمان‌ است‌ كه‌ تركمن‌ها آن‌ را «موچه‌»(çe) مي‌نامند. يك‌ موچه‌ دوره‌اي‌ است‌ مشتمل‌ بر نام‌دوازده‌ حيوان‌ كه‌ گذر سالها با توالي‌ منظم‌ آنها محاسبه‌مي‌گردد. (جدول‌ ش‌ 1) اين‌ شيوه‌ سالشماري‌ از ديرباز -دست‌ كم‌ قرن‌ اول‌ ميلادي‌ - در ميان‌ ملل‌ شرق‌ دور رواج‌داشته‌ و متون‌ دستنوشته‌هاي‌ چيني‌ (سده‌ 6 م‌.) و نيزسنگنوشته‌هاي‌ تركي‌ (سده‌ 7-8 م‌.) قديمي‌ترين‌ نمونه‌هاي‌كاربرد آن‌ را در تاريخ‌ دنياي‌ قديم‌ به‌ دست‌ مي‌دهند.

ابداع‌ كنندگان‌ اصلي‌ اين‌ شيوه‌ گاهشماري‌ هنوز ناشناخته‌ باقي‌ مانده‌اند; ليكن‌ بسياري‌ از پژوهشگران ‌ابداع‌ آن‌ را به‌ تركان‌ - نياي‌ تركمنهاي‌ امروزين‌ - نسبت‌مي‌دهند، در هر صورت‌ سالشمار موچه‌ در سرتاسر آسيا انتشار يافته‌ و با فرهنگ‌ ملل‌ گوناگون‌ اين‌ قاره‌ كهن‌ امتزاج ‌پيدا كرده‌; بگونه‌اي‌ كه‌ در ميان‌ هر يك‌ از آنها رنگ‌ و صبغه‌اي‌ ملي‌ يافته‌ است‌. حيوانات‌ اين‌ دوره‌ در باور ژاپني‌ها ناظران‌ جهان‌ آدميان‌ از سوي‌ خداوند و بنا به ‌عقيده‌ چينيان‌ مدعوين‌ محبوب‌ «گوتاما بودا» و در فرهنگ ‌تركي‌ - تركمني‌ استقبال‌ كنندگان‌ بهار و سال‌ نو و در ميان ‌ايرانيان‌ حاملين‌ زمين‌ قلمداد مي‌شده‌اند.

 

ـ نحوه‌ محاسبه‌ سن‌

مهمترين‌ كاركرد سالشمار موچه‌ محاسبه‌ سن‌اشخاص‌ است‌ كه‌ در ميان‌ تركمنها به‌ «ييل‌ اؤوورمه‌» (ýylöwürme) معروف‌ است‌. محاسبه‌ سن‌ به‌ دو صورت‌سنتي‌ و تقويمي‌ امكانپذير است‌:

محاسبه‌ سنتي‌: محاسبه‌ با اين‌ شيوه‌ بسيار قديمي‌ بااستفاده‌ از سه‌ پيش‌ شرط صورت‌ مي‌پذيرد. الف‌. سال‌تولد شخص‌ ب‌. كميت‌ موچه‌هاي‌ عمر و ج‌. سال‌ جاري‌ كه ‌دور، بر روي‌ آن‌ مي‌گردد.

غالباً اشخاص‌ سال‌ تولد خود را در دوره‌ موچه‌مي‌دانند; اما علم‌ به‌ اين‌ كه‌ شخص‌ در چندمين‌ دوره‌(موچه‌) عمر خود به‌ سر مي‌برد با تكيه‌ بر مشاهدات‌ و ياآشنايي‌ قبلي‌ ميسر است‌، چه‌ در حساب‌ سنتي‌ تركمني‌، هرموچه‌ يا دوره‌ دوازده‌ ساله‌ از عمر نام‌ ويژه‌ خود را دارد.(جدول‌ ش‌ 2)

حال‌ شيوه‌ عمل‌ در اين‌ محاسبه‌ را با ذكر مثالي‌توضيح‌ مي‌دهيم‌. شخص‌ مفروضي‌ كه‌ در سال‌«پلنگ‌» (Bars) تولد يافته‌ و دومين‌ موچه‌ عمر خود رامي‌گذراند، در سال‌ جاري ‌Towşan))(يعني‌ خرگوش‌=1378 ه ش‌) در چند سالگي‌ بسر مي‌برد؟ مسأله‌ را به‌ اين‌صورت‌ بيان‌ مي‌نماييم‌ كه‌ سن‌ شخص‌ مذكور برابر است ‌با مجموع‌ دوره‌هاي‌ كامل‌ عمر وي‌ (يا بزرگترين‌ مضرب‌عدد 12 در سن‌ بعلاوه عدد 1) و به عبارتی:

(1*12=12)+1=13

(طبق‌ جدول‌ش‌ 2) باضافه‌ تعداد سالهاي‌ سپري‌ شده‌ از دوره‌ ناقصه ی ‌آخر (يا تفاضل‌ سال‌ جاري‌ با سال‌ تولد شخص‌ در ترتيب‌سالهاي‌ دوره‌) (1= پلنگ‌ - خرگوش‌) كه‌ نتيجتاً سن‌ دقيق‌شخص‌ حاصل‌ مي‌شود: 14=1+13

اين‌ شيوه‌ محاسبه‌ هر چند در نگاه‌ اول‌ دشوارمي‌نمايد، ليكن‌ تنها سهولت‌ كاربرد آن‌ موجب‌ انتشاروسيع‌ آن‌ در ميان‌ عاًمه‌ مردم‌ كوچ‌نشين‌ تركمن‌ بوده‌ است‌.

محاسبه‌ تقويمي‌: در محاسبه‌ تقويمي‌ با استفاده‌ ازسال‌ تولد شخص‌ مذكور در دوره‌ و نيز در نظر گرفتن‌سال‌ جاري‌ بر طبق‌ تقويم‌ ه'.ش‌ محاسبه‌ سن‌ شخص‌صورت‌ مي‌پذيرد. براي‌ حصول‌ اين‌ منظور جداول‌مخصوصي‌ تهيه‌ شده‌ است‌ كه‌ امر محاسبه‌ سن‌ را تسهيل‌مي‌نمايد. (جدول‌ ش‌ 3) مثلا در جدول‌ مذكور، متولدين‌سال‌ýylan))مار در تاريخ‌ 1379 ه'.ش‌ با توجه‌ به‌دوره‌هاي‌ مختلف‌ عمرشان‌ در سنين‌ 12، 24، 36 و الخ ‌مي‌باشند. قسمت‌ هاشور خورده‌ در جدول‌ نشان‌ مي‌دهدكه‌ متولدين‌ سال‌ مار كه‌ در موچه‌ دوم‌ عمر خود باشند، درسال‌ 1379 ه'.ش‌ 24 سال‌ سن‌ خواهند داشت‌.

 

ـ شيوه‌ محاسبه‌ تقارن‌ تاريخي‌

سالشمار تركمني‌ موچه‌ در منابع‌ قديم‌ تاريخنگاري‌نيز مورد استفاده‌ قرار گرفته‌ است‌ و هم‌ از اينرو دانستن‌تقارن‌ سالهاي‌ اين‌ دوره‌ با سالهاي‌ تقويمي‌ بسيار حائزاهميت‌ مي‌باشد. يادآور مي‌شويم‌ كه‌ سالهاي‌ دوره‌ موچه‌با تقويم‌ هجري‌ شمسي‌ محاسبه‌ مي‌گردد.

مي‌خواهيم‌ بدانيم‌ كه‌ وقايعي‌ نظير مبدأ تاريخ‌ هجري‌(1 ه.ش‌)، پيروزي‌ انقلاب‌ اسلامي‌ ايران‌ (1357 ه.ش‌) و ياهر رخداد تاريخي‌ ديگر در چه‌ سالي‌ از اين‌ دوره‌ اتفاق‌افتاده‌ است‌، براي‌ اين‌ كار شايد جداول‌ عريض‌ و طويل ‌برابريابي‌ سالهاي‌ دوره‌ موچه‌ با سنوات‌ ه.ش‌  را پيشنهادكنيد، اما ساده‌ترين‌ راه‌ استفاده‌ از روش‌ تقسيم‌ سال ‌مفروض‌ است‌ كه‌ در مراحل‌ ذيل‌ انجام‌ مي‌پذيرد:

الف‌. تقسيم‌ سال‌ مفروض‌ بر عدد 12 (تعداد سالهاي‌دوره‌) و استخراج‌ باقيمانده‌.

ب‌. تعيين‌ تقارن‌ سال‌ مفروض‌ با سنوات‌ دوره‌، باتوجه‌ به‌ باقيمانده‌ آن‌ (با استفاده‌ از ستون‌ آخر جدول‌ ش‌1).

به‌ عنوان‌ مثال‌ براي‌ آنكه‌ بدانيم‌ پيروزي‌ انقلاب‌اسلامي‌ (1357 ه'.ش‌) مقارن‌ چه‌ سالي‌ از دوره‌ است‌،عمليات‌ زير را انجام‌ مي‌دهيم‌:

 1357:12=113 (با باقیمانده ی 1)

 

 

حال‌ با مراجعه‌ به‌ جدول‌، در مي‌يابيم‌ كه‌ باقيمانده‌ 1نشان‌ دهنده‌ سال‌ اسب‌ در دوره‌ است‌: (1357سال‌اسب‌) اين‌ شيوه‌ براي‌ محاسبه‌ تمامي‌ سالهاي‌ تاريخي‌قابل‌ استفاده‌ است‌.

بد نيست‌ بدانيم‌ كه‌ سال‌ 1 ه.ش‌ نسبت‌ به‌ نقطه‌ صفررا مي‌توانيم‌ بصورت (1+) و سال‌ ما قبل‌ آن‌ يعني‌ اسب‌ رابا عدد (1-) تعريف‌ نماييم‌. بنابر اين‌ اگر بدانيم‌ كه‌ شيوه‌ساده‌ فوق‌الذكر در تعيين‌ تاريخ‌ نيز بر اصل‌ فاصله‌سالهاي‌ دوره‌ با نقطه‌ صفر مبتني‌ است‌، در شيوه‌ عمل‌ دراين‌ محاسبات‌ دشوار نخواهد بود.

 

جدول‌ شماره‌ 1

باقيمانده در محاسبه تاريخ

نام فارسی

نام ترکمنی

رديف

7

موش

سيچان

1

8

گاو

سيغير

2

9

پلنگ

بارس

3

10

خرگوش

تاوشان

4

11

ماهی (نهنگ)

باليق (لوو)

5

0

مار

ييلان

6

1

اسب

ييلقی

7

2

گوسفند

قويون

8

3

ميمون

بيجين

9

4

مرغ

تاويق

10

5

سگ

ايت

11

6

خوک

دونگوز

(قاراکييک)

12

1379 ه.ق‌ = سال‌ نهنگ‌ (ماهي‌)

 

جدول شماره 2

سن نام دوره (فارسی) نام دوره (ترکمنی) رديف
13-1 کودکی چاغاليق 1
25-14 نوجوانی جاهيل ليث 2
37-26 جوانی ييگيت ليگ 3
49-38 ميانسالی اورتا ياشليق 4
61-50 ريش سفيدی آق ساقغال ليق 5
73-62 پيری قارتانگ ليق 6
85-74 سالخوردگی قارری ليق 7

 

 


نوع مطلب :
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |

Bu taslama Türkmenistanyň orta mekdepleriniň 1-nji synpy üçin okuw kitabynyň esasynda taýýarlandy. Maksadymyz: Türkmenistanyň çäklerinden daşarda ýaşaýan türkmen çagalarynyň öz ene dillerinde okamagy we ýazmagy öwrenmegine ýardam bermekdir.

Her sapagy «OKA» we «ÝAZ» diýen bölümlere böldük. Ýazmak ýumuşlaryny çagalar aýratyn depderde ýerine ýetirip bilerler. Okamak ýumuşlaryny ene-atalaryň kömegi bilen ýerine ýetirip bilerler. Her sapagy özleşdireniňizden soň, nobatdaky sapaga geçmegi maslahat berýäris.

Bu taslama baradaky ähli pikirleriňizi amangeldi@yahoo.com e-hat adresine ugradyp bilersiňiz.

Onda näme, Bismillähirrahmanirrahym diýip 1-nji sapaga başlaýarys...

 

A a 
1-nji sapak
K k
2-nji sapak
T t 
3-nji sapak
M m
4-nji sapak
       
L l
5-nji sapak
O o
6-njy sapak
B b
7-nji sapak
R r
8-nji sapak
       
Ý ý
9-njy sapak
E e
10-njy sapak
N n
11-nji sapak
Y y
12-nji sapak
       
P p
13-nji sapak
I i
14-nji sapak
D d
15-nji sapak
Ä ä
16-njy sapak
       
Ö ö
17-nji sapak
H h
18-nji sapak
Z z
19-njy sapak
J j
20-nji sapak
       
S s
21-nji sapak
Ş ş
22-nji sapak
Ň ň
23-nji sapak
U u
24-nji sapak
       
Ü ü
25-nji sapak
G g
26-njy sapak
Ç ç
27-nji sapak
W w
28-nji sapak
       
Ž ž
29-njy sapak
F f
30-njy sapak
   


نوع مطلب :
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |
شمنلر
وايلد كت: يكي از اساسي ترين عقايد شمنيسم اعتقاد به وجود شبكه اي از قدرت است كه در همه چيز جريان دارد. شمن ها بر اين باورند كه تمامي چيزهاي موجود در جهان زنده اند و در مسيري دو سويه با يكديگر پيوند خورده اند و اين شبكه قدرت است كه به هستي جهان معنا مي بخشد. پتانسيل و نيروي شبكه قدرت نامحدود و بي انتهاست. درك شبكه قدرت براي درك و فراگيري شمنيسم ضروري است.

تمامي اشياي موجود در جهان مادي، داراي روحند و اين روح است كه منبع قدرت به شمار مي آيد. شمن ها با روح موجودات زنده و آنچه اصطلاحاً بدان غير زنده مي گويند (به نظر من همه چيز زنده است) ارتباطي تنگاتنگ دارند. آنها به كمك اين ارتباط درك عميقي از جهان پيرامونشان به دست مي آورند. هر چه بيشتر جهان اطراف را بشناسند بر قدرت و توانشان افزوده مي شود. بنا به يك قانون اساسي شمني هر انساني برخلاف ساير اشياي طبيعي نظير گياهان و جانوران، داراي يك جسم روحاني منحصر به فرد است. اين جسم روحاني را مي توان همچون پرتوهاي رنگي روشن يا امواج گرما دور تا دور فرد مشاهده كرد. اين جسم روحاني در حالت عادي از نيم تا يك متر بسط مي يابد و نسبت به احساس و تفكر فردي كه آن را در برگرفته حساس است. رنگ هاي روشن تر ارتعاشات بلندتر و رنگ هاي تيره، ارتعاشات كوتاه تري دارند. برخي معتقدند اندازه و گستردگي جسم روحاني هر فردي به ميزان قدرت او بستگي دارد. اين جسم روحاني در واقع همان «هاله» است.

از آنجايي كه شمن ها ارتباط نزديكي با جهان ارواح دارند، گم شدن ما بين جهان واقعيت و جهان ارواح برايشان كار سهل الوصولي است. افرادي كه هميشه در روياي بيداري به سر مي برند يا گفته مي شود كه دور سرشان توسط هاله اي در برگرفته مي شود، از زمره كساني هستند كه به راحتي با جهان ارواح و جهان واقعيت پيوند مي يابند. آنها افراد «مجرد» و آزادي هستند. شخصيت شمني توانايي زيستن در جهان واقعي و جهان روحاني است. گو اين كه فرد شمن يك پايش در جهان واقعي و پاي ديگرش در جهان روحي است. يك شمن هرگز فراموش نمي كند كه در كدام جهان به سر مي برد ،او هر لحظه از موقعيت خويش با خبر است و اين يكي از دلايل قدرتمند بودن شمن نسبت به ديگران است. او اين توانايي را با تمرين، حفظ تعادل و آگاهي ذهني از حضور فيزيكي خود به دست مي آورد. كساني كه با تكنيك هاي شمني آشنا هستند و بر حضور خود، آگاهي دارند، مي توانند در حالي كه مشغول راه رفتن در خيابان اند به يك سفر دروني سريع السير بروند.

يكي از روش هايي كه به شمن ها كمك مي كند تا سازمان يافته و متمركز بمانند، استفاده از تصويرهاي ذهني است. يكي از اين تصاوير «درخت حيات» است. ريشه هاي درخت همان جهان زيرين است كه بدان عالم مردگان نيز مي گويند. اين عالم همان جايي است كه شمن ها در آن با نياكانشان گفت وگو مي كنند و خبرهاي گمشده رادر آن مي يابند يا اطلاعاتي درباره بيماري ها و ساير چيزهايي كه كالبد فيزيكي با آن دست به گريبان است، به دست مي آورند. شمن براي سفر به سرزمين مردگان حتماً به كمك راهنما احتياج دارد و رفتن به اين سفر بدون راهنما بسيار خطرناك است.

تنه درخت جهان مياني است. تنه غالباً همچون يك مربع در نظر گرفته مي شود كه هر يك از وجه هايش نشانگر چهار جهت و متصل قرينه آنهاست. اين مربع يك نسخه جادويي از جهان واقعي است و شمن ها هر روز براي حل مشكلات با آن مواجه مي شوند. شاخه هاي درخت همان دنياي زبرين است. دنياي زبرين جهاني از جنس آينده آفريندگي و پرواز است. اهميت هيچ  يك از اين جهان ها بيش از ديگري نيست.

يكي ديگر از اين تصاوير ذهني چرخ جادويي است كه به آن ماندالا يا نقش نمادين جهان مي گويند. ماندالا دايره اي است كه به چهار بخش (در مواردي به ۸ بخش) تقسيم مي شود. هر يك از اين چهار بخش نماد يكي از جهت هاي چهارگانه است.

ماندالا نماد جهان مياني، آسمان بالاي آن، جهان زبرين و زمين  زير جهان، زيرين است. مركز دايره، مركز كل كيهان است و درون دايره در برگيرنده جهان زيرين و زبرين است كه دور مركز همچون حلزون تاب خورده اند.

همه در اين چرخ براي خود جايي دارند و هركسي كه شناخت بهتري از جايگاه خود داشته باشد نيروي بيشتري نيز به دست خواهد آورد. حال بياييد به يك تمرين ساده بپردازيم. ابتدا دور خودتان بچرخيد و خود را رها سازيد. چشم هايتان را ببنديد. يك چرخ جادويي در ذهن تان بكشيد. به كمك دو خط متقاطع آن را به چهار بخش تقسيم كنيد. هر يك از ربع دايره ها را به رنگ دلخواه درآوريد و براي هر كدامشان يك روح حيوان در نظر بگيريد. لازم نيست زياد فكر كنيد آنها خودشان به سراغتان مي آيند. اگر موفق نشديد، صبر كنيد و دوباره سعي كنيد. تا همين جا كافي است. ادامه تمرين را به جلسه بعدي واگذار مي كنيم.


نوع مطلب :
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |
 نگاهي كوتاه به برخي از

ترانه هاي عاميانه و مراسم سنتي تركمن ها


من متفاوتم
روزنامك
شبكه نامريي قدرت
010485.jpg
محسن اميني: «مهاجراني پيغام داد اين كار سبك چيست كه شما مي كنيد؟!» البته وزير اسبق ارشاد و مدير سابق مركز گفت وگوي تمدن ها خودش هم سايت دارد، منتها موبايل دوربين دار ندارد تا بتواند عكس هاي بامزه از اعضاي هيأت دولت بگيرد. ضمناً با ادبيات جوان هاي وبلاگ نويس و كشته مرده اينترنت هم در سايتش درددل نمي كند. اما محمدعلي ابطحي از اين كارها مي كند. پانصد ششصد هزار تومان پول ناقابل را خرج راه اندازي سايت كرده و از همان ابتدا گربه را دم حجله كشته كه نوشته: «اجازه بدهيد در اين سايت، من محمدعلي ابطحي باشم، بي توجه به مسئوليت هاي رسمي و حقوقي ام.» معاون رئيس جمهور دو سالي است كه معتاد اينترنت شده است و بيشتر از آن معتاد «چت» گاهي اوقات با ID ابطحي با دوستان چت مي كند و اكثر اوقات مثل بقيه چت بازها با IDهاي ناشناخته سراغ آدم هاي ناشناس مي رود. آدم هايي كه اگر از جنس مذكر باشند، در اين دنياي مجازي خود را مونث معرفي مي كنند و بالعكس. مي گويد «چت وقت گير است» البته اضافه مي كند كه «چت روم هاي ايراني چيپ هستند.» چيپ يعني سخيف. ولي آدميزاد، آدم است و روي سطح لغزنده چت ليز مي خورد! «بالاخره آدم كه نمي تواند در چت بحث فلسفه كند، مي تواند؟»

بچه مايه دار است، اهل مشهد و از خانواده اي  متمول. پسر «سيدحسن ابطحي» است، اما هر چه اصرار مي كنيم از پدر صحبت نمي كند. پدر روحاني معروفي است، مريد زياد دارد، خصوصاً با كتابي كه نگاشته است درباره «ملاقات با امام زمان». مي گويد: «كاري به كار هم نداريم، روابط خود را با هم تنظيم كرده ايم.» و البته اين فرزند ۴۵ ساله اصلاً به پدر نرفته است. فقط بنا به سنت خانوادگي پس از پايان تحصيلات ابتدايي او را فرستاده اند حوزه، از دوران تحصيل خود چيزي نمي گويد، از اساتيدي كه گذرانده است و همشاگردي هاي خود در حوزه. تنها مدعي است كه در سال ۵۵ _ وقتي كه ۱۷ ساله بوده _ به درس خارج رسيده است. سه برادرند و دو خواهر. با افتخار مي گويد: «از همان ابتدا من متفاوت بودم.» محمدعلي سيزده چهارده ساله عادت داشته كه به هر آدرسي كه مي ديده نامه بنويسد. از همان نوجواني عاشق نشستن پشت فرمان بود. پدر يك نيسان داشت با دنده L كه از سوريه خريده بود. محمدعلي ۱۶ ساله رانندگي بلد بود ولي بايد دو سال صبر مي كرد تا گواهينامه بگيرد. او چنين صبري نداشت: «دادگستري روبه روي خانه بود، رفتم گفتم مي خواهم دو سال سنم را زياد كنم، ۱۸ ساله بشوم. چه شرارتي داشتم! گفتند بايد ۴ شاهد بياوري. آوردم. ۱۸ ساله شدم و گواهينامه گرفتم.» و از پول پدر _ كه ارادت مريدان، عايدات مراد مي شد _ همان قبل از انقلاب دو تا ژيان مي گيرد. پدر براي پسر «دوربين سوپر ۸» هم مي خرد. در خانه تلويزيون نداشتند- تلويزيون با عقايد ابوي روحاني سازگار نبود _ و محمدعلي ابطحي به سينما هم نمي رفت. اما به تئاتر مي رفت. «رضا و داوود كيانيان با پدرم رفيق بودند و من هم با آنها.» تئاتر ابوذر را به ياد مي آورد، نمايشنامه اي از دكتر شريعتي به كارگرداني داريوش ارجمند و بازيگري انوشيروان ارجمند و رضاكيانيان. القصه انقلاب شد و ابطحي تازه بيست ساله شده يكباره شد مدير برنامه هاي صداوسيماي مشهد و وقتي بيست و سه ساله شد مديركل صداوسيماي بوشهر و شيراز شد و در بيست و چهار سالگي، مدير مهمترين راديوي سراسري مملكت شد: راديو ايران. اين هم هنري است كه آدم چه هنگامي بايد زاييده شود! خودش كه مي گويد: «نوستالژي و عقده گذشته را ندارم، در مقطع خوبي عمر گذرانده ام. ما دوره خوش شانسي بوده ايم.»

پشيمان هم نيست از اين كه به حوزه رفته است. «اعتقادي به زهد و اين حرف ها هم ندارم، فكر مي كنم بايد خوب زندگي كنم. دوست ندارم جانماز آب بكشم.» ابطحي همه جور دوستي هم دارد.با دوستانش به سونا هم مي رود،دوستانش در سونا گيتار هم مي زنند و او گوش مي دهد. ۴۲ تا كشور هم رفته است، عاشق كافه هاي بيروت است و خيابان شانزه ليزه پاريس. مي گويد: «اي كاش در ايران هم داشتيم.» شايعه اي مي گويد «بيروت» كه بوده _ او سه سالي نماينده صداوسيما در بيروت بود _ با تي شرت قرمز آستين كوتاه و شلوارجين به كافه هاي روشنفكري مي رفته. مي گويد: «يادم نمي آيد چه لباسي مي پوشيدم.» اگر چه مي گويد دوست دارم لباس رسمي ام آخوندي باشد، اما كت و شلوار و كاپشن زياد دارد و عكس هايي كه در سايت گذاشته داد مي زنند كه علاقه اي به اين طرز پوشيدن هم دارد. همان ابتدا كه ما را مي بيند و سلام عليك مي كند، اجازه مي گيرد، كه عبا و عمامه اش را در بياورد و با لباس راحت بنشيند. هر چه هم عكاس اصرار مي كند كه با همين تيپ از او عكس بگيرد، قبول نمي كند و آخروقتي راضي مي شود كه عكس ها در روزنامه چاپ نشوند. البته كت و شلوار پوشيدن كار دستش داده و محتاط شده است. سفر اولي كه با خاتمي به آمريكا رفت _ سال ۱۳۷۷ _ عبا وعمامه را كنار گذاشت و انتقادهاي زيادي را خريد. توجيه مي كند: «لباس روحانيت اجازه تحرك لازم را به آدم نمي دهد، سفر آمريكا سفر سختي بود، تمام كارهاي خاتمي روي دوش من بود و كت و شلوار با كار شديد من سازگار بود.»ابطحي با كت و شلوار هم خوش تيپ نيست حتي با شساعت سوئيسي و انگشتر عقيق زيبايي كه برخلاف سنت روحانيون در كوچك ترين انگشت دست راست جاسازي اش كرده است. انگشتر هم از انگشترهاي متداولي كه بنا بر سنت و استحباب آن، مذهبيون به دست مي كنند، نيست. مي گويد: علما براي خوش تيپ شدن بايد لاغر شوند! «و ابطحي خوش تيپ بايد چهل كيلويي لاغر كند. اما او گلايه اي ندارد. روحيه اپيكوري او به چاقي مي خورد. در سايت از قول يكي از دوستان مي نويسد:

«دو مكتب در مورد زندگي وجود دارد. يكي از آنها كه به عرض زندگي دلخوش است و ديگري آنها به طول زندگي فكر مي كند. اعتقاد فلسفي اش اين است كه: از زندگي بايد لذت برد و براي آينده اي كه معلوم نيست چه سرنوشتي دارد نبايد لذت زندگي را نابود كرد. مي گويد چه فايده اي دارد كه رنج بكشم تا بيشتر عمر كنم، كه تازه معلوم هم نيست واقعاً بيشتر عمر داشته باشم. از غزالي و سعدي و بزرگان هم شاهد مي آورد كه بسياري از بزرگان جهان به عرض زندگي فكر مي كرده اند نه به طول آن و لذا مي گويد تا مي توان بايد خورد و از لذت آن بهره گرفت.به قول بچه هاي امروز بايد گفت كه واقعاً استدلال خفني دارد و يك جوري به دل ما چاق ها مي نشيند! اصلاً مگر همه بايد لاغر باشند تا خوب باشند؟ مي گويند چاقي و شكم داشتن در مصر جزو زيبايي شناخته مي شود. نمي دانم اين حرف راست است يا خير؟ ولي خدا كند كه در همه جا اين طور بشود تا يك عمر را انسان از ترس چاق شدن با رنج طي نكند. اين هم به خاطر همبستگي صنفي ما چاق ها، راستي ببخشيد كه يادداشت امروز خيلي چرند از كار درآمد.»

(سايت وب نوشت ۳ مهر ۱۳۸۲)

اين سيمايي است كه محمدعلي ابطحي دارد، خودش و نه معاون رئيس جمهور با توجه به مسئوليت هاي رسمي و حقوقي اش. او ازدواج سنتي كرده است. بچه خانواده اي پولدار در عنفوان بلوغ دختر روحاني زاهد و فقيري را گرفته است. دختر آيت الله موسوي نژاد، از اهالي مكتب تفكيك، كه او هم مريدان زيادي در مشهد دارد و همچنان زاهدانه زندگي مي كند. وقتي از او مي پرسم تاكنون عاشق شده است، صراحتاً مي  گويد كه ازدواجش سنتي بوده است، اما در برابر پرسش ما به آرامي سري تكان مي دهد. بله! او هم عاشق شده است! اين روحاني ۴۵ ساله كه هنوز هم متفاوت است، روزگاري رئيس دفتر رئيس جمهور بوده است و با آن كه معتقد است روحيه اش با هر چيزي كنار مي آيد و كمتر موجب دشمني مي شود، اما «متفاوت بودنش» صداي بعضي از اصلاح طلبان را هم درآورده بود. شايعه اي وجود دارد كه حتي يكي از چهره هاي سرشناس جبهه دوم خرداد نامه اي به خاتمي مي نويسد كه چراچنين رئيس دفتري دارد؟ در هر حال او اكنون ديگر رئيس دفتر نيست، بلكه معاون حقوقي و پارلماني رئيس جمهوري است. مي گويد: «يك جناح تندرو معتقد است، پشت پرده قضايا منم و من اگر نبودم آقاي خاتمي در اين چند ساله اين طور نبود و شيطنت ها را از جانب من مي دانند.» اما ابطحي خود ناخواسته اين حرف را تكميل مي كند: «آقاي خاتمي به من مي گفت «ديكتاتور دوست داشتني» مي گفت هر كاري مي  خواهي مي كني ولي نمي گذاري با كسي دعوايت بشود.

او محمدعلي ابطحي است، فارغ از تمام مسئوليت هاي رسمي و حقوقي اش، سيگاري به او تعارف مي كنيم، قبول نمي كند، اما از خاطره سيگار برگ هاوانايي مي گويد كه در سفر كوبا كاسترو به او داده بود. چه با كلاس!

نوع مطلب :
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |
 نگاهي كوتاه به برخي از

ترانه هاي عاميانه و مراسم سنتي تركمن ها


فصلنامه ياپراق / سال نهم / شماره 33 / بهار 1385

ص 35

جميله قربانوا

مترجم: عظيم قلي بغده

 

به راحتی نمی توان عرصه ای از زندگی را نام برد که موسیقی درآن نقشی مهم نداشته باشد. ازروزگاران قديم ، موسیقی ازبدوتولد تا پایان زندگی مونس انسان بوده است. درطلوع تمدن، سرودخوانی هم به اندازه ی محاوره ی معمولی اهمیت داشته است وعلاوه برآن دردوران گذشته معتقد بوده اند که ارواح طبیعت ، زبان سرود را بهتر می فهمند. برای نیاکان ما معاشرت با ارواح زمین وآسمان ، حامیان وپیران  محصول کشاورزی وپیشه های دیگر به اندازه ی معاشرت با هم قبیله ای ها اهمیت داشته است.

          در گذشته ، سرودهای عامیانه درتاروپود فعالیت های مادی وعملی انسان ، درکارو آیین وسنت هايش تنیده وبه نوعی قالب زندگی تبدیل شده بود .  یکی ازآداب قدیمی ترکمن ها «سویت قازان» است. در جهان بینی ترکان قدیم ، سویت قازان ، ارباب و حامی دام های اهلی بود ومی توانست با کمک سنگ باران موجب بارش باران شود. به مرور زمان  سرودهای درخواست باران اهمیت خودراازدست داد وازآن زمان این ژانر به سرود بازی کودکانه تبدیل شده است.

          در چهاربیتی های مراسم «شمن اودی» (آتش شمن) که از سنن مشترک مردم است ، آثاری از آیین زرتشت دیده می شود. این مراسم را در آخرین چهارشنبه ی سال کهنه برگزار می کردند. به این منظور، خرمن بزرگی ازآتش برمی افروختند وازروی آن زنان وکودکان می پریدند تا ازبیماری ها و بلایا رهایی یافته ، «پاکیزه» به استقبال سال نوبروند. جشن اعتدال بهاری – عید نوروز--   ریشه ی تاریخی بسیار قدیمی دارد. رسم «منجوق آتدی» دختران در آستانه ی نوروز هم با سرودخوانی همراه است. دراین روز دختران دراتاقی مخصوص دور هم جمع شده وضمن خواندن دوبیتی های مرسوم ، منجوق های خود را که درکاسه ای می اندازند و به نوبت ازآن بیرون می کشند . بخت واقبال هردختر با دوبیتی هایی که درآن لحظه می خواند، مشخص می شود . شب اول طلوع هلال ماه نوهم پرشوروشادمانه سپری می شد . کودکان ونوجوانان به صورت گروهی به درخانه های همسایه ها رفته ، سرودهای مرسوم این شب به نام «یا رمضان» را می خواندند.  [سرودهای یا رمضان در شب اول ماه نو خوانده نمی شود و در ترکمنستان در شب اول ماه رمضان خوانده می شود ولی درمیان ترکمن های ایران درشب پانزدهم ماه رمضان خوانده می شود – مترجم]. درپاسخ به آرزوی موفقیت وسعادت برای صاحب خانه درسال جدید ، آنها هم پاداشی به نشانه ی  تشکر دریافت می کردند.

          اغلب سرودهای آیینی نه تنها با ایام سال ، بلکه با اعمالی معین در ارتباط هستند. پدیده های فرهنگ عامه ، خارج از کارکرد عملی آنها قابل درک نیست. ازسرودهایی که درجشن عروسی ترکمن ها خوانده می شود می توان پی برد که آنها خانواده ی جدید خود را به کدام یک از گروههای قومی منسوب می کنند. جنبه ی سحرانگیزی مراسم عروسی با مشارکت گروه افراد تقویت می شود : همه ی شرکت کنندگان این جشن سنتی مثل اشخاص دارای وظایف ونظم رفتاری مشخص عمل می کنند. این مراسم تماشاگرندارد وهرکس باید نقش خودش را بازی کند، زیرا موازین اخلاقی جهان بینی مردم و سنن شعری آنها چنین می طلبد. نه تنها سرودهای عروسی  بلکه همه ی سرود های مراسم مختلف به صورت دسته جمعی اجرا می شود.

          جشن عروسی ترکمن ، ترکیبی از ژانرهای مختلف فرهنگ عامه شامل : سرودها ، بذله گویی ها، بازی ها، امثال وحکم، رباعیات  مخصوص واعمال مرسوم است. مراسم چند مرحله ای عروسی ازرسم خواستگاری آغاز می شود که خود با خواندن دوبیتی های فراوان همراه است . مدتی قبل از روز برگزاری جشن ، عروس با مشارکت دوستانش جهیزيه ی خود را می دوزد. ضمن کار دوزندگی ، دوشیزگان با یکدیگرشوخی می کنند، سرودهای تغزلی « اجه جان » ( جان مادر) ، « نوی نوی » و« لاله » می خوانند . جشن درخانه ی عروس آغاز می شود ودرآن جا او با اقوام وخویشان خود  وداع می کند. اعتقاد بر این است که پس ازاین ، دوره ی دوشیزگی به پایان می رسد ، گویی که دوشیزه می میرد وبه همین علت دوستان عروس ، سرود خداحافظی « اولن » ( مرده )  را می خوانند . زن به خانه ی شوهر می رود ، اما این بار به عنوان همسر، مادر، حافظ کانون خانواده . درزمان ورود به خانه ی جدید ، عروس اعمالی مرسوم انجام می دهد و قسمت شاد وسرگرم کننده ی جشن آغاز می شود که شامل اجرای سازوآ واز ، بازی های مختلف ، مسابقه ی کشتی ، هنرنمایی هنرپیشه های آماتور وسایربرنامه های مفرح است. ترانه خوانی از قسمت های قطعی مراسم عروسی است.

          در عروسی های امروزی ترکمن علاوه بر ترانه های مرسوم (یار یار، یاروجان) ، اجرای حرکات موزون به نام «کوشت دپدی» بسیار رایج است. این رقص ریشه در حرکات موزون قدیمی شمن ها یعنی «ذکر» دارد. این چرخه ی چند قسمتی که بیشتردرگذشته در مناطق غربی ترکمنستان رایج بود ، برای راندن ارواح خبیث انجام می گرفت. همین امر موجب افزوده شدن این رسم به مراسم عروسی گردید. نام قسمت های مختلف این چرخه به نام های «دیوانه» ، «سدرات» ، «اتورمه غزل» (غزل خوانی درحالت نشسته) و « زمزم » حفظ شده است. امروزه رقص های « اوچ دپیم » و « بیر دپیم » رایج ترهستند.

          درمیان ژانرهای روزمره ی فرهنگ عامه ، لالایی ها ی موسوم به « هودی » رایج تراز بقیه است. با وجود تنوع متون هودی ها وویژگی های خاص هرمنطقه ، درمجموع نرمی تمثال ها وآهنگ ها این ژانر را متمایز می کند. درکنار سرودها وبازی های کودکانه ، فرهنگ عامه ی ترکمنی دارای ژانر بسیار زیبای دیگری است که به بازی های زنان ودختران ترکمن اختصاص دارد و بخش هایی از آن با همراهی سرودهای تغزلی « لاله » ، «داماق لاله» ، «دوداق لاله» ، «دیز(یا آیاق) لاله» و«اگین لاله» (یا همیل- هاررو) اجرا می شود.

          از جمله ژانرهای فرهنگ عامه که با کار در ارتباط هستند می توان به « هولوم » که در زمان دوشیدن شیرگاو ویا شتر توسط زنان اجرا می شود و«دگیرمن چی» که در جریان کار با آسیاب دستی خوانده می شود ، اشاره نمود. شناخت میراث موسیقیایی مردم و سرچشمه های فرهنگی  آنهااغلب به درک بسیاری از لحظات تاریخی ، آگاهی یافتن از سرنوشت گروه های قومی ونسل های مختلف کمک می کند. هم اکنون درسایه ی کنسرت ها ووسایل شنیداری ودیداری، محدودیت موسمی بودن اجرای سرودهای عامیانه ی آیینی از بین رفته است. ما سرودهای سنتی را درهر زمانی از روز یا سال می شنویم ،اما نمی دانیم که درگذشته این سرودها با چه مناسبت هایی درارتباط بوده اند واجرای آنها درحال حاضر می تواند حیرت خالقانشان  را برانگیزد. اکنون سرودهای عامیانه مرزهای زمانی  و موسمی را درنوردیده اند ودرنتیجه یک رشته ی مستقل از آفرینش های هنری گشته اند . شنوندگان امروزی سرودهای سنتی می توانند درتخیلات خود سیاحتی جالب درقرون واعصارگذشته داشته باشند و با نیاکان خود به « گفت وگو» بنشینند؛ زیرا گفت وگوی زنده و مستقیم بین آثار فرهنگ عامه و نسل های معاصر است که قرن ها زنده می ماند ، نه خود اثر که دردرون خود محدود است  وبرای اندیشه ی معاصر قابل درک نیست ، ونه ثبت آن به عنوان نوعی اطلاعات.  

 


نوع مطلب :
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |

تركمن ها و نقش آنها در روند تاريخ ايران

از تشكيل دولت قاجار تا معاهده‌ي آخال

عبدالمحمد عزيزيان

دانشکده : ادبيات و علوم انساني

استاد راهنما : دکتر لقمان دهقان نيري

تاريخ دفاع : 25/3/1384

رشته و گرايش : تاريخ-ايران دوره اسلامي

استاد مشاور : مهدي مهرعليزاده

 

چکيده ی پايان نامه

تركمن ها از اقوام مهاجر تركستان بودند كه در اواسط قرن دوازدهم هجري قمري (هيجدهم ميلادي) به سرزمينهاي شرق درياي خزر كوچ كرده و در آنجا سكني گزيدند . اين اقوام مهاجر كه زندگي ايلياتي داشتند به خطر خصلتهاي ايلياتي و تمايلات مذهبي، به نهب وغارت در سرزمينهاي مجاور سرزمين خود پرداختند. حكمرانان ايراني، كه در ايالات مرزي حكومت مي كردند و مدتها قبل از قاجارها مستقل بودند،نيز به همكاري و مساعدت با آنان برخاستند. بدين ترتيب در يك تفاهم دو جانبه ميان آنها، كار تاخت و تاز و چپاول تركمن ها در خراسان و استرآباد وارد مرحله ي خطرناك و آراز دهنده اي گشت . در اواسط سده ي سيزدهم هجري قمري /نوزدهم ميلادي، دولت مركزي ايران، كه از ناامني در خراسان و استرآباد به ستوه آمده بود، تركمنها را بلا پنداشته و مصمم به رفع اين بالا شد، تا دوباره امنيت و آرامش را به آن سامان باز گرداند، عباس ميرزا مامور اجراي اين برنامه شد، ليكن مرگ زود هنگام نايب السلطنه مانع از تحقق اين هدف شد.

پيامدهاي بسيار مخرب اقتصادي و اجتماعي ، حملات تركمنها در خراسان و استرآباد كه از نيمه دوم قرن سيزدهم هجري قمري رو به فزوني نهاده بود، باعث ركود فعاليتهاي توليدي و تجاري آن منطقه گرديد و اين امر باعث وحشت و تنفر شديد مردم از تركمن ها شد ولي مرز داران كه روابط دولت مركزي با تركمن ها را تنظيم مي كردند، به اين حالت تمايل داشتند و به تركمن ها، مستقيم و غير مستقيم پشت گرمي مي دادند و مانع از سركوبي قاطعانه آنان از سوي دولت مركزي ايران مي شدند. از سوي ديگر ازبكان خيوه نيز به دليل داشتن منافعي چند در ميان تركمنان از جمله گرفتن خراج از آنان توجه خود را به اين منطقه معطوف ساختند و اين امر رقابت دو جانبه ميان ايران و ازبكان به وجود آورد اما در اواسط سيزدهم قمري هجري /نوزدهم ميلادي روسيه تزاري چون در پيشروي به شرق اروپا با مخالفت سر سختانه رقباي اروپايي خود ( فرانسه و انگليس) مواجه شده بود براي ارضاي حس توسعه طلبي خود نواحي تركمنستان و ماوراء النهر را آماج حملات توسعه طلبانه خود قرار داد كه اين امر به تشديد رقابت در سرزمين هاي شرق درياي خزر منجر گرديد. دولت انگليس كه سرزمين زرخيز هندوستان را در خطر مي ديد به اين مسئله توجه كرده، در برابر توسعه طلبي روسيه واكنش نشان داد در اين گير ودار ازبكان مغلوب ايران شدند و پس از مدتي نيز از روسها شكست خوردند. بدين ترتيب ازبكان از عرصه ي رقابت كنار رفتند. دولت ايران نيز در لشكر كشي سال 1376 ق/ 1859 م تركمن هاي مرو كه در راستاي اعاده نفوذ و سلطه سنتي خود در اين منطقه بود ، شكست خورد ولي توجه استعمارگران انگليسي به تركستان، به عنوان منطقه حايل و دفاعي براي هند، عرصه رقابت ميان روسيه و انگليس ايجاد كرد كه از يكسو جانشين رقابت ايران و ازبكان گرديد و از سوي ديگر باعث از دست رفتن مناطق زيادي از ايران تاريخي گرديد.


