تبليغاتX
ترکمورونو
تبليغات
پيام مديريت وبلاگ : با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، به اين وبلاگ خوش آمديد . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وبلاگ ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما در بهتر شدن كيفيت مطالب وبلاگ ياري رسانيد .
 

Mohammad Gholi Majd

گفتگوي عبدالله شهبازي با محمدقلي مجد

اسناد علني شده دولت آمريکا، تاريخ پهلوي و لابي سانسور- بايکوت

در تاريخنگاري معاصر ايران

گفتگوي زير مدتي پيش با دکتر محمدقلي مجد انجام گرفت و اخيراً در فصلنامه تاريخ معاصر ايران، شماره 25، بهار 1382، صص 181- 200 منتشر شد.

محمدقلي مجد در 26 اسفند 1324 ش. در تهران به دنيا آمد. تحصيلات خود در دانشگاه هاي سن اندريو (1970)، منچستر (1975) و کرنل (1978) با درجه دکترا به پايان برد و به تدريس در برخي از دانشگاه هاي ايالات متحده آمريکا، از جمله دانشگاه پنسيلوانيا (1993 -1998)، مشغول شد. در اين سال ها مقالات متعددي از مجد در نشرياتي چون مجله آمريکايي اقتصاد کشاورزي، مجله مطالعات دهقاني، مجله بين المللي مطالعات خاورميانه، مطالعات خاورميانه، و مجله خاورميانه انتشار يافت. دکتر محمدقلي مجد از سال 1999 به طور تمام وقت به تحقيق و تأليف در حوزه تاريخ معاصر ايران اشتغال دارد.

شهبازي: کتاب جنابعالي را با عنوان بريتانيا و رضا شاه: غارت ايران مطالعه کردم و برايم بسيار جالب بود. اين کتاب اهميت فراوان دارد زيرا اولين پژوهشي است که دربارۀ تاريخ ايران در دوره رضا شاه بر بنياد اسناد علني شده وزارت خارجه آمريکا صورت مي گيرد. تا آنجا که اطلاع دارم تاکنون کسي از اين اسناد براي شناخت تاريخ دوره رضا شاه استفاده نکرده است. آيا اين تلقي درست است؟ و اين اسناد از نظر تاريخي چه اهميت خاصي دارد؟

مجد: به نظر مي رسد من اولين کسي هستم که از اسناد علني شده آمريکايي براي بررسي تاريخ ايران در طول سال هاي 1921 -1941 استفاده کرده ام. اسناد وزارت خارجه آمريکا متعلق به سال هاي 1921 -1941 حدود سي سال پيش در اختيار محققين قرار گرفت. روشن است که تعدادي از نويسندگان از وجود اين اسناد مطلع بودند. مثلاً، ارجاعاتي به اين اسناد در کتاب خانم استفاني کرونين دربارۀ ارتش ايران در سال هاي 1910 -1926 يا در کتاب آقاي سيروس غني دربارۀ صعود رضا پهلوي ديده مي شود. ولي تعجب آور است که پژوهشگران از اين اسناد استفاده نکردند و کار خود را محدود به اسناد وزارت خارجه بريتانيا نمودند. اين پرسش بجاست که چرا آن ها بر اسناد آمريکايي چشم پوشيدند؟

ميان عملکرد دولت هاي آمريکا و انگليس در زمينه انتشار اسناد طبقه بندي شده تفاوت جالبي وجود دارد. در آمريکا قانون آزادي اطلاعات وجود دارد. طبق اين قانون دستگاه هاي دولتي موظف اند پس از گذشت 30 سال اسناد طبقه بندي شده خود را علني کنند و اگر بخواهند سندي را همچنان در حالت طبقه بندي شده نگه دارند، بايد دليل موجهي ارائه کنند. در چنين مواردي، محقق مي تواند با استناد به قانون آزادي اطلاعات خواستار علني شدن سند فوق شود. اگر دستگاه دولتي مربوطه امتناع کند، محقق مي تواند در دادگاه فدرال اقامه دعوي کند و سرانجام با حکم دادگاه سند را به دست آورد. بر اساس اين رويه، بسياري از اسناد تاريخي در اختيار محققين قرار گرفته اند.

در انگلستان مسئله کاملاً فرق مي کند. در اين کشور قانون آزادي اطلاعات وجود ندارد. دولت بريتانيا مي تواند اسناد را همچنان در حالت طبقه بندي شده نگه دارد و تنها اسناد گزيده و دستچين شده را در اختيار محققين قرار دهد. به علاوه، امکان اقامه دعوي محققان عليه دولت به خاطر علني نکردن اسناد تاريخي نيز وجود ندارد. به اين دليل، دستگاه هاي دولتي بريتانيا مي توانند تا هر وقت که بخواهند اسناد را در حالت طبقه بندي شده نگه دارند و از انتشار آن خودداري کنند. يک نمونه چشمگير و مهم، اسناد وزارت جنگ و اسناد نظامي انگليس در رابطه با ايران سال هاي 1914 -1921 است. اين اسناد هنوز در حالت طبقه بندي شده قرار دارند و اعلام شده که تا پنجاه سال ديگر، يعني تا سال 2053، علني نخواهند شد. حتي اگر اين پنجاه سال نيز طي شود، هيچ تضميني وجود ندارد که اين اسناد حتي در آن زمان نيز علني شوند. در اينجا، انسان حيران مي شود که انگليسي ها مي خواهند چه چيزي را پنهان کنند؟ من حدس مي زنم که در سال 2053 نيز تنها اسناد بسيار محدود و کم ارزش و بي خاصيت در دسترس محققان قرار خواهد گرفت. ولي عملاً تمامي کتبي که تاکنون دربارۀ تاريخ ايران در دهه هاي اوّل قرن بيستم نوشته شده، مبتني بر اسناد انگليسي است و روايت انگليسي از حوادث را منعکس مي کنند. براي مثال، اشاره مي کنم به کتاب هاي اولسون، هوشنگ صباحي، استفاني کرونين، محمدعلي کاتوزيان، و سيروس غني. اسامي ديگري را هم مي توان اضافه کرد.

اين اسناد آمريکايي به ويژه از اين زاويه ارزشمند و بااهميت هستند که چشم انداز و روايتي به کلي متفاوت را از حوادث ايران در سال هاي صعود و سلطنت رضا شاه عرضه مي کنند. مثلاً، اسناد آمريکايي اين تصوّر را که ساليان مديد در ميان ايرانيان وجود داشت تأييد و مستند مي کنند که رضا شاه را انگليسي ها به قدرت رسانيدند، انگليسي ها حکومت او را حفظ کردند، و زماني که تداوم قدرت او را غيرمفيد تشخيص دادند در سال 1941 رضا شاه را صحيح و سالم از ايران خارج کردند و پسرش را جايگزين او نمودند. دربارۀ رضا شاه دروغ بزرگي رواج يافته که گويا او هوادار آلمان بود. چنين نيست. اسناد آمريکايي ثابت مي کنند که رضا خان ميرپنج را انگليسي ها به قدرت رسانيدند و از حکومت او حفاظت کردند و قطعاً او هيچگاه در برابر انگليسي ها سرکشي نکرده و هوادار آلمان نشده است. دروغ بزرگ ديگر اين است که گويا رضا شاه برخلاف پسرش اهل انتقال پول به خارج از کشور نبود و ثروت مهمي در خارج نيندوخت. اسناد آمريکايي نشان مي دهند که رضا شاه حدود 200 ميليون دلار در بانک هاي خارج و معادل 50 ميليون دلار در ايران ذخيره پولي شخصي داشت. توجه کنيد که اين رقم متعلق به سال 1941 ميلادي است و به پول امروز ثروت فوق را بايد با ارقام ميلياردي محاسبه کرد. به علاوه، ما مي دانيم که «اعليحضرت پهلوي» در سال 1941 به هيئت نمايندگي انگليس در تهران پناهنده شد، به وسيله يک کشتي انگليسي از ايران خارج شد و تا پايان عمر در مناطق تحت سلطه انگليس زندگي کرد. به علاوه، ما مي دانيم که انگليسي ها قصد داشتند رضا شاه را در اواخر عمرش از ژوهانسبورگ به کانادا انتقال دهند که به دليل بيماري اش ميسر نشد.

شهبازي: چه مدت بر روي اين کتاب و اسناد مربوطه کار کرديد و چه شد که به انجام اين پژوهش علاقمند شديد؟

مجد: تحقيق بر روي اين اسناد شش ماه طول کشيد و نگارش کتاب سه ماه. مرکز اسناد ملّي ايالات متحده آمريکا (نارا) شش روز در هفته باز است و سه روز از اين شش روز از ساعت 9 صبح تا 9 شب باز است. بنابراين، با استفاده از کاميپوتر قابل حمل (لپ تاپ) توانستم در همان زمان شش ماهه هم بر روي اسناد تحقيق کنم و هم نسخه اوّل و خام کتابم را بنويسم که در فرصت سه ماهه بعدي کامل شد. بايد يادآور شوم که دستيابي من به برخي از اسناد مهمي که در کتابم استفاده کرده ام تصادفي بود. من ابتدا در سال 1999 به نارا مراجعه کردم. در آن زمان مشغول کار بر روي کتاب ديگرم، دربارۀ تقسيم اراضي ايران در ماجراي موسوم به انقلاب سفيد، بودم. در آن زمان به خاطرات و دستنوشته هاي پدرم دربارۀ حوادث جنگ جهاني دوّم مراجعه مي کردم و تصميم گرفتم که اگر در رابطه با مسائلي که پدرم مطرح کرده اطلاعات و اسنادي پيدا شد، آن ها را ضبط کنم. در جعبه هايي که در آن روز برايم آوردند، چند گزارش دربارۀ وضع ايران در اواخر حکومت رضا شاه وجود داشت. اين گزارش ها سرزميني را توصيف مي کرد که بيست سال غارت شده، با وحشي گري سرکوب شده و به شدت آسيب ديده بود. فقر، ستم، قتل در زندان، سانسور، و جالب تر از همه کمبود مواد غذايي در اين کشور بيداد مي کرد. اين وضع خيلي متفاوت بود با آن چه که ما در کتاب ها دربارۀ رضا شاه به عنوان "بنيانگذار ايران مدرن" خوانده بوديم. من به زودي متوجه شدم که اسناد مربوط به سال هاي 1921-1941 ايران بسيار زياد است. و فهميدم که کشف مهمي کرده ام و تصميم گرفتم که بر اساس اين اسناد کتاب رضا شاه را بنويسم.

در خاطرات پدرم خوانده بودم که پس از سقوط رضا شاه، بعضي از مردم، به ويژه دکتر محمد مصدق، گفته بودند که تمام درآمدهاي نفتي ايران در دوره رضا شاه عملاً به بهانه خريد مهمات و اسلحه به حساب هاي بانکي شخصي شاه در لندن و آمريکا ريخته مي شد. تصميم گرفتم که اين ادعا را نيز مورد بررسي قرار دهم. تنها يک نگاه ساده به اسناد مربوط به نفت و ماليه ايران و ارقامي که در اين اسناد ذکر شده بود کافي بود تا ثابت کند که ادعاي مصدق کاملاً درست بوده است. بله، عملاً تمامي درآمدهاي نفتي ايران در دوره رضا شاه، يعني رقمي در حدود 200 ميليون دلار، به حساب هاي شخصي او انتقال يافته بود. براي اين که عظمت اين رقم را دريابيم بايد توجه کنيم که کل بودجه دولت ايران در سال 1925 ميلادي حدود 20 ميليون دلار بود. جالب تر از همه، اکنون فاش شده که صدام حسين و پسرانش ميلياردها دلار در بانک هاي سويس ذخيره مالي دارند. منشاء اين ثروت انتقال درآمدهاي نفتي عراق به حساب هاي بانکي شخصي است. پيشگام اين کار، در هشتاد سال پيش، رضا شاه بود.

شهبازي: بازتاب انتشار کتاب در محافل دانشگاهي و پژوهشي آمريکا و انگليس چگونه بود؟

مجد: واکنش نسبت به انتشار کتاب هاي من در برخي از محافل دانشگاهي آمريکا و به خصوص بريتانيا فوق العاده خصمانه و نامطبوع بود. تعدادي از نويسندگان انگليسي و آمريکايي- به ويژه استفاني کرونين، پاتريک کلاوسون، ونسا مارتين، و مايکل زرينسکي- مقالات بسيار خصمانه و کينه توزانه اي عليه من نوشتند. همه آن ها گلايه مي کردند که چرا من از اسناد انگليسي استفاده نکرده ام.

