تبليغاتX
ترکمورونو
تبليغات
پيام مديريت وبلاگ : با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، به اين وبلاگ خوش آمديد . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وبلاگ ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما در بهتر شدن كيفيت مطالب وبلاگ ياري رسانيد .

غبار روبی از حقایق شوروی و روسیه امروز

 

لیگاچف

برگردان: م. شیزلی

 

بخش اول

 

 

"ایگورلیکاچف" در دوران اولیه رهبر گرباچف دبیر دوم حزب کمونیست اتحاد شوروی بود. حتی در جریان رای گیری کنگره حزب کمونیست اتحاد شوروی برای انتخاب دبیراول برای حزب، لیگاچف نیز کاندیدائی همطراز گرباچف بود اما آرای او به حد نصاب نرسید و گرباچف سکان رهبری حزب را بدست گرفت و شد آنچه که همگان شاهدند. لیگاچف در مقام دبیر دومی حزب کمونیست اتحاد شوروی گام هائی در جهت مقابله با خط مشی گرباچف برداشت اما این گام ها بصورت سازماندهی شده برداشته نشد و خود وی از این مقام حذف شد تا خط مشی گرباچف ادامه یابد.

لیگاچف از بنیانگذاران حزب کمونیست فدراتیو روسیه است. حزبی که زیوگانف دبیرکل آنست. شاید از سالخورده ترین رهبران باقی مانده از حزب کمونیست اتحاد شوروی باشد که همچنان فعال است. کتاب "جعلیات و حقایقی در باره گذشته شوروی و روسیه سرمایه داری امروز" به قلم "ایگور لیگاچف" اخیرا منتشر شده است. ما در شماره های گذشته راه توده فشرده ای از این کتاب را بعنوان معرفی کتاب منتشر کرده بودیم. اینک ترجمه کامل این کتاب را بتدریج منتشر می کنیم. این ترجمه توسط "م.شیزلی" انجام شده است.

 

***

 

پیش گفتار نویسنده

حاکمیت اولیگارشی- نیمه تئوکرات ها، بوروکرات های دولتی دست به اقداماتی می زنند، تا سیمای گذشته شوروی را بدنام و بی اعتبار جلوه دهند- دوران سازندگی و پیشرفت های فوق العاده عظیم، گذشته روشن و بهبود مداوم زندگی را از حافظه توده ها پاک سازند.

طبیعتا، به خودی خود این سئوال مطرح می شود که، هدف از همه این اقدامات چیست؟ این کار برای آنها بدان جهت لازم است که، بر گرده زحمتکشان بنشینند، به استثمار و چپاول آنها ادامه دهند، مایملک غصب شده مردم را در دستان عده ای اولیگارشی، نیمه تئوکرات ها و مقامات دولتی حفظ کنند و دستاوردهای سوسیالیسم را مدفون سازند.

امروز، مثل همیشه، صدای رسای نویسنده بزرگ شوروی، گئورگی ماکسیم اوویچ ماکاروف، از زبان قهرمان او، ماتوئیا استروگ اوف – بلشویک، قهرمان رمانش «استروگ اوف ها»، که، در جریان جنگ داخلی می گفت:«تا کی بی لیاقت ها- اراذل و اوباش مردم ما را لگدمال خواهند کرد، روح شریف آن را به تمسخر خواهند گرفت، انگیزه نجیب آن را از بین برده و چشمه الهام بخش اش را کور خواهند کرد؟»، همچنان طنین انداز است.

چقدر دموکرات های دروغین واوباشان سیاسی- وازده ها و ریاکاران- مردم ما را به استهزاء می گیرند. اینها، افسانه های دروغین در مورد خلق های شوروی، حاکمیت شوراها و حزب کمونیست اتحاد شوروی ساختند ولی، به مصداق این مثل معروف «دروغ روی پا می ایستد، ولی راه نمی رود».

و به بویژه دروغ هائی در باره:

ــ بی اهمیت نشان دادن و پائین آوردن نقش انقلاب کبیر سوسیالیستی اکتبر، در گیر کردن بلشویک ها در جنگ داخلی و «ترور سرخ»،

ــ «جنایت کمونیسم» و پاک کردن رد پای خونین سرمایه داری،

ــ اینکه گویا رهبری شوروی، کار دفاع از شوروی در مقابل تجاوزگران فاشیسم را تدارک ندید،

ــ رسوائی «دوران رکود»،

ــ ناتوانی پانزدهمین برنامه پنج ساله تامین مسکن شوروی (سال های١٩۸٦ـ٢٠٠٠)؛

ــ رفتار « بربر منشانه»بلشویک ها و حاکمیت شوروی در برخورد با دین؛

ــ اینکه، رهبری شوروی واقعیت های پیرامون سانحه انفجار نیروگاه اتمی چئرنوبل را مخفی کـرد و نیزتدابیر کافی برای از میان برداشتن پیامدهای ناشی از آن اتخاذ ننمود؛

ــ «زیان بار بودن» مبارزه با مشروبخواری در زمان شوروی؛

ــ کالخوزها و ساوخوزها، در مورد «صادرات غله» و «خودکفائی مواد غذائی» روسیه کنونی.

 

این کتاب با بخشی تحت عنوان تاکتیک های حزب حاکم سرمایه و استراتژی حزب کمونیست جمهوری فدراتیو روسیه پایان می یابد.

هدف از رواج بد خواهی و یا دروغگوئی در مورد تاریخ دوره شوروی این بود که اعتماد به نیرو و توان خود برای بازگشت به سوسیالیسم را از ذهن مردم پاک کـنند.

مهم این است که اذهان مردم را از افتراهای ضدشوروی پاک کرد. بدون تغییر در آگاهی اجتماعی، نمی توان مردم کشور را از فقر و بدبختی عمومی نجات داد و در شرایط بی حقوقی او، حاکمیت شوراها را برقرار ساخت.

باید توجه داشت که،«آفت ــ بوستان را، زنگ زدگی ــ آهن را، و دروغ ــ روح را تخریب می کند» (آ. پ. چخوف) زیرا، کم اتفاق نیافتاده است که دروغ را به شکل نیمه واقعیت هائی در آورده اند و افشای آن ، کار چندان هم ساده ای نبوده و نیست.

بازپس گرفتن همه آنچه که از مردم غصب کرده اند، قبل ازهرچیز، مایملک عظیم اجتماعی و حاکمیت شوراه ا(تمام بهترین ها)ــ یک هدف ملی، بزرگترین عامل اتحاد و یگانگی در جامعه است.

این کتاب به همین امر مهم اختصاص یافته است. بخش مربوط به«پانزدهمین برنامه مسکن اتحاد شوروی» را، آ. گ. ملنیکف، از کادرهای سرشناس حزبی، مسئول پیشین شعبه تامین مسکن کـمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی و دبیر کنونی احزاب کمونیست متحد شوروی نوشته است.

ی. ک. لـیـگاچف

 

واقعیت های تاریخی

 

انقلاب شوروی در حرکت به پیش کل جامعه بشری نقش بزرگی داشت، چراغ روشنی است که نمی توان آن را خاموش کرد. آن، تمدن تازه ای را بنیاد نهاد که جهان بر مبنای آن به پیش خواهد رفت.

جواهرلعل نهرو، سیاستمدار و دولتمرد هند

 

برای اولـین بار در سال ٢٠٠۵، سالروز انقلاب کبیر سوسیالیستی اکتبر برای مردم کشور ما روز کار بود. این روز را بدان جهت روز کار اعلام کردند که مانع بزرگداشت این رویداد بزرگ که اهمیت جهانی دارد، بشوند و آن را حافظه توده ها پاک کـنند. بر اساس قانون مصوب دومای دولتی و شورای فدراسیون روسیه روز چهارم نوامبر را روز اتحاد ملی، جـشن رسمی تازه اعلام گـردید و رئیس جمهـور نیز آن را تائـید کـرد.

حزب حاکم کنونی، «حزب روسیه واحد»، از آن رو به تغییر و تحریف تاریخ روی آورده است که با وارد ساختن تهمت و افترا، گذشته پر افتخار، بویژه دوره شوروی را از خاطره توده های میلیونی بزداید. یکی دیگر از ریاکاری ها و حیله گری های حاکمان کنونی این بود که در سالروز پیروزی بزرگ خلق شوروی بر آلمان هیتلری ومیلیتاریسیم ژاپن، نه تنها هیچ اشاره ای به اهمیت و ارزش آن پیروزی بزرگ نکردند، حتی، از حزب کمونیست اتحاد شوروی و ژوزف استالین، یادی هم نکردند که گوئی، مردم شوروی بدون رهبری به پیروزی دست یافته است.

اینک یک رویداد تاریخ روسیه را در مقابل حادثه تاریخی دیگری قرار داده و با تجاهل پرنسیپ های تاریخ زیر پا می گذارند. یعنی، شرایطی را که منجر به آن حوادث و پیامدهای آنها شد در نظر نمی گیرند. بخش فوقانی روحانیت را نیزدراین امر دخالت داده اند. در اینجا بر خورد به دو حادثه، یعنی، انقلاب کـبیر سوسیالیستی اکـتبر و بیرون راندن اشغالگران از مسکو در سال ١٦١٢، پایان اغتشاشات در روسیه، مطرح است. بطوری که، اعلام روز چهارم نوامبر به نام روز اتحاد ملی به ابتکار کلیسا بوده و نمایندگان دومای دولتی از حزب «روسیه واحد» نیز صورت قانونی به آن داده اند.

اکثریت محقـقـین تاریخ دولت روسیه، آغاز پادشاهی بوریس گودانف و تا به پادشاهی رسیدن میخائیل رومانوف، بنیانگذار سلسله پادشاهی جدید، از آخر قرن شانزده تا سال ١٦١٣ را، دوره اغتشاشات چهارده ساله ارزیابی می کـنند.

 

سرشت و خصوصیات دوره اغتشاشات، علل و عواقـب آن کدامند؟

به نظر بسیاری از مورخان شوروی و روسیه (ب. د . گرئکف، ر. گ. سئکرئن نیکف، و. و. زیمین، و. او. کلیوچفسکی و دیگران)، اغتشاش ها، اولین جنگ داخلی و جنگ دهقانی و قیام قزاق ها و دهقانان وابسته به زمین، به رهبری بالاتنیکف، نقطه اوج آن بود. آن خود، زاده علل اجتماعی- اقتصادی «ناهنجاری اجتماعی» بود. هیرارشی کلیسا و «اعضای روسیه واحد» در این باره سکوت می کـنند و کلمه ای هم بر زبان نمی آورند.

تحت انقیاد درآوردن و بی حقوقی دهقانان باعث بروز اغتشاش ها بود. شورش پشت شورش روی می داد. دهقانان وابسته به زمین برای رهائی از مظالم ملاکان و دهقانان برای نجات از بی حقوقی نابخردانه و وابستگی خود به صاحبان زمین بپا خواستند.

در عین حال، دوروئی و حیله گری خادمان دربار، اشغالگران لهستانی- لیتوانی و سوئدی نیز یکی دیگر از عوامل بروز شورش ها بودند. فریبکاران، (لژدیمتری اول و دوم) برای پادشاهی لهستان و گروه های مختلف اشراف که سلطنت بوریس گودانف و واسیلی شویک در مسکو را جدا از سلسله پادشاهی برسمیت نمی شناختند، لازم بودند. شیادان« فعال در مسکو، دست پخت لهستان بودند»( کلیوچفسکی. تاریخ روسیه، جلد ٣،بخش ٣).

شورش ها، دولت مسکو را در آستانه سقوط قرار داد و آن به خوراک ارزانی برای دشمنان خارجی تبدیل شده بود. لهستانی ها، سمولنسک و سوئدیها، نوگوراد را به تصرف درآوردند. مقاومت اقشار پائینی جامعه بر علیه اشغالگران خارجی بشدت بالا گرفت. سازماندهی نیروی دوم مردمی، با وسعت هر چه بیشتربلحاظ ترکیب اجتماعی، با فراخوان تاجری بنام کوزما میـنیـن، رهبر زئمسک ها، در نیژنئی ـ نوگوراد در سال ١٦١٢ بسرعت آغاز شد. این میهن پرست روس خطاب به هموطنانش گـفت: «کار بزرگی در پیش داریم. زندگی خود را فـدا می کـنیم، خانه هایمان را می فروشیم، زن و بچه هایمان را گرو می گذاریم و به دولت مسکو کمک می کـنیم ...»( کاستامار، «تاریخ روسیه»).

در ماه اوت سال ١٦١٢دسته های ارتش خلق به نزدیکی مسکو رسیدند، لشکر بزرگ لهستان را که برای پشتیبانی اشغالگران کرملین آمده بود، تار و مار کـردند. ٢٢ماه اکتبر کیتای- گراد،٢٦همان ماه (طبق تاریخ جدید، ۸نوامبر، نه ٤ نوامبر) چند صد نفر نیروی لهستانی که تا مرز آدم خواری رسیده بودند، در کرملین تسلیم شدند. پاکسازی سرزمین روس ها از اشغالگران لهستانی ـ لیتوانیائی و سوئدی تا مدتها بعد ادامه داشت. در سال ١٦١٣کلیسای جامع زئمسک، میخائل رومانوف، سرسلسله پادشاهی جدید روسیه را شاه اعلام کرد.

 

نتیجه گیری ها

١ـ مردم میهن تحت رهبری رهبران خود، مینین و پاژارسکی، خطری را که دولت مستقـل مسکو را تهدید می کرد، دفع کردند.

٢ـ وضعیت روستائیان که شامل اکثریت جمعیت کشور بود،نه اینکه پس از بیرون راندن اشغالگران بهتر نشد، حتی بدتر شد و چـپاول دهـقانان شدت یافت. حاکـمیت مطلقـه قـوت گرفـت. « اوضاع خلق بعد از طوفان قیامها، با آنچه که پیش از آن همچون سلاحی مطیع و حرف شنو در دست حاکمیت بود، فاصله ای نگرفت... قرن هیجدهم، دوره شورشهای مردمی در میهن ما بود.» (منتخب تاریخ روسیه، جلد سوم، بخش ۳، صفحه٨٩). این، نتیجه گیری و. او. کلیوچوسکی، دانشمند تارخ شناس بورژوای نیمه دوم قرن نوزده و آغاز قرن بیستم بود.

٣ـ ملاکین و اشراف به عنوان طبقه حاکم، از جنگ داخلی درسی نیاموختند و نیاموختند که تغییراتی در سیاست داخلی بدهند. در رابطه با سیاست خارجی، در آغاز پادشاهی سلسله تازه رومانوف ها از گسترش و توسعه زمین های روسیه به بخش اروپائی، همانطور که در سده پانزده، شانزدهم، نیمه دوم قرن هیفـدهم و هیجدهم معمول بود، خودداری کردند. سمولنسک و ایالات شمالی به لهستان واگذار شد. مسکو، از سواحل خلیج فنلاند که در راه آن خون جنگاوران روس ریخته شده بود، دور شد.

 

* * *

 

واضح است که شورشهای آن دوره ، نه بلحاظ مقیاس و ماهیت آن و نه از نظر نتایج و پیامدهائی که نصیب روسیه و همه بشریت کرد، با انقلاب کبیر سوسیالیستی اکتبرقابل مقایسه نیست.

انقلاب کبیر اکتبر و خلق های آزاد شده به رهبری حزب کمونیست تحت رهبری و. ای. لنین و ی. و. استالین، روسیه را پس از هزاران سال اعتلا بخشید، تمدن تازه سوسیالیستی را پی ریزی کردند. به استثمار زحمتکشان، فقر میلیونها انسان و بی سوادی عمومی مردم پایان دادند، اتحاد شوروی با علم و فرهنگ پیشرو را تشکیل دادند. بشریت را از طاعون فاشیسم نجات دادند. نقشه جهان را تغییر ریشه ای دادند، سیستم استعمار و امپراطوری آن را نابود ساختند، میلیاردها انسان به سوی عدالت اجتماعی و سازندگی سوسیالیستی روی آوردند.

نباید فراموش کرد که رهبری کلیسا و پیش از همه، کلیسای پروتستان، بدون مشورت با معتقدان، پیشنهاد کرد بجای هفتم نوامبر، روز انقلاب کبیر سوسیالیستی اکتبر، روزچهارم نوامبر، بمناسبت بیرون راندن اشغالگران لهستانی از مسکو و پایان شورش ها، روز جشن ملی اعلام شود. و دومای دولتی روسیه نیز به آن قانونیت بخشید.

موضع قاطع حزب کمونیست جمهوری فدراتیو روسیه و سازمانهای ملی – مردمی، دومای دولتی و رئیس جمهور را مجبور ساخت تا روز هفتم نوامبر، سالروز انقلاب کبیر اکتبر را همچنان جشن ملی، روز کاری اعلام کنند.

 

* * *

 

لغو و تعدیل جشن سالروز انقلاب کبیر سوسیالیستی اکتبر به چه معناست؟ این یعنی خیانت به میلیون ها انسان معتقـد و یا غیر معتقـد که، زندگی خود را فدای برقراری حاکمیت شوراها، حفظ تمامیت ارضی روسیه و دفاع از کشور شوراها در مقابل تجاوزگران فاشیسم آلمان، کردند. علاوه بر آن، باید قبول کرد که، خلق ما، امید به آینده خود را با انقلاب اکتبر پیوند داده است.

می بینید که، حزب «روسیه واحد» و هیرارشی کلیسا با پاک کردن روزهای سرخ در تقویم، به چه کاری دست می زنند. همه اینها، یادآوری بوروکراسی شئدرینی است که، همانطور که می دانید ختم عملیات آمریکا را با این تفاوت که، او با شهامت اعتراف کرد: «بنظرم این، از اختیار من خارج است»، تائید کرد.

ما کمونیستها می دانیم که، مذهب ارتدکس نقش مهمی در تشکیل و حفظ دولت روسیه ایفا نموده است. اما، مسائل دیگری هم هست که، خادمان دین آنها را مسکوت می گذارند.

با آنکه، دهها میلیون معـتقد، درهمه جنگهای داخلی، دهقانی و در سه انقلاب روسیه( انقلاب اول، سالهای ١۹٠۵ـ١۹٠۷، انقلاب فوریه١٩١۷ و انقلاب اکتبر)، شرکت کردند، اما اکثریت قریب به اتفاق روحانیت، نه در کنار معتقدان، بلکه، در جبهه مقابل، در کنار استبداد جای گرفتند.

هیرارشی کلیسا مسئول سازماندهی تعقیب و آزار و اذیت لئو نیکولایوچ تولستوی، این نابغه روس است. در سال ١۹٠١، شورای کلیسا با رضایت نیکولای دوم، حکم «اخراج ل. ن. تولستوی از کلیسا» را صادر کرد.

امروز، قشر فوقانی روحانیت، مخالف بازپس دادن دارائی های هنگفت ملی به صاحبان اصلی آن، یعنی توده های زحمتکش است که بوسیله عده قلیلی غصب شده است. اسقف اعظم کلیسای ارتدکس روسیه، « خط و مشی اجتماعی» کلیسا را مشخص نموده و در آن با «تقسیم مجدد دارائی ها»، مخالفت کرده است، موضوعی که رئیس جمهور نیز، اغلب آن را تکرار می کـند. این، در حالی است که ٨٠ درصد مردم کشور خواستار بازنگری به امور خصوصی سازی و باز گرداندن دارائی های غارت شده ملی می باشد.

 

سخن از دستاوردهای انقلاب اکتبر یک وظیفه انقلابی است

 

ایگورلیگاچف

برگردان:"م. شیزلی"

 

 

 

کلیسا، با استفاده از منابع مالی دولتی و کمک های پولی هنگفـت ثروتمندان، برای شستن گناهان خود دعا می کـند. در واقعیت امر، منبع اصلی همه این پولها، ثروتهای غارت شده مردم است که از طریق خصوصی سازی جنایتکارانه بدست آورده اند.

 

علل مقابله محافل رهبری کلیسا را، اساسا باید در اعتقاداتشان جستجو کرد. کلیسا، زمانی که مردم را به دفع تجاوزگران فاشیست فرا می خواند، در سازندگی ملی فعالانه شرکت می نمود، در جنبش صلح و خواست اکثریت معتقدین را نمایندگی می کرد با پشتیبانی حاکمیت اتحاد شوروی مواجه شد. آنچه را که کلیسا در دوره حاکمیت پطر اول از دست داده بود، اعاده شد، دارائی هایش برگردانده شدند و مورد پشتیبانی مالی و فنی قرار گرفت.

 

چگونه هیرارشی کلیساهای امروزی ، سخنان رهبران کلیسای ارتدکس در دوره حکومت شوروی، در باره ی . و. استالین را فراموش کرده اند. پس از مرگ ی. م. استالین، آلکسی اول، اسقـف اعظم مسکو و کل روسیه، وی را انسان نابغه ای نامید و نوشت: « او، برای سازندگی پر تلاش خود، از نیروی عظیم اجتماعی و از آگاهی مردم ما به قدرت خویش، الهام گرفت...». کریستوفر، اسقـف کلیسای الکساندری، نوشت: « استالین یکی از انسانهای بزرگ دوران ماست که به کلیسا اعتماد می کرد و نظر مساعدی نیز به آن داشت.»

 

در باره جشن ملی تازه– روز وحدت ملی- پرسیدنی است، در شرایطی که وحدت ملی جامعه روسیه در سایه حاکمیت بورژوازی، در وضعیت ازهم گسیختگی کامل قرار دارد، در حالیکه اقلیتی نا چیز، که با دزدیدن و غارت دارائی های مردم به ثروت های افسانه ای دست یافته است، در یک سو و در سوی دیگر، ملتی رانده شده به دامن فـقـر، ایستاده است، از کدام وحدت ملی می توان صحبت کرد. مگر، تنها آبرام اویچ بود که، باعطش سیری ناپذیری ثروت های ملی را دزدید و بلـعـید؟

 

در باره جشن مذهبی ارتدکس- فقط ، روز مادر خدای کازان، مصادف با روز وحدت ملی بوده و در واقع عید ملی اعلام می شود. در این صورت، جواب شاخه های دیگر مذهب را چگونه می توان داد؟ این خلاف قانون اساسی است. زیرا، کلیسا از دولت جاست.

 

٭٭٭

 

جواب ما به ویرانگران میهن، نیروهای ضد خلقی که در فکر حذف جشن زحمتکشان، از جمله، از بین بردن یادمان تاریخی دینداران، مصالحه با بازسازی کامل سرمایه داری و پایمال کردن حقوق مردم و فقر میلیونها انسان هستند، این است که باید، شرکت وسیع دینداران و دگراندیشان در جشن سالگرد انقلاب کبیر سوسیالیستی اکـتبر را بپذیرند. ما، باید با برگزاری جلسات، تظاهرات و میتینگ ها، راهپیمائی ها و نشان دادن اتحاد و عزم راسخ توده ها در مبارزه برای زندگی بهتر، از دستاوردهای انقلاب اکتبر، زندگی مردم اتحاد شوروی، صحبت کنیم. این وظیفه و مسئولیت ماست.

 

 

 

تبلیغات دروغین ضد کمونیستی

 

در مقابل واقعیات سرمایه داری

 

حقیقت تا ابد پشت ابر، پنهان نمی ماند

 )                                                                   ف. م. داستایوسکی)

 

در اروپا موج تازه ضد کمونیستی راه افتاده است، در مقیاس بین المللی، تلاش هائی برای محکوم کردن «جنایت کمونیسم» صورت می گیرد، ممنوع کردن فعالیت احزاب کمونیست و محاکمه رهبران آنها را پیشنهاد می کنند. طبیعتا این سئوال پیش می آید که: آیا کمونیستها و طرفداران آنها می توانند حملات جدید نیروهای امپریالیستی برعلیه کمونیسم را دفع کـنند؟

 

قبل از جواب دادن به این سئوال، می خواهم این موضوع را مورد تاکید قرار دهم که، علت اصلی فشار فزاینده نیروهای دشمن به نیروهای جنبش جهانی کمونیستی این است که، احزاب کمونیستی پس از شکست موقتی سوسیالیسم در اتحاد شوروی و دیگر کشورهای سوسیالیستی بازسازی می شوند و تاثیر آنها در جهان افزایش می یابد.

 

ما می توانیم دستاوردهای عظیم اتحاد شوروی را درساختن تمدن و فرهنگ جدید سوسیالیستی، جامعه عاری از استثمار و ستم را که، درآن دموکراسی واقعی مردمی، دموکراسی سوسیالیستی تکامل می یافت و سطح زندگی زحمتکشان را ارتقاء می داد، درمقابل سیل دروغ وافتراهای ضد کمونیستی قرار دهیم.

 

میان قهرانقلابی برای بدست آوردن آزادی و استقلال، با جنایت علیه زحمتکشان، تفاوت های بسیار جدی وجود دارد و توجه به این تفاوت ها ضروری است. «بورژوازی، همانطور که در مانیفیست حزب کمونیست گفته می شود، نقش انقلابی فوق العاده مهمی در تاریخ بازی کرده است، بورژوازی در مدت کمتر از یکصد سال سلطه طبقاتی خود، نیروهای مولده بی شمار و عظیمی را در مقایسه با مجموع همه نسل های پیش از خود بوجود آورده است». اما، از مدتها پیش، توان پیشرفت خود را از دست داده و به مانع بزرگی در مقابل ترقی اجتماعی تبدیل شده است. ما باید، «جنگهای صلیبی» متعدد نیروهای امپریالیستی بر علیه کمونیسم و واقعیات انکارناپذیر تاریخ خونین سرمایه داری، از آن جمله جنایات خونبار نظام سرمایه داری در دوران معاصر را در جامعه جهانی محکوم کـنیم. مبارزه با امپریالیسم و محکومیت بین المللی جنایات آن، هدف طرح پیشنهادی گنادی زیوگانوف، صدر حزب کمونیست جمهوری فدراتیو روسیه نیز می باشد.

 

سرمایه داری استعمارگر در جریان استثمار و ستم شدید و جنگها، رنج و عذاب غیرقابل وصفی برای بشریت به ارمغان آورد، سیل ها از خون و اشک توده ها جاری ساخت، صدها میلیون انسان را کشت. سرمایه داری مبتنی بر مالکیت خصوصی سرمایه داری، در تمام مراحل برقراری و رشد خود، بویژه، در دوره های آغازین انباشت سرمایه، تولید مانوفاکتوری و کارخانه ای سرمایه داری، سرمایه مالی، انحصاری، برای تصاحب ارزش اضافه حاصل از کار مزدوری، همیشه میلیونها انسان را استثمارکرده و می کـند.

 

سرمایه داری با اشغال، تصرف، آتش افروزی و شمشیر امپراطوری استعماری را برقرار ساخت که تشکـیل آن، اسارت و نابودی کامل ملل و خلق های بسیاری را در پی داشت.

 

برای نشان دادن مقیاس برده داری استعماری، به ارقام مراجعه می کنیم. تعداد جمعیت مستعمرات تا جنگ جهانی دوم،٦٦٠ میلیون نفر و جمعیت کشورهای متروپل، ٤٦٠ میلیون نفر بود. مساحت ممالک مستعمره، بالغ بر۵١ میلیون کیلومترمربع و کشورهای استعمارگر، ١٢میلیون کیلومترمربع می شد. جمعیت و مساحت مستعمرات، مثلا انگلیس، به ترتیب بیش از ٨ و ٦٠ برابر کشور متروپل را شامل می شد.

 

به گفته مارکس، دوران سرمایه داری با ریشه کن ساختن، اسارت و نابودی ساکـنان بومی معادن آمریکا، گام های اول برای تصرف و ویرانی هندوستان و تبدیل آفریقا به شکارگاه سیاه پوستان، طلوع کرد. دهها هزار نفر از میلیونها سیاه پوستی که، از آفریقا به آمریکا آورده شدند، در زندانهای انباشته شده کشتی ها، از گرسنگی مردند. از مردم بومی آمریکا، تنها نمونه ها و جمجه ها باقی ماند.

 

صاحبان سرمایه، با استفاده از نیروی کار ارزان، منابع طبیعی مستعمرات را غارت کرده و ثروتهای افسانه ای بدست آوردند، برای تحکیم حاکمیت خود، با گشاده دستی بزرگ منشانه ای سفره مردم کشورهای متروپل را رنگین ساختند. سرمایه داران، صدها سال جلو رشد مستعمرات را گرفتند و مانع ترقی صنایع، به استثنای معدن کاری در این کشورها شده، باعث عقب ماندگی شدید ، فـقـر و بیسوادی مردم مستعمرات شدند.

 

امپریالیسم استعمارگر، در طول سه قرن موجودیت خویش، خیزش های مردم مستعمرات تحت استبداد رژیم برده داری و کار سنگین شاق را سرکوب نمود. سرمایه داران قیام ها را به شدت سرکوب نموده و قربانیان بیشماری به بشریت تحمیل کردند.

 

در اوایل سده بیستم، جهان تقسیم شده بود، جنگ ها، موجب تقسیم مجدد شد. در جنگهای اول و دوم جهانی، بیش از٧٠ میلیون انسان کشته و ١٢٠میلیون نفر زخمی و معلول شدند.

 

بزرگترین جنایت سرمایه داری، زایش و پرورش فاشیسم هیتلری، خشن ترین دشمن بشریت، بواسطه بورژوازی بزرگ بود. میلیون ها انسان در اردوگاه های هیتلری سوزانده شدند و یا کشته شدند. فاشیسم، همچون پاد زهری در دست دولت های پیشرفته، برای مبارزه برعلیه جنبشهای کارگری، آزادیبخش ملی و اتحاد شوروی لازم بود.

 

برخلاف میل سرمایه داران وعلیرغم مقاومت مأیوسانه آنها، تحت تأثیر انقلاب کبیر سوسیالیستی اکـتبر و نقش تعیین کـننده اتحاد شوروی در تار و مار کردن فاشیسم و زیر فشار جنبش های رهائی بخش ملی، خلقهای مستعمرات از یوغ استعمار برده داری آزاد شدند.

 

٭٭٭

 

سرمایه داری معاصر، درکشتار صدها هزار مردم ویتنام، یوگسلاوی و عراق مقصر است. دولت های امپریالیستی با استفاده از همه ابزارها، از جمله، جنگ، توطئه، خرید مزدوران، مبادله نا برابر کالاها، تخریب اخلاقیات، فشارهای سیاسی و اقتصادی و هر شیوه ممکن دیگر، تلاش می کردند تا مستعمرات سابق را در چارچوب سیستم سرمایه داری نگه دارند و جلوی راه رشد و ترقی آنها را مسدود نمایند. در نتیجه سیاست های امپریالیستی غرب، بیش از یک میلیارد انسان در شرایط فـقـر زندگی می کنند.

 

امپریالیست های آمریکا و غرب، ضمن جلوگیری از راه اندازی موسسات تولیدی مدرن در اکثریت مستعمرات سابق، میلیون ها انسان را برای اشتغال به کارهای سنگین و غیر تخصصی دعوت می کـنند. در اروپا، مهاجرین به خاطر شرایط غیر قابل تحمل زندگی و دست مزد ناچیز کار، به خشن ترین شیوه های اعتراضی متوسل می شوند.

 

اغلب می پرسند: چنین چیزی در روسیه سرمایه داری ممکن است؟ البته که ممکن است. برای جلو گیری از این، بدون اینکه از موضوع اصلی صحبتی به میان آورند، شقوق مختلفی را پیشنهاد می کـنند. تراژدی تجزیه اتحاد شوروی و احیای سرمایه داری، علت اصلی انفجار اجتماعی مهاجرین می باشد. یعنی بازسازی حاکمیت شوروی، دولت متحد خلق های برادر، ضامن ممانعت از وقوع چنین درگیری هائی است.

 

امپریالیسم، با پایمال کردن حقوق ملت ها وتحمیل فقر به آنها، موجب پیدایش «تروریسم بین المللی»، بعنوان جواب متقابل گردید. مبارزه آمریکا بر علیه «تروریسم بین المللی»، پوششی برای استثمار ملت ها و تسلط بر جهان است. آنها در کشورهائی هزاران کیلومتر دور تر از کشور خود، از جمله، جمهوری های عضو اتحاد شوروی سابق، اوکرائین، گرجستان، حوزه دریای خزر منطقه منافع خویش را اعلام می کـنند و همچون شخصیت های خودخواه افسانه ها می گویند:«از اینجا، تا آنسوی جنگل، از آن من، و از آنجا ببعد هرچه که باشد، آن هم از آن من».

 

سرمایه داری، با استثمار وحشیانه منابع طبیعی جهان، بویژه مستعمرات پیشین و آلوده کردن محیط زیست، بشریت را به سوی فاجعه هولناکی سوق می دهد. وانگهی، ضمن کاهش منابع طبیعی، باز تولید ثروت های طبیعی نیز، کمتر از میزان مصرف آنهاست و همگام با این، سالانه صدها میلیون تن مواد مضر به جو زمین رها می سازند.

 

کشورهای امپریالیستی و در راس آنها، امپریالیسم آمریکا، به نسبت جمعیت، دهها برابر بیشتر از دیگر کشورها از منابع طبیعی استفاده می کـنند. تکنولوژی صنایع «آلوده» را، به مستعمرات سابق منتـقـل می سازند. قراردادهای جهانی و توافق نامه های بین المللی حفظ و بهره برداری از منابع طبیعی را، بسیاری از کشورهای سرمایه داری به خاطر مجازات نشدن، رعایت نمی کـنند. آیا این، جنایت علیه نسل امروزی و آینده بشری نیست؟

 

ما، امروزشاهد جنایات متعدد سرمایه داری در روسیه هستیم که، با بازگشت از سوسیالیسم به آغوش سرمایه داری، موجب کاهش سالانه ۷٠٠ هزار نفـر از جمعیت کشور می شود. به بهای احیای سرمایه داری، جمعیت کشور را منهدم می کنند.

 

در مورد دموکراسی باید گفت که، حقوق و تضمین های اجتماعی در روسیه سرمایه داری برخلاف سوسیالیسم این است که، تحصیل و استفاده از کمک های پزشکی فقط در اختیار ثروتمندان است، توده های عظیم مردم بی کارند و در شرایط فقر به سر می برند. نمایندگان کارگران، زحمتکشان و روشنفکـران در پارلمان های بورژوازی، از جمله، روسیه، حضور ندارند. حاکمیت در دست کسانی است که از راه های دزدی، اختلاس و استثمار به ثروت های کلان دست یافته اند.

 

سوسیالیسم مبتنی برمالکیت اجتماعی بر وسایل تولید و شیوه مدیریت برنامه ریزی شده، به عنوان مرحله اول کمونیسم، در اتحاد شوروی خلق های روسیه را از زیر ستم تزاریسم آزاد ساخت، از ملت ها و خلق ها حفاظت کرد، دولت، کتابت، تحصیل هر یک از آنها را تشکیل داد، قدرت اقتصادی بزرگی تبدیل شد، فرهنگ، تمدن و بالاتر از همه، ضروریات زندگی همه زحمتکشان را تأمین نمود.

 

از آنچه که در بالا گفته شد، می توان فهمید که، چرا در غرب «دموکرات ها»، نمی خواهند با محکوم کردن جرایم واقعی سرمایه داری، بشریت را از خطر امپریالیسم نجات دهند.

 

و. ای. لنین، حزب بلشویک- در باره جنگ داخلی و ترور

 

رد پای خونین سرمایه داری

 

یکی از افسانه های جعلی در باره حاکمیت شوروی این است که، گویا، ولادیمیر ایلیچ لـنین و حزب بلشویک، با براه انداختن جنگ داخلی، «ترور سرخ»، تمامیت ارضی کشور را مورد تهدید قرار دادند. مقامات حزب «روسیه واحد»، حزب لیبرال دموکرات روسیه(ژیرنوفسکی ها) و اتحاد نیروهای راستگرا، توده ای از اراجیف روی هم انباشتند.

 

برای درک دقیق و درست مسئله، باید اصولیت تاریخ را فهمید. یعنی، با درک شرایط تاریخی وقوع این و یا آن حادثه است که می توان به ماهـیت آن پی برد. و. ای. لـنین، با شناخت ترور، بعنوان یکی از اشکال عملیات جنگی در شرایط مشخص، هنوز در اوایل قرن بیستم، در آستانه تشکیل حزب انقلابی بلشویک، استفاده از ابزار ترور برعلیه حکومت استبدادی تزاری را مردود شمرد. او معتقد بود که ترور، انقلابیون راستین را از مبارزه اصلی آنها، یعنی از مبارزه بر علیه استثمارگران، منحرف می سازد و« بر خلاف آنکه باعث ایجاد تفرقه، مهمترین هدف کل جنبش، در میان نیروهای دولتی شود، موجب پراکـندگی در صفوف نیروهای انقلابی می شود» ( منتخب آثار، جلد سوم، ص. ٣). شناسائی ترور به عنوان ابزار مبارزه انقلابی، مفهوم دیگری غیراز دنبال روی از جنبش خود بخودی کارگران، نا باوری به قدرت زحمتکشان و سازمان انقلابی آن ندارد.

 

علیرغم آن، حزب بلشویک تحت شرایط مشخصی، ترور درجواب اقدامات تروریستی دشمن طبقاتی- بورژوازی- را مجاز می شمرد. و. ای. لـنین، در نامه سال ١۹١٨ خود به کارگران آمریکا، با تأکـید بر اینکه، بورژوازی و دنباله روان آنها، بلشویک ها را به ترور متهم می سازند، می نویسد: « زمانی که بورژوازی انگلیس، درسال ١٦٤٩ و بورژوازی فرانسه، در سال ١٧۹٣، به عملیات تروریستی علیه فئودال ها دست می زد، چگونه فراموش کرده است که، آن را عادلانه و قانونی می دانست! اما، وقتی که، راهی جز ترور در پیش پای طبقه کارگر و دهقانان تهیدست بر علیه بورژوازی نمی گذارند، آن را جنایت و هیولا می نامند» (منتخب آثار، جلد ٨، صفحه ٢٣٠(

 

 

 
 
نوع مطلب :
نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |

غرق در ورطه خصوصي سازي

 

 

 سرج هالیمی Serge HALIMI) )

 

برگردان: مرمر کبیر

 

 

تمام سيستم هاي دولتي به صورت همزمان متلاشي مي شوند. مطابق تحقيقات اخير موسسه مالي استاندارد و پورز [Standards& Poors] تا سال ۲۰۵۰، قرض هاي دولتي آلمان، فرانسه، پرتغال، يونان، لهستان و چک به ۲۰۰٪ توليد ناخالص ملي خواهد رسيد، بايد توجه داشت که سقف مجاز، مطابق معاهده ثبات اروپا، تنها ٦٠% است.