نوع مطلب :
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |
نام‌هاي زيباي تركي-تركمني:

نام‌هاي تركيبي با «آراز/ اوراز/ Araz/Oraz»


نام‌هاي زيباي تركي-تركمني:

نام‌هاي تركيبي با «آراز/ اوراز» Araz/Oraz

تحقيق از: محمود عطاگزلي

matagozli@yahoo.com


نام «آراز، اوراز/ Araz، Oraz» در ميان تركمن‌ها بسيار متداول است. در تركمنستان از شكل «اوراز/ Oraz» استفاده مي‌كنند، اما در ايران، شكل «اراز/ araz» كاربرد دارد. نخست مي خواهيم در باره‌ي خود واژه‌ي «آراز، اوراز/ Araz، Oraz» اطلاعاتي را تقديم خوانندگان گرامي كنيم و بعد به نام‌هاي تركيبي با آن بپردازيم.

تا آنجايي كه ما اطلاع داريم، درباره‌ي ريشه‌ي واژه‌ي «آراز، اوراز/ Araz، Oraz» در بين محققين دو عقيده وجود دارد:
1-برخي معتقدند كه اين واژه در اصل از كلمه‌ي «روزه»ي فارسي گرفته شده است. در زبان تركمني امروز اين كلمه به صورت «اوْرازا، آرازا» در همان معناي «روزه» كاربرد دارد و بچه‌هايي كه در اين ماه مبارك به دنيا مي‌آيند را «اوراز، آراز» نامگذاري مي‌كنند.
2-برخي ديگر معتقدند كه اين واژه ريشه‌ي تركي-تركمني دارد. ببينيم اين محققين چه مي‌گويند. بنابر عقيده‌ي اين محققين، اين واژه دو معنا پيدا مي‌كند:

الف- محقق ترك اسماعيل هادي در كتاب خود «فرهنگ تركي نوين: تأملاتي در عرصه ريشه‌شناسي» در توضيح كلمه‌ي «آز» مي‌آورد: نام يكي از اقوام عتيق (كلاو) اولين بار در سنك نوشته يادواره كول تكين به نام اين قوم برمي خوريم. طبق تحقيقات اخير، قوم آز/ آس در سرتاسر آسيا پراكنده بوده‌اند. احتمالا نام قاره‌ آسيا نيز از نام آنان اخذ شده است. برخي از آس‌ها، آلان نام داشته‌اند كه بخشي از آنان ترك‌زبان بوده‌اند و عمدتاً در قفقاز زندگي مي‌كردند و اوستي‌هاي امروز از اخلاف آنانند. اينان را مغولان، آز/آزوت مي‌ناميدند. كلمه‌ي آس+ار/ آز+ار (انسان آسي) به صورت آزر (آذر) در كلمه‌ي آذربايجان به چشم مي‌خورد. همان كلمه با جابجايي دو عنصر تشكيل‌دهنده (ار+آس/ ار+آز) به صورت ارس/آراز نام رود ارس را تشكيل مي‌دهد كه ياقوت حموي در البلدان آن را «رود آذربايجان» مي‌نامد.(فرهنگ تركي نوين: تأملاتي در عرصه ريشه‌شناسي (تركي-فارسي، اسماعيل هادي، چاپ اول، انتشارات احرار، تبريز، اسفندماه 1379، مدخل واژه آز)

در سايت سازمان ثبت احوال نيز اينگونه آورده‌اند:

آراز: (تركي) 1- ارس؛ 2- (اَعلام) قهرمان منسوب به طايفه‌ي آس.

ب-«اوراز/ آراز» در لغت به معناي «بخت، اقبال، خوشبختي و كاميابي» مي‌باشد. (فرهنگ نامهاي تركي، كتاب دوم، فرهاد جوادي، چاپ اول، انتشارات اختر، تبريز، 1382، ص 522 و توركمن آدام آدلاري‌نينگ دوشونديريش‌لي سؤزلوگي، سلطانشا آتانيازوف، انتشارات توركمنستان، عشق آباد 1992، مدخل اوراز)

سلطانشا آتانيازوف، محقق تركمنستاني كه كارهاي ارزشمندي را از خود به يادگار گذاشته است، در كتاب ديگر خود به نام توركمن ديلي‌نينگ سؤز كؤكي سؤزلوگي (فرهنگ ريشه‌شناسي واژه‌هاي زبان تركمني) در باره‌ي اين واژه مي‌نويسد: در ضرب المثل «اوْد ـــ اوْراز» (يعني: آتش، بخت است) به اين كلمه برمي‌خوريم. اصل اين كلمه، «اوُراس/ Uras» است. در زبانهاي جغتاي، اويغور و قزاق به معناي «بخت، اقبال» است. در ميان تركمن‌هاي آستراخان نام دخترانه «ريس‌لي خان/ Ryslyhan» به معناي «دختر خوشبخت، خانم خوشبخت» كاربرد دارد. كلمه‌ي «اوْراز» كه در زبان تركمني امروز كاربرد فراواني دارد، شكل تغيير يافته‌ي «اوُراس، ايريس/ Uras, Yrys» مي‌باشد. (توركمن ديلي‌نينگ سؤز كؤكي سؤزلوگي، سلطانشا آتانيازوف، انتشارات ميراث، عشق‌آباد، 2004، مدخل اوْراز».

 

حال مي‌پردازيم به نام‌هاي تركيبي با «اوراز/ آراز» كه اكثراً به شكل‌هاي «عراز، اراز» در شناسنامه‌ها ثبت شده است. اين واژه در نام‌هاي پسران و دختران، هر دو كاربرد دارد.

نام‌هاي پسران:

ارازعلي: از تركيب «اراز» و «علي». پسر خوشبختي كه در ماه رمضان به دنيا آمده است.

ارازباي: پسر خوشبخت، پسر خوش اقبال.

ارازبردي: 1. پسري كه با خوش اقبالي به دنيا آمد 2. پسري كه ماه مبارك رمضان به دنيا آمده است.

ارازبأشيم: فرزند پسر پنجم كه در ماه رمضان به دنيا آمده است.

ارازولي: پسر خوش اقبال

ارازگلدي: 1. پسري كه با خوش اقبالي به دنيا آمد 2. پسري كه ماه مبارك رمضان به دنيا آمده است.

ارازقُلي: 1. پسر خوشبخت 2. پسري كه ماه مبارك رمضان به دنيا آمده است؛ مترادف نام رمضان در نامگذاري‌هاي فارسي.

ارازقورت: پسر خوشبخت كه همچون گرگ در برابر شدايد و سختي‌ها پايدار است. گرگ در ميان ترك‌ها و تركمن‌ها از احترام خاصي برخوردار است.

ارازقيليچ: 1. پسر خوشبخت كه انديشه‌هايش در ديگران تاثير خواهد گذاشت 2. پسر طويل العمر كه در ماه رمضان به دنيا آمده است.


نامهاي‌ ديگر پسران:

ارازجمعه

ارازلي

ارازمحمد

ارازمراد

ارازنظر

ارازنفس

ارازنوبت

ارازنياز

ارازپولاد

ارازساري

ارازسيد

ارازصحت

ارازتاغان

ارازجان

ارازدوردي

ارازقيليچ

ارازمرگن

 

نام‌هاي دختران:

ارازبخت: دختر خوشبخت، دختر خوش اقبال.

ارازبي‌بي: 1. دختر عالي مرتبه‌ 2. دختر بلند مرتبه‌اي كه در ماه رمضان به دنيا آمده است.

اراز بيكه (= اراز بي‌بي).

ارازگزل (=ارازگوزل) دختر زيباي خوشبخت.

ارازگُل: دختر خوشبخت و زيبا كه در ماه رمضان به دنيا آمده است.

ارازدورسون: نام دختر. مترادف معناي «ارازدردي».


نام‌هاي ديگر دختران:

ارازجهان

ارازجمال

ارازنبات

ارازصنم

ارازسلطان

ارازتواق

ارازتاج

ارازشكر


نام‌هاي مشترك بين دختران و پسران:

ارازدولت: نامي كه براي پسران و دختران مشتركاً استفاده مي‌شود. دختر يا پسر خوشبخت.

ارازدُردي: 1. پسر يا دختر خوشبختي كه آرزوي طول عمرش را داريم. 2. پسر يا دختري كه ماه رمضان به  دنيا آمده است و آرزوي طول عمرش را داريم.

 

ديگر نام‌هاي مشترك:

ارازمنگلي

ارازنور


نوع مطلب :
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |
ارائه تجربه‌هاي شکست خورده براي حل مسئله ملي در ايران

نقدي بر "تزهايي در باره مسئله قومي در ايران"


وهاب انصاري
wahab_anssari@yahoo.de
شنبه 4 بهمن 1385
 
رفيق فريدون احمدي قطعنامه سياسي خود را در چهار بخش به کنگره دهم سازمان فدائيان خلق ايران (اکثريت) ارائه کرده است. يکي از بخش‌هاي آن، با عنوان: "ترهايي پيرامون مسئله قومي در ايران" مي‌باشد. در نگاه اول چنين مي‌نمايد که بين تزهاي ارايه شده با سند کنگره ششم سازمان تفاوت چنداني وجود ندارد. اما بررسي دقيق تزهاي ارائه شده نشان مي‌دهد که تمايز روشن و اساسي بين دو سند وجود دارد و سند رفيق احمدي مبتني بر تصميمي سياسي است که او اتخاذ کرده است. خودداري از بيان کامل نظرات بخاطر اينکه فضا را مساعد براي ارائه آن نمي‌بيند. امري که هم در بخش سياسي سند و هم در تزهاي قومي مشاهده مي‌شود. او بخاطر مصلحت‌انديشي از ابراز صريح نظراتش خودداري ورزيده است.

پرداختن به متد برخورد رفيق احمدي از اهميت برخوردار است. چرا که سازمان ما و جنبش ما از برخوردهاي اينگونه هيچ سودي نبرده و نخواهد برد. ارائه سندي ناروشن و نادقيق با انگيزه رأي جمع کردن و از کارآيي انداختن سند مصوب کنگره ششم سازمان در زمينه مسائل ملي، کار درستي نيست. مي‌توان بر مبناي سند و يا نوشته‌ايي ناروشن و گرد شده، آرايي را جمع کرد. اما با اتکا به تجربه‌هاي فراوان هم در سازمان و هم در جنبش مي‌توان حدس زد که در فرداي اجراي آن سند طرفداران گرد آمده دور سند ناروشن و نادقيق دچار اختلاف و تشدد بشوند. از همين روي متد برخورد به اختلافات سازماني بايد روشن و بر مبناي اختلافات واقعي باشد. بايد سعي بشود که اختلافات آنگونه که هست، به جنبش ارائه بشود تا همگان بفهمند در سازمان ما چه اختلافاتي وجود دارد. هر کدام از گرايشات داراي چه نيرويي هستند. سياست رسمي سازمان در هر زمينه‌ايي متکي بر کدامين نيروها و با چه ميزان از آراي سازمان است.

تزهاي ايشان در زمينه مسائل ملي را بايد در پيوند با کل قطعنامه سياسي ايشان بررسي کرد. رفيق احمدي در قطعنامه سياسي خود در قسمت مناسبات با ديگر نيروهاي سياسي مي‌نويسد: "تلاش در راه تفاهم، نزديکي و همکاري تمام نيروهاي طرفدار استقرار دمکراسي و حقوق بشر در ايران" بدون آنکه براي خوانندگان روشن بکند، اين "نيروهاي طرفدار استقرار دمکراسي و حقوق بشر در ايران" چه کساني هستند. اگر منظور ايشان چپ‌ها و طرفداران استقرار جمهوري دمکرات و سکولار و فدرال هستند، در بند قبلي قطعنامه‌اش آورده است. من اميدوار هستم، رفيق احمدي در اين زمينه توضيحات کافي براي روشن شدن سياست‌هاي اتحادي پيشنهاديش به جنبش ارائه دهد. همگان مي‌دانند اين روزها در ميان بخشي از چپ‌ها و جمهوري‌خواهان طرفدار همکاري با طيف‌هاي مختلف سلطنت‌طلبان طرفدار رضا پهلوي هواداراني پيدا کرده است. اين همکاري‌ها در شکل کنفرانس برلين و بروکسل شکل گرفته است. اميدوارم که اين تحولات اخير در طيفي از جمهوري‌خواهان در نوع نگاه رفيق احمدي نسبت به مسائل ملي تاثيري نگذاشته باشد.

درست آن بود که رفيق احمدي، نظرات خودش را به طور کامل و شفاف به صورت سند در زمينه مسائل ملي در ايران تدوين مي‌کرد و به کنگره ارائه ميداد. هم اعضاي سازمان و هم نيروها و فعالان جنبش سياسي ايران در جريان کامل و دقيق اختلافات سازمان در زمينه مسائل ملي قرار مي‌گرفتند.
جنبش‌ها و حرکت‌هاي مليت‌هاي ايراني يکي از مولفه‌هاي مهم جنبش دمکراسي خواهي در ايران است. پاسخ‌گويي به خواسته‌هاي ملي، فرهنگي، سياسي، اجتماعي و اقتصادي مليت‌هاي غيرفارس ايران بخشي از خواسته‌هاي جدايي ناپذير جنبش سراسري دمکراسي خواهي در کشورمان است. مبارزه براي استقرار دمکراسي در ايران، بدون مبارزه براي حل دمکراتيک مسائل ملي در ايران حرفي پوچ و بي‌معني است.

مبارزه براي کسب حقوق و خواسته‌هاي مليت‌هاي ايران به مثابه جزء لاينفک حقوق شهروندي آنان، وظيفه جاري و هميشگي روشنفکران و فعالين سياسي جامعه ايراني است. احاله دادن حل مسئله ملي به فرداي استقرار دمکراسي در ايران، تقليل هويت مليت‌هاي ايراني به قوم، تقليل خواسته‌هاي ملي، فرهنگي و سياسي آنان صرفاً به خواسته‌هاي فرهنگي، که با واقعيت‌هاي جامعه چندمليتي کشورمان هم‌خواني ندارد، مي‌تواند جنبش دمکراسي خواهي ايران را از يکي از مهمترين مولفه‌هاي پشتيبان خود محروم کند. از همين امروز با دفاع از خواسته‌هاي مليت‌هاي ايراني و تلاش براي ايجاد نهادهاي فرهنگي و سياسي و مدني آنان و دفاع از انتشار کتب و نشريات و ساير رسانه‌ها به زبان مادري مليت‌هاي ايراني، مي‌توان يک گفتمان دمکراتيکي را براي حل گام به گام و کم درد مسائل ملي در ايران پيشبرد. از همين امروز بدون تلاش و مبارزه براي پيشبرد يک گفتمان مدني و دمکراتيک در باره مسائل ملي در کشورمان، ما نه تنها به حل دمکراتيک مسئله ملي در ايران کمکي نکرده‌ايم، بلکه با دامن زدن به بحث‌هاي انحرافي و تخيلي مانند "لحظه‌ايي در عالم تخيل، تجسم کنيد فدراليسم بر مبناي مليت يا قوميت بخواهد در ايران اجرا شود. نخست ..... هر عقل منصفي آيا تائيد نخواهد کرد پيشبرد اين الگوي فرضي يعني صدور حکم و جواز وقوع جنگ داخلي بر سر شهرها و روستاهاي ......" (به نقل از نوشته رفيق احمدي) به تلنبار شدن مسائل لاينحل ملي در ايران منجر خواهد شد. اين مسائل لاينحل تلنبار شده، مي‌تواند به فاجعه بيانجامد.
رفيق احمدي همواره در اين سال‌ها به اسناد مصوب کنگره‌هاي سازماني از جمله به بخش مربوط به مسائل ملي رأي مثبت داده است. من به ياد ندارم که او به سياست‌گذاري‌هاي سازمان در زمينه مسائل ملي منتج از مصوبات کنگره‌هاي سازماني رأي مخالف داده باشد.

رفيق احمدي در مقاله‌اش براي اثبات ادعاي خودش به شيوه‌ايي توسل جسته است که در سازمان ما کم‌سابقه بوده است. ايشان چند بند از سند مصوب کنگره ششم سازمان را نقل مي‌کند و داخل پرانتز تفسيرهاي دل‌خواه خودش را مي‌نويسد که هيچ ربطي به مضمون سند سازمان ندارد. در سند کنگره ششم آمده است: "حکومت‌هاى خودمختار ملى، توسط نمايندگان منتخب مردم ... خواهد شد." او داخل پرانتز اضافه کرده است: "(يعني از يک مليت معين)". رفيق احمدي! فهم اين جمله فارسي خيلي سخت نيست، "نمايندگان منتخب مردم"، يعني تمامي مردمي که در آن منطقه زندگي مي‌کنند.

در جايي ديگر ايشان داخل پرانتز اضافه کرده است "(يعني به تعريف سند، مجلسي مرکب از نمايندگان يکي از مليت‌هاي ساکن ايران)" قوانين محلي را وضع مي‌کنند. رفيق احمدي آگاهانه "در چارچوبه قانون اساسي جمهوري فدراتيو" را که در همان بند سند سازمان آمده است را از قلم مي‌اندازد. سند کنگره بخاطر اينکه مي‌خواهد تمامي مردم ساکن مناطق را در سرنوشتشان شرکت دهد، مي‌نويسد: "اقليت‌هاى ملى و مذهبى که در مناطق ملى ساکن مى‌باشند، از حق کامل آزادى‌هاى ملى، فرهنگى، و مذهبى خود برخوردار بوده و حکومت خودمختار موظف به رعايت و پاسدارى اين حقوق مى‌باشد" اما رفيق احمدي چون تصميم دارد، استنتاجات خودش را از سند سازمان بکند، نه آن چيزهايي که واقعاً در سند وجود دارد. ايشان مي‌نويسد: "نگاه کنيد مطابق اين بند در مثلاً آذربايجان ايران، به‌طور مثال کردها و ترکمن‌ها و فارس‌زبان‌ها نه به مثابه شهروندان ايران بلکه به عنوان اقليت قومى يا ملى تعريف مى‌شوند و لابد اگر يکى از آنها بخواهد براى يک مقام انتخابى مثلا شهردارى تبريز و يا رياست "حکومت ملى" کانديدا شود، و رأى هم بياورد نمى‌تواند چون اصل ملي (مليتى) بودن حکومت را زير سوال مي‌برد." رفيق احمدي لازم نمي‌بيند که هيچ ارتباطي بين بندهاي سند مصوب کنگره ششم سازمان قائل بشود. آنچه که گفته شد، کل سند و بندهاي آن را در يک مجموعه و در پيوند با هم بايد ديد و بررسي کرد. با توجه به آنچه که آمد، قسمت آخر نوشته ايشان اصلاً به سند سازمان ارتباطي ندارد. فقط ساخته ساده‌انگارانه ذهن رفيق احمدي است. سند مصوب کنگره ششم مي‌گويد که همه ساکنان مناطق از حق و حقوق برابر برخوردار هستند و دولت محلي هم موظف است، که حقوق اقليت‌ها را رعايت بکند. اگر در تبريز يا در هرجاي ديگري يکي از "اقليت‌هاي قومي يا ملي" رأي بياورد، به معني آن است که فرد انتخاب شده آن قدر محبوبيت و پايگاه اجتماعي دارد که اکثريت او را انتخاب کرده است. پس اگر قرار بر حذفش باشد که انتخاب نمي‌کنند.

رفيق احمدي براي اثبات نظرات خود متأسفانه حتي غيرمنصفانه به "عالم تخيل" مي‌رود. چيزهايي را به مواضع سازمان ما نسبت مي‌دهد که در خوشبينانه‌ترين حالت فقط مي‌تواند از جانب کساني مطرح بشود که از مواضع و سياست‌هاي جاري سازمان در رابطه با مسائل ملي اطلاعي نداشته باشند.
رفيق احمدي در بند اول تزهاي خود چنين آورده است. "1 ـ در کشور ما ايران، کردها، ترکمن‌ها، آذري‌ها، بلوچ‌ها، عرب‌ها، فارس‌ها و ديگر گروه‌هاي قومي، قرن‌ها و هزاره‌هاست که در ايجاد غنا و تداوم تمدن ايران کوشيده‌اند و طي قرن‌ها با هم از نظر تباري، قومي، فرهنگي و اقتصادي در آميخته و با همه تفاوت‌ها و ويژگي‌ها ايران امروز و در پيوند با تحولات سياسي ـ اجتماعي سده اخير مليت ايراني را پديد آورده‌اند."

در سند مصوب کنگره شش سازمان بند اول چنين آمده است. " 1 ـ ايران کشوريست چندمليتي که در آن فارس‌ها، آذري‌ها، کردها، ترکمن‌ها، بلوچ‌ها، عرب‌ها و ديگر گروهاي قومي هزاران سال است که در ايجاد، گسترش، غنا و تداوم تمدن ايران کوشيده‌اند و در طي قرن‌ها، با هم از نظر تباري، قومي، فرهنگي و اقتصادي در آميخته و با همه تفاوت‌ها و ويژگي‌ها، ايران امروز را بوجود آورده‌اند. با وجود اشتراکات ساکنين ايران با يکديگر، در عين حال آنان به لحاظ ويژگي‌هاي ملي و فرهنگي، از يکديگر متمايز هستند. هر حکومت و ساختار دمکراتيک در ايران، اين واقعيت را بايد در قانون اساسي خود بازتاب دهد."

رفيق احمدي در بند يک نوشته خود در قسمت اول فقط کلمه "چند مليتي" را از سند مصوب کنگره ششم سازمان حذف کرده و بقيه را عيناً آورده است. به خوانندگان خود و کساني که در اين عرصه کار کرده‌اند هم احتياجي نمي‌بيند توضيح دهد که چرا کلمه "چندمليتي" را از نوشته خود حذف کرده است. در عين حال تمامي گروه‌هاي ملي بزرگ را به نام آورده است و چه تفاوتي بين اين گروه‌ها و "ديگر گروه‌هاي قومي" قائل است. اگر ايران از نظر رفيق احمدي يک ملت يا مليت هست، چرا ايشان احتياج به تفاوت قايل شدن بين گروه‌هاي بزرگ ملي با "ديگر گروه‌هاي قومي" در ايران شده است. اگر هم از نظر ايشان بين اين ها تفاوتي نيست، لازم است که توضيح بدهد.

براي روشن شدن بحث و نظرات ايشان در زمينه مسائل ملي، حتماً ايشان بايد توضيح دهد که از نظر ايشان به لحاظ مضموني چه تفاوتي بين واژه قومي و ملي وجود دارد. براي ايشان بکار بردن واژه قوم به جاي مليت در مورد کردها، آذربايجاني‌ها (ترک‌ها)، ترکمن‌ها، بلوچ‌ها، عرب‌ها و فارس‌ها به چه معنا است. تفاوت اين مليت‌ها را در چه مي‌بيند.
نکته برجسته ديگري که در بند اول سند ايشان آمده است، اين است که از نظر ايشان دلايل تشکيل مليت ايراني را "در پيوند با تحولات سياسي ـ اجتماعي سده اخير مليت ايراني را پديد آورده‌اند." مي‌داند. به نظر من جان کلام نظرات رفيق احمدي در همين يک جمله نهفته است.

تحولات سده اخير ايران در رابطه با تشکيل مليت ايراني چي بوده است؟ انقلاب مشروطيت سرآغاز تحولات سده اخير ايران بوده است. شکل‌گيري انقلاب مشروطيت براي دمکراتيزه کردن ايران و هرچه کم کردن قدرت حکومت مرکزي بوده است. تمامي تلاش پيشگامان مشروطيت اين بوده است که قانون اساسي براي ايران تدوين کنند که در آن پادشاه نقش هر چه کمتري در اداره جامعه داشته باشد. سلطنت در چارچوبه قانون اساسي فقط نقشي تشريفاتي داشته باشد. قدرت هرچه بيشتر در خارج از مرکز تقسيم بشود. براي همين هم پيشگامان مشروطيت قانون انجمن‌هاي ايالتي و ولايتي را براي برقراري يک سيستم حکومتي غيرمتمرکز تدوين کردند. واقعيت اين است که قانون انجمن‌هاي ايالتي و ولايتي مشروطه نه مي‌خواست و نه مي‌توانست به مسائل پيچيده ملي در کشورمان پاسخ بدهد. اما اين قانون مي‌توانست سرآغاز خوب و قابل اتکايي براي حل دمکراتيک مسئله ملي در ايران باشد.
تلاش پيشگامان انقلاب مشروطيت بعنوان اولين و بزرگترين انقلاب بورژوا ـ دمکراتيک در ايران، در جهت تشکيل دولت ـ ملت، برآمده از اراده کل ايرانيان بوده است. اگر منافع نيروهاي ارتجاعي داخلي و منافع کشورهاي امپرياليستي و در رأس آنها انگليس اجازه مي‌داد که انقلاب مشروطيت و دست‌آوردهاي آن به بار بنشينند، آنگاه ما شاهد روند تشکيل دولت ـ ملتي، دمکراتيک برآمده از اراده تمامي مردم ايران مي‌بوديم. يک نگاه گذرا به قانون اساسي مشروطيت و قوانين و فراميني را که مشروطه‌خواهان تدوين کردند، مويد اين موضوع است.

اگر روندهاي انقلاب مشروطيت با کودتاي رضاخان به شکست کشانده نمي‌شد، ايران مي‌توانست با اتکا به پيشينه تاريخي ـ سياسي خود و با اتکا به دست‌آوردهاي انقلاب مشروطيت، آن دولت ـ ملتي را در ايران پايه گذاري کند که برآمده از اراده تمامي مليت‌هاي ايراني باشد. اما رضاخان و سياست‌گذاران آن به جاي ديدن تفاوت‌ها و خواست‌هاي مليت‌هاي ايران و شريک کردن واقعي مليت‌هاي ايراني براي تشکيل دولت ـ ملت مدرن و برآمده از اراده آنان، در مورد مليت‌هاي غيرفارس سياست سرکوب، يک‌سان سازي ملي، فرهنگي، اجتماعي و سياسي را پيش بردند. در مقابل اين سياست‌ها در تمامي اين دوره‌ها مليت‌هاي غيرفارس نه به حکومت مرکزي اعتماد کردند و نه حکومت مرکزي را از آن خود دانستند، بلکه همواره به اشکال مختلف در برابر سياست‌هاي حکومت مرکزي به مبارزه و مقاومت پرداختند. از همين روي در هر برآمد اجتماعي ـ سياسي تاريخ يک قرن اخير ايران ما شاهد جنبش‌ها، شورش‌ها و تشکيل حکومت‌هاي ملي ـ منطقه‌اي (آذربايجان و کردستان) با خواست‌هاي مشخص و معين خودويژه مليت‌هاي غيرفارس ايراني بوده‌ايم. در يک سده اخير کشورمان، مليت‌هاي غيرفارس در کنار مبارزه مشترک‌شان با فارس‌ها براي دمکراسي در ايران، همواره خواسته‌هاي ملي و فرهنگي خاص خودشان را داشته‌اند و براي آنها همواره مبارزه کرده‌اند. در تحولات دهه بيست ايران در آذربايجان و کردستان دو حکومت ملي خودمختار تشکيل شدند که در عين همراه بودن و همراهي کردن با جنبش سراسري دمکراسي خواهي کشورمان، خواسته‌هاي ملي و فرهنگي خودشان را هم مطرح کرده‌اند.

در بعد از انقلاب 1357 نيز در کنار جنبش سراسري ايران، در ترکمن صحرا و کردستان جنبش‌هايي با خواسته‌هاي معين و مشخص ملي اين مناطق شکل مي‌گيرد. جنبش ترکمن‌ها دو پايه اساسي و در عين حال در پيوند با يکديگر، ـ کانون فرهنگي ـ سياسي خلق ترکمن و ستاد مرکزي شوراهاي ترکمن صحرا ـ داشتند.
در طول اين سده اخير هيچ‌گاه نيروي قوي و بزرگي در جنبش‌هاي مليت‌هاي غيرفارس ايراني که خواهان جدايي از ايران باشند، نبوده است. تاريخ مبارزاتي يک سده اخير مليت‌هاي ايران همواره در پيوند با مبارزات سراسري ايران بوده است. تبلور مبارزه مليت‌هاي غيرفارس در ايران در شعار زيبا و کامل "دمکراسي براي ايران و خودمختاري براي کردستان"، حزب دمکرات کردستان ايران منعکس است.

رفيق احمدي اگر مي‌گفت که در يک سده اخير در ايران، دولتي مدرن تشکيل شده است. اين دولت مدرن داراي ساختارهاي نظامي، سياسي، اقتصادي و غيره است، حرف واقعي و درستي بود. اما رفيق مي‌گويد در سده اخير دولت ـ ملت تشکيل شده است. براي اثبات نظراتش هويت مليت‌هاي ايراني را به قوم تقليل مي‌دهد. ـ بحث بر سر کلمه نيست، بلکه بر سر مضمون کلمه است ـ چگونگي تشکيل اين دولت ـ ملت را هم نه در سرکوب‌ها و سياست‌هاي يک‌سان سازي، بلکه در هم‌آميختگي مليت‌هاي ايراني مي‌بيند. از نظر من يکي از دلايلي که مليت‌هاي غيرفارس ايراني عليرغم سرکوب‌ها و سياست‌هاي آسيمله کردن‌ها همواره مبارزات خودشان را براي احقاق حقوق ملي در چارچوبه ايران پيش برده‌اند، همين در هم‌آميختگي‌هاي فرهنگي و تلاش تاريخي مليت‌هاي ايراني در طول هزاره‌ها براي حفظ و ساختن ايران بوده است. اما اين در هم‌آميختگي‌ها و پيوندها بر خلاف نظر رفيق احمدي هيچگاه در پيوند و يا روي خوش نشان دادن به تشکيل دولت‌هاي مرکزي به زعم ايشان دولت ـ ملت رضاخاني نبوده است.

يک نگاهي گذرا به روند تشکيل دولت ـ ملت‌ها در اروپا مي‌تواند در اين بحث ما را کمک بکند. با آغاز و رشد انقلابات بورژوا ـ دمکراتيک در اروپا، تشکيل دولت ـ ملت‌هاي واحد در مرزهاي جغرافيايي سياسي معين، مسئله حق تعيين سرنوشت مطرح شد. در کشورهايي که ملت‌هاي مختلف حضور داشتند، مانند اسپانيا و سوئيس و بلژيک و غيره براي تشکيل دولت ـ ملت که در آن حق و حقوق شهروندي تمامي آحاد مردمان آن کشور رعايت بشود، سيستم فدرال را درست کردند. اين حق را هم براي ملت‌هايي قائل شدند که اگر نمي‌خواهند در کشور واحدي بمانند، کشور خودشان را بوجود بياورند. اما تمامي تلاش اين بوده و هست که با دادن بيشترين امتيازها همه ملت‌ها در چارچوبه يک کشور باقي بمانند. در اين کار هم اروپا موفق بوده است که دولت ـ ملت‌هاي برآمده از اراده تمامي مليت‌هاي ساکن کشورهاي چندمليتي را تشکيل بدهند.

کشور آلمان با وجود داشتن يک ملت و با يک زبان واحد، فقط به خاطر تفاوت‌هاي منطقه‌ايي و تاريخي هر يک از اين مناطق، براي اداره مشترک کشور آلمان سيستم فدرال را پذيرفتند. در مورد کشور آلمان مي‌توان مردم تشکيل دهنده فدرال‌هاي مختلف را قوم ـ به آن مضموني که رفيق احمدي نظرشان است ـ ناميد. چرا که واحدهاي مختلف به لحاظ فرهنگي، زباني، مليتي و غيره تفاوت اساسي با همديگر ندارند.

وجود ملت را نمي‌توان فقط با داشتن دولت توضيح داد. متأسفانه بخشي از تاريخ‌نگاران و روشنفکران و فعالان سياسي ايران، براي به کرسي نشاندن عقايد خود به تئوري تشکيل دولت ـ ملت به معناي، "يک دولت يعني يک ملت" متوسل مي‌شوند. اما چگونگي و به نتيجه رساندن تشکيل دولت ـ ملت‌ها را در اروپا، يا فراموش مي‌کنند و يا اصلاً به حساب نمي‌آورند و يا درکي کاملاً يک سويه و غيرحقوق‌بشري و غيردمکراتيک  از آن دارند.

تا آنجايي که به تعريف يک ملت بر مي‌گردد، که تعريفي پذيرفته شده است. مولفه‌هاي تشکيل ملت را زبان مشترک، فرهنگ مشترک و سرزمين مشترک ميدانند. در مورد تمامي مليت‌هاي ايران مانند ترک‌ها، کردها، ترکمن‌ها، عرب‌ها، بلوچ‌ها و فارس‌ها اين تعريف صدق مي‌کند. جدا از اينها، امروز تقريباً تمامي همنوعان مليت‌هاي موجود در ايران، در خارج از مرزهاي سياسي ايران دولت‌هاي خودشان را دارند. امروز ترکمنستان در کنار ترکمن‌هاي ايران داراي يک دولت با مشخصات کامل وجود دارد. امروز آذربايجان در کنار آذربايجاني‌هاي ايران داراي يک دولت با مشخصات کامل هست. امروز در عراق کردها داراي يک حکومت خودمختار هستند. امروز ديگر نمي‌توان به اين مليت‌هاي ايراني بگوئيد که شما هنوز به يک ملت تبديل نشده‌ايد. چرا که شما صاحب يک دولت نيستيد. اين گونه برخوردهاي ساده‌انگارانه نسبت به مليت‌هاي ايراني و درک‌هاي يک‌سويه، خطي و آغشته به ناسيوناليسم از مفاهيم دولت ـ ملت، امروز مفاهيم و خواسته‌هاي مليت‌هاي ايراني را تقليل مي‌دهد و در ادامه خود مي‌تواند براي به حقانيت نشاندن خود به زور متوسل بشود.
ما ايرانيان بدون آنکه از تجربه اروپا کپي‌برداري کنيم، مي‌توانيم با بررسي همه جوانب تجربه‌هاي تشکيل دولت ـ ملت در اروپا از تجربه آنان براي حل دمکراتيک مسئله ملي در ايران، استفاده کنيم. روند تشکيل و تثبيت سيستم فدرال در ايران روندي طولاني و پيچيده خواهد بود. از همين امروز ما بايد شجاعانه بتوانيم گفتمان دمکراتيکي را با هدف پاسخ‌گويي، در باره مسائل ملي در کشورمان پيش ببريم.

امروز ما در کشورمان با مليت‌هاي گوناگوني روبرو هستيم که صاحب دولت نيستند اما مي‌خواهند دولت ايران را آن چنان متحول کنند که اين دولت برآمده از اراده کل اين ملت‌ها باشد. امروز روندهاي جهاني شدن و امکانات بوجود آمده براي ارتباطات و وجود افکار عمومي حساس و بيدار براي دفاع از حقوق بشر در اقصا نقاط دنيا براي مليت‌هاي بدون دولت شرايطي را فراهم آورده است که نمي‌توان با تئوري‌هاي قديمي و آلوده به انواع و اقسام ايدئولوژي‌هاي ناسيوناليستي به مصاف حل مسائل ملي در کشورمان رفت. از همين روي سازمان ما براي حل مسائل ملي و رسيدن مليت‌هاي ايراني به خواست‌هاي ملي، فرهنگي، سياسي و اقتصادي خودشان براي آينده ايران يک جمهوري دمکراتيک، سکولار و فدرال پيشنهاد مي‌کند.
سند مصوب کنگره ششم سازمان ما، در مورد نوع فدرال براي ايران فقط بر تقسيم ايران بر اساس مليت‌ها تاکيد نمي‌کند. سند سازمان در باره بازتقسيم استان‌هاي ايران حرفي نزده است. اما يک چيز براي سند مصوب سازمان از نظر من قطعي است، آن اينکه در استان‌هايي که مليت‌هاي مشخص و معيني زندگي مي‌کنند، بايد حکومت محلي خودمختار، همانند تمامي کشورهاي فدرال در دنيا، بر اساس آن مليت تشکيل بشود. اما بخاطر وجود درهم‌آميزي‌ها و وجود استان‌ها و مناطقي که تفکيک اينها بر اساس مليت کاري است دشوار و ناممکن در اين موارد بايد معتمدين و کارشناسان و نمايندگان مردم کار کارشناسي بکنند و کم‌هزينه‌ترين و کم‌دردترين راه را انتخاب بکنند. اما بخش‌هاي زيادي از ايران تاريخاً متعلق به مليت‌هاي خاصي بوده است و هم‌چنان هم به نام آن مليت‌ها ناميده مي‌شوند. تشخيص اين تفاوت‌ها نيز براي هر انسان منصفي خيلي سخت نيست.

نکاتي را در ارتباط با نوشته رفيق احمدي بايد توضيح بدهم.
1 ـ فدراليسم در سازمان ما بعد از تصويب سند ملي در کنگره ششم طرح نشد. در هر 9 کنگره سازمان ما چندمليتي بودن ايران مطرح بوده است. يک مراجعه ساده به اسناد کنگره‌هاي سازمان گوياي اين امر است. اولين بار به شکل تدوين شده به شکل سند، توسط گروه کار خلق‌هاي منتخب شوراي مرکزي کنگره اول طرح شد. در نشريه کار آن زمان هم منتشر شد. به لحاظ نظري و تئوريک هم در طول تاريخ اين سازمان از خواسته‌هاي ملي مليت‌هاي ايراني دفاع شده است. يکي از دلايلي که سازمان ما در بعد از انقلاب در ترکمن صحرا و کردستان توانست به نيروي عمده‌ايي تبديل شود، توجه و دفاع سازمان از خواسته‌هاي ملي و مبارزه با ستم ملي بر مليت‌هاي ايراني بوده است.

2 ـ به لحاظ متد سندنويسي به نظر من وجود اسناد مختلف مانند تزهايي ملي، سند زنان، سند کارگري و غيره درست نيست. در سازمان ما بايد تمامي اين ها تحت عنوان سند برنامه‌ايي بيايد. قطعاً هم در آينده بايد چنين کاري صورت گيرد. عدم وجود برنامه کامل تدوين شده، ما را وادار کرده است که در عرصه‌هاي مختلف اسناد متعددي داشته باشيم. سند ملي سازمان هم جدا از اين روند نيست. سند ملي سازمان هم بايد تدقيق بشود و روندهاي جهاني شدن و حوادث سال‌هاي اخير مناطق ملي در ايران بايد تأثيرات خودش را در سند ملي سازمان بگذارد. از اين نظر من هم موافق تدقيق سند ملي سازمان هستم.

3 ـ يکي از مولفه‌هاي مهم جنبش دمکراسي‌خواهي مردم ايران، حرکت‌ها و جنبش‌هاي ملي، مليت‌هاي ايراني است. تنظيم رابطه دوستانه و حمايت از اين حرکت‌هاي ملي و خواسته‌هايشان به نفع جنبش دمکراسي‌خواهي مردم ايران است. هرگونه رابطه غيردوستانه و غير خود دانستن اين حرکت‌ها به ضرر دمکراسي در ايران است.
سياست‌گذاري‌هاي سازمان ما بر مبناي سند ملي مصوب کنگره ششم سازمان در سال‌هاي اخير براي سازمان ما در بين فعالين حرکت ملي مليت‌هاي ايراني اعتبار آفريده است. حداقل سازمان ما را بعنوان يکي از سازمان‌هاي سراسري که از حقوق ملي مليت‌هاي ايران دفاع مي‌کند و براي حل دمکراتيک مسائل ملي در ايران تلاش مي‌کند، شناسانده است.
توقف اين روند، ارتباط سازمان ما را از حرکت‌هاي مليت‌هاي ايراني قطع مي‌کند. همچنين جنبش‌هاي مليت‌هاي ايراني را از دفاع و پشتيباني يکي از سازمان‌هاي سراسري بي‌بهره مي‌کند. تثبيت اين روند به ضرر جنبش دمکراسي‌خواهي مردم ايران است.


نوع مطلب :
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |
شمنلردن

شمن ها و جهانهاي موازي [عمومی]


شبكه نامريي قدرت:

از آنجايي كه شمن ها ارتباط نزديكي با جهان هاي ديگر دارند، گم شدن بين جهان شناخته و جهان ناشناخته برايشان كار سهل الوصولي است. افرادي كه هميشه در روياي بيداري به سر مي برند ، از زمره كساني هستند كه به راحتي با جهان ارواح و جهان واقعيت پيوند مي يابند. آنها افراد (مجرد) و آزادي هستند. شخصيت شمني توانايي زيستن در جهان واقعي و جهان روحاني است. گو اين كه فرد شمن يك پايش در جهان واقعي و پاي ديگرش در ديگر سو است. يك شمن هرگز فراموش نمي كند كه در كدام جهان به سر مي برد ،او هر لحظه از موقعيت خويش با خبر است و اين يكي از دلايل قدرتمند بودن شمن نسبت به ديگران است. او اين توانايي را با تمرين، حفظ تعادل و آگاهي ذهني از حضور فيزيكي خود به دست مي آورد. كساني كه با تكنيك هاي شمني آشنا هستند و بر حضور خود، آگاهي دارند، مي توانند در حالي كه مشغول راه رفتن در خيابان اند به يك سفر دروني سريع السير بروند...



نوع مطلب :
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |

نام‌هاي زيباي تركي-تركمني:

نام‌هاي تركيبي با «قار/كار» (gar/ kar)

تحقيق از: محمود عطاگزلي

matagozli@yahoo.com


يكي از شيوه هاي نامگذاري در ميان تركمن‌ها، نامگذاري كودك به تناسب تاريخ تولد وي مي‌باشد. كودكي كه در روزهاي برفي به دنيا بيايد، از نام‌هاي مركبي كه در آن كلمه «قار، كار/ (به معنای برف)» وجود دارد، استفاده مي‌شود. اين شيوه در زمان هاي قديم نيز در ميان اقوام مختلف ترك كاربرد داشته است: «قارلوق، قارليغ، قارلق» نام طايفه‌اي است از اتراك. در فرهنگ تركي «سنگلاخ» اينگونه مي‌آورد:

«در تواريخ وجه تسميه آن بر اين نهج مذكور است كه چون اوغوزخان از ولايت غور و غرجستان به يورت مراجعت نمود، زمستاني بسيار سرد روي نمودو خان فرمان داد كه هيچكس از لشگريان تخلف ننمايند. جمعي به سبب كثرت برف از ركاب بازماندند، بعد از مدتي كه باز آمدند اوغوزخان آن جماعت را قارليغ لقب داد.»(1)

در ديوان لغات الترك كاشغري مي‌آورد:

«گروهي از تركانند چادرنشين جز از غُزان. و ايشان همچنين از تركمانانند.»(2)

در زبان تركمني امروز، نام‌هايي كه با تركيب «قار» استفاده شده است، عبارتند از:

نام‌هاي پسران:

قاربردي، قارجان، قارجيق، قارخان،قارگلدي،قارلي، قارمان، قارمحمد، قارمراد،قارياغدي.

 

نام‌هاي دختران:

قاربي‌بي: خانم محترمه‌اي كه در يك روز باراني به دنيا آمده، خانم محترمه سپيد و برفي.

قاربيكه: زن و خانمي كه در يك روز برفي به دنيا آمده است، زن سپيد تن چون برف.

قارپاميق: دختري كه به سپيدي برف و پنبه است.

قارقيز: دختر سپيد به سپيدي برف.

قارلي قيز: دختري كه در يك روز برفي به دنيا آمده است.

قارناز: ناز و قشنگ و همچون برف سپيد.

قارگُزَل: زيباي سپيد چون برف.


ديگر نام‌هايي كه امروزه در ميان ديگر اقوام ترك با تركيب «قار، كار/ برف» به كار مي‌رود، عبارتند از(4):

كاراي (Karay) ماه و برف، ماه برفي، ماه سپيد چون برف، زيباي سپيد.

كارتاي (Kartay) همچون برف سپيد.

كارداناك (Kardanak) از برف سپيدتر.

كاردلن (Kardelen) نام دختر در ميان تركان و از جمله تركمنها. نام تركي «گل يخ» (galanthus nivalis) .(3)

كارديده (Kardide) دختري كه در زمان مشاهده بارش برف به دنيا آمده است.