يکي از نکات بسيار جالب در اين بررسي هاي خصمانه اين بود که آن ها به مطالب کتاب من دربارۀ غارت نفت ايران به وسيله انگليسي ها طي سال هاي 1911 -1951، يعني طي يک دوره چهل ساله، و غارت درآمدهاي نفتي ايران به وسيله رضا شاه مطلقاً اشاره نمي کردند و به مستندات من ارجاع نمي دادند. يعني منقدين کتاب من حتي نمي خواستند اين رازهاي سربه مهر در مقالات آن ها تکرار شود. در واقع، اسناد آمريکايي به روشني نشان مي دهد در حالي که انگليسي ها بخش اصلي درآمدهاي عظيم نفتي ايران را مي دزديدند، آن مقدار اندکي هم که به ايران داده مي شد به وسيله شخص رضا شاه دزديده مي شد.

نکته جالب ديگر در اين نقدها، به ويژه در مقاله استفاني کرونين، اين بود که مسئوليت بريتانيا در عملکرد سوء و ستمگري هاي رضا شاه کاملاً انکار و در واقع دولت بريتانيا تبرئه مي شد. آن ها ادعا مي کردند اين درست است که دولت بريتانيا به صعود رضا شاه "کمک" کرد ولي پس از آن رضا شاه کاملاً "مستقل" بود و لذا انگليسي ها هيچ مسئوليتي در قبال رفتار و کردار او ندارند. من در کتابم، برخلاف اين ادعا، ابعاد گسترده وابستگي رضا شاه به انگليسي ها را نشان داده ‎ام. مثلاً، طبق اسناد آمريکايي، حتي پس از قتل عام مشهد در سال 1935 نيز مسئوليت تأمين امنيت شخصي رضا شاه به دست انگليسي ها بود.

من به اين حملات چنين پاسخ دادم: در کتاب هاي مربوط به تاريخ ايران در دوره رضا شاه، و حداقل در شش کتابي که اخيراً منتشر شده، از اسناد انگليسي استفاده فراوان شده و من چرا بايد بار ديگر اين گزارش هاي ناقص و گمراه کننده را تکرار مي کردم؟ مردم از خواندن روايت هاي کهنه که مرتب تکرار مي شود خسته شده اند. اسناد آمريکايي چشم اندازهاي تازه و بسيار جالبي را عرضه مي کنند و به اين دليل من فقط از آن ها استفاده کردم.

شهبازي: به نظر مي رسد که انتشار کتب تاريخي دربارۀ ايران معاصر، به ويژه دربارۀ دوره پهلوي، در دانشگاه هاي غرب به وسيله يک گروه فکري منسجم و هماهنگ و داراي پشتوانه مالي کافي هدايت مي شود که دوستان زيادي در ايران دارند و اگر کتابي برخلاف نظرات آن ها منتشر شود به شدت بايکوت مي شود و حتي در ايران هم بازتاب نمي يابد. محفل فوق اين کتاب ها را معمولاً به وسيله ناشران خاص خود منتشر مي کند مثل انتشاراتي آقاي ايرج باقرزاده در لندن (I. B. Tauris) که در ايران ارتباطات و دوستان زيادي دارد. هدف آن ها ارائه يک چهره مثبت از رضا شاه است. مثلاً کتاب سيروس غني دربارۀ رضا شاه به سرعت به فارسي ترجمه و در ايران با تبليغات فراوان منتشر مي شود در حالي که در کتاب فوق از اسناد جديد مطلقاً استفاده نشده و تکرار همان حرف هاي ديگران است. ولي کتاب جنابعالي به رغم اهميت علمي آن و استفاده گسترده از اسناد کاملاً جديد به کلي بايکوت مي شود و حتي در ايران نيز انعکاس نمي يابد.

نمونه ديگر از اين توطئه سکوت را در ماجراي کتاب راجر آدلسون، استاد دانشگاه آريزونا، مي يابيم. پروفسور آدلسون محقق سرشناسي است. او کتابي نوشته به نام لندن و ايجاد خاورميانه جديد: پول، قدرت و جنگ در سال هاي 1902- 1922. به رغم اين که کتاب در هشت سال پيش (سال 1995) منتشر شده، به رغم اين که نويسنده آن از اساتيد سرشناس تاريخ آمريکاست، به رغم اين که ناشر آن انتشارات دانشگاه ييل است، و به رغم اين که کتاب فوق براي شناخت فضايي که منجر به کودتاي 1299 در ايران و صعود رضا خان به قدرت و استقرار ديکتاتوري پهلوي شد اهميت فراوان دارد، ولي در ايران هيچ انعکاسي نمي يابد و به کلي بايکوت مي شود.

در مقابل، ما مي بينيم که کتاب خانم استفاني کرونين دربارۀ رضا شاه و "نوسازي ارتش" بلافاصله در ايران منتشر مي شود. اين خانم را، که در دانشکده مطالعات شرقي دانشگاه لندن (SOAS) کار مي کند، من در ايران دو بار ديدم. بار اوّل به ملاقاتم آمد و درخواست کمک کرد. من هم به تهيه برخي تصاوير و اسناد براي کتابش کمک کردم. در مقدمه کتاب از من تشکر کرده. بار دوّم در سميناري که وزارت امور خارجه ايران دربارۀ روابط ايران و بريتانيا برگزار کرده بود. هر دو جزو سخنرانان بوديم. به نظر من، خانم محترمي است ولي دانش کافي ندارد و به او گفته اند که از رضا شاه يک چهره متجدد و مدير بسازد. شنيده ام اخيراً نيز در حال تهيه و انتشار مجموعه مقالاتي است در تمجيد از رضا شاه به عنوان "رهبر مدرنيزاسيون ايراني". از اين نمونه ها زياد است. مثلاً، کتاب استفن دوريل دربارۀ تاريخ 50 ساله اخير اينتليجنس سرويس بريتانيا (ام. آي. 6) در سال 2000 منتشر شده. اين کتاب نهصد صفحه اي حاوي مطالب کاملاً تازه و مهمي دربارۀ کودتاي 28 مرداد 1332 است ولي در ايران کاملاً ناشناخته مانده است در حالي که کتاب بريان لپينگ يا کتاب وودهاوس يا بولتن دکتر ويلبر دربارۀ کودتا به سرعت ترجمه و منتشر مي شود و به منابع اصلي مورخين ايراني دربارۀ کودتاي 28 مرداد بدل مي گردد.

من اين رويه را در قبال کتاب شما نيز ديدم. يعني توطئه سکوت و بايکوت کامل در ايران. تلقي جنابعالي چيست؟

مجد: مسئله اي که شما مورد توجه قرار داده ايد فوق العاده مهم است. نه تنها يک سيستم کاملاً سازمان يافته بايکوت کتاب در غرب و ايران وجود دارد بلکه يک سيستم بسيار مؤثر و سازمان يافته سانسور هم وجود دارد که تلاش مي کند از انتشار کتاب هايي که تصويري متفاوت از تاريخ ايران، از آغاز قاجاريه تا پايان پهلوي، به دست مي دهند جلوگيري کند. از انتشار کتاب هايي که از ايران در دوره قاجاريه حتي يک تصوير اندک مطلوبي هم به دست دهد بايد جلوگيري شود. از انتشار کتاب در نقد انگليسي ها و پهلوي ها بايد جلوگيري شود. اين دستگاه سانسور در دانشگاه هاي ايالات متحده آمريکا، کانادا و بريتانيا بسيار استوار و منسجم و سازمان يافته است. به علاوه، بنگاه هاي انتشاراتي خاصي هم به اين شبکه سانسور تعلق دارند. شما اشاره کرديد به آي. بي. توريس در لندن. من نيز اشاره مي کنم به انتشاراتي مزدا در کاستامزاي کاليفرنيا و انتشاراتي ميج در واشنگتن. اين ناشرين هيچ کتابي را که حاوي نقد بريتانيا و پهلوي ها باشد چاپ نمي کنند. و بايد اضافه کنم که لابي سانسور- بايکوت از نظر مالي فوق العاده قوي و داراي پشتوانه است. انتشار کتاب من دربارۀ بريتانيا و رضا شاه در وهله نخست بيانگر شکست اين دستگاه سانسور است. اين کتاب اخلالي در کار آن ها ايجاد کرد. از آن زمان دستگاه سانسور فوق هشيارتر شده. ولي خوشبختانه آمريکا کشور پهناوري است و لذا آن ها نمي توانند سانسور کامل و مطلقي برقرار کنند. متأسفانه، به دليل سيطره لابي سانسور- بايکوت، مطالعات ايراني در دانشگاه هاي آمريکا و اروپا به يک حوزه سبک و بي مغز، به يک جوک، تبديل شده است. ناشريني چون ميج و مزدا از عدم موفقيت کتاب هاي خود دربارۀ ايران در بازار ايالات متحده شکوه مي کنند. پاسخ من اين است: چرا مردم بايد کتاب هايي را بخوانند که حتي کودکان هم متوجه نادرستي و بي دقتي مطالب آن ها مي شوند؟

با اجازه شما، برخي از برخوردهاي خود را با ماشين سانسور در ميان ناشرين دانشگاهي و دانشگاه هاي آمريکا و کانادا شرح مي دهم:

پس از اتمام کتاب جديدم دربارۀ غارت آثار باستاني و عتيقه ايران طي سال هاي 1925 -1941، از نوامبر 2001 کار بر روي تحقيقي را آغاز کرده ام دربارۀ تاريخ ايران در زمان جنگ اوّل جهاني. اين بار هم متوجه شدم که اسناد وزارت خارجه آمريکا در اين زمينه بسيار گسترده و مفيد است ولي طي اين سال ها کمترين توجهي به آن ها نشده است. اولين کتاب من دربارۀ اين حوزه پژوهشي با عنوان زير منتشر خواهد شد: قحطي بزرگ و نسل کشي در ايران طي سال هاي 1917-1919. قرار است اين کتاب در پائيز 2003 منتشر شود. [اين کتاب هم اکنون منتشر شده است. شهبازي]

يافته هاي من در اين زمينه واقعاً شگفت انگيز است و در داوري تاريخي ما تحول بزرگي ايجاد خواهد کرد. بزرگ ترين فاجعه نسل کشي قرن بيستم در کشور ما، ايران، اتفاق افتاده است. طبق اسناد آمريکايي، در سال 1914 جمعيت ايران 20 ميليون نفر بود که در سال 1919 به 11 ميليون نفر کاهش يافت. توجه بفرماييد. يعني حدود 8 الي ده ميليون نفر از مردم ايران از گرسنگي و بيماري هاي ناشي از کمبود مواد غذايي و سوءتغذيه مردند. در اسناد آمريکايي مدارک مستندي دربارۀ اين تراژدي بزرگ انساني وجود دارد. چهل درصد از مردم ايران طي دو سه سال قلع و قمع و نابود شدند. تنها در سال 1956 بود که ايران توانست به جمعيت 20 ميليوني سال 1914 برسد.

عجيب تر از همه نقش بريتانيا در اين فاجعه است. قحطي بزرگ در زماني اتفاق افتاد که سراسر ايران در اشغال نظامي انگليسي ها بود. ولي انگليسي ها نه تنها هيچ کاري براي مبارزه با قحطي و کمک به مردم ايران نکردند، بلکه عملکرد آن ها اوضاع را وخيم تر کرد و سبب مرگ ميليون ها نفر از ايرانيان شد. درست در زماني که مردم ايران به دليل قحطي نابود مي شدند، ارتش بريتانيا مشغول خريد مقادير عظيمي غله و مواد غذايي از بازار ايران بود و با اين کار خود هم افزايش شديد قيمت مواد غذايي را سبب مي شد و هم مردم ايران را از اين مواد محروم مي کرد. جالب تر اين که انگليسي ها مانع واردات مواد غذايي از آمريکا، هند و بين النهرين به ايران شدند. به علاوه، در زمان چنين قحطي عظيمي، انگليسي ها از پرداخت پول درآمدهاي نفتي ايران استنکاف ورزيدند. چنين اقداماتي را قطعاً بايد جنايت جنگي و جنايت عليه بشريت به شمار آورد. هيچ ترديدي نيست که انگليسي ها از قحطي و نسل کشي به عنوان وسيله اي براي سلطه بر ايران استفاده مي کردند.

به رغم اهميت اين کتاب و يافته هاي پژوهشي کاملاً مستند و معتبر آن، من با دشواري بزرگي براي چاپ آن مواجه شدم. بسياري از ناشرين دانشگاهي آمريکا حتي حاضر نشدند اين کتاب را تورق کنند. تجربه من با انتشارات دانشگاه کرنل بسيار روشنگرانه است. اين بنگاه انتشاراتي در سال گذشته کتابي دربارۀ نسل کشي در رواندا چاپ کرده بود که بسيار شهرت يافت. ولي همين ناشر حاضر نشد حتي کتاب من را ببيند. اين نشان مي دهد که ناشر فوق به کتابي علاقه دارد که نسل کشي آفريقائيان سياهپوست به وسيله ساير آفريقائيان را نشان دهد ولي نمي خواهد کتابي را منتشر کند مشتمل بر اسنادي که نسل کشي مردم ايران را به وسيله اروپائيان سفيدپوست (انگليسي ها) نشان مي دهد. سرانجام، انتشارات دانشگاه دولتي نيويورک حاضر شد کتاب من را بررسي کند. بعد متوجه شدم که اين کتاب براي بررسي به افراد زير داده شده است: دکتر فرهنگ رجايي (مدرس علوم سياسي در دانشگاه کارلتون کانادا) و دکتر مونيکا رينگر (مدرس تاريخ در کالج ويليام و دبير اجرايي انجمن موسوم به مطالعات ايراني).