 

در ژاپن اين رقم به بيش از ٧٠٠% توليد ناخالص ملي خواهد رسيد. موسسه مالي مذبور اين مسئله را چنين توضيح مي دهد : هزينه بالاي بازنشستگي، نرخ نازل بازتوليد، شمار زياد سالمندن و سن بالاي آنها. آينده درخشاني به تصوير کشيده مي شود: «تقريبا همه کشورها در ٢٥ سال آينده دچار از هم پاشيدگي سيستم مالياتي خواهند شد.»(١)

 

برخي ليبرالهاي آلمان مي گويند: توضيح دادن آنچه که قرار است، چنانچه تعيير سياست ندهيم، بر سرمان آيد، نه تنها مشروع بلکه ضروري است. مطابق نظر آنها در نظر گرفتن سناريوهاي فاجعه آميز براي آينده، مي تواند به يافتن شيوه هاي درست ياري رساند و انجام اصلاحات دردآور را تسهيل کند. (٢)

اين همان شيوه ايست که فيليپ دوست بلازي، وزير بهداري فرانسه به کار مي گيرد: «با ٢٣ هزار يورو کسر بودجه در هر دقيقه، هرگز به جايي نمي رسيم. ما ورشکستهايم. اگر کاري نکنيم از سيستم بيمه هاي اجتماعي چيزي بر جاي نخواهد ماند.»(٣)

 

مسلما بايد تدبيري جست... انستيتوي مونتني که آقاي کلود ببار، رئيس هيئت مديره يکي از شرکتهاي بزرگ بيمه فرانسه، آکسا AXA، مدير آن است راه حلهايي براي بيمه اجتماعي ارائه مي دهد: مثلا ايجاد «پوشش درماني همبسته» که گويا قادر خواهد بود «بيماران را مسئوليت پذير سازد و در صورت لزوم هزينه ها را محدود گرداند» به زعم او «برخي تصادفات رانندگي يا سوانح ناشي از ورزش بيشتر در چارچوب بيمه شخصي مي باشند و بايد از زير پوشش بيمه درماني خارج شوند.» او همچنين پيشنهاد مي کند «بايد مکانيزم هايي تعريف شود که بودجه درماني سالانه خانوادگي اي را معين کند، که تنها در شرايط خاصي، آن هم به شرط اين که پيشگيريهاي لازم براي جلوگيري از ابتلا به بيمارها انجام شده باشد، بتوان سقف آن را بالا برد.» (٤)

 

در ايالات متحده آمريکا، بهشت سيستم درماني مورد نظر آقاي ببار، پوشش درماني کم و کمتر شده است و بر دوش مزدبگيران سنگيني مي کند، کارفرمايان به بهانه بالا بودن مخارج مربوط به درمان، مزدبگيران را تهديد به انتقال کارخانه به کشورهاي ديگر مي کنند و به اين ترتيب از زير بار پرداخت هزينه بيمه شانه خالي مي کنند. در سال ١٩٤٤ اقتصاد دان اتريشي، فردريش هايک، وحشت خود را از «ورطه جمع گرايي»، تحت عنوان «جاده بردگي» ابراز کرد، مسيري که به زعم او مسئوليت پذيري فردي را فداي امنيت اجتماعي مي کند. اما امروز اگر ورطه اي وجود داشته باشد، ورطه بازار است، امروز همه چيز در جهت عکس مسير مورد نظر هايک در حال چرخش است.

 

اين چه شيوه ايست که باعث تحميل رقابت به شرکتهاي دولتي و خصوصي سازي آنها مي شود، دفاتر بي شمار پست، ايستگاههاي راه آهن را تعطيل مي کند، مجاني بودن بهداشت عمومي و آموزش و پرورش را زير علامت سئوال مي برد، ادارات دولتي را به محل رقابت کارمندان تبديل و آنها را به بيکاري تهديد مي کند ! همه و همه اينها تقريبا بدون بحث و گفت و گو، تنها با عبور از دالان هاي «اصلاحات»: به محض اين که از آستانه دري بگذري،آن در پشت سرت بسته و قفل مي شود وسپس به طرف در ديگري هدايت مي شوي که آهسته باز مي شود آنگاه همچون آن تصنيف عاميانه «بنزين کافي نداريم، نمي شه دنده عقب رفت، پس بزن برو جلو.»...

 

«راه ديگري وجود ندارد» اين جمله با چماق بر سر شهروندان کوفته مي شود، همه چيز محتوم است. سعي مي کنند انگيزه مقاومت را ريشه کن کنند و از تکنيک شناخته شده زمين سوخته استفاده مي کنند. مقصد نهايي در آخر راه روشن مي شود. در پايان متوجه دگرگوني اساسي اي که رخ داده مي توان شد. جهشي عظيم به عقب که درحرکتي زنجيره وار و مرحله به مرحله به وقوع پيوسته است. مرزها را باز کنيم چرا که حمايت گر منافع ملي نيستيم. خصوصي سازيم، زيرا مي خواهيم مرزها را باز کنيم. مشاغل و کارهاي دولتي را قرباني سازيم، چون بايد خصوصي سازي کنيم. «مبادله آزاد»، «ظرفيت حداکثر»، «قرارداد»، «رقابت»، «ارزش آفريني»، همه اين ها مصالح لازم براي ساختن دژي است که معمارانش از قبل طرح آن را ريخته اند.

 

آقاي سلير ، ارباب صاحبکاران فرانسه ، توانبخشي را نمي پذيرد

 

نقشه راه ليبرالي از شيوه هاي «عملي» و «منطقي» استفاده مي کند، براي رفع کسر بودجه بايد خصوصي کرد. براي فروش شرکتهاي دولتي به قميت مناسب بايد سرمايه گذاران خارجي را جذب کرد. براي جذب سرمايه خارجي لازم است دستمزدها و هزينه هاي کارفرما را کاهش داد. در چنين دنياي رقابتي اي ، پوشش اجتماعي پرخرج است.

گسترش بيکاري و کارهاي بي آينده و کاذب و سنديکازدايي صداي اعتراضات را ميخواباند، خصوصا در ميان آنهايي که هنوز کار دارند و داراي پوشش اجتماعي مي باشند، آنها با سکوتشان از سويي ثابت مي کنند «روحيه مسئوليت پذيري دارند» و از سوي ديگر نشان ميدهند که نمي توانند مدت زيادي بپذيرند که بيکاران حقوق بيکاري اي معال حقوق آنها بگيرند و هيج کار نکنند، بايد کنترلها بيشتر شود(٥)، حقوق بيکاران کم شود و از فرهنگ «صدقه» گيري خارج شوند، به قول ارنست آنتوان سلير، رئيس سنديکاي کارفرماهاي فرانسه MEDEF مدف، «امروز نمي توان مسايل را از ديدگاه توانبخشي حل کرد.»(٦)

البته ليبرالها به بهداشت عمومي بي علاقه نيستند، در اين رابطه همچون آموزش و پرورش «رشد منطقي» سيستم دولتي و مجاني به سمت سيستمهاي خصوصي که شرکتهاي بيمه با وام هاي بانکي هزينه آن را تامين مي کنند، به زعم آنها ضروري است، سيستمهاي مرکزي از نظر آنها، غرق در ديوانسالاري و ورشکستگي اند.

همه چيز بايد متمرکز شود. «در دسترس» باشد، مناطق مسئوليت بودجه خود را بر عهده گيرند. بازار آموزشي و بهداشتي راه بيندازند تا تعيين قيمت شود و اين امور را اداره کنند. سپس زمان آن مي رسد که بيمارستانها، مدارس يا ادارات پست محلي بسته شوند چرا که سودآور نيستند. بايد با شرکتهاي محلي شريک شد و مجاني بودن بهداشت و آموزش را زير علامت سئوال برد. همه چيز بايد خصوصي شود، وظايف آموزشي و بهداشتي به وظايف کوچک و مجزا تفکيک و به افراد يا بخش خصوصي واگذار شوند.

ليبرالها توضيح مي دهند که دولت بايد تنها به امور اساسي بپردازد. لازم نيست کارمندان دولت،کارهايي چون نگهباني، نظافت، آشپزي، فتوکپي و بررسي پرسشنامهها را نيز انجام دهند. داشتن اتومبيل دولتي لازم نيست و لزومي ندارد که خود دولت پرداخت دستمزد کارمندان يا تهيه مسکن نظاميان را سازمان دهي کند يا مثلا خلبان هلي کوپتر آموزش دهد.

در پي بررسي هاي بي وقفه و واگذاري اين کارها به بخش خصوص، بسياري از خدماتي که سابقا در حيطه دولت بود به اين ترتيب به تدريج ازحوزه فعاليت آن خارج مي شود. نخست وزير فرانسه ژان پير رافاران مي گويد: «هر قسمتي از کار را که بتوان ، بايد سريعا به بخش خصوصي واگذار کرد» وزير مشاور و مسئول اصلاحات دولتي اعلام مي کند: «استراتژي ما تمرکز دولت بر ماموريتهاي اساسي آن و واگذاري همه ديگر امور از جمله تدارکات به بخش خصوصي است.»(٧)

 

در عراق هم ارتش آمريکا بخشي از وظايف مربوط به هدايت جنگ و جمع آوري اطلاعات (البته به شکل خشن!) را به مناقصه گذاشته بود. وزير دفاع فرانسه در نظر دارد اداره مسکن کارمندان ژاندارمري را به بخش خصوصي واگذار کند تا بتواند باعث انجام حدود ٥٠٠ ميليون يورو صرفه جويي شود. (٨)

آقاي فرانسيس مر، وقتي وزير دارايي فرانسه بود از مشاوره شرکتهايي مثل مرسر دلتا يا کاپ ژميني استفاده کرد تا به بهتربن نحو ٣٠ هزار پست کارمندان دولت را حذف کند. کساني هم که امروز هنوز از زير ساطور اخراج جان سالم به در برده اند، فعلا در وضعيت تعليق بسر مي برند.

در هر فرصتي، امتيازات اجتماعي و امنيت شغلي زير علامت سئوال مي روند و قراردادهاي موقتي که در ابتدا دولتي و سپس خصوصي اند جايگزين قرارداد کار دائمي مي شود. آقاي کريستين بلان، نماينده حزب دست راستي UDF ، اتحاديه دموکراتيک فرانسه، از هم اکنون اعلام کرده است که بايد در فرانسه موقعيت ويژه کارمندان دولت که ميراث دوران پس از جنگ دوم است از بين برود. نشريه اکسپانسون مينويسد: «موقعيت کنوني براي کاهش شمار کارمندان دولتي بي سابقه و تاريخي است و حيف است از کنارش بگذريم.» رهنمود نخست وزير رافاران هم به وزراء بسيار روشن است: « تنها مشاغل مربوط به نيمي از کارمندان بازنشسته دولت را جايگزين کنيد» به اين ترتيب تا سال ٢٠١٢ درعرض ٨ سال ٣٠٠ هزار پست دولتي حذف مي شود. سناتور فيليپ ماريني از حزب دست راستي UMP معتقد است اين باعث ١٢ ميليارد صرفه جويي است.(9)

 

در اين منطق کارمند دولت، براي ماليات دهندگان تنها خرج تراشي مي کند و مثلا يک پرستار که آنها را مداوا مي کند، يا مامور آتش نشاني که نجاتشان مي دهد يا يک معلم که پاره تنشان را تربيت مي کند، و يا بازرس اداره کار که در مقابل کارفرما و احجافاتش محافظتشان مي کند، تنها به عنوان هزينه به حساب مي آيند.

در سوئيس، براي اين که «به روحيه رقابت تن در دهند و تغيير فرهنگ يابند» اداره کل کارگزيني فدرال که کارمندان دولتي راسازماندهي مي کند از استفاده از «ابزار مخصوص بخش خصوصي» سخن ميراند، به اين ترتيب تضمين کار براي کارمندان دولت از نوامبر ٢٠٠٠ حذف شده است. در ايتاليا اتحاد چپ عملکرد مشابهي اتخاذ کرد: خودمختاري در اداره مسئوليتهاي اداري، فردي کردن وظايف و بالابردن کارآيي. تنها ١٥% مشاغل عمومي در محدوده دولت است، در عرض دو سال، بجز مشاغلي چون قاضي، وکيل، دادستان، پليس، ديپلمات و استاد دانشگاه، بقيه مشاغل اداري همگي مشمول قراردادهاي خصوصي شدند. کارمندان عاليرتبه بويژه شامل اين تغييرات قرارگرفتند .(١٠)

 

در زلاند نو تعداد کارمندان دولت از ٧١ هزار در سال ١٩٨٨ به ٣٢ هزار و نهصد در سال ١٩٩٦ رسيد. آنها با امکانات کمتر، بيشتر کار مي کنند. هزينه هايشان افزايش و امنيت شغليشان کاهش يافته است.

 

دولت چنين تغيير حالت داده و مسخ شده، ديگر نمي تواند روزي در مقابل گسترش بازار و قانون آن مقاومت کند. دستگاه اداري بي وقفه تجزيه مي شود و ويژگي خود را از دست مي دهد. بي آيندگي کار دولتي حتي کارفرمايان را تشويق به يافتن راههاي تازه مي کند. هنگامي که آقاي آنتواني سلير، رئيس سنديکاي کارفرمايان فرانسه «قرارداد مارموريتي» يعني قرار داد کاري اي که تنها در دوران ماموريت ويژه اي معتبر است را مطرح مي کند، چنين توضيح مي دهد: «چرا بخش خصوصي از حقوقي که بخش دولتي دارد بهره مند نشود؟ ارتش قراردهاي ٤ و ٦ ساله دارد، جوانان قرارداد موقت دارند، در خود دولت کارمنداني با قرارداد موقت استخدام ميشوند. اما اجراي همين کار در بخش خصوصي با محافظه کاري و سنگ اندازي عدهاي مواجه است». (١١)

 

بيست سال پيش راست فرانسه و صاحبان ثروت از به اصطلاح «ويترين دولتي» که با ثبات تر و داراي هزينه کمتري بود، ابراز ناخرسندي مي کرد. مدير سابق شرکت الف ELF، آقاي آلبان شالاندن، مي گفت: «عدم وحشت از مجازات مالياتي، به کارمندان دولت احساس امنيت ميدهد، کمتر کار ميکنند، غني ميشوند [....] و از طريق سنديکاهاي قوي امتيازهايي که به موقعيتهاي ممتاز تبديل مي شود، بدست مي آورند. » (١٢)

به نظر ليبرالها، خصوصي سازي کلي يا بخشهايي از کارهاي دولتي همچنين باعث کاهش تاثير و مقاومت سنديکاهاست که راه را براي «اصلاحات» هموار مي سازد. در فرانسه شمار مشاغل دولتي بين سالهاي ١٩٨٥ تا ٢٠٠٠ به نصف کاهش يافته و به ٣/٥% کل مشاغل رسيده است (١٣) در اينجا نيز سمت گيري عمومي مانند ديگر زمينه هاست.

اما مطالبات اجتماعي معمولا در کارخانجات دولتي بالاتر است و شمار اعضا سنديکاها بيشتر مي باشد. اعتصابات بزرگ تاريخ معاصر گوياي اين واقعيت است (زغال سنگ ١٩٣٦، کارخانه رنو ١٩٦٨، راه آهن شهري و متروSNCF و RATP ١٩٩٥).

هنگامي که پاييز گذشته مجلس فرانسه تصويب کرد که سهم اعظم سرمايه شرکت مخابرات فرانسه به بخش خصوصي واگذار شود، نماينده حزب UDF آقاي دينوادوشرور عضو کميسيون عالي خدمات دولتي، پست و مخابرات گفت: «مطابق متن مصوبه، نهادهاي نمايندگي کارمندان بايد روال عادي داشته باشند.» به عبارت ديگر نماينده سنديکاها ديگر عضو شوراي مديريت شرکت مخابرات نخواهند بود. (١٤)

بيش از نيمي از ١١٠ هزار کارمند شرکت برق و گاز فرانسه عضو سنديکاها مي باشند. در ايالات متحده ٩/١٢% کارمندان دولتي در سنديکاهاي AFL-CIO عضوند در حاليکه اين رقم در بخش خصوصي به ٢/٨% کاهش مي يابد.

 

ماشين تبليغاتي

 

بنا به تئوري ليبرالي ضعف سازمانهاي کارگري، «نرمش درکار» را بيشتر مي کند که خود باعث کاهش تاثير سنديکاهاست. حتي نااميدي و ياس را هم مي توان برنامه ريزي کرد. فردريش هايک در سال ١٩٤٤ مي گفت: «اگر مي خواهيم اميدي به بازگشت اقتصاد آزاد داشته باشيم، بايد امر کاهش نفوذ سنديکاها را با اهميت بشماريم.»(١٥)

يک شرکت خصوصي مسئول نظافت است، يکي به کامپيوترها و سومي به مخابرات شرکت ميرسد، با افزايش شمار کارفرماها و گوناگوني قراردادها در راس يک شرکت واحد، همبستگي افراد و مشاغل از بين مي رود. شيوه پاداش بر اساس لياقت ، يعني فردي کردن درآمد، گسترش و عاميت مي يابد. هر آنچه خصوصي شود، خصوصي مي ماند و هر چه هنوز دولتي است منتظر خصوصي شدن است و در نوبت قرار دارد. به دنبال کارزار رسانه اي – سياسي براي وحشت آفريني حول «مخارج بيمه هاي اجتماعي» يا «ورشکستگي کارخانجات ملي شده» به تدريج منطق انتفاعي بخش دولتي را فراگرفته است. حال آن که دولت وظيفه اصلي اش پاسخ به نيازهاي مردم مي باشد.(١٦)

 

بازرسي، بازسازماندهي، واگذاري و سپردن بخشي از وظايف، اينها کلمات متداول امروز است. بايد توجه داشت که شرکتهاي خصوصي که بخشهايي از کار دولتي را به مناقصه مي گيرند، به دليل فشار بر کارمندانشان در رقابت شانس بيشتري دارند، کارمندان آنها از امنيت شغلي کمتري نسبت به «ممتازان» دولتي بهره ورند و در ضمن عضو سنديکا نيز نمي باشند.

 

در پايان هنگامي که شرکتها و ادارات دولتي خصوصيت ويژه خود يعني وظايف و کارمندانشان را از دست دادند و هدف اصلي شان سودآوري شد، راه انهدام کامل آنها گشوده مي شود. اگر هم امروز اسامي خيلي فرانسوي مثل ايرفرانس يا گاز و برق فرانسه EDF و يا مخابرات فرانسه، France Telecom براي شرکتهايي که داراي سرمايه خارجي اند، مزاحم محسوب ميشود، خيلي راحت مي شود اين اسامي را، که مثل نشانه هاي جواني از دست رفته مي باشند، از بين برد.

 

اين ديروز بودکه پست، برق، آموزش و پرورش، بهداشت، به مثابه واحدهاي توليدي سودآور در رقابت نبودند، دستگاه اداري دولتي وظيفه نامه رساني، برق دهي، تضمين آموزش و بهداشت جامعه را به عهده داشت بدون اين که وظايف حاشيه اي و غيرسودآور را حذف کند. بازار محدوده اي را در درون اقتصادي مختلط اشغال مي کرد. همه مي دانستند که بازار قادر به همه کار نيست. مثلا برخورداري همگاني و بصورت يکسان از آموزش و بهداشت مسئله آن نيست و يا سازماندهي منطقه اي در حيطه کارش نمي باشد. بنا نبود باراز مالي و سرمايه وارد محدوده فعاليتهاي حياتي شود که اميد سودآوري در افق محدودشان نمي گنجد،. درضمن نمي شود تمام هزينه هاي ناشي از جهت گيري هايي که منجر به افزايش سودآوري کارخانه ميشود رابه پاي مردم حساب کرد. مثلا اگر در قيمت حمل و نقل زميني با کاميون، ريسک تصادف يا خطر آلودگي هوا را حساب کنيم، هزينه اين گونه حمل و نقل لزوما از راه آهن پايينتر نيست و بدهکاري راه آهن که بالغ بر ٤٢٩ ميليون يورو است کمتر به چشم مي خورد. اگر راه آهن با جاده و کاميون در رقابت باشد، اين به نفع جامعه است که به راه آهن کمک شود. چرا که کاميونها دودآفرين و مخرب آتمسفر هستند. و حتي بگونه اي در بروز گرماي جانفرساي سال گذشته در فرانسه و مرگ قربانيانش مقصرند.(١٧)

 

«جامعه»، اين کلمه ايست که به مذاق خانم تاچر خوش نمي آمد. ليبرالها ترجيح مي هند افراد را تک تک در نظر بگيرند. ديدشان در مورد مالکيت دولتي هم به همين ترتيب است. «وقتي همه مالک چيزي باشند هيچ کس مالکش نيست و هيچ کس هم نفعي در نگهداري و بهبود بخشيدن به آن ندارد.» اين جمله ايست که ميلتون فريدمن در سال ١٩٩٠ گفت و ادامه داد : «به همين دليل ساختمانهاي مسکوني شوروي و خانه هاي سازماني با اجاره کم در آمريکا بعد از يکي دو سال ويرانه مي شوند.» (١٨) البته اگر آقاي فريدمن پس از خصوصي سازي راه آهن انگلستان سفري با قطار در اين کشور ميکرد، منطقش تغيير مي يافت هر چند در اين صورت ممکن بود ليبراليسم يکي از انديشمندان برجسته خود را در تصادف قطار از دست بدهد!

 

آلن مانک، انديشه پرداز سرمايه داري فرانسه، ٢٠ سال پيش مي گفت: «سيستم هاي دولتي به دليل ورشکستگي مالي و کمبود ذخاير نابود مي شوند.»(١٩) اين ابراز نظر و راه حلي که او بعدا ارائه داد جديد نبود و بدون اينکه راستش را بگويد، از مدل ايالات متحده الهام گرفته شده بود، چرا که در ايالات متحده آقاي ريگان مالياتهاي مستقيم را کاهش داد تا ورشکستگي دولتي ايجاد کند و سپس با اين بهانه دولت اجتماعي را نابود کرد، به موازات اين امر تحت نام «فدراليسم نو» مناطق را خودگردان کرد و خدمات اداري و دولتي را بدون هيچ امکاني به آنها واگذار نمود. به اين ترتيب همه امور به دست خودشان سپرده شد.

 

بوش و رافاران نيز چيز جديدي ابداع نکرده اند. ليبرالها تنها صدايشان را بلند کرده اند و به روند شتاب بخشيده اند، بوق و کرناي تبليغاتشان، يعني رسانه ها و «کارشناسان» با سرو صدا همه چيز را به جلو مي برند. تحصيلات عالي رايگان نيز به دليل کمبود امکانات دولتي به اجبار از دالان اصلاحات مي گذرد. در انگلستان هزينه دولتي سالانه براي هر دانشجو از ٨٠٠٠ ليور (١٢ هزار يورو) در سال ٩٠ به ٥٠٠٠ ليور در سال ٢٠٠٠ رسيد(٢٠). آقاي بلر ترجيح مي دهد مردم پول بدهند. شهريه دانشگاه ٣ برابر شده و به ٣٠٠٠ ليور (٤٥٠٠ يورو) در سال بالغ گشته است.

 

سازمان همياري و توسعه اقتصادي OCDE با افتخار اعلام مي کند :«درهمه جاي دنيا تحصيلات عالي در حال دگرگوني است. در اين شرايط با توجه به محيط بغرنج پيرامون ديگر به صلاح نيست که بخش دولتي مستقيما در اين عرصه مسئوليت بپذيرد. مکانيسم هاي بازار معمولا موثرتر از مديريت اداري مي توانند عرضه و تقاضا درعرصه مختلف آموزش را تامين کنند و با خواسته هاي مشتريان متفاوت هماهنگ سازند.»(٢١) البته مي شدبراي اين امر پاسخ ديگري متصور شد. چنانچه دولتهاي متوالي ژوسپن و رافاران، ماليات بردرآمد را کاهش نداده بودند، فرانسه مي توانست بودجه آموزش عالي را دو برابر کند.(٢٢)

 

اين مخمصه ليبراليزه کردن، محصول توالي گزينه هاي سياسي است و نه حاصل شرايط اجتناب ناپذير. تصميمات حياتي معمولا به همه پرسي گذاشته نمي شوند. اغلب خصوصي سازيهاي بزرگ انگلستان با مخالفت اکثريت مردم مواجه بوده است. ٧٩% مردم زلاند نو با فروش جنگلها و مراتع کشور مخالفت کردند، تنها ٤% موافق بودند. برنامه فوق ليبرالي آلن مادلن، نماينده جناح راست ليبرال فرانسه، که در زمان انتخابات رياست جمهوري فرانسه در سال ٢٠٠٢ اعلام کرد، تنها ٩/٣% آراء مردم را به خود جلب کرد. اما در انگلستان اکثريت صنايع و خدمات عمومي خصوصي شد. همچون جنگلها و مراتع زلاند نو و زماني که دوره دوم رياست جمهوري آقاي شيراک به پايان برسد،اين برنامه آقاي مادلن است که به بهترين شکل اجرا شده است و نه وعده هاي سياسي عليه «ناامني» و يا برخورد با «شکاف اجتماعي» (٢٣) اگر کشورهاي اروپايي طرح اعلام شده قانون اساسي اروپا را تصويب کنند، مطابق طرح، هدف اتحاديه اروپا چنين است: «به شهروندان بازار واحدي ارائه دهد که در آن رقابت واقعاآزاد باشد.» سپس با تصويب معاهده عمومي تجارت و خدمات: AGCS ليبراليزه کردن بهداشت آموزش و پرورش و فرهنگ، ديگر امري ثانوي خواهد بود. در آن صورت ديگر در انتخابات آقاي «ايکس»، مي تواند بي دردرسر به جاي آقاي «ايگرگ» بنشيند. همه چيز گواه بر آن است که تغييري از طرف کميسرياي عمومي اروپا در اين طرح داده نخواهد شد. عضو اصلي اين کميسريا آقاي آلن اتشگوين به عنوان مشاور علمي خود معاون ارشد استراتژيک شرکت من پاور را انتخاب کرده است. در اطلاعيه ٣ ماه مه ٢٠٠٤ اين کميسريا تاکيد مي شود: «انتصاب يک مدير شرکت به اين سمت براي طرح مفيد است چرا که ديدگاه ما را نسبت به بازار کار و شغل که محورهاي عمده کار نخست وزيرند گسترش مي دهد و غناي تازه اي مي بخشد.»

 

شرکت من پاور از بزرگترين شرکتهاي کار نيمه وقت و موقت در جهان است، مسيري که مشاور علمي جديد در رابطه با اموال عمومي طي خواهد کرد از قبل در رابطه با ديدگاه او «نسبت به بازار کار» مشخص است.

 

١) پايوامونته و نروما کوهن، فايناشنال تايمز، اول اوريل ٢٠٠٤

٢) برتراند بوندا، فايناشنال تايمز ٦ آوريل ٢٠٠٤

٣) اخبار تلويزيون کانال ١ فرانسه TF١ ساعت ٨ شب، ٢ مه ٢٠٠٤

٤) نشريه کورسپونداس اکونوميک ١٤ آوريل ٢٠٠٤

٥) در انگلستان «مشترياني» که دنبال کار مي گردند بايد هر هفته به يک «مشاور» درمورد اين که چگونه دنبال مي گردند توضيح دهند. «اگر يک بيکار انگليسي شغلي را که در زمينه کاريش باشد قبول نکند بلافاصله از حق بيکاري محروم مي شود.» اين جمله از طرف مدير مرکز کاريابي اعلام شد. همين شیوه در دانمارک نيز به کار مي رود.

٦) ارنست آنتوان سلير، راديو فرانس ٢، ٢٢ ژانويه ١٩٩٨.

٧) نشريه اکسپانسيون آوريل ٢٠٠٤ «چا عاقبتي انتظار کارمندان دولت را مي کشد

٨) فيگارو ٨ مه ٢٠٠٤

٩) اکسپانسيون، آوريل ٢٠٠٤

١٠) نشريه لزه کو، ٢٤ سپتامبر ٢٠٠٣، سيسل کورنوده مقاله «اصلاحات دولتي: دستورات خارجي»

١١ ) نشريه لزه کو، ٢١ ژانويه ٢٠٠٤، مصاحبه با ارنست آنتوان سليه: بالاخره جامعه براي اصلاحات آماده است

١٢) آلبن شلاندون: «خصوصي سازي: چرا؟» لوموند ١١ ژوئيه ١٩٨٤

١٣) نشريه لزه کو ٢١ نوامبر ٢٠٠٠

١٤) فيگارو ٢٠ اکتبر ٢٠٠٣

١٥) کتاب جهش به عقب فايارد پاريس ٢٠٠٤، سرژ حليمي

١٦) لوموند ديپلماتيک اکتبر ٢٠٠٢، ژيل بالباستر «در اداره چست هم کارمندان بايدمثل بازار فکر کنند

١٧) سرژلاتوش «نزديکتر و کندتر» نشريه دکراسانس شماره ٢١ مه ٢٠٠٤

١٨) ميلتون و روزفريدمن، آزادي انتخاب، درهارکور، ارلاندن (فلوريدا، سال ١٩٩٠ صفحه ٢٤ به نام همين استدلالات برخي ليبرالها مثل پاسکال سالين رد فرانسه، پيشنهاد خصوصي سازي گله هاي فيلهاي آفريقا را کردند تا از دست شکارچيان در امان باشند!)

١٩) اکسپانسيون ٢ نوامبر ١٩٨٤

٢٠) اکونوميست ٢٩ نوامبر ٢٠٠٣

٢١) سازمان همياري و توسعه اقتصادي،تحليلي سياسي سياست آموزشي، ٢٠٠٣ صفحه ٦٦ ٢٢) آلترناتيو اقتصادي، ژانويه ٢٠٠٤، «فقر دانشگاهها»

٢٣) مسئله «ناامني»و «برخورد با شکاف اجتماعي» شعارهاي انتخاباتي شيراک بود که بيشتر براي جلب افکار عمومي و منحرف سازي آن در مقابل مسايل مهم اجتماعي طرح مي شد. (م)

 

لوموند دیپلماتیک

ژوئن 2004

 

از: (آرشیو) دنیای ما، دوشنبه  22/5/1386 

http://www.donyayema.info/articles_detail.php?aid=734

 

چه کسانی می‌خواهند اصل 44 قانون اساسی را مچاله کنند؟  (سیامک طاهری)

خصوصي سازي در اقتصاد ايران (دکتر رئیس دانا)  

صاحبنظران درباره خطرانحصار بخش خصوصي سكوت ميكنند (دکتر رزاقی)

خصوصي سازي سرمايه، ديگر موفقيت امپرياليستها(هادی پاکزاد)

 


نوع مطلب :
نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |

کودکان تارارا

 

سيمين منصوري

 

روزگاري ساحل تارارا، شهرکي در 20 کيلومتري شرق هاوانا، محل استراحت ثروتمندان کوبايي بود. بعد از انقلاب کوبا، اين محل به اردوگاه کودکان و محل استراحت آنها تبديل شد. حالا تارارا ديگر خيلي «اوکرايني» است. بعد از بروز سانحه چرنوبيل در سال 1986، تارارا به مرکز مداواي کودکان اوکرايني که در معرض تشعشعات قرار گرفته بودند بدل شده است. بعد از بروز حادثه چرنوبيل، دولت وقت شوروي از مردم جهان براي کمک به کودکان آسيب ديده حادثه درخواست کمک کرد. کوبا به اين ندا پاسخ مثبت داد و از جمله مداواي 10 هزار کودک را در مرحله ابتدايي و 50 هزار کودک را تا سال 2000 بر عهده گرفت. گرچه به خاطر سختيها و مشکلات، دولت کوبا نتوانست به وعده خود به طور کامل جامه عمل بپوشاند و آن تعداد کودک را تحت مداوا قرار دهد، اما هرگز برنامه بشردوستانه کمک به کودکان متوقف نشد و تاکنون ادامه دارد. در جريان انجام اين پروژه انسان دوستانه، تاکنون 13 هزار کودک در مرکز بازپروري جسمي در شهرک ساحلي تارارا تحت معالجه قرار گرفته اند.مداواي کودکان نه فقط با دارو، بلکه با قرار دادن آنها در محيطي شاد و فارغ از تنش صورت مي گيرد. نتيجه آن تصوير بسيار منحصر به فردي است؛ کودکان چشم آبي و موبور با بيماري هاي مختلفي ناشي از پرتوهاي راديواکتيو، در کنار ساحل اين کشور درياي کارائيب مي دوند و مي خندند. وقتي از هواپيما پياده مي شوند قيافه هاشان ديدني است، همه ژاکت هاي بلند، کلاه اسکي و چکمه پوشيده اند و در قيافه هاشان نگراني از زندگي در محيط جديد موج مي زند. اين لباس هاي کلفت خيلي زود با مايوهاي شنا عوض مي شوند و در اندک زماني، چهره هاي روشن کودکان به طرز زيبايي آفتاب سوخته مي شود. بعضي از اين کودکان به خاطر وضعيت ويژه جسماني مجبور به اقامت چندساله در محل شده اند و حتي خانوده هاي برخي از آنها به کوبا آمده اند. برخي ديگر، بعد از برگشت به کشور خود دوباره با مشکلات جسماني روبه رو شده، به کوبا بازميگردند. بيماري هايي که اين کودکان مبتلا به آنند از شرايط جسمي گرفته تا تنش هاي رواني ناشي از حادثه متفاوت است. ابتدا کودکان تحت معاينه قرار گرفته، سپس تحت درمان قرار مي گيرند. در مواردي حتي پيوند استخوان براي کودکاني که مبتلا به سرطان خون هستند نيز صورت گرفته است. همه اين برنامهها حتي بدون پرداخت کوچک ترين مبلغي از طرف بيماران، خانواده هاي آنها يا دولت اوکراين صورت مي گيرد. تنها بليت هواپيماست که دولت کوبا ياراي پرداخت آن را ندارد و از طرف اوکرايني ها تامين مي شود. کوبايي ها بر اين باورند که حق زندگي چيزي نيست که بشود آن را خريد و فروش کرد. در حالي که مردم کوبا به خاطر تحريم هاي سفت و سخت ايالات متحده سال ها است دچار کمبود مواد غذايي، برق، نفت و کاغذند، مهمان نوازي آنها جداً باورنکردني است. اين نکته با در نظر گرفتن واقعيت ديگري که مردم کوبا بعد از فروپاشي شوروي 85 درصد درآمد ارزي خود را يک شبه از دست دادند، امري بسيار غريب مي نمايد. بيماري ها و عوارضي که کودکان با آنها دست و پنجه نرم مي کنند گوناگونند؛ طاسي سر، مشکلات پوستي، انواع مختلف سرطان از جمله سرطان خون و بيماري هاي متعدد ديگري که به خاطر تشعشعات راديو-اکتيو بروز کرده اند. برخي از اين کودکان در هنگام حادثه هنوز متولد نشده بودند. در هر نوبت حدود 800 کودک در بيمارستان کودکان و حداقل به مدت دو ماه اقامت مي کنند. همراه کودکان والدين يا معلمان آنها نيز به کوبا مي آيند. کودکاني که موهاي سر خود را از دست داده اند، هر روز بعد از آنکه لوسيوني به سرشان ماليده مي شود که از جفت انسان استخراج شده است، حدود 15 دقيقه زير نور مادون قرمز مي مانند. به گفته دکتر هرالدو هرناندز، در 60 درصد موارد، کودکان موهاي سر خود را باز مي يابند.بسياري از کودکان به بيماري پوستي ويتي ليگو دچارند که در نتيجه آن پوست شان لکه لکه مي شود. اين کودکان نيز با لوسيون ديگري که منشاء آن هم جفت انساني است و به کمک نور خورشيد در کنار ساحل مداوا مي شوند. بيماري پسوريازيس نيز بيماري شايعي است. بيماري هاي جدي تر مانند سرطان ممکن است به درمان شيميايي و حتي جراحي نياز پيدا کنند. پزشکان کوبايي مي گويند؛ تفريح و شادي کودکان در زير نور خورشيد بخشي از معالجه است. در کنار ساحل تارارا کودکان با سرهاي بدون مو و پوست هايي با لک و پيس به بازي در ميان آب هاي گرم اقيانوس مشغولند. اسوتا دخترک چشم آبي 15 ساله که دارد دوباره مژگان از دست رفته اش را به دست مي آورد، مي گويد؛ «دلم مي خواد اينجا بمونم،» کارکنان کوبايي که در بيمارستان خدمت مي کنند 400 نفرند که 50 نفر از آنها پزشک و 80 نفر پرستار هستند. هر روز پزشکان و پرستاران توي اتوبوس هاي قديمي مي چپند و از نقاط مختلف هاوانا به سر کار خود در تارارا مي آيند. بيماراني که مدت زيادي در تارارا مي مانند اسپانيايي و سالسا ياد مي گيرند و مسوولان اوکرايني کودکان، آنها را براي برگشت به خانه آماده مي کنند. مدرسه دوزبانهيي که معلمان آن اکثراً والدين خود کودکان هستند به آنها درس مي دهند تا در امر آموزش آنها وقفه يي ايجاد نشود.الکسي يونستنکو شش ساله و پدرش آناتولي، با کورسوي کم رنگي از اميد براي بازگرداندن سلامتي او به کوبا آمدند. هنگامي که الکسي تنها دو سال داشت، پزشکان او را مبتلا به سرطان خون تشخيص دادند. مخارج معالجه او بالغ بر 40 هزار دلار بود که پدرش فاقد آن بود، به همين دليل در آخرين تلاش پدر الکسي توصيه يکي از دوستانش را پذيرفت و به کميسيون پزشکي کوبا در کي يف پايتخت اوکراين مراجعه کرد. آنها فوراً به هاوانا اعزام شدند. پدر آناتولي مي گويد؛ «ما چهار سال است که اينجاييم. آناتولي زنده است، مي دود و مي خندد. اينجا دور از خانه، دور از برف و در احاطه انسان هاي نازنيني که خود را وقف پرستاري از کودکان ما کرده اند، ما به آينده اميدوار شده ايم.»