كارسل (Karsel) سيل بارش برف، سيلي از برف و سپيدي، سيل ناشي از آب شدن برف‌ها.

كارشينتاي (karşıntay) سپيدوش و برف مانند.

كاركال (= قارقال) Karkal)) سپيد چون برف بمان.

كارليناز/ قارليناز (Karlınaz) دختر ناز كه در زمان بارش برف به دنيا آمده است.

كارگولتاي (kargültay) همچون گل برفي.

كارليتاي (Karlıtay) همچون محل پربرف و برفي، برف‌دار.

كارلوك/ كارليك/ قارليق: در قارلوق توضيح داده شد.


شكل نوشتاري «كار/ (به معنای برف)» با توجه به شيوه‌ي تلفظي قديم تركمني و تركي تركيه امروزي رواج پيدا كرده است كه از نظر محققين تركمن، با توجه به سليقه‌هاي مختلف مي‌تواند مورد استفاده قرار گيرد. به عنوان نمونه كلمه‌ي تركمني «قاقا/
kaka» به معناي «پدر و پدربزرگ» به شكل «كاكا» نيز بكار مي‌رود.

شيوه‌هاي نامگذاري را در مقاله‌اي جداگانه توضيح خواهيم داد.

-------------------------
زيرنويس:

(1)سنگلاخ (فرهنگ تركي به فارسي)، ميرزا مهدي خان استرآبادي، ويرايش روشن خياوي، چاپ اول، نشر مركز، 1374، ص 203.

(2)ديوان لغات الترك (نامها و صفتها و ضميرها و پسوندها)، محمود بن حسين بن محمد كاشغري، ترجمه و تنظيم دكتر سيد محمد دبير سياقي، چاپ اول، نشر پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي، پاييز 1375، ص 790، ذيل كلمه «قَرلُق».

(3)لغات و اصطلاحات علوم زراعي و گياهي، دكتر مهدي تاج بخش و دكتر رسول جليلي، چاپ اول، انتشارات جهاد دانشگاهي دانشگاه اروميه، زمستان 1372.

جهت لغت Kardelen مراجعه شود به:

Temel Türkçe Sözlük, Kemal Demiray, 3.baskı, Inkılap Kitabevi, 1994, s 454: kardelen b. a. bot. Nergisgillerden, ilkbahar başlarında çiçek açan soganlı bir bitki (galanthus nivalis)


 


نوع مطلب :
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |

فصلنامه ياپراق / سال نهم / شماره 34-35 / تابستان و پائيز 1385

 

عباس ميرزا و تركمن هان خراسان

آنادردي كريمي

كارشناس ارشد تاريخ از دانشگاه فردوسي مشهد

 

«عباس ميرزا»،شاهزاده ي قاجار،چهارمين فرزند«فتحعلي شاه» قاجار بود .او در چهاردهم ذي حجه ي سال 1203 هجري قمري در روستاي «نوا» از توابع لاريجان به دنيا آمد.در سن شانزده سالگي و به سفارش آقا محمد خان قاجار به وليعهدي برگزيده شد و همان سال نيز به آذربايجان رفت و والي آن جا شد. فتحعلي شاه براي آشنايي فرزندش با امور ايالتي ومسايل سياسي روز ، «ميرزا عيسي فراهاني» معروف به « قايم مقام فراهاني» يا « ميرزابزرگ» را به وزارت خود بر گزيد و به همراه عباس ميرزا به آذربايجان فرستاد.

اين که ايران ،در زمان عباس ميزا ، در زمينه ي علوم و فنون ،شاهد پيش رفت هاي چشم گيري بود ، امري بديهي است .رفتن گروهي از جوانان ايراني به کشورهاي اروپايي براي ادامه ي تحصيل در رشته هاي علوم نظامي ، طب و مهندسي ازاين جمله است.اما در کنار همه ي اينها ، در پرونده ي حکومت عباس ميرزا با مسايلي برخورد مي کنيم که قابل چشم پوشي نيست

  

برخي از سفرنامه نويسان و پژوهش گران با نگاه مثبت به ارزيابي عملكرد «عباس ميرزا» ،وليعهد «فتحعلي شاه» قاجار ،پرداخته اند که در ابتدا به چند مورد اشاره مي كنيم:«او دشمن واقعي تجمل است [1] »،«با اسرا با رأفت و مهرباني رفتار مي كند[2]»،«شيفته ي دادپروري و دادگستري است [3] »،«بنيان گذار نوگرايي در ايران است و در مجموع بي همتا ، روشن انديش[4]» ، «انسان شريف ،زرنگ و بافراست[5] » و «علاقه مند به خدمت به ميهن[6]» و« روي هم رفته يكي از بهترين افراد قاجاراست[7]

                مي توان گفت عباس ميرزا در زمينه ي اصلاحات نظامي و فرماندهي نظامي (با كمي اغماض) و رفتار مناسب با اهالي آذربايجان تا انعقاد معاهده ي «تركمان چاي» در مقايسه با قبل از آن ، در مواردي قابل نقد و بررسي است. بعضي از اعمال او بعد از تركمان چاي ،بويژه رفتار او با تركمن ها قابل دفاع و توجيه نيست. هدف ما در اين نوشتار كوتاه ، بررسي همين نکته است که در اين راستااز مقاله ي پژوهش گر برجسته ي دوران قاجار خانم«هما ناطق» بهره برده ايم. در واقع هدف ما ، بيش تر معرفي مقاله ي «عباس ميرزا و تركمانان خراسان» اين پژوهش گر است. از كتاب هاي قابل توجه ايشان ، مي توان به كتاب «از ماست كه بر ماست[8]» اشاره نمود كه شامل چندين مقاله است. علاوه بر مقاله ي ذكر شده ، در مقاله ي «عباس ميرزا و فتح خراسان» نيز از تركمن ها سخن به ميان آمده است.

                بعد از انعقاد معاهده ي تركمان چاي ، عباس ميرزا به مناطق يزد و كرمان و خراسان لشكركشي مي كند. مي توان گفت رها كردن منطقه ي بسيار حساس آذربايجان و سپردن آن به فرزندش «جهانگير ميرزا» كه شايستگي و لياقت اداره ي آن ولايت مهم و حساس را نداشت ، از اشتباهات عباس ميرزا بوده است ؛ زيرا ستم ها و خشونت هاي بي مورد جهانگير ميرزا ، سبب نارضايتي و ناخشنودي مردم منطقه شده بود. عباس ميرزا ظاهراً براي فرونشاندن طغيان «عبدالرضاخان» در يزد و نيز مقابله با «نوّاب شجاع السلطنه» كه در كرمان به «فكرهاي باطل و انديشه هاي لاطايل[9]» افتاده بود و نيز براي سركوبي تركمانان و خوانين در خراسان ، به اين مناطق سفر كرد. به نظر هما ناطق، انگيزه هاي عباس ميرزا از لشگركشي به اين مناطق فراتر از اين موارد بوده است و علل و موجبات مهم تري را در بر داشته است.« دراين مسئله علاوه بر رقابت هاي خانوادگي و حفظ منافع شخصي ، اطاعت از تمايلات روسيه نيز بي تأثير نبوده است و نقشي اساسي تر از حمايت از ملت و آزادي اسراي شيعه و يا بهبود وضع خراسان و الفاظي از اين قبيل داشته است.» هما ناطق در اين جا به نكته ي بسيار مهمي اشاره مي كند و آن بي تأثير نبودن اطاعت از تمايلات روسيه است كه ما اين موضوع را در جاي خود دوباره مطرح خواهيم كرد.

                منابع دوران قاجار و متأسفانه برخي از پژوهش هاي جديد ، بدون بررسي همه جانبه از حمله و چپاول و غارت تركمنان سخن مي گويند. نويسنده ي مقاله ي مذکور معتقد است كه: «داستان حمله ي تركمانان و يا چپو و غارت دهات ، بويژه در اين تاريخ كه رؤساي ايلات خراسان از در اطاعت در آمده بودند ، افسانه اي بود كه حكام به منظور توجيه كشتارهاي دسته جمعي و حكومت ستم ،آفريده بودند. همه مي دانستند و گفتند و نوشتند كه مردم ايران از گذر قشون قاجار به مراتب بيش از هجوم ايلات تركمن در هراس و وحشت به سر مي بردند. در لشگركشي خراسان نيز آسيب و صدمه اي كه از قشون و سيورسات و ماليات هاي اجباري به اين ولايت وارد آمد و تعداد افراد بي گناهي كه از قحطي و گرسنگي تلف شدند ، بيش از صدماتي بود كه تركمانان امكان داشت طي ساليان دراز وارد نمايند.»

                لشگركشي به يزد و كرمان ، طبق گزارش «گيبونز» همراه با غارت و چپاول سربازان عباس ميرزا بوده است. به گونه اي كه سربازان حافظ امنيت و قانون به هر جا كه رسيدند ، غارت كردند و هر آنچه را كه بردني بود ، بردند. به طوري كه در مسيرهاي عبور قشون ، زارعان، دهات را ترك كردند و ايل ها و عشاير براي فرار از غارت شاهزاده به نقاط دوردست گريختند[10].

                عباس ميرزا در اين لشگركشي برخلاف دوران گذشته، چهره ي ديگري از خود نشان مي دهد. در گذشته او با روستاييان ،مهربان بود. «گاسپاردرويل» مي نويسد: «عباس ميرزا حين شكار به روستاها سر مي زند تا از حال روستاييان جويا شود و مطمئن گردد كه آنها مورد بي عدالتي و اجحاف قرار نمي گيرند.[11]»

                به جاست كه دوباره پرسش اصلي را تكرار كنيم: انگيزه و يا اهداف عباس ميرزا از لشگركشي به اين مناطق و بويژه خراسان چه بوده است؟ هدف او از كشتار بي رحمانه ي تركمن ها چه بوده است؟ آيا او تنها قصد آزاد كردن «چهار هزار نفر از اسراي شيعه ي ايران[ را] كه مقيّد آن كافران بودند»[12] داشته يا به دنبال مقاصد ديگري بوده است ؟ منابع دوران قاجار همان طور كه قبلاً  نيز اشاراتي شد،از آزاد كردن اسراي شيعه و تنبيه نمودن تركمن ها و ... سخن مي گويند و به ديگر انگيزه هاي عباس ميرزا توجهي نمي كنند. خوشبختانه برخي از سفرنامه نويسان و پژوهش گران به جنبه هاي ديگر اين لشگركشي اشاراتي كرده اند. «جيمز بيلي فريزر» در سفرنامه ي خود دلايل قابل تأملي در اين باره نوشته است: «نتيجه ي جنگ هاي ايران و روس براي ايران آن چنان مصيبت آور بود و وليعهد را آن چنان گرفتار و ناكام كرده بود كه وي را بر آن داشته بود تا  كم تر همت به فتحي نمايان بربندد؛ امري كه در آن احتمال كاميابي اش بيشتر باشد،  تا از اين راه ، تأثير ناگوار شكست هاي اخير را از صفحه ي خاطر رعاياي خود و از كارنامه ي كشور بزدايد. پس از تأملي درخور ، بر آن شد كه به اصلاح امور خراسان پردازد...[13]» فريزر در ادامه ، موارد ديگري را نيز مطرح مي كند كه به اجمال مي توان به متوقف كردن آدم ربايي تركمن ها و ازبك ها و تنبيه كردن آنان ، گوش مالي ولايت خيوه به دليل پذيرفتن استيلاي ايران و نيز متروك گرديدن تجارت بردگان ايراني و حتي روسي و ندادن بهانه به روس ها براي حمله يا دست اندازي اشاره كرد... [14].

علاوه بر اين موارد ، همان طور که گفته شد هما ناطق تأكيد دارد كه در مسئله ي لشگركشي ، اطاعت از تمايلات روسيه نيز بي تأثير نبوده است. ايشان به گزارش «ماكدونالد» در 11 مارس 1830 اشاره مي كند: «من با يكي از افراد محرم و نزديك به خسرو ميرزا كه با او به سفر سن پترزبورگ رفته بود ، گفت وگوي بسيار طولاني و جالبي داشتم. اين شخص به من مي گويد كه روس ها تصميم بسيار جدي دارند كه موافقت شاهزاده عباس ميرزا را براي سركوبي قبايل تركمن بگيرند… اين شخص در عين حال به من گفت كه اگر دولت ايران به اين طرح دولت روسيه روي موافقت نشان دهد ، روس ها نيز ايران را از پرداخت كرور نهم و دهم معاهده ي تركمان چاي معاف خواهند نمود.»

«كميل» نيز در گزارش 4 دسامبر 1831 به صراحت ذكر مي كند كه لشگركشي به ولايات شرقي فقط به تحريك روس ها انجام گرفته است... .

البته بهانه ي دولت ،سركوبي تركمن هاست. اما به نوشته ي هما ناطق رؤساي قبايل و ايلات تركمن همه روزه با فرستادن نامه و طومار، فرمان برداري خود را نسبت به دولت مركزي اعلان مي كردند و «حسن علي ميرزا» هم مطيع بوده ، ديگر براي حمله به خراسان بهانه اي باقي نمي ماند. (ص59)

 نويسنده با تأسف ادامه مي دهد: متأسفانه اسناد ايراني نيز گفته ي انگليسي ها را در باره ي همكاري و «قرار قبلي دولت ايران با روس ها» مبني بر حمله به ولايات شرق  تأييد مي كنند. ايشان نامه ها را كه از طرف فتحعلي شاه و عباس ميرزا به امپراتور روس نوشته شده است ، در كتاب خود آورده است. شاه در قسمتي از نامه ي خود چنين نوشته است: «... فرزند مسعود بر حسب عهدي كه با آن دولت در ميان دارد به نظم خوارزم و آن حدود همت خواهد گماشت... .» عباس ميرزا نيز سپاس گزاري خود را از «توجهات ملوكانة» ي امپراتور در «حق ارادتمند» بيان مي دارد و خود را هواخواه امپراتور نيكلاي اول مي داند... .

اگر مطالب ذكر شده را بپذيريم ، با اين حقيقت تلخ مواجه مي شويم كه شخصيت و حيثيت عباس ميرزاي محبوب و وطن دوست بعد از معاهده ي تركمان چاي تا حدودي خدشه دار مي شود. مي توان در اين مسئله ترديد نمود كه انگيزه ي او در سركوبي تركمن ها رهايي اسراي شيعه از دست برده فروشان تركمن بوده ، كه خواست و اراده ي كشور بيگانه اي چون روسيه نيز در اين امر دخيل بوده است.

هما ناطق بعد از شرح مسايل فوق به «عباس ميرزا و تركمانان خراسان» مي پردازد. البته قبل از گزارش مقاله ي هما ناطق ، اشاراتي مختصر به روابط قاجار با تركمن ها ، خالي از فايده نخواهد بود.

 رابطه ي  قاجار با ترکمن ها در بسياري از موارد همراه با تنش و درگيري بوده است. البته در دوره هايي ، عده اي از تركمن ها با قاجار همكاري هايي داشته اند. براي نمونه مي توان به مساعدت تركمن ها با «آقامحمدخان» اشاره كرد.

معمولاً مورخان دوره ي قاجار چهره ي مطلوبي از تركمن ها ترسيم نمي كنند. پروايي ندارند كه آنان را با صفاتي چون دزد ، راهزن ، اشرار ، كافر ، برده فروش و ... ياد كنند.

عباس ميرزاي قاجار كه عده اي از پژوهش گران او را دادگر و انساني شريف و اصلاح گر دانسته اند، «تركمن ها را آدم دزد مي دانست و به نظر او ، آنان مشمول قواعد جنگي كه ميان ملت هاي متمدن معمول است ، نمي شوند.»[15] «امينه پاكروان» مي پرسد: «آيا عباس ميرزا چون از دوران كودكي از افسانه ي مهيب تركمن هاي بي رحم تغذيه كرده بود ، آنان را جزو جامعه ي انساني به شمار نمي آورد؟»[16] متأسفانه پاسخ اين سوال دست كم درباره ي   تركمنان سرخس مثبت است. در ادامه خواهيم گفت كه او چه رفتار وحشتناكي با آنان داشته است.

البته انتقاداتي بر عده اي از تركمن ها وارد است. تعدادي از آنان به چپاول مي  پرداخته اند. انسان هايي را اسير مي كردند و در مناطق ديگر به عنوان برده مي فروختند. متأسفانه در اين ميان ، به نوشته ي «الكس بارنر»[17] برمي خوريم که در مواردي نمي توان دخالت تعصب مذهبي را در آن ناديده گرفت. او در باره ي نحوه ي رفتار تركمن ها با اسرا مي نويسد: «آنها مقدار كمي غذا و آب به اسرا مي دادند تا نيروي آنها را تحليل برده ، از فرارشان جلوگيري كنند.» در ادامه ، او منكر اعمال پليد تركمن ها با اسرا مي شود: «اين آدم فروشان مرتكب اعمال پليدتري نمي شوند ؛ داستان هايي که در مورد قطع عصب پا و گذرانيدن طناب از اطراف استخوان هاي كتف و شانه شايع بود ، با حقيقت منطبق نيست ، زيرا اين گونه آسيب ها موجب كاهش بهاي برده مي شود.» [18]

به نظر نگارنده، برده فروشي عده اي از تركمن ها و اسارت انسان ها و نيز تعصب بي مورد مذهبي، هيچ گونه جاي دفاع و توجيه ندارد. بي ترديد اين اعمال با اصول انساني سازگار نيست ؛ هر چند كه اين امر در دوره ي مورد بحث ما در ديگر مناطق ايران رواج داشته است ، باز هم قابل توجيه نخواهد بود. اما واقعيت آن است كه همه ي تركمن ها به اين اعمال زشت و غيرانساني دست نمي زده اند و عده اي از آنان مخالف آدم ربايي بوده اند. بارنز به اين مورد نيز اشاره كرده است و طوايفي از تركمن ها را آرام و صلح جو دانسته و بر اين است که رفتار خلاف نزاكتي از آن طوايف نديده است.[19]

هما ناطق ضمن اشاره به نظر «واتسن» كه عباس ميرزا، تركمن ها را مشمول قواعد جنگي ميان ملت هاي متمدن نمي دانست ، چنين نظر مي دهد:« به اعتقاد واتسن نيز حق با او بود. اين گفته خواننده را بي اختيار به ياد فيلم هاي آمريكايي در باره ي سرخ پوست ها و اقليت هاي ديگر مي اندازد كه در آن فيلم ها ، انسان ها به دو دسته ي بالفطره خوب و بد تقسيم مي شوند. خوبان كه همواره از سفيدپوستان تشكيل مي شوند ، رسالت دارند كه دسته ي ديگر را از پهنه ي روزگار و صحنه ي سينما محو كنند و ... (ص71)

نويسنده پس از توضيحاتي درباره ي لشكركشي عباس ميرزا به خراسان ، به نامه هايي از «قايم مقام» اشاره مي كند كه ايشان در باره ي اين لشكركشي مطالبي را ذكر كرده است. بويژه در باره ي تخريب سرخس كه تركمن ها در آن جا ساكن بوده اند. به نظر هما ناطق: «از لحن ريشخندآميز و تلخ قايم مقام پيداست كه چپو و غارت سپاهيان نايب السلطنه نقشي كم تر از آزاد كردن اسرا نداشته است و اين جنگ به آن اندازه كه مورخان و عباس ميرزا ادعا كرده اند ، از بيدادگري و ضعيف كشي دور نبوده است.» (ص74) مواردي از نامه ي قايم مقام به اميرنظام را مي آوريم: «الحمدا... كار سرخس به وضعي كه فرمايش همايون شاهنشاهي شده بود ، صورت انجام يافت و مال فراوان به دست سپاه آمد. سربازها و سوارها و توپ چي و تفنگ چي هم گرانبار و برخوردار شدند. البته دو هزار اسب تركماني كه مثل آن هرگز به دارالخلافه نيامده است ، به غارت رفت ، با صد و پنجاه هزار گوسفند و شتر فراوان آن سامان و زره و آلاچيق و درفش و ساير اسباب نقره و شال و ترمه و ملبوس زنانه كه به تاخت آورده بودند. الحمدا... انتقام به عمل آمد و باز تاخت آورديم و آن ها كه اسير مالي را مي بردند به جز از اسيرها همه را اسير خود ديديم و كو تا ببينيم و ...» (صص 75-74)

قبل از ادامه ي گزارش هما ناطق ، به اختصار يادآوري مي كنيم كه عباس ميرزا به بهانه ي اين كه تركمن ها در سرخس اسيران شيعه را نگه داشته اند ، براي رهايي آنان به سرخس لشكركشي كرد. به نوشته ي فريزر «شهر را به غارت گرفتند و سپس مبدل به خاكستر كردند. بسياري از سكنه ي آن ديار قتل عام شدند و سه هزار تن از بقيه السيف را به اسارت بردند. غنيمت ها عظيم بود ، به شمار نمي آمد ، شايد بيش از مقداري بود كه در هر يك از فتوحات  اخير به دست آمده بود.»[20]

 «عبداله قره گوزلو همداني» از نجات يافتن سه هزار نفر اسير شيعي و اسارت پنج هزار تن اسير تركمان و كوچ دادن آنان به مشهد سخن مي گويد.[21]

«رضاقلي خان هدايت» نوشته است: «افواج سلطاني در شهر ريختند... پير و برنا و ضعيف و توانا و كبير و صغير و مرد و زن را در هر كوي و برزن پاره پاره كرده ، برفراز يكديگر پشته ساختند.»[22]

با اندکي تامل در اين جملات به راحتي مي توان به اين نکته ي مهم پي برد که اگر بر فرض، ساكنان تركمن سرخس را برده فروش و دزد بدانيم و حتي بپذيريم كه آنان مستحق چنين مجازاتي بوده اند ، گناه صغيران و زنان در اين ميان چه بوده است؟ آيا شايسته است اين اعمال از عباس ميرزا سر بزند كه «گفته اند با اسرا همواره چنان با رأفت و مهرباني رفتار مي كرد كه بر حالت و وضعيت مغلوب رشك مي برد و البته در موقع لازم نيز خشونت به خرج مي داد.»[23] آيا پاره پاره كردن انسان ها با اصول انساني سازگار است؟ حتي اگر آنان برده فروش هم باشند.

هما ناطق به نكته ي بسيار روشنگري اشاره مي كند. او مي نويسد: «بايد بپذيريم كه داستان اسير بردن و اسير گرفتن تركمانان بيشتر جنبه ي افسانه اي داشته و يا لااقل به آن شدتي كه اولياي حكومت و دولت وانمود مي كردند ، نبوده است. در ميان افرادي كه اسير خوانده مي شدند ، بسيار بودند كشاورزان و حتي كدخداياني كه از جور مالك و كلانتر و دهات ، خود را به دلخواه رها مي كردند و به ايلات مي پيوستند و حتي همراه آنان به غارت ده خود بازمي گشتند.» خانم ناطق در ادامه از «ژوزف ولف» سخن مي گويد كه خود مدتي در ميان تركمانان بود . به نظر ولف بسياري از تبه كاري هاي بزرگان و دزدي حكام و يا بدحسابي ها به حساب تركمانان گذاشته مي شد. ولف مي نويسد: «عجيب اين كه همين تركمانان كه به چپو و غارت مشهورند ، مورد اعتماد كامل تجار و اهل كسب هستند. پول به دستشان سپرده مي شود و اينان نيز مبلغ را بدون كم و كاست به مقصد مي رسانند.» (ص81)

هما ناطق در مقاله ي خود تأثيرات منفي اين لشكركشي را از لحاظ اقتصادي و سياسي و روابط انساني بررسي مي كند. در باره ي وضعيت تركمن ها مي نويسد:« تركمن هايي كه به اسارت به مشهد رفتند ، اوضاع اسف باري پيدا كردند. ... عباس ميرزا از خون هيچ كس در نگذشت ، به هيچ مذاكره اي تن در نداد. در يك وعده چهل اسير تركمن را از سرخس به مشهد آوردند و او دستور داد همه را يك جا به قتل رساندند و بيش تر زندانيان و اسرا از شدت قحطي و گرسنگي تلف شدند. از 3000 اسير سرخس فقط 300 كودك و زن در كوچه هاي مشهد در حال جان كندن بودند.»

نويسنده در ادامه ، از قول فريزر مي آورد:« اينان نيمه جان و با چشم هاي بسته در كنار خيابان افتاده اند. ... و زنان و كودكان تركماناني هستند كه در سرخس كشته شدند. در آن جا 3000 اسير گرفتند كه بيش تر از زن و بچه هاي خردسال تشكيل مي شدند. راستي هم كه تركمانان چه بهاي گراني پرداختند.»

هما ناطق بعد از آن ، خود نتيجه مي گيرد:«ليكن بازماندگان ظلم و ستم را فراموش نكردند و نه تنها برخلاف گفته ي نايب السلطنه ريشه كن نشدند ، بلكه در اثر خشم روزافزون و انتقام ، ايلاتي كه از يكديگر دور بودند ، به يكديگر پيوستند و تركمانان مرو و سرخس يكي شدند و با تعداد كم تر ليكن نفرت بيش تر به چپو و غارت پرداختند هر چند كه تاريخ ها نوشتند نيكان بر بدان غالب آمدند!» (ص84)

به نظر نگارنده، عباس ميزرا مي توانست با سياست و رفتار عاقلانه ، عاملان برده فروشي را بشدت مجازات كند و در مقابل با فرزندان و زنان و افراد بي گناه ديگر به ملايمت و نرمي برخورد كند و به جذب و جلب آنان بپردازد. اما او بعد از تركمان چاي بشدت دگرگون شده بود. همان طور كه ذكرش رفت ، رفتارهاي او در اين مقطع زماني با قبل از تركمان چاي تفاوت هاي اساسي داشت. ما نيز او را به سبب اصلاحات نظامي و اداري و ... مي ستاييم. از برخورد خوب او با اهالي آذربايجان قبل از تركمان چاي به نيكي ياد مي كنيم. اما سپاهيان او در دامغان و خراسان در مواردي برخورد درستي با اهالي اين مناطق نداشته اند. رفتار او با تركمن هاي سرخس از شاهزاده ي اصلاح طلبي چون او بعيد مي نمود. پاره پاره كردن پير و برنا و ضعيف و توانا و صغير و مرد و زن تركمن در سرخس به هيچ وجه زيبنده ي او نبود.

خانم هما ناطق در كتاب خود به دور از جانب داري ، حق مطلب را ادا كرده است. در ضمن ، ديگر مقالات آن كتاب نيز قابل توجه و تأمل است که ذکر آنها در اين مجال اندک نمي گنجد .


 

[1] - دوكوتز بوئه ، موريس . مسافرت به ايران به معيت سفير كبير روسيه در سال 1817 . ترجمه ی محمود هدايت . تهران . انتشارات اميركبير . 1348 . ص 100.

[2] - ژوبر ، پ ، ام . مسافرت به ارمنستان و ايران . ترجمه ي محمود مصاحب . تبريز . انتشارات چهر . 1347 . به نقل از دانش پژوه ، منوچهر (به اهتمام) . سفرنامه ي ... تا پخته شود خامي . تهران . نشر ثالث با همكاري مركز بين المللي گفت وگوي تمدن ها . چاپ اول 1380 . ص 425.

[3] - سفارت نامه هاي ايران . گزارش هاي مسافرت و مأموريت سفيران عثماني در ايران . تدوين و تحقيق از محمدامين رياحي . به نقل از سفرنامه ي ... تا پخته شود خامي . ص 346.

[4] - حائري ، عبدالهادي . نخستين رويارويي هاي انديشه گران ايراني با دو رويه ی تمدن بوروژوازي غرب . تهران . انتشارات اميركبير . چاپ دوم . 1380 . ص 307 .

[5] - بارنز ، آلكس . سفرنامه ی بارنز ، سفر به ايران در عهد فتحعلي شاه قاجار . ترجمه ي حسن سلطاني فر . مشهد . معاونت فرهنگي آستان قدس رضوي . 1366 . ص 69 .

[6] - بارون فيودروكورف . سفرنامه ی بارون فيودوركورف (1835-1834) . ترجمه ي اسكندر ذبيحيان . تهران .انتشارات فكر روز . چاپ اول 1382 . ص99 .(البته وي در مواردي چون رفتار تند او با قائم مقام ، به انتقاد از عباس ميرزا مي پردازد.)

[7] - اقبال آشتياني ، عباس . تاريخ ايران پس از اسلام ، از صدر اسلام تا انقراض قاجاريه و ... .تهران . نشر نامك . چاپ اول 1378 . ص 691 .

[8] - ناطق ، هما . از ماست كه بر ماست (چند مقاله) . تهران .  انتشارات آگاه . چاپ سوم 1357 .

[9] - اعتمادالسلطنه ، عليقلي ميرزا . اكسيرالتواريخ (تاريخ قاجاريه از آغاز تا 1259هـ.ق.) به اهتمام جمشيد كيان فر . تهران .انتشارات ويسمن . چاپ اول 1370. ص 384.

[10] - به نقل از: سيف ، احمد . اقتصاد ايران در قرن نوزدهم . تهران. نشرچشمه . چاپ اول 1373 . ص 82-81.

[11] - درويل ، گاسپار . سفر در ايران . ترجمه ي منوچهر اعتماد مقدم . تهران . انتشارات شباويز . چاپ سوم 1367 . ص 177-176.

[12] - اكسيرالتواريخ . ص391.

[13] - فريزر ، جيمز بيلي . سفرنامه ی فريزر معروف به سفر زمستاني از مرز ايران تا تهران و ديگر شهرهاي ايران . ترجمه و حواشي از منوچهر اميري . تهران . انتشارات توس . چاپ اول 1364 . ص 128 .

[14] - همان . ص 129 .

[15] - واتسن ، گرانت . تاريخ ايران دوره ي قاجاريه . ترجمه ي وحيد مازندراني . تهران . انتشارات سخن . 1340 . ص247 .

[16] - پاكروان ، امينه . عباس ميرزا . ترجمه ي قاسم صنعوي . تهران . نشر چشمه . چاپ اول1376 . ص65 .

[17] - بارنز ، آلكس . سفرنامه ي بارنز . سفر به ايران در عهد فتحعلي شاه قاجار . ترجمه ي حسن سلطاني فر . مشهد . معاونت فرهنگي آستان قدس رضوي . 1366 . صص 48-47.

[18] - همان . ص 18.

[19] - همان . صص 16 ، 80 ، 84 .

[20] - سفرنامه ي فريزر . صص 133-132 .

[21] - قره گوزلو همداني ، عبدالله . ديار تركمن (سفرنامه ي پسر اعتماد السلطنه) . به كوشش حسين صمدي . گنبد كاوس . انتشارات ياختي . 1371 . ص36.

[22] - هدايت ، رضاقلي خان . تاريخ روضة الصفاي ناصري. جلد دهم . تهران . انتشارات مركزي و پيروزوخياي 1339 ، ص26 .

[23] - ژوبر . مسافرت به ارمنستان و ايران . به نقل از سفرنامه ي ... تا پخته شود خامی . جلد اول . ص 425.

 


نوع مطلب :
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |
وقتمیز یوخدور2

 

او دئدیغیمیز زاماندا گاموحون رسمی سایتی ، مشروطه نین ایل دؤنومونون اؤزونو بوراخیب و بیر دووار یازیلتی سینی بیر بویوک گؤوه نیللیک بیلیب اؤزونه. هله او دا بللی دئییل هاردا یازیلیب؟ اصلن یازیلماسینین دا نه خئیری وار بیلمه ییریک؟ بو یازی مشروطه ایل دؤنومونه نه ایرتیباطی وار؟

ایر یوخ ، ربطی یوخدور و بیر پارتیازین تبلیغی دیر ، داها «مشروطه اینقیلابی نین یوز ایللیک ایل دونومو موناسیبتینه گوره» یازماقیز ندن دیر؟

بئله بیر ایش منی اوشاقلارین یادینا سالیر کی ایسته یرلر ، هر ایش ده اؤز آدلاری دئییلسین.

اوشاقی گؤندریب بیر زاد گه تیرنده ، اون سئری دییه ر من اونو گتیردیم ها. یا نئچه سئری دییه ر من او ایشی گؤردوم ها.

ایندی ده بو پارتیانین لیدری اؤز دانیشیقلاریندا ، یازیلاریندا ، پارتیاسینین اؤیه لرینین ایش لرینده ، یالتیز پارتیانین لیدری تبلیغ اولور.

گؤرموشوک بیر پارتیانین مرامینی ، یولونو تبلیغ ائدرلر ، داها لیدری نی تبلیغ ائتمزلر کی.

البت دونیانین دالیا قالمیش مملکتلرینده (دالیا ساخلانمیش دئمیره م ، بیزی ائله اؤزوموز دالیا ساخلاییریق ، هئچ کیمسه دالیا ساخلامیر) بئله بیر ایش لر تعججوب یارالدمیر. اینانمیرسیز تاریخیمیزا بیر باخیش سالین.

چهرگانلی بئی لریندن آراز رادیوسیندا ، اؤرنجی گونونون باره سینده سؤروشورلار ، باشلیر 1374 اینجی ایلده گئچن فعالیت لرین هامیسین اؤز آدینا قورتاریر. من بئله ائیله دیم ، من ائله ائیله دیم.

چهرگانلی بئیین رسمی اینترنت سایتی ، گونئی آذربایجاندا اوز وئرن ایشلری بوتون اؤز آدینا قورتاریر ، «گونئی آذربایجان میللی اویانیش حرکاتی». البت پارتیانین آدی دا بو ایجازه نی اونلارا وئریر.

چهرگانلی بئی لری گوناز تی وی یه چیخیشی اولور و اوردا یالنیز اوندان تعریف ائدن لره سالام علیک ائیلیر و دوز عمللی سورغولاری ، جاواب سیز قویور (مسعود اینتیظار بئیین سورغولاری هله ده جاواب سیز قالیر) بیز ده او سورغولارین جاواب لارین چهرگانلی بئی لریندن گؤزله ییریک.

چهرگانلی بئی لرینین وورولاران پارتیا اؤیه لری ، بیر بیانیه کیمی بیر یازی ائشیگه وئریرلر و اورادا چهرگانلی بئیی ، یالنیز پارتیا لیدری آدلاندیرمادان گیلئی له نیرلر و ایسته ییرلر کی بوتون گونئی آذربایجان لیدری آدلاندیریلسین. گؤره سن بو گاموح اؤیه لرینین ایشی بیرلیک یارالدان بیر ایش ایدی؟

اگر یوخ ! به ندن چهرگانلی بئی بو یازینین قاباغیندا سؤز دانیشمادیلار ، یا هئچ اولماسا پارتیالارینین باشقا باشکانلاری یازی ائشیگه وئرمه دیلر و او بیانیه یازانلاری بیرلیکه ساری چاغیرمادیلار؟

گؤرسه نیر کی چهرگانلی بئی ائله ده اونلارین ایشیندن گیلئی لی دئییل ، آخی او بئچارا دا ائیله بو مقامی ایسته ییر دا. و اونو گؤزله ییر کی هامی بو سؤزو سویله سینلر ، اؤز پارتیاسینین اؤیه لری یوخ.

چهرگانلی بئی و اونون پارتیاسی گاموح ایشی اورایا یئتیریبلر کی آذربایجان میللتینین طرفیندن بیر قوندارما بایراق چیخاردیرلار. سونرا بیزیم نئچه یوز ایللیک ایشله دیلن الیفبامیزی سایمایاراق ، ایسته ییر لاتین الیفباسینی بیزه تحمیل ائتسین. من بیلمه ییره م بیر میللتین دیلینین الیفباسی باره سینده دیلچی لر گرک نظر وئرسینلر یا بیر بالاجا پارتیانین لیدری؟

اگر دیلچی لری ایشی اولسا ، ندن پروفسور هیئتین سؤزونو سایمی ییرلار. او جناب عمرونو بو یولدا قویوب و هئچ زامان لاتین الیفباسی نین اویغون اولماسینا ایذعان ائتمی ییب و همیشه عرب الیفباسینا تاکید ائدیب.

گؤره سن دیلچیلیک ساحه سینده چهرگانلی بئی لری ، پروفسور هیئتین ساوادیجا ساوادی وار؟

چهرگانلی بئی لری بویورورلار: «ملل با شرف زير پرچم خود زندگی می كنند» ایندیسه بیز گونئی آذربایجاندا دولتیمیز یوخدور و بئله لیکله موستقیل و آیری بایراقیمیز دا یوخدور ، گاموح اؤنردیغی بایراق دا یالنیز بیر پارتیا بایراقی دیر و میللتین بایراقی دئییل . ایندی من و منیم فیکیرداش لاریم هانسی بایراق آلتیندا یاشامالی ییق؟

گؤره سن چهرگانلی بئی لرینین باخیشیلا ، اونون وئردیغی بایراق آلتیندا یاشامایان آذربایجانلی لار شرفلی دئییل لر؟ گؤره سن چهرگانلی بئی بئله بیر ایجازه اؤزلرینه وئریر کی بیر بویوک میللته توهین ائتسین؟

تاسف لا گاموح و اونون لیدری اؤز مرامنامه و اساسنامه سینده ده آذربایجانچیلیق یئرینه تورك چولوك یازیب. بیز آذربایجان تورکو اولاراق ، اؤز وطنیمیز یولوندا چالیشمالی ییق.

گاموح اؤز تانیتیمیندا بئله یازیر: « در اين رابطه از طرف رهبرﻯ گاموح پرچم معينی بمثابه سمبل سياسی حركت ملی تقديم ملت ترک آذربايجان در ايران شده است. اين پرچم نزديكی بسيارﻯ با پرچم دولت مستقل آذربايجان شمالی  دارد. که برای اولین بار  در سال  2003 با دستان تنومند حركت ملی آذربايجان جنوبی در قلعه بابک به اهتزار در آمد  و بعد از آن توسط  فعالين حركت ملی بيدارﻯ آذربايجان جنوبی  در داخل و  خارج از کشور بمثابه سمبل  ملی سياسی - پرچم ملی    آذربايجان جنوبی  استفاده می شود.» بیلمیره م نه زاماندان بیر نفر اؤنر دیغی بایراق و اون ، اون بئش نفرین یاردیمی لا قالدیریلان بایراق ، بیر بویوک میللتین بایراقی اولار؟

ایر بایراق سئچیمی بئله اولسا منیم ده بئله بیر ایدداعام وار منیم ده بیر اؤنردیغیم بایراق وار و داغا چیخان زامان دوستلارین یاردیمیلا اونو داغدا دالغالاندیردیق و ایندیسه گرک او بایراق میللی بایراقی اولسون. ایر ایسته ییرسیز او جریان دان شکیللر ده بیله ییزه یوللاییم؟

بایراق سئچیمینده ، گاموحون یازدیغی سؤزلردن گولمه لی سین ایندیه قدر گؤرمه میشدیم. بئله بیر ایستیدلالین قاباغیندا آدام بیلمیر اوتوروب گولسون ، یا بونلارین ساوادسیزلیقلارینا آغلاسین؟

گاموح سایتی « مختصری در باره حركت بيدارﻯ ملی آذربايجان جنوبی» یازی سیندا ، بئله یازیر: «نقش رهبرﻯ دكتر محمود علی چهرگانی در تسريع روند حركت ملی آذربايجان جنوبی امرﻯ انكار ناپذيراست»

بو یازی دا داها پارتیا دان سؤز گئتمیر و حرکت دن سؤز آپاریلیر و چهرگانلی بئی ده اونون لیدری آدلاندیریلیر. ایر او وطنداشلاریمیز کی هله اینانمیرلار کی بو پارتیا ایسته ییر حرکتی موصادره ائدیب و اؤز آدینا قورتارسین ، ائله بو یازی نین بو جومله سینه دیققت ائتسین لر.

 

ایسته میریک سؤز داها بوندان اوزون اولسون ، آما یئنه سؤزلر وار و ایر لازیم اولسا گلنکی فورصتلرده اونلاری دا آرایا گه تیره جه ییک.

یالنیز بو مسئله نی ده آرتیرمالی یام کی ، ایر گاموح و اونون صدریندن چهرگانلی بئی لری ایسته ییرلر یالنیز آذربایجان یولوندا چالیشسینلار و بیرلیک فیکرینده اولسونلار ، گرک اؤز حددلرینی تانیسینلار.

و اؤز لرینین یالنیز پارتیا لیدری اولماقینی بیلسینلر و اوندان باشقا داها ایدداعالاری اولماسین. و ایر اوندان یوخاری ایستک لری اولسا ، گرک دوزوب بیر سئچیم ده او ایسته که ال تاپسینلار ، ایندی زورلا یوخ.

بیر ده او قارداشلاریمیز کی گاموح چی اولاراق ، گاموح دان هر نه تنقیدین قاباغین باغلاییب و دئییرلر ایندی تنقید زامانی دئییل دئمه لی یه م. ایندی ائیله او زامان دیر و گرک هامی آیدینجاسینا اؤز سؤزلرینی و اؤز ندن لیغینی آرایا گتیرسین. 28 ایل بوندان قاباغکی ایرانین ایسلامی اینقیلابی کیمین اولماسین کی میللت باشینی قالخیدانا ، گؤردو بیر قوندارما لیدر باشلاری اوستونده دیر. چهرگانلی بئیین اینحیصارسئومکی و دیکتارتورلوقو اونون گوناز تی وی یه چیخیشیندا دانیشیقی نین لحنین دن ده بللی ایدی ، و توتدوقو ایندیکی یولو دا ائیله بو سؤزو تایید ائدیر ، آذربایجان میللتی بئله بیر آداما هئچ واقت لیدرلیک فورصتی وئرمه ییب و وئرمز. بیزیم داها واقتیمیز یوخدور ، چالادان چیخیب ، قویویا دوشک.