طبعاً انتظار مي رفت کتابي که بيانگر نسل کشي انگليسي ها در ايران در دوران جنگ اوّل جهاني است، علاقه فراواني را در ميان خوانندگان ايراني و خارجي برانگيزاند. ولي به زودي روشن شد که دکتر فرهنگ رجايي و دکتر مونيکا رينگر به شدت نگران شده اند و مي خواهند اين جنايت عظيم دولت بريتانيا عليه مردم ايران، اين بزرگ ترين نسل کشي قرن بيستم، را بپوشانند. پس از ماه ها انتظار، دکتر رجايي اظهار نظر کرد که کتاب تنها بر بنياد اسناد وزارت خارجه آمريکا نگاشته شده و از اسناد انگليسي استفاده نشده است. روشن است که من نمي توانستم، به دلايلي که شرح دادم، از اسناد انگليسي استفاده کنم. همانطور که گفتم، اسناد وزارت جنگ و ساير اسناد نظامي بريتانيا دربارۀ ايران سال هاي 1914 -1921 هنوز طبقه بندي شده است و در دسترس محققين نيست و تا پنجاه سال ديگر در اختيار محققان قرار نخواهد گرفت. اسناد علني شده وزارت خارجه بريتانيا هم حاوي هيچ مطلبي دربارۀ موضوع تحقيق من نيست.

ايراد ديگر فرهنگ رجايي به کتاب من حتي عجيب تر از مطلب قبل بود. او پيشنهاد مي کرد که من دوره مجله مذاکرات مجلس طي سال هاي 1917 -1919 را مطالعه کنم و افزوده بود که نسخه اي از اين نشريه در کتابخانه کنگره در واشنگتن موجود است. مسلماً، هر کسي که با تاريخ ايران آشنا باشد مي داند که مجلس سوّم در نوامبر 1915 تعطيل شد يعني در زماني که ارتش روسيه به فرماندهي ژنرال باراتوف به تهران رسيد. و اعضاي دمکرات مجلس از تهران گريختند. اين دوره از مجلس تنها در ژوئن 1921 کار خود را از سر گرفت يعني زماني که قوام السلطنه نخست وزير شد. بنابراين، در دوره تاريخي مورد بررسي من نه مجلس در کار بود نه مجله مذاکرات مجلس!

برخورد آن خانم به کتاب من نيز مانند برخورد دکتر فرهنگ رجايي بسيار عجيب بود. دکتر مونيکا رينگر ابتدا با من تماس گرفت و از کتاب ستايش کرد. ولي بعد، پس از ماه ها تأخير، حاضر نشد گزارش مکتوبي در تأييد يا رد کتاب ارائه دهد. من بعداً از طريق مسئولين انتشارات دانشگاه دولتي نيويورک متوجه شدم که وي شفاهاً عليه کتاب من اظهارنظر کرده است. رينگر به طرز آشکاري مي ترسيد اظهارنظر خود را مکتوب کند.

خيلي روشن است که هدف فرهنگ رجايي و مونيکا رينگر لاپوشاني جنايات بريتانيا و حمايت از آن است و وفادارانه اين امر را دنبال مي کنند. ما به طور خيلي واضحي با بقايا و بازمانده هاي شصت سال حاکميت استعماري بر ايران (سال هاي 1919 -1979) سروکار داريم. نکته ديگري که من متوجه شدم اين است که تأثير و قدرت آن ها در آمريکا مثل بريتانيا نيست. البته، دانشگاه هاي آمريکا و کانادا پر از چنين آدم هايي است. يکي از مأموريت هاي آن ها جلوگيري از انتشار کتاب هايي است که ديدگاهي مغاير با ديدگاه آن ها را بيان مي دارند. اين سيستمي است شبيه به سيستم سانسور ساواک در اوج قدرت آن. خوشبختانه، زماني که فرهنگ رجايي و مونيکا رينگر به اين حرکات بي معني دست مي زدند، ناشر ديگري پيدا شد و علاقه جدّي خود را به کتاب من ابراز داشت و پس از مطالعه و بررسي کتاب، پذيرفت که آن را در پائيز 2003 چاپ کند. به هر حال، تجربه اين کتاب براي من و ديگران خيلي هشداردهنده و افشاگر است.

شهبازي: اگر ممکن است خلاصه اي از يافته هاي پژوهشي خود را بيان کنيد و ارزيابي خويش را دربارۀ دوران حکومت رضا شاه بيان نمائيد. معمولاً عنوان مي شود که رضا شاه، به رغم ديکتاتوري و حکومت خشن پليسي در ايران، به روند نوسازي در ايران خدمت کرد. نحله خاصي از مورخين انگلوساکسون و همفکران و دوستان ايراني آن ها مايل اند که رضا شاه را به عنوان بنيانگذار ايران نوين عنوان کنند و البته مجبورند که برخي انتقادات را هم بيان کنند ولي در پايان تصوير رضا شاه به عنوان معمار نهادهاي جديد در ايران درخشش مي يابد. تلقي جنابعالي در اين رابطه چيست؟

مجد: بزرگ ترين افسانه اي که دربارۀ رضا شاه ساخته شده، معرفي او به عنوان "بنيانگذار ايران نو" و "مدرنيزه کردن ايران" به وسيله اوست. هشتاد سال است که اين دروغ را به خورد ما مي دهند. همانطور که اشاره کرديد، محافل خاصي در لندن در حال تهيه کتاب جديدي هستند که طي آن رضا شاه به عنوان معمار "ايران نو" مطرح مي شود. ويراستار اين کتاب استفاني کرونين است و عنوان آن چنين است: سازندگي ايران نو: 1921 -1941، دولت و جامعه در دوران رضا شاه پهلوي. من حدس مي زنم که در اين کتاب همان دروغ به شکلي بزرگ تر و آشکارتر تکرار شود.

اجازه دهيد به برخي از واقعيات اين "ايران نو" يا "ايران مدرن" در دوره رضا شاه اشاره کنم:

زماني که در سال 1941 رضا شاه ايران را ترک کرد، نود درصد جمعيت ايران بي سواد بودند. مي دانيد که خود رضا شاه هم بي سواد بود. سفير آمريکا در تهران رضا شاه را در زمان سلطنتش چنين توصيف کرده است: «پسر بي سواد يک روستايي بي سواد»، مردي که «تنها مقدار ناچيزي با توحش فاصله دارد.» حالا اين آدم را به عنوان يک "شاه فرهنگ پرور" معرفي مي کنند!

ميرپنج رضاخان در کنار اتومبيل مصادره شده نصرت الدوله فيروز پس از کودتاي 1299

در سال 1941، يعني زماني که سلطنت رضا شاه به پايان رسيد، ايران يکي از عقب مانده ترين و يکي از فقيرترين کشورهاي جهان بود. به گزارش سال 1952 بانک جهاني دربارۀ ايران استناد مي کنم. در اين گزارش چنين آمده است: «طي چهل سال گذشته، جمعيت 13 الي 18 ميليون نفري ايران به طور عمده به کار کشاورزي اشتغال داشتند و تعداد اندکي از آن ها در کار تجارت و کارگاه بودند. به رغم فراواني مواد خام، نيروي کار و دستيابي به دريا، هيچ نوعي از صنعت سنگين و توليد مواد خام، به جز استخراج نفت، وجود نداشت. احتمالاً هيچ کشوري را در جهان نمي توان يافت که مانند ايران منابع مواد خامش مانع توسعه اقتصادي و سبب عقب ماندگي آن شده باشد. هنوز نيز، بدون شک، ايران داراي بزرگ ترين منابع نفتي با نازل ترين قيمت استخراج است.» اين عين عباراتي است که از گزارش بانک جهاني در سال 1952 نقل کردم. در اين گزارش سپس مقايسه اي ميان عقب ماندگي ايران و توسعه ترکيه طي همان دوره تاريخي به دست داده شده است.

اين "ايران نو"، که "رضا شاه کبير" معمار آن بود، يک ديکتاتوري بي رحمانه و خشن نظامي بود که در آن قانون اساسي و مجلس به شوخي شباهت داشت. اين "ايران نو" يکي از فقيرترين و عقب مانده ترين کشورهاي جهان زمان خود بود که نود درصد جمعيت آن بي سواد بودند از جمله خود رضا شاه. رضا شاه هر چند در زمينه بي سوادي به نود در صد مردم تحت سلطه خود شباهت داشت، ولي در يک چيز با آن ها متفاوت بود. او يکي از ثروتمندترين مردان جهان زمان خود به شمار مي رفت.

شهبازي: دربارۀ ثروت رضا خان در خارج از کشور نيز تصوير روشني در دست نيست. برخي از مورخين مدعي اند که گويا رضا شاه، به رغم حرص او در غصب اموال مردم در داخل ايران، اندوخته قابل توجهي در خارج نداشت. کتاب جنابعالي عکس اين قضيه را نشان مي دهد و ثابت مي کند که رضا شاه به طور مدام در حال انتقال بخش مهمي از ثروت خود به بانک هاي خارج بود.

مجد: رضا در يک خانواده فقير روستايي در منطقه سوادکوه مازندران به دنيا آمد. طبق اسناد آمريکايي، رضا در نوجواني به عنوان مهتر (نگهبان اسب) در هيئت نمايندگي بريتانيا مستخدم بوده است. طي دوران بيست ساله اي که او بر ايران حکومت کرد، بدون ترديد به يکي از ثروتمندان درجه اوّل جهان تبديل شد. اين موفقيت بزرگي است براي شخصي که زندگي خود را به عنوان يک روستايي بي سواد شروع کرده است. اثبات اين که رضا شاه يکي از ثروتمندان بزرگ جهان در زمان خود بود نسبتاً ساده است. اجازه دهيد به ميزان ثروت رضا شاه اشاره کنم:

رضا الاشتي قزاق(رضا شاه بعدي)  نگهبان و مهتر سفارت

رضا شاه شش الي هفت هزار روستا را در ايران به زور تملک کرد. اين املاک از فريمان در استان خراسان شروع مي شد و تا لاهيجان در استان گيلان امتداد داشت و عملاً بيش تر اراضي لرستان، شمال خوزستان و بيش تر کرمانشاهان، بخش مهمي از کرمان و تمامي مناطق جنوبي تهران، به ويژه ورامين، جزو املاک شاه بود. تمامي هتل هاي شمال ايران به رضا شاه تعلق داشت. مناطق پهناوري در تهران و شميران از مالکين بي دفاع آن ها به زور گرفته شد و در مالکيت شخصي شاه قرار گرفت. به اين ترتيب، رضا شاه نه تنها بزرگ ترين زمين دار قاره آسيا بلکه بزرگ ترين زمين دار در سراسر جهان بود.

رضا شاه تعدادي کارخانه هاي قند و شکر، ابريشم و نساجي احداث کرد. اين کارخانه ها به دولت ايران تعلق نداشتند بلکه ملک شخصي شاه بودند ولي هزينه احداث آن ها به وسيله دولت ايران پرداخت شد. ما بر اساس منابع متعدد، از جمله گزارش هاي آمريکائيان، مي دانيم که در سال 1941 رضا شاه 750 ميليون ريال در بانک ملّي تهران پول نقد داشت. اين رقم برابر است با 50 ميليون دلار زمان خود. من بر اساس اسناد وزارت خارجه و وزارت خزانه داري آمريکا نشان داده ‎ام که رضا شاه حدود 200 ميليون دلار در حساب هاي بانکي خود در خارج از کشور پول نقد داشت.

اين پول از کجا به دست آمد؟ مهم ترين منبع ثروت رضا شاه درآمدهاي نفتي ايران بود که طي ساليان سال به حساب هاي بانکي او در لندن، نيويورک، سويس و حتي تورنتو واريز مي شد. اسناد آمريکايي مکانيسم انتقال اين پول را به روشني نشان مي دهند. اين مکانيسم ساده بود. سهمي که کمپاني نفت انگليس و ايران به دولت ايران مي داد هيچگاه وارد ايران نمي شد. اين پول در بانک هاي لندن ذخيره مي شد و هر سال مجلس به اصطلاح تصويب مي کرد که درآمدهاي نفتي خرج خريد تسليحات شود. از اين به بعد اتفاق عجيبي مي افتاد و پول نفت ناپديد مي شد. طبق گزارش وزارت خزانه داري آمريکا و بانک جهاني، طي سال هاي 1921 -1941 کمپاني نفت انگليس و ايران 185 ميليون دلار به ايران پرداخت کرده است. اين پول چه شده است؟ طبق گزارش وزارت خارجه آمريکا در سال 1941، رضا شاه در اين زمان 100 ميليون دلار در حساب هاي بانکي خارج پول داشت. گزارش هاي تکميلي نشان مي دهد که او فقط در بانک لندن 150 ميليون دلار پول داشت. طبق گزارش وزارت خزانه داري آمريکا در همين سال، رضا شاه در نيويورک 18 ميليون و 400 هزار دلار پول داشت که 14 ميليون دلار آن به صورت پول نقد و طلا و 4/4 ميليون دلار آن به صورت سهام و اوراق بود. اين گزارش ها نشان مي دهد که رضا شاه مبالغ هنگفتي در بانک هاي سويس اندوخته شخصي داشت و همين طور در تورنتوي کانادا. طبق اين گزارش هاي کاملاً رسمي و معتبر، در سال 1941 مجموع ثروت رضا شاه در بانک هاي خارج به رقم 200 ميليون دلار رسيده بود. يعني در عمل تمامي درآمدهاي نفتي ايران طي سال هاي 1921-1941 به سرقت رفته بود.