 

روزنامه اعتماد


نوع مطلب :
نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |

استالین و مبارزه برای اصلاحات دموکراتیک

 

دوران جنگ

 

 

نویسنده: گرورفور

 برگردان: د.جلیلی

 

1- در اواخر جنگ جهانی دوم استالین و حامیانش در پولیت بورو برای سلب کنترل مستقیم حزب بر دولت شوروی تلاش دیگری انجام دادند. یوری ژوکف این واقعه را چنین شرح می دهد:

در ژانویه 1944... برای اولین بار در دوران جنگ جلسه مشترکی متشکل از پلنوم (کمیته مرکزی) و شورای عالی اتحاد جماهیر شوروی برگزار شد. مولوتف و مالنکف پیشنویس قرار کمیته مرکزی را مبنی بر این که حزب باید به طور قانونی از قدرت دور نگه داشته شود تدارک دیده بودند. (براساس این پیش نویس) حزب میبایست تنها ترویج و تبلیغ را حفظ نماید، هیچکس نمیبایست حزب را از این امور طبیعی و نیز مداخله در انتخاب کادرها که کاملا طبیعی بود محروم نماید. اما آن قرار به‌سادگی حزب را از دخالت در اموراقتصادی وکار سازمان های دولتی منع می‌کرد. استالین پیش نویس را خواند و6 کلمه را در آن تغییر داد و نوشت با آن "موافقم". آن‌چه بعدا رخ داد به صورتی رازی باقی ماند.    

...این تلاش تازه‌ای برای هدایت حزب به موقعیتی استوار و نگه داشتن تنها آن وظایفی بود که حزب به راستی در دوران جنگ انجام داده بود. پیش‌نویس پنج امضا داشت: مولوتف، مالنکف، استالین، خروشچف، اندریف. (از این جلسه) هیچ یاداشت تندنویسی موجود نیست و ما صرفا می‌توانیم حدس بزنیم که سایرین چگونه رای دادند. متاسفانه، حتی کمیته بی‌نهایت قدرتمند دولتی دفاع، با تمام 4 عضو خود در هیات سیاسی کمیته مرکزی نیز، نتوانست نظم قدیمی را بشکند. این (واقعه) یک‌بار دیگر باز ثابت می‌کند که استالین هرگز قدرتی را که هم ضد استالینیست‌ها و هم استالینیست‌ها به او نسبت می‌دهند نداشت. (Zhukov,Kultovaia,emphasisadded ) [i]

2- ما چگونگی عملی شدن "دورکردن" حزب از امور اقتصادی و دولت را نمی‌دانیم. اگر چه احتمالا، کم و بیش شیوه‌های دیگری برای دست‌یابی به سازمان‌های دولتی در نظر گرفته شده بود. آیا این (امر) می‌تواند  به معنی بازگشت به انتخاباتی باشد که در قانون اساسی 1936 مشخص شده بود؟

3-  صرف نظر از پاسخ‌های این سوالات، آن پاسخ که کمیته مرکزی ِعموما متشکل از دبیران اول حزب، یک‌باردیگر باز هم از طرح‌های رهبری استالین برای تغییر بنیادی در سیستم شوروی جلوگیری کرد باورکردنی به‌نظر می‌رسد. خروشچف در "سخنرانی سری" خود کلا برگزاری چنین پلنومی را انکار کرد!! ازآن‌جایی که بسیاری از اعضا کمیته مرکزی (حاضر) در میان شنوندگان می‌دانسته‌اند این (ادعا) یک دروغ بود، شاید منظوراز این دروغ ، هشدار ضمنی به آن‌ها (اعضا کمیته مرکزی) بود که جنبش خطرناک علیه قدرت آن ها اکنون رسما به "خاک سپرده" شده بود.   

بعد از جنگ

4- همان‌طور که ملاحظه کرده‌ایم، استالین اعتقاد داشت که مسئله مهم اتحاد شوروی و حزب بلشویک وضعیت "قدرت دوگانه" بود. در واقع  حزب و نه دولت بر جامعه حکومت می‌کرد. مقامات رسمی حزب با غفلت یا نظارت بیش از مدیران تولید کنترل اعمال می‌کردند.

5- خارج کردن حزب از کنترل مستقیم دولت می‌توانست در خدمت اهداف متعددی باشد.

این امر می‌توانست قانون اساسی  1936را نهادینه نماید و همبستگی مردم شوروی را با دولت شوروی تقویت نماید.

می‌توانست از انحطاط حزب – در سطوح بالا- در داخل کاستی از حرفه‌ای‌های انگل و فاسد جلوگیری نماید.

6- تا زمان جنگ هیات سیاسی حداقل هفته‌ای دوبار دیدار داشتند. در ماه می 1941 استالین رهبر رسمی اتحاد شوروی شد ومولوتف به‌عنوان رئیس شورای کمیساریای خلق یا سونارکم، عالی ترین هیات اجرایی دولت اتحاد جماهیرشوروی چایگزین او گردید.

7- اما اتحاد جماهیر شوروی در طی دوران جنگ در واقع نه توسط هیات دولت و نه توسط حزب اداره نمی‌شد بلکه توسط کمیته دولتی دفاع مرکب از استالین و سه نفر از متحدین نزدیکش اداره می‌شد. در طی دوران جنگ کمیته مرکزی تنها یک پلنوم برگزار کرد، در حالی‌که نه تنها در دوران جنگ بلکه بعداز آن هم هیات سیاسی به ندرت گرد هم می‌آمد. بنا به نوشته پژیکف "هیات سیاسی برای تمام پیشنهاد‌های عملی، وظیفه‌ای نداشت" ژورس مدودف مخالف شوروی عقیده دارد که پولیت بور تنها 6 بار  در سال 1950،  5 بار در سال 1951 و  4بار در سال  1952نشست برگزار کرد.[ii] علت آن است که استالین هیات سیاسی را از اداره دولت دور نگه می‌داشت. (pvzhikov,100,medvedev,sekretnyi)

8- به نظر می‌رسد استالین از وظیفه خود به‌عنوان رهبر حزب غفلت کرده است. پلنوم کمیته مرکزی به ندرت برگزارمی‌شد. هیچ کنگره‌ای بین سال های 1939 تا 1952 برگزار نشد. استالین بعد از جنگ تصمیم های مشترک حزب و دولت را به سادگی به‌عنوان رئیس شورای وزیران (که به شورای کمیساریای خلق تغییر نام داده بود) امضا می‌کرد، یا اجازه می‌داد که یکی از دبیران اول، ژدانف یا مالنکف از طرف حزب امضا نمایند. pvzhikov,100

9- اعتبار حزب بالا ماند. اما شاید صرفا به این دلیل که استالین هنوز دبیر کل حزب بود.  او تنها رهبرمتفقین بود که بعد از جنگ در قدرت باقی ماند. روزولت مرده بود، و چرچیل در 1945 با عدم انتخاب از کار برکنار شده بود. این که گفته شود استالین معروف‌ترین و قابل احترام‌ترین فرد در بین طبقه کارگر جهان بود اغراق نیست. جنبش کمونیستی به رهبری او ملجا امید صدها میلیون نفر شده بود. جنبش کمونیستی در نتیجه پیروزی در برابر فاشیسم به‌طور گسترده‌ای بسط یافته بود. شخصیت کبیر استالین به‌عنوان رهبر دولت به شعبات حزبی اعتبارمی‌بخشید.

10- رفتاراستالین نشان می‌دهد که او هنوز در تلاش برچیدن کنترل مستقیم حزب بر دولت بود. اما اگر چنین هم بود او با احتیاط به این خواسته نزدیک می‌شد. شاید بتوانیم برای این احتیاط چند دلیل استنتاج کنیم :

ابراز عدم اعتماد باورنکردنی به حزب می‌توانست برای سایرکشورهای جهان که احزاب کمونیست هنوز قدرت را کسب نکرده بودند سرمشق بدی باشد.

کمیته مرکزی و نومنکلاتورها می‌توانستند با آن مخالفت نمایند، آنچنان که قبل از جنگ کرده بودند.

بنابراین این امر می‌بایست به آرامی و با کم‌ترین احتمال شکست انجام می‌گرف.(mukhin,ubyistvo611)

پیش نویس 1947برنامه حزب

11-  احتمالا طرح های رهبری استالین برای دموکراتیزه کردن بیش از آن است که ما امروز تقریبا می‌دانیم. الکساندر پیژیکف تاریخ نویس ضد شوروی و ضد استالین گزیده امیدوارکننده‌ای از پیش نویس 1947 برنامه حزب برای ارتقا بیش‌تردموکراسی و مساوات در شوروی نقل کرده است. این طرح سحر آمیز و تا کنون کاملا ناشناخته هرگزمنتشر نشد و از قرارمعلوم هنوز هم برای سایرمحققین قابل دسترسی نیست.

12- گسترش دموکراسی سوسیالیستی بر بنیاد تکامل ساختار جامعه بی‌طبقه سوسیالیستی به طور فزاینده‌ای دیکتاتوری پرولتاریا را به دیکتاتوری خلق شوروی تبدیل خواهد کرد. چون هرعضوی از کل مردم به تدریج به اداره روز به روزمسائل دولت جذب می‌شود، (درنتیجه) رشد آگاهی کمونیستی و فرهنگ مردم، و توسعه دموکراسی سوسیالیستی به نابودی تصاعدی اشکالی از اجبار دیکتاتوری خلق شوروی منجر خواهد شد، و جایگزینی تصاعدی اقدامات پیشگیرانه ناشی از تجلی افکار عمومی، به تنگ کردن فزاینده عملکرد سیاسی دولت، و تبدیل دولت عمدتا به اندام مدیریت زندگی اقتصادی جامعه خواهد انجامید.   

پیژیکف سایر بخش‌های منتشر نشده این سند را به شرح زیر خلاصه می‌کند: (پیش نویس) به‌ویژه توسعه دموکراتیزه کردن نظم شوروی را مد نظر دارد. این طرح به‌عنوان ضرورت روند عام جذب کارگران به اداره دولت، به فعالیت‌های روزمره دولت و فعالیت‌های اجتماعی بر پایه توسعه استوار سطح فرهنگی توده‌ها و نهایت ساده سازی عملکردهای اداره دولت شناخته می‌شود. پیش‌نویس عملا حرکت به سمت وحدت کار تولیدی با شرکت در مدیریت امور دولتی، و گذار به انجام متوالی وظایف مدیریتی دولت توسط تمام زحمتکشان را پیشنهاد می‌کند. پیش نویس هم‌چنین ایده تدارک فعالیت قانونی هدایت کننده خلق در موارد زیر را که اساسی تشخیص داده شده بودند به تفصیل شرح می‌دهد.    

الف- بکارگیری آرا عمومی و اتخاذ تصمیم در اکثریت موارد بسیار مهم زندگی دولت در حوزه های اجتماعی و اقتصادی، دوشادوش مسائل شرایط زیست و توسعه فرهنگ.                            

    ب- توسعه وسیع ابتکارات قانون گذاری از پایین، به وسیله تضمین حقوق سازمان‌های اجتماعی در ارائه طرح به شورای عالی طرح‌های شوروی برای مجلس جدید.

ج- تصویب حقوق شهروندان و سازمان‌های اجتماعی برای ارائه مستقیم پیشنهادات به شورای عالی شوروی در باره مهم‌ترین مسائل سیاست بین‌المللی و داخلی (در پیش نویس) از قانون انتخاب مدیران هم غفلت نشده بود .طرح برنامه حزب امر تحقق انتخاب تمام اعضا مسئول ادارات دولتی با انتخابات، تغییرات در یک سری از وظایف سازمان‌های دولتی در جهت تبدیل فزاینده آن‌ها به موسساتی عهده‌دار حسابرسی و نظارت اقتصادی به‌عنوان یک مجموعه، بسته به درجه پیشرفت به‌سوی کمونیسم را برجسته می‌کرد.

به همین منظور بالاترین حد پیشرفت سازمان‌های مستقل داوطلبانه مهم تلقی می‌شد. (ازاین رو) برای تحقق گذارکمونیستی به تقویت معنی‌دار افکارعمومی، به آگاهی  مردم، به توسعه بر بنیان دموکراسی اجتماعی در میان وسیع‌ترین توده‌های خلق، به "شهروند سوسیالیست" به "قهرمانی کار"و" شجاعت ارتش سرخ" بها داده می‌شد. (تاکید از گرور فور)

13- باز هم بنا بر نقل پیژیکف، ژدانف گزارش کمیسیون کار برنامه‌ریزی را در پلنوم فوریه 1947 کمیته مرکزی ارائه کرد. او پیشنهاد تشکیل کنگره نوزدهم حزب را در پایان سال  1947یا1948 داد. او هم‌چنین طرح ساده شده‌ای برای نشست‌های سالانه کنفرانس‌های حزبی با "نوسازی اجباری" حداقل نه کم‌تر از یک ششم اعضا کمیته مرکزی در سال را مطرح کرد اگر این طرح عملی می‌گردید، و اگر "نوسازی" عمل در جابه‌جایی بیش‌تراعضا کمیته مرکزی نتیجه می‌داد، می‌توانست این معنی را داشته باشد که دبیران اول و سایر رهبران حزب در کمیته مرکزی می‌بایست درموضع خودشان کم‌تر سنگر می‌گرفتند، فضا برای ورود خون تازه به داخل بدنه رهبری حزب اماده می‌شد، و نقد سلسله مراتب حزبی تسهیل می‌گردید. (pyxhikov96).

14- این طرح جسورانه بسیاری از ایده‌های "انهدام دولت" توصیف شده در اثر سترگ لنین دولت و انقلاب را باز می‌تاباند که به نوبه خود ایده‌های لنینی بنا شده (برآثار) مارکس و انگلس را توسعه می‌داد. این طرح حزبی با پیشنهاد مشارکت دموکراتیک و مستقیم خلق شوروی و سازمان‌های توده‌ای آن‌ها در تمام تصمیمات حیاتی دولت، و"نوسازی"- با حداقل امکان جایگزینی- نه کمتر از یک ششم (اعضا) کمیته مرکزی در سال از طریق کنفرانس حزب، چشم انتظار پیشرفت دموکراسی از پایین در دولت و خود حزب بود.

     15- اما این طرح نابود شد. همانند پیشنهادهای سابق برای دموکراتیزه کردن دولت شوروی و حزب که رئوس آن قبلا توضیح داده شد، ما جزئیات چرایی این اتفاق را نمی‌دانیم. شاید در پلنوم کمیته مرکزی رد شد. کنگره 19 تا سال 1952به تاخیر انداخته شد. ما باز هم نمی‌دانیم چرا. ماهیت پیش نویس برنامه حزبی نشان می‌دهد که مخالفت از جانب کمیته مرکزی – دبیران اول – می‌تواند مسئول امر بوده باشد.[iii]

 

[i] - Full text of the resolution is in Zhukov, Stalin. See also Zhukov's earlier treatment in Tayny 270-276, where the text is also reproduced.

[ii] - Another reading of the archives suggests the numbers might be 6, 6 and 5. See Khlevniuk O., et al. eds, Politburo TsK VKP(b) i Sovet Ministrov SSSR 1945-1953. Moscow: ROSSPEN, 2002, 428-431.

[iii] -Pyzhikov attributes this democratic strain to Leningraders, especially to Voznesensky. (See also his article "N.A. Voznesenski" at <http://www.akdi.ru/id/new/ek5.htm>). This would imply Zhdanov's support for it too, although Zhdanov's sponsorship would not "fit" Pyzhikov's theory about the most pro-capitalist forces -- Voznesenskii and his fellow "Leningraders" -- being the most "democratic." Nor, since the "Leningraders" remained strong through 1947, does it explain why the draft was not adopted. Nor does it indicate, much less prove any necessary connection between the pro-capitalist and "consumer-goods" orientation Voznesensky was famous for, and political democracy. Finally, it certainly does not indicate that Stalin did not support it

 

کنگره نوزدهم حزب

16-  به نظر می‌رسد که رهبری استالین آخرین تلاش خود را برای جدا کردن رهبری مستقیم حزب بر دولت در کنگره نوزدهم حزب در سال 1952 و در پلنوم کمیته مرکزی متعاقب آن بعمل آورد. با آمدن خروشچف، نومنکلاتورهای حزب در تخریب هر خاطره‌ای از این کنگره کوشیدند، و سریعا به نابود کردن هر آنچه در آن رخ داده بود پرداختند. در دوران برژنف رونوشت تمام کنگره های حزب تا کنگره هیجدهم منتشر شد. اما اسناد کنگره نوزدهم هرگز تا امروز هم منتشر نشده است. استالین سخنرانی کوتاهی در کنگره ایراد کرد- که منتشر شده بود. اما او در پلنوم کمیته مرکزی که بلافاصله بعد از کنگره منعقد شد سخنرانی 90 دقیقه‌ای ایراد کرد. ازآن سخنرانی به غیر از فشرده‌ی بسیار اندکی هرگز منتشر نشده است، و رونوشتی هم از این پلنوم موجود نیست .[1]

17- استالین به تغییر موقعیت و ساختار سازمانی حزب فراخواند. در میان این تغییرات :

نام حزب رسما از اتحاد تام حزب کمونیست (بلشویک) به"حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی"تغییر یافت. این تغییر با گره زدن حزب به دولت  نام بسیاری ازسایر احزاب کمونیست جهان رامنعکس می‌کرد. [2]

"هیت رئیسه"‌ای جایگزین پولیت بور (هیئت سیاسی) کمیته مرکزی شد. این نام نماینده بودن از ارگان نمایندگی دیگری (کمیته مرکزی) را مشخص می کرد.- نظیر، مثلا هئیت رئیسه  شورای عالی. (کلمه) "سیاسی" نیز از اسم (هیئت رئیسه) حذف شد–  چون صرف نظر از هر چیز، مجموعه حزب و نه صرفا ارگان رهبری حزب سیاسی بود.

18- بدون شک بهتر می‌بود اگر هیاتی پیشنهاد می‌شد که تنها حزب را اداره نمابد و نه حزب و دولت را. پولیت بور و هیاتی از اعضا مخلوط داشت. این هیات رئیس شورای وزیران (رئیس قوه مجریه دولت که رئیس دولت نیزهست) رئیس هیئت رئیسه شورای عالی (رئیس قوه مقننه)، دبیر اول حزب (استالین) ، یک یا دو نفر دیگر از دبیران حزب، و یک یا دو نفر دیگر از وزیران دولت را شامل می‌شد. تصمیمات پولیت بورو هم برای دولت و هم برای حزب قابل اجرا بود.(1)

19- بنابراین در مقایسه با موقعیت عملا عالی پولیت بورو در کشور، نقش هیئت رئیسه به طور زیادی کاهش می یافت .چون  سران دولت و شورای عالی جایی در هیت رئیسه نداشتند، پس هیئت رئیسه می‌بایست تنها سازمان حزب کمونیست را اداره می کرد.

20- تغییرات دیگری هم بعمل آمد:

پست دبیر کلی – پست خود استالین – منسوخ شد. استالین در چنین شرایطی تنها یکی از 10دبیری[3] بود که در هیئت رئیسه حزب حضور داشتند. هیئت رئیسه 25عضو و11نامزد عضویت (عضو مشاور) را در بر‌می‌گرفت.این ترکیب بسیار بزرگ‌تر ازترکیب 9-11نفره پولیت بورو سابق بود. اندازه بزرگ‌تر هیئت رئیسه ، آن را به ارگانی بیش ازیک ابزارمشورتی و موقتی نسبت به قبل تبدیل می‌ساخت که می‌توانست بسیاری از تصمیمات اجرایی  را به صورت عادی و با سرعت اتخاذ نماید.

به نظر می‌رسد بسیاری از اعضا این هیات رئیسه‌ها مقامات دولتی، و نه رهبران برجسته حزبی بوده‌اند. خروشچف و مالنکوف بعدها تعجب می‌کردند که استالین از افرادی که برای اولین هیئت رئیسه پیشنهاد کرده بود چگونه شناخت داشت، چون آن‌ها از رهبران مشهور حزبی نبودند (مثلا از دبیران اول نبودند). احتمالا استالین آن‌ها را به دلیل موقعیتشان در رهبری دولت – به‌عنوان مخالف حزب-  نامزد می کرد .[4]  

21- استالین استعفای خود به‌عنوان دبیرکل را پیگیری کرد که در کنگره نوزدهم با پیشنهادخود او مبنی براستعفای هم‌زمان از دبیرکلی حزب و عضویت کمیته مرکزی و باقی ماندن تنها در سمت رئیس دولت  (رئیس شورای وزیران) در پلنوم کمیته مرکزی درست پس از کنگره، عملی شد.

22- اگر استالین در کمیته مرکزی نبود اما تنها رئیس دولت بود، مقامات دولتی احساس می‌کرده اند که دیگر مجبور نیستند به هیئت رئیسه، به‌عنوان بالاترین ارگان حزبی، گزارش دهند. رفتار استالین می‌توانست اتوریته مقامات حزبی را از بین ببرد که دیگر نقش "نظارتی" آن‌ها در شرایط  تولید در دولت غیر ضروری بود. رهبری  نومنکلاتور حزب بدون استالین به‌عنوان رئیس حزب می‌توانست منزلت کم‌تری داشته باشد. اعضا سلسله مراتب حزب دیگر برای "انتخاب کردن" - که معنی آن  فقط تایید کردن است- نامزدهای توصیه شده از سوی دبیران اول و کمیته مرکزی احساس اجبارنمی‌کردند.

23- استعفای استالین از کمیته مرکزی در این چشم انداز می‌توانست برای نومنکلاتورها مصیبتی باشد. آن‌ها احساس می‌کرده‌اند که تنها در "سایه استالین" می‌توانسته‌اند ازانتقاد بیرحم اعضا ساده کمونیست‌ها درامان باشند. این امرمی‌توانست به آن معنی باشد که در آینده ، تنها افراد با هوش و توانا می‌توانند در نومنکلاتورحزبی و همینطوردر شعبات دولتی باقی بمانند. (Mukhin,Ubivstvo618-23)

24- فقدان انتشار رونوشتی از پلنوم حاکی است که چیزهایی دراین پلنوم اتفاق افتاده است، و استالین چیزهایی در سخنرانی خود بیان کرده بود که نومنکلاتور‌ها خواستار علنی شدن آن نبودند. این امر همینطور حاکی است – و تاکید بر آن اهمیت دارد- که استالین از قدرت نامحدود برخوردار نبود .به‌عنوان مثال، انتقاد جدی استالین از مولوتف و میکویان در همین پلنوم تا پس از مرگ او منتشر نشده بود.[5]

25- کنستانتین سیمونف نویسنده معروف شوروی بعنوان عضو کمیته مرکزی در این پلنوم حضور داشت. اوعکس العمل متشنج ودستپاچه مالنکوف را هنگامی که استالین پیشنهاد رای گیری برای آزاد کردن خود از پست دبیری کمیته مرکزی را مطرح کرد ثبت کرده است. (Simonov,244-5) استالین با مخالفت پر سروصدا مواجه شد و به استعفا اصرارنکرد.[6]

26- به محض این که شرایط عمل فراهم شد رهبری حزب گام‌هایی برای لغو تصمیمات کنگره نوزدهم برداشت. هیئت رئیسه محدود در جلسه 2 مارس خود در واقع اعضا پولیت بورو سابق - با استالین که هنوز زنده اگرچه بی‌هوش بود، در ویلای استالین ملاقات کردند. آن‌ها در آن‌جا تصمیم گرفتند که اعضا هیئت رئیسه را از 25 عضو به 10 نفرکاهش دهند. این اساسا دوباره (احیا) همان پولیت بورو سابق بود. تعداد دبیران حزب هم بار دیگر به 5 نفرکاهش یافت. خروشچف در ابتدا "هماهنگ کننده" دبیرخانه و سپس پنج ماه بعد پست "دبیراول" را ایجاد کرد. اسم هیئت رئیسه نهایتا در 1966 دوباره  به پولیت بورو تغییر نام یافت.

27- در طی باقی تاریخ اتحاد جماهیر شوروی حزب به رهبری جامعه سوسیالیستی ادامه داد و طبقات بالاتر آن به لایه‌ای از  نخبگان ممتاز فاسد، خود گزیده، و خود بزرگ‌انگار تبدیل شدند. این گروه حاکم در دوران گورباچف اتحاد جماهیر شوروی را منسوخ کردند و ثروت اقتصادی و رهبری سیاسی جامعه جدید سرمایه‌داری را به‌خود اختصاص دادند. این تحول همزمان اندوخته‌ها را نابود کرد و مزایای اجتماعی طبقه کارگر و روستائیان شوروی را که کار آن‌ها خالق همه چیز بود به سرقت برد، درعین آن که ثروت عظیم تولید اجتماعی اتحاد جماهیر شوروی را مصادره کرد. امروز همان نومنکلاتورهای سابق به اداره دولت پس از شوروی ادامه می‌دهند.

لاورنتی بریا [7]

28- بریا بدنام‌ترین شخصیت تاریخ شوروی است. بنابراین نقض داوری تاریخی در باره دوران زندگی بریا که به تندی پس از پایان شوروی آغاز شد حتی مهیج تر از بازسنجی پژوهشی نقش استالین که موضوع اصلی این مقاله است بوده است.

29- "صد روز بریا" – در واقع 112روز، از مرگ استالین در 5 مارس1953 تا برکناری بریا در 26 ژوئن- گواه آغاز تعداد زیادی از اصلاحات چشمگیر بود. اگر رهبری شوروی این اصلاحات و پیشرفت آن‌ها را کاملا پذیرفته بود، تاریخ اتحاد شوروی، جنبش جهانی کمونیستی، جنگ سرد- به‌طور مختصر نیمه دوم قرن بیستم- به طور قابل توجهی می‌توانست متفاوت باشد.

30- ابتکارات اصلاحی بریا حداقل موارد زیر را شامل می‌شد، تحقیق ویژه تمام آن‌چه مستحق بود و برخی از اسنادی که اکنون بدست آمده است، حتی علیرغم این که دولت روسیه بسیاری از منابع اولیه حیاتی در باره آن‌ها را حتی برای محققین مورد اطمینان خود محرمانه نگه می‌دارد حاکی است:

اتحاد مجدد آلمان به‌عنوان کشور بی‌طرف غیر سوسیالیست، قدمی بود که می‌توانست وسیعا در بین آلمان‌ها مورد پسند بوده  و ناخشنودی آشکاری به متحدان ناتو از جمله امریکا باشد.

عادی سازی روابط با یوگسلاوی، که اجازه می‌داد یوگسلاوی با گسست از اتحاد ضمنی با غرب یه سوی کمینفورم بازگشت نماید.

سیاست ملیتی که با "روسی سازی" در مناطق تازه پیوسته اکرایین غربی و دولت‌های بالتیک مخالفت می‌کرد، همراه با هدف دست یابی حداقل به برخی خواسته‌های گروه‌های ملی‌گرا. اجرای یک سیاست ملیتی اصلاح شده در مناطق غیر روس از جمله گرجستان و بلاروس.

توانمند سازی و جبران خسارت کسانی که به ناحق از سوی سازمان‌های قضایی ویژه (تروئیکا و کمیسیون‌های ویژه NKVD ) در دوران دهه 1930-1940 محکوم شده بودند. این روند تحت نظارت بریا می‌توانست خیلی متمایز از روندی  انجام گیرد که بعدا تحت نظر خروشچف انجام گرفت که طی آن بسیاری از آن‌هایی را که مسلما گناهکار بودند "توانمند" ساخت.

31- برخی از دیگر رفرم‌های بریا که وسیعا به اجرا در آمد عبارت بودند از:

عفو عمومی یک میلیون نفر از کسانی که به خاطر جرایم ضد دولتی زندانی شده بودند.

پایان دادن به تحقیقات "طرح دکتر" همراه با اعتراف به آن که اتهامات ناحق بوده‌اند. تنبیه مقامات NKVD درگیر در ماجرا از جمله برکناری کرگلف رئیس پیشین NKVD از ریاست و لغو عضویت در کمیته مرکزی .[8]

محدود کردن قدرت کمیسیون ویژه NKVD برای صدور حکم مرگ یا زندان طولانی برای افراد.

در حرکتی نه تنها علیه "کیش" استالین بلکه در برابر "کیش" تمام رهبران؛ ممنوع کردن نمایش تصاویر رهبران در مراسم رسمی. این امر توسط رهبری حزب اندکی بعد از برکناری بریا منسوخ شد.


[1] - طبق نظر ژورس مدودوف آرشیو شخصی استالین بلافاصله پس از مرگ او نابود گردید. اگر چنین باشد، همانطور که موخین چنین می کند، فرضی منطقی است ، که برخی از این ایده ها باید خیلی خطرناک بوده باشند  در بین آن‌ها، ایده هایی در این دو نشست بیان شده اند. تحلیل من بطور عمده از دیدگاه موخین فصل سیزده ومدودوف پیروی می کند.

[2]- این امر مطمئنا به‌معنای اقدامی برای اتحاد بود. هرجزئی از جمهوری ها در اتحاد جماهیر شوروی حزب خود را نگه می‌داشت ، حزب کمونیست اوکرایین، حزب کمونیست گرجستان وغیره. این امر برخی از رهبران احزاب را به آنجایی رسانید که فکر کنند، که روسیه بزرگ‌ترین جمهوری اما تنها جمهوری که "حزب خود" را ندارد درشرایط نامساعدی است. ظاهرا یکی از جدی ترین اتهام ها علیه رهبران حزبی آزموده واعدام شده پس ازجنگ "حماسه لنینگراد" آن بود که آن‌ها برای تاسیس حزب روسی و انتقال پایتخت جمهوری روسیه (نه خود اتحاد جماهیر شوروی) به لنینگراد برنامه ریزی کرده بودند. شاید این امر می‌توانست روسیه را حتی قدرتمند تر نموده و شونیسم روسیه کبیر را، زمانی که پیوستگی ملیت های مختلف شوروی به یکدیگر مورد نیاز بود بر انگیزد.

[3] - پست "دبیر اولی " صرفا پس از مرگ استالین برای خروشچف ایجاد شد.

[4] - Cited in Mukhin, Ubiystvo 617.

[5] - قدیمی ترین چاپی که من در روزنامه دست چپی سوتسکایا راشیا ی 13ژانویه 2000در http://www.kprf.ru/analytics/10828.shtml به انگلیسی در http://www.northstarcompass.org/nsc0004/stal1952.htmیافته ام 

[6]- موخین اعتقاد دارد که این اشتباه مهلکی بود. او استدلال می کند که آن امر به نفع نومنکلاتورهای حزب بود که استالین زمانی که هم دبیر اول حزب وهم رئیس دولت بود در می گذشت، به‌عبارت دیگر درحالی که او هنوز ریاست حزب  و ریاست کل کشور را وحدت می بخشید. جانشین او بعدا به‌عنوان دبیر کمیته مرکزی به احتمال قوی می توانست از سوی دولت و کشور به‌عنوان رئیس دولت نیز پذیرفته شود. اگر چنان اتفاقی رخ می داد ، جنبش بیرون کردن حزب نومنکلاتور از اداره کشور می‌توانست پایان پذیرد.

[7]- من عملکرد طولانی اصلاحات بریا را هم آن‌هایی که اجرایی شدند وهم آن‌هایی که او پیشنهاد نمود در کوکورین وپوژالوف، استارکف، نایت، و موخین اوبیوستف ترسیم کرده ام . تمام کتاب های اخیر درباره  بریا در کتابشناشی نیز درج شده است .

[8] - خروشچف نیز در سخنرانی "محرمانه" خود "طرح دکتر" را پرونده سازی خواند. اما او بیشرمی مقصر نشان دادن بریا را داشت که در واقع تحقیقات را از بین برده بود، در حالی که کروگلوف رئیس NKVD و مسئول این پرونده سازی ها را مورد ستایش قرار داد.کسی که خروشچف او را به عضویت کمیته مرکزی بازگرداند و هنگام سخنرانی خروشچف در جایگاه شنوندگان نشسته بود. 

 

 

حرکت بریا به سوی اصلاح دموکراتیک

32- بریا رسما در 26جولای 1953 توسط اعضا هم ردیف خود در پولیت بورو با همراهی چندین ژنرال دستگیر شد. اما جزئیات دستگیری مشکوک او تاریک و نسخه های متناقضی از آن وجود دارد.[1]

 

درهرپیشامدی در طی جولای 1953پلنوم کمیته مرکزی به متهم کردن بریا به جرایم گوناگون علاقمند بود، میکویان می گوید: وقتی که بریا سخنرانی خود درمیدان سرخ بر بالای قبر رفیق استالین ایراد کرد، بعد از سخنرانی گفتم : "درسخنرانی شما جایی وجود دارد که تضمین حقوق و آزادی های تمام شهروندان را در قانون اساسی پیش بینی می کنید. این امر در سخنان  یک سخنران ساده هم حتی عبارت ساده ای نیست، و در سخنرانی وزیر کشور- که یک برنامه عمل است – شما باید به آن وفادار باشید" او پاسخ داد "و من به آن وفادارخواهم بود."(Beria308,Mukhin178)

33- بریا چیزهایی گفته بود که به میکویان اعلام خطرکرده بود. ظاهرا آن خطر واقعیت مسلمی بود که بریا دراین جایگاه تعیین کننده در سخنرانی میدان سرخ خود با عطف به قانون اساسی، هر ارجاعی به حزب کمونیست را از قلم انداخت و تنها درباره دولت شوروی صحبت کرد. بریا بعد از مالنکف سخنرانی کرد، این یک نشانه عمومی بود که او درحال حاضر فرد دوم در سلسله مراتب دولت شوروی است. او گفته بود: کارگران، روستائیان کالخوزها و روشنفکران کشورما، می توانند با آرامش و اطمینان، و با علم به آن که دولت شوروی در نهایت تلاش و خستگی ناپذیری خود حقوق مندرج در قانون اساسی آن ها را تضمین خواهد کرد کارکنند... و سیاست خارجی دولت شوروی از این پس سیاست لنینیستی – استالینیستی تنش زدایی و تحکیم صلح خواهد بود...(سخنرانی بریا)

34- موخین به پی آمد احتمالی قابل درک این نقل قول اشاره می کند: مردم عادی به دشواری معنی آن‌چه را که بریا گفت درک می کردند، اما برای نومنکلاتورهای حزب این ضربه تیزی بود. بریا قصد داشت کشور را بدون حزب و نیز بدون آن‌ها پیش برد ، او به مردم قول حراست از حقوقی را می داد که از سوی حزب به آن‌ها داده نشده بود، اما درمفاد قانون اساسی وجود داشت.(Mukhin179)

35-  درهمین پلنوم ژوئن 1953 خروشچف گفت (این پلنوم را) بیاد داشته باشید.، پس از آن راکوسی (رهبر حرب کمونیست بلغارستان) گفت: مایلم بدانم درشورای وزیران و در کمیته مرکزی چه تصمیماتی اتخاذ شده است، چه نوع دسته بندی هایی می تواند در آن جا وجود داشته باشد... بریا در آن هنگام با بی احتیاطی گفت: کدام کمیته مرکزی؟ بگذاریم شورای وزیران تصمیم بگیرند و بگذاریم کمیته مرکزی خود را به کادرها و تبلیغات مرتبط سازد.(Beria91)

36- لازار کاگانوویچ در همین پلنوم بعدا نقطه نظر خروشچف را بسط داد: حزب برای ما بزرگترین چیز است. هیچکس اجازه ندارد همانند آن رذلی (بریا) سخن بگوید که گفت: کمیته مرکزی کادرها و تبلیغات، نه (حزب) رهبر سیاسی، نه (حزب) رهبر تمام امورزندگی، به همانگونه که ما بلشویک ها آن را (حزب) درک می کنیم،. (Beria138)

37- به نظر می رسد این افراد اعتقاد داشتند که بریا قصد حذف حزب از روند اداره مستقیم کشور را دارد. این خیلی شبیه بود به آن چه که استالین و متحدانش درطی مذاکرات قانون اساسی 1935-1937 بخاطرآن مبارزه کرده بودند. شخص می تواند آن (اعتقاد) را دوباره درجریان پیش نویس برنامه 1947حزب و در زمان طرح بازسازی حزب بلشویک استالین در دوران کنگره نوزدهم  و پلنوم کمیته مرکزی متعاقب آن تنها تا چند ماه قبل از آن تشخیص دهد.

39- سرگو پسر بریا ادعا می کند که پدراو و استالین درباره  نیاز به کنار گذاشتن حزب از اداره مستقیم جامعه سوسیالیستی توافق داشتند.

رابطه پدر من با سازمان های حزبی پیچیده بود... او هرگز روابطش را با دستگاه حزبی مخفی نکرد. مثلا او به خروشچف و مالنکوف مستقیما می گفت که دستگاه های حزبی مردم را فاسد می کند. حزب به طور کلی برای دوران سابق، یعنی زمانی که نظام شوروی تازه شکل گرفته بود مناسب بود. اما پدر من از آن‌ها می پرسید امروز چه کسی نیازمند این دستگاه کنترل کننده است؟

او همان گفتار صریح را با مدیران صنایع و کارخانه هایی که طبیعتا نمی‌توانستند بکن – نکن های کمیته مرکزی را تحمل کنند نیز داشت .

پدر با استالین هم رک بود.جوزف ویسارویچ موافق بود که دستگاه های حزب شانه های خود را اززیر بارمسئولیت  موضوعات مشخصی خالی کرده اند و کاری جز صحبت کردن ندارند.من می دانم که او یکسال قبل از مرگ خود، زمانی که استالین ترکیب جدید پرزیدیوم کمیته مرکزی را پیشنهاد کرد، یک سخنرانی ایراد کرد که مرکزثقل آن ضرورت پیدا کردن اشکال جدیدی از اداره کشور و نبودن بهترین شیوه های قدیمی بود. مذاکرات جدی در همان زمان درباره فعالیت حزب انجام گرفت . (Sergo Beria, Moy Otets Lavrentii Beria)

39- طرح بازسازی روابط حزب – دولت بریا احتمالا  صرف نظر از اکثریت غیر حزبی شهروندان شوروی، می توانست مورد استقبال سلسله مرانب کمونیست‌ها قرار گیرد. اما برای نومنکلاتورها تهدید کننده بود.

40- موخین آن را این گونه تحلیل می کند.

بریا ازطرح این فکر که کشور طبق نص قانون اساسی باید در مرکز و درمراکزمحلی، توسط شوراها اداره شود، و حزب باید سازمان ایدئولوژیکی باشد که بتواند از طریق تبلیغات تامین کند که با یاری حزب تمام نمایندگان شوراها در تمام سطوح بتوانند از کمونیست ها باشند در افکارعمومی خودداری نکرد.