 

گله جک بیزیم اولمالیدیر


نوع مطلب :
نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |
آرپاخان
جلد: 1
    

آرْپاخان، یا آریاکاوون ، پسر سوسه پسر سنکقان پسر ملک تیمور پسر اریغ بوکا یا اریق بوقا (بوکا) پسر تولی‎خان پسر چنگیزخان، فرمانروای مغولی که در 13 ربیع‎الثانی 736ق/30 نوامبر 1335م پس از مرگ سلطان ابوسعید بهادر پسر اولجایتو (سلطان محمد خدابنده) به حکومت رسید و در شوال همان سال (مۀ 1336م) کشته شد.
نام اصلی او «آرپاکاوون» است و کاوون در زبان مغولی به معنی شاهزاده از اولاد چنگیز یا برادرانش به کار رفته است و نیز به گونۀ مطلق به معنی پسر است (دورفر، I/455-456، شمـ 321). از این جهت است که ابن‎حجر عسقلانی (1/413) نام او را اَرْبَکَوُون و ابن‎تغری بردی (2/290) نام او را اَرْبَکَوُن آورده است. تلفظ «آرپا» هم به درستی دانسته نیست. نظام‎الدین شامی (ص 12) و شرف‎الدین یزدی (72 الف) آن را در دو جا ارپه بیک و در یک‎جا ارپاخان آورده است. در سکه‎ای که از او به دست آمده و در تفلیس ضرب شده است، نامش ارپاخان است (عزاوی، 55). تلفظ هجای نخستین به درستی دانسته نیست، زیرا عبدالرزاق سمرقندی در یک‎جا (ص 100) نام او را اورپای کاون و در حاشیه اوپای آورده است. به گفتۀ اشپولر نام او در چینی A-Poli-ma-x-xan-mu بوده است (ص 128). قرائت اورپای یعنی قرائت هجای نخستینِ کلمه را ابن‎حجر عسقلانی (1/413) نیز به‎طور ضمنی تأیید می‎کند، زیرا می‎گوید: «ویقال ارخان»؛ و می‎دانیم که اورخان به ضم الف و اشباع آن از اعلام ترکی است. نام پدر آرپاخان را سمرقندی (ص 122) و خواندمیر (3/221) و خوافی (ص 46) سوسه آورده‎اند و نطنزی (ص 157) جوشکاب آورده است. اما بیش‎تر اطلاعات نطنزی دربارۀ آرپاخان نادرست است و از این‎رو به این گفتۀ او اعتمادی نیست. نام پدر سوسه را سمرقندی و خوافی و خواندمیر (همانجایها) سنکقان گفته‎اند، ولی حافظ ابرو سفیان گفته است که قطعاً نادرست است و بایستی در اصل سنقان بوده باشد به حذف حرف «کاف» نام پدر سنکقان، اریغ بوکا یا اریق بوکا (بوقا) است که در برخی از منابع به تحریف، آرتق آمده است و او پسر ششم تولی‎خان پسر چنگیزخان است که مادر او مادر قوبیلای قاآن و هولاکوخان نیز بوده است. این اریغ بوکا در تاریخ مغول مشهور است زیرا بر سر منصب خانی بزرگ با قوبیلای قاآن جنگیده و از او شکست خورده و در زندان او جان سپرده است.
از گذشتۀ آرپاخان پیش از رسیدن به پادشاهی در کتابهای فارسی اطلاعی نیست. ابن‎تغری بردی (همانجا) می‎گوید: «کان اَبُوه جُنْدیّاً و قدقُتِلَ» (پدرش سپاهی بود و کشته شد). قاضی احمد غفاری می‎نویسد: در هنگامی که سلطان ابوسعید در خراسان بود، از توران زمین پیش وی آمد (جهان‎آرا، 215). حسینعلی باستانی راد به استناد نامه‎ای که از انشای ابن‎یمین فریومدی در آخر دیوان او (صص 714، 715) از یوسف اهل جامی (فراید غیاثی) نقل کرده است، زادگاه آرپاخان را فریومد پنداشته است. اما این فرمان از قول حاکم خراسان در زمان سلطنت آرپاخان است. به فحوای همین فرمان آرپاخان او را مانند گذشته (یعنی زمان سلطن ابوسعید) بر حکومت خراسان بداشت و او نیز به شکرانۀ آن، به قصبۀ فریومد که به گفته‎اش «مسقط رأس» او بود، بذل توجه کرد و رعایا و ارباب آن قصبه را از مالیاتِ (در فرمان: تمغا) میوه‎ها و دامهای شیرده معاف کرد. پس قصبۀ فریومد زادگه حاکمی بود که آرپاخان بر خراسان گماشته بود، نه زادگاه خود آرپاخان. پس آنچه باستانی راد گفته، درست نتواند بود.
ابن‎حجر عسقلانی (همانجا) نیز به کشته شدن پدر او اشاره می‎کند و بعد می‎گوید: «وی همچون مردی سپاهی در میان تودۀ مردم بزرگ شد». ابن‎تغری بردی (همانجا) گوید: «این اَرْبَکون ترسا بود»، اما او اگر به هنگام جوانی و از جهت پدر و مادر نصرانی بوده باشد، به هنگام سلطنت نصرانی نبوده است.
سلطان ابوسعید، آخرین پادشاه ایلخانی از نسل هولاکوخان، گویا روزی در زمان حیات خود گفته بود که چون از فرزندان هولاکو کسی شایستۀ خانی نباشد، پادشاهی به آرپای کاوون که از نسل تولی پسر چنگیز است، می‎رسد. ابوسعید تنها فرزند اولجایتو بود و از غازان نیز فرزند ذکور برجای نمانده بود و چون او در 13 ربیع‎الثانی 736ق/30 نوامبر 1335م درحدود اَرّان و شروان در لشکرکشی برای دفع حملۀ اوزبک‎خان پادشاهِ دشت قبچاق درگذشت. غیاث‎الدین وزیر، پسر خواجه رشیدالدین طبیبِ وزیر، او را بر تخت سلطنت نشانید. چون غیاث‎الدین وزیر مرگ ابوسعید را در اردو حس کرد. آرپاخان را از «خیل خانۀ» او طلبید و «با او قراری داد» (حافظ ابرو، 190؛ قس: عبدالرزّاق سمرقندی، 123). مضمون این قرارداد ظاهراً آن بوده است که وزیر سخن ابوسعید را جامۀ عمل بپوشاند و او ا به سلطنت بردارد و آرپاخان نیز وزیر را چون گذشته در منصب وزارت نگاه دارد. ابن‎حجر (همانجا) اشاره‎ای به سخن ابوسعید ندارد، بلکه گوید: «چون ابوسعید مرد، وزیر درآمد و گفت: این مرد از بزرگان قاآن است و لشکریان با او بیعت کردند». ظاهر این سخن می‎رساند که اطرافیان ابوسعید او را چنانکه باید نمی‎شناخته‎اند و وزیر اسباب بیعت او را فراهم کرده است و این درست‎تر می‎نماید. به گفتۀ حافظ ابرو وزیر «به رای رزین و عقل دوربین، تدبیرات شایسته فرمود تا تمامت امرا یکدل و یک زبان شده ابواب مخالفت و منازعت مسدود گردانیدند» (ص 189). امیران مغول در دربار ابوسعید در زمان حیات او با یکدیگر سخت اختلاف داشتند و در درون حرمسرای شاهی نیز توطئه‎هایی در جریان بود. بغداد خاتون دختر امیر چوپان و زن محجوب ابوسعید نفوذ بسیاری در میان برخی از امیران داشت، اما حاجی خاتون مادر ابوسعید به دلیل آنکه پسرش امیر چوپان را کشته بود، با چوبانیان میانۀ خوبی نداشت و او نیز در میان برخی از امیران ابوسعید طرفدارانی داشت.
به هر حال، روز پس از درگذشت ابوسعید، آرپاخان را به سعی خواجه غیاث‎الدین وزیر به سلطنت برداشتند و روز دیگر به شیوۀ مغول خوانین و دختران و دامادان به اتفاق آقاواینی (شاهزادگان بزرگ و کوچک) او را بر تخت نشاندند. حاجی خاتون مادر ابوسعید به سلطنت او رضایت نمی‎داد و سرانجام با کوشش وزیر راضی شد و گفت: «چون ابوسعید نمانده سلطنت به هر که خواهید بدهید الا چوپانیان» (حافظ ابرو، 190). حافظ ابرو گوید که چون تاج مرصع ابوسعیدی بر سر او نهادند، روی به ارکان دولت کرد و گفت: «مرا چون دیگر پادشاهان تجمل و تنعم در خورد نیست و از کمر زرین و کلاه مرصع مرا پشمینۀ میان بند و از نمد روسی کلاهی کافی است و بعد از این بر من خواب و خورد حرام است. از لشکر متابعت و از من موافقت». این مطلب گفتۀ ابن‎حجر عسقلانی را که او مردی سپاهی بود و در میان مردم بزرگ شده بود، تأیید می‎کند و می‎رساند که او با پشمینۀ میان بند و نمد روسی خو گرفته و بزرگ شده بود.
ظاهر عبارت حافظ ابرو و عبدالرزاق سمرقندی (ص 123) آن است که او روز جمعه به مسجدجامع رفت و خطبۀ سلطنت را به القاب او «معزالدنیا والدین» خواندند، اما جریان حوادث باید چنان باشد که عبدالرزاق سمرقندی در جای دیگر (ص 100) گفته است، یعنی اینکه آرپای کاوون را پیش از تجهیز و تکفین ابوسعید نامزد پادشاهی کردند و پس از آن مراسم تجهیز و تکفین او را به جای آوردند و همراه پیکر او از نواحی شروان و قراباغ ارّان (یعنی محل اردوی ابوسعید) به جانب سلطانیه روان شدند و او در موضع «شرویاز» به خاک سپردند و پس از آن آرپاخان را بر تخت نشاندند و او روز جمعه به مسجدجامع (سلطانیه) رفت.
حافظ ابرو می‎نویسد: آرپاخان ابتدا مناصب اشخاص را تغییر نداد اما اندیشید که با وجود کسانی که در زمان اِدبار او در مسند اقبال بودند، مملکت او را مسلّم نخواهد گردید؛ و درصدد برآمد که آنها را از میان بردارد. بغداد خاتون زن ابوسعید و دختر امیر چوپان با دیدِخواری در او می‎نگریست. آرپاخان توطئه‎ای به او نسبت داد و اطرافیان او، آن خاتون را متهم کردند که با پادشاه اوزبک دشمن ابوسعید و پادشاه دشت قبچاق که به حدود اَرّان و آذربایجان لشکرکشی کرده بود، ارتباط دارد و به همین جهت شوهر خود ابوسعید را زهر خورانده است. پس به بهانۀ آنکه «در لشکر بر ننشست» خواجه لؤلؤ را فرستادند تا او را در حمام به قتل آورد و این، در اواخر ربع‎الاول 736ق/اوایل نوامبر 1335م بود. ظاهراً مقصود از اینکه او «در لشکر بر ننشست» و یا «در لشکر بر نشستن کسالت نمود»، این بود که در لشکرکشی ابوسعید برای دفع اوزبک‎خان همراهی نکرد که این معنی را نشانۀ ارتباط او با اوزبک دانسته‎اند. حاجی خاتون مادر ابوسعید و خواهر امیرعلی پادشاه، خواجه لؤلؤ را پیش برادر خود که والی دیار بکر بود فرستاد و «صورت احوال باز نمود و امیرعلی به استعداد مقاومت مشغول شد» (حافظ ابرو، 191). حاجی خاتون مخالف چوپانیان بود و بغدادخاتون دختر امیرچوپان بود و او به دست همین خواجه لؤلؤ کشته شد. پس قاعدتاً حاجی خاتون نمی‎بایست مخالف کشته شدن بغدادخاتون باشد. بنابراین، باید حدس زد که فرستادن خواجه لؤلؤ نزد امیرعلی پادشاه، به دلیل مخالفت حاجی خاتون با قتل بغدادخاتون نبوده است، بلکه حاجی خاتون خواسته بود برادر خود را از نقشۀ آرپاخان در مورد قتل و از میان برداشتن امرای بزرگ ابوسعید و ازجمله خود امیرعلی پادشاه آگاه سازد. آرپاخان برای اجرای این نقشه، دست به کارهای دیگر زد، ازجمله آنکه در روز استفتاح، در ماه رجب سال 736ق/فوریۀ 1336م شرف‎الدین محمود شاه اینجو را که ثروتمندترین فرد قلمرو ایلخانی بود، به بهانۀ اینکه پسری از احفاد قنقرتای پسر هولاکو را نگاه داشته است «ناپرسیده به یاسا رسانید» و خود آن پسر را با دو شاهزادۀ دیگر از نسل هولاکو که شهرتی نداشتند، خفه کرد. فرزندان محمودشاه اینجو که در تبریز بودند، پس از شنیدن این خبر گریختند: امیر مسعودشاه به جانب روم رفت و امیرمحمد و جمال‎الدین شیخ ابواسحاق پیش امیرعلی پادشاه رفتند. شاهزاده توکل قُتْلُغ از نسل اوکتای قاآن با دو پسر زیبا روی خود از ماوراءالنهر به او پناه آوردند و آرپاخان او را که به سلطنت از خود شایسته‎تر می‎دید، با آن دو پسرش بکشت و این امور به جای آنکه سبب تقویت سلطنت او گردد، موجبات زوال آن را فراهم آورد. آرپاخان برای تقویت حکومت خود دست به کاری دیگر هم زد و آن ازدواج با ساتی‎بیک دختر اولجایتو و خواهر سلطان ابوسعید بود و این به امید آن بود که امرای طرفدار خانوادۀ ابوسعید و اولجایتو از او پشتیبانی کنند. می‎گویند: «به سبب این مواصلت کار دولتش تقویت تمام یافت» (حافظ ابرو، 192).
آرپاخان از لحاظ سیاست خارجی موفق بود، زیرا چنانکه اشاره شدو اوزبک پادشاه از سلاطین جوچی‎نژاد دشت قبچاق (آلتون اردو) که از سالها پیش با ابوسعید سر جنگ داشت، در سال آخر سلطنت ابوسعید به قصد اَرّان و آذربایجان تا کنار آب «کر» لشکر آورده بود. ابوسعید نیز به مقابلۀ او شتافته و در اران بر اثر بیماری درگذشته بود و آن حرکت او بی‎نتیجه مانده بود. ظاهراً اوزبک پادشاه در همان زمستان قصد ادامۀ لشکرکشی داشت و از این‎رو آرپاخان برای دفع او به آن سوی شتافت. سپاهیان از دو سوی، گذرگاههای رود کر را گرفتند، ولی آرپاخان توانست از گذرگاهی عبور کند و از قای لشکر اوزبک پادشاه درآید. در این میان اخباری ناخوشایند به اوزبک پادشاه رسید، زیرا از خوارزم گزارش دادند که قتلغ تیمور که مدار مملکت اوزبک بر او بود. وفات یافته است (حافظ ابرو، 191) و او ناچار خود را به آن سویِ در بند انداخت و از تعرض به ممالک آرپاخان چشم پوشید. این ادثه در داخل برای آرپاخان موفقیتی به شمار آمد و مهابت او در دلها جای گرفت. امیرعلی پادشاه خال ابوسعید و والی دیار بکر پس از آگاهی از وضع دربار آرپاخان و اطلاع از تصمیم او برای از میان بردن بزرگان و امرای دوران ابوسعید، خبردار شد که جمعی از امرای آرپاخان یعنی آنان که در زندان ابوسعید بودند و اکنون پس از رهایی اطراف او را گرفته‎اند، در نهان از کارهای آرپاخان خشنود نیستند و با او مخالفند. پس بر حکومت آرپاخان به بهانۀ آنکه بی‎مشورت او صورت گرفته است، اعتراض کرد و علناً با او به مخالفت برخاست. دلشاد خاتون دختر دمشق خواجه و نوۀ امیر چوپان که زن ابوسعید بود نیز از «اردو» بیرون رفت و رهسپار بغداد گردید و چون آبستن بود، امرای آنجا و امیرعلی پادشاه منتظر ماندند که اگر پسری بزاید، او را به جای ابوسعید به سلطنت موسوم گردانند، اما چون دختری آورد، امیرعلی پادشاه با امرای مخالف آرپاخان در دیار بکر و عراق متحد شد و یکی از احفاد هولاکو را که از نسل بایدو بود و موسی‎خان نام داشت، به پادشاهی برداشت که البته عنوانی ظاهری بود و قدرت واقعی در دست امیرعلی پادشاه بود.
حافظ ابرو (ص 193) و به پیروی از او عبدالرزاق سمرقندی (ص 125) نوشته‎اند که امیرعلی پادشاه از قوم اوپرات (از طوایف مغول) و از نسل تنگز معروف به گورکان بود. به گفتۀ آنان تنگز با اریغ بوکا جد آرپاخان دشمنی داشت و به هنگام قیام اریغ بوکا بر برادرش قوبیلای قاآن با او جنگیده و او را نزد قاآن برده بود. قوبیلای به پاداش این خدمت، تنگز را بر کشیده و دختر هولاکو را به او داده بود. گویا از آن زمان به بعد میان اولاد اریغ بوکا و تنگز دشمنی دیرینه بود و چون آرپاخان که از نسل اریغ بوکا بود به سلطنت رسید، امیرعلی پادشاه با او به مخالفت برخاست.
معلوم نیست گفتۀ حافظ ابرو بر پایۀ چه مأخذی است، زیرا چنانکه از گفتۀ رشیدالدین فضل‎اللّه (1/624) برمی‎آید، در جنگ قوبیلای با اریغ بوکا، اقوام اویرات در سپاه اریغ بوکا بودند و در شکست او بسیاری از افراد اویرات کشته شدند. از سوی دیگر، در گفتار رشیدالدین فضل‎اللّه در ذکر گرفتاری اریغ بوکا به دست قوبیلای، سخنی از تنگز و قوم اویرات نیست. آنچه به نظر درست می‎نماید، این است که هولاکوخان دختری به نام تودوکاج داشته که زن تنگز بوده است و پس از او زن نوه‎اش چچاک گورکان شده است. نیز قویلون خاتون که خاتونِ بزرگ ارغون (پسر اباقاخان) بود، دختر همین تنگز گورکان بوده است (رشیدالدین فضل‎اللّه، 1/79). بنابراین، میان خاندان پادشاه ایلخانی ایران هم شوهرِ خواهر امیرعلی پادشاه بوده است و به همین دلایل امیرعلی نمی‎خواسته سلطنت از خاندان هولاکو بیرون رود؛ اما علت مهم‎تر آنکه با مرگ ابوسعید عرصه از مرد مقتدری خالی مانده بود و امیرعلی پادشاه که رئیس قوم اویرات بود، می‎خواست قدرت را به دست بگیرد.
به گفتۀ حافظ ابرو، آرپاخان از امیرانی که در نهان با امیرعلی پادشاه «مواضعه» داشتند، احساس غدر و مکر کرده بود و می‎خواست به دفع ایشان اقدام کند، اما غیاث‎الدّین وزیر به امیران خائن و امیرعلی پادشاه وقعی نمی‎نهاد و دشمن را خوار می‎پنداشت و از این‎رو مانع آن شد که آرپاخان به دفع ایشان بپردازد.
امیرعلی پادشاه که «مردی مکار و مزور بود»، پس از آنکه موسی‎خان را به سلطنت برداشت، امرای اویرات را جمع کرد و به اشارت ایشان و امیران دیگر که در سرزمین عرب بودند، روی به آرپاخان نهاد و امرای او را نهانی به سوی خود خواند. آرپاخان نیز امرای بزرگ را جمع کرد و با لشکری به مقابلۀ امیرعلی پادشاه شتافت. به گفتۀ حافظ ابرو (ص 194) امرا «جنگ نمی‎جستند مگر به صلح انجامد و لشکر به خیره تلف نشود»، اما حقیقت آن است که چون در نهان با امیرعلی پادشاه یکی بودند، «جنگ را کارِهْ بودند». حافظ ابرو می‎گوید: امرا به وزیر پیغام می‎دادند که صلح کند و امیرعلی پادشاه را امارت دهد تا به اردو درآید و در عداوت نیفزاید، اما وزیر تن به صلح در نمی‎داد. تا اینجا حق با وزیر بود، زیرا این امرا در حقیقت می‎خواستند که امیرعلی پادشاه با حالت صلح و منصب امارت به اردو بیاید و پس از استقرار در اردو بر طبق «مواضعه»ای که با او داشتند، او را از میان بردارند. وزیر این را می‎دانست و از این‎رو به درخواست صلح امرا وقعی ننهاد، اما اشتباه وزیر در جای دیگر بود و آن این بود که آرپاخان می‎خواست تا «جمعی را که به هواداران علی پادشاه متهم بودند از میان بردارد». اما وزیر نه به این امرا اهمیت می‎داد و نه به سپاه امیر چوپان را با دیگر امیران و لشکریان فراوان از راه قراباغ ارّان به جنگ ایشان روانه کند. این عده در کنار رود تغتر (یا تغاتو، سیمینه‎رود کنونی) به مخالفان رسیدند و روز چهارشنبه 17 رمضان 736ق/29 آوریل 1336م جنگ در پیوستند. مورخان گفته‎اند که «صاحبْ طالع وزیر، مشتری بود» و از قضا آن روز به اصطلاح نجوی روز «احتراق مشتری» بود. اگرچه لشکریان آرپاخان از لحاظ شمار بسیار بودند، اما برخی از امیران در دل با آرپاخان و وزیر بد بودند. به گفتۀ حافظ ابرو آرپاخان و وزیر، افزون بر شتابکاری در جنگ، اشتباه دیگری کردند و آن اینکه سیاه را به دو قسمت کردن سپاه نیست، زیرا هر سپاهی در صورت واحد خود دارای قلب و میمنه و میسره است. شاید مقصود حافظ ابرو آن است که آرپاخان اصلاً میسرۀ سپاه را به فرماندهی وزیر به جای دیگری فرستاد که در این صورت معنی دو قسمت شدن سپاه درست می‎شود. به هر حال، در حین جنگ امیرانی که دل با آرپاخان و وزیر بد داشتند، طوق (علم) آرپاخان را بینداختند و پیش دشمنان او تاختند. آرپاخان دلیرانه پایداری کرد، اما امیرعلی پادشاه که مردی مکار بود، دو تن را مأمور ساخت که هر کدام به یک قسمت از سپاه مخالف بروند و در هر قسمت شایعه افکنند که آن قسمت دیگر شکست خورده است. این نیرنگ کارگر افتاد و هر دو قسمت سپاه روی از جنگ برتافتند و راه گریز در پیش گرفتند. امیر سورغان پسر امیر چوپان به گرجستان رفت و غیاث‎الدین وزیر و برادرش پیرسلطان پایداری کردند، ولی سرانجام راه گریز در پیش گرفتند. لشکر امیرعلی پادشاه و موسی‎خان به دنبال هزیمتیان روانه شدند و وزیر و برادرش را روز پنج‎شنبه در سه گنبدان مراغه بگرفتند و پیش علی پادشاه بردند. علی پادشاه نخست ایشان را اکرام کرد و اگرچه از وزیر آزار دیده بود، می‎خواست او را ببخشد، اما امرای دیگر مخالفت کردند و او را روز دوشنبه 21 رمضان 736ق/3 مه 1336م به قتل آوردند و برادرش پیرسلطان را نیز با چند امیر دیگر بکشتند. آرپاخان را در سجاس (در نزدیکی زنجان) گرفتند و به اوجان بردند و روز چهارشنبه 3 شوال 736ق/15 مۀ 1336م به کسان ملک شرف‎الدین محمود شاه اینجو دادند تا به قصاص خون او به قتلش آورند. در مقدمۀ ظفرنامۀ شرف‎الدین علی یزدی (عکسی تاشکند، برگ 72 الف) جنگ آرپاخان و امیرعلی پادشاه در صحرای «جغاتو» یاد شده است. قاضی‎احمد غفاری (ص 267) نیز جنگ را در همانجا دانسته است. جغاتو به مغولی همان زرینه‎رود است که پس از پیوستن به تغاتو به دریاچۀ ارومیه می‎ریزد. احمد خوافی (ص 47) قتل آرپاخان را روز چهارشنبه 23 رمضان یا 5 شوال 736ق/5 یا 17 مۀ 1336م و قتل وزیر را در 15 رمضان/27 آوریل همان سال گفته است. در دیوان خواجو در دو جا ذکر آرپاخان آمده است: یکی در قصیده‎ای که در مدح او (ص 107) که لقب او را «جلال‎الدنیا والدین» گفته است و دیگر در ترکیب‎بندی در رثای او (ص 153) که در آنجا لقب او را «جلال‎الدوله والدین مهدی» آورده است.

مآخذ: ابن‎تغری بردی، یوسف، المتهل الصافی، به کوشش احمدیوسف نجاتی، قاهره، دارالکتب المصریه، 1375ق؛ ابن‎حجر عسقلانی، احمدبن علی، الدررالکامنه، به کوشش محمد عبدالمعیدخان، حیدرآباد دکن، سازمان دایره‎المعارف عثمانی، 1392ق؛ ابن‎یمین فریومدی، دیوان اشعار، به کوشش حسینعلی باستانی راد، تهران، سنایی، 1344ش؛ حافظ ابرو، ذیل جامع‎التواریخ، به کوشش خانبابا بیانی، تهران، انجمن آثار ملی، 1350ش؛ خواجوی کرمانی، محمودبن علی؛ دیوان اشعار، به کوشش احمد سهیلی، تهران، زرین، 1336ش؛ خوافی، احمدبن محمد، مجمل فصیحی، به کوشش محمود فرخ، مشهد، باستان، 1339ش؛ خواندمیر، غیاث‎الدین، حبیب‎السیر، به کوشش محمد دبیرسیاقی، تهران، خیام، 1363ش؛ رشیدالدین فضل‎اللّه، جامع‎التواریخ، به کوشش بهمن کریمی، تهران، اقبال، 1362ش؛ شامی، نظام‎الدین، ظفرنامه، به کوشش پناهی سمنانی، تهران، بامداد، 1363ش؛ عبدالرزاق سمرقندی، مطلع سعدین، به کوشش عبدالحسین نوایی، تهران، طهوری، 1352ش؛ عزّاوی، عباس، تاریخ النقودالعراقیه، بغداد، وزاره‎المعارف، 1377ق، ص 55؛ غفاری، قاضی احمد، تاریخ جهان‎آرا، تهران، حافظ، 1343ش؛ همو، تاریخ نگارستان، به کوشش مرتضی مدرس گیلانی، تهران، حافظ، 1340ش، ص 267؛ نطنزی، معین‎الدین، منتخب‎التواریخ، به کوشش ژادبن، تهران، خیام، 1336ش؛ یزدی، شرف‎الدین علی، ظفرنامه، به کوشش محمد عباسی، تهران، امیرکبیر، 1336ش، مقدمه؛ یوسف اهل، جلال‎الدین، قراید غیاثی، به کوشش حشمت مؤید، تهران، بنیاد فرهنگ ایران، 1353ش؛ نیز:

Doerfer, Gerhard, Turkische und mongolische Elemente in Neupersischen, Wiesbaden, 1963; Spuler, Bertold, Die Mongol in Iran, Akademie Verlag, Berlin, 1968, P. 128.
عباس زریاب


نوع مطلب :
نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |
صدرالدین عینی شاعر ملی تاجیک یک اوزبک است
صدرالدين عيني

صدرالدين عيني (۱۹۵۴- ۱۸۷۸) نامورترين چهره و در واقع بنيان گذار ادبيات و فرهنگ تاجيکستان از کساني است که ميان ادبيات پيش و پس از انقلاب اکتبر پيوند ايجاد کرده است. به دليل اهميتش در تاريخ و فرهنگ تاجيک او را به نام «استاد» يا «پدر» ملت تاجيک ميشناسند. وي نيمي از عمر را در عصر تحجر اميرسالاري بخارا پشت سرگذاشت و در نيمه دو حيات خود براي رهايي از عقب ماندگي فرهنگي و اقتصادي تلاشهاي بسياري از خود نشان داد.
عيني در ولايت بخارا ديده به جهان گشود. پدرش کشاورزي جزء بود که گاهي به صنعتگري نيز ميپرداخت، در عين حال در ادبيات و نويسندگي هم چيره دست بود. صدرالدين در يازده سالگي پدر خود را از داد، و هنگام تحصيل در مدارس بخارا، زندگي سختي را پشت سرگذاشت. او خواندن و سرودن شعر را وجهه همت قرار داد و عيني تخلص خود برگزيد.
مطالعه نوادر الوقايع احمد دانش، در روحيه وي تحولي شگرف پديد آورد و باورهاي پيشين او را متلاشي کرد. با خواندن روزنامه حبل المتين و چهره نما نگرش او نسبت به حکومت و ارکان سياسي آن زمان به کلي تغيير يافت. عيني بمانند بسياري از روشنفکران آن روزگار به «تجددگرايان» پيوست و حمايت خود را از گسترش تعليمات اعلام داشت. در سال ۱۹۱۶ امير بخارا وي را به سمت مدرس مدرسه «خيابان بخارا» برگزيد و گمان ميکرد با اين کار ميتواند او را از فعاليت فرهنگي و سياسي باز دارد. عيني به بهانه کسالت مزاج از قبول اين شغل سرباز زد و از بخارا بيرون رفت. در سال ۱۹۱۷ دستگير شد و در محکمه امير بدون محاکمه شکنجه شد و تا حد مرگ ضربات شلاق را تحمل کرد؛ تا اين که به کمک سربازان روس، » نجات يافت. در سال ۱۹۱۸ به سمرقند رفت و براي سقوط حکومت ارتجاعي امير بخارا کوشيد و در مسير تاسيس دولتي دموکراتيک از هيچ کوششي فرو گذار نکرد.
عيني در سال ۱۹۱۸ مرثيه اي در سوگ برادر مقتول خود سرود که از مهمترين اشعار تاجيک به شمار مي آيد، وي در انتهاي اين مرثيه سقوط رژيم حاکم را پيشگويي کرده است. عيني در فاصله ۱۹۱۸ تا ۱۹۲۴ با مطبوعات همکاري داشت.
در حدود سال ۱۹۲۰ اثر منثور خود، جلادان بخارا را نوشت که براي نخستين با در سال ۱۹۲۲ در مجله انقلاب به زبان اوزبکي و سالها بعد يعني در سال ۱۹۳۵ به تاجيکي منتشر شد. تاثير داستانهاي کهن مانند طوطي نامه و چهار درويش در نثر و شيوه محاوره اين کتاب، که در قالب گفتگو ميان جلادان امير بخارا انجام يافته، آشکار است.
عيني در مقالات خود دعاوي برخي از ترکان شوونيست را، که وجود تاجيکستان را به رسميت نمي شناختند، مورد انتقاد قرار داده است. او در کتاب مهم خود نمونه ادبيات تاجيک (۱۹۲۶) اثبات مي کند که تاجيکان صاحب فرهنگي غني و ادبياتي کهن هستند، اما هرگز به تعصبات تاجيکي گرفتار نيامد، و در عوض بر نظريه « دوستي ميان اقوام تاجيک و اوزبک » پاي مي فشرد.
عيني پس از نوشتن کتاب آينه سرگذشت تاجيک کم بغل، که در آن از زندگي مردم ساده تاجيک و تحولات دهه ۱۹۲۰ سخن مي راند، داستان غلامان(۱۹۳۴( را نوشت که در نويسندگي او مرحله اي کمالي به شمار مي رود.
همزمان با سالهاي جنگ جهاني دوم، در مطبوعات قلم مي زد و شعر مي سرود؛ که از آن ميان « قصيده جنگ و ضفر » و « مارش انتقام » او شهرت يافته است. عيني در کار زندگينامه نويسي هم اهتمام داشت. زندگينامه هاي مکتب کهنه (۱۹۳۶) و مختصر ترجمه حال خودم (۱۹۴۰) روزگاري کودکي و زندگي در روستاها را تصوير مي کند. کتاب پرحجم و پر آوازه يادداشتها (۱۹۵۰تا ۱۹۵۴) که آخرين فعاليت ادبي او به شمار ميرود، برگيرنده نکته ها و گوشه هايي از مراحل مختلف زندگي او و حيات اجتماعي تاجيکان در روزگار نويسند و از زمره شاهکارهاي نويسندگي تاجيکي است. اين کتاب مهم و خطير از آثار نويسندگان پيشين زبان فارسي مانند چهار مقاله عروضي، گلستان سعدي، بدايع الوقايع واصفي، و نوادر الوقايع احمد دانش تاثير پذيرفته است. اين اثر بحق گنجينه اي است از زبان و فرهنگ مردم تاجيک که در آن ضرب المثلها، جکايتها، تعبيرات و گفته هاي عاميانه جابجا درج گرديده و بر شيريني زبان و حسن تاثير آن افزوده است. تا کنون به چندين زبان و از آن جمله فرانسوي ترجمه شده است.
از او چند داستان کوتاه، اشعار و حکايتها و تمثيلهاي کوتاه در نشرياتتاجيکي و اوزبکيبه چاپ رسيده است. عيني که از تاريخ و فرهنگ تاجيکي و دانشهاي زمانه آگاه بود، خود را پيرو گورکي و علاقه مند به شيوه او معرفي مي کرد، با اين حال چندين ويژه نوشت درباره دانشمندان و اديبان پيشين از قبيل فردوسي، ابوعلي سينا، رودکي، سعدي، امير عليشير نوايي، بيدل و واصفي از خود به يادگار گذاشت، مخصوصا سلسله مقالاتي درباب تاثير بيدل و بيدل گرايي در ادبيات تاجيکي به رشته تحرير در آورد. او دوستدار بزرگ موسيقي و دلبسته گونه هاي سنتي آن بود و درباب اين هنر چندين رساله آموزشي نوشت. در توصيف مناظر و چشم اندازها چهره و هيات و خلقيات قهرمانان آثار خود چيره دست بود، از اين حيث کارهاي وي را به آثار بالزاک مانند کرده اند، که انگلس درباره آن مي گفت:« از رهگذر آن آثار فرانسه را شناخنه است.»
عيثي تقريبا استاد و راهنماي همه اديبان تاجيک و بسياري از ادباي اوزبک در دوران پس از انقلاب بود، به طوري که او را نه تنها از خلال آثار خودش، که از طريق آثار ديگر اديبان تاجيک و اوزبک نيز ميتوان باز شناخت.
براي آشنايي با سبک نويسندگي عيني که نمونه نثر تاجيکي نيز هست، قطه اي از کتاپ يادداشتها را در اينجا مي آوريم:
آرزو مي کردم که کاري شده همه يان غم و کلفتها- هر چند يک چند دقيقه هم باشد- از يادم برآيد، من اندکي روي آسايش را ببينم و با خواهش اين آرزو، بيت زيرين يک غزل بيدل را - که پدرم در اينگونه موارد بسيار مي خواند- به ياد آوردم و با آواز پست حزين زمزمه کردن گرفتم:
اي فراموشي کجايي، تا به فريادم رسي
باز اندوه دل غم پروم آمد به ياد.
در اين وقت، سرود جفترانان(۱) شنيده شده مرا به خود مشغول کرد. جفترانان ريان(۲) غمجدوان عادة در شبهاي تابستان در ساعت ده شب، گاو بسته، کار سر مي کردند و زمين را پيش از برآمدن افتاب دندانه و ماله کرده نمش را تماما در خودش نگاه مي داشتند و از خشکاندن پرتو آفتاب ايمين مي کردند. در شبهاي دراز تيرماه باشد بعد از نيمه شب کار سرکرده پيش از طلوع آفتاب کارشان را تمام مي نمودند. در اين گونه وقتها يگانه تسلي بخش آن جفترانان- که با مجبوريت زندگي خواب شيرين را ترک کرده در شب تار کار مي کردند- سرودخواني بود.
بيشترين دهقانان ريانهاي غجدان و وابکند سرودخوان و شش مقام دان بودند. آنها با وجود بي سوادي شش مقام از غزلهاي کلاسيکي از پدر و باباهاشان دهن به دهن آموخته بودند.
مرگ او در پانزده ام جولاي ۱۹۵۴، فرا رسيد


نوع مطلب :
نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |
یاشاسین ترک
تقديم به دوستاران مرحوم استادشهريار يادش گرامی باد


نوع مطلب :
نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |

انترنت در هزارجات

( به بهانه راه اندازي كلوپ انترنتي در ولسوالي «مالستان» )
حدود يكماه مي شود كه ولسوالي « مالستان»، يكي از دورافتاده ترين نقاط ولايت غزني به دهكدهء جهاني انترنت متصل شده است . هم اكنون ارتباط مستقيم با اين مركز به صورت شبانه روزي ميسرمي باشد . قراري كه مي گويند، با سرعت ارسال 128م.گ. امكان اتصال همزمان خطوط را دارا مي باشد . سستم انتقال اطلاعات در حال حاضر ديش (dish) ستلايت مي باشد . هدف اصلي تاسيس كنندگان،انتقال تصاوير و صدا به صورت همزمان،سيال و مناسب بوده كه از اين طريق بتوانند موبيل هاي ثريا را كه چندين سال است پولهاي گزافي را از مردم اين منطقه بلعيده، برچينند و بجاي آن يك سستم ارتباطي صوتي تصويري مناسب و به صرفه را جايگزين كنند كه هم از طريق آن امكان برقراري ارتباط براي همگان ميسر باشد و هم سود مناسبي به تاسيس كنندگان عايد سازد . اما در حال حاضر، دسترسي به اين هدف قدري دشوار مي نمايد زيرا تعداد بسيار اندكي از هموطنان ما در خارج(عمدتا ايران و پاكستان) امكان دسترسي به انترنت و يا مهارت استفاده از آن را داشته باشند . لذا آنها به داشتن نمايندگيهاي ثابت و مجهز در كشورهاي خارجي و در شهرهايي كه تعداد مهاجرين زياد هستند، احتياج دارند تا متقاضيان ابتدا به اين مراكز مراجعه نموده و سپس با مقصد ارتباط برقرار نمايند . اما ضمن اينكه اينكار نيز جنبه سود آوري اين پروژه را تضمين نميكند، تاسيس چنين مراكزي نيز صرف نظر از اينكه مستلزم هزينه هاي بيشتري است، از ناحيه دولتهاي ميزبان نيز تضميني در پي نخواهد داشت كه به صورت علني مجوز چنين فعاليت هايي را صادر نمايد و يا پس از صدور اقدام به توقيف آنها نكند، زيرا اين عملياتها در واقع با منافع دولت و شركت هاي مخابرات و ارتباطات دولتي كشورهاي خارجي سازگار نيست . لذا بهتر است جهت ارائه علني اينگونه فعاليتها و خدمات، ابتدا راههاي قانوني آن را بررسي كنند وسپس اقدام نمايند تا در آينده با مانع عمده اي موجه نشوند.
هرچند هدف تاسيس كنندگان اين شبكه محلي تسريع و تسهيل دسترسي تلفني از اين طريق و بغايت كسب سود تجاري است اما در عين حال در مناطق همجوار و در مجموع ولايت غزني و شايد در كل هزارجات ابتكاري منحصر به فرد باشد كه هم مي تواند بخودي خود موجب توسعه و گسترش اين تكنولوژي در ديگر مناطق هزارجات گردد و هم منبعي براي اطلاع رساني و نشر آگاهي هاي عامه و ايجاد بنيادهاي اوليه نشر الكترونيكي در اين مناطق گردد . باآگاهي از اين امر كه انترنت و نشرات الكترونيكي در آيندهء كشور ما نقش ممتاز و تعيين كننده خواهد داشت و با توجه به توسعهء چشمگير اين پديده در طي چند سال اخير در مناطق و ساحات گوناگون كشور و با درك شرايط و مقتضيات جديد جامعه و نيازهاي عصر ما، تاسيس چنين مراكزي در يكي از كوهستاني ترين و محروم ترين مناطق كشور، آغاز نيكي براي ديگر مناطق محروم خواهد بود . تاسيس و توسعه تكنولوژي ارتباطات تلفني و انترنتي در اين مناطق در حالي صورت مي گيرد كه بسياري از مراكز ولايات هنوز از وجود اين امكانات بي بهره هستند و دولت در اين زمينه و هم چنين تاسيس و گسترش گيرنده هاي موبيل هاي داخلي كاري انجام نداده است . هر چند كه افغان بيسيم و همچنين شركت موبيل روشن هردو جزو مؤسسات انتفاعي خصوصي بوده و خود راه اندازي و گسترش مراكز گيرنده دستگاههاي خود را به عهده دارند ليكن نبايد از نقش دولت در اين راستا غافل شد. دولت به حيث مرجع اصلي حل مشكلات اقتصادي، تجاري ، شغلي، سازماني، ارتباطي، آموزشي و رهايشي مردم مسئوليت مستقيم دارد . پس اگر مؤسسات و نهادها و يا شركت هاي خصوصي حاضر مي شوند با ابتكار و خلاقيت دست به ايجاد تأسيسات جديد بزنند و در جهت رفع و يا تقليل نيازمنديهاي شهروندان اقداماتي انجام دهند، دولت نيز موظف است موانع قانوني و اجرايي پروژه هاي توسعه و انكشاف خصوصي را مرتفع سازد . دولتي كه خود عاجز از بازسازي و نوسازي است لا اقل اين وظيفهء خود را بايد جدي بگيرد كه با بخش هاي خصوصي كه بدون ترديد در توسعه آتي افغانستان نقش اول را خواهند داشت مساعدت و همكاري نمايد تا اين مؤسسات كه اغلب شان توسط خود مردم ايجاد ميگردند و ارتباطي به شركتهاي خارجي هم ندارند، بتوانند با خاطر آسوده و اطمينان بيشتر به سرمايه گذاري و انباشت بودجه هاي لازم اقدام كنند و با بكار اندازي اين سرمايه ها وبوجه ها بخشي از نيازهاي خود و مردم را مرتفع نمايند . امروزه به وضوح مشاهده مي كنيم كه بازسازي و نوسازي در سراسر افغانستان مديون فعاليتهاي بخش خصوصي است . در هرات كه چهرهء آن امروز ديگركاملا متحول شده ورفته رفته به يك مركز صنعتي و تجاري آبرومند در مي آيد، بخش خصوصي فعاليت چشمگيري داشته است . البته نبايد تلاشهاي والي پيشين اين ولايت را نيز نا ديده انگاشت اما مطمئنا اين بخش خصوصي است كه افغانستان را متحول خواهد كرد . بسياري كارخانه هاي توليدي كه طي چند سال اخير در هرات تاسيس و راه اندازي گرديده، محصول تلاشهاي بخش خصوصي بوده است . اين پروسه در تمامي شهرها و روستاهاي افغانستان جاري است . مهم اين است كه امروز در سيماي مردم افغانستان براحتي مي توان برق اميد و تلاش و عشق به زندگي و آينده را ديد و اينها مقوله هايي بود كه در اوايل دههء نود رنگ باخته بود ، در اواسط آن پژمرده بود و در اواخر آن بكلي مرده بود اما امروز حيات مجدد يافته و شور زندگي را ميتوان در رگهاي به تپش افتاده مردم افغانستان و خصوصا هزارجات احساس كرد .
در مجموع تاسيس و گسترش تكنولوژي انترنت و ارتباطات جمعي اگر با استفاده مناسب و بايسته همراه باشد، به سود مردم و مناطقي خواهد بود كه پيش از اين در منتهاي فقر و محروميت به سر مي بردند و امروز در سايهء شرايط جديد و حضورمثبت مجامع بين المللي مي توانند خود به زندگي پريشان خويش سرو ساماني بدهند و تسهيلات زندگي خود را ارتقا دهند . در همين ولسوالي مالستان تا ده سال پيش فقط يك ليسه و چند مكتب معدود آن هم صرفا پسرانه وجود داشت كه در دوران طالبان تقريبا به تعطيلي كامل كشانده شده بود اما اكنون پس از سه سال بيش از سي مكتب و چندين ليسه دخترانه و پسرانه فعال گرديده و تعداد زيادي فارغ التحصيل راهي پوهنتوهاي كشور نموده اند. شور و شعف مردم براي فرستادن اولاد شان به مكاتب و تحصيل سواد و دانش، وصف ناپذير است . بسياري اين مكاتب با بودجه هاي اهدايي خود مردم اعمار و حتي مديريت مي شود . حتي معاش معلمان اين مكاتب هنوز از سوي مردم و يا افراد خير و متمول و يا مهاجريني كه در كشورهاي خارجي به سر مي برند تامين مي شود . وضع اقتصادي و معيشتي مردم نيز با سالهاي پيش فرسنگها فاصله گرفته است . در گذشته، مهمترين دغدغه ها و آرزوهاي مردم اين سامان،داشتن چند پارچه نان و پوشاك و سرپناهي براي اولاد شان بود تا از گرسنگي نميرند و يا لوچ و برهنه نمانند . امروز كمتر خانواده اي يافت مي شود كه از نعمت برق محروم باشد و يا در آروزي داشتن يك موتر و خانهء لوكس نباشد . اين درحالي است كه بخش وسيعي از كابل پايتخت كشور همچنان در غالب اوقات شبانه روزدر تاريكي مداوم غرق است . در گذشته، شور وهيجان زندگي را به سختي مي توانستيم در اينگونه مناطق بيابيم . مردم به زندگي رقت بار و آكنده از رنج و مرارت خويش خو كرده بودند و اميدي هم به رهايي از اين اسارت تاريخي نداشتند اما امروز با جرقه هايي كه در چشمان جوانان، پيران، مردان و زنان اين سامان مي بينيم ديگر به يقين مي رسيم كه تاريخ ذلت بار گذشته تكرار نخواهد شد. نسل آينده، نسل متفاوت از نسل گذشته خواهد بود و زندگي آن نيزبسيار متفاوت،
اميد واريم هرچه زود تر تمام مناطق هزارجات و كل افغانستان عزيز از اين امكان وگشايش بهره مند گردند .
والسلام.
امين آرمان
......................