غارت ايران به وسيله رضا شاه واقعاً عظيم بود. طبق اسناد آمريکايي، محصول زراعت روستاهايي که رضا شاه غصب کرده بود هر ساله به روسيه و آلمان صادر مي شد و پول آن به حساب هاي بانکي شاه در لندن، سويس و نيويورک واريز مي شد. درآمد صادرات ترياک ايران به هنگ کنگ و چين هم در حساب هاي بانکي شاه در لندن و نيويورک ذخيره مي شد. حتي گله هاي گوسفند و چوبهاي منطقه درياي خزر هم به روسيه صادر و به دلار تبديل شده و در بانک هاي خارج ذخيره مي شدند. توجه کنيد که در سال 1941 کل گردش پول بانک صادرات و واردات آمريکا صد ميليون دلار بود. در اين زمان رضا شاه دويست ميليون دلار پول نقد داشت. من تصوّر نمي کنم که راکفلر هم در آن زمان چنين پول نقدي در اختيار داشت. ما همچنين به طور مستند مي دانيم که رضا شاه بهترين قطعات جواهرات سلطنتي ايران را خارج کرد و فروخت. به اين ارقام اضافه کنيد هفت هزار روستا، هتل ها و کارخانه ها و غيره را.

در اينجا معمايي مطرح مي شود که بايد مورد بررسي قرار گيرد. هفت هزار روستا يعني هفت هزار ملک ششدانگي که رضا شاه از مردم و خرده مالکين ايراني غصب کرده بود، در طول دهه هاي 1950 و 1960 فروخته شدند ولي پول هاي نقد رضا شاه در بانک هاي خارج چه شد؟ ما مي دانيم که در سال 1957 پول نقد محمدرضا پهلوي در حساب بانکي اش در لندن حدود 20 ميليون پوند استرلينگ بود. ولي اين همه پول نيست. ثروت نقدي رضا شاه واقعاً به کجا رفت؟ و نيز اين مهم است که بدانيم اداره اين سرمايه عظيم با چه کسي و با چه مؤسسه خارجي بود؟

شهبازي: بپردازيم به کتاب مهم ديگر شما دربارۀ اصلاحات ارضي يا در واقع تقسيم اراضي در ايران که در دهه 1340 و به عنوان مهم ترين اصل انقلاب سفيد انجام گرفت.

براي من جالب بود که در اين کتاب، جنابعالي تز خانم لمبتون را به شکلي کاملاً مستند رد کرده ايد. ديدگاه خانم لمبتون و همفکران ايشان بر تحقيقات ايراني تاکنون سنگيني مي کند. مبناي اين نظريه اين است که گويا اساس مالکيت ارضي در ايران مالکيت بزرگ فئودالي بوده و خرده مالکي فرع بوده است. با اين پيش فرض تئوريک اين تصوير به دست مي آيد که گويا قبل از تقسيم اراضي و انقلاب به اصطلاح سفيد محمدرضا پهلوي مالکيت اراضي کشاورزي ايران در دست 400 يا 500 فئودال بزرگ بود و شاه اين اراضي را گرفت و بين دو سه ميليون خانوار دهقان تقسيم کرد. ولي شما نشان داده ايد که اساس مالکيت کشاورزي در ايران خرده مالکي است و مالکيت بزرگ فرع بوده است. در واقع، با اين تصوير جديد اقدام محمدرضا پهلوي چيزي نيست به جز گرفتن اراضي دو سه ميليون خرده مالک و دادن آن به دو سه ميليون زارع صاحب نسق يعني ايجاد آشفتگي در روستاها و ايجاد تعارضي در جامعه روستايي ايران که پيامدهاي مخرب آن تاکنون باقي است.

 

مجد: بيش از يکصد سال است که گروهي از محققان و نويسندگان دربارۀ ايران و تاريخ ايران اطلاعات غلط و دروغ پخش مي کنند. "تز" لمبتون هم يکي از اين دروغ هاي بزرگ است. همانطور که اشاره کرديد، مالکيت اراضي کشاورزي ايران به دو الي سه ميليون خرده مالک تعلق داشت که حدود هشتاد در صد اراضي کشور را در تملک داشتند. يعني هشتاد در صد اراضي ايران خرده مالکي بود. بزرگ مالکان حدود 100 الي 150 نفر بودند و حدود ده در صد اراضي کشاورزي کشور را در تملک داشتند. تصويري که لمبتون به دست مي دهد با واقعيت به کلي مغاير است. آن چه که محمدرضا پهلوي در زير لواي "انقلاب سفيد" انجام داد، سلب مالکيت از دو الي سه ميليون خرده مالک و انتقال اراضي به دو الي سه ميليون دهقان صاحب نسق بود. نقش لمبتون در اين ماجرا، اشاعه اطلاعات غلط و تحريف واقعيت است. او چهل سال به اين کار اشتغال داشت.

شهبازي: شما مطرح کرده ايد که اصولاً قوانين ارث در اسلام اجازه مالکيت بزرگ را نمي دهد. چرا؟

مجد: مهم ترين عاملي که ساختار مالکيت را در ايران تعيين مي کرده، قوانين اسلامي ارث است. در طول تاريخ ايران، چند همسري سبب پيدايش وراث فراواني مي شده و تمامي وراث بايد سهم خود را از ارث مي گرفتند. هيچ کس از ارث محروم نمي شد. اين رويه مغاير است با رويه کشورهايي مانند انگلستان که تنها پسر بزرگ وارث املاک و عناوين پدر مي شد. بنابراين، در نظام اسلامي مالکيت بزرگ زمين به سرعت متلاشي مي شد. عامل مهم ديگري که در ساختار مالکيت ايران مؤثر بود، فقدان امکان سرمايه گذاري در صنعت و کشاورزي از سوي طبقات متوسط شهري و خرده بورژوازي (کسبه، تجار، معلمان، کارمندان و نظاميان و غيره) بود. اين طبقات اندوخته و نقدينگي خود را در زمين کشاورزي سرمايه گذاري مي کردند و سهامي از اراضي روستاها را مي خريدند. نيم دانگ، يک دانگ، دو دانگ، سه دانگ و بيش تر. در نتيجه، تمامي روستاهاي نزديک به شهرها در مالکيت خرده مالکان شهرنشين قرار مي گرفت. در تقسيم اراضي محمدرضا پهلوي تمامي اين خرده مالکان شهرنشين اندوخته و پس اندازي را که حاصل عمرشان بود، و نوعي تأمين مالي براي دوران بازنشستگي شان به شمار مي رفت، ميراثي را که از اندوخته پدران شان به ايشان رسيده بود، و در مواردي تمامي منبع درآمدشان را، از دست دادند. من اين ماجراي عجيب و فجيع را در کتابم به طور مفصل و مستند تشريح کرده ام. سرنوشت خرده مالکاني که در روستاها زندگي مي کردند وخيم تر بود.

شهبازي: در بررسي اسناد دولتي آمريکا دربارۀ تقسيم اراضي و انقلاب سفيد در ايران به چه دستاوردهاي جديدي رسيديد؟ آيا اين تلقي معروف درست است که اصول انقلاب سفيد و به ويژه تقسيم ارضي به وسيله دولت وقت ايالات متحده به شاه ديکته شد؟

مجد: اسناد آمريکايي به وضوح نشان مي دهد که دولت ايالات متحده هوادار تقسيم اراضي در کشورهاي زير سلطه خود بود. اين تقسيم اراضي در برخي از کشورهاي تحت اشغال يا کنترل آمريکا انجام گرفت: ژاپن، تايوان، کره جنوبي، تايلند، ويتنام و فيلي پين. ممکن است کشورهاي ديگري هم باشند. ولي به نظر مي رسد که تنها در ايران مالکيت اصلي با خرده مالکي بود و لذا وضع ايران تفاوت فاحشي با کشورهاي فوق پيدا کرد. مقايسه ميان ايران و ترکيه اين موضوع را روشن مي کند. ايالات متحده به سختي تلاش کرد که در ترکيه نيز تقسيم اراضي را اجرا کند. و در واقع تقسيم اراضي در ايران را به عنوان مدلي به ترکيه ارائه داد. ولي به رغم فشار شديد آمريکا ترک ها مقاومت کردند و به اين ترتيب از تکرار فاجعه اي که در ايران رخ داد جلوگيري کردند. در ترکيه مسلمان نيز، مانند ايران مسلمان، خرده مالکي غلبه دارد. به اين دليل، ترک ها در برابر اين به اصطلاح "اصلاحات ارضي" مقاومت کردند. ولي آمريکايي ها محمدرضا پهلوي را يک ابزار مناسب براي طرح خود يافتند. محمدرضا شاه مي خواست خشنودي حاميان و اربابان آمريکايي خود را جلب کند. ولي نبايد فراموش کنيم که خود شاه هم مايل بود هزاران روستايي را که پدرش غصب کرده بود بفروشد. اين روستاها به قيمت چشمگيري فروخته شدند.

براي مشاهده متن استفتاء و پاسخ در قطع بزرگتر کليک کنيد.

فتواي امام خميني درباره قانون تقسيم اراضي حکومت محمدرضا پهلوي

شهبازي: هدف آمريکا از ايجاد اين آشفتگي در ايران به نام اصلاحات چه بود؟

مجد: همانطور که مي دانيد، پدران ما معتقد بودند که تقسيم اراضي يک توطئه آمريکايي است براي تخريب کشاورزي ايران و متکي کردن آن بر واردات محصولات کشاورزي از خارج. من شخصاً در اين زمينه ترديد دارم. به نظر مي رسد که آمريکايي ها فکر مي کردند از طريق تقسيم اراضي ميان دهقانان مي توانند جلوي کمونيسم را بگيرند.

شهبازي: ظاهراً کتاب بعدي شما دربارۀ غارت آثار باستاني و هنري ايران در دوره رضا شاه است. اين کتاب کي منتشر خواهد شد و مندرجات آن چيست؟ در اين زمينه به چه يافته جديدي رسيده ايد؟

مجد: دو سال پيش من کتابي را به اتمام رسانيدم دربارۀ غارت آثار باستاني و ميراث فرهنگي ايران در دوره پهلوي اوّل. عنوان کتاب اين است: غارت بزرگ آمريکايي ٍآثار باستاني ايران در سال هاي 1925-1941. کتاب جالبي است و قرار است در همين تابستان در آمريکا منتشر شود. [کتاب فوق هم اکنون منتشر شده است. شهبازي] براي تدوين اين کتاب نيز از اسناد وزارت خارجه آمريکا استفاده کردم. در کتاب فوق نشان داده ‎ام که مقادير عظيمي از عتيقه جات و ذخاير باستاني ايران در طي سال هاي 1925 -1941 از کشور خارج شد. بخش مهمي از آثار باستاني و عتيقه جات ارزشمند تخت جمشيد و دامغان و ري به دانشگاه هاي شيکاگو و پنسيلوانيا انتقال يافت. در حالي که سهم موزه هنري متروپوليتن در نيويورک قطعات بي ارزشي بود از نيشابور و ابونصر.

طبق اسناد دولتي آمريکا، افرادي مانند پروفسور پوپ در کار سرقت عتيقه جات از امام زاده ها و مساجد ايران و فروش آن ها به موزه هاي آمريکايي بودند. طبق اين اسناد، اشيايي که براي نمايش در نمايشگاه هنر ايران، که در سال 1931 در لندن برگزار شد، به خارج انتقال يافت هيچگاه به ايران بازگردانيده نشدند. اسناد آمريکايي نشان مي دهند که محمدعلي فروغي (ذکاءالملک) و پسرش محسن فروغي نماينده و کارگزار پروفسور پوپ در ايران بودند و در کار سرقت و قاچاق آثار باستاني. بر اساس اسنادي که در کتاب فوق منتشر کرده ام، بدون هيچ ترديد، دولت ايران مي تواند در دادگاه هاي ايالات متحده آمريکا اقامه دعوي کند و خواستار استرداد اشياء و عتيقه جاتي شود که به سرقت رفته و به طور غيرقانوني از ايران خارج شده است.