بریا احیا کردن اجرای تمام مفاد قانون اساسی را پیشنهاد کرد، شعار او-"همه قدرت ازآن شوراها!"، درحالی که بریا صرفا درحال عملیاتی کردن آن در محیط افکار بود،نه تنها برای نومنکلاتورها ناخوشایند بلکه باید به شدت تهدید کننده بوده باشد.اما از آن‌جایی که آن ها قدرت داشتند، توانستند نمایندگان برگزیده‌ای را به شورای عالی انتخاب کنند وآن‌ها را به شیوه ای آموزش دهند که تحت تاثیرافکار بریا قرارنگیرند. ولی اگر بریا به دبیران و کمیته مرکزی اجازه اداره انتخابات وجلسات شورای عالی را نمی داد نمایندگان در آن صورت به چه نوع نتایجی می توانستند برسند؟  (Ubiystvo 363-4)

41- این امراز نظر منطقی می توانسته است  بریا را به طورجدی از نومنکلاتورهای حزب رویگردان کرده باشد. (Ubiystvo 380)خروشچف منافع این گروه یا حداقل بخش بزرگ و فعال آن را نمایندگی و رهبری می کرد. اما خروشچف تصویر کاملا متفاوتی از "دموکراسی" داشت. میخائیل رم کارگردان معروف روس عین گفته های خروشچف را در دیداری با روشنفکران ضبط کرد: البنه همه ما در این جا به شما گوش کردیم و با شما صحبت کردیم. اما چه کسی تصمیم خواهد گرفت ؟ در کشورما باید مردم تصمیم بگیرند. و مردم – چه کسانی هستند؟ مردم حزب است. وحزب چه کسی است؟ حزب ما هستیم. معنای این امرآن است که ما تصمیم خواهیم گرفت. من تصمیم خواهم گرفت. فهمیدید؟ (Alikhanov)

42- همانطور که موخین مطرح می کند:"حزب بعنوان سازمان میلیون ها کمونیست، به آخر رسیده بود. لذا گروه افراد در راس آن به حزب تبدیل شد.

مرگ استالین بریا و... دیگران؟

43- علاوه برکیفیت رازآلود مرگ بریا شواهد قابل توجهی وجود دارد که استالین نیز پس از تحمل ضربه ای در ویلای خود یا شاید حتی مسمومیت درکف دفترخود رها شد که بمیرد. ما برای بیان مختصراین ابهام دراین جا وقت یا فضا نداریم.

44- اگرچه برای هدف فعلی ما ضرورتی ندارد. اما گردش و اعتماد گسترده به این حکایت ها دربین تمام اردوهای سیاسی روسیه نشان می دهد که بسیاری از روس ها اعتقاد دارند، مرگ استالین و بریا تماما برای نومنکلاتورها آرامش بخش بود. شاهدی که بریا همانند استالین، خواستار پروستریکای کمونیستی –"بازسازی"سیاسی اگرنه اقتصادی قدرت، در عوض استثمار شدید سرمایه داری و چاپیدن کشور که تحت این نام ازاواخردهه 1980عملی شده است – بود ازهرمدرکی دال برآن که آن‌ها به قتل رسیده اند کاملامستقل است.

45- پیآمد بلافصل شکست استالین و بریا در دموکراتیزه کردن، رها شدن اتحاد شوروی در دستان رهبران حزب بود. دموکراسی غیرکارگری در اتحاد شوروی به تصویب رسید. سران عالی رتبه حزب به انحصاری کردن تمام مناصب مهم دولتی و اقتصادی ادامه دادند و در پیله ای از لایه کاملا انگلی استثمارگر با مشابهت هایی به قرینه های خود در کشورهای لجام گسیخته سرمایه داری رشد یافتند.

46- این لایه به مفهوم واقعی هنوزصاحب قدرت است .گورباچف،یلتسین، پوتین وسایررهبران روسیه و دولت های شوروی سابق تماما ازاعضا سابق رهبری حزب هستند. آن‌ها زمان طولانی شهروندان اتحاد جماهیرشوروی را بعنوان ماموران صاحب امتیازعالی رتبه دوشیدند. و سپس تحت رهبری گورباچف، اداره تمام دارایی های ناشی از تولید اجتماعی خصوصی شده را که متعلق به طبقه کارگر اتحاد جماهیر شوروی بود با فقیر کردن نه تنها طبقه کارگر بلکه طبقه عظیم متوسط  در مراحل مختلف بعهده گرفتند. این بزرگترین مصادره تاریخ جهان خوانده شده است .[2] نومنکلاتورهای حزب

 

اتحادجماهیر شوروی را نابود کردند. (Bivens & Bernstein; O'Meara; Williamson)

47- خروشچف و رهبران برجسته حزب برای مخفی کردن نقش خود در اعدام های دهه 1930، موفقیتشان درخنثی کردن تلاش های استالین در عرصه دموکراتیزه کردن، امتناعشان از اجرای اصلاحات استالین و بریا- به طور خلاصه امتناع  از دموکراتیزه کردن اتحاد جماهیر شوروی- استالین را برای هر چیزی، با دروغ گویی درباره وجود توطئه جدی در اتحاد جماهیر شوروی دردهه 1930و مخفی نگه داشتن نقش خود در اعدام های جمعی متعاقب آن مورد سرزنش قرار دادند.

48- "گفتارمحرمانه" 1956خروشچف به تنهایی بزرگترین ضربه به جنبش جهانی کمونیسم  در تاریخ  بود. ان سخنرانی به ضد کمونیست ها ی سراسر جهان، جرات بخشید، و آشکار کرد که زمانی رهبر کمونیستی وجود داشت که آن‌ها توانستند به او اعتماد کنند. اسناد منتشر شده پس ازفروپاشی اتحاد شوروی روشن می سازد که تمام اتهاماتی که خروشچف در این سخنرانی به استالین نسبت داد دروغ بود. این درک به نوبه خود ما را به تحقیق درباره دلایل واقعی خروشچف به شیوه ای که به استالین حمله کرد وادارمی سازد.[3] محققین روسی قبلا نشان داده اند که اتهامات "رسمی" ایراد شده

 

علیه بریا ازسوی خروشچف و پیروانش دررهبری شوروی یا دروغ و یا کاملا فاقد مدرک هستند . بریا ازنظر قضایی به دلایلی کشته شد که کشته شدگان او هرگز آشکار نشدند."حفاظ دروغ ها"ی احاطه کننده هر دو این حوادث ما را وادارمی کند که از خود به پرسیم: کدام واقعی بود.


[1] -مدارک بسیاری وجوددارد که نشان می دهد بریا در همان روز دستگیری به قتل رسید.سرگوبریاپسر

 

او، درخاطرات خوداظهارمی کند مقامات "دادگاه به او گفته بودند که پدراوزندانی نشده بود.مورخین می گویندکه بایباکف آخرین بازمانده عضو کمیته مرکزی 1953،به اوگفت بریا قبل از زمان پلنوم جولای 1953مرده بود ، اما اعضا در ان زمان اطلاع نداشتند

. (Sergo Beria; Mukhin, Ubiystvo 375) آمی نایت در صفحه220 گزارش می کند که خود خروشچف دوبار اظهارکرد بریا در26ژوئن 1953کشته شده است، اما بعدا داستان خودرا تغییر داد.با این حال ،گفته می شود اسناد دادگاه بریا از بایگانی آنها "دزدیده" شده است، بنابراین حتی وجود آنها نمی تواند قابل تخقیق باشد.( Khinshtein 2003) هر چند برخی از محققین،مانند آندری شوخوملینف (pp. 61-2) به یافتن شواهدی برای مرگ مشکوک بریا ادامه می دهند.

[2] -اصطلاح"بزرگترین سرقت تاریخ" وسیعا برای توضیح "خصوصی سازی" آفرینش جمعی وسابقا

 

مالکیت جمعی،ودارایی دولت اتحاد جماهیر شوروی به کار برده می شود.تنها برای نمونه هایی اندک نگاه کنیدبه "الیگارشی روسیه:خوش آمدبه دنیای واقعی "روزنامه روسیه 17مارس 2003،در <http://www.russiajournal.com/news/cnews-article.shtml?nd=36013

رایموند بیکر،مرکز سیاست بین المللی،"خطرآشکار وحاضر" شرکت شبکه استرالیا2003 در <http://www.abc.net.au/4corners/stories/s296563.htm>.

[3] - من اکنون نوامبر 2005درحال فراهم کردن مقاله ی مستندی درباره دروغ های خروشچف

 

در"گفتارمحرمانه" با طرح  انتشاردر فوریه 2006 به مناسبت پنجاهمین سالگرد سخنرانی خروشچف هستم.

 


نوع مطلب :
نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |

9 شهريور، جاودانگي صمد

 

صمد ؛ عاشيق ميلت

 

خسرو صادقي بروجني

 

 

خاموشي اش فرياد شد

                        

سكوت دريا را به هم زد

و

 طوفانها بر انگيخت


 

«صمد معلم بچه هاي آذربايجان بود ، صمد كتابهاي قشنگ مي نوشت . مثل ماهي سياه كوچولو . صمد يك باغ بزرگ داشت و پر ازگلهاي زيبا بود وآن باغ ،فكرش ومغزش بود . صمد تنها معلم بچه هاي آذربايجان نبود بلكه معلم تمام مردم بود . او زندگيش را به پاي مردم خود گذاشت . صمد هيچ وقت نمرده است وهميشه در ياد بچه ها وبزرگان است . آيا صمد كه شنا بلد بود مي شود در رودخانه ارس غرق شود ؟ پس صمد هم همان ماهي سياه كوچولو بود ، يادت بخير صمد . تو هميشه زنده خواهي بود ... »

×××

 

‹‹ مرگ خيلي آسان مي تواند الان به سراغ من بيايد اما من تا مي توانم زندگي مي كنم ،نبايد به پيشواز مرگ بروم . البته اگر يك وقتي با مرگ روبرو شدم ،كه مي شوم، مهم نيست مهم اين است كه مرگ من يا زندگي من چه اثري در زندگي ديگران داشته باشد ››‌ . نقل از ماهي سياه كوچولو .

×××

 

 مرحوم استاد سعيد نفيسي در مقاله بزرگداشت سيد اشرف الدين گيلاني ‹‹ نسيم شمال›› سطوري درباره آن بزرگ نوشته است كه مصداق آن توصيفات نه تنها نسيم شمال كه هر آزادمردي همچون او مي تواند باشد ؛ آزادمردي همچون صمد . ‹‹‌ از ميان مردم بيرون آمد ، با مردم زيست ، در ميان مردم فرو رفت وشايد هنوز در ميان مردم باشد . اين مرد نه وكيل شد ، نه پولي به هم زد ، نه خانه ساخت ،نه ملك خريد ، نه مال كسي را با خود برد ›› .

‹‹ صمد بهرنگي›› در تير ماه 1318 به دنيا آمد . در كوچه اسكوليلر محله چرنداب مركز استان آذربايجان يعني تبريز . ودر كوچه جمال آباد همان محله بزرگ شد وبه دبستان رفت . پدرش عزت كارگر آواره اي بود كه مثل همه مردم آن دوران به ضرب سيلي صورتش را سرخ نگه مي داشت وروزگار مي گذراند . ودر ده سالگي صمد (حدود سال 1328) بچه ها ومادرشان را گذاشت ورفت به قفقاز وديگر هيچ وقت نه بازگشت ونه خبري ازاورسيد . براي بچه ها فقط كرسي ماند وتكه ناني ويك وصيت از پدر كه درس بخوانيد .

صمد بهرنگي دوره سيكل اول را در دبيرستان خواند ودر پي آن ، تحصيلات را در دانشسرا دنبال كرد . دانشسراي مقدماتي را در 1336 به اتمام رساند ودر 18 سالگي شد آقا معلم . بر اساس تعهدي كه به آموزش وپرورش داده بود براي تدريس روانه روستا هاي آذر شهر شد ويازده سال تمام در روستاهاي ممقان، خوراقان، قد جهان، گوگان ، آخير جان و .... با عشق وعلاقه به بچه هاي ساده وبي آلايش روستايي درس دادودرس گرفت . صمد گذشته از قصه هاي كود كان كه با بهترين نمونه هاي ادبيات كودكان دنيا هم ترازند ، مقاله هاي زيادي هم نوشته است كه در دوران اختناق وسانسور ستم شاهي با نامهاي مستعار قارانقوش، ص-آرام، چنگيز مراتي ، رشيد خلقي و... در برخي از نشريات آن دوران منتشر مي شد . كندو كاو در مسائل تربيتي ،  مقاله هاي تر بيتي ومجموعه مقاله ها وباقي مقاله هاي او به صورت كتاب منتشر شده است . حاصل تلاشهاي خستگي ناپذير او براي جمع آوري ادبيات شفاهي مردم آذربايجان دفترهاي فولكور است كه تاكنون سه جلد از آنان منتشر شده است . شعر هايي كه از شاعران معاصر فارسي زبان به آذري ترجمه كرده نمودار قدرت وتسلطش به زبان تركي است . تلخون، ماهي سياه كوچولو، افسانه محبت و افسانه هاي آذربايجان از جمله مهمترين آثار اوست . با اين همه به قول غلامحسين سا عدي:‹‹ شاهكار او زندگيش بود›› . ماهي سياه كوچولو پس از ديده برهم نهادن نويسنده اش در نمايشگاه 1969بولون در ايتاليا ونمايشگاه بي نيال در برانيسلاو چكسلواكي برنده جايزه طلايي شد .

دوري جستن از ساختن دنيايي فانتزي وخيالي وعاري از واقعيت ، مشخصه داستانهايي است كه صمد براي كودكان نگاشته است ‹‹ اگر مي خواهي داستان بنويسي براي بچه ها بايد مواظب باشي دنياي قشنگ الكي برايشان نسازي ››  . ‹‹ بچه را بايد از عوامل الكي وسست بنياد نا اميد كرد وبعد اميد دگر گونه اي بر پايه شناخت واقعيت هاي اجتماعي ومبارزه با آنها را جاي آن اميد اولي گذاشت ›› نسبيت ارزشهاي اخلاقي ومطلق نپنداشتن آنها از ديگر مولفه هاي آثار صمد است . در آثار او دروغ ممكن است خوب باشد اگر منجر به باز ستادن حقي از ظالم شود وكينه ودشمني اگر نسبت به بي عدالتي باشد پاس داشته مي شود . ‹‹ آه اي كينه توهم مثل محبت مقدس هستي ! ما نمي توانيم محبت خود را به مردم ثابت كنيم مگر اينكه به دشمنان مردم كينه بورزيم ، تو با ريختن خون ظالم به ستمديدگان محبت مي نمايي ›› واما آخرين مشخصه داستانها ي صمد وجود عنصر‹‹مبارزه›› در داستانهاي او وتوصيه به عملگرايي در جريان اين مبارزات است . ماهي سياه كوچولو مهمترين نمونه اين مشخصه است .

نه صمدازيادرفتني است ،نه يك هلو وهزار هلويش،نه 24 ساعت در خواب وبيداري اش ونه توصيه به ‹‹ آموزش ضمن حركت›› او . نقطه چين سبزش در مسير روستاها ي آذربايجان نيز پاك ناشدني است هم زير سبزه هاي بهار ،هم زير برگهاي خزان و هم زير برفهاي زمستان . معلم روستا كه خود مهمان ‹‹ ماهي سياه كوچولو ›› بود در 9 شهريور 1347 در آب آراز (ارس) جان سپرد . صمد با فقر زاده شد ، با سانسور بزرگ شد وبا خون ودل سر زير آب شد و رفت .

شاملوي بزرگ كه صمد را ‹‹ هيولاي تعهد›› ناميد چه زيبا گفت :آه از چه سخن مي‌گويم؟/ ما ، بي چرا زندگانيم / آنان به چرا مرگ خود آگاهانند .

 
نوع مطلب :
نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |
قسمت اول

 مبارزه استالین برای اصلاح دموکراتیک

دراتحاد جماهیر شوروی (قسمت اول)

گرور فور

برگردان: د. جلیلی

کوتاه سخنی از مترجم:

 

«استالین" تبه کار" یا استالین "کبیر، رهبر پرولتاریا"؟ استالین "میراث دار لنین " یا "خائن به میراث لنین"؟ استالین "دیکتاتور" یا استالین "یاور خلق ها "؟ وصد ها از این دوگانه های سلبی وایجابی دراطراف شخصیت استالین به پرسش های جهانی اذهان متفکران تبدیل شده است. پاسخ به این دوگانه ها وصد ها سوال مختلف ومتفاوتی که در این رابطه وجود دارد کار یک یا دو یا حتی ده ها نفرنیست. حق مطلب را در این رابطه تنها می توان در طول تاریخ و از میان تحقیق وتفحص طولانی در اسناد وتاریخ ادا کرد. راه یافتن به حقیقت تاریخی استالین از جنبه های بسیار متفاوتی دارای اهمیت فراوان است . اهم این موارد به زعم بر گرداننده این مقال به شرح زیر است.

1-  شناخت راستین از استالین ، لاجرم با شناخت زوایای پنهانی از تاریخ شوروی قرین خواهد شد که می تواند به بازگشایی افق های جدیدی در نقد سلبی وایجابی جمهوری شوروی بیانجامد .

2- تحقیق در رفتارهای استالین ودریافت شرایط ویژه زیست او وهمراه او اتحاد جماهیر شوروی وتاریخ عملکرد حزب کمونیست شوروی ورهبری آن حزب می تواند به سنجش دوباره ای از تاریخ تاکتیک ها وسیاست های عمال شده ، تند روی ها وغفلت ها منجر گردد.

3- استالین شاخص یک دوران تاریخی بسیار مهم در سرنوشت بشریت است . شناخت دقیق ، علمی ومتکی به فاکت های آن زمان می تواند به راز گشایی از یک دوره تاریخی عملکرد انسان های پیشگامی که بر بستر آلوده تاریخی سرمایه داری ، در تلاش بنای نوینی ازارزش ها ، ارتباطات وکنش های انسانی ، اجتماعی ، سیاسی وتاریخی بوده اند ختم شود.

با توجه به این موارد مهمی که بر شمرده شد ، مقاله پرفسور گرور فور گامی در این راستا تشخیص داده شد ولذا به برگردان آن اقدام گردید . برگرداننده لازم می داند اعلام نماید که خود در این باره به داوری متقنی دست نیافته است ولی بعنوان جوینده ای در راستای کشف حقیقت دورانی از تاریخ اتحاد شوروی وشخصیت های محوری آن می کوشد .

در پایان امید است این مقاله با حسن استقبال جویندگان حقیقت مواجه وهر کس در حد بضاعت خود به روشنی موضوع بکوشد . یاری شما بیش از هر کس، بر گرداننده را یاوری خواهد بود تا آستانه کشف حقیقت . حقیقتی که زیر خروارها حب وبغض موافقان ومخالفان ودر تاریکنای تاریخ معاصر ما غبار گرفته و از نظرها پنهان مانده است .

استالین رازی است که با گشوده شدنش می توان رازهای پنهان تلاش خلق های بسیاری را در ساختمان جامعه ای نوین آشکار گرداند.»

 

مبارزه استالین برای اصلاح دموکراتیک در اتحاد جماهیر شوروی :

 

1- این مقاله خلاصه ای از تلاش جوزف استالین برای دموکراتیزه کردن دولت اتحاد جماهیر شوروی از دهه 30 تا هنگام مرگ او را نشان می دهد .

2- این اظهارات واین مقاله عده ای را متحیر وتعدادی را عصبی خواهد کرد . در حقیقت حیرت خود من نیز ازنتیجه تحقیقاتی که گزارش آن را بیان می کنم  ، مرا به نوشتن این گفتار وادار نمود . من مدت طولانی گمان می کردم که نسخه جنگ سرد از تاریخ اتحاد جماهیرشوروی داراي  خدشه ی جدي است . با اين حال هنوز هم براي (رد) دروغ گسترده اي که مدت های مدید حقیقت می پنداشتم آماده نشده بودم .

3- داستان استالین ، در روسیه که احترام وحتي ستایش استالین امري عادي است  به خوبی معروف است. یوری ژوکف تاریخ نويس تواناي  روس ، پارادایم « استالین دموکرات » را مطرح  مي كند و کارهای اومهمترين ماخذ بر گزیده  اگرچه نه تنها منبع منحصر بفرد این مقاله است ، ژوکف از  شخصیت های برجسته عضو آکادمی علوم است  . کارهای او وسیعا خوانده مي شوند .

4- نه تنها  این داستان وحقایقی که آن را اثبات می کند در خارج ازروسیه واقعا ناشناخته هستند ،  بلکه پارادایم " استالین تبه کار"  ساخته جنگ سرد، آثار منتشرشده از منابع  مورد استناد این مقاله را چنان کنترل  می کند  که حتی تاکنون هم به دشواری (درافکارعمومی ) مطرح شده اند  . بنا بر این بسیاری از منابع ثانوی به کار گرفته شده در این مقاله ، همانند  منابع اولیه فقط وفقط در روسیه قابل دسترس هستند .

5- این مقاله درپی آگاه کردن خواننده از حقایق جدید وتفسیر جدیدی از تاریخ اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی نیست. این گفتارترجیحا تلاشی است برای  آگاه کردن خوانندگان غیرروس از نتایجی  که از تحقیقات وجستجو در بایگانی های شوروی و بایگانی خود استالین در زمان استالین بدست آمده است . حقایقی که اینجا از آن ها گفتگو می شوند با زنجیر ه ای از پارادایم تاریخ شوروی تطبیق می کنند که به نوبه خود به اثبات تعدادی از تفسیر های دیگر می پردازند . این حقایق در حقیقت  برای کسانی کاملا باورناپذیر و عصبانی کننده خواهند بود که جان مایه سیاسی وتاریخی خودرا بر داده های مغلوط و تحریک کننده ایدئولوژیک "جنگ سرد " "توتالیتاریسم " ملت های اتحاد جماهیر شوروی  و" ترور"  استالینیست ها  بنا کرده اند .

6- تفسیر خروشچفی  استالین به مثابه دیکتاتوری حریص  قدرت و خائن به میراث لنین برای تامین نیاز نومن کلاتورهای ( طبقه جدید ) حزب کمونیست  در دهه 1950ساخته وپرداخته  شد ه بود. اما این تفسیر شباهت های نزدیکی رابا ارثیه جنگ سرد از استالین نشان می دهد  و دربسیاری از فرضیات خود، با گفتار متعارف در باره  ارثیه جنگ سرد ازاستالین شریک می شود . این گفتار در خدمت امیال سران  سرمایه داری  بود تا با توسل به آن استدلال کنند  که مبارزه کمونیست ها یا در واقع  هرمبارزه ای  که برای قدرت طبقه کارگرانجام می گیرد الزاما به برخی ازانواع وحشت منجرمی گردد .

7- این تفسیر، عرضحال نیاز تروتسکیست ها نیز هست تااستدلال کنند که شکست تروتسکی ، این "انقلابی راستین " تنها به دست دیکتاتوری می توانست عملی گردد که به هتک حرمت تمام قوانینی که انقلاب برای آن ها می جنگید متهم باشد . پاردایم خروشچفیست ها ، ضد کمونیست های جنگ سرد وتروتسکیست ها  از تاریخ اتحاد جماهیر شوروی بنا به  تبعیت شان از تصویر سازی مجازی از استالین ، رهبری او واتحاد شوروی دوران  او کاملا شبیه یکدیگر است .

8- چشم انداز اجمالی استالین در این گفتاربا تعدادی از پارادایم های تاریخی متناقض همخوان است .  ضد رویزیونیست ها وکمونیست های مائوئیست متاخر در توضیح شان از تاریخ شوروی ، استالین را فردی خلاق ومنطقی ، اگر چه دربرخی رابطه ها دارای خدشه ، جانشین میراث لنین می دانند .  بسیاری از ناسیونالیست های روس ،اگرچه به سختی  دست آوردهای استالین را بعنوان کمونیست تایید می کنند ، اما به استالین بعنوان شخصیتی بسیار مسئول در بنیان گذاری روسیه  بعنوان قدرت عمده صنعتی ونظامی جهانی احترام قائلند . استالین  برای هر دو این گروه ها  هر چند  در شیوه های بسیارمتفاوت شخصیتی  بنیادی است .

9- این گفتار در پی "اعاده حیثیت " استالین نیست . من با یوری ژوکف  موافقم آن جا که می نویسد :

«می توانم شرافتمندانه اعلام کنم  که مخالف اعاده حیثیت استالینم ، چون با اعاده حیثیت در کل مخالفم  .هیچ کس و هیچ چیز در تاریخ نباید مورد اعاده حیثیت قرار گیرد - اما باید حقیقت را آشکار کنیم  وبه راستی سخن بگوئیم -. هرچند ، از دوران خروشچف تنها قربانیان سر کوب استالینی که شما درباره آن ها  شنیده اید،  کسانی هستند که یا خود در ان ها شرکت داشتند یا کسانی که ان هارا یاری دادند یا کسانی که از مخالفت با انها خودداری کردند. »

من هر گز مایل نیستم اظهار کنم که اگر صرفا استالین راه خودش را رفته بود ، مسائل متعدد ساختمان سوسیالیسم یا کمونیسم د ر اتحاد جماهیر شوروی می توانسه اند حل شده باشند.

10- در دورانی  که مطمح نظر این گفتار است ، استالین نه تنها برای ترقی دموکراسی در طرزحکومت  دولت بلکه برای تسریع  دموکراسی درون حزبی  نیزنگران بود . این مهم وموضوعات مربوطه نیازمند مطالعات جداگانه ای است ، واین گفتاربه طور محوری آن را  نشان نمی دهد . اگرچه مفهوم دموکراسی  ، مفهومی استنباطی است ، اما می تواند در متن حزب  دموکراتیک سانترالیست مبتنی بر اعضا داوطلب  نسبت به جامعه گسترده ی شهروندانی که هیچ  بنیان سیاسی پذیرفته شده ای  نمی تواند بر آنها حاکم باشد معانی متفاوتی داشته باشد .

11- این گفتار هر جا که امکان داشته بر منابع اولیه متکی است  .اما بر کار آکادمیک تاریخ دانان روسی که به آرشیو منتشر نشده ویا اخیرا منتشر شده اتحاد شوروی دسترسی داشته اند بسیار زیاد تکیه می کند . خیلی از مدارک بسیارحائز اهمیت شوروی فقط برای  پژوهندگانی که از امتیاز خاصی بر خوردارند قابل دسترس  است. اسناد بسیار زیاد دیگری از جمله  بایگانی شخصی استالین ، موارد محاکمات  وتحقیقات دادگاه  ها در مسکو بین سال های 1936-1938 ومفاد بازجویی های پاکسازی ارتش از هواداران « توخاچفسکی » در 1937 وبسیاری اسناد دیگر هم کاملا سری وطبقه بندی شده مانده اند .

12- یوری ژوکف موقعیت بایگانی را چنین شرح می دهد

«با آغاز پروستریکا یکی از شعارهای آن گلاسنوست بود... از آرشیو کرملین که قبلا به روی محققین بسته بود رفع ممنوعیت  شد . جابجایی دارایی ( این آرشیو  به بایگانی های مختلف عمومی ) آغاز شد . این روند آغاز شد اماکامل نشد . بسیاری از اسناد  مهم و محوری مجددا در 1996 بدون هیچ توضیح وشرحی  ، طبقه بندی و در بایگانی رییس جمهور فدراسیون روسیه مخفی گردید . علت این عملیات پنهان کارانه خیلی زود روشن شد .این اسناد  احیانا یکی از دو افسانه قدیمی وبسیار نخ نما را مجاز می کرد . منظور ژوکف از این دو افسانه «استالین تبه کار» و« استالین , رهبر کبیر » است . برای خوانندگان وتاریخ نویسان ضد کمونیست غرب تنها افسانه  اول آشناست . اما  امروز در روسیه وکشورهای مستقل مشترک المنافع هر دو  این مکتب ها هواداران خوبی پیدا کرده است .

13- یکی از کتاب های ژوکف وپایه بسیاری از مطالب این گفتار « اینوی استالین » یا استالین متفاوت نام دارد . « استالین متفاوت » یعنی هم "متفاوت" ازافسانه وهم نزدیکتر به حقیقت ، بر مبنای اسناد ی که اخیرا از طبقه بندی خارج شده اند . اشکار سازی او تصویری از استالین را اثبات می کند  واین تصویر را با تصویر منفی ساخته مخالفین او  رودررو قرار می دهد . ژوکف  به ندرت از منابع دست دوم استفاده می کند . در قسمت بسیاری  او به مواد ارشیوی منتشر نشده یا اسناد ارشیوی که تنها به تازگی  از طبقه بندی خارج و منتشر شده اند  استناد می کند .

14- ژوکف مقدمه خودرا با این جملات به پایان  می برد :

من ادعای قطعیت یا بی چون وچرایی ندارم . من تنها دراجرای یک وظیفه تلاش کردم : احتراز ازدو پیش داوری  ، دو افسانه  .  سعی در باز سازی گذشته ، یکبار به خوبی شناخته شده ،اما  اکنون عمدا فراموش شده ، عمدا غیر قابل ذکر، مورد تجاهل همه .

به پیروی از ژوکف این گفتار نیز در جهت شفافیت هر دو افسانه می کوشد .

15- تحت چنین شرایطی کلیه نتیجه گیری ها  می بایست مقدماتی باقی بماند . من در استفاده از مصالح خردمندانه  خواه عمده  خواه کمکی تلاش کرده ام . برای احتراز از گسیختگی متن ، ارجاعات متن را در پایان هر پاراگراف آورده ام . من روش سنتی پانوشت های شماره گذاری شده را هر جا که به توضیح طولانی تری نیاز بوده است به کار گرفته ام .

16- پژوهشی که این گفتار خلاصه می کند برای کسانی از ما که علاقه مند پیش برد تحلیل طبقاتی تاریخ از جمله تاریخ اتحاد شوروی هستیم  پی آمد مهمی دارد .

17- جی . آرچ گتی ، یکی از بهترین پژوهندگان امریکایی دوران استالین در اتحاد شوروی سوسیالیستی تحقیقات تاریخی انجام شده در دوران جنگ سرد را "محصولات تبلیغات " نامیده است . "پژوهشی " که هیچ حس انتقادی بر نمی انگیزد یا به سهم خود در اصلاحی نمی کوشد  پژوهشی است که یکبار دیگر باید به تمامی  از ابتدا انجام گیرد .- من با گتی موافقم ، اما اضافه می کنم که این "پژوهش " جانبدارانه ،از نظر سیاسی حمایت شده ومتقلبانه هنوز هر روزه تولید می گردد.

18- پارادایم خروشچف جنگ سرد ،چشم انداز غالب تاریخ  « سال های استالین » شده است . پژوهشی  که در اینجاگزارش می شود  می تواند در حرکت به سوی یک « پاک سازی زمین » ، یک « آغازی کاملا نو از آغاز» سهیم باشد  . حقیقتی که سر انجام پدیدارمی شود  ، برای پیشنهاد مارکسیستی درک جهان برای تغییر آن ، ساختمان جامعه بی طبقه و عدالت اقتصادی معنای عظیمی خواهد داشت .

19- دربخش نهایی گفتار ،  با تکیه بر نتایج این مقاله برخی زمینه های اجمالی را برای پژوهش بیشتر پیشنهاد کرده ام .

قانون اسا سی جدید

20- کنگره  فوق العاده هشتم  اتحاد شوروی در دسامبرسال 1936  پیش نویس قانون اساسی جدید شوروی را تصویب کرد. کنگره  برای انتخابات مخفی ورقابتی فراخوان داد. (ژوکف ، اینوی ص 307-9)

21- نامزد ها نه تنها از حزب بلشویک تمام احزاب کمونیست اتحادیه، بلشویک خوانده می شدند بلکه از سایرگروه های شهروندان نیز بنا به محل اقامت ، وابستگی ( مثل گروه های مذهبی ) یا سازمان های محل کار اجازه شرکت در انتخابات را یافتند . این بند نهایی هرگز به اجرا در نیامد و انتخابات رقابتی هرگز بر گزار نشد .

22- جنبه  دموکراتیک قانون اساسی در اظهارات صریح جوزف  استالین درج شده بود .استالین همراه حامیان نزدیکش  در هیت سیاسی حزب بلشویک به صورت سرسختانه  برای حفظ این بندها مبارزه می کردند . ( شرح گتی ) استالین وحامیانش تنها زمانی که با امتناع کامل کمیته مرکزی حزب وبا  وحشت فراگیرناشی از کشف توطئه ای جدی در ائتلاف با فاشیسم ژاپن وآلمان برای سرنگونی دولت شوروی مواجه شدند تسلیم شدند.

23- در ژانویه 1935 هیئت سیاسی تدارک  طرح اجمالی قانون اساسی جدید را به عهده « آول ینوکیدزه » (6) محول کرد . او پس از چند ماه طرح را با پیشهاد انتخاباتی روباز وغیر رقابتی  باز گرداند. تقریبا بلافاصله در 25ژانویه 1935 استالین عدم موافقت خودرا با پیشنهاد ات ینو کیدزه اعلام وبر انتخابات مخفی اصرار کرد . ( ژوکف ، پیشین  116-21)

24- استالین مخالفت آشکارخود رابا هیجان در مارس 1936 در مصاحبه با روزنامه نگار آمریکایی  روی هوارد به نمایش عام گذارد . استالین در این مصاحبه اظهار داشت که قانون اساسی اتحاد جماهیر شوروی  تضمین می کند که همه انتخابات ها با  اخذ رای مخفی انجام گیرد. رای گیری باید برپایه برابر استوار باشد ، و  رای یک روستایی در پایگاه های منطقه ای و روستایی نه تنها مثل کشورهای غربی بلکه فراتر از آن بعنوان محل اشتغال وبه صورت مستقیم باید همانندرای یک کارگر شاغل ارضی شمرده شود ، تمام مقامات شوروی می بایست مستقیما توسط خود شهروندان وبه طور مستقیم ونه از طریق نمایندگی انتخاب شوند . ( استالین مصاحبه با هوارد . ژوکف )

استالین : " ما شاید بتوانیم در پایان سال قانون اساسی جدید خودرا به تصویب برسانیم . کمیسیون مامور تنظیم قانون اساسی مشغول به کارند وباید به زودی به کار خود خاتمه دهند . همچنان که قبلا اعلام شده است بر اساس قانون اساسی جدید ، حق رای عمومی ، برابر حقوق ، مستقیم ومخفی خواهد بود ." (استالین مصاحبه با هوارد 13)

25- مهمترین نکته ای که استالین ابراز داشت رقابتی بودن تمام انتخابات بود .

"شما از این واقعیت که تنها یک حزب در انتخابات پیش رانده خواهد شد گیج شده اید .شما نمی توانید چگونگی برگزاری انتخابات رقابتی در چنین شرایطی را تصورکنید. از قرار معلوم  نمایندگان نه تنها از حزب کمونیست بلکه ازطرف خلق  و سازمان های  اجتماعی غیر حزبی نیز مطرح خواهند شد . وما صد ها از این نمایندگان خواهیم داشت . ما هیچ حزب مخالفی غیراز طبقه سرمایه داری  که طبقه کارگر را استثمارمی کند ، نداریم . جامعه ما مرکب از زحمتکشان شهر وروستا کارگران ، دهقانان ،روشنفکران است . هر یک از این لایه ها ممکن است علایق خاص خودشان را داشته باشند که آن ها را از طریق ایزار بی شمارسازمان های خلقی موجود ابراز می کنند"

26- استالین همچنین اهمیت انتخابات رقابتی در مبارزه با بوروکراسی را خاطر نشان کرد .

استالین: گمان می کنید که هیچ  انتخابات رقابتی  وجود نخواهد داشت .اما انتخابات رقابتی وجود خواهد داشت ، ومن کارزار انتخاباتی با نشاطی را پیش بینی می کنم . نهاد های اندکی  در کشور ما نیستند که بد کار می کنند .  این موارد زمانی روشن می شوند که بدنه این یا ان دولت محلی درتامین  نیاز مندی های رشد یابنده  زحمتکشان شهر وروستا با شکست مواجه می گردند .آیا مدرسه خوبی ساخته اید یا نه ؟ آیا شرایط مسکن را بهبود داده اید ؟آیا بوروکرات هستید ؟ آیا به اثر بخشی نیروی کارما وافزایش سطح فرهنگی زندگی ما کمک کرده اید ؟ چنین معیارهایی با میلیون ها رای دهنده ، شایستگی نامزدهارا اندازه گیری خواهد کرد ، نامناسب هارا رد خواهد کرد واسامی آن ها را از لیست نامزدها خط خواهد زد ،و بهترین هارا ترویج ومعرفی خواهد کرد . آری ، کارزار انتخاباتی با نشاط خواهد بود .این کارزارها حول بیشمار مسائل بسیاربحرانی ، مبتنی بر طبیعت عمل ، ودارای اهمیت درجه اول برای مردم هدایت خواهد شد . سیستم جدید انتخابات ما ، نهاد ها وسازمان های مارا استحکام بخشیده وآن هارا وادار خواهدکرد که کارهای خودرا بهبود بخشند . حق رای عمومی ،برابر، مستقیم ومخفی در اتحاد جماهیر شوری تازیانه ای در دست مردم در برابر نهادهای دولتی خواهد بود که بد عمل می کنند . به نظر من قانون اساسی شوروی جدید ما  دموکراتیک ترین قانون اساسی در جهان خواهد بود . (15)

27- از این منظر ، استالین ، ویاچسلاو مولتوف و اندری ژدانوف نزدیک ترین یاران او در هیت سیاسی ، در تمام بحث های رهبری حزب ، از انتخابات رقابتی دفاع می کردند . (ژوکف ، آینوی10-207 مصاحبه استالین هوارد)

28- استالین همچنین تصریح کرد  که بسیاری از شهروندان شوروی  که از حق رای محروم شده بودند آن را بدست خواهند آورد. این محرومین ازجمله اعضای سابق طبقات استثمارگر مثل اربابان سابق ، وکسانی راکه در جریان جنگ مدنی معروف به  " گاردهای سفید " در فاصله سال های 1918-1921 علیه بلشویک ها جنگیده بودند و نیز کلیه محکومین به اعدام به دلیل جنایت مشخص ( مثل امریکای امروز) را شامل می شد .مهم ترین وشاید پر تعداد ترین افراد در بین این محرومین ، دوگروه ، کولاک ها ، اصلی ترین آماج حرکت اشتراکی کردن سال های قبل و مخالفین قانون سه گوش   درباره  دزدان اموال عمومی ، اغلب حبوبات ، که بسیاری از مواقع حقیقتا مانع از قحطی می گردید _  1932 بودند.(ژوکف ، آینوی)

29- این اصلاحات انتخاباتی بدون تمایل رهبری استالین برای تغییر دادن  درروشی  که اتحاد شوروی با آن اداره شده بود غیر ضروری بوده اند.