نوع مطلب :
نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |
جايزه منبرطلايي

فلم افغانستاني " سرزمين پامير" جايزه  منبرطلايي دومين دور جشنواره بين المللي شهركازان جمهوري تاتارستان روسيه رابرد.

اين جشنواره كه از10 تا16 سپتامبردرشهركازان دايرشده بوددرآن فلمهايي از24 كشورجهان دربخشهاي مسابقه وخارج ازمسابقه نمايش داده شد.

جشنواره سه بخش مسابقه داشت كه شامل مسابقه فلمهاي داستاني، مسابقه فلمهاي انيميشن ومسابقه فلمهاي مستند مي شد ودوفلم ازكشورافغانستان به كارگرداني آقاي ملك شفيعي كه دربخش مسابقه فلمهاي مستندراه يافته بودبه نمايش درآمدوفلم سرزمين پاميربرنده بهترين فلم مستندشد ديگربرندگان اين بخش فلمهايي ازكشورروسيه وتلويزيون الجزيره قطربود.

لازم به ذكراست كه اين جشنواره هرچنددومين دورآن امسال برگزارشدولي ازكيفيت بسياربالايي برخورداربودويك هيات ‍‍ژوري ازكشورهاي انگلستان،ايتاليا،روسيه،ايران، مصروآذربايجان فلمهاراداوري مر كردندوبگفته مسولين جشنواره آنهادرصدداندتاكيفيت اين جشنواره رادرحدجشنوارهاي معتبري مثل كن وبرلين برسانند.

گفتني است درمراسم پاياني اين جشنواره سفراي بعضي ازكشورهاي عربي، نخست وزيرووزيرفرهنگ جمهوري تاتارستان ورييس شوراي مفتيهاي روسيه نيزاشتراك ورزيده بود.


نوع مطلب :
نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |

آذربایجانلی چالیشقانا عاییب دیر نقدی تانیماسین

 

گاموح و گاموح چیلار یئنه اؤز ایهانتلی و غیر دموکراتیک سؤزلری نی باشلاییب و بابک مرندلی شخصین آدیندا ، دورنا سایتینا(1) تنقید عنوانیندا ، گاموح دان اینتیقاد ائدن لره ، آغزیندان چیخانی دئدیلر.

بو شخص کی یازی سیندان بللی ایدی ، کور تعصصوب بیله سینی گیجه لدیب و ائیلیه بیلمه ییر دوز یولو تاپیب و اوندا  آتدیم آتسین ، بیزیم یازدیغیمیز تنقیدلره جاواب وئرمه ییر کی هئچ ، یئنه ده اؤز پارتیالارینی تعریف ائده رک ، اونو آلا گؤیه چیخاردیر ، و اوتانماز اوتانماز ، اؤز وطنداشلارینا و اونلاردان اینتیقاد ائدن لره ، منطق دن اوزاق و قافا توققوشدوران آدلاندیریر.

البت بیزیم بئله بیر اینفیعالی رفتارا ، اونلارین طرفیندن اینتیظاریمیز وارایدی. یادیمیزدان چیخماییب بیلدیر ، گاموح چیلار تبریز شهرینده بیر باشقا چالیشقان وطنداشیمیزلا نه ته هر رفتار ائتمیشلر.

بو شخص اؤز یازیسیندا ائیله پورتولوب و ادب دن اوزاق یازی یازیب ، کی منی کوردلرین کور تعصصوب لارینین یادینا سالیر. کوردلرین بو کور تعصصوبلاری ، همیشه بیزیم گؤزوموزده اونلارین دوشونمه مزلیکلریندن و آنلامامازلیک لاریندان اولاردی. تاسسوفلا دئمه لی یم کی ائیله بیل بئله بیر یالنیش باخیش بیزیم گونئی آذربایجانین ایددیعالی چالیشقانلارینا دا سیرایت ائدیب و اونلاری دوزگون باخیش دان اوزاق ائدیر.

بابک مرندلی بئی لری گرک بونو دوشونسونلر کی بیزیم میللتیمیز واقتیندا اؤز تصمیمینی توتوب و اؤزونه باشقان و لیدر سئچه جک و فورصت طلب و اینحیصار آختاران و غیر دموکراتیک شخصیت لری ، تاریخین زیبیل قابی سی نا تاپشیراجاق. او زامانا کیمین سیز نه قدر گوجوز وارسا ، چیغیر باغیر ائدین. بیر قوندارما لیدر ، بیر قوندارما بایراق و ... چیخاردین. آما نه فایدا.

بابک مرندلی بئی اگر ایسته ییر گاموح دان دیفاع ائتسین ، گلسین و بیان اولونان اینتیقادلارا دوزگون جاوابلار یازسین ، یوخسا مونتقیدلری منطق دن اوزاق اعلام ائتمک ، یالنیز بو سؤزون سؤیلییه نی نین منطق دن اوزاق اولماسین گؤسته ریر. سیزین اگر سؤزوز وار ، بویورون بیز سؤروشذوغوموز سورغولارا جاواب وئرین. ندن سفسطه توخویورسوز؟

بو یازیچی دئییرلر گاموح بیر قوی تشکیلات دیر و اونون کیمین قوی تشکیلات یوخدور. بیز گرک بو پارتیانین دالیسیندا اولاق. بو سؤزلر گؤسته ریر کی

بو دوستوموز هله بیلمه ییب بیزیم سؤزوموز نه دیر؟

بیز ندن او اینتیقادی یازیلاری یازمیشیق؟

بو وطنداشیمیز بیلمه ییر کی بیزیم یازیلاریمیز قوی ، ضعیف اولمادا دئییل. بیز تشکیلات لارین توتدوقو توتالیتر و غیر دموکراتیک یوللاریندان گیلئی لی ییک. بیز دئییریک بو پارتیا هر نمنه نی اؤز آدینا یازماسین.

اؤزوندن بیر سیرا قوندارما شئی لر چیخارتماسین (بایراق و لیدر) چیخارتسادا یالنیز اؤزونه تکلیف بیلسین. داها گونئی آذربایجان میللتینه تکلیف ائتمه سین. اگر ائیله سه اونلارلا ، فاشیستی فارس حاکمیتی نین نه فرقی وار؟

سؤزو قیستالدیب و سؤزلریمین سونوندا بو دوستوموزا و باشقالاردان ایسته ییره م کی نقدین تعریفین بیلسینلر و اونلا اوز به اوز اولماق یولونودا اؤیرنسینلر. یوخسا بیر آذربایجانلی چالیشقانا عاییب دیر بیر نقدین قاباغیندا ، یالنیز نقد ائدن لری منطق دن اوزاق آدلاندیرسین.

(1) http://www.durna.se/merendli_babek.htm


نوع مطلب :
نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |
کنکاشی پيرامون ورود تشيع به افغانستان
01.01.2006 12:51


م- توسلي

كنكاش در موضوعات مختلفی مربوط به کشور افغانستان که روزگاری به عنوان خراسان ياد می شد و از رود سند تا بخشی وسيعی از ايران را شامل می گرديد؛ نيازی به تحقيقی عميق و گسترده دارد، اما از باب " مالم يدرک کله لم يترک کله " در اين گفتار سعی گرديد نحوه شکل گيری و ورود اسلام و تشيع به افغانستان و پاسخ اين پرسش كه چرا برخی از مردم افغانستان من جمله اکثريت مردم هزاره به تشيع گرويده اند، مجال بيشتر مي طلبد ليكن در نوشتار حاضر سعي گرديد- هر چند به طور گذارا - پاسخ اجمالي اين سؤال ارايه گردد.

ورود اسلام و تشيع به افغانستان بويژه هزاره جات

مردم شجاع و متدين هزاره تماما مسلمان و اكثريت آن ها دارايي مذهب جعفري اند. بر اساس همين ايدئولوژي و مبناي خاص است كه شيعيان - هزاره ها- در حوادث ، پيش آمد ها و تجاوز بيگانگان در ادوار مختلف تاریخ به كشور؛ به عنوان پيش كسوتان جهاد و دفاع رهاي بخش، اولين جرقه جهاد را روشن و يورش مسلحانه را عليه متجاوزین و اذ ناب شان آغاز كردند.

اينكه مردم هزاره در چه زمان به دين اسلام مشرف شده و چگونه مذهب جعفري را بر گزيده اند? با توجه به اين كه ساير اقوام ساكن در كشور، كه محيط بر مردم هزاره هستند داراي مذهب حنفي اند? تئوري ها و ديدگاه هاي ذيل مطرح شده است:

نظريه اول:

اكثر نويسندگان و مورخين از جمله؛

آقاي منهاج سراج جوزجاني در كتاب طبقات ناصري معتقد است كه:

? شنسبانيان?غوريان? درعهد خلافت اميرالمؤمنين علي بر? به? دست علي ايمان آورد ? ند? و از وي عهد و لوايي بستند و هركه از آن خاندان به تخت نشستي، آن عهد و لوايي علي بدو دادندي، و محبت ائمه واهل بيت مصطفي?ص? دراعتقاد ايشان راسخ بود?1

در صفحه 324 همين كتاب در مورد كمك و همكاري امير فولاد غوري به ابو مسلم خراساني ?مروزي? در اخراج و انهدام امراء بني اميه چنين مي نويسد:

? امير فولاد حشم غور را به مدد ابو مسلم برد و در تصرف آل عباس و اهل بيت نبي، آثار بسيار نمود.?

و همچنان در كتاب گلشن ابراهيمي ? تاريخ فرشته ? آمده است كه:

? اهل غور در زمان خلافت امير المؤمنين و يعسوب الموحدين اسد الله الغالب علي بن ابي طالب ?ع? مسلمان شده اند و در عهد بني اميه در تمام ممالك اسلام حرف بيجا بر خاندان حضرت رسالت پناه كرده اند ?گفته اند? الا در مملكت غور به هيچ وجه مرتكب آن نشدند باين معني آن مملكت را بر جميع ممالك فخر است.?2

آقاي يزداني در كتاب صحنه هاي خونيني از تاريخ تشيع در افغانستان مي نگارد:

" پيدايش تشيع در افغانستان به زمان حضرت علي?ع? مي رسد. ودر زمان خلافت آن حضرت بود كه مردم غرجستان با طيب خاطر اسلام را پذيرفتند و حضرت علي?ع? عهد نامه و پرچمي را براي رئيس غور فرستاد و او را بر امارت آن كوهستان ابقاء نمود، و دستور خواندن نماز را نيز براي اهالي غور نوشت و ارسال فرمود.

بدين طريق محبت خاندان پيامبر در قلب مردم غور ?هزاره جات حاليه? راسخ گرديد. و بعد تر تفكر شيعي به تدريج در ميان مردم؛ بلخ، طالقان، جوزجان، بدخشان، هرات، كابل، و غزني نفوذ يافت."3

وي در جاي ديگر مي نويسد:

? بعد از آن كه بني اميه بر مقدرات مسلمين تسلط يافتند؛ معاويه دستور داد كه در سراسر سر زمين هاي اسلامي ، خطباء در نماز جمعه به حضرت علي سب و ناسزا بگويند. اين رسم ناروا تا زمان خلافت عمربن عبدالعزيز ادامه داشت، تنها ملتي كه از دستور معاويه سر پيچي نمود مردم غيور غور بودند، كه هرگز حاضر نشدند به حضرت علي و اولاد طاهرينش نا سزا بگويند.

فخرالدين مباركشاه اين مسأله را از افتخارات مردم غور دانسته چنين سروده است:

به اسلام در هيچ منبر نماند كه بروي خطيبي همي خطبه خواند

كه بر آل ياسين به لفظ قبيح بكردند لعنت به وجهي صريح

ديار بلندش از آن بود مصون كه از دست آن ناكسان بود بيرون

ازاين جنس هرگزدرآن كس نگفت نه در آشكار ونه اندر نهفت

نرفت اندرآن لعنت خاندان از اين بر همه عالمش فخر دان ?4


آقاي انجينر لعلي مي نگارد كه :

? آنان ?هزاره ها? اولين مردمي بوده اند كه با حضرت علي ?ع? بيعت كرده بودند، و بعد ها در زمان سلطه خاندان اموي كه كار و زندگي براي علويان و محبان علي ?ع? و آل پاك آن تنگ شد، سر زمين غورستان ?هزاره جات? بهترين پناه گاه و محل اقامت تبليغ و ارشاد براي آنان به حساب مي آمد، و همان گونه شاهد آن بوده ايم كه دسته هاي از رجال بزرك مذهبي ?سادات? به تدريج وارد هزاره جات گرديدند و وجود اين تيپ در استحكام عقيدتي هزاره ها خيلي مؤثر و كارگر افتاد. در اين رابطه علل و عوامل مهم سياسي و اجتماعي دخيل بوده است كه عمدتا نقاط غور و مركز افغانستان به مذهب شيعه تمايل پيدا كردند.?5

اقاي لعلي به اين علل و عوامل اشاره ي ندارد.

آقاي خسروشاهي در كتاب نهضت هاي اسلامي افغانستان مي نويسد:

? ورود اسلام و تشيع به افغانستان سابقه ي درازي دارد و شايد بتوان گفت كه سابقه آن به همان دهه هاي نخستين هجري باز مي گردد و تشيع نيز همزمان در اين سر زمين به وجود آمده است.

سيد جمال الدين اسدآبادي- معروف به افغاني - در تاريخ افغان مي نويسد:

"افغانيان در زمان خود پيامبر اكرم دعوت به اسلام را پذيرفته و هيئتي را به سر پرستي فردي به نام قيس به حضور پيامبر اسلام فرستادند و اين گروه در نزد پيامبر ماندند و آموزش يافتند و در فتح مكه همراه ديگر مسلمانان شركت داشتند و سپس به منطقه ي خود بر گشته و در نشر اسلام بويژه در كوه هاي غور كوشش نمودند كه در نتيجه همه ي مردم آن مناطق به اسلام گرويدند."6

? مردم كوهستان غور بين سال هاي40-30 هجري اسلام و تشيع را پذيرفتند. اعزام فرماندار, از سوي امام علي(ع) به منطقه ي خراسان و رفتار انساني او با عموم مردم موجب علاقه و گرايش ساكنان غور به اهل بيت شد. مقاومت هاي سر سختانه مردم غور در مقابل عوامل بني اميه, شدت علاقه آنان را به اهل بيت نشان مي دهد, همان طور كه همكاري كامل آنان با قيام ابو مسلم خراساني دليل ديگري بر قبول تشيع از طرف آنان است. البته بايد اشاره كرد كه به تدريج و به علت گرايش سلاطين منطقه به اسماعيليه مردم غور هم به شيعه اسماعيلي گرويدند؛ ولي در منطقه ي هزاره ?جات? تشيع اماميه هم چنان در اكثريت بود و اين منطقه در طول تاريخ همواره پناهگاه شيعيان ديگر بلاد, از جمله ايران به شمار مي رفت... پس، به طور كلي از لحاظ تاريخي جاي هيچ ترديدي نيست كه شيعيان از همان آغاز فتح اسلامي در افغانستان نه تنها وجود داشته اند بلكه بشدت فعال هم بوده اند و حضور عيني آنان در حوادث تاريخي افغانستان نشان دهنده ي اين حقيقت است.

خراسان در قرن اول و دوم هجري كانون عمده ي مبارزه با امويان بود ... در مناطقي چون بلخ، باميان، بدخشان، طالقان، نزاه، غور، مرورود( هزاره جات )، كابل و هرات هواداران خاندان رسالت جمعيت قابل توجهي را تشكيل مي دادند و مقدمات چندين قيام و نهضت ضد اموي و بعدها ضد عباسي را در خراسان بزرگ به وجود آوردند.

در دوران امام جعفر صادق (ع) شايد تعداد شيعيان در خراسان از هر جاي ديگر بيشتر بود. حتي بعضي از خراسانيان با توجه به تعداد شيعيان در اين سر زمين به مدينه رفته، از حضرت خواستند كه قيام كنند و حق خود را بستانند؛ چون شرايط قيام فراهم بوده و تنها در خراسان بيش از صد هزار شمشير زن در ركاب ايشان حاضر مي شدند. به نوشته مورخ معاصر استاد عبدالحي حبيبي :
پيوستگي روحي و عقيد تي مردم خراسان به آل محمد به درجه ي بود كه ما‌مون در واقع ناچار شد براي جلب رضايت مردم اين سامان حضرت امام علي الرضا (ع) را در مرو به وليعهدي خود اختيار كند... حتي در دوراني كه در شهر كابل اكثريت را بودائيان تشكيل مي دادند و مسلمانان در اقليت بودند، عده اي شيعه در آن جا وجود داشته است. افرادي از اهل كابل در خدمت ائمه هدي بودند كه مي توان از آن جمله از ابو خالد كابلي، از ياران امام محمد باقر(ع) نام برد كه نام اصليش وردان، ملقب به كنگر و از مردان جليل القدر دوران خود بود. همين طور اردشير كابلي، ابن الماجد كابلي و بشير كابلي از راويان حديث و اصحاب ائمه بودند.

در هرات نيز عده ي كثيري شيعه زندگي مي كردند. مردم منطقه برناباد هرات به طور كلي شيعه بودند. محمد ديباج, پسر امام صادق (ع) در آخر عمر به هرات آمد. او در ميان شيعيان آن جا با احترام مي زيست و احتمالا قبر وي در هرات است.

در بلخ جمعيت عظيمي از شيعيان زندگي مي كردند. بلخ حتي پناهگاه شيعيان ديگر نقاط جهان بود. مرحوم محمد تقي مجلسي ( مجلسي اول ) در شرح من لا يحضره الفقيه مي نويسد:

چون اهل قم شيعه بودند، بني عباس غالبا نواصب را براي آن ها والي مقرر مي كرد! و اهل قم از ظلم آن ها سخت در عذاب بودند و چون ماندن در قم برايشان مشكل بود، لذا راهي بلخ مي شدند تا در كنارشيعيان آن ديارآسوده باشند.?7

شيعيان بلخ ونواحي آن از مرحوم مجلسي به گرمي استقبال و پذيرايي كردند. وي كتاب معروف ( من لا يحضره الفقيه ) را به در خواست يكي از شيعيان آن جا به رشته تحرير در آورد.8

آقاي خسروشاهي در جاي ديگر همين كتاب در مورد مقاومت و سخت كوشي هزاره ها براي احياي مكتب تشيع در افغانستان اين گونه مي نويسد:

? ...آنان ?هزاره ها? در طول تاريخ توانسته اند از قتل عام هاي فجيع و توطئه هاي بسياري جان سالم بدر برند. تحمل اين قوم در برابر تهاجم ناملايمات روزگار، سرماي شديد محيط، گرسنگي و تشنگي فوق العاده زياد است. با تمام فشارهايي كه در طول تاريخ عليه آنان اعمال شده، باز توانسته اند پرچم تشيع را در قلب كشور برافراشته نگاه دارند، تا آنجا كه دراذهان عامه ي مردم نام هزاره با تشيع همراه است. تقريبا 90 در صد آن ها پيرو مكتب تشيع بوده، در اعتقاد به مباني اسلام و انجام فرايض راسخ و استوار هستند. يكي از پژوهشگران خارجي مي نويسد:

اگر سراسر جهان را كفر فراه بگيرد، اسلام در داخل دره هاي جبال هندوكش و بابا، براي ابد پايدار خواهد ماند.?9

ديدگاه دوم:

?طبق نظر ? ن، ا، آرستوف? هزاره ها، مسلماني را از ساكنين اصلي منطقه ? تاجيك ها? آموختند كه به مذهب تشيع پاي بند بودند.

ليكن متأسفانه آرستوف به هيچ صورت نظرش را ثابت نتوانسته و منابعي را كه اساس طرح خود قرار داده است ذكر نمي نمايد. ظاهرا آرستوف نظرش را براساس نوشته هاي محققين غربي در قرن نوزده كه تمام تاجيك ها را ، شيعه مذهب محسوب مي كردند پايه گذاري مي نمايد اما با وجود اين كه تاجيك هاي ساكن در ?اودمه ? دايكندي در بين ?هزاره ها? شيعه مذهب هستند، باز هم دليل قانع كننده اي بدست نمي دهد كه اسلاف هزاره ، مذهب شيعه را از تاجيك ها كسب كرده باشند بلكه عكس قضيه به صورت كاملا روشن ديده مي شود كه تاجيك هاي بين هزاره ها و يا نزديك به آن ها تابع اعتقاد هزاره ها گرديده و مذهب تشيع را از آنان گرفته اند.?10

علاوه اكثر تاجيك هاي ساكن در افغانستان به جز تاجيك هاي ارزگان و بخشي از تاجيك هاي هرات و كابل ، داراي مذهب حنفي اند.

ديدگاه سوم

نظر ديگري نيز وجود دارد كه بر اساس آن، هزاره ها در زمان شاه عباس? سال هاي 1587-1629م? به مذهب شيعه گرويده اند. اين نظريه اولين بار توسط ?گ، ومبري? در سال هاي 60 قرن نوزدهم اعلام گشت؛ شاه عباس آن ها ? هزاره ها? را بقبول تشيع وادار كرد.

?صد سال بعد توسط ? خ، شيرمن? آمريكايي نيز، طرح مذكور بدون توجه به گفته ي ? گ، ومبري? تأييد گشت. طبق نظريه ?خ، شيرمن? ? هزاره ها? تا قرن شانزده لساني ـ بت پرست ـ بودند ولي در قرن شانزده هنگامي كه صفوي ها مذهب شيعه را در ايران رسمي ساختند و تمام ساكنين ايران را وادار بقبول مذهب شيعه گردانيدند

از تمام ساكنين مناطق ديگر نيز براي قبول آن دعوت به عمل آورده ابتداءا بزرگان ? هزاره? و بعدا قشر پايين مردم هزاره را شيعه مذهب ساختند، و بعد نويسنده مذكور داستاني شاهد ادعاي خود مي آورد كه رابطه بين هزاره ها و صفوي ها را نشان مي دهد.

داستان مذكور توسط يكي از بزرگان قبيله ي دايكندي كه دولت بيك نام داشته است نقل مي گردد؛ طبق داستان مذكور شاه عباس به قندهار آمد و در قريه ? تيمران? كه نزديك قندهار است رفت و دولت بيك را نزد خود دعوت كرد، از وي تجليل و استقبال شاياني به عمل آورد و آنگهي شاه عباس صفوي براي دولت بيك يك بخش زيادي از هزاره جات را بخشيد.?11

اين داستان و هم چنان نظريه محقق آمريكايي ?خ، شيرمن? با دلايل ذيل مردود است:

1- شاه عباس منطقه ي هزاره جات را در نتيجه جنگ فتح نكرده بود ، لذا نمي توانست آن را به دولت بيك ببخشد و او را رهبر تمام هزاره ها بسازد .

2- دولت بيك و نه هيچ يك از فرزندان وي در هزاره جات حكومت نكرده و قبيله اش صرفا قسمتي از دايكندي را در اختيار خود داشتند.

3- در كتاب بسيار مهم و ارزنده ي زمان شاه عباس يعني ?تاريخ امراي عباسي ? با وجود آن كه گفتگوهاي زيادي پيرامون ?هزاره ? دارد، ليكن در هيچ جاي ذكر نشده است كه هزاره ها لساني و بت پرست بودند. هم چنان در آن ياد آوري نمي شود كه تشيع به هزاره جات توسط شاه عباس آورده شده باشد بلكه بر عكس در كتاب ذكر مي شود كه هزاره ها در زمان شاه عباس اصلا شيعه مذهب بودند.

4- مورخ شرف الدين علي در كتاب ? ظفرنامه? موضوع حملات تيمور لنگ بر هزاره جات و نكودري ها را به صورت بسيار دقيق شرح مي دهد؛ ولي در تاريخ مذكور ذكري از لساني بودن هزاره ها ديده نمي شود.

5- حافظ ابرو در? كتاب جامع التواريخ? و عبدالرزاق سمرقندي در?مطلع السعدين ومجمع البحرين? نيز بارهاتكرار كرده اند كه تيموري ها بالاي هزاره ها حمله بردند ولي هرگز نمي گويند كه هزاره ها لساني هستند ?بودند? بر عكس آن ها دليل مي آورند كه هزاره ها در آن وقت مسلمان بودند.12

نظريه چهارم

نظر ديگري وجود دارد كه مسأله مذهب را با نژاد پيوند مي زند.اين ديدگاه مربوط به نويسنده كتاب تاريخ ملي هزاره مي باشد. وي مي گويد:

? به نظر ما، اسلاف ?هزاره? موقع به اسلام گرويدند كه تمام اولوس مغولي ? هلاكو خان? به اسلام دعوت شدند، مغول ها

تماما پيش از هلا كوخان و در زمان وي بت پرست بودند تحت رهبري غازان خان به اصول لساني اعتقاد داشتند، اما هنگامي كه غازان خان در سال1295م بر قدرت نشست و خودش اسلام آورد بعد ازآن تلاش هاي زيادي كرد تا تمام مغول هاي منطقه ي خود را مسلمان سازد.

بعد از مرك غازان خان، پسرش ابو سعيد از سياست وي پيروي مي كرد كه فعاليت هايش سبب انكشاف مذهب شيعه در سر زمين هاي وي گرديد، سرزمين موجوده افغانستان كلا تحت حاكميت كامل غازان خان و ابو سعيد بود كه رعيت هاي شان باقي مانده از اخلاف هلاكويي به حساب مي رفتند، بنا بر اين عقيده ما آن است كه در اين دوران اسلاف هزاره ها به اسلام روي آورده و به مذهب شيعه معتقد گرديدند.?13
اين ديدگاه نيز همان گونه که اشاره شد مردود است زيرا در اثار بر جای مانده از آن زمان هيچ اشاره به اين مطلب که هزاره همزمان با اقوام هلاکوخان مسلمان شده اند؛ ديده نمی شود. علاوه اين مطلب صرف مسلمان شدن آن ها را ثابت می سازد نه تشيع آن ها را.
ثالثااين ديدگاه با واقعيت مسلم و انكار نا پذير تاريخي که خراسان در قرن اول و دوم عليه امويان مبارزه سختی کردند؛ نمی سازد.
نتيجه:
با توجه به شواهد و مدارک غير قابل انکار وبرسی سير تحول و تطور تشيع در خراسان بزرگ" با توجه به اينکه افغانستان روزگاری جزو آن شمرده می شد" ديدگاه اول معتبر است.

منابع


1- طبقات ناصري/320، چاپ كابل ناشر: انجمن تاريخ افغانستان

2- تاريخ هندوستان، چاپ سنگي، بمبئي/27

3- صحنه هاي خونين از تاريخ تشيع درافغانستان/ 14 حسينعلي يزداني

4- دفاع هزاره ها از:استقلال وتماميت ارضي افغانستان /26 حسينعلي يزداني

5 - سير در هزاره جات/128، لعلي

6- نهضت هاي اسلامي افغانستان، سيد هادي خسرو شاهي/67، تتمه البيان في تاريخ الافغان, سيد جمال الدين افغاني(لندن,1987)/146

7 - نهضت هاي اسلامي افغانستان/74

8- همان, پژوهشي در تاريخ هزاره ها, حسين علي يزداني/43

9- نهضت هاي اسلامي افغانستان /80
10- تاريخ ملي هزاره/ 44، تيمور خانف
11- تاريخ ملي هزاره/45
12- تاريخ ملي هزاره با اقتباس و تلخيص
13- تاريخ ملي هزاره /50-48


نوع مطلب :
نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |
14.10.2005 01:27

برگردان: یحیی حسینی

اشاره:

با توجه به اهمیتی که حوزه جغرافیای افغانستان از دیر باز در تمدنهای این قسمت از کره خاکی داشته است چه آن زمان که در خود آئین زردشت را پرورش داد و چه آن هنگام که مرکز نشر فرهنک و آئین بودا شد و چه آن وقتی که با نام خراسان اندیشمندانی را تقدیم جهان اسلام نمود که تا عصر حاضر بر حوزه های علمی ، فرهنگی و مذهبی مسلمانان تاثیر گذار بوده و هستند.

از ابوحنیفه تا ابوریحان بیرونی از فارابی تا بوعلی سینای بلخی و مولوی بلخی تا سنائی غرنوی هر یک چون چراغی فروزان بر تارک اندیشه و فرهنگ اسلامی می درخشند.

اما در خصوص متن حاضر باید گفت که این اثر ترجمه ای است از مقاله Buddhism in Afghanistan که در جستجویی که مترجم در منابع اینترنتی انجام داده به 476 مقاله که به طور مستقیم یا غیر مستقیم با عنوان فوق الذکر مرتبط بودند برخورد نمود ولی از آنجا که مقاله ترجمه شده در سه سایت مختلف قرار داشت. مترجم آن را در اولویت قرار داده و چند صفحه آتی ترجمه ای است از همان مقاله

نکته قابل ذکر اینکه در ترجمه برخی از واژه ها و اصطلاحات مخصوصا آنهایی که با فرهنگ خاص بودایی مربوط بوده با مشکلاتی مواجه بودم لذا ممکن است در برخی از بندهای متن گسستی در ذهن آید که نه از متن که متوجه بنده خواهد بود.

سایتهایی که متن انگلیسی مقاله در آنها موجود است:

http://web.singnet.com.sg/~sidneys/afghanitan.htm

http://www.4ui.com/eart/144eart1.htm

http://www.afgha.com/?af=faq&myfaq=yes&id_cat=15&categories=History



بودیسم در افغانستان

معابد بودایی و تندیس های سنگی تراشیده شده در دل صخره های سنگی بامیان در سرزمینی در قلب افغانستان از مکانهای مورد علاقه توریست ها ، محققین و متخصصین فرهنگ و هنر بودایی است. تندیس هایی که بوسیله جنبش اسلامی طالبان علی رغم مخالفت جامعه بین الملل نابود شد. علاوه بر آن ایشان شروع به از بین بردن میراث فرهنگی نمودند که از اجداد و نیاکان ایشان برای مردم عصر حاضر افغانستان باقی مانده بود.

افغانستان سرزمینی است در قلب آسیا که در مسیر ارتباطی شمال - جنوب و شرق - غرب واقع شده و همچنین در مسیر معروف جاده ابریشم قرار داشته است و به همین علت موقعیت خاص جغرافیایی خود شاهد تمدنهای آریایی، یونانی، کوشانی و بودایی بوده است. تاثیر فزاینده این تبادل فرهنگی در الگوگیری از مکاتب مختلف فرهنگی ، هنری و فنی از سرزمین های گوناگون را در خود نشان داد. که البته این مکاتب بعد از ورود به سرزمین افغانستان خود را با ویژگی های مردم افغانستان مطابق می ساخت.

فرهنگ یونانی در قرن چهارم قبل از میلاد از سرزمین باختر راه خود را باز نمود. زمانی که افغانستان بخشی از امپراطوری اسکندر مقدونی بود و تحت تاثیر فرهنگ و فلسفه یونان قرار داشت.

در میانه قرن سوم پیش از میلاد در دوران حکمرانی آشوکا در هند بودیسم وارد افغانستان شد و به این ترتیب مکاتب رئالیسم و سورئالیسم یونانی با عرفان هندی در آمیخت و مکتب هنری جدیدی زائیده شد که اکنون از آن بعنوان مکتب هنری ?گندهارا? یاد می شود . کانون این مکتب در حدادا (شش مایلی جنوب جلال آباد امروزی) قرار داشت.

با بر تخت نشستن کانیشکا در قرن دوم بعد از میلاد ، افغانستان به محلی برای نشو و گسترش آموزه ها و فرهنگ بودایی تبدیل شد که سرمنشا آن به منطقه سینکیانگ چین و مغولستان باز می گردد.

کانیشکا بطور خردمندانه پیرو آئین بودا گردید و کمی بعد به یکی از چهره های روشنفکر،سخاوتمند و ثابت قدم فرهنگ و ادب بودایی تبدیل شد.

در طول سلطنت طولانی و تاریخ ساز او (120 -160 م) بودیسم و فرهنگ و ادب بودایی به فاکتور حیاتی امپراطوری او مبدل گردید. درنتیجه مکتب معروف گندهارا یا مکتب هنری تندیس سازی بودایی به سرعت پیشرفت کرد. این مکتب جدید بر خلاف آموزه های بودا موسس آئین بودا تصاویر او را بعنوان قبله گاه مقدس شمرده و مورد پرستش قرار می دادند ? البته نه مانند ادیان ابتدایی و اولیه ? در افغانستان بودیسم با بسیاری از عناصر فرهنگ خارجی در آمیخت و به آنها رنگ و بویی بودایی داد.

بر طبق تکنیکهای جدید هنری در سرزمین افغان سبب شد که بودا را به صورت بشر گونه نشان دهند. با زیبایی و آرامشی کامل و ترحم و مهربانی بر چهره و اندامی بی نقص که الهام بخش مومنان برای پیمودن چهار حقیقت شریف و متعالی بودیسم شود: عشق و محبت (متا) ، ترحم و شفقت (کارونا) ، خیرخواهی (مدیتا) و بردباری (اپیکا).

کانیشکا دارای دو پایتخت بود:

1) کاپیسا در 35 کیلومتری شمال کابل (منطقه بگرام کنونی) : پایتخت تابستانی

2) پورشاپورا (پیشاور امروزی) : جایگاه زمستانی او

او حامی خستگی ناپذیر بودیسم بود که تندیس ها و معابد فراوانی در سراسر امپراطوری وسیع خود و مخصوصا دو شهر یاد شده ساخت.

در پیشاور کانیشکا معبد زیبایی همراه با مجسمه ای به طول 150 فوت ساخت که در عصر خود بنایی بسیار بی نظیر و خارق العاده محسوب می شد. اما کاپیسا همچنان بعنوان کانونی برای معابد و تندیسهای آئین بودا بود.

یکی دیگر از معابد بودایی بنام شالوکیا بوسیله شهبانوی چینی ساخته شد که در دربار کانیشکا بعنوان گروگان نگهداری می شد. از این معبد با تشریفات خاصی محافظت می شد.

راهب معروف بودایی اهل چین ?هوانگ سونگ? که افغانستان را در قرن هفتم میلادی زیارت نموده یادداشتهای او مویدی بر مطالب فوق است.

او توضیح می دهد که معابد بزرگ فراوانی در سراسر بامیان وجود داشتند و بت کوچکتر بامیان (بت 35 متری) قبله گاه بوداییان در اعصار گذشته افغانستان بوده است. دره بامیان در آن ایام دور یک کانون بزرگ و مهم فرهنگ بودایی محسوب می شده است که حتی قابل مقایسه با کانونهای مهم بودایی در سریلانکا و ایالات جنوبی آن بوده.

بامیان در مسیر جاده ارتباطی هند به بلخ قرار داشته که در آن ادویه ، جواهرات ، عاج، پنبه و مواد خام داد و ستد می شد . همچنین بامیان در مسیر جاده ابریشم قرار داشت که خاورمیانه را به امپراطوری چین و دیگر سلطان نشین های شرق آسیا مرتبط می کرد. کانون تجارت بامیان تا اوایل سده سیزدهم میلادی یعنی تا آغاز حمله چنگیز خان مغول همچنان پویا و فعال بود همچنانکه جواهر لعل نهرو در کتاب خود ?کشف هند? به درستی می گوید : خنجر اسلام از قلب هند گذشت? که افغانستان نیز همین سرنوشت را پیدا نمود.

بامیان در 145 مایلی شمال کابل واقع شده است در فاصله 110 مایلی از کابل یک دره عمیق وجود دارد بنام گردنه شیبر که در زمستان پوشیده از برف می شود. پس از 19 مایل گذشتن از این گذرگاه جاده به دو شاخه منشعب می شود انشعاب سمت راست به سوی مزارشریف و انشعاب سمت چپ بسوی بامیان. جاده ای که به سمت بامیان می رود به موازات رودخانه بامیان قرار دارد در برخی نقاط جاده به صورت کمربندی در دامنه تپه ها و کوه ها ادامه می یابد. بعد از پیمودن 6 مایل به قلعه ای قدیمی بر فراز صخره ای سنگی بر می خوریم که شهر ضحاک (ماردوش ) نامیده می شود.

شهر بامیان به نظر می رسد که روستایی بوده و بعد توسعه پیدا نموده است و غارهایی در دامنه کوه های شهر دیده میشود که شاید مکانی بوده برای عبادت و مدیتیشن راهبان عزلت نشین بودایی. شهر تاریخی بامیان در دامنه تپه های سرخ مانند در ارتفاع 9000 پایی از سطح دریا که در محدوده کوه های سر به فلک کشیده در نزدیکی کوه بابا در سلسله جبال هندوکش قرار گرفته ، جایی که در بیشتر اوقات سال پوشیده از برف است.

پس از دیدار از محدوده کوه ها ، روستا ها و حوزه رود بامیان و مشاهده دیوار نگاره ها و تندیس ها به این نتیجه میرسیم که بامیان مرکز آموزشی بودایی بوده است و کانون شکوهمند و با عظمت بودیسم در این منطقه قرار داشته و تا زمان تهاجم اسلام به این منطقه وجود داشته و توسعه هم یافته است.

در قسمتی کوچکی از شهر بامیان شهری کوچک با نام شهر غلغله بوسیله هونهای سفید (بربرها) ساخته شد.

دو بت عظیم بودا به ارتفاع 53 و 35 متر با تندیسهای کوچکتر در اطراف بر روی صخره های سنگی اطراف دره بامیان تراشیده شده است. این تندیسها به گونه ای ساخته شده که صخره ها بعنوان پوشش حفاظتی برای آنها عمل کرده (در دل صخره ها تراشیده شدند) تا در مقابل تغییرات جوی و سختی آب و هوا در این منطقه کوهستانی مقاومت نمایند. و باقی باشند تا منبع الهام بخش و نمادی برای شوق و حرارت دینی باشد برای زائران خسته دلی که مسیر دشوار را با پای پیاده و فقط با زیر انداز و یک عصا طی می کردند .

مسیر دشوار راه بگونه ای بود که هیچگونه وسیله حمل و نقلی وجود نداشت و تنها چهارپایانی مانند الاق و قاطر آن هم برای حمل آذوقه و بار در آن شرایط سخت استفاده می شد.

هوسان یانگ کسی که این معابد و تندیسهای حیرت انگیز و دیگر ساخته های بودایی را در سال 630 م دیده به اختصار و تلویحا اشاره می کند که ?ردیف طلایی آتشین در هر طرفی ]دیده می شود[ ?.

ساختن دو بت غول آسای بودا به ارتفاع 175 و 125 فوت در قرن دوم میلادی در زمان امپراطوری کانیشکا آغاز و تا چند امپراطور دیگر بعد از او ادامه یافت . شاید تا قرن چهارم یا پنجم میلادی.

مکانی که مجسمه های بودا در آن قرار داشتند حاوی دیوارنگاره های زیبایی بود که به دید باستان شناسی باید گفت که نشانه هایی از راه یافتن هنر هندی به افغانستان محسوب می شود. که آن هنر با عناصر یونانی ، رومی و ساسانی که از قبل در این منطقه وجود داشتند در آمیخت و از طریق سین کیانگ به چین و ژاپن منتقل شد.

مورخان نخستین اسلامی (قبل از قرن سیزدهم میلادی) از یک دوران طلائی صحبت می کنند. یکی از مورخان بنام یعقوبی با جزئیات کامل آن دیوار نگاره هایی که غارها و مغاره های اطراف تندیسهای بودا را تزئین می نمود را توصیف می کند. او می گوید که ساکنان بامیان بت بزرگ را ?سرخ بت? و بت کوچک را ?بت خاکستری? می نامیدند.

در اوائل قرن سیزدهم با حمله چنگیز خان مغول به بامیان شهر و ساکنان ان به وضعیت بدی دچار شدند. روایتی است که می گوید نوه چنگیز خان ?متوگان? فرزند جغتای د رطول محاصره شهر توسط ساکنان بامیان کشته شد و هنگامی که شهر پس از یک نبرد سخت و طولانی تسلیم شد چنگیز خان با آن مرام زشت و انتقام جوی خود دستور داد تا هیچ موجود زنده ای چه انسان و چه حیوان نباید جان سالم بدر ببرد.

شهر تخریب شده مائوبالیغ (شهر بد ) نامیده شد.

اما به قول اندیشمند و متفکر هندی جواهر لعل نهرو که امروزه خنجر جای خود را به تفنگ و خمپاره داده و طالبان هم بوسیله همانها (تفنگ و خمپاره)، میراث فرهنگی بودایی را نابود نمود ، میراثی که از اجداد و نیاکان ما باقی مانده بود.


نوع مطلب :
نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |
14.10.2005 01:27

برگردان: یحیی حسینی

اشاره:

با توجه به اهمیتی که حوزه جغرافیای افغانستان از دیر باز در تمدنهای این قسمت از کره خاکی داشته است چه آن زمان که در خود آئین زردشت را پرورش داد و چه آن هنگام که مرکز نشر فرهنک و آئین بودا شد و چه آن وقتی که با نام خراسان اندیشمندانی را تقدیم جهان اسلام نمود که تا عصر حاضر بر حوزه های علمی ، فرهنگی و مذهبی مسلمانان تاثیر گذار بوده و هستند.

از ابوحنیفه تا ابوریحان بیرونی از فارابی تا بوعلی سینای بلخی و مولوی بلخی تا سنائی غرنوی هر یک چون چراغی فروزان بر تارک اندیشه و فرهنگ اسلامی می درخشند.

اما در خصوص متن حاضر باید گفت که این اثر ترجمه ای است از مقاله Buddhism in Afghanistan که در جستجویی که مترجم در منابع اینترنتی انجام داده به 476 مقاله که به طور مستقیم یا غیر مستقیم با عنوان فوق الذکر مرتبط بودند برخورد نمود ولی از آنجا که مقاله ترجمه شده در سه سایت مختلف قرار داشت. مترجم آن را در اولویت قرار داده و چند صفحه آتی ترجمه ای است از همان مقاله

نکته قابل ذکر اینکه در ترجمه برخی از واژه ها و اصطلاحات مخصوصا آنهایی که با فرهنگ خاص بودایی مربوط بوده با مشکلاتی مواجه بودم لذا ممکن است در برخی از بندهای متن گسستی در ذهن آید که نه از متن که متوجه بنده خواهد بود.

سایتهایی که متن انگلیسی مقاله در آنها موجود است:

http://web.singnet.com.sg/~sidneys/afghanitan.htm

http://www.4ui.com/eart/144eart1.htm

http://www.afgha.com/?af=faq&myfaq=yes&id_cat=15&categories=History



بودیسم در افغانستان

معابد بودایی و تندیس های سنگی تراشیده شده در دل صخره های سنگی بامیان در سرزمینی در قلب افغانستان از مکانهای مورد علاقه توریست ها ، محققین و متخصصین فرهنگ و هنر بودایی است. تندیس هایی که بوسیله جنبش اسلامی طالبان علی رغم مخالفت جامعه بین الملل نابود شد. علاوه بر آن ایشان شروع به از بین بردن میراث فرهنگی نمودند که از اجداد و نیاکان ایشان برای مردم عصر حاضر افغانستان باقی مانده بود.

افغانستان سرزمینی است در قلب آسیا که در مسیر ارتباطی شمال - جنوب و شرق - غرب واقع شده و همچنین در مسیر معروف جاده ابریشم قرار داشته است و به همین علت موقعیت خاص جغرافیایی خود شاهد تمدنهای آریایی، یونانی، کوشانی و بودایی بوده است. تاثیر فزاینده این تبادل فرهنگی در الگوگیری از مکاتب مختلف فرهنگی ، هنری و فنی از سرزمین های گوناگون را در خود نشان داد. که البته این مکاتب بعد از ورود به سرزمین افغانستان خود را با ویژگی های مردم افغانستان مطابق می ساخت.