براي انتشار اين کتاب نيز با دشواري هاي فراوان مواجه شدم. کتاب را اوّل به انتشارات دانشگاه فلوريدا عرضه کردم که ناشر دو کتاب قبلي ام بود. آن ها پروفسور بريان اسپونر، استاد دانشگاه پنسيلوانيا، را براي بررسي کتاب تعيين کردند يعني استاد همان دانشگاهي که در کتاب من متهم بود به غارت ميراث فرهنگي ايران. واکنش پروفسور اسپونر بسيار خصمانه بود. او با اشاره به «تعارض علايق» خود و من، از ارائه هر گونه گزارش کتبي دربارۀ کتاب امتناع کرد و تنها اظهارنظر شفاهي نمود. در زماني که وي در کار خرابکاري و سمپاشي عليه کتاب بود، من ترجيح دادم آن را از انتشارات دانشگاه فلوريدا پس بگيرم. به اين ترتيب، چند ماه تلف شد. لازم به ذکر است که تاکتيک پروفسور اسپونر شبيه به تاکتيک پروفسور رينگر بود. هر دو حاضر نشدند به طور کتبي دربارۀ کتاب هايم اظهارنظر کنند و هر دو مي ترسيدند که سند مکتوبي از خود به جا بگذارند. با توجه به چنين روشي، انسان مشکوک مي شود که تلاش هماهنگ و سازمان يافته اي براي سانسور و بايکوت کتاب هايي که مغاير با ديدگاه هاي خاصي است در جريان مي باشد.

بعد از انتشارات دانشگاه فلوريدا، به سراغ ناشريني رفتم که کتاب هايي دربارۀ غارت آثار باستاني مصر و عراق منتشر کرده بودند. مثلاً، انتشارات دانشگاه کاليفرنيا و انتشارات دانشگاه تکزاس. ولي هيچ کدام حاضر نشدند کتاب من را حتي براي بررسي تحويل بگيرند. من متحير بودم که چرا چنين مي کنند. حتي سعي کردم که کتاب را به وسيله انتشارات مزدا منتشر کنم. کتاب را چند ماه نگه داشتند و بعد رد کردند. جالب است بدانيد که همين انتشارات مزدا کتابي دربارۀ پروفسور پوپ چاپ کرده و در آن از وي چهره يک فرشته معصوم و نوع دوست را ساخته است. همان پروفسور پوپي که طبق اسناد وزارت خارجه آمريکا حرفه اش سرقت آثار عتيقه از امام زاده ها و مساجد ايران بود. به سراغ انتشارات ميج رفتم و باز به جز اتلاف وقت چيزي نصيبم نشد. مالک انتشارات ميج به اقدامات حکومت طالبان در افغانستان اشاره کرد و گفت پروفسور پوپ با انتقال اين گنجينه هاي هنري و و عتيقه جات به موزه هاي بين المللي به ايران خدمت کرد. بله. اين هم نظري است. ولي چرا نبايد اين آثار در ايران حفظ و نمايش داده مي شد؟ پس از يک سال تلاش و اتلاف وقت، بالاخره توانستم ناشري بيابم و قرار است کتاب در ژوئن 2003 منتشر شود.

شهبازي: چه پژوهش هاي جديدي را در دست کار داريد؟

مجد: دو کتاب را دربارۀ تاريخ ايران در دوران جنگ اوّل جهاني به اتمام رسانيده ام. يکي قحطي بزرگ و نسل کشي در ايران: 1917 -1919 است و ديگري ايران در جنگ اوّل جهاني و تصرف آن به وسيله بريتانياي کبير. قرار است اين دو کتاب در سال 2003 منتشر شوند. هم اکنون در حال کار بر روي تاريخ دو جلدي ايران در سال هاي 1919- 1930 هستم. جلد اوّل به استقرار ديکتاتوري نظامي در ايران به وسيله بريتانيا طي سال هاي 1919 -1923 اختصاص دارد. يعني از دوره وثوق الدوله تا رضا پهلوي. جلد دوّم به تحکيم ديکتاتوري نظامي به وسيله بريتانيا اختصاص دارد. يعني از رياست الوزرايي رضا خان تا سلطنت او. اين کتاب با ماجراي سرکوب خونين عشاير ايران در سال هاي 1929 -1930 پايان مي يابد. از اين زمان تمامي مخالفت هاي آشکار با سلطه بريتانيا و ديکتاتوري پهلوي (که يکي بودند) سرکوب شده و ايران به يک ديکتاتوري نظامي واقعي و به يک مستعمره واقعي تبديل شده است. انگليسي ها کنترل کامل ايران را به دست آورده اند و زمينه براي الغاي امتياز نفت دارسي و جايگزين کردن آن با قرارداد 1933 فراهم شده است.

 
 

 

 


måndag, juli 10, 2006 : تاريخ آخرين ويرايش

 کليه حقوق مندرجات اين صفحه براي عبدالله شهبازي محفوظ است.

 استفاده از مقالات با ذکر ماخذ مجاز است . چاپ مقالات به صورت کتاب ممنوع است.

Mohammad Gholi Majd


نوع مطلب :
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |
RABİA'YA AHLAKSIZ TEKLİF!..İRAN'DA MUTA NİKAHI İÇİN 500 DOLAR VERDİLER!..
Adı bir dönem Mehmet Ali Ağca ile birlikte anılan Ortadoğu gazetesi köşe yazarı Rabia Özden Kazan,İran'a gitti.Yaşadıklarını "Tahran Melekleri" kitabında anlattı.



Rabia Özden Kazan, 2006 Ramazan ayında gittiği İran'da gördüklerini anlattığı "Tahran Melekleri" kitabında İran'da gençlerin partilerde su gibi alkol tükettiğini, Hollywoodvari dejenere kadın-erkek ilişkilerine şahit olduğunu yazdı.

Kazan, İran'da iftar sonrasında yaşlı bir adamın kendisine 500 dolar karşılığında muta nikahı (Günü birlik nikâh!) kıymak istediğini de anlatıyor. Eylül ayında İtalya'da, daha sonrak da Amerika'da yayınlanacak kitap için Rabia Kazan, yurtdışında insanların kendisini İranlı kadınlara benzetmesi nedeniyle oradaki yaşamı merak ettiği için İran'a gittiğini belirtti.

20 gün Tahran'da kaldığını, bu süre içinde para karşılığında nikah yapan kadınlarla karşılaştığını söyleyen Kazan, "İslam rejiminin zorbalıklarını anlatmak istedim. Dikkat edin İslamiyet demiyorum. Benim öğrendiğim Mevlana'nın İslamiyeti. Oradaki islamiyet değil. İslamiyet'te para karşılığında bir gece beraber olunmaz. Burada tezat ve dram var. Oradaki kadınlar nasıl yaşayacaklarına karar veremiyor. Ben burada istediğim için örtünüyorum. Bana sen niye örtünüyorsun diyorlar. Orada İslamiyet değil Ahmedinecad'ın kuralları var " dedi.

Nebahat Koç/Akşam

"ربيعه اوزدن كازان" يك زن مسلمان تورك در طي ماه مبارك رمضان 2006 مدت بيست روز مهمان پايتخت كشور اسلامي ايران بود و در بازگشت خاطرات خود را در كتابي بنام" ملائك تهراني" منتشر كرده است. اين كتاب در طي تابستان به زبان ايتاليايي و در آينده نيز در آمريكا انتشار خواهد يافت. اين مطلب توسط خانم "نباهات كوچ" در سايت"مديا رادار" نوشته شده است. ربيعه ضمن انتقاد از وضع ديني پايتخت نشينهاي ايران از اينكه دنياي اعتقادي وي در مورد اين مدينه فاضله بهم ريخته گله مند بوده و از پيشنهاد متعه شدن خود براي مرد مسني در مقابل 500دلار شكايت كرده و عدم وجود چنين قانوني را در دين اسلام بيان ميكند. همچنين از مهمانيهايي گزارش ميدهد كه مردان وزنان بشيوه هاليوود در هم آميخته اند و جوانان مانند آب از الكل استفاده ميكنند.



نوع مطلب :
نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |

دولتمردی نابغه، سیاستمداری بی همتا ورهبری توانا

 

بمناسبت ١٢۵ سال تولد یوسف استالین

 

نوشته گنادی زیوگانوف

برگردان:ا. م. شیزلی

 

توضیح مترجم

 

 من، ابراهیم شیری، در طول عمر نه چندان بلند خود، منهای کمونهای اولیه، همه نظامهای اجتماعی- اقتصادی را که جوامع بشری در سیر تاریخ خود از سر گذرانده است، به چشم خویش دیده و مصایب و نگون بختی های محصول این نظامها را با گوشت و پوست و استخوان خویش حس کرده ام. از همین رو، به سهم و توان خویش در جستجوی حقیقت، برای یافتن راه خروج از این منجلاب فقر و فلاکتی که، نظامهای حاکم به جوامع انسانی تحمیل کرده اند، برای شناخت و شناساندن آن علل و عواملی که، منجر شد تا بشر در مسیر قهقرائی طی طریق نماید و دور باطل اشتباهات خویش را تکرار نموده و دستاورد دیروزی خود را امروز از دست بدهد، دست به ترجمۀ این اثر کوچک و آثار نویسندگان، شخصیتها و تحلیلگران دیگر  زده ام.

 

تنها نظام قابل تحملی که به چشم خویش دیده ام، نظام سوسیالیستی، آنهم دراواخر عمرش بود. به همین جهت، سعی خود را بر آن مبذول داشته ام تا، در حد توان، به روشن ساختن آن علل و عواملی بپردازم که، انسان را به پذیرش مجدد استثمار و بندگی، به قبول کردن فقر و گرسنگی، مجبور ساخت و جامعۀ عاری از بیکاری را به اردوگاه بی کاران، یکی از منحوس ترین دستاوردهای نظام سرمایه داری، کشورفارغ از مشکل مسکن را به دنیای خانه بدوشان تبدیل کرد. در جستجوی آن واقعیاتی این کتابچه را ترجمه کردم که، مخالفان رفاه و امنیت بشری با خصومت و نفرت بی پایان خود، سازندگان سوسیالیسم، برقرار کـنندگان عدالت اجتماعی– اقتصادی در جامعه را به زیر حملات ویرانگر خویش گرفته و با تحریف حقیقتها، دستاوردهای بزرگ آن را باز پس گرفتند.

هر چند این کتابچه بلحاظ حجم، در ردیف کتابهای قطور نیست ولی، از نظر طرح و بررسی مباحث مورد نظر نویسنده، نوشته موفقی می توان حساب کرد. ترجمۀ این کتابچه، تلاشی است برای شکستن چارچوب تفکر حاکم بر جعل، دروغ و تحریف واقعیتها توسط منابع تبلیغاتی سرمایه داری جهانی... با امید بدان که، بتوانم سهمی در دست یابی به حقایق داشته باشم، این کتابچه را ترجمه و به علاقمندان آزادی انسان کارگر از قید استثمار تقدیم می دارم.

 

معرفی نویسنده

 

کتاب حاضر، نوشتۀ گنادی آندریوویچ زیوگانوف، صدر حزب کمونیست جمهوری فدرال روسیه و رهبر جبهه متحد نیروهای ملی و میهن پرست می باشد. زیوگانوف، در سال ١٩٤٤، در یک خانوادۀ فرهنگی، در روستای مئمرنو واقع در یکصد کیلومتری شهر آرلوف بدنیا آمد. تحصیلات خود را در دانشکدۀ فیزیک – ریاضی ابتدا در دانشگاه تربیت معلم آرلوف و سپس در سال ١٩٨٠، دورۀ فوق لیسانس خود را در رشتۀ علوم انسانی در آکادمی علوم انسانی به پایان رساند و به اخذ درجۀ نامزد دکترای علوم موفق شد.. در سال ١٩٦٦ به عضویت حزب کمونیست اتحاد شوروی درآمد، همزمان در اتحادیه های کارگری، سازمان جوانان حزب به کار پرداخت. مدتی در دانشگاه تربیت معلم آرلوف به تدریس مشغول شد و پس از آن در سالهای ١٩٧٤–١٩٧٢، دبیر اول کمیتۀ ایالتی سازمان جوانان حزب در استان آرلوف و بعد از آن تا سال ١٩٨٣در سمت دبیر کمیتۀ ایالتی حزب در آرلوف به کار اشتغال داشت. از سال ١٩٨٣ تا سال ١٩٨٩ در شعبۀ ترویج و تبیلغات کمیتۀ مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی ابتدا کار و سپس در مقام مسئول شعبه کار می کرد، در عین حال معاونت شعبۀ ایدئولوژی کمیتۀ مرکزی حزب را بر عهده داشت.