30- اتحاد شوروی دردوران انقلاب روسیه وسال های بحرانی متعاقب آن ، به صورت قانونی توسط سلسله مراتب انتخابی شوراها از سطح محلی تا ملی ،  با شورای عالی شوروی بعنوان دستگاه مقننه، شورای کمیساریای خلق بعنوان قوه مجریه ، وصدر شورای عالی بعنوان رئیس دولت اداره شده بود. اما در حقیقت ،در خیلی از سطوح ، انتخاب این مقامات اغلب در اختیار حزب بلشویک بود . انتخابات بر گزار می شد ، اما انتخاب توسط رهبران حزبی ، که انتصاب خوانده می شود ، هم رایج بود . حتی انتخابات توسط حزب کنترل می شد تا مبادا کسی بدون موافقت حزب به مقامی دست رسی نیابد .

31- این رفتار برای بلشویک ها ، حس مشترکی ایجاد کرده بود . این  امرشکل اعمال دیکتاتوری پرولتاریا در شرایط تاریخی مشخص انقلابی  وپس از انقلابی اتحاد شوروی بود .تحت شرایط جدید (سازماندهی)  نیروی کار ومهارت های  سابق وجاری  سیاست اقتصادی " یا " نپ" استثمارگران مورد نیاز بودند. اما آن ها باید صرفا  در خدمت دیکتاتوری طبقه کارگر، برای سوسیالیسم به کار برده می شدند . ان ها نه مجازبودند روابط سرمایه داری را بیش از حد معینی بازسازی کنند ونه مجاز بودند به قدرت سیاسی دست یابند

32- حزب بلشویک درطی سال های دهه 20 واوایل دهه 30 به شدت از میان طبقه کارگر عضو گیری کرد . در پایان دهه 20 اکثر اعضای حزب کارگر بودند ودرصد بالایی از کارگران در حزب بودند. این عضو گیری کلان وتلاش های گسترده درعرصه اموزش سیاسی ،هم زمان  بعنوان تحول چشمگیردر اولین برنامه پنج ساله ، تسریع صنعتی شدن و تا حدی  به اجبار اشتراکی کردن مزارع خصوصی  در تعاونی (کالخوز) یا مزارع شوروی (ساوخوز) نمودارگردید. رهبری بلشویکی هم در تلاش خود برای "پرولتریزه  کردن " حزبشان مخلص بودند وهم در نتایج حاصله موفق بود .

33- استالین وحامیان او در هیئت سیاسی دلایل زیادی برای دموکراتیزه کردن اتحاد شوروی ارائه دادند . این دلایل باور رهبری استالین را  بر این که باید به دولت جدید سوسیالیستی رسید بازتاب می داد .

34- بسیاری از روستائیان در مزارع  اشتراکی متشکل بودند . با کمتر شدن ماهانه مزارع خصوصی روستائیان ، رهبری استالین اعتقاد داشت که روستائیان دیگر عملا طبقه اجتماعی اقتصادی جداگانه ای را تشکیل نمی دهند .  شباهت روستائیان  به کارگران  بیش از تفاوتشان  با آن ها بود .

35- استالین استدلال می کرد که با رشد سریع صنعت سوسیالیستی ،وبه ویژه بااعمال قدرت سیاسی طبقه کارگراز طریق حزب بلشویک ، کلمه " پرولتاریا" دیگر دقیق نبود .به زعم استالین "پرولتاریا" به کارگران تحت استثمار سرمایه داران یا زحمتکشان تحت شرایط حاکمیت روابط تولید سرمایه داری ، مثل 12سال اولیه دوران اتحاد شوروی به خصوص تحت شرایط "نپ" اطلاق می شود. اما اینک با منسوخ شدن استثمار مستقیم سرمایه داران از کارگران طبقه کارگر نباید پرولتاریا خوانده شود .

36- بر اساس این نظر،استثمارگران کارگران دیگرموجود نیستند. کارگرانی که درحال حاضر توسط حزب بلشویک کشوررادر جهت منافع خود ،پیش می برند، دیگر شبیه پرولتاریای کلاسیک نیستند ، بنا بر این " دیکتاتوری پرولتاریا " دیگرمفهوم رسایی نیست .این شرایط جدید نوع جدیدی از دولت را طلب می کند .(ژوکف، آینوی، 231،292، استالین "پیش نویس " 1-800)

 

مبارزه بر ضد دیوانسالاری

 

نویسنده : گرور فور Grover Furr 

 برگردان: د.جلیلی

 

37- رهبری استالین  نگران وظیفه حزب در این مرحله جدید سوسیالیسم  نیز بود . خود استالین پرچم  مبارزه  علیه «بوروکراتیسم» را با قدرت تمام  زودتر از هر کسی  در گزارش خود به کنگره 17حزب در ژانویه 1934 برافراشت. (10) استالین مولوتف و دیگران سیستم جدید انتخابات را «اسلحهای علیه دیوان سالاری» مینامیدند.

38- رهبران حزب دولت را هم از طریق صدور حکم برای  کسانی که به شوراها وارد میشدند و هم  به وسیله اعمال اشکال گوناگونی از نظارت یا وارسی کامل آن‌چه که وزرای دولت انجام میدادند کنترل میکردند. مولوتف در سخنرانی کنگره هفتم شوروی در 6 فوریه 1935 گفت که انتخابات مخفی «با نیروی عظیمی برعلیه عوامل بوروکراتیک حمله خواهد کرد و تکان مفیدی برای آن‌ها فراهم خواهد نمود». گزارش ینوکیدزه نه تنها  انتخابات مخفی و گسترش حق رای را پیشنهاد نکرده بود، حتی بدان  اشاره‌ای  هم نکرده بود. (گزارش استالین به کنگره 17 حزب کمونیست. ژوکف، اینوی 124)

39- وزرای دولت و کارمندان آن‌ها در صورتی می‌توانستند موثر واقع شوند که  چیزهایی در حوزه کاری که مسئول آن بودند دانسته باشند. این امر از طریق آموزش و معمولا آموزش فنی در حوزه کاری آن‌ها  فراهم می‌آمد . اما رهبران حزبی اغلب زندگی خود را صرفا با پیشرفت در موقعیت‌های حزبی تطبیق می‌دادند. برای چنین پیشرفتی هیچ تجربه فنی مورد نیاز نبود. بیش‌ترملاک‌های  سیاسی لازم بود.  این مقامات حزبی کنترل را اعمال می‌کردند، اما خود آن‌ها، اغلب فاقد دانش فنی لازمی بودند که می‌توانست نگرش آن‌ها را در اعمال نظارت کارشناسانه سازد. (مصاحبه استالین – هوارد، ژوکف، اینوی 305، ژوکف ، ری پرسی)

40_ این (قصور) ظاهرا همان چیزی است که رهبری استالین از اصطلاح (بوروکراتیسم) مد نظر داشت. آن ها اگرچه بوروکراتیسم را خطر تلقی می کردند –  همانطور که در حقیقت ، همه مارکسیست‌ها چنین تلقی‌ای داشتند  – اما اعتقاد داشتند (بوروکراتیسم) اجتناب ناپذیر نیست، بلکه فکر می‌کردند که با تغییر نقش حزب در جامعه سوسیالیستی می‌توان بر آن غلبه کرد.

41- مفهوم دموکراسی که استالین و حامیان او در رهبری حزب در آغاز خواهان آن در اتحاد جماهیر شوروی بودند، مستلزم  تغییرات کیفی در نقش اجتماعی حزب بلشویک  بود.

اسنادی که برای پژوهشگران قابل دسترسی بوده است به ما اجازه می‌دهد دریابیم... که تا اواخر دهه 1930  برای جدا کردن حزب از دولت و محدود کردن نقش حزب به رفتاری قائم  به ذات  در حیات کشور تلاش های جدی فراوانی انجام  شده بود. (Zhukov,Tayny8)

استالین و حامیان او این مبارزه  را  علیه  مخالفت سایر عوامل  در حزب بلشویک با عزمی  استوار اما با شانسی کاهش یابنده  برای موفقیت، تا زمان مرگ استالین درمارس1953 ادامه دادند. به نظر می‌رسد عزم لورنتی بریا برای ادامه چنین  مبارزه‌ای  دلیل واقعی  اقدام خروشچف و سایر قاتلان او هم‌چون قوه قضائیه با دادگاهی مبتنی بر اتهامات  واهی در دسامبر  1953 یا- آن چنان که اسناد بسیاری گواهی می دهند-  قتل معنوی او پیش از ژوئن باشد.

42- ماده 3 قانون اساسی 1936 اشعار می‌دارد «در اتحاد شوروی همه قدرت از آن کارگران شهر و روستا است که از طریق نمایندگان شوراهای خلقی کارگران نمایندگی می‌شود.» حزب کمونیست درماده 126به عنوان «پیش‌آهنگ طبقه کارگر در تلاش خلق برای استحکام و توسعه سیستم سوسیالیستی و هسته رهبری کننده تمام ارگان‌های کارگری عمومی و دولتی» قلمداد شده است که باید سازمان‌ها را رهبری کند ، اما نباید  قانون گزار و یا عضو اجرایی دولت باشد.  

43- به نظر می‌رسد استالین اعتقاد داشت که حزب باید از اعمال کنترل مستقیم بر جامعه دور باشد و وظایف آن به ترویج و تبلیغ و مشارکت در انتخاب کادرها منحصر گردد. این چه معنایی می‌توانست داشته باشد؟ شاید چیزی بدین معنا  «حزب باید به وظایف بنیادی خود برای رهبری مردم به سوی ایده‌آل‌های کمونیستی  به همان شکلی که آن ها وظایف را درک می کنند برگشت نماید.

این امر می‌تواند  به معنای پایان دادن به کارهای راحت بی‌مسئولیت، و رجعت به سبک کارسخت و فداکارانه‌ای باشد که  علامت مشخصه بلشویک‌ها در اثنای تسلط بر تزاریسم، انقلاب و جنگ داخلی، دوره  NEP، و دوران بسیار دشوار صنعتی سازی و اشتراکی کردن بوده است. در طی آن  دوران، اعضا حزب، بیش از همه و اغلب میان افراد غیر حزبی، که بسیاری از آنان دشمن بلشویک‌ها بودند، سخت و فداکارانه کارمی‌کردند. معنای این تلاش لزوم کسب پایگاه در میان توده‌ها بود.  Zhoukoc,kpNocv.1302,Mukhin,ubiystvo

44- استالین اصرار می‌کرد که کمونیست‌ها باید افرادی سخت کوش، تحصیل کرده، و در کمک واقعی به تولید و خلق جامعه‌ای کمونیستی  توانمند باشند. استالین خود دانشجویی خستگی ناپذیر بود(11)

45- به طور خلاصه، اسناد گویای آن است که استالین سیستم جدید انتخابات را برای انجام اهداف زیر مد نظرداشت:

کسب اطمینان از این که عموما فقط افراد متخصص  در رهبری تولید و جامعه سوسیالیستی باشند.

جلوگیری از انحطاط حزب بلشویک، و بازگشت اعضا حزب، به ویژه رهبران به وظایف اولیه خود مبنی بر پرداختن به رهبری سیاسی و معنوی با ارائه الگو و تشویق بقیه جامعه

تقویت کار توده ای حزب

کسب حمایت شهروندان کشور پشت دولت

ایجاد بسترهایی برای جامعه بی طبقه کمونیستی   

شکست استالین

46- در1935درسایه اندری ویشنسکی، رئیس تامینات اتحاد جماهیر شوروی، شهروندان بسیاری که تبعید، زندانی و-برای هدف کنونی ما بسیار پر معنی – سلب امتیاز شده بودند اعاده حیثیت شدند. صدها هزار از کولاک‌های سابق، دهقانان ثروتمندی که هدف اصلی اشتراکی کردن مزارع بودند، و کسانی که به خاطر مقاومت در برابر اشتراکی کردن به طرق گوناگون تبعید و زندانی شده بودند، آزاد شدند. ویشنسکی شدیدا NKVD (کمیساریای خلق برای امورامنیت داخلی) را به خاطر یک رشته خطاهای خام و اشتباه محاسبه در تبعید 12000نفر از مردم لنینگراد بعد از ترور کیروف در دسامبر 1934مورد انتقاد قرار داد. اواعلان کرد که کمیساریای خلق از آن پس برای امور و امنیت داخلی، حق دستگیری هیچ کس  را بدون جلب رضایت رئیس تامینات  ندارد. عده افراد اعاده حیثیت شده، به حداقل صدهزارنفر گسترش یافت که برای این احساس خود که دولت و حزب با آن‌ها برخورد ناعادلانه‌ای کرده  است ، دلیلی داشتند.

47- پیشنهاد اصلی استالین برای قانون اساسی جدید در برگیرنده انتخاباتی رقابتی بود. او اولین بار آن را در مصاحبه با روی هاوارد در مارس 1936 اعلام کرد. یاکولف ، یکی از اعضا کمیته مرکزی، که همراه با استالین، به دقت روی پیش نویس قانون اساسی جدید کار می‌کرد در پلنوم کمیته مرکزی ژوئن 1937 اظهارداشت که پیشنهاد انتخابات رقابتی توسط خود استالین تهیه شده بود. به نظر می‌رسد این پیشنهاد با مخالفت گسترده ، ولو ضمنی رهبران مناطق حزب، دبیران اول یا آن‌چنان که ژوکف آن ها را می‌نامد (حزب سالاران)  مواجه گردیده باشد. پس از مصاحبه با هوارد حتی هیچ‌گونه حمایت صوری هم از اظهار نظر استالین  در مورد انتخابات رقابتی در ارگان ‌های مرکزی – که به شدت تحت کنترل پولیت بورو بودند وجود نداشت. تنها پراودا مقاله‌ای در 10مارس منتشر کرد که در آن ذکری از انتخابات رقابتی نشده نبود.

48- ژوکف از این رخ داد نتیجه می‌گیرد : این تنها می‌تواند به یک معنی باشد .نه تنها رهبری محلی (دبیران اول مناطق) بلکه حداقل بخشی از شعب حزبی کمیته مرکزی، شعبات تحت تسلط  استتسکی وتال، نوآوری استالین را حتی در رفتاری کاملا رسمی نپذیرفتند و نخواستند تایید کنند، انتخابات رقابتی، برای بسیاری ازجمله  کسانی که از الفاظ استالین به صورتی که  پراودا تاکید کرده بود پیروی می‌کردند خطرناک بود،  و مستقیما مخالفان و قدرت واقعی دبیران اول – کمیته مرکزی احزاب کمونیست ملی، منطقه، ناحیه، شهر وکمیته های محلی ، - را تهدید می کرد.                                                                                                              

49- دبیران اول، دفاتر حزب را از وجود کسانی که در صورت شکست در هر انتخابات شوروی پاکسازی  آن‌ها ممکن نبود پاکسازی کردند.  اما ساقه های قدرت محلی‌ای که آن‌ها نگه داشتند اساسا از قدرت کنترل حزب بر تمام جنبه‌های اقتصادی ودولتی – کالخوز، کارخانه، آموزش و پرورش، ارتش– ناشی می‌شد. سیستم جدید، انتخابات دبیران اول را از موقعیت خود به خودی‌شان به‌عنوان نماینده شوروی محروم و بسادگی نمایندگان دیگری هم سطح قابلیت  آن‌ها را برمی‌گزید. شکست آن‌ها و یا نامزدهای آنان (نامزهای حزبی) می‌توانست در حکم رفراندومی برای آن‌ها تلقی شود. دبیر اولی که نامزدهای او در برابر نامزدهای غیر حزبی شکست می‌خوردند می‌توانست به عنوان کسی که همبستگی ضعیفی با توده‌ها دارد تلقی گردد. نامزدهای مخالف در اثنای مبارزات انتخاباتی، مطمئن بودند که می‌توانند مبارزات انتخاباتی را از هر نوع انحراف، قدرت طلبی، یا عدم صلاحیتی که آن‌ها در میان مقامات حزبی سراغ داشتند خارج نمایند. نامزدهای شکست خورده، می‌توانستند به‌عنوان کمونیست، کسانی که دارای ضعف اساسی هستند نمایش داده شوند، و این امر احتمالا می‌توانست  به جابه‌جایی آن‌ها منجر شود.  (ZHUKOVkp.1302,inoy226. )

50- رهبران ارشد حزب معمولا از اعضای مقاوم و ورزیده روزهای واقعا خطرناک دوران تزاریسم، انقلاب، جنگ داخلی واشتراکی سازی بودند. همین طور متعلق به زمانی بودند که کمونیست بودن با سختی‌ها  و مخاطرات  بسیار همراه بود.  بسیاری از آن‌ها  بر خلاف استالین، کیروف یا بریا، آموزش رسمی اندکی داشتند. ظاهرا بسیاری از آن‌ها برای خودسازی از طریق خودآموزی بی‌میل و یا ناتوان بودند.

51- بسیاری از این مردان مدت مدیدی از حامیان سیاست‌های استالین بودند. آن‌ها امر ناخوشایند اشتراکی کردن دهقانان را به اجرا درآورده بودند که منجر به  تبعید صدها هزارنفر شده بود. بین سال‌های 1932-33 افراد زیادی شاید قریب به سه میلیون نفر، در اثر قحطی‌ای که بیش‌تر انسان ساخته بود جان خود را از دست دادند. اما چیزی که برای دهقانان بسیار طاقت فرسا بود اشتراکی کردن و سلب مالکیت گندم برای تغذیه کارگران شهرها یا طغیان کارگران مسلح روستایی بود (که طی آن بلشویک‌های زیادی نیز کشته شدند). این رهبران حزبی باز هم  مسئول شکست صنعتی سازی در شرایط ناگوار کشور قلمداد شده بودند که آن کمبودها شامل: کمبود غذا و مراقبت های پزشکی، دست مزدهای پایین و کالای اندکی که برای خریدشان با آن دستمزدهای پایین هیچ تناسبی نداشت، می‌شد.  

52- اکنون آن‌ها با انتخاباتی مواجه می‌شدند که در آن انتخابات کسانی که قبلا به دلیل قرار گرفتن در سمت مخالف سیاست‌های شوروی این رهبران از حق رای خود محروم شده بودند به  ناگهان حق رای خود را به دست می‌آوردند. به احتمال زیاد آن رهبران از این که بسیاری از این افراد به نامزدهای  آن‌ها یا در کل برعلیه هر نامزد بلشویکی رای دهند می‌ترسیدند. اگر چنین می‌شد آن‌ها با تنزل رتبه یا حتی بدتر از آن مواجه می‌شدند. آن‌ها هنوز می‌توانستند  بعضی موقعیت حزبی یا در بدترین حالت برخی از انواع کار را به دست آورند. قانون اساسی استالین کار را همراه با مراقبت‌های پزشکی، بازنشستگی، آموزش وغیره به عنوان حق  شهروندان شوروی  تضمین می‌کرد. اما این مردان (واقعا همگی مرد بودند) به قدرت و امتیازی که با شکست نامزدهای آن‌ها تهدید می‌شد معتاد بودند.

محاکمات ، توطئه چینی ، سرکوب

53- طرح هایی برای قانون اساسی جدید وانتخابات ژوئن1936در اثنای پلنوم کمیته مرکزی طراحی شده بود. نمایندگان به اتفاق آرا پیش نویس قانون اساسی را تایید کرده بودند. ولی هیچ یک به طرفداری از آن صحبتی نکرده بود. این کوتاهی در نشان دادن حداقل موافقت  تشریفاتی به پیشنهاد استالین، یقینا بر «مخالفت پنهان ازسوی  رهبری گسترده» دلالت می‌کرد  و نمایشی از فقدان علاقه  بود.   

54- درخلال  هشتمین کنگره سراسری روسیه در نوامبر- دسامبر 1936استالین و مولوتف، دوباره بر ارزش گسترش حق رای و انتخابات مخفی و رقابتی تاکید کردند. بر اساس روح مصاحبه استالین با هوارد، مولوتف دوباره  بر تاثیر سودمندی پذیرش نامزدهای غیر کمونیست در شوروی برای حزب پافشاری کرد.

این سیستم که می‌توانست کند که باید برای جانشینی عناصرعقب مانده یا بوروکرات شده  پیش‌آیند. تحت شرایط جدید انتخابات، انتخاب عناصر دشمن امکان پذیر است. اما حتی با وجود این خطر، در تحلیل نهایی، باید در جهت کمک به ما خدمت کنند، همان‌طور که بعد از این به مثابه  شلاق برای آن سازمان‌هایی که به آن نیاز دارند، و به کارکنان حزبی  که به خواب رفته اند خدمت خواهند کرد.

55- خود استالین حتی آن را محکم تر مطرح ساخت:

بعضی‌ها می‌گویند این کار از آنجایی که دشمنان قدرت شوراها، افرادی از گاردهای سفید پیشین؛ کولاک‌ها، کشیش‌ها و غیره در ادارات عالی نفوذ می‌کنند خطرناک است. اما واقعا چه ترسی وجود دارد؟ اگر شما از گرگ‌ها می‌ترسید، در جنگل قدم نزنید. اولا تمام کولاک های قدیم، گاردهای سفید و کشیش‌ها دشمن قدرت شوروی نیستند، ثانیا اگر مردم این‌جا وآن جا نیروهای دشمن را انتخاب کنند، به معنی آن است که کار آشفته ما بسیار فقیرانه سازمان داده شده است و ما کاملا سزاوار این رسوایی هستیم .

56-دبیران اول یک‌بار دیگر ضدیت ضمنی خود را آشکار کردند. پلنوم کمیته مرکزی دسامبر 1936که نشست آن به کنگره پهلو می‌زد در 4 سپتامبر برگزار شد. اما هیچ بحث واقعی از، پیش‌نویس قانون اساسی به‌عنوان  اولین موضوع جلسه وجود نداشت. گزارش یژوف «در مورد تروتسکی و سازمان‌های راست ضد شوروی» بیش‌ترمورد نگرانی اعضا کمیته مرکزی بود.

57- در 5 دسامبر 1936 کنگره پیش نویس قانون اساسی را تایید کرد. اما مذاکرات واقعی اندکی به‌عمل آمد. در عوض نمایندگان – رهبران حزب- بر ترس از دشمنان خارجی و داخلی تاکید داشتند. حتی ترجیحا از گفتگو درباره تصویب قانون اساسی که به عنوان موضوع اصلی جلسه از سوی استالین، مولوتف، ژدانف، لیتوینف و ویشینسکی گزارش شده بود، خودداری کردند. نمایندگان در واقع آن را نادیده گرفتند. کمیسیونی برای مطالعات بیش‌تر پیش نویس قانون اساسی بدون هیچ قرار مشخصی برای انتخابات رقابتی تشکیل شد.

58- وضعیت بین‌المللی حقیقتا وخیم بود. پیروزی فاشیسم در جنگ داخلی اسپانیا تنها مسئله‌ای از دوران  بود. اتحاد جماهیر شوروی توسط کشورهای متخاصم محاصره شده بود. در نیمه دوم دهه 1930 تمام این کشورها به شدت هوادار رژیم‌های متمرکز نظامی، ضد کمونیستی و ضد شوروی بودند. در اکتبر1936 فنلاند به روی مرزبانان شوروی آتش گشود. در همان ماه محور برلین – رم توسط هیتلر وموسولینی شکل گرفت. یک ماه بعد، ژاپن برای تشکیل (پیمان ضد کمونیستی) به آلمان نازی وایتالیای فاشیست پیوست. تلاش‌های شوروی برای اتحاد نظامی علیه آلمان نازی با عدم پذیرش پایتخت‌های غربی مواجه شد.

59- درحالیکه کنگره متوجه قانون اساسی جدید بود، رهبری شوروی در اولین دادگاه از دو دادگاه مهم مسکو درگیر بود. زینوویف و کامنوف به همراه تعداد دیگری در اوت 1936 به دادگاه فرستاده شده بودند. دادگاه دوم در ژانویه 1937تعدادی از پیروان تروتسکی را گیرانداخت، که توسط پیاتاکوف که تا همان اواخر جانشین کمیسر صنایع سنگین بود اداره می‌شدند. 

60- پلنوم کمیته مرکزی فوریه – مارس 1937تناقضات درونی رهبری حزب را به نمایش گذاشت: مبارزه در برابردشمنان داخلی،  ولزوم تدارک رازداری، انتخابات رقابتی براساس قانون اساسی جدید را برای سال‌ها مسکوت گذاست. کشف تدریجی بیش از پیش گروه‌هایی که خواهان سرنگونی حکومت سوسیالیستی بودند نیازمند عملیات پلیسی بود. اما تدارک انتخابات واقعا دموکراتیک برای دولت، و بهبود دموکراسی داخلی حزب، -موضوعی که مورد تاکید بیش از بیش نزدیکان استالین در پولیت بورو بود- نیازمند رودررویی با: آزادی انتقاد  وانتقاد از خود، انتخابات مخفی رهبری توسط صفوف اعضا حزب و پایان دادن به گزینش توسط دبیران اول بود .

61- این پلنوم، که طولانی‌ترین پلنومی بود که در تاریخ اتحاد جماهیر شوروی برگزار شد، دو هفته به طول انجامید. با این حال تا سال 1992، زمانی که  انتشار صورت جلسات عظیم پلنوم، در «ووپروسی استوری» آغاز شد- روندی که  تا تکمیل نهایی تقریبا برای روزنامه چهار سال طول کشید -، چیزی در باره آن نمی‌دانستند.

62- گزارش پژوف درباره تحقیقات مداوم درباره توطئه‌ها در سراسر کشور تحت‌الشعاع نیکلای بخارین قرار گرفت، که با پرگویی برای اعتراف به جرایم گذشته،  نشان دادن فاصله خود از هم‌دستان سابق و جلب اطمینان  به وفاداری خود، و صرفا بیش‌تر مقصر قلمداد کردن خود تلاش می‌کرد. (تورستن،42-40، گتی ونااوموف آگری ، 563)

63-  درست سه روز بعد از این (اعترافات) ژدانف با درخواست مبارزه علیه بوروکراسی در باب نیاز به دموکراسی گسترده تر هم در کشور و هم در حزب  و نیاز به نزدیکی بیش‌تر به توده ها اعم از حزبی و غیر حزبی سخنرانی کرد:

سیستم جدید انتخابات فشار قدرتمندی به پیشرفت کار در جامعه سوسیالیستی، محو بدنه‌های بوروکراسی، قصور و دگردیسی کارسازمان‌های سوسیالیستی، خواهد داد. و این کوتاهی‌ها هم‌چنان که مستحضرید بسیار اساسی هستند. بدنه حزب ما باید برای مبارزات انتخاباتی آماده باشد. ما در انتخابات مجبور به مبارزه با تحریکات خصمانه و نامزدهای متخاصم خواهیم بود.( ژوکف ، اینوی 343)

64-شکی نمی‌تواند وجود داشته باشد که ژدانف، سخنگوی رهبری استالین، مبارزات واقعی انتخاباتی با نامزدهای غیر حزبی را که به‌طور جدی با توسعه اتحاد شوروی مخالفت می‌کردند پیش بینی می‌کرد. این حقیقت به تنهایی کاملا با محاسبات جنگ سرد و خروشچفیسم ناسازگار است.

65- ژدانف هم‌چنین در طول سخنرانی، بر نیاز به توسعه دموکراسی در داخل حزب بلشویک تاکیدکرد. «اگر ما خواهان جلب احترام اتحاد شوروی و کارمندان حزب به قوانین خود و توده‌ها به قانون اساسی شوروی، هستیم  پس باید امر بازسازی (پروستریکا) کار حزب را بر مبانی بی‌چون و چرا و کاربست کامل بنیان‌های دموکراسی داخل حزبی که در راس مطالب اساسنامه حزب ما قرار داده شده است  تضمین کنیم .»

واساسی ترین اقداماتی  را که او قبلا برشمرده بود در پیش نویس  قطعنامه به گزارش او وارد شده بود: حذف هم گزینی، ممنوعیت  رای گیری  بر اساس فهرست نمایندگان، تضمین «حق نامحدود برای اعضا حزب در کنارگذاشتن نامزد های گزینش  شده و حق انتقاد نامحدود از این نامزدهای نمایندگی» (ژوکف، اینوی 345)  

اما گزارش ژوکف، در مذاکرات در باره سایر موضوعات دستور جلسه به ویژه مذاکره در مورد «دشمنان» غرق شده بود. تعدادی از دبیران اول، با هشدار پاسخ دادند  که آن ها‌یی که با پشتکار فراوان انتخابات شوروی را تدارک دیده‌اند یا انتظار می‌رود که تدارک دیده باشند: سوسیال رولسیونرها، کشیش‌ها و سایر « دشمنان»،  مخالفین قدرت شوروی بودند (13)

67- مولوتف با گزارش دیگری با تاکید دوباره بر «گسترش و تقویت انتقاد از خود» و مخالفت مستقیم با جستجوی دشمنان پاسخ داد:  رفقا، هیچ دلیلی برای جستجوی افرادی برای سرزنش وجود ندارد. اگر شما مطرح می‌کنید، همه ما در این‌جا از ابتدا با نهادهای مرکزی حزب تا انتها با پایین ترین سازمان‌های حزبی قابل سرزنشیم. ( ژوکف، ای نوی 349)

68- اما آن ها‌یی که  از مولوتف در برابر هیات رئیسه پیروی می‌کردند گزارش او را نادیده گرفتند و به غوغای ضرورت "یافتن دشمنان، افشا کردن خرابکاران و مبارزه در برابر خرابکاری" ادامه دادند. زمانی که او دوباره سخن گفت، مولوتف  اظهار تعجب کرد که تقریبا به مفاد گزارش او،  که بعد از اولین گزارش مختصر آن چه در مقابل دشمنان داخلی انجام شده بود تکرار کرده بود هیچ توجهی نشده بود.

69- سخنرانی 3 مارس استالین نیز تقسیم شده بود، که در پایان به لزوم بهبود کار حزب و بیرون انداختن اعضا نالایق حزب و جایگزینی آن‌ها با افراد جدید برمی‌گشت. گزارش استالین  نیز مانند گزارش مولوتف در واقع  نادیده گرفته شد. هراس استالین از آغاز مذاکرات قابل درک بود. به نظر می‌رسید او به سوی دیوار گنگ عدم درک و بی‌میلی اعضای کمیته مرکزی رانده شده است که در گزارش صرفا آن‌چه را می‌خواستند برای مذاکره در مورد آن‌چه او از آن‌ها می‌خواست بحث کنند شنیدند. از 24 نفری که در مباحثات شرکت کرده بودند ، 15 نفر اساسا از «دشمن مردم» که به زعم آن‌ها تروتسکی بود صحبت کردند. آن‌ها با اعتقاد محکم و پرخاشگر درست همان‌طور که بعد از گزارش ژدانف و مولوتف سخن گفتند.  تمام مسائل را به یک مسئله تنزل دادند ،-  "ضرورت جستجوی دشمن". و عملا هیچ یک از آنان موضع اصلی استالین درباره  کوتاهی در کار سازماندهی حزب، تدارک برای برگزاری انتخابات هیات عالی شوروی را یاد‌آور نشدند. 

70- رهبری استالین گام های اولیه در حمله به دبیران اول را برداشت. درمیان دیگران یاکولف رهبر حزب مسکو، خروشچف را به خاطر اخراج اعضا حزب مورد نتقاد قرارداد. مالنکوف دبیران حزب را به خاطر بیتوجهی به سلسله مراتب حزبی زیر انتقاد گرفت. به نظر میرسد که این امراعضا کمیته مرکزی را برای متوقف کردن صحبتهای موقتی درباره دشمنان، اما تنها در راستای شروع به دفاع از خودشان تحریک کرده باشد. هنوز هم پاسخی به گزارش استالین وجود نداشت. (ژوکف ،اینوی60-358)

71- استالین درسخنرانی پایانی خود در 5 مارچ، روز آخر پلنوم، لزوم شکار دشمنان، حتی تروتسکیست‌ها، که به گفته او بسیاری از آن‌ها به حزب برگشته بودند، کم اهمیت جلوه داد. مضمون اساسی گفتار او، لزوم  پالایش مقامات حزبی از رفتن به سمت هر جنبه از فعالیت اقتصادی برای مبارزه با بوروکراسی، و ارتقا سطح سیاسی مقامات حزب بود. به عبارت دیگر استالین فتیله انتقاد از دبیران اول را بالا کشید.   

«برخی از رفقا گمان می‌کنند چون آن‌ها نارکم (کمیسر خلق) هستند، پس همه چیز را می‌دانند. آن‌ها فکرمی‌کنند که درجه به خودی  خود،  بزرگی و تقریبا دانش پایان ناپذیر اهدا می‌کند. یا فکر می‌کنند : اگر من عضو کمیته مرکزی هستم تصادفی نیست، پس من باید همه چیزدان باشم. موضوع این چنین نیست.» (استالین ژوکف ، اینوی 1-360)

نحس‌ترین چیز برای مقامات حزبی، از جمله دبیران اول، این بود که استالین  اظهار داشت هر یک از دبیران وقتی که برای گذراندن دوره آموزشی ششماهه‌ای که به زودی برگزار می‌گردید اعزام می‌شوند باید دو نفر از کادرها را به جای خود بگذارند. با جانشینی کادرها به جای دبیران، دبیران حزبی باید به خوبی ترسیده باشند که به آسانی می‌توانستند در طی همین دوره کنار گذاشته شوند، حمایت خانواده‌ها (مقامات مادون چاپلوس آن‌ها)،  سبب عمده بوروکراسی را ازدست بدهند . ژوکف ، اینوی 362)

تورستون سخنان استالین را «نسبتا ملایم» ارزیابی  می‌کند که بر «نیاز به آموزش از توده‌ها و توجه به انتقاد از پایین» تاکید دارد. حتی تحلیل ارائه شده برای دستیابی به دشمنان در اساس گزارش استالین مختصر و بحث اصلی عمدتا بر قصور در سازماندهی حزبی و رهبری آن‌ها متمرکز بود. بنا به نقل ژوکف از این تحلیل منتشر نشده، هیچ یک  از 25 نکته اصلی گزارش به طور عمده به دشمنان نه‌پرداخته بود. (تورستون، 48-9، ژوکف، اینوی 362-4)

74- پس از پلنوم، دبیران اول به یک شورش واقعی دست زدند. در ابتدا استالین و پس از او پولیت‌برو  طی پیام‌هایی بر نیاز به  انتخابات مخفی حزبی، برخلاف ترجیح همکاری به جای انتخاب، و نیاز عام به دموکراسی درون حزبی مجددا تاکید کردند. دبیران اول بدون توجه به مصوبات پلنوم، به شیوه‌های سابق رفتار می‌کردند،

75- در طی ماه‌های بعد، استالین و همبستگان نزدیک او تلاش کردند تمرکز بر شکار دشمنان خارجی -پراهمیت ترین موضوع  برای اعضای کمیته مرکزی – را به سمت مبارزه با بوروکراسی در حزب باز گردانند، و برای انتخابات شوراها تدارک ببینند. با این حال «رهبران محلی دست به هر کاری در محدوده دیسپلین حزبی (وگاهی فراتر از آن) برای جلوگیری و یا تغییر انتخابات انجام می‌دادند.» ( گتی،« افزاط» 126، ژوکف ، آینوی 367-71)

76- کشف ناگهانی آن چه به نظر می رسید توطئه‌ای  وسیعا متکی به پلیس و ارتش باشد ، در اوریل ، می و اواخر جولای 1937، سبب عکس‌العمل وحشت زده دولت استالین شد. گنریخ یاگودا رئیس پلیس  مخفی و وزیر کشور در مارس 1937 دستگیر و در آوریل شروع به اعتراف کرد. در می و اواخر جولای 1937فرماندهان رده بالای ارتش  به دسیسه چینی با  ژنرال استاف آلمانی برای درهم شکستن ارتش سرخ به خاطر فراهم کردن زمینه هجومی از سوی آلمان و متحدانش و نیز ارتباط شخصیت‌های سیاسی منجمله بسیاری از کسانی که هنوز موقعیت‌های بالایی را در اختیارداشتند به توطئه اعتراف کردند. ( گتی « افراط»115،135 ، تورستون 70،90،101-2،گنریخ یاگودا )15

77- موقعیت جدید بسیار خطرناک‌تر از موقعیت‌هایی بود که  دولت‌های  شوروی پیش از آن با آن مواجه شده بودند .به دلیل محاکمات 1936و1937 مسکو، دولت بیش‌تر وقت خود را صرف  تدارک امور دادگاه و سازمان دادن دادگاهی عمومی با حداکثر تبلیغات کرد. اما توطئه نظامی بسیار متفاوت اجرا شده بود. در 11-12 ژوئن کمی بیش از سه هفته بعد از تاریخ  دستگیری مارشال میخائیل توخاچفسکی در اواخر می و صدور حکم دادگاه برای اعدام 7 نفر دیگر از فرماندهان رده بالای نظامی گذشته بود. در طی آن مدت صدها فرمانده عالی نظامی به مسکو فراخوانده شده بودند تا مدارک  موجود علیه همکارانشان را – که برای بسیاری از آن‌ها بالادست‌هایشان بودند- بخوانند و به تحلیل‌های هشدار دهنده استالین و مارشال وروشیلوف کمیسر خلق در امور دفاعی و بالاترین شخصیت نظامی کشور گوش فرا دهند.

78- در زمان برگزاری پلنوم فوریه – مارس نه یاگودا نه توخاچفسکی هیچ یک دستگیر نشده بودند. استالین و پلیت بورو تمایل داشتند که موضوع اصلی  دستور جلسه قانون اساسی باشد اما از این حقیقت که بسیاری از اعضا کمیته مرکزی موضوع را نادیده می‌گرفتند و ترجیحا بر مبارزه با "دشمنان" تاکید می‌کردند در موضع دفاعی قرار داشتند. پولیت بورو برنامه ریزی کرد که اصلاح قانون اساسی موضوع  مرکزی دستور جلسه در پلنوم آینده ژوئن 1937 هم باشد. اما تا ژوئن موقعیت تفاوت کرد. کشف توطئه های سران NKVD ( ان .کی.وی .دی) و تعدادی از رهبران برجسته نظامی برای سرنگون کردن دولت و کشتار اعضا رهبری آن،  فضای سیاسی را کاملا دگرگون کرد.