فرهنگ یونانی در قرن چهارم قبل از میلاد از سرزمین باختر راه خود را باز نمود. زمانی که افغانستان بخشی از امپراطوری اسکندر مقدونی بود و تحت تاثیر فرهنگ و فلسفه یونان قرار داشت.

در میانه قرن سوم پیش از میلاد در دوران حکمرانی آشوکا در هند بودیسم وارد افغانستان شد و به این ترتیب مکاتب رئالیسم و سورئالیسم یونانی با عرفان هندی در آمیخت و مکتب هنری جدیدی زائیده شد که اکنون از آن بعنوان مکتب هنری ?گندهارا? یاد می شود . کانون این مکتب در حدادا (شش مایلی جنوب جلال آباد امروزی) قرار داشت.

با بر تخت نشستن کانیشکا در قرن دوم بعد از میلاد ، افغانستان به محلی برای نشو و گسترش آموزه ها و فرهنگ بودایی تبدیل شد که سرمنشا آن به منطقه سینکیانگ چین و مغولستان باز می گردد.

کانیشکا بطور خردمندانه پیرو آئین بودا گردید و کمی بعد به یکی از چهره های روشنفکر،سخاوتمند و ثابت قدم فرهنگ و ادب بودایی تبدیل شد.

در طول سلطنت طولانی و تاریخ ساز او (120 -160 م) بودیسم و فرهنگ و ادب بودایی به فاکتور حیاتی امپراطوری او مبدل گردید. درنتیجه مکتب معروف گندهارا یا مکتب هنری تندیس سازی بودایی به سرعت پیشرفت کرد. این مکتب جدید بر خلاف آموزه های بودا موسس آئین بودا تصاویر او را بعنوان قبله گاه مقدس شمرده و مورد پرستش قرار می دادند ? البته نه مانند ادیان ابتدایی و اولیه ? در افغانستان بودیسم با بسیاری از عناصر فرهنگ خارجی در آمیخت و به آنها رنگ و بویی بودایی داد.

بر طبق تکنیکهای جدید هنری در سرزمین افغان سبب شد که بودا را به صورت بشر گونه نشان دهند. با زیبایی و آرامشی کامل و ترحم و مهربانی بر چهره و اندامی بی نقص که الهام بخش مومنان برای پیمودن چهار حقیقت شریف و متعالی بودیسم شود: عشق و محبت (متا) ، ترحم و شفقت (کارونا) ، خیرخواهی (مدیتا) و بردباری (اپیکا).

کانیشکا دارای دو پایتخت بود:

1) کاپیسا در 35 کیلومتری شمال کابل (منطقه بگرام کنونی) : پایتخت تابستانی

2) پورشاپورا (پیشاور امروزی) : جایگاه زمستانی او

او حامی خستگی ناپذیر بودیسم بود که تندیس ها و معابد فراوانی در سراسر امپراطوری وسیع خود و مخصوصا دو شهر یاد شده ساخت.

در پیشاور کانیشکا معبد زیبایی همراه با مجسمه ای به طول 150 فوت ساخت که در عصر خود بنایی بسیار بی نظیر و خارق العاده محسوب می شد. اما کاپیسا همچنان بعنوان کانونی برای معابد و تندیسهای آئین بودا بود.

یکی دیگر از معابد بودایی بنام شالوکیا بوسیله شهبانوی چینی ساخته شد که در دربار کانیشکا بعنوان گروگان نگهداری می شد. از این معبد با تشریفات خاصی محافظت می شد.

راهب معروف بودایی اهل چین ?هوانگ سونگ? که افغانستان را در قرن هفتم میلادی زیارت نموده یادداشتهای او مویدی بر مطالب فوق است.

او توضیح می دهد که معابد بزرگ فراوانی در سراسر بامیان وجود داشتند و بت کوچکتر بامیان (بت 35 متری) قبله گاه بوداییان در اعصار گذشته افغانستان بوده است. دره بامیان در آن ایام دور یک کانون بزرگ و مهم فرهنگ بودایی محسوب می شده است که حتی قابل مقایسه با کانونهای مهم بودایی در سریلانکا و ایالات جنوبی آن بوده.

بامیان در مسیر جاده ارتباطی هند به بلخ قرار داشته که در آن ادویه ، جواهرات ، عاج، پنبه و مواد خام داد و ستد می شد . همچنین بامیان در مسیر جاده ابریشم قرار داشت که خاورمیانه را به امپراطوری چین و دیگر سلطان نشین های شرق آسیا مرتبط می کرد. کانون تجارت بامیان تا اوایل سده سیزدهم میلادی یعنی تا آغاز حمله چنگیز خان مغول همچنان پویا و فعال بود همچنانکه جواهر لعل نهرو در کتاب خود ?کشف هند? به درستی می گوید : خنجر اسلام از قلب هند گذشت? که افغانستان نیز همین سرنوشت را پیدا نمود.

بامیان در 145 مایلی شمال کابل واقع شده است در فاصله 110 مایلی از کابل یک دره عمیق وجود دارد بنام گردنه شیبر که در زمستان پوشیده از برف می شود. پس از 19 مایل گذشتن از این گذرگاه جاده به دو شاخه منشعب می شود انشعاب سمت راست به سوی مزارشریف و انشعاب سمت چپ بسوی بامیان. جاده ای که به سمت بامیان می رود به موازات رودخانه بامیان قرار دارد در برخی نقاط جاده به صورت کمربندی در دامنه تپه ها و کوه ها ادامه می یابد. بعد از پیمودن 6 مایل به قلعه ای قدیمی بر فراز صخره ای سنگی بر می خوریم که شهر ضحاک (ماردوش ) نامیده می شود.

شهر بامیان به نظر می رسد که روستایی بوده و بعد توسعه پیدا نموده است و غارهایی در دامنه کوه های شهر دیده میشود که شاید مکانی بوده برای عبادت و مدیتیشن راهبان عزلت نشین بودایی. شهر تاریخی بامیان در دامنه تپه های سرخ مانند در ارتفاع 9000 پایی از سطح دریا که در محدوده کوه های سر به فلک کشیده در نزدیکی کوه بابا در سلسله جبال هندوکش قرار گرفته ، جایی که در بیشتر اوقات سال پوشیده از برف است.

پس از دیدار از محدوده کوه ها ، روستا ها و حوزه رود بامیان و مشاهده دیوار نگاره ها و تندیس ها به این نتیجه میرسیم که بامیان مرکز آموزشی بودایی بوده است و کانون شکوهمند و با عظمت بودیسم در این منطقه قرار داشته و تا زمان تهاجم اسلام به این منطقه وجود داشته و توسعه هم یافته است.

در قسمتی کوچکی از شهر بامیان شهری کوچک با نام شهر غلغله بوسیله هونهای سفید (بربرها) ساخته شد.

دو بت عظیم بودا به ارتفاع 53 و 35 متر با تندیسهای کوچکتر در اطراف بر روی صخره های سنگی اطراف دره بامیان تراشیده شده است. این تندیسها به گونه ای ساخته شده که صخره ها بعنوان پوشش حفاظتی برای آنها عمل کرده (در دل صخره ها تراشیده شدند) تا در مقابل تغییرات جوی و سختی آب و هوا در این منطقه کوهستانی مقاومت نمایند. و باقی باشند تا منبع الهام بخش و نمادی برای شوق و حرارت دینی باشد برای زائران خسته دلی که مسیر دشوار را با پای پیاده و فقط با زیر انداز و یک عصا طی می کردند .

مسیر دشوار راه بگونه ای بود که هیچگونه وسیله حمل و نقلی وجود نداشت و تنها چهارپایانی مانند الاق و قاطر آن هم برای حمل آذوقه و بار در آن شرایط سخت استفاده می شد.

هوسان یانگ کسی که این معابد و تندیسهای حیرت انگیز و دیگر ساخته های بودایی را در سال 630 م دیده به اختصار و تلویحا اشاره می کند که ?ردیف طلایی آتشین در هر طرفی ]دیده می شود[ ?.

ساختن دو بت غول آسای بودا به ارتفاع 175 و 125 فوت در قرن دوم میلادی در زمان امپراطوری کانیشکا آغاز و تا چند امپراطور دیگر بعد از او ادامه یافت . شاید تا قرن چهارم یا پنجم میلادی.

مکانی که مجسمه های بودا در آن قرار داشتند حاوی دیوارنگاره های زیبایی بود که به دید باستان شناسی باید گفت که نشانه هایی از راه یافتن هنر هندی به افغانستان محسوب می شود. که آن هنر با عناصر یونانی ، رومی و ساسانی که از قبل در این منطقه وجود داشتند در آمیخت و از طریق سین کیانگ به چین و ژاپن منتقل شد.

مورخان نخستین اسلامی (قبل از قرن سیزدهم میلادی) از یک دوران طلائی صحبت می کنند. یکی از مورخان بنام یعقوبی با جزئیات کامل آن دیوار نگاره هایی که غارها و مغاره های اطراف تندیسهای بودا را تزئین می نمود را توصیف می کند. او می گوید که ساکنان بامیان بت بزرگ را ?سرخ بت? و بت کوچک را ?بت خاکستری? می نامیدند.

در اوائل قرن سیزدهم با حمله چنگیز خان مغول به بامیان شهر و ساکنان ان به وضعیت بدی دچار شدند. روایتی است که می گوید نوه چنگیز خان ?متوگان? فرزند جغتای د رطول محاصره شهر توسط ساکنان بامیان کشته شد و هنگامی که شهر پس از یک نبرد سخت و طولانی تسلیم شد چنگیز خان با آن مرام زشت و انتقام جوی خود دستور داد تا هیچ موجود زنده ای چه انسان و چه حیوان نباید جان سالم بدر ببرد.

شهر تخریب شده مائوبالیغ (شهر بد ) نامیده شد.

اما به قول اندیشمند و متفکر هندی جواهر لعل نهرو که امروزه خنجر جای خود را به تفنگ و خمپاره داده و طالبان هم بوسیله همانها (تفنگ و خمپاره)، میراث فرهنگی بودایی را نابود نمود ، میراثی که از اجداد و نیاکان ما باقی مانده بود.


نوع مطلب :
نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |
الرياض، ناو جديد سعودي



فرانسه نيروي دريايي عربستان سعودي را با سه فروند ناو جنگي از كلاس "الرياض" (F3000S) تجهيز كرده است.
اين شناورها قابليت جابجايي 4500 تن آب و حمل سوخت كافي براي مسافت 12 هزار و 965 كيلومتر را دار هستند و حداكثر سرعت شان 45كيلومتر در ساعت است‌.

به گزارش گروه امنيت و سياست دريايي سينا؛ اين سه ناو جنگي محافظ داراي قابليت رادار گريزي (استيلت‌) هستند و ابعاد آنها 25 درصد بزرگتر از ناوهاي محافظ كلاس "لافايت‌" فرانسوي است‌.

نخستين فروند از اين ناوها در ژوئيه سال 2001 به خدمت گرفته شد و دومين فروند آن به نام "اچ ام اس مكه (814)" در ژوئيه 2002 به آب انداخته و در آوريل سال 2004 ميلادي به خدمت نيروي دريايي عربستان درآمد. سومين فروند نيز به نام "اچ ام اس الدمان (816)" در سپتامبر 2002 به آب انداخته شد و در سال 2005 به نيروي دريايي عربستان سعودي پيوست‌.

قرار داد ساخت ناوهاي مذكور ميان فرانسه و عربستان سعودي در سال 1994 ميلادي و در چارچوب توافقنامه (III ـ SAWARI) به امضاء رسيد.

در اين طرح شركت "ناوفكو" NAVFCO كه يك سازمان آموزشي در داخل نيروي دريايي فرانسه به شمار مي‌‌رود بيش از 700 تن از پرسنل نيروي دريايي سعودي را آموزش داد.

عمليات ساخت و نصب قطعات اين ناوها در مجموعه‌اي از سالن‌هاي ساخت كشتي به طول 133 متر و عرض 17 متر انجام شد.

اين شناورها قابليت جابجايي 4500 تن آب و حمل سوخت كافي براي مسافت 12 هزار و 965 كيلومتر را دار هستند و حداكثر سرعت شان 45كيلومتر در ساعت است‌.

ديواره‌هاي جانبي ناو "الرياض" شيبي 10 درجه دارند تا انعكاس راداري بدنه كشتي را به حداقل برسانند.

سطح بدنه كشتي با نوعي رنگ جذب كننده امواج رادار پوشانده شده و از ارتفاع سطح مقطع (نيمرخ‌) شناور مذكور كاسته شده است‌.

ناو مذكور داراي يك سيستم كامپيوتري حفظ كننده ثبات است كه براي كارآمد نگاه داشتن سكوي فرود هليكوپتر شناور به كار مي‌رود.

سيستم خودكار مديريت نبرد SFCS
سيستم رزمي SENIT7 اين ناو از روي سيستم "تالس تاويتاك 2000" ساخته شده و بر روي ناو هواپيمابر شارل دوگل فرانسه نيز نصب شده است‌.

سيستم كنترل تسليحاتاين ناو شامل رادار "پالس داپلر تالس كاستور 2J" در باند I و يك سيستم رديابي مادون قرمز است‌.

سيستم هاي تسليحاتي ناو محافظ "الرياض"‌
اين ناو قادر است دو رديف واحدهاي پرتاب موشك سطح به هواي"آستر 15" را با خود حمل كند.

موشك‌هاي"آستر 15" داراي بردي بالغ بر 7/1 تا 30 كيلومتر هستند كه تا ارتفاع 15 هزار متر اوج مي‌گيرد.

اين ناوها همچنين به 8 موشك سطح به سطح اگزوسه MM40مجهز هستند. اين ‌موشك ضد كشتي داراي سر جنگي به وزن 165 كيلوگرم و بردي معادل 70 كيلومتراست و در حالت پرواز در سطح آب با سرعتي كمتر از صوت (در حدود 95/0 ماخ‌) به هدف خود نزديك مي‌شود.

توپ اصلي ناو"الرياض" نيز از نوع نواخت سريع "اتوملارا" 62/76 است كه مي‌تواند در هر دقيقه 120 گلوله شليك كند. برد اين توپ 20 كيلومتر است‌ همچنين آتشبار 20 ميليمتري جيات B15 نيز براي اين ناو در نظر گرفته شده است.

اين شناورمجهز به چهارلوله پرتاب اژدر533 ميليمتري است كه بوسيله آنها قادر به بكارگيري اژدرهاي سنگين ضد زير دريايي F17 ـ DCN است‌.

سامانه حسگر و ضد عمل الكترونيكي ناوهاي"الرياض"‌
مجموعه سونار اين ناو از نوع سيستم زيرآبي"تالس 20 ـ "CAPTASكششي است‌كه داراي فركانس پايين براي عمق‌هاي متغير است.

محفظه كروي رادار شناسايي و كنترل آتش "تالس آرابل" سه بعدي باند Iكشتي نيز بر روي دكل هرمي شكل بخش مركزي آن نصب شده است‌.

رادار" آرابل" وظيفه كنترل موشك‌هاي "آستر" را برعهده دارد. رادار برد بلند جستجوي هوايي DRBV26D ژوپيتر داراي باند D¢ نيز بر روي دكل اصلي در جلوي شناور قرار دارد.

همچنين دو رادار ويژه ناوبري و كنترل هليكوپتر از نوع "اسپماري مارين دكانيز" نيز براي اين ناو در نظر گرفته شده است.

مجموعه سيستم هاي ضد عمل الكترونيكي ناو "الرياض" بوسيله شركت "تالس" ساخته شده و عبارتند از : سامانه پشتيباني عمل الكترونيك ESM ـDR3000، سيستم رديابي كننده ارتباطات "آلتس"‌، سامانه اختلاف دهنده بر روي رادار" سالاماندر "D2و سامانه اختلال دهنده بر روي ارتباطات راديويي .TRC281

اين شناور همچنين مجهز به دو پرتاب كننده‌هاي فريب دهنده رادار DAGAIE ساخت EADS است‌.

پيشرانه ناو "الرياض"‌
اين ناو جنگي داراي چهار موتور ديزل است كه 5700 كيلووات معادل 7هزار و 740 اسب بخار نيرو توليد مي‌كنند.

اين موتورهاي ديزل دو محور مربوط به پروانه‌هاي پيشرانه قابل كنترل ساخت "رولزريس" را به حركت در مي‌آورند.


نوع مطلب :
نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |

اوزير (عزير) حاجی بيگوف

 

 

سلام خدمت همه ی هموطنان عزیز.

 

در این مجال میخواهم به معرفی زندگی و آثار یکی از نوابغ موسیقی جهان؛ هنرمند و نویسنده شهیر آذربایجان؛ مرحوم اوزیر(عزیر) حاجی بیگوف بپردازم.

همان شخصی که اولین اپرای آذربایجان و یا به عبارتی اولین اپرای کشورهای اسلامی را نوشت. آهنگساز بزرگی که موسیقی عظیم و غنی آذربایجانی را برای اولین بار در قالب موسیقی علمی و مترقی اروپا ارائه کرد.

 

(در این نوشته از کتاب < اوپرای کوراوغلو > ؛ نوشته و تدوین ش- فرهمندراد به طور عینی و با کمی تغییر استفاده شده)

 

 

 

 

اوزیر(عزیر) عبد الحسین اوغلو حاجی بیگوف(1948-1885)

 

<< دانکو با صدایی رعد آسا فریاد بر آورد: برای انسانهای چه کاری از من ساخته است؟ و ناگهان با ناخنها سینه اش را درید؛ قلبش را بیرون کشید و بالای سر خود به اهتزاز در آورد. (ماکسیم گورکی) >>

 

اوزیر حاجی بیگوف در سپتامبر 1885 در یکی از روستاهای آذربایجان موسوم به < آقجا بدیع > به دنیا آمد (میگویند عده ای از اقوام او در یکی از دهات اطراف تبریز زندگی میکنند.م). پدر او عبد الحسیم شغل میرزایی (منشی گری) داشت. اوزیر از همان اوان کودکی سخت نحت تاثیر موسیقی مردمی آذربایجان قرار گرفت و همین باعث شد که بعدها با عشق و علاقه ای فراوان نواختن تار را فرا گیرد؛ تا حدی که گوشه ها و دستگاههای بسیار مشکل را مینواخت. او در سال 1889 پس از اتمام تحصیلات ابتدایی در مکتب دو کلاسه ی <روس-تاتار> ؛ وارد آموزشگاه حرفه ای  <گوری> شد.این آموزشگاه برای مدارس معمولی آموزگار تربیت میکرد و ضمن این کار نکاتی درباره ی موسیقی نیز در آنجا تدریس میشد. اوزیر همزمان با فراگیری حرفه ی آموزگاری؛ نواختن ویولون؛ ویولون سل و سازهای بادی و همچنین مقدمات تئوری موسیفی و سولفوژ(نت خوانی) را آموخت و در گروه کر و اورکستر آموزشگاه نیز فعالانه شرکت جست.در همین زمان او ترانه های فولکولور آذربایجان را به نت در آورد و برای اورکستر تنظیم نمود.

او در سال 1904 از آموزشگاه  <گوری> فارغ التحصیل شد و به عنوان معلم به دهکده ی <هادروت> رفت و یکسال پس از آن یعنی در سال 1905 به باکو رفت و در محلاتی که کارگران معدن در آن زندگی میکردند به حرفه ی آموزگاری پرداخت. در آن سالها همزمان با آموزگاری؛ نویسندگی نیز میکرد و حتی چندین کتاب از آثار شاعران روسی از جمله پوشکین؛ گوگول؛ لرمانتوف و چخوف را از روسی به ترکی ترجمه و منتشر کرد. او در اثر تماس نزدیکی که با افراد مترقی آن زمان داشت؛ با نوشتن مقالات و بیانیه های فراوان عملا وارد صف مبارزان شد و برای رسیدن به هدفهای روشن و دموکراتیک به پیکار پرداخت. او به خوبی میدانست که فرهنگ فولکولور آدربایجان تا چه حد غنی و پربار است و نیز به خوبی میدانست این فرهنگ وسیع در حال از بین رفتن و فراموش شدن است؛ به همین جهت موسیقی را به عنوان حرفه ی اصلی اش برگزید و به تلاش خستگی ناپذیر پرداخت. او در این کار با مشکلات عظیمی دست به گریبان بود: مردم عادی موسیقی راحرام میپنداشتند؛ در حالی که اوزیر تصمیم داشت موسیقی علمی و مترقی اروپا را به مردم بقبولاند  و مکتبی نوین در موسیقی آذربایحان بنا نهد. در آن زمان مردم عادی آذربایجان هیچ تصوری از ارکستر یا و گروه کر یا سازهایی مانند ویولون یا پیانو نداشتند و بنابراین فقط یک راه برای حاجی بیگوف باقی میماند و آن تلفیق موقت موسیقی اروپایی با فرمهای محلی و الات موسیقی ملی بود. با این فکر و با تلاشی فراوان بالاخره در روز دوازدهم ژانویه ی سال 1908 ؛ اولین اوپرای خود <لیلی و مجنون> را به روی صحنه آورد. کاملا روشن است که در آن سالها؛ در اثر کوته فکریها که سالها پس از انقلاب اکتبر نیز در بین مردم ریشه داشت؛ یافتن خواننده ی زنی که بتواند نقش لیلی را ایفا کند امکانپذیر نبود و به همین دلیل در اولین اجرای این اپرا؛ یک خواننده ی  مرد نقش لیلی را بازی کرد و در یکی از اجراهای آن (1916) خواننده ی نابغه ی آذربایجان و همکار صمیمی حاجی بیگوف؛ پروفسور <بولبول>  (1961- 1897) در نقش لیلی ظاهر شد.

لیبرتوی(متن شعری آثار آوازی) اپرای <لیلی و مجنون> بر اساس اشعار سخنور نامی قرن شانزدهم آذربایجان < محمد فیضولی > نوشته شده بود. انتخاب این موضوع از طرف حاجی بیگوف با خاستهای انسانی و معنوی مردم  آن زمان کاملا هماهنگ بود. موسیقی <لیلی و مجنون> براساس دستگاهها و ترانه های فولکولور آذربایجان بنا شده است. هنگام اولین اجرا فقط قطعاتی که حاصل خلاقیت  خود حاجی بیگوف بود به نت نوشته شده بود و باقی که به صورت دستگاههای مختلف موسیقی آذربایجان بود به اختیار خواننده گذاشته شده بود تا با اشعاری مشخص به صورت فی البداهه اجرا شود.

ظاهر شدن یک مرد در نقش لیلی برای حاجی بیگوف دردناک و تاثیر انگیز بود.ولی او از پای ننشست و بعدها چندین بار این اثر را به مورد اجرا گذاشت و هر بار چیزهایی بر آن افزود و رفته رفته این اپرا تکامل یافت و بالاخره زنان خواننده ای نیز پیدا شدند که نقش لیلی را ایفا کنند.

اپرای <لیلی و مجنون> از اهمیت ویژا ای برخوردار است: عوامل انسانی؛ محبت و ستایش محبوب تا حد تقدیس به طور شایسته ای در قالب این اثر ریخته شده است و روابط و رسوم خاط دوران فئودالیسم با لحنی قاطع و برا در آن به باد انتقاد گرفته شده اند. این اثر وسیله ای شد برای پایه ریزی اپرای ملی در آذربایجان؛ به پیشرفت و ترقی حرفه ی موسیقی در آذربایجان کمک شایانی نمود و وسیله ای شد برای ارائه ی تئاتر موزیکال آذربایجان.

به دنبال <لیلی و مجنون> حاجی بیگوف اپراهای دیگری به همین سبک (اپرا-مقام) نوشت که عبارتند از: شیخ صنعان (1909)؛ رستم و سهراب (1910)؛ شاه عباس و خورشید بانو (1912)؛ اصلی و کرم (1912)؛ و هارون و لیلا (1915). اینها هر کدام متکاملتر از قبلی بر روی طحنه می آمدند؛ بداهه سرایی در هر کدام کمتر و در مقابل نقش ارکستر بیشتر و مهمتر از قبلی بود. تا اینکه به نقطه ی اوج خود؛ اپرای <اصلی و کرم> رسیدند.در این اپرا علاوه بر کمتر شدن بداهه سرایی و بیشتر شدن موسیقی حاصل از خلاقیت خود حاجی بیگوف و مهمتر شدن نقش ارکستر غقهرمان اصلی یعنی <کرم> با یک لایتموتیف (ملودی یی که به عنوان علامت مشخصه بکار میبرند) مشخص شده است  و همچنین از اسلوبهای <آریوزو – دکلاماسیون ) و خصوصیات موسیقی آشیقها (نوازندگان سنتی آذربایجان و همچنین قشقایی ها و ترکمنها) نیز استفاده ی وسیعی شده است.

لیبرتوی اپرای <اصلی و کرم> را خود حاجی بیگوف نوشته و مضمون آن بر اساس داستانی که آشیقهای قرن هفدهم آذربایجان آفریده اند بنا شده است و در این اثر او با بیانی رسا به طور کلی شکست ناپذیر بودن عشق را میرساند.

به موازات اپراها؛ حاجی بیگوف چند کمدی موزیکال نیز نوشته است. در اینجا نیز حاجی بیگوف به مسائل مهم و جدی زمان خود نظیر انتقاد از  جهات منفی روابط معیشتی قبل از انقلاب؛ به آزادی رسیدن زن آذربایجانی پرداخت. در سال 1909 <ار آرواد (زن و شوهر)> و در 1910؛ <او اولماسون بو اولسون (آن یکی نشد پس این یکی!)> که به نام <مشهدی عباد> معروف است و در سال 1913 نیز آرشین مال آلان را نوشت. مانند اپراهای لیبرتوی این کمدی موزیکالها نیز توسط حاجی بیگوف  - که خود دراماتوگ بزرگی بود- نوشته شده است.

حاجی بیگوف در کمدی موزیکال <او اولماسون بو اولسون> -که از قدرت افشاگرانه ی اجتماعی و رئالیستیک فوق العاده ای برخوردار است- جهالت ناشی از روابط اجتماعی قبل از انقلاب را تحلیل میکند.  داستان این اثر بر اساس ماجراهایی که از برخورد <سرور> و <گولناز> -که از روابط و آداب و رسوم آن زمان روی برگردانیده اند – و افراد کهنه پرست به وجود می آید؛ بنا شده است و این تضاد به خوبی در این داستان و موسیقی که روی آن گذاشته شده؛ بیان میگردد.

در سال 1911 حاجی بیگوف برای تکمیل کردن دانش موسیقی خود به مسکو رفت و در کلاسهای خصوصی موسیقی مشغول به تحصیل شد و دو سال بعد نیز وارد کونسرواتوار سن پیترزبورگ گردید. حین تحصیل در این کمسرواتوار بود که او بهترین کمدی موزیکال خود <آرشین مال آلان> را نوشت. او در این اثر عشق و احساسات و عواطف انسانی را تحسین میکندو قواعد و قوانین کهنه و پوسیده ی ازدواج را به باد انتقاد میگیرد. هر چند که در <آرشین مال آلان> نقش منفی وجود ندارد؛ ولی تم برّای این کمدی موزیکال خصلتی اجتماعی به آن میبخشد.نقشهای پیشرفته ای که که قهرمانان داستان در این اثر دارا هستند به واسطه ی موسیقی جان میگیرند و شخصیت آنها با پرنسیپهای های این اپرا مشابهت پیدا میکند.

موسیقی در تجسم صحنه ها نقش اصلی را ایفا میکند. و اثر را دارای خصوصیاتی چالاک و طبیعی میکند.این اثر یکی از بهترین آثار هنری آذربایجان است و قدرت خلاقیت حاجی بیگوف به نخو شایانی در آن متجلی است. این کمدی موزیکال به چندین زبان ترجمه شده و در بسیاری از نقاط دنیا بارها به نمایش گزارده شده است.

مشکلات مالی حاجی بیگوف را مجبور کرد که از تحصیل در کنسرواتوار سن پیترزبورگ دست بکشدو به وطن بازگردد. تشکیل حکومت جدید آذربایجان؛ خلاقیت حاجی بیگوف را در مسیر جدیدی قرار داد و او از اولین روزها در پیشرفت و گسترش موسیقی جمهوری آذربایجان فعالانه شرکت جست. رهبری ارکسترهای تکمیل شده در کلوبهای مختلف و همچنین رهبری  ارکستر رادیو را به عهده گرفت و برای تربیت کادرهای ملی در امر موسیقیاولین مدارس موسیقی را پایه ریزی کرد؛ مدیر رشته ی موسیقی اداره ی فرهنگ و معاون اول کنسرواتوار و سپس رئیس کنسرواتوار آذربایحان شد. در سال 1931 اولین ارکستر سازهای ملی (خالق چالقی آلت لر آنسامبلی)  را که نوازندگان آن برای اولین بار از نت استفاده میکردند تاسیس نمود و در سال 1936 نیز اولین گروه کر دولتی را تشکیل داد.

او مسائل تحصیل موسیقی حرفه ای و همچنین تئوری استفاده از نت در سازهای ملی را طی چندین مقاله منتشر کرد و به موازات این کارها؛ برای فراگیری اساس کوسیقی فولکولور آذربایجان؛ دست به تحقیقات دامنه داری زد.

جاحیبیگوف این بار استعداد آهنگسازی خود را با تکیه بر شرایط جدید؛ در حهات مختلفو گسترده تری نشان داد. او در این دوره اولین ارکستر مجلسی در آذربایجان را تشکیل داد: <<تریو ی آشیقها>> و فانتزی های <<شور>> و <<چهارگاه>> (برای  ارکستر سازهای ملی )و دو کانتات یکی به مناسبت دهمین سالگرد برقراری حکومت جدید آذربایجان و دیگری به مناسبت هزارمین سالگرد تولد فردوسی نوشت و همچنین ملودی های رایج بین مردم را به نت در آورد و برای ارکستر تنظیم نمود.

به این ترتیب حاجی بیگوف مسیر خود را تا رسیدن به قلّه ی خلاقیت خود یعنی اپرای <<کوراوغلو>> پیمود و در سال 1937 نتیحه ی سالها جستجو و تحقیق در موسیقی فولکلوریک و مطالعه ی فرم اپرای معاصر و ارتباط این دو با هم را در قالب اپرای <<کوراوغلو>> بارور ساخت.مضمون این اثر بر اساس داستان مبارزه ی ملی مردم آذربایجان برای کسب آزادی پیریزی شده. لیبرتوی این اثر توسط<<ح.اسماعیل اف>> و <<محمد سعید اردوبادی>> نوشته شده است. کضمون عالیغ اندیشه های انسانی؛ مشخص و درخشان بودن نقشها؛ موسیقی دراماتیک و برّا و استفاده از زمینه های مختلف در این موسیقی؛ <<کوراوغلو>> را در ردیف یکی از بهترین آثار هنر اپرانویسی آذربایجان قرار داده است.

طی سالهای جنگ دوم جهانی؛ حاجی بیگوف به طور خصوصی ولی پیگیر به کار خود ادامه داد  و به موازات حرفه ی آموزگاری غ در مضمون قهرمانیها و میهن پرستیها آثار دیگری آفرید که از آن میان کانتانت <<وطن و جبهه>> و ترانه های <<چاغیریش(احضار)>> ؛ <<شفقت باجی سی(پرستار)>> و <<آنانین اوغلونا نصیحتی(نصیحت مادر به پسر خود)>> را میتوان نام برد. در سال 1945حاجی بیگوف به مناسبت پایان جنگ اثر سنفونیک-آوازی خود به نام <<غلبه هیمنی(قصیده ی پیروزی)>> را نوشت و در همان سال گنجینه ی باارزش و محصول 25 سال کوشش و تحقیق او یعنی کتاب <<اساس موسیقی مردم آذربایجان>> منتشر شد. او قصد داشت که بر اساس اشعار نظامی گنجوی رمانس-غزل بسازد ولی از این سلسله فقط توانست رمانس-غزلهای <<سن سیز(بی تو)>> و <<سئوگیلی جانان(محبوب جانان)>> را به پایان برساند. در سالهای آخر عمرش طرح اپرایی به نام <<فیروزه>> را می ریخت ولی این طرح جامه ی عمل به خود نپوشید. او در روز بیست و سوم نوامبر سال 1948 در اثر بیماری شدیدی که ناشی از کار زیاد بود و در حالی که سراسر زندگیش طرف مبارزه برای ترقی فرهنگ و هنر آذربایجان شده بود؛ به درود حیات گفت.

اوزیر حاجی بیگوف؛ آهنگساز بزرگ؛ پایه گذار حرفه ی موسیقی؛ تئوریسین عالیقدر؛ نویسنده؛ شاعر؛ مترجم؛ مبارز راه آزادی و خدمتگذار خلق آذربایجان بود.تاریخ تکوین و گسترش بسیاری از مباحث در موسیقی آذربایجان همراه با نام اوست. آثاری که او برای صحنه آفرید و خدماتی که او برای پیشرفت این رشته از موسیقی کرد؛ عظيم و ستودنی است. او مولف اولین اپرا و اولین کمدی موزیکالهای آذربایحانی است. قدرت خلاقیت او.؛ هم در آذربایجان و هم خیلی دورتر از مرزهای آذربایجان شهرت فراوانی کسب کرده است ومیراث آفرینندگی او تبدیل شده است به عضوی از فرهنگ و مدنیت تمام ملتهای جهان.

قطعاتی از کارهای اين نابغه ی موسيقی آذربايجان:

روی لينکها کليک کرده و به شاهکارها گوش دهيد.

آهنگ پنجره دن داش گلير (فواکولور)

اجرای پيانو توسط خود حاجی بيگوف

ارکستر آشيق هاواسی

فانتزيا


نوع مطلب :
نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |
اشکوال نیزه ی پوزیدون 

در سال 1995، خبرهايي منتشر شد مبني بر اينكه روسها يك موشك زيرسطحي غيرهدايت شونده توسعه داده اند كه سرعت آن به طور فوق العاده اي از سرعت موشك هاي دیگر این رده بيشتر است و هيچ نمونه مشابه غربي نيز ندارد. از همان هنگام از اين موشك با عنوان اشكوال، در منابع نام برده شد. ويژگي مورد توجه اين موشك سرعت فوق العاده بالاي آن در نزديك شدن به هدف است كه عملاً شانس زيادي براي شناورهاي سطحي و زيرسطحي براي فرار از اين موشك باقي نمي گذارد.


اين موشك را مي توان در دسته اژدرهاي روسي كلاس BGT طبقه بندي نمود. اين سيستم تسليحاتي احتمالاً در اوايل دهه 90 ميلادي طراحي شده و به توليد رسيده ودر سال 1995 كه علني شده چندين سال از به خدمت گرفته شدن آن مي گذشته است.


آغاز كار بر روي اين سيستم تسليحاتي به دهه 1960 ميلادي برمي گردد. درآن زمان به موسسه تحقيقاتي NII-24 به سرپرستي ميخائيل مركولوف، ماموريت داده شد تا براي مقابله با زيردريايي هاي هسته اي دشمن متخاصم، بر روي يك موشك زير سطحي فوق سريع مطالعه كند. اين موسسه بعدها با ادغام در چندين موسسه تحقيقاتي ديگر به سازماني تبديل شد كه اكنون «گروه توليدات علمي Region» خوانده مي شود. تحقيقات گسترده اين مجموعه تحقيقاتي بر روي مسئله «كاويتاسيون» باعث شد تا اين مجموعه بتواند به ساخت موشكي فوق سريع و منحصر به فرد دست بيابد.


مدل اوليه موشك اشكوال، غيرهدايت شونده بود كه به نظر مي رسد يك ضعف براي اين موشك محسوب مي شود. گرچه اين ويژگي، موشك را از خطر جم شدن (Jamming) مصون نگه مي دارد. با اين وجود روس ها اعلام كرده اند كه مدل هدايت شونده اين موشك را نيز توسعه داده اند كه براي اين منظور پس از آنكه مسيري را با سرعت زياد طي نمود، سرعت خودرا كاهش مي دهد تا موقعيت هدف را شناسايي و به سمت آن، مسير خود را تصحيح نمايد (هدايت آشيانه يابي).


پس از سال 1995، كه روس ها در نمايشگاه دفاعي ابوظبي مدل غيرهدايت شونده اشكوال را به نمايش درآوردند كار را بر روي توسعه يك مدل پيشرفته تر از اين موشك ادامه دادند كه اولاً از سرجنگي غيرهسته اي (معمولي) برخوردار بود و هم قابليت هدايت و رديابي هدف را داشت و بدين ترتيب به نحو قابل ملاحظه اي كارايي آن نسبت به مدل بيشين افزون تر بود. روسها اولين بار اين مدل را در سال 1998 آزمايش كردند.


شركت سازنده اين موشك، مدلی صادراتي از آن را نيز توسعه داده و آن را اشكوال اي نامگذاري كرده است. روسيه اين موشك را در نمايشگاه دفاعي ابوظبي در سال 1999 عرضه كرده و بازاريابي آن را آغاز نمود. اين مدل به گونه اي است كه پيش از پرتاب آن لازم است تا موقعيت هدف و سرعت و جهت حركت آن به اتوپايلوت (سيستم كنترل خودكار) موشك داده شود.


پس از آن موشك پرتاب شده و به عمق بهينه خود مي رود. سپس موتورها را روشن كرده و به سمت هدف روانه مي شود. نكته قابل توجه در اين مدل آن است كه اين مدل مجهز به سيستم هدايت آشيانه ياب نيست.


امريكايي ها در سال 2000 تلاش كردند تا با استفاده از عوامل امنيتي و جاسوسي خود به تكنولوژي و اطلاعات اين موشك دست پيدا كنند. ماجرا از اين قرار بود كه در آوريل سال 2000 ميلادي سرويس امنيتي فدرال روسيه يك بازرگان آمريكايي به نام پوپ را دستگير و متعاقب آن اعلام نمود كه فرد مزبور تلاشهايي در جهت سرقت اطلاعات محرمانه علمي از روسيه داشته است. وي كه افسر بازنشسته نيروي دريايي بود عمده تلاش خود را بر روي دستيابي به اطلاعات مربوط به تسليحات درياپايه متمركز كرده بود.


اندكي بعد سرويس امنيتي روسيه اعلام كرد كه پوپ تلاش كرده تا به نقشه هاي موشك اشكوال دست پيدا كند و وي در حالي دستگير شده كه در يك جلسه غيررسمي با يك دانشمندان روسي كه در ساخت اين موشك سهيم بوده ملاقاتي داشته است.


بلافاصله پس از دستگيري پوپ شخص ديگري به نام «دانيل هاوارد كيلي» در روسيه بازداشت شد. كيلي در آن زمان رئيس يك مركز تحقيقاتي در آمريكا بود كه سالهاي متمادي در زمينه توسعه اژدرهاي متفاوت فعاليت داشت. طبق ادعاي منابع امنيتي روسيه پروفسور كيلي به مسكو آمده بود تا براي گرفتن اسناد «اشكوال» به «پوپ» مشاوره فني دهد.


اظهارات كيلي به عنوان شاهد مورد استفاده روسها قرار گرفت و وي پس از اثبات ادعاي منابع امنيتي روسيه به آمريكا بازگردانده شد. پوپ پس از 8 ماه حبس و با وجود محكوم شدن به 20 سال حبس با نظر مساعد «ولاديميرپوتين» به خاطر ملاحظات انساندوستانه آزاد شد. وي مبتلا به سرطان استخوان بود.


منابع امنيتي ايالات متحده ادعا كرده اند كه موشك اشكوال مدل اوليه كه از سرجنگي هسته اي بهره مي گيرد يك موشك انتحاري است. چرا كه هم هدف و هم زيردريايي كه موشك از آن شليك مي شود با هم از بين مي روند. البته روسها اين ادعا را رد كرده اند با استناد به اين موضوع كه ساختار دوجداره مستحكم زيردريايي هاي روسي توانايي تحمل موج فشاري شديد ناشي از انفجار هسته اي زير آب را دارد.




مشتريان:


طبق گفته منابع روسي، در اواسط دهه 50 ميلادي حدود 40 فروند از اين موشك از نوع صادراتي آن (اشكوال-اي) با سرجنگي متعارف به چين تحويل داده شد.




 


مدلهاي مختلف موشك اشكوال


الف-مدل اوليه:


اين مدل همانطور كه گفته شد غيرهدايت شونده است. از سرجنگي هسته اي برخوردار بوده و بردي در حدود 16(؟) كيلومتر دارد.


ب-مدل بهبوديافته:


اين مدل همان مدل اوليه است كه از سرجنگي متعارف درآن استفاده شده و سيستم هدايت بر روي آن نصب شده است.


ج-اشكوال-اي:


مدل صادراتي موشك اشكوال كه به جاي سيستم هدايت از يك اتوپايلوت بهره مي گيرد و لازم است قبل از شليك، موقعيت، سرعت و جهت حركت هدف به آن داده شود. اين مدل داراي سرجنگي معمولي بوده و مشخصات فني آن در قسمت مشخصات فني موشك در همين نوشتار آمده است.



مدلهاي ديگر:


اطلاعات بسيار اندكي از ادامه تحقيقات بر روي اين موشك تاكنون منتشر شده است. شايعات، سرعت اين موشك را حتي تا 720 كيلومتر بر ساعت نيز عنوان مي كنند و حتي برخي منابع برد مدل بهبود يافته اين موشك را تا 100 كيلومتر نيز ذكر نموده اند. به هرحال اطلاعات رسمي و منتشر شده اي در اين رابطه موجود نيست.




مشخصات فني موشك:


اشكوال يك موشك زيرسطحي سوخت جامد است كه با بهره گيري از پديده سوپركاويتاسيون قادر است با سرعتهاي بسيار بالايي (3 تا 4 برابر اژدرهاي معمولي) به سمت هدف روانه شود.


اين موشك با توليد حبابهاي بخار كه از نوك دماغه و پوسته خود خارج مي كند لايه اي از گاز در اطراف خود شكل مي دهد و بدين ترتيب خود را از تماس مستقيم با آب و پساي قابل ملاحظه ناشي از آن دور مي كند.


اين موشك قابليت پرتاب از روي شناور و يا زيردريايي در عمق 100 متري را دارد. با سرعت حدود 50 نات (93 كيلومتر بر ساعت) كپسول پرتاب خود را ترك مي كند. با فرو رفتن در آب و رسيدن به عمق مناسب، موتور خود را روشن كرده و به سمت هدف راهي مي شود.


از چالش هاي فني توسعه چنين موشكي مي توان به كاويتاسيون اشاره نمود كه لازم است ميزان حبابهاي كاويتاسيون براي حفظ و پايدار نگهداشتن لايه گاز اطراف موشك ونيز رسيدن به كمترين پسا كنترل شود. در همين رابطه توجه به تداخل گازهاي خروجي از راكت و نيز سطوح كنترل موشك با لايه گاز ايجاد شده در اطراف آن، پيچيدگيهاي اين مساله را روشن تر مي سازد. به ويژه زمان شروع به كار موتور و شرايط گذار (Transision) ناشي از آن از اين حيث قابل توجه است.


سيستم هدايت چنين موشكي نيز با چالشهاي خود روبرو است. تغيير محيط سيال اطراف موشك، شكست امواج و نيز سرعت خودموشك از مواردي است كه هدايت آن را با مشكلات عديده اي مواجه مي سازد.