 

زیوگانوف، پس از تشکیل حزب کمونیست جمهوری فدراتیو روسیه، در کنگرۀ مؤسسان حزب در ماه ژوئن سال ١٩٩٠، به دبیری کمیتۀ مرکزی و عضویت دفتر سیاسی و ریاست شعبۀ مسائل انسانی و ایدئولوژیکی این حزب برگزیده شد. در بنیانگذاری و تأسیس تشکلهای سیاسی – ملی از جمله جبهه نجات ملی روسیه و جامعه ملی روس، نقش فعال ایفا کرد. در دومین کنگرۀ حزب کمونیست جمهوری فدراتیو روسیه، به عضویت کمیتۀ اجرائی و در پلنوم تشکیلاتی به ریاست همان کمیته انتخاب گردید و در سومین کنگرۀ حزب در سال ١٩٩۵به مقام صدر کمیتۀ مرکزی برگزیده شد. در تمام دوره های انتخابات مجلس ملی روسیه (دوما) به نمایندگی این مجلس انتخاب شده و رهبری فراکسیون کمونیستهای مجلس را به عهده داشته است.

زیوگانوف، نویسندۀ چندین کتاب و مقالات متعددی بوده و دارای دکترای علوم فلسفه در رشتۀ «عوامل و مکانیزمهای اساسی تغییرات اجتماعی – سیاسی در روسیۀ کنونی» می باشد.

 

پیشگفتار

 

استالین، نامی که، پیوندی نا گسـستنی با تاریخ میهن ما دارد. او، تمام قرن بیستم، پر تحرک ترین و طوفانی ترین قرن و پر ثمر ترین و مخربترین دوره تاریخ بشری را به خود معطوف داشت. قرنی که در طول آن، تمدن بشری چندین گام به پیش جهید. در بطن قرن بیستم، در پی تحولات پیاپی و شکستهای مهلک، بحرانها و اوجها، در همه مناقشات حاد اجتماعی و انقلابها، وقوع دو جنگ جهانی و در عصر فضای کیهانی، انسان نوینی پا به عرصه وجود گذاشت و به هزاره سوم راه یافت. و نام و یاد استالین در تمام این امور، در همه مقاطع تاریخی نقش مهمی ایفا کرد.

بزرگترین و فاجعه بارترین صفحات تاریخ میهن ما، انقلابات و ویرانیهای ناشی ازجنگ تحمیلی داخلی و تهاجمات امپریالیستی، با نام استالین پیوند خورده است. صنعتی کردن و تشکیل تعاونیها علیرغم فشارها، محاصره، تهدیدات وتعرضات دائمی امپریالیسم، مشکلات ناپیدای بازسازی اقتصاد ملی بعد ازجنگ با فاشیسم، که زندگی ٢٧میلیون انسان قربانی آن شد، اتحاد شوروی را به یکی از کشورهای پیشرو جهان تبدیل کرد. شروع «جنگ سرد»،تسخیر فضای کیهانی و رسیدن به سطح یک کشور ابرقدرت و بسیاری مسائل دیگر...همه و همه تاثیر و مهر خود را بر سرنوشت و اوضاع میهن ما، کاراکتر مردم آن گذاشت. خشونتها و خشونت سیستم دولتی، انحراف ایدئولوزیک و سیاسی را سبب شد.

همه آنهائی که برای شناخت دوره استالین به تحلیل های مجرد و بر خط مستقیم اتکا می کـنند، پیشاپیش محکوم به شکست هستند. استالین را تنها بر اساس معیار ومتدهای دیالیکتیکی باید شناخت.

 

در مورد شخصیت استالین با قاطعیت می توان گفـت که، وی، بزرگترین و بی نطیرترین شخصیت دوران تجدد قرن گذشته و حاضربود، که گذار بشریت به دوران و مسیر رشد تاریخی تازه را فراهم ساخت. استالین، فرزند خلق خویش بود و همه صفات مشخصه آن را در خود داشت. خلقی پرتلاش برای حرکت به پیش وبا محموله ای از گذشته، متحقق سازنده تعالی و بزرگی ها ، دارای استعداد توسل به خشونت برای اجرای اهداف اصلی، انعطاف پذیری غیر قابل تصور و داشتن ذخایر عظیم دانائی و همراه آن ارتکاب به اشتباه در شرایط مشخص، صداقت مفرط و میل به قدرت، منکوب کننده دیگر احساسات، قناعت پیشه و محتاط در امور دولتی و متهور در اقدام و اعمال موثر در سرنوشت میلیونها مردم، که تصحیح آنها نیازمند زمان طولانی و آزار دهنده است. استالین یعنی همه اینها.

 

مفهوم سیاسی استالین

 

نقش و تاثیراستالین عظیم در آن دوره تاریخی، از وی، هم در دوران حیات وهم پس از آن، یک شخصیت افسانه ای ساخت. بدین جهت، ارزیابی دوره استالین، چه در تاریخ میهن ما و چه در تاریخ جهان، مدتهای طولانی آلت دست عوامفریبان و فرصت طلبان بود. «ارزیابی» مغرضانه از تمام دوران بزرگ وغیر عادی رهبری استالین، فقط و فقط «سال سی و هفت» رامورد توجه قرار می دهد. و این یعنی دشمنی و خیانت. در واقع، سال ۳٧ با همه فجایع متضاد خود، پیش از همه، آن کسانی را که به گفته لنین، فرصت طلبانه به انقلاب بزرگ مردمی«چسبیده بودند» با شجاعت از صحنه سیاسی دور کرد. با «سلب مالکیت» و «سلب قزاق» از آنها، بسط فرهنگ پرولتاری، پوشکین را در« کشتی مدرن» باز نشاند. ویران کنندگان معابد و متخصصان «صادق» و کسانی را که روسیه را شاخه های خشک «آتش انقلاب» جهانی می پنداشتند، از میان بر داشت.

 

این «رفیقان» و وارثان آنها هیچوقت استالین را بخاطر ارائه برنامه ای «سرمستی از پیروزی»، که طی آن با «تعاونی کردن اجباری» به هرج و مرج درتولید روستائی پایان می داد، نمی بخشند. به خاطر احیای آموزش تاریخ روسیه در مدارس ابتدائی و متوسطه، بخاطر ممنوع کردن نمایشنامه «باگاتئری» براساس پیس دمیان بئدنئی، که در آن مراسم تعمید روس به مسخره گرفته شده بود، نمی بخشند. دشمنان کینه جوی روسیه باده نوشی او به سلامتی خلق روس را فراموش نکردند. و بسیاری دیگر را فراموش نمی کـنند.

در مقابل، میخائیل بولگاکوف، نویسنده مشهور روس، اعمال استالین را در احیای موقعیت تاریخی ، ارزشهای عموم خلقی و دولتی کشور ما بدرستی کامل ارزیابی کرد. خطی که به تداوم تسلسل تاریخ روسیه پیوسته است. وی همچنین، در پیس مسکوت گذاشته شده خود، «باتوم»، از مؤلف این چرخش مهم تاریخی قدردانی کرد.

 

استالین ارثیه عظیم تئوریک از خود بجای گذاشت که، امروز هم از اهمیت و اعتبار آن کاسته نشده است. این بیان رسا در مورد« دگماتیسم تحکیم یافته» نمی توانست سخن کسی غیر از استالین باشد که گـفـت:« بسیار مضحک می نمود اگر که ما از بنیانگذاران مارکسیسم می خواستیم نسخه حاضر و آماده ای در مورد مسائل تئوریک که، در هر کشوری پس از ۵٠ ـ ١٠٠ سال می تواند مطرح شود، بنویسند، تا ما پیروان مارکسیسم، با خیال راحت در کنار بخاری لم داده و آرام – آرام می جویدیم». این اندیشه را بویژه وقتی که، سر وکارتان با کسانیست که، با کاربرد مداوم کلمات «مارکسیسم»، «طبقه کارگر»، گوئی همه مسائل مربوط به وظائف کمونیستها را حل می کـنند، نباید فراموش کرد. تو گوئی، آنها ماهیت و جوهر دوران ما و راه حل همه مسائل و مشکلات را کشف کرده اند. مارکسیسم، شیوه و متد شناخت جهان و تغییر آن را آموزش می دهـد. این است مفهوم پیام استالین.

بنظر ما، مهمترین و جالب ترین مسئله، در واقع، درک مفهوم وصیت سیاسی استالین ــ سخنرانی وی در کنگره نوزدهم حزب کمونیست اتحاد شوروی است. او در این سخنرانی، نظریه پیوند ارگانیک مبارزه طبقاتی بخاطر سوسیالیسم با مبارزه در راه استقلال ملی و آزادی، در راه حقوق دموکراتیک و آزادی زحمتکشان را مطرح ساخت.

 

استالین، در پایان کنگره، توجه نمایندگان احزاب کمونیست و دموکراتیک کشورهای خارجی را، بویژه، به پروسه«مک کارتیسم» در آمریکا و تشدید مسابقه تسلیحاتی پس از اعلام «جنگ سرد» برعلیه کشورهای سوسیالیستی، جلب کرد و گـفت: «بورژوازی، پیشتر خود را لیبرال می نامید، بر آزادیهای بورژوا- دموکراتیک پافشاری می کرد. اینک، از لیبرالیسم هم اثری باقی نمانده است. پرچم آزادیهای بورژوا- دموکراتیک کـنار انداخته شده است. اگر می خواهید اکثریت مردم را با خود همراه کـنید، شما باید این پرچم را بردارید و آن را برافرازید. دیگر کسی آن را بر نخواهد افراشت.

پیشتر بورژوازی ملت را رهبری می کرد، از حقوق ملی و استقلال ملت دفاع می کرد، آنها را در «بالاتر از هر چیز » می شمرد. اینک، از «اصول ملی» هم اثر و نشانه ای نمانده است. پرچم استقلال ملی و آزادی ملی هم به کنار نهاده شده است. اگر می خواهید میهن پرستان وطن خود باشید، اگر می خواهید، نیروی پیشرو ملت باشید، شما باید آن را بلند کـنید و به پیش روید. کسان دیگری آن را بلند نخواهند کرد.»

 

کشور ما، این مسیر استراتژیک را در صحنه جهانی، در سالهای ۵٠ـ٧٠ قرن گذشته، پیگیرانه پیش برد. امروز، این نظریه استالین، بسیار مهم است، بویژه، در شرایطی که، دارکوبهای دست پرورده حاکمیت، جنبش چپ را سوراخ- سوراخ کرده و در تلاش اند تا بین کمونیستها و میهن پرستان دیوار بکشند. در صدد ایجاد درگیری بین آنها بوده، و تخلیه ایدئولوژیک و از بین بردن سیاسی آنها را سازماندهی می کـنند!

پیوند دادن مبارزه برای دموکراسی واقعی و حاکمیت خلق با ایده روسی و سنن مردمی، با مبارزه آزادی بخش ملی- آن وظیفه ای است که، استالین به ما وصیت کرد. وظیفه ای که، حزب کمونیست جمهوری فدراتیو روسیه، در رأس همه گیرترین جنبش مهین پرستان روسیه، برای نیل به آن مبارزه می کـند، تنها نیروی که، قادر به نجات روسیه از زیر ضربات خرد کـننده می باشد.

 

کمونیستها مجبورند در شرایط سخت مبارزه کـنند. «سرخاب» سیمای حزب حاکم مدعی طرفداری از آزادیهای دموکراتیک که، قدرت دولتی را غصب کرده است، مدتهاست رنگ باخته و فرو ریخته است. آنها دیگر، به این رنگ احتیاجی ندارند، چرا که، به پارازیت آزار دهنده ای تبدیل شده است. اینک چند سال است که، جامعه روسیه در لبه لغزنده پرتگاه سقوط به زیر سلطه رژیم خود کامه، در آن شرایطی که، ما آن را لیبرال – فاشیسم می نامیم، قرار گرفته است. برای سرکوبی و یا رام کردن مخالفین، به اقدامات پیاپی، متوسل می شود. دسیسه های عمله های کرملین برای ایجاد انشعابات در صفوف حزب کمونیست، حد و مرز نمی شناسد. آنها دست همه توطئه چنینان حاذق دوره های مختلف را از پشت بسته اند.

حزب کمونیست جمهوری فدراتیو روسیه، علیرغم همه اینها، رهبری سیاسی و معنوی جامعه روسیه را در دست خود نگاه داشته است. پروسه ای در شرف تکوین است که، استالین به موقع خود، ماهیت سمت گیری تاریخی آن را چنین توضیح داد: «اگر پیشتر، مسیحیت در میان بردگان ستمدیده و مظلوم امپراطوری بزرگ روم، لـنگـر مطمئن رهائی محسوب می شد، اینک تاریخ در مسیری پیش می رود که، سوسیالیسم می تواند(دیگر، آغاز کرده است)، به پرچم مبارزات رهائی بخش توده های میلیونی دولتهای مستعمره امپریالیسم تبدیل شود».