79- استالین در موضع تدافعی بود. او در 2 ژوئن در نشست  وسیع  ارتش شوروی16 (که از 1تا 4 ژوئن برگزارشد ) سخنرانی کرد. او رشته  توطئه‌های پنهان اخیر را محدود توصیف کرد و از موفقیت عظیم مقابله با آن سخن گفت. در پلنوم فوریه – مارس نیز  او و حامیانش  در پولیت بورو مهم‌ترین نگرانی دبیران اول را در رابطه با دشمنان داخلی بی‌اهمیت جلوه دادند. اما آن چنان که ژوکف یادآوری کرده است، موقعیت آرام، اما قطعا خارج از کنترل استالین بود.

80- پلنوم کمیته مرکزی ژوئن 1937 با پیشنهاد محرومیت شروع شد17 . ابتدا 7 نفر از اعضا و نامزدان عضویت در کمیته مرکزی «فقدان اعتماد سیاسی» شناخته شدند، سپس در دور بعد  19نفر از اعضا و نامزدان کمیته مرکزی به «خیانت و اقدامات ضد انقلابی» متهم گردیدند. این 19 نفر به انضمام 10عضو متهم به موارد مشابه قبل از پلنوم به اتفاق آرا کمیته مرکزی (شامل فرماندهان نظامی که پیش از این محاکمه، محکوم و اعدام شده بودند) می‌بایست توسط NKVD (ان کی وی دی) دستگیر می‌شدند. این امر بدان معنا بود که 36 نفر از اعضا و نامزدان کمیته مرکزی  120نفره تا اول ماه می پاکسازی می‌شدند.

81- یاکولف و مولوتف کوتاهی رهبران حزبی را برای سازمان دهی حزب جهت  برگزاری انتخابات مستقل شوروی مورد انتقاد قرار دادند. مولوتف بر لزوم ایجاد جنبشی حتی به  قیمت کنار گذاشتن انقلابیون قابل احترام در صورتی که خود را برای وظایف روز آماده نکرده باشند تاکید کرد. او تاکید نمود که مقامات شوروی «کارگران طبقه دو» نیستند .ظاهرا رهبران حزب  با این روش آن‌ها را به جمع آوری رای وادار می کردند.

82- یاکولوف بی‌پرده کوتاهی دبیران اول در برگزاری انتخابات مخفی برای پست های حزبی را با تکیه به انتصاب (برگزینی داخلی) مورد انتقاد قرار داد. او تاکید کرد که اعضا حزب که به نمایندگی شوروی انتخاب شده بودند نباید تحت انتظام گروه‌های حزبی خارج از مقامات شوروی جای بگیرند و چگونگی گزینش را بیان کرد. چگونگی رای دادن از سوی مقامات حزبی هم‌چون دبیران اول  به آن‌ها گفته نشده بود. آن‌ها باید از دبیران مستقل اول باشند. یاکولوف کمونیست‌ها را در سخت ترین شرایط به  لزوم «سربازگیری از ذخیره غنی کادرهای جدید برای جایگزینی کسانی که فاسد یا بوروکرات شده‌اند»  ارجاع می‌دهد. تمام این اظهارات حمله صریحی علیه دبیران اول را تشکیل می‌داد. ( ژوکف ، اینوی 7-424، تانی 40-39،گرفته شده از مطالب آرشیوی)

83-  قانون اساسی سرانجام طراحی  و تاریخ اولین انتخابات  روز12دسامبر 1937تعیین گردید. رهبری استالین دوباره مزایای مبارزه علیه بوروکراسی و ایجاد ارتباط توده‌ای را مورد تاکید قرار داد. هرچند – بطور مکرر- تمام این‌ها به شکل بی‌سابقه‌ای  با اخراج بی‌درنگ  26 عضو کمیته مرکزی که 19 نفر آن‌ها مستقیما به خیانت و اقدامات ضد انقلابی متهم شده بودند پیگیری شد. ( ژوکف ، اینوی 430)

84- اتفاقا پیگیری تذکر توسط استالین در نقل قول ژوکف خیلی آشکار است: در پایان مذاکرات، وقتی که  موضوع یافتن روش بی‌طرفانه شمارش آرا مطرح  بود، استالین متذکر شد که در غرب، در نتیجه سیستم چند حزبی، این مشکل وجود ندارد. او بلافاصله بعد از آن عبارتی را به زبان آورد که در همایش‌هایی از این نوع بسیار بیگانه بود: «ما احزاب سیاسی مختلف نداریم. خوشبختانه یا بدبختانه ما فقط یک حزب داریم» (تاکید از ژوکف) و بعد پیشنهاد کرد، اما به‌عنوان وسیله‌ای موقت، برای استفاده  به نیت نظارت بی‌طرفانه بر انتخابات  نمایندگان تمام سازمان‌های اجتماعی موجود غیر از حزب بلشویک… به مبارزه طلبیدن حاکمیت مطلق آغاز شده بود. (ژوکف ، آینوی 1-430، اهمیت موکد ، تاینی ، تاینی 38)

85- حزب بلشویک در بحران سختی گرفتار بود، و انتظار آن که حوادث می‌توانند به آرامی رخ دهند غیر ممکن بود. دوران تدارک برگزاری انتخابات دموکراتیک – مخفی، عمومی و رقابتی – بدترین فضای ممکن بود. برنامه استالین برای اصلاح دولت شوروی  و نقش حزب بلشویک در داخل دولت محکوم به فنا بود.

86- در پایان پلنوم روبرت ابخه، دبیر اول سیبری کرای غربی (منطقه ای در جمهوری روسیه) محرمانه با استالین دیدار کرد. سپس چندین دبیران اول دیگر نیز با او ملاقات کردند. آن‌ها به احتمال قوی خواستار قدرت ترسناکی بودند که اندکی بعد بدان‌ها اهدا شد: اختیار تشکیل «نروئیکا» یا گروه‌های  سه نفره از مقامات، برای مبارزه همه جانبه با  توطئه‌ها علیه دولت شوروی در مناطق خود18. به این "تروئیکا"ها  قدرت اعدام بدون استیناف را داده بودند. برای کسانی که باید کشته می‌شدند و کسانی که باید تحت قدرت این تروئیکا زندانی می‌شدند محدوده عددی در خواست شده بود  و داده  شده بود. وقتی که آن‌ها مرخص شدند‌، دبیران اول مورد بازخواست واقع شدند و محدویت‌های بالاتری پذیرفتند.. ژوکف فکر می‌کند که اریخ از طرف یک گروه غیر رسمی از دبیران اول وارد عمل شده بود. (گتی، «افراط» 129، ژوکف آینوی 435)

87- چه کسانی هدف محاکمات بی‌رحمانه تروئیکا بودند؟ ژوکف اعتقاد دارد که آن‌ها باید لیشنتس  lishentsy، یعنی  اکثر مردمی که حقوق شهروندی، از جمله حق انتخاب آن‌ها اخیرا به آن‌ها بازگردانده شده بود و رای آن‌ها  بزرگ‌ترین خطر بالقوه برای زیر سوال بردن دوام دبیران اول در قدرت بود،  بوده باشند. ژوکف وجود توطئه‌های واقعی  را تا حد زیادی تخفیف می‌دهد. اما اسناد آرشیوی  اخیرا منتشرشده در روسیه روشن می‌کند که رهبریت مرکزی در کم‌ترین حد به طور مداوم اسناد  بسیار معتبر پلیس از توطئه‌ها، منجمله رونوشتی از اعترافات را دریافت می‌کرده است.   قطعا استالین و دیگران در مسکو، به‌وجود این توطئه‌ها باور داشتند. حدس من در مورد این  حرکت  ژوکف، آن است که حداقل برخی از توطئه‌ها به‌قول معروف واقعا وجود داشتند و آن که دبیران اول به آن‌ها باور داشتند. (ژوکف ، کی پی Nov1302، آی نوی CH18"Repressii"23,Lubianka B

88- فرضیه دیگر آن است که کسانی که  در حال حاضر یا همیشه در هرنوع جنبش مخالفی  درگیر بوده‌اند احتمالا «دشمن» تلقی می‌شدند و موضوع دستگیری و بازجویی NKVD  بودند، یکی از اعضا آن‌ها همیشه بخشی از تروئیکا را تشکیل می‌داد. گروه دیگر کسانی بودند که آشکارا بی‌اعتمادی و نفرت خود را از سیستم شوروی  به‌عنوان یک مجموعه ابراز می‌داشتند. تورستون شواهدی را ذکر می‌کند که چنین افرادی اغلب سریعا دستگیر می‌شدند. هر چند کسانی که  حقیقتا رهبران احزاب محلی را مورد انتقاد قرار می‌دادند، به ویژه در نشست‌های  انتقادی  فراخوانده شده برای این هدف دستگیر نشده بودند، حال آن که کسانی را که آن‌ها مورد انتقاد قرار می‌دادند از جمله رهبران حزب دستگیر می‌شدند. (تورستون 5-94)

89- بر عکس آن‌هایی که استدلال می‌کنند که توطئه‌ها توهم ذهن پارانوئید استالین بوده است – یا حتی بدتر از آن، دروغی است که برای تحکیم خود بزرگ پنداری استالین در قدرت جعل شده است – مدارک متقنی حاکی از آن است که  توطئه وجود داشت. گزارشات توطئه‌گرانی که بعد‌ها توانسته بودند  از اتحاد شوروی خارج شوند موید وجود توطئه است. حجم زیادی از اسناد پلیس در رابطه با این توطئه‌ها، که تنها اندکی ازآن اسناد منتشر شده است، شدیدا در برابر هر تصوری که در تمام آن توطئه می‌تواند جعل شده باشد ارائه دلیل می‌کند. از این گذشته، یادداشت‌های استالین درحاشیه این اسناد روشن می‌سازد که او اعتقاد داشت توطئه‌ها صحت دارد.    

مبارزه استالین برای اصلاح دموکراتیک در اتحاد جماهیر شوروی

 

(بخش سوم و پایانی از قسمت اول)

 گرور فور

برگردان: د.جلیلی

90- گتی تناقض ناامید کننده  را به این شیوه خلاصه میکند: استالین هنوز به عقب نشینی از انتخابات رقابتی مایل  نبود ، و بدون شک پراودا ی 2 جولای 1937 با انتشارنخستین بخش از مقررات جدید انتخاب کردن ، وضع و اجرا ی  اوراق  رای مخفی ، عمومی و رقابتی،  دبیران مناطق را مایوس کرد. اما استالین مصالحه ای را پیشنهاد نمود. دقیقا همان روزی که قوانین انتخاباتی منتشر شده بود، دفتر سیاسی صریحا به راه انداختن عملیاتی توده ای علیه عناصری را که رهبران محلی از آن ها شکایت کرده بودند تصویب کرد، و استالین ساعت ها بعد تلگراف خود را به رهبران حزبی ایالات ارسال و دستورعملیات کولاک را صادر کرد. اجتناب از این نتیجهگیری که استالین در عقب نشینی از مجبور کردن رهبران محلی حزب به برگزاری یک انتخابات ، با صدور اجازه کشتار یا تبعید صدها هزار نفر از "عناصر خطرناک" یاری به پیروزی آن ها در انتخابات را برگزید، دشوار است. .("Excesses"126)

91- آنچه که ا ز تاریخ  این تصفیه ها ، اعدام های فرا قانونی  و تبعیدها ، پدیدار می شود آن است که استالین اعتقاد داشته است که آن ها  در حال ایجاد پیش شرط هایی  یرای انتخابات رقابتی بوده اند. در حالی که تمام این عملیات  در واقع هرگونه احتمال  برگزاری چنین  انتخابات دموکراتیکی را عمدا خراب می کرد.

92-  هر چند دفتر سیاسی  برای محدود کردن کارزار سرکوب در ابتدا با صدور دستوری مبنی بر این که عملیات باید در عرض 5 روز به پایان برسد تلاش کرد. اما برخی چیزها آن ها را متقاعد ، یا مجبور به صدور اجازه به NKVD برای تمدید دوره سرکوب به  4 ماه - از 5 تا15 اوت تا 5تا15 دسامبر نمود.  آیا دلیل آن  دستگیری تعداد کثیری از آن ها ( اعضا دفتر سیاسی) بود؟ آیا این اعتقاد راسخ  که حزب با رشته ای از توطئه چینی های  گسترده و تهدید گسترده داخلی مواجه بود صحت داشت ؟ ما جزئیات چگونگی و چرایی این سرکوب جمعی  آشکاررا آن چنان که انجام شد نمی دانیم .

93- این  زمان دقیقا  مصادف با زمانی بود که باید کارزارانتخاباتی برگزارمی شد . هرچند دفترسیاسی به  تدارک برگزاری انتخابات رقابتی با شرح وظایفی در باره چگونگی اظهارگزینش های رای دهندگان و روشی که مقامات  باید در اجرای جریان انتخابات انجام می دادند ادامه داد، اما مقامات محلی عملا سرکوب را کنترل کردند. آن ها تصمیم می گرفتند که کدام مخالف حزب که خود بیشتر شایسته این معنی بودند  باید «وفادار» تلقی شود و کدام  یک باید به سرکوب و زندان یا مرگ هدایت شود. (Getty,"Excesses"passim,Zhokov,Inoy435)

94- اسناد اولیه نشان می دهد که رهبری  استالین و دفتر سیاسی مرکزی متقاعد شده بودند که توطئه گران ضد شوروی فعال بودند و باید با آن ها برخورد شود. این چیزی است که رهبران مناطق حزب  در طی پلنوم فوریه مارس از آن دفاع کرده بودند. در آن زمان رهبری استالین این خطر را کوچک می‌شمرد و به متمرکز کردن توجه به قانون اساسی و نیاز به تدارک انتخابات جدید و جایگزین کردن رهبری «بوروکراتیزه شده» و قدیمی با رهبری جدید ادامه می داد .

95- دبیران اول تا پلنوم ژوئن ، در وضعیت استوار اظهار این نتیجه بودند که «ما به شما هشدار دادیم .حق با ما بود، و شما اشتباه کردید. علاوه بر این ، هنوز هم حق با ماست توطئه گران خطرناک  هنوز فعال ، آماده به کارگیری مبارزات انتخاباتی در جهت تلاش خود برای برانگیختن شورش علیه دولت شوروی هستند». آیا این همان چیزی بود که اتفاق افتاد؟ محتمل  به نظر می رسد . اما ما نمی توانیم یقین داشته باشیم .

96- استالین و رهبری مرکزی هیچ تصوری از چگونگی عمق گسترش این توطئه ها نداشتند. آن ها نمی‌دانستند آلمان نازی یا ژاپن فاشیست چه خواهند کرد. استالین در دوم ژوئن در همایش وسیع ارتش شوروی  گفته بود ، که گروه تخاچفسکی طرح عملیاتی  ارتش سرخ را به فرماندهی ستاد مشترک آلمان داده بودند . این به معنای آن است که ژاپنی ها هم که در اتحاد نظامی (محور) و اتحاد سیاسی ضد کمونیستی (میثاق ضد کمینترن در واقع میثاق ضد شوروی) با ایتالیای فاشیست  و آلمان نازی  بودند بدون شک می توانسته اند آن اطلاعات را در اختیارداشته باشند.

97- استالين به سران ارتش گفته بود كه توطئه گران مي خواستند شوروي را  گرفتار"اسپانياي ديگري" بسازند- به این معنی که ، ستون پنجمی هماهنگ با تهاجم ارتشی فاشيستی . رهبران شوروي با اعلام اين خطر دهشتناك  قاطعانه به نشان دادن عكس‌العملی بی رحمانه مصمم شده بودند .(استالين "ويستولني ")

98- مدارک بسیاری در همان زمان نشان می دهند كه رهبري مركزي (استالين) هم خواهان جلوگيري از سرکوب  "تروئيكاي" (سه جانبه) مورد درخواست دبيران اول و هم مایل به ادامه برگزاري انتخابات مخفي و رقابتي قانون اساسي جديد بود. بسياري از دبيران اول از 5 تا11جولاي  از رهبري ايخه در روانه کردن اشخاص معینی كه خواهان سركوبشان بودند - (دسته اول) با اعدام  و (دسته دوم) با زنداني كردن - پيروي كردند. سپس در 12 جولای ناگهان ام.پی فرینوفسکی کمیسر نماینده NKVD تلگرامی فوری  به تمام ادارات پلیس محلی ارسال کرد. " عملیات سرکوب کولاک های سابق را شروع نکنید. تکرار می کنم شروع نکنید " ( گتی " اکسس" 127-8)

99- روسای محلی NKVD   بعد از انتشار بخشنامه 00447 برای کنفرانس هایی به مسکو فراخوانده شدند. این بخشنامه بسیار طولانی و مفصل ، هم انواع افراد موضوع سرکوب را گسترش داد (بطور اساسی در بر گیرنده کشیشان ، آن‌هایی که سابقا با قدرت شوروی مخالفت کرده بودند وجنایتکاران)  و هم  - معمولا- "حد" ها یا تعداد درخواست شده توسط  دبیران ایالتی را پایین آورد .[19] تمام این نوسانات عدم موافقت  و مبارزه بین مرکز- استالین و رهبری هیئت سیاسی و دبیران اول در مناطق ایالتی  را نشان می داد . استالین صریحا مسئول نبود. ( دستور شماره 00447، گتی، "اکسس"126-9)

100- پلنوم اکتبر 1937 کمیته مرکزی ناظر حذف نهایی طرح انتخابات رقابتی بود. یک نمونه رای ، نشان دهنده چندین نامزد ، از پیش به جای ورقه رای شوروی   طراحی شده بود ، بسیاری از آن نمونه ها در آرشیوهای گوناگون نگهداری  می شوند . [20] در عوض انتخابات  شوروی از دسامبر 1937 بر این مبنا که نامزدهای حزبی با 20-25 درصد از نامزهای غیر حزبی در فهرست ها قرار گیرند - بعبارت دیگر، "اتحادی" از طبقات مختلف اما غیر رقابتی به انجام رسید . در اصل انتخابات بدون فهرست طراحی شده بود ، رای گیری تنها برای اشخاص بود -  بسیار دور از روش دموکراتیک به اجرا درآمد . ژوکف تلاش زیادی برای  تعیین محل سند واقعی که مولوتف  در 11 اکتبر در ساعت 6 عصربرای لغو انتخابات رقابتی امضا کرده بود در آرشیوها به کار برده است. این سند عقب نشینی کلان اما ناگزیر استالین و حامیانش را در هیئت سیاسی نشان می دهد.(.kp19Nov.zhukov,Tayny.41.Inoy443 Zhukov,)

101- هم‌چنین در پلنوم اکتبر کمیته مرکزی بود که اولین اعتراض علیه سرکوب جمعی توسط پسکاروف دبیر اول کورسک اعلام شد : "آنها {NKVD ?troika? گرور فور} مردم را  به صورت غیر قانونی برای موضوعات جزئی محکوم می کنند ...  و زمانی که ما ... مسئله را با کمیته مرکزی مطرح کردیم ، رفقا استالین ومولوتف قویا از ما حمایت کردند وگروهی  از کارکنان دادگاه عالی و اداره بازرسی را برای بررسی این موارد فرستادند... و روشن شد که طی سه هفته کار این گروه 56 درصد از احکام صادره  در 16رایونی بعنوان غیرقانونی کنار گذاشته شد . علاوه بر آن در 45 درصد از احکام صادره  هیچ مدرکی که اثبات کننده جرمی باشد وجود نداشت ."( Zhukov.Tayny,43, تاکید از نویسنده)

102- در پلنوم ژانویه 1938 مالنکف اخراج تعداد کثیری از اعضا حزب و محکومیت شهروندان ، اغلب حتی بدون ارائه لیست اسامی ، و صرفا با ارائه تعداد محکومین ! را به شدت مورد انتقاد قرار داد. پوستیشف دبیر اول کوی بیشوف به خاطر تاکید بر آن که "به سختی انسان محترمی" در بین تمام مقامات حزبی وجود دارد از  نامزدی عضویت در هیئت سیاسی حذف شد .

103-به نظر می رسد که NKVD  حداقل در بسیاری از مناطق محلی خارج از کنترل بود. بدون شک دبیران اول نیز خارج از کنترل بودند. (Zhukov,KP19Nov.02mTayny.pp.47-51,THURSTON101-2,112). در هر حال رهبری هیئت سیاسی در می یافت که خیانتکاران واقعی وجود دارند که باید با آن ها بر خورد کرد . وسعت کامل سوء استفاده از NKVD شناخته شده نبود. همانطور که ژوکف یاد آور می شود ، گزارش مالنکف ، که جاه طلبان حرفه ای در داخل حزب را برای اخراج و بازداشت های انبوه سرزنش می کرد ، توسط کاگانوویچ وژدانف که در فشار مبارزه علیه دشمنان بودند پی‌گیری شد و تنها توجه اندکی به "ساده لوحی و غفلت" در کار "بلشویک های صادق" نشان داد .

104- پراودا تحت کنترل مستقیم رهبری استالین ، هنوز برای خلع ید حزب از کنترل مستقیم در موضوعات اقتصادی و نیاز به ارتقا  افراد غیر حزبی در وظایف رهبری فرا می خواند. (Zhukov,Tayny51-2)  در این دوران نیکیتا خروشچف ، که در زمان رهبری حزب در مسکو در سال 1937 درخواست  قدرت  اعدام 20000 نقر افراد بی نام را کرده بود به اکرایین منتقل گشت ، و در عرض یک ماه برای سرکوب 30000 نفر اجازه خواست  .(Zhokov,Tayny64  وهمچنین پانوشت 23 را ببینید)

105-  نیکلای یژوف که در 1936 NKVD  را از گنریخ یاگودا کاملا گرفته بود ،  به نظر می رسد که در اتحاد نزدیکی با دبیران اول بوده است .[21] سرکوب جمعی 38-1937 چنان با نام او گره خورده بود که هنوز " یژوفشچینا" خوانده می شود . یژوف در 23سپتامبر[22] 1938 از استعفا صحبت کرده بود و در نوامبر 1938 توسط لاورنتی بریا موفق به استعفا شده بود.  

106- تحت ریاست بریا بسیاری از افسران NKVD  ودبیران اول مسئول در هزاران اعدام واخراج مورد محاکمه قرار گرفتند و اغلب خودشان را برای اعدام افراد بیگناه واستفاده از شکنجه در برابر دستگیرشدگان مستحق اعدام دانستند. رونوشت محاکمات برخی از آن افراد پلیس که از شکنجه استفاده می کردند منتشر شده بود . بسیاری از آن  افراد اعدام و یا زندانی ، تبعید و یا به اردوگاه ها فرستاده شدند. بنا به گزارش ها یی بریا بعدا  اعلام کرد که او برای " پاکسازی یژوفشچینا" فرا خوانده شده بود. استالین به یاکولف طراح هواپیما گفت که یژوف برای کشتن افراد بیگناه بسیاری اعدام شده است. (Lubianka B,Nos.344,363,375 , MUKHIN.Ubiystvo 637,Yakolev)

107- آسیب های بی‌شماری بر جامعه شوروی ، دولت سوسیالیستی وحزب بلشویک وارد شده بود . این آسیب ها، البته ، وسیعا شناخته شده هستند . اما  آن‌چه تا کنون مورد توافق نبوده  است، این است که سهم عمده در به کار انداختن تروئیکا و اعدام ها و تبعید ها بر اساس پافشاری دبیران اول بنیاد گذاشته شده بود  و نه پافشاری استالین . ژوکف عقیده دارد که ارتباط نزدیک بین این  امر و تهدید ناشی از برگزاری انتخابات مخفی و رقابتی و این حقیقت که کمیته مرکزی در فشار بر رهبری استالین برای لغوانتخابات رقابتی موفق شد ، نشان می دهد که رهایی از "تهدید" انتخابات رقابتی می‌توانسته است دلیل عمده ای برای دستگیری ها  و اعدام های جمعی " یژوفشچینا" باشد .  [23](Zhokov.KP)

108- هیچ چیز نمی تواند  استالین و حامیانش را از مسئولیت بی اندازه بزرگ برای اعدام هایی - از قرار معلوم ، چندین صد هزار[24]- که انجام شد مبرا کند. اگر این افراد بیش از اعدام زندانی شده بودند تقریبا همه آن ها می توانستند زنده بمانند . ممکن بود در مورد افراد بسیاری تجدید نظرشود و آزاد شوند . به هر حال در این‌جا سوال کلیدی برای هدف ما این است که : چرا استالین تسلیم  درخواست های دبیران اول شد که فراهم آورنده قدرت مرگ و زندگی " تروئیکا" بودند؟ هر چند بهانه ای وجود ندارد اما دلایل قطعی وجود داشته است .   

109- هیچ دولتی هر گز نمی تواند هم زمان در برابر خیانت فرماندهان عالی رتبه نظامی ، شخصیت های عالی رتبه هم در سطح ملی و هم دولت های مناطق مهم ، و سران پلیس مخفی و مرزی آمادگی داشته باشد.

110-یک رشته از توطئه های جدی ، که  هم رهبران عالی رتبه  فعلی و هم رهبران سابق حزب را که در سراسر کشور پهناور وابستگی هایی داشتند گرفتار می کرد، هنوز کشف نشده بود. گرفتارشدن شخصیت های سطوح بسیار بالای نظامی در افشا نقشه های سری ارتش برای دشمن فاشیست ، بسیار نامیمون بود . خیانتکاران نظامی با تمام نقاط اتحاد شوروی در تماس بودند. توطئه ، سران بسیار بالای NKVD ، از جمله گنریخ یاگودا را که از سال 1934 تا 1936رهبری آن را بعهده داشت و سال های قبل از 1934 هم فرمانده جانشین آن بود گرفتار کرد . به راحتی قابل درک نیست که خیانت گسترده چگونه روی داد و چگونه بسیاری از افراد گرفتار شدند .شرط احتیاط  بدترین بد گمانی بود .[25]

111- پولیت بورو و خود استالین در راس دو سلسله مراتب حزب بلشویک و دولت شوروی قرار داشتند.آن‌چه آن‌ها از جزئیات امور در کشور می دانستند انعکاس چیزی بود که اطرافیان و زیر دستان به آن ها می گفتند. در طول دوران 12 ماه بعد ، بسیاری از دبیران اول از کار بر کنار شدند و بیش از نصف آن‌ها دستگیر شدند. اگر چه بخش اعظم  اتهامات دقیق علیه این افراد، و پرونده های بازجویی ها  و دادگاه های  آن‌ها،  هنوز هم حتی در روسیه فرا- شوروی و ضد کمونیست محرمانه مانده است . اما امروز به اندازه کافی مدارک تحقیقی که  استالین و پولیت بورو را به تصور موقعیت ترساننده ای که با آن مواجه بودند رسانید در دست داریم .  (lubianka B )

12-حزب بلشویک بر پایه روش سانترالیسم دموکراتیک بر پا شده بود. استالین علیرغم موقعیت  خود و محبوبیت در کشور ، (مثل هر رهبری حزبی دیگر) می توانست با رای اکثریت کمیته مرکزی اخراج شود. او در موقعیت نادیده گرفتن درخواست فوری تعداد کثیری از اعضا کمیته مرکزی نبود .

113- ژوکف برای توضیح ناتوانی استالین در بازداشتن دبیران اول از مسخره کردن قوانین انتخابات دموکراتیک حادثه ای را از رونوشت هنوز منتشر نشده پلنوم اکتبر 1937 کمیته مرکزی  نقل می کند: 

آی .ا .کراوتسف دبیر اول کرایکم (کمیته منطقه ای) کراسنودار تنها شخصی بود که با جزئیات  آن‌چه را همکاران او  در رفتارهای کنایه دار از چندین هفنه پیش انجام داده بودند تایید کرد او گزینش صرفا نامزدهایی را برای نمایندگی شورای عالی اتحاد جماهیر شوروی مطرح کرد که خواستارمنافع "رهبری گسترده" بودند.

کراوتسف صریحا اظهار کرد "ما نامزدهای خودرابرای شورای عالی  پیشنهاد می کنیم . این رفقا چه کسانی هستند؟ 8 نفرعضو حزب و دو نفر غیر عضو حزب یا از اعضای کامسمول (سازمان جوانان کمونیست) هستند. شیوه ای که ما برای حفظ درصد اعضا غیر حزبی رعایت می کنیم در پیش نویس رای کمیته مرکزی نشان داده شده است . این رفقا به واسطه شغل به این روش تقسیم شده اند:4 کارمند حزبی ، دو کارمند شوروی ، یک رئیس کالخوز، یک راننده کمباین ، یک راننده تراکتور، یک کارگر نفت .

استالین: چه کسی دیگری ، غیر از رانندگان کمباین؟

کراوتسف: یاکولف ، دبیر کرایکوم (و) دبیرکمیته اجرایی کرای در بین 10نفر

استالین :چه کسی شما را به انجام این‌کار راهنمایی کرد؟

کراوتسف: رفیق استالین، باید بگویم ،  که آن ها مرا همین‌جا در شعبه کمیته مرکزی راهنمایی کردند .

استالین : چه کسی؟

کراوتسف: ما در کمیته مرکزی  دبیری کمیته اجرایی خود در کرای را به رفیق سیموشکین واگذار کردیم، و او موافقت شعبه کمیته مرکزی را کسب کرد .

استالین: چه کسی؟

کراوتسف: نمی توانم بگویم ، من نمی دانم.

استالین: متاسفم که نمی گویی ، تو به خطا توجیه شده ای "(Zhukov,Inoy486-7)

114-سرانجام تمام دبیران اول آن‌چه را که کراوتسف  صرفا آشکارا به زبان آورد- نادیده گرفتن  قوانین انتخابات مخفی شوروی ، قانونی که خود آن ها در پلنوم های قبلی به آن رای داده بودند، اما هرگز صریحا موافق آن نبودند- انجام داده بودند این نشاندهنده آخرین شکست استالین در این مسئله است، او و رهبری مرکزی برای اصلاحات  قانونی و سیستم انتخاباتی دو سال تمام مبارزه کرده بودند.

115- اصلاحات دموکراتیک شکست خورده بود . سیستم سیاسی قدیم به جای خود باقی بود. طرح استالین برای انتخابات رقابتی ، برای همیشه رفته بود ."بدین گونه تلاش استالین وگروه او برای اصلاح سیستم سیاسی اتخاد شوروی با شکست کامل پایان یافت "(Zhukov.Inoy491)

ژوکف عقیده دارد اگر استالین از قبول درخواست دبیران اول برای قدرت فوق العاده "تروئیکا" سرباز زده بود، به احتمال قوی اخراج ، بعنوان ضد انقلاب دستگیر و اعدام می شد. "...امروزاستالین می توانست در میان شمار قربانیان سرکوب 1937 باشد و «یادداشت غیر رسمی» وکمیسیون ای.ان.یاکولف نیز چون به ارائه دادخواست برای اعاده حیثیت خود ادامه می داد می توانست به درازا بکشد ." ( Zhukov,kp16Nov.02)

117-  لاورنتی بریا در نوامبر 1938 به طور موثری جایگزین یژوف در رهبری nkvd شد."تروئیکا" بر چیده شد .اعدام های فراقانونی متوقف گشت ، و بسیاری از آنهایی که مسئول بسیاری از افراط های وحشتناک بودند خود مورد محاکمه قرار گرفتند واعدام یا زندانی شدند.[26] اما جنگ نزدیک می شد . دولت فرانسه از ادامه حتی  ضعیف اتحاد فرانکو-سوویت (اتحاد فرانسه با شوروی) که  پیش از این موافقت کرده بودند خودداری کرد («در حالی که » شوروی خواستار اتحاد محکم تری بود). متحدین جکسلواکی را تسلیم هیتلرکردند و فاشیست های لهستانی بدون هیچ مبارزه ای آن را تکه تکه کردند. آلمان نازی با هدف تهاجم علیه شوروی با لهستان فاشیست اتحاد نظامی داشت . جنگ داخلی اسپانیا ، که شوروی در حمایت از آن بسیار کوشیده بود شکست خورد . ایتالیا اتیوپی را مورد حمله قرار داد ، واتحادیه ملل کاری نکرد. فرانسه و بریتانیا آشکارا با پشتیبانی بسیاری از اروپای غربی هیتلر را در حمله به شوروی تشویق می کردند. (Lubianka.B.No.365,Leibowitz)

118- ژاپن ، ایتالیا وآلمان پیمان متقابل دفاعی ومیثاق "ضد کمینترن" داشتند، که هر دو صریحا علیه اتحاد جماهیر شوروی جهت گیری شده بودند. تمام کشورهای مرزی اروپا لهستان، رومانی، بلغارستان، مجارستان ، فنلاند، استونیا، لاتونیا و لیتوانیا- حکومت های دیکتاتوری و نظامی شبه فاشیستی داشتند. در یک حمله ی ژاپن در ساحل دریاچه خاسان (غازان) حدود 1000 سرباز سرخ کشته شدند. سال بعد حمله بسیار خطرناک تر ژاپن در خالکین گول توسط ارتش سرخ دفع شد . تلفات شوروی ، نزدیک به 17000 نفر از جمله 5500 کشته بود .- جنگی نه چندان کوچک . چون موقعیت جنگ  (به سود شوروی) چرخید ، جنگ قاطعی بود و ژاپنی ها هر گز دوباره با شوروی رو در رو نشدند. اما دولت شوروی این پیشرفت را درک نکرد .(Rossiia.ISSSRV Voynakh)  

119-دولت استالین بعد از 1938 دوباره برای کاربست سیستم انتخابات دموکراتیک قانون اساسی 1936 تلاش نکرد . آیا این درماندگی بازتاب بن بست ادامه دار بین رهبری استالین و دبیران اول در کمیته مرکزی بود؟ یا این ارزیابی که با نزدیک شدن سریع جنگ ، می توان برای تلاش های بیشتر به سوی دموکراسی چشم انتظار دوران صلح بود؟ مدارک قابل دسترس تاکنونی  اجازه استنتاج محکمی  را در این رابطه  نمی دهد .

120-  به هر حال زمانی که بریا جایگزین یژوف در رهبری NKVD شد (رسما در دسامبر 1938، عملا شاید چند هفته قبل تر) جویبار جاری اعاده حیثیت ها آغاز شد . بریا بیش از 100.000 زندانی را از اردوگاه ها و زندان ها آزاد کرد. دادگاه ها تعقیب افراد NKVD  را که متهم  به شکنجه واعدام های فرا قانونی بودند پیگیری کردند . (THURSTON128-9)

قسمت اول

پانوشت ها :

در زیر تمام پانوشت های قسمت اول این تحقیق را که این آخرین قسمت آن بود جهت اطلاع علاقمندان درج می کنیم .

 


1 Leon Trotsky's version of Soviet history preceded Khrushchev's, and has dovetailed into it as a kind of "left" version of the latter, though little credited outside Trotskyist circles. Both Khrushchevite and Trotskyist accounts portray Stalin in an extremely negative light; the word "demonize" would scarcely be an exaggeration. On Trotsky, see McNeal.

2 The widespread use of the term "terror" to characterize the period of Soviet history from roughly mid-1937 to 1939-40 can be attributed to an uncritical acceptance of Robert Conquest's highly tendentious and unreliable 1973 work The Great Terror. The term is both inaccurate and polemical. See Robert W. Thurston, "Fear and Belief in the USSR's 'Great Terror': Respose To Arrest, 1935-1939." Slavic Review 45 (1986), 213-234. Thurston responded to, and critiqued, Conquest's attempt to defend the term in "On Desk-Bound Parochialism, Commonsense Perspectives, and Lousy Evidence: A Reply to Robert Conquest." Slavic Review 45 (1986), 238-244. See also Thurston, "Social Dimensions of Stalinist Rule: Humor and Terror in the USSR, 1935-1941." Journal of Social History 24, No. 3 (1991) 541-562; Life and Terror Ch. 5, 137-163.

3 Marxist-Leninist political thought rejects capitalist "representative democracy" as essentially a smokescreen for elite control. Many non-Marxist political thinkers agree. For one example, see Lewis H. Lapham (editor of Harper's Magazine), "Lights, Camera, Democracy! On the conventions of a make-believe republic," Harper's Magazine, August 1996, 33-38.

4 Quoted by Yuri Zhukov, "Zhupel Stalina," Komsomolskaia Pravda Nov. 5 2002. Prof. Getty confirmed this in an email to me.

5 The Party's name was changed to Communist Party of the Soviet Union in 1952.

6 Yenukidze, an old revolutionary, fellow Georgian, and friend of Stalin's, had long occupied a high position in the Soviet government and never been associated with any of the Opposition groups of the '20s. At this time he was also in charge of the Kremlin Guard. Within a few months he was one of the first to be exposed as a member of the plan for a "palace coup" against the Stalin leadership. Zhukov (KP 14 Nov. 02) notes that this must have been especially upsetting to Stalin.

7 Part II, Chapter 3, Article 9 of The Soviet Constitution of 1924, the one in force at this time, gave urban dwellers a far greater influence in society -- one Soviet delegate to 25,000 city and town voters, and one delegate to 125,000 country voters. This was in conformity to the far greater degree of support for socialism among workers, and with the Marxist concept of the state as the dictatorship of the proletariat.

8 This is actually not a law but a "decision of the Central Executive Committee and the Council of People's Commissars" -- i.e. of the legislative and executive branches of government. The fact that it is commonly called a "law" even in scholarship simply shows that most of those who refer to it have not actually read it at all. It is printed in Tragediia Sovetskoy Derevni. Kollektivizatsiia I Raskulachivanie. Documenty I Materialy. 1927-1939. Tom 3. Konets 1930-1933 (Moscow: ROSSPEN, 2001), No. 160, pp. 453-4, and in Sobranie zakonov i rasporiazhenii Raboche-Krest'ianskogo Pravitel'stva SSSR, chast' I, 1932, pp. 583-584.. My thanks to Dr. G·bor T. Rittersporn for this last citation.

9 To build up the economy as quickly as possible after the devastation of the Civil War and subsequent famine, the Bolsheviks permitted capitalism to flourish and encouraged profit-seeking businessmen, though under government scrutiny. This was called the New Economic Policy.