 


توضیح: 


كاويتاسيون چيست؟


زماني كه فشار روي سطح كم فشار يك ملخ كه در حال چرخش در آب است از حدي پايين تر مي رود يك فضا ي خلائي شكل مي گيرد كه البته اصطلاحاً خلاء گفته مي شود و در عمل خلاء كامل نيست. بلكه در اين ناحيه فشار نسبت به فشار محيط كمتر مي شود. در اين ناحيه به جاي آب، بخار آب دماغه و پوسته اين موشك به بيرون تزريق مي شود وبدين ترتيب موشك همواره در حبابي از بخار آب حركت مي كند كه روشن است در اين صورت پساي بسيار كمتري را به همراه خواهد داشت. اين ايده اصلي بسيار ساده به نظرمي رسد ولي به خصوص هنگامي كه موشك قرار باشد تغيير مسير دهد يا در معرض امواج قرا رگيرد و يا هنگامي كه موتور روشن مي شود وهنوز به وضعيت پايدار نرسيده حفظ اين حباب به شكلي پايدار كه از اثرات تداخل كمترين تاثير را بپذيرد كار ساده اي نيست.



منبع:آویا



نوع مطلب :
نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |
حقوق سگ

 

 

 

 

 

 

مساله حقوق حيوانات، خصوصا سگ ها از آغاز استقرار جمهوري اسلامي در ايران، همواره با نوسانات مختلف، محور بحث محافل حقوقي و کارشناسان امر بوده است. پيرو آخرين تحولات در اين مساله، که بار ديگر نيروي انتظامي را واداشته است تا خبر از برخوردهاي جدي نسبت به تردد افراد با سگ در خيابان بدهد، دکتر سيد جاويد آل داوود،رئيس انجمن حمايت از حيوانات ايران و عضو هيات علمي دانشکده دامپزشکي دانشگاه تهران در گفتگو با "روز" از مختصات بحث کهنه اي سخن گفته است که بار ديگر نگراني شديد حاميان حقوق حيوانات در ايران و نيز صاحبان سگ ها را نسبت به برخوردهاي قهري احتمالي برانگيخته است. همه آنها که با هزار ترس و لرز براي راه رفتن و جنب و جوشي که"حق مسلم" حيوان است سگ هاي خود را از منزل بيرون مي آورند. اين گفتگو در پي از نظرتان مي گذرد.
آقاي دکتر،حضور حيوان در کنار انسان چه سابقه تاريخي دارد؟
مساله اي که از نظر تاريخي مطلع هستيم اين است که حيوان از اپتدا در کنار انسان حضور داشته است. خداوند هم در خيلي از جاها گفته است ما حيوان را براي ياري انسان آفريده ايم. حيوانات خانگي هم هميشه يا به عنوان نگهبان و يا همدم و مانوس در کنار انسان حضور داشته اند. با توجه به برخي از مسائلي که بعد از انقلاب اتفاق افتاد، که بيشتر مربوط به تغيرات مديريتي بود تا فرهنگي، باعث شده است که در برخي از مقاطع زماني با برخي از حيوانات خاص خصوصا سگ ها برخورد هايي صورت بگيرد. تردد سگ ها ممنوع شد و...
در اين زمينه،طبق قوانين موجود، قوه مقننه مسئول است و نه قوه مجريه که نيروي انتظامي زير نظر اين نيرو کار مي کند. نه؟
بله. ما نسبت به اينکه بخشي در کار بخش ديگر دخالت مي کند معترضيم. وقتي قوه مجريه از خود قانون ابداع مي کند، اين دخالت در کار قوه مقننه است. اين مساله مخالف قانون اساسي و اهداف سه قوه است. در قوانين موجود هم جايي ذکر نشده که حيوانات نمي توانند در خيابان ها تردد کنند. البته ما نمي گوييم همه کساني که با حيوان در جامعه ما تردد مي کنند کار درستي انجام مي دهند. از زاويه بهداشتي هم اگر بخواهيم به مساله نگاه کنيم، نکات نادرستي در اين زمينه ديده مي شود. بعضي ها از حيوانات به عنوان بازيچه استفاده و رسيدگي به آنها را فراموش مي کنند. لذا بايد قانوني بر اساس نيازهاي موجود تدوين شود. سگ ها بايد تردد داشته باشند. جنب و جوش کنند. البته در قوانين مدون همه جاي دنيا، تردد حيوان در برخي مناطق ممنوع است. جاهايي که تابلو دارد. اين يک قانون است، ولي به اين شکل نيست که يکي صبح از خواب برخيزد و تصميمي بگيرد.
پلاتفرم و سياست هاي انجمن حمايت از حيوانات در طول اين سالها عمدتا بر چه محورهايي بوده؟
برنامه هاي آموزشي براي مهدکودک ها،براي اعضا،گردش هاي علمي و آشنايي با مناطق مختلف کشور و نگهداري از حيوانات خانگي که بي سرپرست بودند، در خيابان تصادف مي کردند و... انجمن عضو جامعه جهاني حمايت از حيوانات است. اما ارتباط ما با سازمان هاي مختلف امروز تقريبا متوقف شده است.
سرانجام طرح حمايت از حيوانات که در دوره اصلاح طلبان به مجلس ششم پيشنهاد کرديد چه شد؟
اصلا نگذاشتند اين طرح مطرح شود. گفتند بازتاب اجتماعي خوبي ندارد. جناح مخالف مي آيد ما را محکوم مي کند که چرا همه چيز را رها کرده و چسبيده ايد به حقوق حيوانات.
شما يک "ان.جي.او" هستيد. در طول اين سالها چقدر با "ان.جي.او" هاي مرتبط در جهان و محافل مرتبط با حمايت از حيوانات در ايران در تماس بوديد؟
ما تنها "ان.جي.او" اي بوده ايم که اقدامات وسيعي در اين رابطه داشته ايم. در مساله راه کمربندي انزلي ما تعداد زيادي از اعضا را آنجا برديم. راهپيمايي و اعتراض کرديم. همه اين اقدامات را هم با مجوزهايي نصفه و نيمه انجام داديم ولي باز با ما برخورد شد. اعتراض اخير ما به وزارت کشور هم در رابطه با صدور مجوز براي تحصن بود که هنوز پاسخي نگرفته ايم. آنها مي گويند شما چرا مي خواهيد در شهر تحصن کنيد، برويد به پارک چيتگر. هر تحصن و اعتراضي را هم به "عوامل بيگانه و ضد انقلاب" نسبت مي دهند. ما هم نمي توانيم عده اي جوان علاقه مند را وارد حرکتي کنيم که براي آنها عواقب اين چنيني داشته باشد.
محدوديت ها
در مورد خرسي که در تبريز کشته شد،پيگيري هاي انجمن به کجا رسيد؟
ما وکيل خود را به تبريز فرستاديم. او شکايت رسمي مطرح کرد. بعد در دادگاه براي رئيس محيط زيست تبريز قرار صادر شد. "ان.جي.او" ما يک تشکل قانوني است و ما بايد از اين طريق مسائل را پيگيري کنيم. قوانين موجود هم با محدويت روبه روست. ما در نامه خود به اصل 27 قانون اساسي اشاره کرديم که به صراحت مي گويد هرگونه تظاهرات و تحصن اگر با حمل سلاح و مغاير با مباني اسلام نباشد آزاد است. من در همين ارتباط مطلبي براي روزنامه شرق نوشتم که گفتند به دليل محدوديت ها اصلا و ابدا نمي توانيم چنين مطالبي را در روزنامه مندرج کنيم.
آيت الله محمد يزدي،رئيس پيشين قوه قضائيه نيز در رابطه با تردد سگ ها در خيابان ، يک بار موضعگيري تندي داشت...
بله. حدود شش سال پيش ايشان صحبتي کردند و ما هم جوابيه تندي به ايشان داديم که در برخي رسانه ها منتشر شد. آخر هيچ کس به يک مقام مسئول بالا نمي گويد بر چه اساسي تردد حيوان در خيابان را ممنوع مي کنيد. همين موضوع هم مورد استفاده مقامات رده پايين قرار مي گيرد.
در ايران امروز، شاهد موج گسترده اي از حضور سگها در کنار خانواده ها، خصوصا در ميان طبقات متوسط اجتماعي هستيم. اين موج نسبت به سالهاي گذشته از نظر آماري گسترده تر شده است؟
البته آماري مبني بر گسترده تر شدن اين مسئله وجود ندارد. شما روزنامه ها را که مي خوانيد پر است از اخبار دزدي و جنايت و... برخي از مردم براي امنيت خود اقدام به نگهداري سگ مي کنند. براي مقابله با دزدي و...
اما غالب اين سگ ها قبل از صاحب خود از دزد فرار مي کنند!
البته سگ نگهبان بودن به اندازه هيکل نيست. سگ کوچک هم که آموزش ديده باشد نسبت به فرد غريبه واکنش نشان مي دهد. او صدا مي کند و ديگران را آگاه مي کند.
مساله ديگري که اينجا مطرح است، بعد نظارتي بر روي کلينيک ها و وارد کردن و خريد و فروش سگ در اينگونه مراکز است. اين کار براي عده اي شده است يک نوع تجارت پرسود. اقدامات انجمن در اين رابطه چه بوده؟
ما جامعه دامپزشکان کوچک را داريم که من مسئول آن هستم. ما روي مراکز خريد و فروش حيوانات مانند خيابان مولوي و... از طريق سازمان دامپزشکي مشغول پيگيري هستيم.
اين مراکز مجوز دارند؟
خير. حتي از شهرداري هم مجوز ندارند. آخر بايد اول اصل قضيه را باور کرد و بعد اقدام به تدوين قوانين نمود. وقتي ما مانند کبک يسرمان را زير برف مي کنيم، نمي توان در اين ارتباط هيچ برنامه ريزي انجام داد. وقتي مي گويند مردم ما اصلا سگ ندارند، ديگر نمي توان به فکر تدوين قوانين موثر بود. مي گويند آنها که سگ دارند آدم هاي غربي و.. است. در چنين حالتي چگونه مي توان با اين قاچاق و.. مقابله کرد؟
مباحث شرعي هم در اين رابطه مطرح است.
ما اين مباحث را به طور کلي رد مي کنيم. در سالهاي گذشته هم حيواني به نام"قوچک" را که مخلوطي از سگ و گرگ است با همکاري دامپزشکي ارتش توليد کرديم. از علما هم استفتار شد،گفتند اين حيوان پاک است. حالا داريم روي اين مساله کار مي کنيم که تا ماه آينده نتايج آن را از طريق رسانه ها اعلام خواهيم کرد که سگ نجس نيست. تمام متون و روايات مختلف را هم با حضور کارشناسان بررسي کرديم و نفهميديم در کجا اين مساله مطرح شده است. نجس بودن سگ نه در قرآن و نه در هيچ يک از روايات حتي مشکوک هم ذکر نشده است.
پس چطور اين مساله عنوان مي شود؟
واقعا نمي دانم. ما از همه علما هم سئوال کرديم. از دفتر آقاي خامنه اي هم پرسيديم گفتند اين سئوال شرعي نيست و جواب ما را ندادند. ولي برخي از علما گفتند ما با اجماع به اين مساله رسيده ايم.
با سياست هاي انقباضي فعلي، در رابطه با حقوق سگ ها و امکان تردد آنها در خيابان، انجمن چه اقدامات عملي را مي تواند انجام دهد؟
اول بايد اين مساله را براي همگان روشن کرد که جلوگيري از تردد سگ ها در خيابان قانوني نيست! نيروي انتظامي که نمي تواند قانون وضع کند. ما رسما اين موضوع را به آنها اعلام کرده ايم. ما به افرادي که صاحب سگ هستند توصيه مي کنيم چون قانوني در اين زمينه وجود ندارد احتياط کنند. اگر کسي چيزي گفتند سعي کنيد با صحبت مساله را حل کنيد.هم اکنون يک نفر با درجه پايين، با اسلحه اي که در دست دارد و رنگ لباسش، مي تواند ما را به هر جرم واهي سالها بچرخاند. لذا به افراد توصيه مي کنيم در خلا قانون سعي کنند به نوعي با مساله کنار بيايند. ما هم از طريق مذاکراه مشغول پيگيري قضيه هستيم. مدتي پيش که من در خبرگزاري سينا بودم، مرتب با روابط عمومي نيروي انتظامي تماس مي گرفتيم که قانون مشخصي را که در اين زمينه وجود دارد به ما اعلام کنند که از طريق خبرگزاري مردم را در جريان بگذاريم و بر اساس آن به مردم بگوييم سگتان را به خيابان نياوريد. در اتومبيل نگذاريد. در همان موقع هم برخوردها زياد بود. جريمه مي کردند، اتومبيل افراد را مي خواباندند و از آنها تعهد مي گرفتند. به ياد دارم ماشين يکي از اعضاي ما را که در خيابان سگ مجروحي را نجات داده و مشغول انتقال او به يک مرکز درماني بود، نيروي انتظامي خواباند.از او تعهد گرفته بودند که ديگر صداي موسيقي را در ماشين اش بلند نکند. و همه اينها به علت اينب است که در اين موردهيچ قانوني وجود ندارد. تنها در يکي از مواد قانوني راهنمايي و رانندگي عنوان مي شود که حمل اشيا کثيف و آلوده و حيوانات با خودرو ممنوع است و جريمه اي حدود ده هزار تومان دارد. حالا بحث اين است که چرا يک جرم را در دو مرکز پيگيري مي کنند. اول راهنمايي و رانندگي جريمه مي کرد و بعد مي فرستادند منکرات. اين کارها غير قانوني است. به همين دليل بايد بگويم همين که انجمن حمايت از حيوانات در چنين محيطي همچنان خود را حفظ کرده است، اتفاق بزرگي است!
و در مورد همياري هاي محافل جهاني حقوق حيوانات با معضلي که در ايران جريان دارد چه امکاني وجود دارد؟
مجامع جهاني هم قادر به انجام کاري، بيش از آنچه ما انجام مي دهيم نيستند. آنها اصلا نمي توانند درک کنند ما در اينجا با چه معضلاتي دست به گريبانيم. باز کردن اين مساله براي جامعه جهاني و گفتن اينکه به ما کمک کنيد تا نيروي انتظامي بگذارد سگ ها را براي گردش به خيابان ببريم، براي کشوري که به غناي فرهنگ و تمدن خود افتخار مي کند، اصلا مطلوب نيست

نوع مطلب :
نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |

سید ابوالقاسم نباتی ( مجنون شاه – خان چوبان )

 

 

 

با سلام خدمت هموطنان گرامی.

 

در طی مقاله های اخیر به معرفی چند تن از بزرگان دیار آذربایجان؛ این سرزمین

 

سؤنمز اوت لار(آتشهای جاویدان) پرداخته ام. در این مقال نیز میخواهم انشاالله به

 

معرفی هر چند گذرای یکی از عرفا و شعرای بزرگ آذربایجان و ایران؛ سید ابوالقاسم

 

نباتی بپردازم. در این راستا مقدمه ی آقای سیروس قمری به کلیات دیوان نباتی را که

 

به تصحیح استاد روانشاد محمد تقی زهتابی در تبریز به طبع رسیده را برای این کار

 

مناسب دیده و با اندکی تغییرات در متن اصلی استفاده کردم.

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

آذربایجان این مهد تمدن در دامان مقدس و والای خود شخصیتهای ارزشمندی را

 

پرورش داده که آوازه ی شهرت آنها از مرزها نیز فراتر رفته. یکی از این گنجینه های

 

ادبی و عرفانی آذربایجان را میتوان استاد سید ابوالقاسم نباتی معروف به خان چوبان

 

و مجنون شاه را با افتخار و مباهات تمام ذکر کرد. این شاعر وارسته و بزرگ در سال

 

1215 هجری قمری مطابق با 1179 هجری شمسی در قریه ی اشتبین از محال قره

 

داغ به دنیا آمد. پدرش میر یحیی از سادات جلیله و صاحب کرامات آن قریه بود؛ که

 

اصل و نسب وی به حضرت پیامبر اکرم (ص) منتهی میشده چنانچه شاعر میگوید:

 

مؤحترم اوغلی یام آدیم نباتی

 

ذاتیمیز هاشیمی نسلیمیز عرب

 

 

ترجمه فارسی:

 

 

فرزند شخص محترمی هستم؛ نامم نباتی است

 

ذاتمان هاشمی است و نسلمان عرب است

 

 

مادرش از زنان بسیار محترم و معزز آن محال میباشد. نباتی دوران جوانی خود را به

 

حشم داری گذرانده و از طفولیت با دشت و کوه و زیباییهای طبیعت دلگشای آراز بارئ

 

(ارسباران) انس گرفته. در تذکره ها و نسخه های چاپی از تحصیلات علمی و ادبی او

 

چیزی ننوشته اند ولی باید اذعان نمود که نباتی اولین شاعر آذربایجان بوده که به تمام

 

مکاتیب فلسفی و عرفانی و ادبیات کلاسیک و السنه ی عرب آشنایی کامل و مطالعه

 

ی وافری داشته و این الفت در اشعار زیبا و جاودانه ی او کاملا ملموس میگردد و از

 

اینجا میتوان گفت که وی در عصر خود به طور یقین از علما و اساتید و عرفای عصر خود

 

تلمذ نموده و حتی برخی از آیات قرآن را به نحو احسن به قالب شعر منتقل نموده ؛

 

حسن آفرینش و قدرت کبریایی را ستوده ؛ علاوه بر آن مطالعات بسیاری در دواوین

 

مولای روم و شمس تبریزی و مخصوصا حافظ شیرازی داشته و در اغلب اشعار خود به

 

استقبال آنها شتافته و ارادت خود را به صورت آشکار به حافظ بیان کرده.

 

 

حافیظین روحینا بیر فاتیحه وئر

 

چرخه ویر دوره وه گل ای بچه عنقا عنقا

 

 

ترجمه ی فارسی:

 

 

بر روح حافظ یک فاتحه بفرست

 

ای کودک به دور خود چرخی زده و عنقا عنقا گویان بیا

 

(هنگام خواندن این بیت میتوان به تشابه سبک گفتاری بین اشعار ترکی سلطان ولد و نباتی پی

 

برد.  استنباط شخصی آتیلا)

 

 

نباتی همانند محمد فضولی و سید عظیم شیروانی و ملا پناه واقف دارای اشعار

 

بسیار لطیف و زیبا و پرجاذبه داشته که این اشعار در مضامین عرفانی فوق العاده مورد

 

توجه ادب دوستان قرار گرفته و معروفیت و محبوبیت او را به قله های رفیع رسانیده.

 

افزون بر همه علاقه ی وافر نباتی به حضرات معصومین خصوصاً مولا علی علیه السلام

 

و ذکر مدح و منقبت آنها مبین و مؤید ذوق لطیف اوج دیانت شاعر است.

 

نباتی در آخر عمر حشم داری و زراعت را ترک کرده و گوشه نشینی و عزلت و انزوا را

 

اتنخاب نموده و مدتهای زیادی در مجاور آرامگاه عارف نامی شیخ شهاب الدین معتکف

 

بوده و در این رهگذر مریدان و شاگردان بسیار زیادی داشته و این مریدان از تعلیمات و

 

راهبری و طریقت وی با دل و جان بهره جسته اند. نباتی با لحن بسیار زیبا و دلنشین

 

قرآن را با حفظ قرائت مینموده. نباتی در سال 1268 هجری قمری یا 1230 هجری

 

شمسی فوت نموده و میگویند او تاریخ وفات خود را پیش بینی نموده و به مریدان خود

 

نیز این اتفاق را اظهار نظر کرده. دیوان اشعار ترکی مباتی با وجود اینکه چندین بار از

 

روی نسخه ی خطی و سنگی به وسیله ی بنیاد کتابخانه فردوسی طبع شده ولی

 

خالی از اشتباه و نقصان نبوده و همان نقصان در نسخه های خطی وجود داشته؛ لذا

 

روانشاد جناب آقای دکتر محمد تقی زهتابی خواهش اینجانب را پذیرفته به طور

 

اجمالی و گذرا برخی از اشتباهات و نقصانها را اصلاح و تدوین و تصحیح کامل را موکول

 

به آینده نمودند که متاسفانه اجل مهلت نداد دار فانی را وداع گفتند. روحش شاد

 

تبریز – سیروس قمری

 

 

 

 

نمونه از آثار نباتی:

 

شایسته دیدم نمونه ای از یکی از اشعار این عارف بزرگ را در این مقال بیاورم. توجه

 

داشته باشید که ترجمه ی فارسی این شعر به صورت تحت اللفظی از سوی اینجانب

 

بیگانه با ادبیات صورت گرفته که یقینا و یقینا حامل جزئی اندک از زیباییهای ادبی و

 

عرفانی اشعار نخواهد بود.

 

اولدی کؤنلوم یئنه بیر زولف چلیپا دلیسی

دوشدی زنجیره نه خوش یئرده بو سودا دلیسی

 

عور و عریان باش آچیق اوز چؤووروب صحرایه

قویدی مجنونی یاری یولدا بو صخرا دلیسی

 

عاشق سوخته دور بولبول شیدا کی دگیل

کی اولوبدور دیه سن بیر گول حمرا دلیسی

 

رب ارنی دیلنین ذیکری دؤنوب موسایه

دشت ایمنده اولوب نور تجلی دلیسی

 

چوخلاری مست قیبیب ساقی میخانه عشق

گؤرمدی کیمسه منیم تک بدله رسوا دلیسی

 

دئمه فرهاد اذله مجنون دلی دیر بیر بری باخ

 بیری شیرین دلیسیدر بیری لیلی دلیسی

 

کنج وحدتده تباه اولی عزیز عؤمروم حئییف

اولمادی یار منه بیر بت زیبا دلیسی

 

خوشلیبدیر گؤره سن هانسی مزارستانی

دیون اول زاهده ای بیر کوکه خلوا دلیسی

 

گول ایاغینده سحر وقتی ییخیلمیشدیم مست

بیری سسلندی کی ای بو گول رعنا دلیسی

 

بیر آییل گؤر کی نباتی نئجه اوراد ائله ر

نه یاتیبسان بئله ای بیر گؤز شهلا دلیسی

 

ترجمه ی فارسی:

 

دوباره دلم دیوانه ی یک زلف چلیپا شد

دیوانه ی این سودا عجب در جای خوبی به زنجیر افتاد

 

عور و عریان و سرباز( بی حجاب ) رو به صحرا گذاشته است

این دیوانه ی بیابان؛ مجنون را در نیمه راه گذاشت

 

عاشق سوخته دل است؛ بلبل شیدا که نیست

گویا که دیوانه ی یک گل سرخ شده است

 

ذکر زبانی < رب ارنی >  روی به موسا آورده

در دست ایمن دیوانه ی نور تجلی شده است

 

ساقی میخانه ی عشق افراد بسیاری را مست کرده است

کسی همچون من را اینچنین دیوانه ی رسوا را ندید

 

نگو فرهاد و مجنون اینچنین دیوانه هستند؛ نیک بنگر

یکی دیوانه ی شیرین است و یکی دیوانه ی لیلی

 

حیف که عمرم در کنج تنهایی تباه شد

یار برای من دیوانه ی یک بت زیبا نشد

 

یعنی در کدام مزارستان آرمیده است؟

به آن زاهد بگویید ای دیوانه ی یک تکه نان و حلوا

 

به وقت سحر؛ مست در پای گل افتاده بودم

یکی ندا داد که ای دیوانه ی این گل رعنا

 

یک دم بیدار شو و ببین نباتی چه اوراد میکند

چه خوابیده ای اینچنین ای دیوانه ی یک چشم شهلا 

 

 

 


نوع مطلب :
نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |

اف-14 تامکت، جنگنده افسانه ای تاریخ هوانوردی                                  نویسنده: آرمان


جنگنده اف-14 تامکت هواپیمایی دو موتوره، بال متغیر و دو سرنشینه می باشد که به منظور حمله، رهگیری و نابودی جنگنده های دشمن به صورت بیست و چهار ساعته و در هر وضعیت جوی و اقلیمی طراحی گشته است و قادر به انجام عملیات از روی ناو هواپیمابر نیز می باشد.


اف-14 تامکت متعلق به نیروی دریایی آمریکا در حال پرواز


اف-14 قادر است به طور همزمان بیست و چهار هدف را به وسیله سیستم های راداری پیشرفته خود شناسایی کرده و به وسیله موشک فوق پیشرفته فینیکس- که بر روی هیچ جنگنده دیگری قابل نصب نمی باشد- شش فروند از آنان را نابود نماید. همچنین تسلیحات اف-14 شامل موشک های دیگری از جمله موشکهای هوا به هوای ساید ویندر AIM-9L، موشک اسپارو AIM-7 و موشک پیشرفته برد متوسط آمرام AIM-120 و ترکیبی از راکتها و بمب های دیگر نیز می شود. همانطوری که بیان شد، اف-14 جنگنده ای دارای دو خدمه و دو سکان عمودی و همچنین بال های متغیر می باشد. موتورهای اف-14 به طور موازی هم و در یک ساختار مرکزی شکل گرفته اند.


اف-14 تامکت روی عرشه ناو هواپیمابر در حال تاکسی


ترمز های بال پروانه ای اف-14 در بین دو سکان عمودی و در سطوح بالا و پایین بدنه واقع شده اند. باله ای این جنگنده به منظور جمع شدن اتوماتیک در هنگام پرواز البته همراه با یک کنترل دستی برای تغییر اندازه زاویه بالها در مواقع غیر پرواز برنامه ریزی شده اند. دو سکان عمودی، متمایل بر روی سطح بالایی موتور و منحرف به سمت خارج سوار شده اند. دامنه عادی جمع شدن بالها از 20 درجه تا 68 درجه و برای جاگیری کمتر روی عرشه ناوهای هواپیما بر تا 70 درجه می باشد. نا گفته نماند سرعت جمع شدن بالها 7/5 درجه بر ثانیه است. برای کنترل غلتش کمتر از 57 درجه اف-14، از بالچه هایی در نقطه ابتدایی بالها و نزدیک ورودی موتورها استفاده می نمایند که به صورت جداگانه عمل می نمایند. اگز از جلو به اف-14 نظری بیفکنیم، دو مدخل ورودی هوای بزرگ را مشاهده می نماییم که اندکی به سمت خارج متمایل شده اند. این اندک تمایل به منظور تقلیل مقاومت بین هوای موتور و لایه های جانبی ای موتور صورت گرفته است.گازهای اگزوز موتور ها از میان فلپ های مکانیکی متغیر، که در دور های مختلف موتور به اندازه معین و به طور منظم باز و بسته می شوند، خارج شده و فشار نیروی تولیدی موتور را ایجاد می نماید. اخیراً با استناد بر مطالعاتی که بر روی گازهای خروجی موتور های اف-14 انجام شد، نیروی دریایی محدودیت هایی را برای پرواز آن در ارتفاعات کم و سرعت های بالا در چنین فواصلی قرار داد و کاربرد سیستم پس سوز برای اف-14 های مدل D و B در هر ارتفاعی به جز موارد بحرانی و موقعیت های خطرناک نظامی و جنگی ممنوع گردید. اف-14 گرومن، اصلاً برای جایگزینی هواپیمای اف-4 فانتوم طراحی گردید و اولین اف-14 مدل A در اوسط دهه 1970 معرفی شد.


موتور جدید اف-110 جنرال الکتریک نصب شده روی اف-14 دی


اف-14 مدل +A، مدل ارتقا یافته اف-14 A، با موتور های جدید جنرال الکتریک F-110، که هم اکنون هم در تمام ناوگان های دریایی آمریکا معمول است، بیش از یک حریف معمولی برای هواپیماهای هم سطح به شمار می آید. سیستم پالس دوپلر AWG-9 یک رادار چند حالته است که قادر به شناسایی بیست و چهار هدف به طور همزمان و شلیک مستقیم به شش عدد از آنان می باشد. البته این سیستم که در دهه 1960 طراحی شده است، یکی از قدیمی ترین سیستم های رادار هوا به هوا می- باشد که هنوز هم بسیار پرقدرت می نماید و با استفاده از نرم افزار های کنترلی جدید توانایی های آن برای تبدیل به یک سیستم برای قرن بیست و یکم افزایش می یابد.


کاکپیت پیشرفته و پیچیده جنگنده اف-14 تامکت


کاکپیت اف-14 دارای یک سیستم هد آپ دیسپلی (HUD-Head Up Display) کیسرAN/AVG-12  و دستگاه نمایش موقعیت افقی و عمودی هواپیما می باشد. همچنین یک دستگاه دوربین راداری نورث راپ AN/AXX برای شناسایی هدف های ماورای دید بصری (BVR) در دوردست به کار می رود. در اف-14 یک سیستم تلوزیونی وضوح بالای مداربسته با قابلیت پخش انتخابی در هر یک از کاکپیت ها (FOV) نیز تعبیه شده است. این سیستم مدار بسته می تواند با نصب در کاکپیت عملیات را به وسیله سیستم تلوزیونی کاکپیت ها ضبط نماید. البته یک سیتم جدید تر نیز در حال نصب بر روی هرسه مدل اف-14 (A+,B,D) می باشد. تجهیزات الکترونیکی اف-14 نیز شامل رادار هشدار دهنده و کنترل AN/ALR-45، رادار هشدار گیرنده AN/ARL-50، سیستم پرتاب فلر یعنی همان گوی های آتشینی که باعث گمراه شدن موشک های حرارتی می شوند AN/ALE-29/39 که این سیستم در بین دو سکان عمودی در پشت بدنه هواپیما قرار گرفته است و سیستم سردرگم کننده رادار های دشمن Sanders AN/ALQ-200 Deception Jamming Pod می شود.


ابعاد و سه نمای هواپیمای جنگنده اف-14 تامکت


تامکت قابلیت حمل یک توپ 20 میلیمتری داخلی گتلینگ را که در سمت چپ بدنه واقع گشته است، دارا می باشد. این جنگنده می تواند انواع موشک های فونیکس، سایدویندر، اسپارو و موشک میان برد پیشرفته AIM-120 را حمل نماید. بیش شش موشک فونیکس در چهار مقر زیر بدنه و بین موتور ها و دو مقر در قسمت ثابت بالها، دو سایدویندر در مقر های ثابت بالها و بالای موشک فونیکس می تواند حمل شود. اف-14 تامکت اولین پروازش را در 20 دسامبر 1970 و اولین پرواز عملیاتی اش را در سال 1973 انجام داد. قبل از انقلاب سال 1979، 79 فروند اف-14 به ایران تحویل شد. البته تعدادی از جنگنده های ارزشمند در جنگ میان ایران و عراق از بین رفتند تعداد باقیمانده نیز به دلیل فقدان وسایل یدکی قابل به پرواز نبوده و زمینگیر هستند. در حال حاضر نیروی دریایی آمریکا 699 فروند از این پرنده ارزشمند را در خدمت خود دارد.


هواپیمای اف-14 تامکت در حال برخاست


معرفی مدل های گوناگون اف-14 تامکت


F-14 A  اولین نمونه گونه اف-14 می باشد. این مدل به وسیله دو موتور TF30-P414A تجهیز شده است. تعداد شصت فروند از اف-14 های مدل ای در حال تجهیز به سیستم اقدام متقابل هشدار و کنترل AN/ALR-67، سیستم لانتیرن LANTIRN و سیستم نمایش اطلاعات تاکتیکی قابل برنامه ریزی می باشند. همچنین در تمام سری ها اف-14 سیستم اتوماتیک کنترل پرواز (AFCS) در حال جایگزینی با سیستم کنترل پرواز دیجیتال (DFCS) می باشند. در اواخر دهه 1970، حوزه دفاع هوایی آمریکا مشکلات اساسی موتورهای اف-14 با موتور TF30 و هواپیماهای اف-16 و اف-15 با موتور های F-100 را ارزیابی و ازمایش نمود. آین حوزه به طور بسیار جدی به تحلیل مشکلات موتورهای اف-14 پرداخت.


اف-14 تامکت در حین برخاست و آتش پس سوزهای آن


سرانجام، تصمیم بر آن شد که به جای ارتقا دادن و بهبود بخشیدن موتور های عیب دار فعلی، بهتر است موتور های کاملاً جدیدی جایگزین این نوع موتور ها شوند، به طوری که موتور های جدیدی که در مدلهای پایانی اف-14 تعبیه شد، کاملاً تکافوی نیاز های آن را می کرد. همچنین موتورهای اف-14 مدل A نیز در حال بهبود بخشی هستند؛ چه بسا که اگر از ابتدا موتور های جانشین خوبی برای موتور های فعلی این مدل موجود بودند، این موتور ها موتور هایی نبود که نیروی دریایی حاضر به به کار گرفتن آن ها بر روی اف-14 باشد. در اواسط دهه 90 تنها تغییری که در اف-14 داده شد عبارت بود از معرفی یک سیستم کنترل کنترل پرواز دیجیتال که خلبان را از انجام مانور های خطرناک یا نا ایمن باز داشته ، بار مسئولیت و وظیفه را بر روی خلبان تقلیل داده و باعث می شود که خلبان نسبت به موقعیتی که در آن است، اقدام به بهترین عمل نماید.


هواپیمای اف-14 تامکت در حال تاکسی به سمت موقعیت برخاست


سرمایه گذاری برای پیاده کردن این سیستم از سال 1996 شروع شد (حدود 80 میلیون دلار). همچنین سیستم تاکتیکی شناسایی هوابرد (TARPS) با سیتم دیجیتال آن جایگزین شده و سیستم پرتاب فلر بول به عنوان جزئی از برنامه کامل کننده اضافه خواهد گشت. البته اعمال این تغییرات، باعث تغییر نقش هوایی اصلی اف-14 A نخواهد شد. اف-14 مدل بی را می توان هم یک اف-14 مدل آ بازسازی شده بنامیم، هم یک جنگنده جدید به تمام معنا، که هر یک از این مدلهای بی با موتورهای پرقدرتF-110-GE-400، با موتور TF30-P414 اف-14 های قدیمی جایگزین شده اند، مجهز شده است. اف-14 تامکت، هواپیمایی آن اندازه پیچیده بود که خود نیروی دریایی آمریکا، در به کارگیری آن دچار مشکل بود. همچنین، آمریکا به هیچ وجه حاضر به انتقال این تکنولوژی به روس ها نبود، به طوری در اف-14 های ایرانی هم که امکان آن می رفت زمانی به چنگ روس ها بیفتند، قطعات کلیدی نشانگر تکنولوژی نوین آن حذف گشته بود.


تصویری تعجب برانگیز در مورد هواپیمای اف-14 با سه سرنشین


به همین صورت، هنگامی که یک فروند تامکت از فرود موفق روی یک ناو هواپیمابر آمریکایی باز ماند، لاشه این هواپیما به سرعت و در کوتاهترین زمان، از بیم اینکه روس قطعات لاشه آن را از دریا بازیابی کنند، از دریا بیرون کشید. بر طبق آخرین اخبار، قرار است که در سال 2008، جنگنده نوین سوپر هورنت، جایگزین این جنگنده افسانه ای و به واقعیت جلوتر از زمان بشود. آیا واقعاً، هیچ جایگزینی برای اف-14 تامکت، که در زمان تولیدش سی سال جلوتر از زمان بود، وجود دارد؟




نوع مطلب :
نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |


تأسیس پارکهایی که جنگل های انبوه و حیات وحش را محافظت می کند.

ایجاد نواحی حفاظت شده مثل پارکهای ملی یک روش بزرگی برای نجات جنگلهای انبوه و سایر اکوسیستم ها می باشد. نواحی حفاظت شده مکان هایی هستند که حفاظت و مواظبت را دریافت می کنند زیرا از لحاظ محیطی یا فرهنگی آنها با ارزش هستند. معمولاٌ نواحی حفاظت شده بوسیله دولت و حکومت اداره شده و در آن جنگل بانان پارک و نگهبانان برای اجرای قوانین پارک کار می کنند و در برابر اعمال غیرقانونی جنگل مثل شکار کردن و قطع کردن درختان از آن محافظت و مواظبت می کنند. امروزه پارکها از خیلی از انواع و گونه های در حال خطر (در حال انقراض) در جهان حفاظت می کنند. حیواناتی مثل پاندا فقط در مناطق حفاظت شده یافت شده است. پارکها بیشترین موفقیت را در این زمینه دارند زمانیکه آنها زندگی مردم محلی را در اطراف نواحی حفاظت شده ساپورت و حمایت کرده اند.

یک روش موثر و کاری برای محافظت کردن جنگلهای انبوه گرفتار کردن مردم بومی در مدیریت پارکها می باشد. مردم بومی درباره جنگل بیشتر از هر کس دیگری می دانند و به حفاظت کردن آن علاقه دارند مثل اکوسیستم مولد و پرحاصل که غذا و پناهگاه و آب تمیز آنها را محافظت می کنند. تحقیق و پژوهش دریافته است که حقیقتا در برخی موارد ذخایر بومی جنگلهای انبوه را بهتر از پارکهای ملی در آمازون محافظت می کنند.

پارکها همچنین می توانند در کشورهای جنگل انبوه به اقتصاد کمک کنند بوسیله جذب توریست های خارجی که پولهای ورودیه می پردازند کرایه کردن راهنمایان محلی و خریدن صنایع دستی محلی مثل سبدها و بلوزها و دستبند و النگوهای منجوق زده شده.

چرا جنگلهای انبوه هم هستند؟
جنگلهای انبوه برای اکوسیستم جهانی مهم هستند. جنگلهای انبوه:
  • یک خانه و محل زندگی برای تعداد زیادی از حیوانات و گیاهان فراهم می کنند.
  • به تثبیت آب و هوای جهان کمک می کنند.
  • در مقابل طوفان و سیل، خشک سالی و فرسایش محافظت می کند.
  • یک منبع و سرچشمه برای داروها و غذاها هستند.
  • مردم قبیله ای و طایفه ای را حمایت می کنند.
  • یک مکان جالب و چشمگیر برای بازدید کردن هستند.

      جنگلهای انبوه به تثبیت آب و هوا کمک می کنند
    • جنگلهای انبوه به تثبیت نگاه داشتن آب و هوا جهان به وسیله جذب دی اکسید کربن از اتمسفر کمک می کنند زیادی دی اکسید کربن دراتمسفر آب و هوا را از طریق گرم شدن جهان تغییر می دهد. بنابراین جنگلهای انبوه در از بین بردن گرم شدن زمین مهم و موثر هستند.

      جنگلهای انبوه همچنین در اوضاع و شرایط آب و هوای محلی به وسیله تولید و ایجاد بارندگی و معتدل کردن درجه حرارت موثر می باشد


      جنگلهای انبوه یک خانه و محل سکونت برای گیاهان و حیاط وحش فراهم می کنند.

      جنگلهای ابنوه برای بخش وسیعی از انواع حیوانات و گیاهان جهان که شامل تعدادی از گونه های به خطر افتاده مسکن و محل زندگی ایجاد کرده است. نظر به اینکه جنگلها تقلیل پیدا کرده اند خیلی از انوع موجوداتدر حال انقراض هستند. تعدادی از انواع جنگلهای انبوه می تواند گونه هایی را در طبیعت بومی ( مسکن طبیعی ) باقی نگه دارند.



       










      نوع مطلب :
      نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |
      ناوهای هواپیمابر 

      از اوایل جنگ جهانی دوم ناوهای هواپیمابر در نبرد های نقش یافتند بعنوان فرودگاه های متحرک که بر هر ناو یا زیر دریایی برتر بود البته هر ناو هوپیمابر توسط یک گروه رزمی متشکل از دو رزم ناو و 3 ناوچه اسکورت میشه و عملا شکست ناپذیر و آسیب نا پذیر است تا 1960 از موتور های دیزلی در این ناو ها استفاده میشد تا در 1960 اولین ناو هواپیما بر اتمی به نام اینترپرایز را که بزرگترین ناو زمان خود بود آمریکا به آب انداخت  این ناو گنجایش تا 100 جنگنده را داشت و سرعتی بیش از ۳۰ گره ی دریایی داشت عرشه ی آن 335 متر بود و 5000 خدمه داشت و  از 8 راکتور هسته ای استفاده می کرد این ناو میتوانست 3 سال در سفر باشد بدون آنکه نیاز به سوخت گیری مجدد پیدا کند یا لنگر بگیرد البته این ناو ها ناوهای هواپیمابر سنگین محسوب میشوند بطور مثال انگلستان از ناو های هواپیمابر سبک استفاده میکند که برای هواپیما های عمود پرواز مناسب هستند و بسیار کوچک تر از ناو های آمریکایی هستند البته بیشتر آنها بجای سوخت هسته ای از موتور های گازی استفاده میکنند
      ناو های هواپیما بر امروزی گاها تا 270 فروند جنگنده را با خود حمل میکنند این ناو ها از دو عرشه استفاده مینمایند یکی عرشه ی پارکینگ و پروازی و دیگر ارشه ی زیرین که پارکینگ تعمیراتی و انبارهای جنگنده ها محسوب می شود جنگنده ها توسط آسانسور های مخصوص به عرشه برده می شوند توجه داشته باشید جنگنده ها از ابزار های کمک برای پرواز یا فرود از این ناو ها اغستفاده میکنند بطور مثال برای  فرود از یک قلاب نگهدارنده که بعد از فرود جنگنده باید هواپیما به آن گیر کند تا سرعت آن کاهش یابد
      اما دوران ناو های کنونی نیز در حال بسر رسیدن است ناو های کنونی نیز بزودی با ورود ناو های قرن 21 از رده خارج خواهند شد ناوهای جدید که بیشتر از کلاس CVNX خواهند بود اولین  ناو کلاس CVNX در سال 2013 جانشین اولین و سالخورده ترین ناو هواپیما بر اتمی جهان میشود(اینترپرایز) این ناو ها از ویژگی های پنهانک اری شگرفی برخوردارند نگهداری و تعمیر آسانتری دارند و مدت دوام بیشتری در دریا دارند همچنین از یک مجموعه زره جدید برای بقا در صحنه ی نبرد نیز بهره میبرند این ناوها می توانند80 هواپیمای بزرگ 60 فروند متوسط و 40 فروند کوچک را با خود حمل کنند(نگهداری یک ناو هواپیمابر در یک سال 1 میلیارد دلار هزینه دارد)


      اما از نظر سیستم دفاعی بجز گروه قوی محافظ آن همیشه دو فروند جنگنده آماده ی واکنش سریع به هر تحدیدی هستند چه هوایی و دریایی سیستم جنگ الکترونیک این ناوها بقدری سنگین است که هر راداری را مختل میکنند این ناوها تا فاصله ی 500 کیلومتری اطراف خود را همواره با رادار های خود و هواپیما های شناسایی زیر نظر دارند و به سیستم های کامل پرتاب تاماهاوک مجهز هستند که هر هدفی را در زمین هدف قرار میدهند آخرین ناو هواپیما بری که غرق شد مربوط به جنگ جهانی دوم بود و مربوط به ژاپن(کالا دو فروند ناو هواپیمابر در طول تارخ غرق شده)
      در گوشی( ایران در سالهای 1370 تا 1375 بدنبال خرید ناو هواپیمابر گرچکف بود و بالاترین پیشنهاد قیمت را نیز داد ولی بدلیل ملاحظات سیاسی رد شد

      نویسنده: محمد حسین جهان پناه


      نوع مطلب :
      نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |
      «نمونه‌هائی که از آثار ترکان قدیم (مربوط به پیش از میلاد) به دست آمده در دو لهجه است: لهجه شمالی «گوک تروک» و لهجة جنوبی «اویغور» پس از اسلام از قرن دهم میلادی به بعد او یغوری را به نام «لهجه خاقانی» خواندند. همه آثار ادبی ترک از قرن هشتم تا قرن سیزدهم میلادی تنها در این لهجه نوشته شده است. در قرن پانزدهم این لهجه را به نام جغتای (پسر چنگیز) «جغتائی» خواندند. در تاریخ ادبیات همة آثاری را که بدین لهجه‌های نوشته شده مربوط به «لهجة شرقی ترکی» می‌دانند.