 

امروز خود روسیه، به کشور نیمه مستعمره مواد خامی تبدیل شده است که، دورنمای سوسیالیستی- تنها ستاره راهنمای نجات آن می باشد. کشور ما، محل امید خلقهائی بوده و هست که، میلیتاریستهای آمریکائی، جهانی سازان کـنونی، حاضرند، آن را در جـنگ تازه ای درگـیر کـنند. با خواندن مجـدد نوشته های استالـین، بار دیگر، روشن می شود که، این، برنامه کاملی است برای مـبارزه کـمـونیستها در شرایط نویـن تاریخی، زمانی که، مـفهـوم حاکـمیت ملی در زیر فشار« جهانی سازی» آمریکائی، ویران می گردد.

بعد از حوادث یوگسلاوی و عـراق، در باره کـدام «کـنسرت ملت» می توان صحبت کرد؟ از کدام آزادیهای دموکراتیک نمونه غربی، می توان حرفی به میان آورد،تا جائی که، حتی نوآم چامسکی، اندیشمند و سیاستمدار مشهور غربی، رویدادهای آمریکا را، چنین توصیف می کـند: «دولت ایالات متحده آمریکا سعی می کـند از اوضاع پیش آمده، برای رسیدن به اهداف خودــ یعنی، میلیتاریزه کردن(و حتی، میلیتاریزه کردن فضای کیهانی، با علامت رمزی «دفاع ضد موشکی»)؛ محدود کردن برنامه های دموکراتیک اجتماعی؛ پرده پوشی پیآمدهای منفی«جهانی سازی» آمریکائی، جدل پیرامون مسئله وضعیت زیست محیطی، بیمه سلامتی و غیره، بر قراری رژیمی مساعد برای انباشت سرمایه در دست عده ای معدود( مثلا، با تدوین موازینی که، در خدمت لغو مالیات برای کمپانیهای بزرگ باشد)، بوجود آوردن جامعه منضبط ، با چشم انداز ــ ریشه کن ساختن مذاکرات و اعتراضات توده ای، سوءاستفاده می کـند.»

 

درشرایط «جهانی سازی مشارکتی»، باز هم طبق تعریف همان ن. چامسکی( درضمن، به تعبیر خود من، همانطور که، در «طرح فاشیستی» بود)، روسیه به عنوان «علیل سیاسی»، «ماده خام» برای تغذیه نظم نوین جهانی در نظر گرفته می شود. به صحنه اقدامات نظامی برای مقابله با دنیای اسلام و چین تبدیل می گردد. کدام انسان میهن پرست، چنین دورنمائی را برای میهن خویش تدارک می بیند؟

به همین سبب، ما امروز اغلب اوقات در باره«سوسیالیسم روسی»، به عبارتی دیگر، در مورد راههای پیوند هارمونیک خود ویژگیهای ملی روسی و تجربیات تاریخی چندین قرن ما، با بهترین دستاوردهای شوروی و نظام سوسیالیستی، صحبت می کـنیم. زیرا ما، درک می کـنیم که، برقراری اتحاد شوروی به عنوان قدرت بزرگ جهانی، رهبر بلوک عظیم ژئوپـولـیتیکی، فرهنگی و ایدئولوژیکی شگـفـت انگیز در مقیاس جهانی- تاریخی، تنها در دوره رهبری استالین ممکن و میسر گردید.

 

البته، این پروسه با سختی و خشونت طی شد. و اگر ما بخواهیم منصفانه و بی غرضانه به علل این خشونتها بپردازیم، دراین صورت، آنها را نه در شخصیت استالین، نه در حاکمیت شوروی " توتالیتاریسم سوسالیستی" – در همه حال، نباید فـقـط در این مجموعه، بدنبال آنها بود. علل آنها را، قبل از همه، باید درماهیت تحولات عمیق بنیادین و بغرنجیهای بی سابقه دوران تغییر انقلابی جهان، در ویژگـیهای زمان، در تلـفـیق ذاتی عوامل تاریخی و ذهنی ــ شخصیتی جستجو کرد. اهمیت مسئله در این است که، هر کس بتواند با تجربه شخصی خود، درسهای ضروری بیاموزد. باید بتواند گـندم را از کاه جدا کـند. باید جوانه های زندگی بخش آینده روسیه کبیر را از میراث اشتباهات و غلطهای محاسباتی کشنده تشخیص داد. این که، برای کسی پوشیده نیست: سالهای اخیر- در بستربحران تعمیق یابنده، تخریب و هرج و مرج سیاسی- علاقمندی به شخصیت یوسف استالین، رو به افزایش نهاده است.

 

تصادفی نیست که، در سالهای اخیرمجموعه کامل کتابهای بسیار مهم علمی و سیاسی- اجتماعی در باره استالین انتشار یافـته است. از میان آنها، کتاب های با اهمیتی مثل؛ «ژنرال ایسـسیموس» کار و. کارپوف و کتاب«استالین»، نوشتۀ یو. امیلیانوف را می توان نام برد.

نتیجه نظرخواهی های اجتماعی زیادی که، نهادهای مختلف، از مرکز تحقـیقـات فـرهنگ سیاسی روسیه گـرفته تا نهادهای مشابه چپگرا، در سال ٢٠٠۳، بمناسبت پنجاهمین سال مرگ ی. و. استالین،به عمل آوردند، نشان میدهد که، امروز بیش از یک سوم هموطنان ما، نقش استالـین در تاریخ میهن ما را، مثبت ارزیابی می کـنند. همچنین، کمتر از ٢٠درصد مردم روسیه، وی را « دیکتاتور و مستبد» می شمارند.

 

در اینجا، لازم به یادآوری است که، این «دیکـتاتور»در پایان کار کـنگره پانزدهم حزب کمونیست سراسری شوروی(بلشویک) که، با غلبه بر مواضع اوپوزیسیـون تروتسکی – زینوویف و اخراج رهبران آن از حزب، خاتمه یافـت، برای سومین بار، تقاضای خود مبنی بر آزاد ساختن خویش از مقام دبیرکلی حزب کمونیست را تکرار کرد. علاوه برآن، یادآوری کرد که، سه سال متوالی این تقاضا را تکرار می کـند، بویژه با پیروزی بر اوپوزیسیون، ضرورتی برای احراز چنین پستی باقی نمانده است. ولی، پلنوم یکصدا، با یک رأی ممتنع، تقاضای استالین را رد کرد. درچنین وضعیتی، استالین، حذف پست دبیرکلی را پیشنهاد کرد. این هم، بی نتیجه ماند. همه مخالفت کردند. این است واقـعـیت!

 

و بر همین بستر، تلاشهای شدید برخی نیروهای سیاسی برندیدن علاقمندی همگانی توده ها به استالین، به مفهوم اعتراف آشکار آنها به ناتوانی خود درگـفـتگوی مستـقـیم با مردم خویش است. ما، کمونیستها، هراسی از چنین گـفـتگوئی نداریم. ما، فکر می کـنیم که، بعد از برخوردهای احساسی و عاطفی، زمان بررسی عاقلانه و آگاهانه شخصیت و عمل استالین به عنوان بزرگترین واصیل ترین پـدیـده درتاریخ میهن ما و به عنوان مهمترین شگـفتی های ایدئولوژیکی و ژئوپولـیتـیکی در مقیاس جهانی، فرارسیده است.

 

ما از دستاوردهای کشور شوراها در دوره استالین، برای حل عملی مجموعه کامل وظایف امروزی و آینده، کمک می گـیریم. چگـونه می توان بار دیگر در روسیه، دولت مقتدر، عدالتخواه و تأثیرگذار تشکیل داد؟ چگونه می توان اداره متمرکز کشور را باز سازی نمود؟ مسائـل حاد کشور را چگونه می توان حل کرد؟ چگونه می توان در کوتاه مدت، بر هرج و مرج اقتصادی، فـقـر و بی کاری غـلبه کـرد؟ چگونه می توان همه تلاشهای جامعه را حول عالیترین ایده آلها اخلاقی و اهداف مهم سیاسی متحد ساخت؟

 

دولـتمـردی نابغه

 

شخصیت دولتی- بزرگـترین ویژگی استالین است که، به ذهن هر کسی که، در باره وی لـب به سخن می گشاید، خطور می کـند. استالین قبل از همه، به عنوان یک شخصیت سیاسی ــ دولتی با اراده، متین، قاطع و مقتدر در یاد خلقها مانده است. رهبر ملت بود. معمار و سازنده دولت قدرتمند و بزرگ بود. امروز، در شرایط فاجعه ژئوپولـیتیک، پس از تجزیه اتحاد شوروی و انحطاط پر هرج و مرج جامعه، تنها مهمترین وظیفه ما، ارزیابی درست و مطمئن تجارب سازندگی دولت قدرتمند، در دوره رهبری استالین است. چرا که، فـقـط در آن دوره، خلق ما در جنگ کبیر و وحشتناک پیروز شد. امنیت ملی بی سابقه ای را برای خود تأمین کرد. کشور خویش را به ابرقدرت تبدیل نمود که، دورترین نقطه کره زمین را تحت تأثـیر خود قرار داده بود.

 

بعنوان مثال، در سالهای اولین برنامه پنج ساله، قدرت تولیدات صنعتی اتحاد شوروی دو برابر افزایش یافت. در زمینه صنایع سنگین، جایگاه نخست را احراز کرد. مناطق حاشیه ای پیشین به مدار تولید وارد شدند. شهرها و شهرک های صنعـتی جدید بسیار زیادی بنیان نهاده شد. مراکز قدیمی دگرگونی اساسی یافـت. در پایان سالهای دهه سی، ٦ هزار مؤسسه تولیدی مورد بهره برداری قرار گرفت. در سال ١٩۳٧، مؤسسات تولیدی جدید بیش از ٨٠درصد تولیدات صنعتی کشور را تولید می کردند. در ابتدای برنامه پنج ساله سوم، مؤسسات صنعتی به مرحله سودآوری رسیدند.

در نتیجه صنعتی کردن ، فرهنگ کار میلیونها مردم بطور ریشه ای تـغـییر یافـت. در اواسط برنامه پنج ساله اول، (در سال ١۹٢۹)، معضل بی کاری، بطور کامـل حـل شد. تا آغاز سالهای دهه چهـل، ٨٠درصد جمعیت کشور باسواد شدند. صدها هزار انسان جوان با منشاء طبقاتی کارگر و یا دهقان، در مراکز آموزش عالی و حرفه ای به تحصیل اشتغال داشتند. جامعه نسل جدید روشنفکران شکل گرفت.

 

علیرغم خرابکاریهای سگـنین در تعاونی کردن، کشورزی روسیه از نو جان گرفت و سرپا ایستاد. فـقـط در مدت دومین برنامه پنج ساله، کالخوزها بیش از ۵٠٠ هزار تراکتور، در حدود ١٢٤ هزار کمباین و بیش از ١٤٠هزار کامیون باری در یافـت کردند. در طول چند سال، در حدود ۵ میلیون دهقان، به حرفه مکانیک دست یافتند. روستائیان، وقت آزاد بدست آوردند. یعنی، فرصت تحصیل، ارتق

او، در مورد نمونه ایالات متحده آمریکا، کانادا، سوئیس که، طرفداران فدرالیسم دوست دارند به آنها استناد نمایند، نوشت که،« ترقی نواحی مستـقـل از طریق تبدیل فدرالیسم آنها به دولت متحد، بدست آمد، که، سمت رشد آن نه به سود فدرالیسم، بلکه، بر علیه آن بود... و خود وی، نتیجه می گیرد که، تطبیق فدرالیسم در روسیه عاقلانه نیست و بخودی خود، به زوال محکوم است».

 

جالب توجه این است که، استدلال استالین درمخالفـت با «تـقـسیم» روسیه به « خان نشینهای» تازه، بسیار شبیه استدلالهای ایوان ایلین، مخالف ایدئولوژیک وی بود. البته، در این که، هم این و هم آن، هر دو میهن پرست بودند، روسیه را دوست می داشتند و به تاریخ آن بسیار آگاه بودند، هیچ تناقضی وجود ندارد. به هر حال، گرایشات گریز از مرکز، بسیار قوی بودند. در گیر شدن «مستقیم» با آنها، می توانست به اشتباه سیاسی بسیار جدی منجرشده و موجب انشعاب در حزب شـود. بدین جهت، استالین، در ماه آوریل سال ١۹١٨، در مصاحبه با خبرنگار « پراودا» موضع خود را ملایم تر کرد و حق فدرالیسم برای روسیه را برسمیت شناخت. وی گـفـت: « فدرالیسم برای روسیه مقدور است و می تواند همچنان که، در آمریکا و سوئیس، نقش گـذار به دولت متحد سوسیالیستی آتی ایفاء نماید».