10 Stalin, "Report to 17th P.C.," 704, 705, 706, 716, 728, 733, 752, 753, 754, 756, 758.

11 This is not widely known, nor its significance understood. Our view of Stalin has been largely shaped by those who hated him (McNeal 87). Stalin had been an excellent student at the seminary in Tblisi, Georgia, to which his mother had sent him. Devoting his life from his teenage years to the working-class revolutionary movement, he had never had the opportunity for higher education. But he was highly intelligent, and a voracious reader whose learning ranged from philosophy to technical subjects like metallurgy. Contemporary records attest to his attention to details and thorough knowledge of many technical areas. A Russian scholar who has studied Stalin's library gives impressive figures: 20,000 volumes at Stalin's dacha after the war; many of the 5,500 taken to the Institute of Marxism-Leninism after his death are annotated and underlined. (Ilizarov). Roy Medvedev, who hates Stalin, grudgingly admits Stalin's considerable reading. (Medevedev, "Lichnaia")

     Many of the people whom he picked as his closest associates reflected this same dedication to self-improvement. Sergei Kirov, Leningrad Party leader and close ally of Stalin's who was assassinated in 1934, was noted for his wide reading in literature. (Kirilina 175). "When Kirov was killed, experts from the investigation photographed everything that could aid the investigation including the top of Kirov's work desk. To the right lay H¸tte's engineering manual, on the left a pile of scientific and technical journals, the top title of which was 'Combustile Shale.' Wide indeed was the sphere of interests of this party worker -- as Stalin's was." (Mukhin Ubiystvo 625)

     In 1924 Lavrenty Beria, fresh from several years of very dangerous underground revolutionary work, some of it as a Bolshevik infiltrator in violent anti-communist Caucasian nationalist groups, wrote his Party autobiography. His purpose in listing his deeds -- he had been awarded the rank of general at the age of 20 -- was to plead, not for a cushy job, as most "Old Bolsheviks" demanded and usually got, but to be allowed to return to his engineering studies, so he could make a contribution to the building of a communist society. (Beria: Konets Kar'ery, 320-325)

12 Thurston, Chapters 2 through 4, is the best single summary, as of the early '90s, of the evidence concerning the Moscow Trials. This article will not deal directly with these trials, the trial and execution of Marshal Tukhachevsky and other top-ranking military leaders in June 1937, or the interrelationship among all the anti-Soviet conspiracies alleged in them. As documents from the Soviet archives make clear, Stalin and other top Soviet leaders were convinced that the conspiracies existed, and the charges at the Moscow Trials, plus those against the military leaders, were, at least in large part, accurate.

13 Getty notes that CC members pointedly refused to respond to Zhdanov's speech, putting the Chair, Andreev, into confusion ("Excesses"124). Zhukov places less emphasis on this, as Eikhe and other First Secretaries did reply at the next session, while emphasizing the struggle against "enemies." (Inoy 345)

14 For the Resolution, see Zhukov, Inoy 362-3; Stalin, Zakliuchitel'noe. Like the resolution (which remains unpublished), Stalin's speech touches only very briefly on the subject of "enemies," and even then to warn the CC against "beating" everyone who had once been a Trotskyist. Stalin insists that there are "remarkable people" among former Trotskyists, specifically naming Feliks Dzerzhinsky.

15 This volume (Genrikh IAgoda ) consists mainly of investigators' interrogations of Yagoda and a few of his associates, and Yagoda's confessions of involvement in the conspiracy to carry out a coup against the Soviet government; Trotsky's leadership of the conspiracy; and, in general, all that Yagoda confessed to in the 1938 Trial. There is no indication that these confessions were other than genuine. The volume's editors deny that any of the facts cited in the interrogations are accurate, and declare the interrogations themselves "falsified." But they do not give any evidence that this is the case. Jansen and Petrov, p. 226 n. 9, though very anti-Stalin, cite this volume as evidence and without comment. Furthermore, there is good evidence that this was so in fact -- that these conspiracies did exist, that the confessions given at the public trials were genuine rather than coerced, and that the major charges against the defendants were true. Another large volume of primary documents published in 2004 contains a great many NKVD reports of conspiracies and texts of interrogations (see Lubianka B). The most plausible explanation for the existence of all this evidence is that some of it, at least, is true.

16 Called the klubok, or "tangle," by the NKVD investigators at the time and by Russian historians today.

17 No transcript of the June 1937 Plenum has ever been published. Some authors have claimed that no transcript was kept. However, Zhukov quotes extensively from some archival transcript unavailable to others.

18 The order for setting up a "troika" in Eikhe's Western Siberian region exists. Eikhe's request has not been found, but he must have made such a request, either in writing or orally. See Zhukov, "Repressii" 23, n. 60; Getty, "Excesses" 127, n. 64.

[19] - Getty, Excesses 131-134 discusses some statistics about this. See Order No.00447.

[20] - The sample ballot is reproduced in Zhukov; Inoy, 6th illustration.

[21] - As late as February 1, 1956, less than four weeks before his "Secret Speech" to the XX Party Congress, Khrushchev was still referring to Yezhov as "undoubtedly not to blame, an honest man." Reabilitatsia: Kak Eto Bylo. Mart 1953-Febral' 1956 (Moscow, 2000), p. 308.

[22] - His resignation was not formally accepted until November 25, 1938; see Lubianka B Nos. 344 and 364.

[23] - Khrushchev requested "to execute 20,000 people", Zhukov, KP 3 Dec. 02. Yakovlev's criticism of Khrushchev's massive expulsions is quoted above. Eikhe was arrested in October 1938, tried, convicted, and executed in February 1940. According to Khrushchev, Eikhe repudiated his confession, saying he had given it after being beaten (i.e. tortured). Zhukov's analysis suggests that the real reason for Eikhe's fate may have been his leading role in the mass executions of 1937-38. See Jansen and Petrov, 91-2. The Politburo and January 1938 Plenum began to attack party secretaries who victimized rank-and-file members (Getty, Origins 187-8). The full record of Eikhe's investigation and trial is still classified. A desire to deflect attention and blame away from himself and his fellow First Secretaries of the time is one of the bases of Khrushchev's lies in his "secret speech."

[24]- Getty ("Excesses" 132) cites evidence that 236,000 executions were authorized by "Moscow," meaning the Stalin leadership, but that over 160% of that number, or 387,000 people, were in fact executed by local authorities.

[25] - At the 1938 Moscow Trial Yagoda confessed to involvement in the plot for a coup d'Ètat against the Soviet government, to the murders of Maxim Gorky and his son, and other heinous crimes, but vigorously rejected the prosecution's accusation that he was guilty of espionage. The fact that the charge of espionage was still raised over a year after Yagoda had been arrested shows, at least, that the Soviet government thought he might have given such information to a foreign enemy (Germany, Japan, Poland). As the head of the Ministry of the Interior, including the secret police and border police, Yagoda would have been able to do incalculable harm to Soviet security if he had given information to foreign governments
[26] - Thurston has the best discussion in English of this in Life and Terror 128

 

 

نوع مطلب :
نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |

بيرون راندن كشاورزان از حوزه كشاورزي

 

برگردان: بابک پاکزاد


پس از گذشت 40 سال از اجراي برنامه انقلاب سبز، كشاورزي هند با بحران بي‌سابقه‌اي مواجه است. تاثير عدم توجه به قابليت تخريب‌گر تكنولوژي در سراسر كشور احساس مي‌شود.

درآمدهاي ناشي از فعاليت‌هاي كشاورزي با كاهش شديد مواجه شده، خاك دچار فرسايش شديد شده و كشاورزان به خارج از حوزه فعاليت‌هاي كشاورزي رانده مي‌شوند. هند هم‌اكنون خود را براي ورود به انقلاب سبز دوم آماده مي‌كند.

راه‌اندازي موسسه هندي- آمريكايي
Knowledge Inifiafive (مركز اختراعات علمي) با اعتبار 10 هزار ميليون روپيه در عرصه آموزش و تحقيقات كشاورزي رسماً در سوم مارس توسط جورج‌بوش، رييس جمهور آمريكا در حيدرآباد در جنوب هند صورت گرفت. اين اقدام كمابيش همراه بود با اجراي مرحله دوم انقلاب سبز كه كشاورزي هند را تحت كنترل مستقيم شركت‌هاي آمريكايي قرار مي‌دهد. اگر انقلاب سبز نخست از طريق ارايه نظام واگذاري زمين كه حاصل آموزش و تحقيقات كشاورزي بود، تسهيل شد، انقلاب سبز دوم براساس نيازها و منافع شركت‌هاي كشاورزي بزرگ آمريكايي بريده و دوخته شده است.

در سال 2005 شاهد امضاي توافق‌نامه‌اي در زمينه تكنولوژي كشاورزي توسط نخست‌وزير هند مان‌موهان سينگ و رييس جمهور ايالات متحده جورج‌بوش بوديم. طي اين ملاقات نخست‌وزير اظهار كرد: «انقلاب سبز ميليون‌ها نفر را از ماندن در زير خط فقر رهاند، مفتخرم كه بگويم رييس جمهور ايالات متحده، جورج‌بوش و من تصميم گرفته‌ايم كه دور دوم همكاري‌هاي هند و ايالات متحده را در عرصه كشاورزي آغاز كنيم.»

به دنبال اين توافق‌نامه تيمي از دانشمندان كشاورزي هند در دسامبر 2005 به ايالات متحده رفتند تا روي جهات گوناگون برنامه كار كنند. به دنبال اين سفر، دانشمندان كشاورزي آمريكايي از هند بازديد كردند و كل اين اقدامات كاملاً بي‌سرو صدا و بدون درز اطلاعات صورت گرفت. هنگامي كه مشخص شد شركت آمريكايي وال‌مارت و شركت مونسانتو در هيات مديرهء مركز شركت جديد قرار دارند سلطه شركت‌هاي بزرگ كشاورزي آمريكايي آشكار شد.

اين اقدامات با هدف انتقال تكنولوژي خطرساز و نامقبول مهندسي ژنتيك روي گياهان و حيوانات كه از قضا مشتري چنداني در سطح جهان پيدا نكرده بود، صورت گرفت و ايالات متحده، هند را يك مشتري سهل‌الوصول يافت.

براي شوراي تحقيقات كشاورزي هند (
ICAR) كه مترصد اعتبارات بود، مركز ابتكارات علمي به مثابه يك سازمان فراگير تحقيقات و آموزش كشاورزي همچون استخواني در گلو بود. اين سازمان فرصت‌هايي را ايجاد خواهد كرد تا دانشمنداني پرورش يابند كه سرمايه‌گذاري عظيم بخش عمومي بر پيكر بي‌جان و غول‌آساي تحقيقات را مشروعيت بخشند.

پيشنهادهاي تحقيقاتي شامل تزريق 1900 ميليون روپيه به تحقيقات بيوتكنولوژي غلات و دو هزار ميليون روپيه ديگر براي به كارگيري تكنولوژي ترانس ژنتيك در گله‌ها و دام‌هاست.

نكتهء جالب توجه اين‌جا‌ست كه تمام اين اقدامات تحت هدايت و سرپرستي دانشمندان آمريكايي كه 4000 ميليون روپيه دستمزد دريافت مي‌كنند صورت خواهد گرفت.

اگر مسايلي چون دو هزار ميليون روپيه ارزش افزوده، مساله بهبود كيفيت و ايمني غذايي را كنار بگذاريم، مركز ابتكارات علمي راه را براي ورود غول‌هاي مواد غذايي جزيي فروش نظير وال‌مارت و تسكو هموار مي‌كند.برنامه مهم دولت ايجاد زيربناهاي ضروري در مناطق روستايي به گونه‌اي است كه ورود خرده‌فروشان زنجيره‌اي محصولات غذايي را تسهيل كند. همكاري هند و ايالات متحده در عرصه تكنولوژي كشاورزي در دستور كار قرار گرفته بدون اين‌كه نخست‌دلايل پس پشت بحران وحشتناك در عرصه كشاورزي كه بخش اعظم آن نتيجهء تحميل تكنولوژي‌هاي ناهمساز با محيط زيست بوده مشخص شود.

حتي قبل از آن‌كه جوهر موافقت‌نامه همكاري تكنيكي خشك شود، گزارش‌هاي خبري حاكي از اين بود كه دو كمپاني چند مليتي آمريكايي مونسانتو و وال‌مارت، گفته‌اند كه علاقه چنداني به تحقيق و توسعه ندارند و آنچه براي آن‌ها اهميت دارد افزايش فرصت‌هاي تجاري است كه هند عرضه مي‌كند.

با دولتي كه اين روند را تسهيل كرده، بخش صنعت و تجارت هند به فعاليت‌ها در عرصه كشاورزي خوش‌بين شده‌اند در حالي كه اصلاحات صورت گرفته از سوي FIICI براي افزايش درآمد مزارع تزريق حجيم ماليه عمومي براي پيشبرد كشاورزي صنعتي را مدنظر دارد بخش عمدهء كشاورزان در اين طرح به حاشيه رانده شده و كنار گذاشته مي‌شوند تا براي ادامه حيات تقلا كند. اصلاحات كشاورزي به سوي احياي كشاورزي هدف‌گيري نشده و در جهت كسب سود صنايع حركت مي‌كند.

 جذبه و كشش كشاورزي صنعتي بحران موجود را عميق‌تر مي‌كند. تكنولوژي جديدي كه شركت‌هاي چند مليتي تامين آن را برنامه‌ريزي كرده‌اند چنان پيچيده است كه بخش اعظم كشاورزان خارج از دامنه و برد آن قرار مي‌گيرند. كشاورزي هوشمند همان تكنولوژي نامتناسبي است كه مورد حمايت مالي و بودجه‌اي دولت قرار گرفته است. رها كردن گريبان مديريت زنجيره تامين كالا از طريق تصويب مادهء APMC و همچنين وسيع‌تر كردن چشم‌انداز معاملات آتي، با هدف كمك به گستره جديدي از واسطه‌ها و شركت‌ها صورت گرفته است.

حتي در ايالات متحده، ورود زنجيره‌هاي خرده فروشي در بخش كشاورزي تنها سودها را به جيب واسطه‌ها-خرده‌فروش‌ها، كنترل‌كنندگان كيفيت-بنگاه‌هاي صادركننده، انواع گواهي‌ها و... سرازير ميكنند،كشاورزان تنها چهار درصد آنچه مي‌فروشند را كسب مي‌كنند. در سال 1990، كشاورزان 70 درصد آنچه مي‌فروختند را كسب مي‌كردند. هم اكنون كل سود بين زنجيره واسطه‌ها تقسيم مي‌شود. در كانادا، اتحاديه ملي كشاورزان در مطالعه‌اي نشان داد كه چگونه سود 70 خرده‌فروش و كمپاني بزرگ كشاورزي چند برابر شده در حالي كه كشاورزان ضرر كلاني داده‌اند. اكنون همين مدل به هند عرضه مي‌شود.

جاي شگفتي نيست، گزارش بررسي اقتصاد هند در سال 200552006 از برچيدن قيمت‌گذاري حمايتي حداقلي (MSP) و نظام يارانه موادغذايي صحبت مي‌كند. يعني دو ستون استراتژي «احتراز از قحطي» كه برنامه‌ريزان ما به اجرا درآوردند و در راستاي خودكفايي غذايي كشور بسيار كارساز بود. اين سياست‌ها هم اكنون كنار گذارده شده‌اند. اين اقدام براي خرده‌فروشان موادغذايي اين امكان را فراهم مي‌كند كه مستقيماً از كشاورزان خريد كنند. به بيان ديگر، كشاورزان هندي در آينده نه تنها با نوسانات بادهاي موسمي بلكه با نوسانات بازار نيز مواجهند.

استراتژي آماده شدهء تجارت كشاورزي كه 900 ميليون روپيه را به خود تخصيص داده است مبتني است بر اصلاحاتي كه به نام افزايش توليد مواد غذايي و به حداقل رساندن ريسك‌هاي قيمتي كه كشاورزان كماكان با آن مواجهند اعمال خواهد شد. اين كه اصلاحات فوق ظرفيت توليد زمين‌هاي كشاورزي را نابود كرده و بيش‌تر به حاشيهء رفتن جامعه كشاورزي منجر مي‌شود در فرآيند برنامه‌ريزي سياست‌ها ملحوظ نشده است.در كشوري كه زمين‌داري شكل محقرانه‌اي دارد بزرگ‌ترين چالش تضمين اين نكته است كه چگونه كشاورزي مي‌تواند براي اين كشاورزان كوچك و حاشيه‌اي جذاب‌‌تر شود.

به صورت همزمان، با فروپاشي انقلاب سبز نخست، كشاورزي با بحران شديد در عرصهء پايداري و تداوم در پنجاب، هاريانا، اوتار پرادش غربي، بخشي از آندرا پرادش، تاميل نادو و كارناتاكا مواجه است كه در نتيجه آن پنجاب، هاريانا و آندرا پرادش به سرعت به سوي بياباني شدن گام‌برمي‌دارند فرآيندي كه به عدم توانايي زمين‌ها براي حفظ سطح مشخصي از توليد كه در اوج دوران انقلاب سبز از آن برخوردار بود منتهي مي‌شود.

اگر چه ابعاد زمين‌داري در حال كاهش است، پاسخ در اجازهء ورود به كمپاني‌هاي خصوصي از طريق قراردادهاي كشت نيست. كمپاني‌هاي خصوصي با هدف خاص كسب سود بيش‌تر از همان قطعه زمين وارد عرصهء كشاورزي مي‌شوند. اين كمپاني‌ها همانطور كه تجارب جهاني نشان داده است به شكل فشرده‌اي شروع به فعاليت بر روي زمين كرده،مواد مغذي خاك را از بين برده، خاك را سترون مي‌كنند و در عرض چند سال ذخاير آب زيرزميني را مكيده و خشك مي‌كنند و بعد از چهار، پنج سال زمين حاصلخيز را به بيابان تبديل مي‌كنند. اين كمپاني‌ها سپس زمين بي‌حاصل را به كشاورزاني كه زمين را از آن‌ها اجاره كرده بودند بازمي‌گردانند و به قطعه زمين حاصلخيز ديگري مي‌روند.اگر 40 سال طول كشيد تا دريافتيم كه تكنولوژي اعمال شده از سوي
USAID كه كوركورانه توسط نظام تحقيقات كشاورزي ملي در كشورهاي در حال توسعه پيگيري شد و خسارات جبران‌ناپذيري به سلامت انسان و محيط زيست زد اشتباه بوده است.

چه تضميني وجود دارد كه انقلاب سبز دومي كه توسط ايالات متحده به پيش رانده شده دوباره چنين خسراني را پشت سرنداشته و تبعات مخرب‌تري را با خود به همراه نداشته باشد؟ چه كسي مسوول تخريبي كه از طريق كنترل شركتي كشاورزي كه عمدتاً از طريق دستكاري ژنتيكي و تخريب بيش‌تر منابع طبيعي صورت مي‌گيرد است؟ انقلاب سبز دوم تنها بحران موجود را تشديد مي‌كند. اين امر تنها به بيرون راندن كشاورزان از حوزه كشاورزي كمك كرده و در نتيجه كمپاني‌هاي خصوصي نه تنها مالكيت زمين‌هاي زراعي را از آن خود كرده بلكه ظرفيت توليد آن‌ها را با نظام‌هاي كشت و زرع فشرده و بهره‌وري حاد تخريب مي‌كنند. انقلاب سبز دوم الگوي كشاورزي غربي را به هند آورد كه كشاورزان را بيرون راند و به جاي آن محيطي را براي كمپاني‌هاي كشاورزي براي توليد مواد غذايي فراهم كرد.

منبع: Znet

گرفته از: سرمایه

 


نوع مطلب :
نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |
زبان ترکی
پیشگفتار: مسائلی که ذهن ما را مشغول می کند!

شاید برای بعضی این سئوال پیش آمده باشد که حضور ما تركها در ايران از كجا نشات ميگيرد و تاريخ و پيشينه ما چيست؟ زبان ترکی چگونه زبانی است که اکثر ما قادر به خواندن و نوشتن آن نیستیم ؟ در ایران جمعیت ترکها چقدر است؟ چرا اجازه نداریم در مدارس به زبان ترکی تحصیل کرده و حتی صحبت کنیم؟ چرا برای ما جوک می سازند و ما را تحقیر می کنند؟ متاسفانه بعضی از ما به این مسائل توجهی نداریم و برای این مسائل به دنبال پاسخ نیستیم. حتی بدتر اینکه برخي از ما از ترک بودن خود نیز شرمنده ایم و به نحوی قصد انکار آن را داریم! به جای یاد دادن زبان با احساس و عاطفه مادری به فرزند خردسال خود ، به او زبان رسمی و خشک فارسی را می آموزیم! هنگام فارسی صحبت کردن سعی داریم لهجه خود را پنهان کنیم! و به جای ترک خود را آذری می نامیم! اینها مسائلی هستند که ذهن ما را مشغول می کنند و هنگامی نیز که موفق می شویم که به جواب این سئوالها نزدیک شده و هویت خود را بشناسیم ، اگر کنجکاو باشیم از خود می پرسیم که حقوق ما چیست ؟ چرا حقوق ما ضایع شده است ؟ و چگونه می توانیم حقوق از دست رفته خود را پس بگیریم؟ در این چند صفحه به صورت خیلی خلاصه قصد جواب دادن به این مسائل را داریم. مورد بحث در این نوشته عمدتا مسائل مربوط به ملت ترک آذربایجان است.

جمعیت ترکان ایران چقدر است؟

بر اساس اطلاعات منبع زبان شناسی SIL [1] ترکیب جمعیتی ایران در سال 1998 به صورت زیر بوده است:

جمعیت کل ایران بر اساس آمار دولتی
65,758,000

متکلمین زبان ترکی آذربایجانی

قشقاییها (ترکی آذربایجانی)

متکلمین ترکی خراسانی ( نزدیک به ترکی آذربایجانی)

متکلمین زبان ترکی ترکمنی
23,500,000

1,500,000

400,000

2,000,000

متکلمین زبان فارسی*
22,000,000

متکلمین زبان لری*
4,280,000

متکلمین زبان کردی و کرمانجی*
3,450,000

متکلمین زبان گیلکی*
3,265,000

متکلمین زبان مازندرانی*
3,265,000

متکلمین زبان عربی
1,400,000

متکلمین زبان بلوچی*
856,000

متکلمین زبان تالشی و تاکستانی*
332,000

متکلمین زبان ارمنی
170,800

بقیه زبانها
700,000


متاسفانه تاکنون سرشماری رسمی و درستی برای تعیین ترکیب جمعیتی ایران صورت نگرفته و آمارهای موجود اکثراً مغرضانه و در جهت کم نشان دادن جمعیت ملتهای غیر فارس در ایران بوده است. بر اساس آمار تقریبی فوق جمعیت ترکان آذربایجانی بدون در نظر گرفتن ترکان ترکمنی 25،400،000 نفر (62/38% جمعیت ایران) بوده واکثریت نسبی این کشور را تشکیل می دهند که این رقم را تا 30 میلیون نفر نیز تخمین زده اند. جمعیت فارس زبانها نیز 22 میلیون نفر می باشد. بر اساس این آمار جمعیت ترکهای ایران حدود27،400،000 نفر می باشد و کل متکلمین زبانهای خانواده ایرانی (نه لهجه ها یا گویشهای فارسی! که با علامت * مشخص شده است) 37،500،000 می باشد. پس ایران نه فقط سرزمین ملت فارس بلکه سرزمین ملتهای مختلف ترک و کرد و عرب وفارس و بلوچ و عرب و ... است. لازم به ذکر است که حدود 8 میلیون ترک آذربایجانی در جمهوری آذربایجان، بیش از 500،000 نفر در ترکیه وحدود یک میلیون نفر در عراق (عمدتا شهر کرکوک و اطراف آن) زندگی می کنند. ترکان آذربایجانی در شهرهای مختلف ایران و به خصوص استانهای آذربایجانشرقی ، آذربایجانغربی، اردبیل، زنجان، همدان، قزوین، تهران و مرکزی و بخشهائى از استانهاى گيلان، كردستان و كرمانشاهان زندگی می کنند. بخش عمده ملت ترك در جنوب ايران دراستانهاى فارس، اصفهان، بوشهر، كرمان، چهار محال و بختيارى و استانهاى مجاور و عمده ملت ترك در شمال شرق ايران در استانهاى خراسان شمالى، خراسان رضوى، گلستان و مازندران ساكنند[23]ּ بعد نيست بدانيم كه كشور ايران از بابت جمعيت تركها بعد از تركيه در رتبه دوم قرار دارد و تهران نيز بعد از استانبول دومين شهری است كه بيشترين جمعيت ترك را در خود جای داده است.

تاریخ ترکان آذربایجان و ایران

دو دیدگاه عمده در مورد تاریخ ترکان ایران وجود دارد که اصولاً با هم تناقضی نیز ندارند:

نظریه اول[2] : سرزمین اصلی ترکان آسیای میانه مناطق بین کوههای اورال و آلتای بوده است که اولین مهاجرت ترکها به آذربایجان در قرن هفتم قبل از میلاد همراه با اقوام ایسکیت- سکاها صورت گرفت. مهاجرتهای بعدی در قرنهای چهارم و پنجم میلادی با آمدن هونها اتفاق افتاده است. ترکان قدیم بلغار، خزر، آغاجری ، كنگر، بارسيل، آوار و سابیرها که بعضی به اروپای شرقی هم مهاجرت کرده اند، به آذربایجان آمده و در اینجا سکونت نمودند. در زمان انوشیروان (كه خود از طرف مادرى فرزند شاهزاده آغ هونها-هپتاليتهاى زرد پوست بود[23]) نیز عده ای از اقوام ترک در آذربایجان اسکان داده شدند[38]. از قرن هفتم میلادی عده ای از قبایل اوْغوُز ابتدا به خراسان و از آنجا به آذربایجان کوچ کردند. در قرن دهم میلادی عده ای از ترکان خزر بعد از مغلوب شدن به روسهای کیف به آذربایجان آمدند. از اواخر قرن نهم میلادی به بعد از آسیای میانه قبایل پچه- نک، اوغوز و قبچاق ازمسیر شمال دریای خزر به غرب کوچ کردند و عده ای از آنها هم به آذربایجان آمدند. مهاجرت انبوه ترکان به ایران ، خصوصاً به آذربایجان در زمان سلاجقه انجام گرفت. با حمله مغولها نیز تعدادی از اقوام ترک به صورت قسمتی از سپاهیان مغول به ایران مهاجرت كردند.

نظریه دوم [4] [8] : بر اساس این نظریه تركان در ایران تاریخی هفت هزار ساله دارند و زبان تركی از نظر زبان شناسی ادامه زبانهای مادر سومری و ایلامی است. زبانهای ایلامی و سومری همانند زبانهای ترکی جزء زبانهای التصاقی است ( در این مورد توضیح داده خواهد شد) و بین زبانهای سومری –ایلامی و ترکی اشتراکات لغوی نیز وجود دارد. تمدن ایلام در جنوب غرب ایران که با تهاجم هخامنشیان به ایران برچیده شد یکی از متمدن ترین تمدن های ایران از 3000 سال قبل از میلاد بوده است. حکومت هخامنشیان نیز برروی ویرانه های این تمدن نهاده شد و حتی دربار هخامنشی که در ابتدا از خود خط و نوشتاری نداشت از خط و زبان ایلامی استفاده می کرد. سومریها نیز از 5000 سال قبل از میلاد تا سال2000 قبل از میلاد که توسط آشوریها و بابلیها نابود شدند شاید اولین تمدن دنیا را در بین النهرین در عراق فعلی تاسیس کرده بودند. سومریها اولین مبدعین خط و قانون محسوب می شوند. بر اساس این نظریه ریشه ترکان ایران را می توان در عبور اقوام سومری و ایلامی ازمنطقه آذربایجان و سکونت احتمالی در این منطقه و دیگر مناطق ایران و سکونت دیگر اقوام التصاقی زبان (غيرهند و ايرانى زبان) نظیر هوریها ، آراتتاها، کاسسی ها ، قوتتی ها، لولوبی ها ، اورارتو ها، ایشغوزها ، ماننا ها‌، گیلزان ها و کاسپی ها در منطقه آذربایجان و ایران جست.

البته احتمال اینکه فقط مهاجرتهای مؤخر طبق نظریه اول از ناحیه آسیای میانه به ناحیه آبادتر و احتمالا پرجمعیت تر آذربایجان موفق به تغییر بافت منطقه آذربایجان شده باشد، کم بوده و ترکیبی از هردو نظریه محتمل تر است. یعنی اجداد ترکان اولین مهاجرین یا اولین ساکنین منطقه بودند که با آمدن دیگر اقوام ترک ، زبان و فرهنگ آنها تکوین یافته است. البته نظریه های تحریفی و مغرضانه دیگری نیز وجود دارد که طبق آنها ترکان اقلیتی مهاجم و تجاوزگر نمایانده می شوند که به زور زبان خود را در ایران تحمیل کرده اند! در ادامه مطلب به نقد این نظریات و رد آنها خواهیم پرداخت.

ترکان دنیا

ترکان دنیا در وسعتی از سیبری تا بالکان عمدتا در کشورهای قزاقستان، ازبکستان ، قرقیزستان ، ترکمنستان ، روسیه، چین ، جمهوری آذربایجان، افغانستان ،ایران ، ترکیه و عراق زندگی می کنند. بنا به لینگواسفر در سال 2000 خانواده زبانهاى تركى، زبان تقریباً 150 میلیون نفر در آسیا و اروپا وشاخه تركى جنوبی (شامل سه لهجه عمده : تركی آناتولی ، تركى آذربایجانی و ترکی تركمنى) زبان اقلا 98 میلیون نفر در خاورمیانه، قفقاز، آسیاى میانه و شبه جزیره بالكان- اروپا بوده است[1]. در همین سال زبان فارسى (سه لهجه عمده آن: فارسى (ایران)، درى (افغانستان) و تاجیكى( زبان تقریباً ٤٠ میلیون نفر در خاورمیانه و آسیاى میانه بوده است. در حال حاضر 28 لهجه یا زبان ترکی در مناطق مختلف زبان رسمی مردم بوده و در حدود 20 لهجه یا زبان ترکی دارای کتابت و ادبیات کتبی می باشد[23] [5] .

تاریخ ترکان و زبان ترکی

علاوه بر زبان سومری که در برخی محافل زبانشناسی به عنوان ریشه زبان ترکی (یا پروترک) مطرح است، مراحل دیگر تکوین زبان ترکی شامل دوران ترکی اولیه (شامل ترکهای هون، بلغار، پچنه ک و خزر) از قبل از میلاد تا قرن ششم میلادی، ترکی قدیم (دوران گوک ترک و اویغورها) از ششم تا هشتم میلادی ، ترکی میانه (شامل ترکی مشترک آسیای میانه و ترکی غربی یا سلجوقی) از قرن دهم تا شانزدهم میلادی وترکی جدید (شامل ترکی عثمانی ، آذربایجانی ، جغتایی-اوزبکی و...) از قرن شانزدهم تا عصر جدید می باشد. به نظر بعضی محققین کلمه ترک نام قبیله موسس حکومت گؤک ترک در 552 میلادی یعنی شخص آشینا بوده است و از آن زمان به کل ملتی که به زبان آنها سخن می گفتند منسوب شده است[5] [2] .

ترکان اوْغوُز Oğuz ( اوْق= ایل + اوُز علامت جمع در ترکی قدیم) از قبایل مهم ترکها بوده اند و امروزه اکثر ترکان غربی (ترکان ایران، ترکیه، آذربایجان، ترکمنستان، عراق، سوریه، قبرس و بالکان) از نسل ترکان اوغوز می باشند. اوغوزها بعد از پذیرش اسلام به ایران و‌آناتولی مهاجرت کردند و دولت های اسلامی بزرگی چون سلجوقیها و عثمانیها را تشکیل دادند. از ترکان قدیم داستانها و افسانه های متعددی باقی مانده است ، نظیر داستانهای آفرینش، آلپ آرتونقا، شو، اوغوزخان، بوزقورد و ارگه نه قون. داستان بوزقورد (گرگ خاکستری) از معروفترین این داستانها حکایت نسل رو به انقراض قبیله ای ترک در اثر حمله دشمن است که با ازدواج یک گرگ با باقی مانده این قبیله دوباره ادامه پیدا می کند. بوزقورد از قدیم الایام به عنوان مهمترین سمبل ملت ترک شناخته شده است. به داستانهای بعد از اسلام نظیر داستانهای ساتوق بوغرا خان، ماناس، چنگیزنامه، دده قورقود نیز می توان اشاره کرد. حماسه دده قورقود به عنوان یک داستان ترکان غربی خصوصاً ترکان آذربایجان از اهمیت بیشتری برخوردار است که در مباحث دیگر به آن می پردازیم. ادبیات کتبی ترکی بدون در نظر گرفتن دوران پروترک یا زبان سومری با سنگ نوشته های یئنی سئی و اورخون شروع می شود و در حدود 1250-1400 سال سابقه دارد.51 نوشته یئنی سئی برروی سنگ مزارهای اطراف رودخانه یئنی سئی در آسیای میانه قدیمیتر از همه است. این سنگ نوشته ها با الفبایی متشكل از159 علامت نوشته شده است که مختص ترکان قیرقیز و اوغوز بود [3] [5] .

در سال 1970 ميلادی نيز در ايسيك گؤل قزاقستان طبق سيميني از قبر شاهزاده ای كشف گرديد كه بر روي آن دو سطر و با حروف اورخون و به تركي قديم نوشته شده بود : " پسر پادشاه در 23 سالگي از دنيا رفت ؛ سر مردم ايسيك به سلامت باد ". قدمت اين نوشته به وسيله راديو كربنيك و باتحقيقات دانشمندان شوروی (سابق)500 سال قبل ازميلاد مسيح تشخيص داده شد[39].

ریشه زبان ترکی

زبان ترکی آذربایجانی جزء شاخه غربی زبانهای ترکی و از شاخه زبانهای آلتاییک می باشد وآن هم جزء دسته اصلی زبانهای اورال-آلتاییک است. ترکی استانبولی و ترکی ترکمنی نیز جزء شاخه غربی (در بعضی تقسیم بندیها جنوبی) زبان ترکی محسوب می شود. ترکی قزاقی، قیرقیزی، اوزبکی و اویغوری نیز جزء شاخه شرقی زبان ترکی(در بعضی تقسیم بندیها متفاوت است) به حساب می آیند . از دیگر زبانهای آلتاییک می توان به زبانهای مغولی، كره ای، ژاپنی، مانچو و تونقوزاشاره کرد. زبانهای فنلاندی ومجاری نیز جزء شاخه زبانهای اورالیک حساب می شوند.

بر اساس نظریه اول ترکی آذربایجانی از اختلاط لهجه های اوغوز و قبچاق و ترکی شرقی اویغوری بوجود آمده است که در زمان امیر تیمور و بعد از آن با آمدن ایلات ترک آناتولی(شاملو، روملو، استاجلو، قاجار، افشار و....) به آذربایجان عنصر اوغوز در ترکی آذربایجانی بیشتر شد.

از دید زبانشناسی زبانهای دنیا به دسته های زیر تقسیم می شوند[5] :

· زبانهای تک هجایی: کلمات از یک هجا به وجود می آیند و جمله از تسلسل یک رشته کلمات تک هجایی تشکیل می شود و معنی آن در همان رشته کلمات مفهوم می گردد. مانند زبان چینی.

· زبانهای التصاقی: علاوه بر ریشه کلمات که از یک یا چند هجا تشکیل می یابند ، ادات پیوندی وجود دارد. این پیوندها با پیوستن به ریشه ها کلماتی با مفاهیم مستقل ساخته و یا ضمن الحاق به کلمات و الفاظ تصریف و حالت پذیری آنها را در کلام میسر می سازد. مثل سئو+یش+مک=سئویشمک. در این زبانها ریشه کلمات تغییر نمی کنند. مانند ترکی به عنوان یک زبان التصاقی پسوندی و اکثر زبانهای اورال-آلتاییک. این زبانها بیشتر قاعده مند هستند.

· زبانهای تحلیلی: این زبانها از الحاق پسوند و پیشوندها به اول و آخر ریشه کلمات تشکیل می شوند. منتها در جریان ترکیب و تصریف غالباً در ساختمان خود ریشه نیز دگرگونیهایی روی می دهد. مثل می رفتم و می روم یا go و went. اکثر زبانهای هند و اروپایی مانند فارسی و ارمنی و انگلیسی و هندی و زبانهای سامی نظیر عربی از این دسته می باشند. دگرگونیهای ریشه در این زبانها آنها را به سوی بی قاعدگی سوق می دهد.

می بینیم که زبان فارسی و ترکی نه تنها از نظر لغوی و گرامری با هم متفاوت هستند بلکه از لحاظ ساختاری نیز در دو دسته کاملاً مجزا قرار گرفته اند.

مشخصات زبان ترکی

زبانهای اورال-آلتاییک مانند ترکی با مشخصات زیر از زبانهای هندو اروپایی نظیر زبان فارسی متمایز می شوند[5] [9]:

1- در بین صداهای کلمات هم آهنگی اصوات موجود است 2- در این زبانها جنس و حرف تعریف موجود نیست 3- صرف به وسیله اضافه کردن پسوند انجام می شود (آپار+دیم ، آپار+دین ،....) 4- در صرف اسماء پسوند ملکی به کار می رود (آپار+دیغیم)5- اشکال افعال غنی و متنوع است 6- حرف جر بعد از کلمه می آید (ائودن=از خانه)7- صفات قبل ازاسماء می آیند(گؤزل قیز)8- بعد از اعداد علامت جمع بکار نمی رود9- مقایسه با مفعول منه انجام می گیرد (من دن اوجا) 10- برای فعل معین به جای داشتن از فعل بودن (ایمک) استفاده می شود.11- پسوند سئوال موجود است(گلدین می؟)12- به جای حرف ربط از اشکال فعل استفاده می شود(گئتدییم یئر= جایی که رفتم – که به غلط بعضا می گوییم او یئر کی گئتدیم)

خط زبان ترکی

در مورد خط ترکی باستان در سنگ نوشته های یئنی سئی و اورخون در 1400 سال پیش و ایسیک گؤل در 500 سال قبل از میلاد سخن رفت که به عقیده زبانشناسان خطوط ابداعی خود ترکان بوده و از هیچ خط دیگری اقتباس نشده است. ترکان با پذیرش دین اسلام خط عربی را جایگزین خط باستانی خود کردند( نظیر زبان فارسی که با الفبای عربی نوشته می شود). با به کار آمدن حکومت جمهوری در ترکیه ، مردم این کشور الفبای لاتین را جایگزین خط عربی کردند. آذربایجانی های شمال آراز نیز ابتدا در محدوده سالهای 1929-1939 به مدت ده سال زبان خود را به لاتین نوشتند سپس به دستور استالین ، خط جمهوریهای ترک زبان اتحاد شوروی (سابق) به کریل (سیریلیک) تبدیل شد . لاکن این جمهوریها پس از استقلال دائمی خود در سال 1991الفبای خود را دوباره به لاتین بر گرداندند. آثار مکتوب زیادی به زبان ترکی و به دو الفبای عربی و لاتین از 1000 سال پیش به جای مانده است. بنا به دلایلی بسیار الفبای لاتین از الفبای عربی سریعتر فرا گرفته می شود و خواندن و نوشتن به آن راحتتر است. خصوصا این خط برای ترکی که در آن تعدد اصوات موجود است مناسبتر می باشد. خط لاتین ترکی آذربایجانی با چند حرف اضافه x,q,ə)) یعنی (اَ ، ق ، خ) اندکی با خط لاتین ترکی استانبولی متفاوت است. متاسفانه در ایران استفاده از خط لاتین برای زبان تركی بدلایل سیاسی محدود گشته است.