      لهجه‌هائی که از لهجة شمالی «گوک تورک» به وجود آمده و آثار دوران بعد از اسلام آن از قرن سیزدهم بدین سوی پدیدار گردیده است در اصطلاح تاریخ ادبیات زبان ترکی «لهجة غربی ترکی» و یا «لهجة اوغوزی» Oguz خوانده می‌شود. همانگونه که ذکر شد در میان قرن هشتم و سیزدهم که دوران مهاجرتها و جا به جا شدن اقوام متکلم به لهجه‌ها بوده – به هیچ اثری در این لهجه‌ها بر نمی‌خوریم. در این سده‌ها یکه سوار میدان سخن گویندگان اویغوری (خاقانی)‌اند: از اثر معروف یوسف خاص حاجب «غود اتغوبیلیک» بگیرید تا «دیوان لغات ترک» محمود کاشغری و سخنان احمد به سوی و اشعار علی شیر نوائی و بابرشاه و ابوالقاضی بهادر خان که هر یک به جای خویش با سخن خود این فاصله را پر می‌کنند تا نوبت به گویندگان لهجة غربی- اوغوز- برسد.

      با ‎آغاز قرن سیزدهم که دامنة موج مهاجرتها تا مرزهای اروپا کشانده شد و سلجوقیان در پهنة وسیعی بساط فرمانروائی خویش را گستردند بهار ادبیات لهجه‌های غربی ترکی – اوغوز- آغاز شد.

      از همان اول به علت شرایط اجتماعی و سیاسی، ادبیات برگزیدگان قوم، از سوئی از سخن عارفان و سالکان راه حق، از سوی دیگر از شعر و هنر تودة مردم جدا می‌شود و این جدائی در طی قرون همچنان به جای می‌ماند تا به شیوه‌های سخنوری نو در قرن بیستم می‌رسیم که خود داستان مفصلی دارد که باید در جای دیگر گفته شود.

      پس برای شناختن ادبیات ترک درگذشته باید با چند اصطلاح آشنا شد. کلمة «دیوان» یا «دیوانی» از مهم‌ترین آنهاست. این کلمه در ترکی به هفت معنی به کار می‌رود: ۱- دفتر مخصوص دولتی. ۲- مجلس مشوت جنگی. ۳- تختی که سلطان عثمانی بر آن می‌نشست. ۴- دادگاه عالی. ۵- آئین احترامی که در حضور بزرگان مراعات آن واجب بود. ۶- مجموعه «مدونی» در موضوعی خاص مانند «دیوان لغات ترک». ۷- مجموعة اشعا سرایندگان بزرگ که مورد نظر سخن شناسان برگزیده بودند چون «دیوان ندیم»، «دیوان باقی» و یا «دیوان فضولی».

      اصلاح «ادبیات دیوانی» شاید از این معنی آخر سرچشمه گرفته باشد.

      در هر صورت «ادبیات دیوانی» ترک به معنای «ادبیات ترک» به طور اعم نیست. چنانکه اشاره شد تنها شاخة برومندی از آن است در کنار شاخه‌های دیگر، یعنی «ادبیات تودة مردم» و «ادبیات تکایا».

      اکنون باید دید که «ادبیات دیوانی ترک» در چه شرایطی به وجود آمد و چرا از ادبیات «مردم» و «تکایا»جدا شد.

      یکی از خصوصیات «ادبیات دیوانی» انتساب آن به دربار است. این ادبیات در بیرون از آن، تکیه‌گاهی نداشت چنانکه در میانة انقراض دولت سلجوقیان و آغاز قدرت و حشمت آل عثمان که کار به دست امرای سادة محلی افتاده بود رشتة زرین این ادبیات نیز از هم گسست. برای اینکه بار دیگر شعرای دیوانی در صحنه ادبیات ترک پدیدار گردند می‌بایست تا دوران سلطنت ییلد یرم با یزید خان صبر کرد.

      از خصوصیات دیگر «ادبیات دیوانی ترک» ایرانی بودن منشأ آن است. زبان فارسی در دربار سلجوقیان آناطولی زبان تشخص و رسمیت بود (همانند ارزشی که زبان فرانسه، وقتی در دربار تزارها و خاندانهای اشرافی روسیه داشت و بر زبان روسی ترجیح داده می‌شد): تا قرن سیزدهم میلادی که داستان ما ‎آغاز می‌گردد زبان فارسی نیز به اوج زیبائی و شکوه خود رسیده بود.حکام فرمانروایان ترک در زیر تأثیر قدرت این ادبیات قرار می‌گرفتند و آن را به زبان ترکی مردم کوچه و بازار ترجیح می‌دادند. چون طرز تربیت اشراف ترک نیز طوری بود که از همان اوان طفولیت، زبانهای فارسی و عربی را بدانها می‌آموختند، در درک دقایق ادب فارسی اشکالی پیش نمی‌آید و آشنائی به این زبانها علامت مشخصه تربیت نیکو و تبار والا به شمار می‌رفت از اینرو وقتی که بنا شد سخن از شعر و ادب به میان آید، در محافل اشراف زادگان طبعاً الگوی فارسی رجحان یافت بدینگونه در این محافل بنیان سخن ترکی بر شالودة عرف ادب فارسی قرار گرفت. لکن چون هدف نشان دادن قدرت درک دقایق سخن بود و نکته بینی، بنا بر این لذت حل معما و کشف راز نیز بر لذت درک زیبائی شعر افزوده ناچار پس از مدتی تردید از میان سبکهای مختلف نظم فارسی سبک هندی بیشتر مورد نظر قرار گرفت.

      در اینجا نکتة دیگری نیز در کار است: معیار شعر زیبا و سخن دلپذیر در همة زمانها و مکانها یکسان نیست در زندگی ملتها دوره‌هائی فرا می‌رسد که به کلی مقیاسها دگرگون می‌شود. مثلاً در دوران ایلخانیان تکذره نویسان ایران از شعرائی به عنوان «استاد بی‌نظیر و مسلم» سخن می‌رانند و ابیاتی را «بالاترین حد سخن آفرینی» معرفی می‌کنند که ممکن نیست با معیارهای کنونی مایة شگفتی نگردد و این اوصفا مبالغه‌ئی عظیم به شمار نیاید. در هر صورت وقتی که نظم فارسی الگوی ادبیات دیوانی ترکی قرار گرفت سخن شناسان ایران در آنزمان کلام مکلف و مصنع را ارج فراوان می‌نهادند از اینرو راهی که در پیش پای برگزیدگان ادب ترک گذشته شد راه پرپیچ و خمی بود که بعدها به سبک هندی منتهی شد. از اینجاست که وصفی ماهر قوجاتورگ منقد ترک در تشریح وضع محیطی که شعر دیوانی ترک در آن به وجود آمد چنین می‌گوید:

      «تا تمایل به لوکس و زینت دوستی شدت نداشت نظم به شیوة پرتکلف و سخن آرائی ایرانی آن دوران مورد توجه قرار نگرفت لکن همینکه برخی از امیران آناطولی اندک استقراری یافتند (در نیمه دوم قرن چهاردهم) به آئین شاهان سلجوقی و به تقلید پادشاهان ایران خواستند دستگاه با شکوهی برپا کنند. از ایران شاعرانی را به دربار خود خواندند و رسم کهن را تازه کردند این جریان پس از نیرو گرفتن عثمانیان شدت یافت و بار دیگر شعر دیوانی شکوفان شد»

      داستان را از آغاز آن بازگوئیم: سر سلسله سخن سرایان «ادبیات دیوانی» ترک شاعری است به نام «خواجه دهانی» از اهل خراسان که در قرن سیزدهم میلادی در دربار سلطان علاءالدین سوم از سلجوقیان روم می‌زیست. برخلاف عرفای هم دورة خویش شاعری بود منسوب به دربار. دربارة او گفته‌اند که «کالای سخنش همه از ایران بود و بر پایة وصف باده و ساده». او شعر دیوانی ترک را با همة خصوصیات آن با مضامینی که خاص فارسی بود پایه‌گذاری کرد. بدینگونه دوران ادبیات دیوانی با قراردادهای خاص خود با کلیشه‌ها و تشبیهات و ابهامات و کنایات و زبان پیچیدة آن آغاز گردید. در این ادبیات شکل، اهمیت به سزائی دارد. بیت واحد کلام منظوم است. هر اندیشه‌ئی و مضمونی در قالب یک بیت جای می‌گیرد و ارتباط مضمون دو بیت که از پی هم آمده ضرورتی ندارد. قوافی بر حسب قراردادهای ایرانی و عربی به کار گماشته می‌شود. وزن، برخلاف معمول ادبیات تودئی ترک، چون نظم فارسی و عربی، بر مبنای عروض قرار گرفته است. این مسأله به طور غیر مستقیم در زبان شعر تأثیر فراوان کرد. زیرا برای سخن سرایان استعمال کلمات و ترکیبات عربی و فارسی در اوزان عروضی آسانتر می‌نمود؛ از سوی دیگر قبول تشبیهات و ابهامات و کنایات فارسی این امر را ضروری ساخت. همینکه این در باز شد دیگر قید و بندی درآوردن لغات عربی و فارسی در کار نماند سخن سرا آزاد بود که هر لغتی را که مایل است از این دو زبان وارد کلام خود سازد، از یان رهگذر مترادفات فراوان در دفتر نظم شاعران راه یافت و بدینگونه درک سخن آنان برای کسانیکه در بیرون از دایرة تنگ محیط اشرافی آنان بودند غیر ممکن گشت.

      ادبیات دیوانی دارای زبانی شد تا قراردادهای خاص خود این زبان (که برخی مؤلفان آن را «زبان ادبی عثمانی» می‌خوانند)، نه فارسی و نه عربی بوده و نه شباهتی به ترکی داشت. تنها پیوند آن به زبان مردم بود. قواعد کلی دستوری از دور بر آن حکم می‌راند آنهم با استثناهای بسیار و مراعات نوعی کاپیتولاسیون ادبی در موارد بیشمار، شاعر دیوانی تشبیهات و استعارات فراوانی از نظم فارسی به عاریت گرفت. برخی از این تشیهات تا درون توده‌های مردم نفوذ یافت و در «ادبیات توده‌ئی» نیز به کار گرفته شد. در شعر دیوانی ترک از این پس همواره با این عناصر روبرو می‌گردیم: زلف: از نظر شکل: سنبل، مار …

      از نظر رنگ: کافر، شب، سایه …

      از نظر بوی: مشک، عنیر و غالیه را به یاد می‌آورد. چشم:از نظر شکل: نرگس، بادام، آهو …

      از نظر رنگ: کافر، سیاه … و صفات مست، پرناز، خمار، بیمار، خسته … را به یاد می‌آورد.

      رخسار و عذار: از جهات مختلف: صبح، خورشید، نور، آئینه، آتش، یاسمن، لاله، ارغوان، مصحف، پری، … را به یاد می‌آورد.

      لب ودهان: از نظر کوچکی: میم، غنچه، ذره، نقطه، هیچ، راز …

      از نظر رنگ: لعل، شراب، یاقوت، لاله …

      و از سایر جهات: آب زندگی،کوثر، شکر … را به یاد می‌آورد. قد و بالا: یادآور سرو، چنار، نهال، شمشاد، الف، آفت، قیامت، فواره … است.

      یار: یادآور پری، ملک، حور، شه، پادشه، بت، نگار، گل، نور، خضر، عیسی، طبیب، زندگی، ظالم، جفا پیشه، بی‌وفا … است. عاشق: یادآور شیدا، ویران، پریشان، افتاده، گریان، شکیبا … است.

      تمهای اصلی شعر دیوانی نیز به صورت شگفتی‌آوری در همه شاعران یکسان است از جمله: عشق (با اشارات گریز ناپذیر به عشقی که در میان گل و بلبل و شمع و پروانه فرض طبیعت شده است) طبیعت (که موجود و ملموس نیست، طبیعت مینیاتورهای شرقی است، طبیعتی است مجازی) و دیگر، مضامین ماوراء‌الطبیعة اسلامی و آنگاه مرگ و جبری گری و بدبینی.

      همان اندازه که طبیعت ادبیات دیوانی مجازی است باید گفت که ششصد سال در قلمرو این ادبیات دلبری، (بدون توجه به حقایق زندگی با او صاف قرار دادی و زیبائی مینیاتوری خود) فرمان راند که سرو قد، ماه روی، نرگس، چشم، کمان ابرو، تیر مژگان، نقطة دهان، لعل لب، موی میان بود…

      سبک شعر دیوانی ساده نیست وصول به معنی اصلی آن نیازمند دانستن مقدماتی‌ست و در گرو گشودن رموز آن به سر انگشت تجربه و مهارت، همان مهارتی که پرفسور دکتر علی نهاد تارلان سالهای سال است با حوصله و شکیبائی به منشی دانشجو (که رنج خواندن منتهای کهن را بر خود هموار می‌سازند و بار دیگر الفبای کهن عربی – ترکی را می‌آموزند) یاد می‌دهد، مهارتی که در ترکیة امروز بسیار کمیاب شده و تخصصی که جز پروفسور تارلان، دانشوران انگشت شماری بدان دست دارند.

      در اینجا باید هب خواننده ایرانی هشدار داد که فریفتة شباهت ظاهری نظم فارسی و شعر دیوانی نگردند و به یاد داشته باشند که سبک پیچیدة هندی در ادبیات دیوانی ترکی، زمینة مساعدی برای رشد و گسترش یافته و پیچیده‌تر شده است.

      بیشتر اشعار دیوانی ترک به نظر کسانی که با شعر فارسی آشنایند در برخورد اول گنگ می‌آید. حتی انس با نمونه‌های فارسی سبک هندی نیز همة معما را حمل نمی‌کند. زیرا این سبک در دست سخن پردازان ترک مقید به قیود تازه‌ئی شده است.

      در این میان یک سلسله قراردادها و سیستم‌های تفسیر و تعبیر خاصی به وجود آمده که برای پی بردن به مضمون و معنی ابیات نظم دیوانی، ناچار باید بر آن‌ها اطلاع یافت.

      باری پس از آنکه دوران خواجه دهانی نخستین شاعر دیوانی به سر آمد به علت زوال دولت سلجوقیان، چنانکه گذشت، ریشة این نهال نو رسیده نیز خشکید. به ظهور آل عثمان باز زمینه برای رستاخیز ادبیات دیوانی آماده گردید. این بار شاعری به نام خواجه مسعود، معمار این کاخ بود. او با ترجمة بخش‌هائی از بوستان سعدی طبع آزمائی کرد زبان وی هنوز فاصله زیادی از زبان تودة مردم نداشت. در جائی که سعدی گفته بود:

      چو بینی یتیمـی سر افکنده پیش مده بوسه بر روی فرزند خویش

      او چنین سرود: Yetimi goricek yere depmelgil, And karsi ogancigin opmegil

      لیکن این فاصله به سرعت در نور دیده شد؛ به زودی ادبیات مطنطن شعر دیوانی به جای این سخنان که هنوز آهنگ صدای مردم کوچه وبازار در آنها معکس است نشست. به دنبال پیشاهنگان، دیگران فرا رسیدند. شمارش نامهای همة گویندگان شعر دیوانی اگر هم میسر باشد به دفترها نمی‌گنجد. برای اینکه خوانندگان را فی‌الجمله آشنائی به دست آید تنها به ذکر نام پیشروان و ستارگان قدر اول و دوم این سبک بسنده می‌کنیم و نام استادان بزرگ و مسلم را باخطی درشت‌تر از دیگران مشخص می‌سازیم:

      در قرن چهاردهم: نسمی، احمدی، قاضی برهان‌الدین؟

      در قرن پانزدهم: شیخی، احمد پاشا، نجاتی بیگ؟

      در قرن شانزدهم: فضولی، باقی، خیالی بیگ، روحی بغدادی.

      در قرن هفدهم: نفعی، نایی، شیخ‌الاسلام، یحیی افندی، نائلی، نشاطی.

      در قرن هیجدهم: ندیم، شیخ غالب، نحیفی، قوجه راغب پاشا، فاضل اندرونی.

      در قرن نوزدهم: واصف اندرونی و عزت ملا.

      ادامة «ادبیات دیوانی» بدون وجود دبدبة اشرافی و شرایط پر زرق و برق و شکوه درگاه جهان گشایان ممکن نبود. به همان نسبت که نقش و نگار کاخهای «دوران لاله» رنگ باخت سرود این نغمه پردازان برج عاج نشین نیز به خاموشی گرائید. از آن همه هیاهو و گیرودار تنها یادی به دفترها و انعکاسی در دیوانها از جمله دیوان «نائلی» به جای ماند.

      نقل از مقدمه کتاب ادبیات دیوانی و نائلی ترجمه دکتر حمید نطقی.

      »

      نوع مطلب :
      نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |
      یامظلوم حسین گویلر سنه قان اغلار

      يك سند تاريخى انگليسى به صراحت گوياى آن است كه در سال 61 هجرى آسمان بريتانيا خون گريست!

      کد خبر : 1311851

      تاریخ مخابره خبر : 13/11/85

      منبع خبر : shia news

       

      روايات شيعه وديگر فرق اسلامى بر اين نكته همداستان است كه شهادت امام حسين عليه السلام در روز دهم محرم الحرام سال 61 هجرى صرفاً يك حادثه معمولى در تاريخ اسلام يا تاريخ بشرى نبود، بلكه مطابق روايات اسلامى اين حادثه دردناك به عالم تكوين پيوند خورده است وزمين وآسمان وحور وساكنان بهشت بر اين حادثه اندوهگين شدند وپيامبران از حضرت آدم ابوالبشر عليه السلام تا پيامبر خاتم صلى الله عليه وآله همگى در اين واقعه به اظهار همدردى پرداختند وسالها پيش از وقوع اين حادثه جانسوز هرگاه نزد آنان از امام حسين عليه السلام ياد شده، يا از سرزمين كربلا گذشته اند، براى آن حضرت اشك ريخته اند. در زير به برخى از شواهد اين مطلب اشاره مى كنيم:
      • امام صادق عليه السلام خطاب به جد بزرگوارشان امام حسين عليه السلام عرضه مى دارند: «وضمّنَ [الله] الارضَ ومن عليها دمَكَ وثارَك؛ وخداى متعال مسئوليت خون وخون خواهى تو را بر دوش زمين وزمينيان نهاده است.
      • حضرت ابراهيم ـ عليه وعلى نبينا وآله صلوات الله ـ هنگامى كه از سرزمين كربلا مى گذشت، از اسب به زمين افتاد وخون سرش براى همراهى با خون سيدالشهدا عليه السلام جارى شد.
      • حضرت مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف خطاب به جد بزرگوارشان عرضه مى دارند: ولطمت عليك الحور العين؛ در مصيبت تو حوران بهشتى لطمه به [صورت وسينه] مى زدند.
      • در حديث شريف آمده است: نخستين كسى كه در مدينه براى شهادت امام حسين عليه السلام صدا به گريه وزارى بلند كرد «ام سلمه» همسر پيامبر صلى الله عليه وآله بود. آن حضرت شيشه اى محتوى مقدارى خاك به او دادند وفرمودند: جبرئيل به من خبر داد وگفت: هرگاه از اين خاك خون جوشيد بدان كه حسين كشته شده است. ام سلمه اين خاك را نگاه داشت وپيش از شهادت امام حسين عليه السلام هر ساعت بدان مى نگريست. هنگامى كه ديد از آن خاك خون جوشيد، فرياد زد: واحسيناه، وا ابن رسول الله! تمام زنان با شنيدن صداى او به گريه وزارى پرداختند ومدينه از بانگ گريه وناله پر شد.
      • در برخى از احاديث تصريح شده است در روز عاشورا آسمان خون گريست. براى مثال حضرت زينب در روز عاشورا به مردم فرمودند: أو عَجِبتم أن مَطَرت السماءُ دماً؛ آيا از اين كه آسمان خون گريسته است شگفت زده شده ايد؟
      • در كتب عامه آمده است: لما قتل الحسين اسودّت السماء وظهرت الكواكب نهاراً حتى رأيت الجوزاء عند العصر وسقط التراب الأحمر؛ راوى مى گويد: هنگامى كه [امام] حسين [عليه السلام] به شهادت رسيد آسمان تيره وتار شد وستاره ها در روز مشاهده شدند ومن ستاره جوزا را هنگام عصر مشاهده كردم. هم چنين در آن روز خاك سرخ از آسمان بر زمين پاشيده شد.
      • مورخان آورده اند كه در اين روز در بيت المقدس هر سنگ را كه پشت و رو مى كردند، زير آن خون تازه مى ديدند وپديده خورشيد گرفتگى تا سه روز ادامه يافت.
      روايت زير مؤيد اين معناست:
      زيدبن عمر كندى به نقل از ام حيان گفت: وقتى امام حسين عليه السلام به شهادت رسيد، تا سه روز خورشيد گرفته بود وهر كس روغن به چهره اش مى ماليد چهره اش به جاى آن كه خنك شود مى سوخت وهر سنگ را كه در بيت المقدس پشت و رو مى كردند، زير آن خون تازه مى ديدند.
      سند انگليسي
      اين سند تاريخى نيز اين حقيقت را تأييد مى كند. در صفحه 38 كتاب وقايع دوران انگلو ساكسون ( (THE ANGLO – SAXON CHRONICLEترجمه وويرايش ميشل اسوانتون (SWANTON MICHAEL) ـ كه در 1996 ميلادى در انگلستان به چاپ رسيده و در سال 1998 ميلادى از سوى دانشگاه Exeter در ايالت نيويورك تجديد چاپ شده است ـ چنين آمده است:

      685. Here in Britain there was Bloody rain, and milk and butter were turned to blood

      معناى عبارت فوق چنين است:
      در سال 685 ميلادى اين جا در بريتانيا آسمان خون باريد وهر جا شير يا كره خوراكى بود تبديل به خون شد يا رنگ آن سرخ گرديد.
      اگر زمان ياد شده (يعنى سال 685 ميلادى) را به سال هجرى تبديل كنيم، اين زمان با سال 61 هجرى قمرى مطابق خواهد بود؛ يعنى همان سالى كه سيد وسالار شهيدان وآزادگان حضرت ابا عبدالله الحسين عليه السلام به همراه اصحاب وخاندانش به شهادت رسيدند.

      الا لعنة الله على أمة قتلت ابن بنت نبيه

       


      نوع مطلب :
      نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |
      یامظلوم حسین گویلر سنه قان اغلار

      يك سند تاريخى انگليسى به صراحت گوياى آن است كه در سال 61 هجرى آسمان بريتانيا خون گريست!

      کد خبر : 1311851

      تاریخ مخابره خبر : 13/11/85

      منبع خبر : shia news

       

      روايات شيعه وديگر فرق اسلامى بر اين نكته همداستان است كه شهادت امام حسين عليه السلام در روز دهم محرم الحرام سال 61 هجرى صرفاً يك حادثه معمولى در تاريخ اسلام يا تاريخ بشرى نبود، بلكه مطابق روايات اسلامى اين حادثه دردناك به عالم تكوين پيوند خورده است وزمين وآسمان وحور وساكنان بهشت بر اين حادثه اندوهگين شدند وپيامبران از حضرت آدم ابوالبشر عليه السلام تا پيامبر خاتم صلى الله عليه وآله همگى در اين واقعه به اظهار همدردى پرداختند وسالها پيش از وقوع اين حادثه جانسوز هرگاه نزد آنان از امام حسين عليه السلام ياد شده، يا از سرزمين كربلا گذشته اند، براى آن حضرت اشك ريخته اند. در زير به برخى از شواهد اين مطلب اشاره مى كنيم:
      • امام صادق عليه السلام خطاب به جد بزرگوارشان امام حسين عليه السلام عرضه مى دارند: «وضمّنَ [الله] الارضَ ومن عليها دمَكَ وثارَك؛ وخداى متعال مسئوليت خون وخون خواهى تو را بر دوش زمين وزمينيان نهاده است.
      • حضرت ابراهيم ـ عليه وعلى نبينا وآله صلوات الله ـ هنگامى كه از سرزمين كربلا مى گذشت، از اسب به زمين افتاد وخون سرش براى همراهى با خون سيدالشهدا عليه السلام جارى شد.
      • حضرت مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف خطاب به جد بزرگوارشان عرضه مى دارند: ولطمت عليك الحور العين؛ در مصيبت تو حوران بهشتى لطمه به [صورت وسينه] مى زدند.
      • در حديث شريف آمده است: نخستين كسى كه در مدينه براى شهادت امام حسين عليه السلام صدا به گريه وزارى بلند كرد «ام سلمه» همسر پيامبر صلى الله عليه وآله بود. آن حضرت شيشه اى محتوى مقدارى خاك به او دادند وفرمودند: جبرئيل به من خبر داد وگفت: هرگاه از اين خاك خون جوشيد بدان كه حسين كشته شده است. ام سلمه اين خاك را نگاه داشت وپيش از شهادت امام حسين عليه السلام هر ساعت بدان مى نگريست. هنگامى كه ديد از آن خاك خون جوشيد، فرياد زد: واحسيناه، وا ابن رسول الله! تمام زنان با شنيدن صداى او به گريه وزارى پرداختند ومدينه از بانگ گريه وناله پر شد.
      • در برخى از احاديث تصريح شده است در روز عاشورا آسمان خون گريست. براى مثال حضرت زينب در روز عاشورا به مردم فرمودند: أو عَجِبتم أن مَطَرت السماءُ دماً؛ آيا از اين كه آسمان خون گريسته است شگفت زده شده ايد؟
      • در كتب عامه آمده است: لما قتل الحسين اسودّت السماء وظهرت الكواكب نهاراً حتى رأيت الجوزاء عند العصر وسقط التراب الأحمر؛ راوى مى گويد: هنگامى كه [امام] حسين [عليه السلام] به شهادت رسيد آسمان تيره وتار شد وستاره ها در روز مشاهده شدند ومن ستاره جوزا را هنگام عصر مشاهده كردم. هم چنين در آن روز خاك سرخ از آسمان بر زمين پاشيده شد.
      • مورخان آورده اند كه در اين روز در بيت المقدس هر سنگ را كه پشت و رو مى كردند، زير آن خون تازه مى ديدند وپديده خورشيد گرفتگى تا سه روز ادامه يافت.
      روايت زير مؤيد اين معناست:
      زيدبن عمر كندى به نقل از ام حيان گفت: وقتى امام حسين عليه السلام به شهادت رسيد، تا سه روز خورشيد گرفته بود وهر كس روغن به چهره اش مى ماليد چهره اش به جاى آن كه خنك شود مى سوخت وهر سنگ را كه در بيت المقدس پشت و رو مى كردند، زير آن خون تازه مى ديدند.
      سند انگليسي
      اين سند تاريخى نيز اين حقيقت را تأييد مى كند. در صفحه 38 كتاب وقايع دوران انگلو ساكسون ( (THE ANGLO – SAXON CHRONICLEترجمه وويرايش ميشل اسوانتون (SWANTON MICHAEL) ـ كه در 1996 ميلادى در انگلستان به چاپ رسيده و در سال 1998 ميلادى از سوى دانشگاه Exeter در ايالت نيويورك تجديد چاپ شده است ـ چنين آمده است:

      685. Here in Britain there was Bloody rain, and milk and butter were turned to blood

      معناى عبارت فوق چنين است:
      در سال 685 ميلادى اين جا در بريتانيا آسمان خون باريد وهر جا شير يا كره خوراكى بود تبديل به خون شد يا رنگ آن سرخ گرديد.
      اگر زمان ياد شده (يعنى سال 685 ميلادى) را به سال هجرى تبديل كنيم، اين زمان با سال 61 هجرى قمرى مطابق خواهد بود؛ يعنى همان سالى كه سيد وسالار شهيدان وآزادگان حضرت ابا عبدالله الحسين عليه السلام به همراه اصحاب وخاندانش به شهادت رسيدند.

      الا لعنة الله على أمة قتلت ابن بنت نبيه

       


      نوع مطلب :
      نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |
      تُرک به شخص منسوب به یکی از گروه‌های ملی یا زبانی ترکی گفته می‌شود. ترک همچنین صفتی است منسوب به عنصر فرهنگی، یا سنتی مربوط به یکی از ملتها یا زبان‌های ترکی چنانکه در "بیات ترک". ریشه واژه ترک را به معنی «نیرومند» دانسته‌اند. خاستگاه اصلی قوم ترک در مغولستان غربی بوده و این قوم به‌تدریج در سراسر آسیای مرکزی، ایران و آسیای غربی پراکنده شدند. جمعیت کنونی ترکهارا بیش از دویست میلیون نفر تخمین می زنند که از شمال چین تا بلغارستان پراکنده شده اند.

      زبان ترکی به دو دسته شرقی و غربی تقسیم می شود. زیرمجموعه های شرقی زبان ترکی عبارتند قزاقی، قرقیزی و ازبکی و زیر مجموعه های غربی زبان ترکی نیز شامل ترکی استانبولی، ترکمنی و آذری می شوند. زبان ترکی جزء زبانهای اورال آلتائیک به شمار می رود


      نوع مطلب :
      نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |

      تنوع بی نظير در حيات وحش منطقه حفاظت شده بهرام گور فارس (تير 1385)

      طی يک بازديد کوتاه از منطقه بهرام گور، انواع گونه های حيات وحش در اين منطقه مشاهده گرديد. مرتضی اسلامی، مديربخش آموزش و روابط عمومی انجمن ضمن يک بررسی کوتاه در منطقه بهرام گور موفق به عکسبرداری از انواع گونه های حيات وحش در اين منطقه گرديد. 99 رأس گور در گله هايی با اندازه های مختلف حاصل تنها چند ساعت حضور در ساعات ميانی روز در منطقه بی نظير بهرام گور فارس بود. نکته عجيب آن بود که کره گور چند ماهه که در بهار سال جاری به دنيا آمده باشد در ميان دسته های گورخرها بسيار اندک بوده است. با اين حال، آرامش گورها و تحمل مشاهده کنندگان تا فاصله نزديک، نشان از آرامش و امنيت نسبی اين منطقه دارد.

      مهمترين دستاورد اين بازديد، مشاهده يک خانواده از کاراکال شامل يک مادر همراه با 3 توله چندماهه اش بود که اهميت اين منطقه را دوچندان می نمايد. منطقه بهرام گور در گذشته يکی از بهترين زيستگاههای اين گربه در کشور به شمار می آمده، ولی در سالهای اخير اثر چندانی از اين جانور در منطقه بدست نيامده بود. خانواده کاراکال در ميان روز زير سايه درختی مشغول استراحت بود که به محض مشاهده خودرو از فاصله 50 متری، مادر به سويی فرار نموده و از تپه مجاور بالا می رود، ولی توله ها هر يک ميان بوته ها خود را مخفی نمودند که در نهايت، اسلامی موفق به گرفتن عکس از يکی از توله ها می گردد.  

      منطقه بهرام گور همچنين از گذشته يکی از مهمترين زيستگاه های يوز ايران در کشور به شمار می آمده که در ماههای گذشته تلاشهايی برای اثبات وجود اين گونه در اين منطقه صورت گرفته، ولی پس از آخرين مشاهده رسمی در سال 1368، هيچ گزارش تأييد شده ای از وجود اين گونه در اين منطقه بدست نيامده است. بااين حال، مشاهده 12 خرگوش طی تنها 2 ساعت نويدبخش وجود جمعيت قابل توجهی از اين جانور و تأمين نياز غذايی گوشتخواران به خصوص گربه سانان کوچک جثه را می دهد.


      نوع مطلب :
      نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |

      حداقل بين 70 تا 100 قلاده يوزپلنگ ايرانی در کشور داريم (مرداد 1385)

       

      انجمن يوزپلنگ ايرانی همزمان با پنجمين سالگرد تأسيس خود اعلام کرد که براساس بررسی های ميدانی، مصاحبه با افراد محلی، مشاهدات مستقيم، رديابی در داخل زيستگاه ها و مقايسه تصاوير بدست آمده از دوربين های تله ای متعلق به انجمن و پروژه حفاظت از يوز آسيايی، درحال حاضر وجود جمعيتی بين 70 تا 100 قلاده يوزپلنگ ايرانی در کشور محرز می باشد که بيش از نيمی از اين جمعيت در استان يزد زيست نموده و استانهای سمنان، خراسان شمالی و اصفهان به ترتيب در رده های بعدی قرار دارند. البته ذکر اين نکته کاملا ضروری است که يوزپلنگ ها بين مناطق مختلف در رفت و آمد بوده و نمی توان جمعيت ثابتی برای هر استان يا منطقه در نظر گرفت. براين اساس، درحال حاضر بيش از 600 هزار کيلومتر مربع از وسعت يک ميليون و ششصد هزار کيلومتر مربعی کشورمان در قلمرو يوزها قرار دارد.

      علاوه بر اين، مناطق بسياری در کشور وجود دارد که گزارشهايی مبنی بر زيست يوز در آنها به گوش می رسد، ليکن هنوز هيچ مدرک قطعی دال بر وجود جمعيتی از اين جانور در آنها بدست نيامده است. اين مناطق عبارتند از خوش ييلاق و سفيدکوه آرسک دامغان در استان سمنان، مناطق بيدوييه و راور در استان کرمان، منطقه چاه افتخاری و حتی مناطق مرزی سرخس در استان خراسان رضوی، منطقه بهکده رضوی در استان خراسان شمالی، منطقه بهرام گور و رامشه در استان فارس و همچنين مناطقی از استانهای سيستان و بلوچستان، هرمزگان وخراسان جنوبی. براين اساس، به نظر می رسد که شايد بتوانيم جمعيت يوز ايرانی را حتی بالاتر از 100 قلاده بدانيم. نکته مهم در بيان اندازه جمعيت جانوران آنست که اعلام يک عدد به عنوان جمعيت ازلحاظ علمی صحيح نبوده و همواره بايد هر جمعيت را در بازه ای از حداقل تا حداکثر بيان نمود. انجمن يوزپلنگ ايرانی اميدوار است با بررسی های بيشتر بتواند به آمار دقيقتری از جمعيت فعلی يوز در کشور دست يابد.

      طی دو دهه گذشته، مطالعات مدون چندانی درباره يوز در ايران صورت نگرفته و تنها مطالعات محدودی توسط برخی اساتيد و کارشناسان روی وضعيت و پراکنش اين جانور در استانهای مختلف کشور صورت گرفته است. طی اين مدت، همچنين برآوردهايی از جمعيت يوز در کشور نيز صورت گرفت. در سالهای ميانی دهه 1370، ضيايی و دره شوری حدود 10 قلاده برای يوزها برآورد کردند و جورابچيان در گزارش خود در سال 1378، 50 قلاده را برای يوز در کشور بيان نمود. طی سالهای ابتدايی دهه 1350، اسکندر فيروز جمعيتی بين 200 تا 300 قلاده برای يوزهای ايران برآورد نموده، ليکن پل جاسلين برآورد مذکور را در قضاوتی غيرمنصفانه "بيش از اندازه ی واقعی و اغراق آميز" می خواند. با اين حال، باتوجه به شرايط زيستی يوز در آن زمان و مقايسه با شرايط فعلی، به نظر می رسد که برآورد فيروز به واقعيت نزديک بوده است.

       


      نوع مطلب :
      نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |

      گلستانک؛ بهشت خرسهاي ايران (مهر 1385)

      منطقه امن گلستانک ميزبان نخستين مطالعه علمي روي بوم شناسي خرس قهوه اي در ايران به شمار مي رود که از تابستان 1384 توسط انجمن يوزپلنگ ايراني آغاز گرديده است.  

      خرس قهوه اي به رغم پراکنش گسترده و جمعيت نسبتا مناسب در بسياري از مناطق کشور، همچنان به عنوان يکي از ناشناخته ترين گوشتخواران کشور به شمار مي رود. در اين مطالعه دوساله که با هدف بررسي بوم شناسي خرس قهوه اي در محدوده امن منطقه حفاظت شده البرز مرکزي شمالي درحال انجام است، بررسي هايي روي رفتارشناسي، ارجحيت غذايي، شناسايي زيستگاه، برآورد فراواني نسبي، عوامل تهديد کننده و همچنين ارتباط خرس با جوامع محلي صورت مي گيرد. براساس ويژگي هاي ريخت شناختي، تا کنون 25 قلاده خرس در منطقه شناسايي شده و از اين تعداد تنها 5 توله امسالي مشاهده گرديده که در مقايسه با آمار سالهاي قبل نشان از زادآوری پايين تر خرس ها دارد.

      باقر نظامي هماهنگ کننده اين طرح پژوهشی مي گويد: "از آنجا که رويکرد اين انجمن، زيست بوم محور مي باشد، لذا تلاش مي گردد تا داده هايي درباره ساير گونه هاي موجود در منطقه امن گلستانک ازجمله مرال، کل و بز، گراز و همچنين پلنگ نيز کسب شود و خوشبختانه هر کدام از گونه هاي فوق از جمعيت خوبي در منطقه برخوردارند." او همچنين گلستانک را يکي از پرتنوع ترين زيستگاه هاي پرندگان نادر در کشور دانسته و اضافه مي کند: "تا کنون بيش از 70 گونه انواع پرندگان طي اين مطالعات در اين منطقه شناسايي گرديده که از ميان آنها، خوشبختانه گونه هاي کميابي نظير هما، کبک دري و گنجشک برفي از جمعيت خوبي در منطقه برخوردارند. علاوه بر اين، تعدادي از گونه هاي پرندگان نادر که به صورت موردي در مناطق خاصي از ايران گزارش شده اند، در اين منطقه به زادآوري مي پردازند که از ميان آنها پيپت پشت زيتوني و پيپت ريشارد را بايد نام برد. علاوه بر اين، 9 گونه سهره از18 گونه سهره ايران را مي توان با هم در منطقه مشاهده کرد که خود جاي شگفتي بسيار است.

      انجمن يوزپلنگ ايراني به منظور توسعه حوزه فعاليتها و مهارتهاي پژوهشي خود، با همکاري سازمان محيط زيست درحال انجام اين مطالعه در محدوده امن گلستانک در حوزه شهرستان چالوس مي باشد. محدوده امن گلستانک با وسعت کمتر از 2000 هکتار، داراي يکي از بالاترين تراکمهاي خرس در کشور بوده و درکنار آن، جمعيتي بالغ بر حداقل 100 رأس مرال نيز در اين منطقه زيست مي نمايد که بر ارزشهاي آن مي افزايد.


      نوع مطلب :
      نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |

      آخرين نفس های پارک ملی خجير (دی 1385)

      بيش از دو سال است که انجمن يوزپلنگ ايرانی درحال مطالعه روی گوشتخواران بزرگ جثه در پارک ملی خجير در شرق تهران بوده و در اين مدت، تصاوير مستندی از زندگی و رفتار اين جانوران به خصوص کفتار راه راه کسب نموده است. آخرين تصوير متعلق به شهريور ماه 1385 می باشد که کفتار بالغی حين تغذيه از لاشه يک گراز به دام دوربينهای تله ای افتاد. متأسفانه اخبار خوبی از اين منطقه که باسابقه ترين منطقه حفاظت شده دنيا به شمار می رود، به گوش نمی رسد و ظاهرا به غير از خطوط انتقال گازی که از پارک ملی سرخه حصار می گذرد، قرار شده تا انتهای بزرگراه بابايی نيز از قلب پارک ملی خجير بگذرد. از همين رو، انجمن يوزپلنگ ايرانی بيانيه ای را بدين شرح صادر نموده است:

       

      بزرگراه ميان گذر پارک ملي خجير، زخمي ديگر بر پيکر قديمي ترين منطقه حفاظت شده دنيا!

      آري يا خير؟

      انجمن يوزپلنگ ايراني در آستانه روز ملي تنوع زيستي (هشتم دي ماه) ضمن درخواست توجه بيشتر اذهان عمومي به تنوع زيستي سرزمين و اهميت شناخت و حفظ آن خواستار برخورد هوشيارانه تر سازمان محيط زيست به عنوان متولي محيط زيست سرزمين در خصوص عبور جاده ها از مناطق حفاظت شده است؛ به ويژه شايعه عبور بزرگراه از قلب پارک ملي خجير!

      اين تشکل زيست محيطي با اعلام مشاهدات تلفات حيات وحش پارک ملي خجير به علت حوادث رانندگي پس از احداث جاده اختصاصي فعلي اعم از کفتار، روباه، گراز، قوچ و ميش و ... از سال 1380 عنوان مي دارد، تحقيقات حاکي از تردد حيات وحش از جاده مذکور در اين منطقه مي باشد، که پر واضح خواهد بود پس از تعريض و احداث بزرگراه و امکان تردد خودروها در شب علاوه بر تثبيت دو تکه شدن زيستگاه و به هم خوردن تعادل زيستي منطقه، آمار تلفات جاده اي حيات وحش نيز به شدت افزايش خواهد يافت. اين در حالي است که منطبق با قوانين، عبور هر گونه جاده از پارک هاي ملي ممنوع بوده و عبور جاده نقض آشکار قوانين زيست محيطي خواهد بود.

      نمونه هايی از جانوران کشته شده در اثر تصادف با خودروها در جاده پارچين واقع در پارک ملی خجير

       

      انجمن يوزپلنگ ايراني مي افزايد، پارک ملي خجير به عنوان قديمي ترين منطقه حفاظت شده دنيا (از سال 1174 هجري شمسي تاکنون) و وسعت 11570 هکتار و وجود صدها گونه گياهي و جانوري (تاکنون 740 گونه) منحصر به فرد درست در حاشيه پايتخت از ويژگي هاي منحصر به فرد طبيعي و گردشگري برخوردار مي باشد که بي توجهي به اين امر علاوه بر وارد آوردن لطمات جبران ناپذير به منطقه مذکور، کليه برنامه هاي آتي با نگرش توسعه پايدار و اقتصادي را عملا غير ممکن خواهد ساخت.

      شنيده ها حاکي از مصمم بودن در عبور دادن بزرگراه از انتهاي شرقي بزرگراه شهيد بابايي و درست از قلب منطقه پارک ملي خجير است که در انتها با توجه به احداث سد خاکي ماملو (که خود جاي بحث و سوال فراوان دارد!؟) با انحراف احتمالي از مسير فعلي، به دنبال سهل الوصول نمودن تردد از تهران به ورامين خواهد بود.

      انجمن يوزپلنگ ايراني به صورت جدی خواستار بررسي موضوع از سوي سازمان حفاظت محيط زيست و برخورد هوشيارانه و مسئولانه با عبور جاده و هرگونه مستحدثات از پارک ملي مي باشد، و عنوان مي دارد، احداث جاده تنها وجه ساده امر بوده و به دنبال خود پيامدهاي توسعه اي  ديگر نظير زمين خواري، شهرک سازي و غيره  در پارک ملي خجير را نيز دامن خواهد زد. لذا انتظار مي رود ضمن شفاف سازي موضوع از هر گونه دخل و تصرف ديگر در منطقه خودداري به عمل آيد.

      در خاتمه، انجمن حساسيت و واکنش ساير دغدغه مندان به محيط زيست و تشکل هاي زيست محيطي را نيز خواستار گرديده و اميدوار است آنچه از طبيعت و حيات براي ما به ارث و به امانت نهاده شده است را به گونه اي پاس بداريم که در مقابل نسل هاي آينده شرمسار نباشيم؛ چه، هم اينک نيز فرزندان سرزمين گونه هاي بي شماري از موجودات و مخلوقات خداوند را تنها در تصاوير کتاب ها خواهند يافت.

       


      نوع مطلب :
      نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |
      اذربایجان


      نوع مطلب :
      نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |
      عناوين آخرين مطالب ارسالي
      تبليغات