قدرت و امکانات زبان ترکی آذربایجانی

· هماهنگی اصوات یکی از زیباترین خصوصیات زبان ترکی است که باعث راحتی تلفظ و خوش آهنگی آن می شود. در زبان ترکی صداهای خشن (O,U,A,I) و صداهای نازک (Ö,Ü,E,Ə,İ) نمی توانند در ریشه یک کلمه با هم مخلوط شوند و با همان ترتیب فوق در کلمه می آیند. مانندGözəllik و Ayrılıq. کلمات خارجی نیز حتی المقدور تحت تاثیر این قانون جالب قرار می گیرند. مانند کلمه عربی حسين(Hoseyn) که در ترکی Hüseyn و كلمه عربي عباس (Əbbas) كه در تركي (Abbas) گفته می شود. ترکها هنگام فارسی صحبت کردن نیزناخودآگاه از این قانون طبیعی زبان خود پیروی می کنند[9] .

· پسوندهای ترکی بسیار غنی و متنوع است وامکان لغت سازی و غنای لغوی این زبان را بالا می برد. پسوندهایی نظیر چی، لی ، سیز، لیق ،....

· در زبان ترکی کلماتی با اختلاف جزئی در معانی موجود است که در فارسی نیست، مثلا برای انواع دردها کلمات آغری، آجی، سیزی، یانقی، زوققو، سانجی، گؤینمک، گیزیلدمک و اینجیمک به کار می رود که هر کدام درد به خصوصی را بیان می کنند.

· کلمات ترکی بر خلاف فارسی انعطاف زیادی برای اصطلاح سازی دارند بعنوان مثال از کلمه دیل به معنی زبان در ترکی 36 اصطلاح و تعبیر موجود است: دیل آچماق، دیل-آغیز ائتمک، دیلی توتولماق و....

· علاوه بر غنای لغوی، تحرک و قابلیت لغت سازی، بیان مفاهیم جدید و غنای مفاهیم مجرد و همچنین تنوع بیان و قدرت بیان تفرعات و تفاوتهای جزئی کلام از دیگر عوامل غنای زبان ترکی است . به همین دلیل و به اعتراف زبانشناسان ، نثر زبان ترکی برای بیان اندیشه و مفاهیم و موضوعات مختلف علمی و فلسفی و اجتماعی رساتر و مناسبتر از بسیاری زبانهای دیگر است. مفاهیم و اندیشه هایی را که در ترکی می توان با یک جمله بیان کرد، جملات و شرح مفصلی را در زبانهای دیگر ایجاب می کند.

· افعال ترکی از نظر وجوه و زمانهای متعدد بسیار غنی است، ترکیب این وجوه و زمانها منجر به 50 شکل مختلف برای بیان حالات مختلف می گردد. مثلا در فارسی به جای هر دو حالت گلیردیم و گلردیم فعل می آمدم به کار می رود یا برای حالتهایی چون گله جکدیم (=قرار بود بیایم) وگلسئیدیم(=اگر می آمدم) در فارسی افعال واحد و مستقلی وجود ندارد.

· افعال ترکی همه با قاعده اند، جزء فعل ناقص ایمک به معنی بودن.

· افعال متعدی در ترکی به سادگی با اضافه کردن پسوند به افعال لازم ساخته می شود: اوخشاماق=شبیه بودن ← اوخشاتماق= شبیه کردن. افعال متعدی درجه دو و درجه سه نیز در ترکی قابل ساخت است: وورماق=زدن(متعدی)← ووردورماق= بوسیله کسی زدن( متعدی درجه دو)← ووردوتدورماق=وسیله زدن کسی را فراهم کردن (متعدی درجه سه).

· ترکیب پسوندها و حالات افعال در ترکی به خلق کلماتی منجر می شود که بیان آنها در زبان فارسی با یک یا چند جمله مقدور است. مثال: سئویشدیرمه لییک (یک فعل در ترکی)= آنها را باید وادار کنیم که همدیگر را دوست داشته باشند(دو جمله در فارسی).

از دیگر خصوصیات زبان ترکی

● زبان ترکی از طرف زبانشناسان به عنوان سومین زبان قانونمند وتوانمند دنیا شناخته شده است و حتی یکی از تورکولوژهای بنام زبان ترکی را اعجاز غیر بشری معرفی کرده است. ● زبان ترکی حدود 24000 فعل دارد که در فارسی بیش از 5000 نمی باشد ● حدود 1650 لغت ترکی آذربایجانی شناخته شده است که برای آنها لغات مستقلی در فارسی نیست. مانند یایخالاماق، یوبانماق، یودورتماق و.... [9]● چند هزار لغت با ریشه ترکی در زبان فارسی موجود است که از این لغات بيش از 600 لغت جزء کلمات مصطلح و روزمره است. مانند آقا ، خانم ، سراغ، بشقاب، قابلمه، دولمه، سنجاق، اتاق، من، تخم، دوقلو، باتلاق، اجاق، آچار، اردک، آرزو، سنجاق، دگمه، تشک، سرمه، فشنگ ، توپ ، تپانچه، قاچاق، گمرک، اتو، آذوقه، اردو، سوغات، اوستا، الک، النگو، آماج، ایل، بیزار، تپه، چکش، چماق، چوپان، چنگال، چپاول، چادر، باجه، بشگه، بقچه، چروک،.... [28]

بیان حقیقت مزایای زبان ترکی نسبت به فارسی بر اساس دلایل علمی دلیل بر برتری ملت ترک بر فارس نمی شود و چنین منظوری نیز در این نوشته مد نظر نیست، بلکه هدف افشای حقایقی است که 80 سال مغرضانه جهت تحقیر و نابودی ملت ما کتمان و تحریف شده است!

آیا ترکی رایج در ایران و جمهوری آذربایجان و ترکیه متفاوت است ؟

همانطور که نوشته شد ترکی رایج در ایران به سه گروه عمده آذربایجانی، ترکمنی، خراسانی و گروههای خلجی ، قزاقی ، اویغوری و ازبکی تقسیم می شود. ترکی رایج در جمهوری آذربایجان نیز ترکی آذربایجانی است. زبانها با سه رکن اساسی با هم قابل مقایسه هستند: دستور زبان، لغات اصلی مانند (مادر ، آب ، کوه ،...) و لغات دسته دوم (نظیر لغات علمی و سیاسی،....). دو رکن اول ارکان اصلی زبان هستند که تغییر آنها قرنها زمان می طلبد، ولی رکن سوم لغات ناشی از پیشرفت روزمره بشریت بوده که از عمر آنها زیاد نمی گذرد. مقایسه دو زبان بر اساس لغات دسته دوم و حكم دادن بر شباهت و تفاوت دو زبان درست نمی باشد! ترکی آذربایجانی رایج در دو طرف رودخانه آراز هر دو یک لهجه واحد از یک زبان هستند که دو رکن اول آنها دقیقا یکی است و تفاوتهای موجود به خاطر ورود لغات فارسی و عربی در زبان ترکی این سوی آراز به خاطر سیاستهای ترک ستیزی از اوایل حکومت پهلوی واجباری بودن آموزش به زبان فارسی از ابتدایی تا دانشگاه برای ترکان ایران به جای آموزش به زبان مادری ، عدم امکان تکوین لغات ترکی علمی و سیاسی و... و در نتیجه فراموشی بعضی لغات می باشد. دلایل نسبتاً مشابهی نیز در آن سوی آراز باعث نفوذ زبان روسی در ترکی شده است. زبانهای ترکی آذربایجانی و ترکی استانبولی به لحاظ زبانشناسی دو لهجه متفاوت از یک زبان می باشند که با گذشت زمان تبدیل به دو زبان با ادبیات مخصوص به خود اما بسیار نزدیک به هم شده اند، شبیه آنچه برای زبان انگلیسی آمریکایی و انگلیسی بریتانیایی در حال اتفاق افتادن است. دستور زبان ترکی آذربایجانی و ترکی استانبولی تقریبا یکی است ، میزان اشتراک لغات اصلی هم بسیار زیاد بوده و موارد متفاوت موجود اکثرا ریشه مشترک دارند، تفاوت بیشتر در لغات دسته دوم می باشد. علاوه بر تفاوت لهجه ، تحمیل شدن زبان فارسی به ترکها از زمان پهلوی به این سو در ایران ، باعث افزایش تفاوتها نیز شده است، چنانچه اگر به عنوان مثال یک ترک ایرانی زبان مادری خود را به طور صحیح بیاموزد در درک ترکی آناتولی مشکل زیادی نخواهد داشت.

ادبیات زبان ترکی آذربایجانی

متاسفانه به خاطر سانسور و تحریف حقایق تاریخی ، ترکان ساکن ایران و دیگر ملتهای ایرانی شاید تصور کنند که شهریار تنها شاعر ترک آذربایجانی است، یا اینکه شعرای آذربایجانی همچون نظامی و شمس و قطران فقط به زبان فارسی می نوشتند. اما این چنین نیست! شعرای زیادی به زبان ترکی آذربایجانی شعر گفته اند و نویسندگان زیادی به این زبان نوشته اند.

کتاب دده قورقود با شهرت جهانی معروفترین اثر حماسی ترکان به خصوص ترکان آذربایجان است. در حالیکه یونسکو سال 1999 را به نام دده قورقورد نام گذاری می کند ما از وجود چنین اثری بی خبر هستیم! سه نسخه دست نویس دده قورقود با نویسنده های نامشخص در کتابخانه های درسدن ، واتیکان و برلین موجود است. اگرچه تاریخ کتابت آن را بعضی از محققین به قرن 11 میلادی(پنجم هجری) و بعضی دیگر به 15 میلادی نسبت می دهند، اما داستانهای آن مربوط به قرون 9-10 میلادی و حتی قدیمیتر می باشد. کتاب دده قورقود با 12 داستان آن از قدیمی ترین آثار ادبیات شفاهی جهان به شمار می رود. کتاب دده قورقود داستانهای اقوام اوغوز را بازگو می کند و مهمترین وقایع تاریخی این داستانها در آذربایجان و قسمت شرقی آناتولی رخ داده و در آن از قهرمانی ها و ویژگیهای قومی مردم این سرزمین سخن رفته است. قهرمان اصلی دوازده داستان این حماسه ، دده قورقود عاشیقی است که نقش ریش سفید قوم را داشته و با نصیحتهای با ارزش و انسانی خود چراغ راه قبیله خود می شود. بر خلاف شاهنامه فردوسی که مدحنامه شاهان باستانی است و دست آویز نژاد پرستان دشمن ترک و عرب ، دده قورقورد حماسه ای مملو از افکار و احساسات والای انساندوستانه می باشد. [29] [3] [43]

اولین آثار مکتوب ادبی ترکی آذربایجان متعلق به قرن سیزده میلادی و اشعار حسن اوغلو و نصیر باکویی است. اثر منظوم ترکی این زمان نیز صحاح النجم اثر هندوشاه نخجوانی است. در قرن چهاردهم میلادی شاهد شاعران بزرگی چون نسیمی ، قاضی برهان الدین و ضریر هستیم. نسیمی عارف و فیلسوف بانی فرقه حروفیه را می توان موسس معماری شعر آذربایجان شمرد. شاه اسماعیل ختایی و فضولی دو شاعر توانای قرن پانزدهم میلادی هستند. فضولی شاعری با شهرت جهانی است که اشعار او به زبانهای مختلف ترجمه شده است. اگرچه دیوان فضولی از سال 1828 شش دفعه در تبریز چاپ شده است اما دریغ از یک بیت از او در کتب درسی جدید ما! از شعرای ترک قرون 16 و 17 می توان از صائب تبریزی ، قوسی تبریزی ، تاثیر ، امانی و شاه عباس ثانی نام برد. واقف و آقا مسیح شیروانی نمونه ای از شعرای قرن 18 هستند. در قرن 19 نیز شاهد شعرای بنامی چون نباتی و هیدجی ، تئليم خان ساوه اى، ماذون قشقائى و شکوهی مراغه ای هستیم. دهها شاعر دیگر چون حقیقی و شیخ قاسم انوار و حبیبی و صراف و... و ادیبان معاصری چون معجز شبستری ، ساهر ، سهند ، حداد، کريمي مراغه اي وشهریار... را نیز که علی رغم سرکوب شدید زبان ترکی در دوران پهلوی به ترکی شعر گفته اند را می توان نام برد. [6] [7]

از آثار ترکی قدیم معروف در ایران به دیگر لهجه های ترکی می توان به کتب دیوان لغات ترک (قرن پنجم هجری و اولین کتاب زبانشناسی دنیا) و قوتادغو بیلیک ، نهج الفرادیس، عتبة الحقایق و آثار ارزشمند علی شیر نوایی (قرن نهم هجری) اشاره کرد. اگر بخواهیم گنجینه ادبی معاصر آذربایجان شمالی را نیز به آن اضافه کنیم باید از ادیبان بزرگی چون میرزا فتحعلی آخوند زاده ، جلیل محمد قلی زاده ، علی اکبر صابر ، حسین جاوید، جعفر جبارلی ، سلیمان رستم ، صمد وورغون، میکاییل مشفق ، خلیل رضا ، بختیار وهابزاده و... نام برد. ادبیات ترکی در همسایه غربیمان ترکیه با شهرتی جهانی مایه افتخار و منبع الهامی برای دیگر ترکان است. می توان به نویسندگان و شاعرانی چون یونس امره ، یاشار کمال ، اورهان پاموک ، عزیز نسین، ناظم حکمت.... اشاره کرد.

به ادبیات کتبی اشاره کردیم، گریزی نیز به ادبیات شفاهی غنی آذربایجان بزنیم که اصولا با ادبیات شفاهی دیگر ملتها خصوصا ملت فارس قابل مقایسه نیست! بیاتیها یا اشعار شفاهی آذربایجان به تنهایی گنجینه ایست بسیار ارزشمند که می توان از آن به عنوان آیینه ملت ترک آذربایجان نام برد. ادبیات و موسیقی عاشیقها با قدمتی چندین هزار ساله جایگاه و تقدس خاصی بین ترکها و آذربایجان دارد که مشابه آنرا شاید کمتر بتوان در ملتهای دیگر یافت. آتالار سؤزو یا امثال زبان ترکی که عموما پندهایی عاقلانه و انسانی است ازهویت ملتی متفکر و انساندوست سخن می گوید. آغی لار (مرثیه ها) و لایلایلار نیز قسمتی از ادبیات شفاهی ما را تشکیل می دهند. داستانهای فولکلوری چون دده قورقود ، کور اوغلو، آرزی و قمبر ، عباس و کولگز، عاشیق غریب، قاچاق نبی ، ... از غنای ادبیات شفاهی ما سخن می گویند. ادبیات شفاهی غنی آذربایجان از قدمت و اصالت این ملت روایت می کند. [3]

همانطور که شرح داده شد، بر خلاف ادعای جاعلین تاریخ که مدعی اند زبان ترکی زبان کتابت نیست و آن را در حد یک لهجه یا گویش فقط برای تکلم تقلیل می دهند، می بینیم ادبیات شفاهی و کتبی ما دارای قدمتی چند هزار ساله و با پیشینه ای بسیار قدیمیتر از زبان فارسی است! به عنوان شاهدی دیگر باید ذکر شود که در فاصله بین سالهای 1830-1890 یعنی قبل از ظهور دشمنان زبان ترکی در ایران جمعا 123 اثر فقط به زبان ترکی آذربایجانی در 20 شهر مختلف چاپ شده است که از این آثار چاپ 43 اثر در تبریز و 37 اثر در تفلیس بوده است. آیا انکار کنندگان زبان ما می توانند این آثار را نیز ناشی از تحرکات پان ترکی در آن زمان محسوب کنند!؟

چرا بعضی شعرای ترک به فارسی شعر گفته اند؟

تئوریهای مختلفی در مورد نحوه رواج زبان فارسی دری (البته امروزه لهجه فارسی رایج در ایران را دیگر دری نمی نامند) در ایران موجود است. گفته می شود مبدا زبان فارسی دری ماوراء النهر بوده و زبانهای منطقه سغد و خوارزم بستر این زبان محسوب می شوند. این زبان در قرن سوم هجری تحت حمایت سامانیان گسترش یافته و در قرون چهارم و پنجم به خراسان امروزی راه می یابد. فردوسی با صرف 30 سال به پیرایش و پالایش این زبان نو رسیده می پردازد! فارسی دری با حمایت پادشاهان سلسله های ترک همچون غزنویان و سلجوقیان به تدریج در کل ایران رایج می شود و امواج آن در قرون ششم تا هشتم در شیراز با پدیداری شعرایی چون حافظ و سعدی پدیدار می گردد. در قرن پنجم هجری شاهد لغتنامه اسدی طوسی هستیم که برای تفهیم لغاتی که به همراه فارسی دری به ایران وارد شده است و معادل آنها در دیگر زبانهای ایرانی وجود نداشته تدوین شده است. این موج به غرب ایران دو یا سه قرن دیرتر می رسد ، به گونه ای که ناصر خسرو در سفرنامه خود اشاره صریح دارد که در تبریز قطران نام شاعری را دیده که شعر نیکو می سروده ولی زبان فارسی نیک نمی دانسته [30]. البته بعضی از مورخین که بنیان تاریخ ایران را بدور از قصد و غرض و دیدگاهای نژاد پرستی بررسی کرده اند ، معتقدند که ارتباطی بین زبان پارسی امروزی و فارسی باستان یا زبانهای پهلوی وجود ندارد و زبان پارسی دری یا درباری پرورش یافته دربار سامانیان می باشد [21].

به هرحال واضح است زبان فارسی با دستور زبان ساده خود و مجموعه لغوی خود با انبوهی از لغات ترکی و عربی و زبانهای ایرانی دیگر، نقش زبان ارتباطی بین ملل (اسپرانتوی آن زمان) منطقه را بازی می کرد. در ترویج زبان فارسی در ایران شاهان سلسله های ترک نیز نقش مؤثری داشتند. چراکه قصد آنها نه ترویج زبان ترکی بلکه تاسیس امپراطوریهای بزرگ بر اساس دین اسلام بود. به گونه ایکه دربار پادشاهانی چون سلطان محمود غزنوی ماوای شاعران فارسی گوی بود. تمایز هویت از حکومت ترک عثمانی نیز یکی از دلایل شاهان ترک ایران در به رسمیت شناختن زبان فارسی بود. در دوران 1000ساله حکومت ترکان (از غزنویان تا پایان قاجاریه) ترکی زبان درباری و شعر وادبیات ، فارسی زبان شعر و ادبیات و عربی زبان دین و فلسفه محسوب می شدند. برخی شاعران ترک نیز دنباله روی همین سیاست به شعر پارسی روی آوردند. آنها با سرودن شعر پارسی قصد پیدا كردن مخاطبین بیشتر در منطقه، قدرتنمایی در زبان غیر مادری ، رقابت با شاعران دیگری که مورد لطف دربار قرار گرفته بودند داشتند. اما به غیر از این دلایل می توان به دلایل تخصصی ادبی زیر نیز اشاره کرد: شاعران ملتهای فارس و ترک هردو تحت تاثیر ادبیات قوی عرب به اوزان عروضی در شعر متمایل گشتند. از آنجاییکه اصوات کوتاه زبان ترکی بیشتر مناسب قالب اصیل وقدیم زبان ترکی یا قالب سیلابی(نظیر بیاتیها) است نه اوزان عروضی، عرصه فعالیت برای ترک زبانان در استفاده از قالب عروضی تنگ بود و از طرفی زبان فارسی با اصوات بلند خود توانست براحتی در قالب اوزان عروضی خود نمایی کند. به همین دلیل حتی شاعران ترکی که در اوزان عروضی شعر ترکی سروده اند نیز مجبور به استفاده از بعضی کلمات فارسی و عربی در ابیات خود بوده اند. اوزان عروضی را فقط در آثار کلاسیک ترکی می توان مشاهده کرد و اکنون قالب هجایی یا سیلابی نظیر حیدربابا و شعر نو رایج می باشد.

دلیل دیگر را از زبان علی شیر نوایی که از سرودن اشعار فارسی توسط ترکان ناراحت بوده بشنویم: " در ترکی ظرافت و تازگی و ریزه کاری بسیار است ولی به کار بستن آنها آسان نیست، کسانی که به سرودن شعر می پردازند از این دشواریها می هراسند و می گریزند و به کار آسان یعنی سرودن شعر پارسی می پردازند. به تدریج این کار به صورت عادت شده و رهایی از آن دشوار می شود و جوانها نیز دنباله روی این افراد می شوند". [9]

ایکاش پادشاهان ترک و شاعران ترک پارسی گوی می توانستند وضعیت امروز را ببینند و آب در آسیابی نمی ریختند که اکنون سنگهایش در حال خرد کردن و تحقیر زبان مادری ماست! در عصر حاضر نیز ممنوعیت و محدودیت هشتاد ساله اخیر زبان ترکی در ایران مانع از رشد نویسندگان و شاعران ترکنویس در ایران شد.

موسیقی ترکی آذربایجانی

در موزه ایران باستان در تهران و موزه لوور در قسمت تاریخ ایلام به مجسمه های کوچک نوازندگانی با قدمت دو هزاره قبل از میلاد بر می خوریم که همچون عاشیقان ما سرپا ایستاده و ساز خود را برروی سینه نگاهداشته اند. چنین نوازندگانی را که مشابهش را می توان در میان ترکان امروزی پیدا کرد سرنخی از قدمت هنر موسیقی عاشیقی به دست می دهد. عاشیقان به عنوان راویان دردها، قهرمانیها و داستانهای ملت و گاه در نقش ریش سفیدان وخردمندان قوم خود از قداست و احترام خاصی در بین ملت ترک بر خوردارند. این قداست و احترام را می توان در داستانهایی چون دده قورقود، کور اوغلو و عاشیق غریب و... مشاهده کرد که نقش اصلی از آن عاشیقان است. عاشیق با نامهای متفاوتی همچون اوزان و بخشی در بین ملت ترک شناخته شده است . عاشیق یک نوازنده معمولی نیست. عاشیق، یک ملت است و آنهم ملت ترک!

صفی الدین اورموی (قرن سیزدهم میلادی) و عبدالقادر مراغه ای (قرن چهاردم میلادی) دو موسیقیدان بزرگ آذربایجانی با شهرتی جهانی هستند که در پی ریزی اصول علمی موسیقی نقش عمده ای بازی کرده اند. موسیقی ترکی با انواع متفاوت خود شامل ماهنی ها (موسیقی فولکلور) ، موسیقی عاشیق ، موسیقی مُقامی ( یا ردیفی) ، موسیقی کلاسیک ، موسيقى عشاير– روستائى (شامل موسيقى قشقائى، شمال خراسان و ּּּ) بالاخره اخیرا پاپ و جاز از تنوع ، وسعت و ظرافت بی نظیری برخوردار است. پرداختن به شهرت جهانی موسیقی آذربایجانی در این بحث کوتاه غیر ممکن است ولی تنها می توان افسوس خورد که جوانان ما غافل از این گنجنیه گرانبهای خویش فقط خود را با موسیقی های بی مایه و غیر هنری غربی و فارسی مشغول ساخته اند.

در آذربایجان شمالی از اوایل قرن بیستم فعالیتهای با ارزش و زیادی در راستای تئوریزه کردن موسیقی آذربایجانی به عمل آمد که منجر به خلق اپراها، باله ها، سمفونی های مدرن ملی آذربایجانی ( نظیر اپرای لیلی و مجنون ، کور اغلو ، شاه اسماعیل ، سویل ، نادر شاه و ...) با الهام از موسیقی غربی برای اولین بار در آسیا گشت که از شهرتی جهانی برخوردارند.

در طول تاریخ ملت آذربایجان چه خدمتهایی برای ایران کرده اند

آیا می دانید که آذربایجان زادگاه اولین چاپخانه ، ترجمه اولین کتب خارجی، نخستین رمان، ادبیات کودک، نخستین کتابخانه عمومی، اولین شعر نو، اولین سینما، اولین نمایشنامه و تئاتر، اولین عکاسی، نخستین دانشگاه پزشکی، اولین دانشکده پرستاری و مامایی، نخستین کارخانه ها، نخستین انجمن زنان و اولین حق رای به زنان، نخستین شهرداری، آموزش و پرورش نوین، نخستین مدرسه لال و کرها، اولین مدرسه نابینایان، نخستین کودکستان و... در ایران بوده است؟ شاید انتخاب تبریز به عنوان یک ولیعهد نشین در زمان قاجاریه نیز به خاطر همین پتانسیل استثنایی ملت آذربایجان بود. [11]

موسس اولین مدرسه به سبک نویین در ایران میرزا حسن خان رشدیه بود که در همین راستا کتابی به اسم " وطن دیلی" نوشت که در سال 1312 قمری در تبریز چاپ شده است. ایرانیها و به خصوص هموطنان فارس زبانمان رشد وگسترش زبان فارسی را نیز مدیون حکومتهای ترک هستند! [12] [13]

سرزمین آذربایجان ، دانشمندانی چون پروفسور لطفی زاده واضع تئوری فازی ، پروفسور حسین جوان از مخترعین لیزر وپروفسور جواد هئیت و پروفسور یحیی عدل به عنوان پیشگامان جراحی مدرن در ایران و پروفسورهشترودی را به جامعه علم و دانش معرفی کرده است. از مورخین و ادبیات شناسان معاصر ملی ترک نظیر پروفسور جواد هئیت ، پروفسور ذهتابی ، رحیم رییس نیا ، صمد سرداری نیا و... نیز نام بردن لازم است.

آذربایجان مهد انقلاب مشروطه نیز بوده است که در زمان خود حرکتی بسیار مترقی محسوب می شد. حرکات آزادیخواهانه ای دیگر چون قیام شیخ محمد خیابانی، حکومت 21 آذر 1324 نیز از سرزمین آذربایجان بر خواسته است. آذربایجانیها در انقلاب اسلامی نیز بین ملتهای ایران پیشرو بودند. آذربایجانیها در اکثر جنگهای بین ایران و کشورهای دیگر چون جنگ چالدران و جنگهای ایران و روسیه پرچمدار جبهه بودند. در جنگ ایران و عراق نیز با همت لشکر عاشورای آذربایجان و اعطای شهدای فراوان بود که شهرهای خوزستان از دست بعثیان خارج شد.

آذربایجانیها علاوه بر پرچمداری حرکات و نهضت های روشنفکری و آزادیخواهی در ایران و دلاوری و فداکاری در جبهه های جنگ در صحنه های ورزشی نیز همیشه برای ایران افتخار آفرینی کرده اند. اما افسوس از ذره ای قدردانی ! متاسفانه در ایران با تملیقی سیاستمدارانه ترکان مردمانی سخت کوش معرفی می شوند که خانمهایشان دست پخت خوبی دارند! و نقش بنیادین آذربایجانیها در جریانات روشنفکری ، فرهنگی ، اجتماعی و سیاسی به عمد فراموش می گردد.

آیا ترکان ایران یک ملت را تشکیل می دهند؟

از ملت دو تعریف متفاوت شده است یکی تعریف اتنیک و قومی است که به مفهوم مجموعه ای از انسانها با خصوصیات زبانی و فرهنگی و تاریخی مشترک است و دیگری مفهوم سیویک و سیاسی آن است که به مفهوم مجموعه از انسانها با دولت وقانون مشترک و حقوق مساوی است که در نوشته حاضر اصطلاح تابعیت (یا ملت – دولت) برای مفهوم دوم مناسبتر تشخیص داده شده است. با این تعریف یک اردبیلی ترک جزء ملت ترک محسوب می شود که تابعیت ایرانی دارد. يعني تعريف اتنيك و سيويك ملت در ضديت با يكديگر نيست، چندين ملت مي توانند تابعيت واحدي داشته باشند و ملت واحدي مي تواند از تابعيت چندگانه برخوردار باشد. کشورهای کثیرالملله در دنیا نظیر ایران فراوان هستند وصحبت از ملت ترک و عرب و فارس و غیره به معنی سوق دادن کشور به سوی تجزیه نیست ، بلکه آنچه یک کشور را به سوی هرج و مرج و تجزیه پیش می برد ، قائل شدن حقوق نا برابر برای ملتها است!

سر آغاز شونیسم فارس در ایران

حال که مروری اجمالی به تاریخ و فرهنگ ترکان داشتیم ، درک می کنیم که ما ترکان نه تنها همچون قارچهای یکروزه در ایران جوانه نزده ایم ، بلکه ملتی با بیش از 25 میلیون جمعیت و ریشه ای چندین هزار ساله در منطقه سکونت خود هستیم. ما صاحب زباني قدرتمند و زيبا و فرهنگ و ادبیاتي بسیار غنی هستیم كه پشتوانه عظيمي براي ملت ما محسوب مي شود.

اما دوباره به سئوالات اول نوشته بر می گردیم. چرا ما از هویت (کیملیک) و دارایی فرهنگی (وارلیق) خود بی خبر هستیم ؟ و آنچه را از تاریخ ایران می دانیم اکثراً در جهت تحقیر ملت و فرهنگمان است؟ جواب را باید در 80 سال سیستم حاکم شونیسم فارس که ارمغان رژیم پهلوی است جست. شونیسم یعنی اعتقاد به برتری نژادي و يا حقوقي ملتی بر ملت دیگر. با کنار رفتن قاجاریه یا آخرین حکومت ترک در ایران، رژیم نژاد پرست پهلوی با نقاب وحدت ملی ولی در اصل برای خدمت به اربابان خارجی خود تمركزگرایی (سانترالیسم) افراطی ویکسان سازی اجباری هويتي - فرهنگی کشور کثیرالملله ایران را در دستور کار خود قرار داد. طبق سیستم جدید شونیستی ، ایران یعنی تنها سرزمین ملت فارس و دیگر ملتهای ترک ، کرد ، عرب ، بلوچ ، ... باید از صحنه فرهنگی، سیاسی ایران محو می شدند. دلیل استعمارگران خارجی به خصوص انگلیس برای این سیاست نیز ایجاد قدرتی یکپارچه به عنوان سدی در مقابل رقیب استعماری روسیه (که به تازگی سیاستهای ضد سرمایه داری را نیز پیشه کرده بود) وساده کردن بازیهای استعماری خود در منطقه با جایگزینی یک مهره مرکزی به جای چندین کانون قدرت ملی بود. البته دلایل دیگری نیز برای مبارزه با عنصر ترک در این منطقه وجود داشت. اول خاطره تلخ اروپاییان از دولت مقتدر عثمانی و دیگری ترس از پیشرو بودن ملت آذربایجان در حرکات روشنفکری وضد استعماری بود چراکه آذربایجان در آن زمان در نتیجه ارتباط زبانی ملت ترک آذربایجان با آزادیخواهان همزبان خود در آنسوی رود آراز و ترکیه دروازه ورود اندیشه های نو و آزادیخواهی به ایران بود.

این دوران مقارن بود با عصر نظریه های نژاد پرستی به خصوص تئوری ساختگی نژاد برتر آریا در اروپا که دستاویز استثمارگران شده بود. این تئوری های نژاد پرستانه ساخته و پرداخته اروپاییان در ایران منبع الهام و تغذیه برای عده ای روشنفکر جیره خوار دربار پهلوی گشت تا با این رژیم در نابودی ملتهای ایرانی غیر فارس همراه گردند. آنها برای نابودی دیگر ملتها ، یکسان سازی اجباری هويت ملتها را پیشه كرده و زبان و فرهنگ ملتها را مورد حمله قرار دادند. حکومت مرکزی نابودی هويتي ملتها را به نسل کشی ترجیح داد ، هرچند که در مواردی نیز جنایت و خونریزی را نیز بر این ملتها روا داشت.

فعالیتهای شونیستی در این دوران عموما در قالب ایده های پان ایرانیستی صورت می گرفت. پان ایرانیستها طرفدار ايجاد ملت واحد ايراني از طريق نابودي هويت ملتهاي غير فارس و فارس سازي اجباري آنها هستند. از این رو است که پان ایرانیست ها (=شونیستها) به پان فارس يا پان آريانيسم نیز معروف گشته اند.

مرامنامه شونیسم فارس را می توان درنژاد پرستی آریایی، ترک ستیزی و عرب ستیزی، اسلام ستیزی، باستانگرایی، تبلیغ دین زرتشت خلاصه کرد. اگرچه جرقه های شونیسم فارس قبل از رژیم پهلوی و تحت تاثیر غربیان در ایران زده شده بود ولی ارتقاء آن در حد یک سیاست حکومتی از زمان رضاخان شروع شد. از بنیانگذاران باستانگرایی و شونیسم آریایی نیز می توان از آخوندزاده، جلال الدین میرزای قاجار، میرزا ملکم خان و در نسل بعد، سید حسن تقی زاده ، کاظم زاده ایرانشهر تبریزی، محمود افشار، احمد کسروی، تقی ارانی، ملک الشعرای بهار، رضا زاده شفق، محمدعلی فروغی ، جواد شیخ الاسلام زاده ، یخی زکاء و... نامبرد.

شونیستها چه ها کردند!

شونیستها برای نابودی ملتهای دیگر چه ها که نکردند؟!

● سواد آموزی به زبانهای غیر فارسی ممنوع شد ● حتی سخن گفتن به این زبانها نیز در مواردی با محدودیت مواجه گشت ● چاپ و نشر کتابهای غیر فارسی ممنوع شد● استفاده از زبانهای غیر فارسی در رسانه های جمعی ممنوع شد ● انواع تحقیرها و توهین ها علیه ملتهای غیر فارس شروع شد ● موسیقی ملتهای غیر فارس با محدودیتهای فراوان مواجه گشت ● تاریخ ملتهای مختلف تحریف شد و ترک و عرب را نیز اقوام مهاجم غیر ایرانی و عامل عقب ماندگی ایران معرفی کردند ● با تئوری های مختلف سعی در تحقیر تاریخ و زبان این ملتها بر آمدند ● مبدا تاریخ را به زمان هخامنشیان تغییر دادند و تمدنهای قبل و بعد از آن را کمرنگتر و تحریف کردند ● اقدام به بزرگنمایی و جعل تاریخ تمدن پارس و آریایی کردند ● از لحاظ اقتصادی توجه به مناطق غیر فارس کمتر شد ● اقدام به تغییر اسامی شهرهای غیر فارسی کردند ● اندیشه برتری قوم فارس و زبان فارسی به دیگر اقوام را القا کردند ● نویسندگان غیر فارس را با برچسبهای مختلف تجزیه طلبی و کمونیست بودن و جاسوس بیگانه بودن و غیره مورد انواع اذیتها و تهدیدها قرار دادند● با فرستادن مسئولین دولتی فارس به مناطق غیر فارس سعی در کنترل این مناطق داشتند ● با فرستادن سپاهیان دانش فارس زبان به مناطق غیر فارس زبان و بالعکس سعی در استحاله قومی داشتند ● مهاجرتهای اجباری جهت تغییر بافت بومی ایران را حمایت میکردند ● سعی در تغییر ترکیب بومی نیروهای نظامی هر منطقه داشتند ● به سرکوبهای خونین مناطق مختلفی نظیر کردستان و آذربایجان و ترکمنصحرا و خوزستان پرداختند ● انواع کتب و نوشته های ضد ملتها نظیر شاهنامه را ترویج و تبلیغ کردند ● سعی در شناساندن کشور ایران به عنوان سرزمین پارس یا پرشیا بعنوان موطن فارس زبانان داشتند ● نام گذاری های غیر فارسی بر روی کودکان را سخت و حتی غیر ممکن کردند ● با تقسیم بندیها و نام گذاریهای متفاوت مناطق غیر فارس نظیر آذربایجان (به آذربایجان غربی و شرقی و زنجان و همدان واراک و امروز اردبیل ) وعربستان (به خوزستان) سعی در نابودی نام ملتهای غیر فارس داشتند ● ملتهای مختلف ایرانی غیر فارس را قوم ، قبیله ، عشیره ، خرده فرهنگ و اقلیت نامیدند ● زبانهای غیر فارسی را لهجه و گویش نامیدند ● به اختلاف داخلی بین اقوام غیر فارس دامن زدند ● ارتباط ملتهای غیر فارس با همزبانان خود درماورای مرزهای ایران را با انواع تهدیدها مواجه کردند ● آماری مخدوش از جمعیت ملتهای غیر ایرانی اعلام کردند ● و دهها ظلم و جنایت دیگر.
 

نوع مطلب :
نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |

کمپانی "میگ" برای اولین بار ماکت جنگنده ای بدون خلبان را نشان می دهد

13:48 | 1386 / 06 / 01
Print version

 

ژوکوفسکی (استان مسکو)، 1 شهریور، خبرگزاری «نووستی»/ در نمایشگاه بین المللی هوافضای ماکس-2007 کورپوراسیون روسی هواپیماسازی "میگ" برای اولین بار ماکت جنگنده بدون خلبان "اسکات" را به نمایش در می آورد. این مطلب را "ولادیمیر بارکوفسکی" معاون مدیر کل "میگ" طی مراسم معارفه این ماکت اظهار داشت.

به گفته وی، "اسکات" هم می تواند اهداف ثابتی که پیشتر مختصات آنها بدست آمده را نشانه گیری کند، در درجه اول سیستم های دفاع ضد هوایی در شرایط مقابله شدید از سوی سیستم های دفاعی دشمن و هم اهداف زمینی و دریایی سیار را.

بارکوفسکی گفت: "اسکات می تواند وظایف جنگی خود را هم مستقل و هم به همراه هواپیماهای سرنشین دار انجام دهد".

 


نوع مطلب :
نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |
عناوين آخرين مطالب ارسالي
تبليغات