 

بعدها، در سال ١۹٢٤، وی، علل تغـییر نقطه نظرات خویش را چنین توضیح داد: «اولا"، در زمان انقلاب اکـتبر بسیاری از خلقهای روسیه عملا" در موقعیت کاملا" پراکنده و جدا از همدیگـر، قرار داشتند، به همین علت، در شرایط پراکندگی توده های زحمتکش، فدرالیسم، برای نزدیک کردن ومتحد ساختن آنها، یک گام به پیش بود». دوما"، « شکل فدرالیسم شوروی، با به هم نزدیک شدن اهداف اقتصادی همه توده های زحمتکش خلقهای روسیه، تناقضی نداشت». وبالاخره، سوم این که، «همه جنبشهای ملی با همه پراکـندگی خود، بسیار جدی بودند و راه اتحاد ملی، بسیار سخت تر از آن بود که، پیشتر می توانست باشد».

امروز، با نگاه به اطراف، به راحتی می توان دید که، اوضاع کـنونی در این زمینه ــ با کمی تفاوت ــ تا حد محسوسی یادآور دوران بعد از انقلاب است. هم جدائی کامل جمهوریهای متحد پیشین و هم تفرقه خلقهای برادر آنها و همچنین، خیزش شدید جنبشهای ملی و اهمیت درجه اول نزدیکی اقتصادی دولتهای مستقـل جدید، در برابر چشمان ما مشهود است. همه این مسائـل به شکل کمی ملایمتری در درون جامعه روسیه نیزمطرح است.

 

بنابراین، وقتی که در باره ضرورت دولت مرکزی صحبت می شود، ما نباید تجربیات پیشین را نادیده بگیریم، نباید چشمان خود را بر واقعیات اوضاع سیاسی کشور و جهان امروز ببندیم. مسائـل باید بصورت همه جانبه تر و گسترده تر و با روشن کردن تفاوتهای همه مشکلات و موانع راه ما، مورد بررسی قرار گـیرد. در واقعیت امر، اینک، مثـل همان وقت، وظیفه ما، عبارت از تشکیل آن حاکمیت دولتی مطمئن در روسیه می باشد که، بتواند با کـیفـیتهای سازنده دولت مرکزی و فدرالیسم همخوانی داشته باشد. اوضاع جهانی و موقعـیت ژئوپولیتیکی نیز، بر ضرورت این امر می افـزاید. دقیقا" به همین جهت حزب کمونیست جمهوری فدراتیو روسیه امروز پیگیرانه ثابت می کـند که، هرم معکوس حاکمیت کنونی، قدرت حاکم، در حالی که، حاکمیت خلق را در زیر خود له و لورده کرده است، در تناقض ناهنجاری با سنتهای شوروی جمع گرائی و مجلسی خلقهای ما و با نیازهای کنونی کشور، قرار گرفته است.

 

شرایط کنونی هرچه بیشتر روشن می نماید که، برقراری مجدد حاکمیت صلاحیت دار و معتبر در روسیه، دراولویت قرار گـرفته است. یا باید سیستم حکـومتی ریاست جمهوری در کشور برقرار شود و رهبر دولت، خود در قبال کارهای دولت مسئول و جوابگو باشد، و یا باید دولتی قوی و مسئول در برابر پارلمان، با محدود کردن شدید اختیارات رئیس جمهور، مسئولیتها را به پذیرد. بدین منظور، حزب کمونیست جمهوری فدراتیو روسیه، برنامه جایگزین ١١ماده ای خود، تحت عنوان «تعمیر» ساختار دولتی را ، پیشنهاد کرده است. تشکـیل جمهوری بر پایۀ موازین پارلمانی روسیه از نوع شوروی، با ماهیت ملی، با اتکا به تجارب تاریخی و با سمتگیری بسوی برقراری حاکمیت خلق به معنی واقعی کلمه، هدف اصلی این برنامه، می باشد.

 

از تجربیات تاریخی

 

استالین، موقعیت روسیه را همیشه مد نظر داشت. فراموش نکـنیم که، در قرنهای ١٨ــ ١۹، دکترین ژئوپولیتیکی لائیک و امپراطوری جایگزین نوع دینی ــ روحانی آن گردید.هنگام تقدیم آن به مجلس سنا و مجلس عالی روحانی امپراطوری همه روسیه ــ بمناسبت برقراری صلح نیشتادتسکی با سوئیس در سال ١٧٢١ــ پطر اول که، با نام کبیر و پدر میهن ملـقـب شد، آشکارا درک جانشینی روسیه با بیزانس را به نمایش گـذاشت. وی ضمن پذیرفتن این لقـب گـفـت: «با سپاسگزاری به درگاه خداوند؛ هرچند صلح مایه امیدواری است اما ، نباید به امور نطامی کم توجهی کـنیم، چرا که، با ما، آن نشد که، با پادشاه یونان شد». و این تنها واقعیت از این نوع نیست. از نقطه نظر حقوقی، مثلا، در تمام اراضی امپراطوری روسیه تا آخر، همه فرمانهای امپراطوران بیزانس، تا زمانیکه از طرف خود آنها و یا کلیساهای جامع لغو نمی گردید ، معـتبر شمرده می شد.

 

همچنین، طرح معروف به «طرح یونان» یکاترینای کـبیر، تقسیم امپراطوری عثمانی بین امپراطوریهای روسیه، ونیز و اطریش ــ مجار و تشکیل امپراطوری یونان به رهبری کنستانتین، نوه امپراطور روسیه، به پایتختی کنستانتینوپل را، در نظر می گرفت.

از آغاز نیمه اول قرن نوزدهم، سیاست خارجی روسیه، آشکارا برپایه نمونه تیـپـیک اصول امپراطوری، یعنی ،محافظه کاری و طرفداری از پادشاهی، مبتنی بوده است. رقابت دکترین های امپراطوری در نیمه دوم قرن نوزدهم به رشد پان اسلاویسم کمک کرد. آن وقـتها، در میان نخبه های سیاسی روسیه دو نظریه ژئوپولـیتیکی مـتناقض، دکـترین حـریم بزرگ اسـلاویان و دکـترین خودکـفایتی امپراطوری، مطرح بود. پروفسور ودانشمند سرشناس، ن. یا. دانیل اوفسکی نماینده نظریه اول و نویسنده مشهور، م. ن. کاتکوف، نماینده نظریه دوم بود. در میان طرفداران هر دو نظریه، مبارزه شدید ایدئولوژیکی جریان داشت. تحت تأثیرشدید این دو نظریه بر شعور نخبگان سیاسی روسیه تا انقلاب سال١۹١٧، جریان تـفکر ژئوپولـیتیکی ملی، بطور بنیادی تغـییر کرده بود.

 

م. ن. کاتکوف، نویسنده و سردبیر چندین ساله نشریه«مسکووسکی ودموستی(ورقه های مسکو)»، صاحب نفـوذ در دوایر حکومتی را می توان نماینده اصیل ایدیولوژی امپراطوری روسی نامید. و. آ. گرینگموت، یکی از پیروان کاتکوف، دکترین ژئوپولیتیک امپراطوری روسیه را بطور نسبتا کامل تشریح کرد. وی تأکید می کرد که، روسیه « باید به دولت بزرگ و با کـفایتی تبدیل شود که، نه تنها، هیچگونه نیازی،به حمایت و پشتیبانی هیچ کشور بیگانه ای، نه از لحاظ معنوی و نه به لحاظ مادی، نداشته باشد، بلکه، بر عکس، باید خود دولت مقـتدری باشد که، در صورت لزوم، بتواند در این موارد، از آنها پشتیبانی نماید. در این حال، می تواند در حکم دادرس عالی و قدرتمند، به معنی واقعی کلمه، « صلح را به جهان دیکته نماید»... با تحکیم و تثبیت امپراطوری در دو بخش خویش و محقق ساختن آنها در یک دولت بزرگ نه تنها اروپائی و یا آسیائی، بلکه، ارتدوکس، روسی کاملا غنی، پر توان و با فرهنگ خود ویژه و مختلف، قدرت برتر و خلل ناپذیر، در اخـتیار روسیه خواهد بود، ». روسیه بر بستر چنین دکترین ژئوپولیتیکی، مرزهای شرقی و جنوب شرقی خود را نیز تحکیم بخشید.

 

نصایح و موعظه های شونیستهای اسلاو هم به هـدر نرفـت. جامعه ، افکار ای. و. کیریوسکی، آ. س. خامیاکوف و ک. س. آکساکوف را در آغاز، تخیلی میدانست. زیرا، برنامه سیاسی آنها واقعا هم اتوپیک بود و به همین جهت مورد قبول سیاستمداران نبود. اما، خیلی زود، پیروان و شاگردان شونیستهای پیشین اسلاو با تشخیص این نارسائی شونیستهای اسلاو، بجای آن، دکترین پان اسلاویسم را مطرح کردند که، بتدریج تأثیر بزرگی بر طبقه حاکم وقت گذارد. ن. یا. دانیلوفسکی، «سمبل اعتقاد» پان اسلاویسم را بطور سیستماتیک و مرتب در نوشته بزرگ « روسیه و اروپا» تشریح کرد. آزادی خلقهای اسلاو برادر از اسارت حاکمیتهای بیگانه ترکیه و اطریش ــ مجار و اتحاد همه اسلاوها به مرکزیت کنستانتین پل و به سر پرستی روسیه را، وظیفه مهم روسیه اعلام کـرد. دکترین پان اسلاویسم عمدتا در سالهای دهه ٦٠ــ٧٠ قرن ١٩رواج گسترده ای یافت. جنگ روسیه ــ ترکیه که، در واقع به جنگ آزادی اسلاوهای جنوب از سلطه ترکیه تبدیل شد، نقطه اوج آن بود. جنگ باعث رشد غیر عادی علاقمندی نسبت به «برادران اسلاو» در جامعه روسیه گردید.

 

اما، به قدرت رسیدن نیروهای ضد روس در بلغارستان و یونان و جلب مخالفان ژئوپولیتیک روسی در شبه جزیره بالکان بدنبال خود، بسیاری از سیاستمداران را بیدار ساخت. امپراطور، الکساندر سوم، نارضایتی خود از رفتار کشورهای اسلاو که، آزادی خویش را مدیون روسیه بودند، با جمله مشهوری که، به ضرب المثل تبدیل گـردید، چنین بیان کرد: « از این پس، روسیه فقط دو متحد قابل اعتماد دارد. اینها، ارتش و نیروی دریائی آن هستند». نباید فراموش کرد که، دکترین امپراطوری و پان اسلاویستی، علاوه بر احوال ــ روحیه نخبه های جناحهای سیاسی مختلف روس، تصور آنها از جایگاه و نقـش روسیه در توازن جهانی ر ا نیز انعکاس می داد و دو عنصر ضروری مدل واقع بینانه ژئوپولیتیکی روسی را فرمول بندی می کرد.

ولذا، با احساس ضرورت جستجوی شیوه های برخورد جدید، پطربورگ در پایان قرن ١۹، سعی کرد یک چرخش استراتژیکی به سوی شرق بنماید. با درک اینکه، اعمال کـنترل بر حریم ارضی، بویژه برای یک قدرت قاره ای، پیش از همه با سطح رشد وسایل ارتباطی وابستگی کامل دارد، دولت روسیه، ساخت راه آهـن عظیم سراسری سیبری را آغاز کرد. تدابیر جدی برای اسکان مناطق سیبری و شرق دور اتخاذ نمود. الکساند سوم، در سال ١٨۹٠، بطور سمبلیک، نیکولای دوم، ولیعهد و امپراطور آینده را برای آشنائی مرسوم، به سفر شرق دور فرستاد.

 

اما، دکترین ژئوپولیتیکی خودویژه«اروپائی – آسیائی» نظر مسلط بر شعور جامعه روسیه نبود. بخش کم و بیش مؤثر آن، همچنان به سوی غـرب تمایل داشت، بمنظور اروپائی کردن روسیه، جامعه بر اساس ارزشهای غربی پرورش داده می شد. «تـقـلید نفرت انگیز از اروپا»، خصوصیت دقـیق شوونیستهای اسلاو، بیماری روشنفکران لیبرال و بخش قابل توجهی از بوروکراتهای رده بالا بود. بدین جهت اصول معتبر ژئوپولیتیکی چرخش به سوی شرق در دل تـفکر مسلط پرورش یافت. مثلا، روسیه سعی می کـرد، همچون دیگر دولتهای اروپائی، در تقسیم چـین سهـیم شود. عواقـب چنین محاسبات نادرست خود را به انتظار طولانی وادار نساخت. پیشبرد سیاست درست با وسایل نادرست، به فاجعه جنگ روس- ژاپن منجـر گردید. چرخش به شرق به عنوان سمت جدید ژئوپولیتیک روس سر نگرفـت.

 

در همه حال، تأکید بر موضوع ضرورت تشکیل دولت جامع در نظریه امپراطوری وجه غالب بود. تدوین کـنندگان نظریه، برای تبدیل شدن به قدرت غالب و توانمند، تشکیل دولت جامع، قادر به جوابگوئی در مقابل همه خواستهای تاریخی، بدون نیاز به کمک و پشتیبانی این و یا آن را، مورد تأکـید قرار می دادند. در ایده خودکـفائی اقتصادی دولتی بعنوان مهمتریت اصل سازندگی دولتی، قطعا، واقع بینی هائی وجود داشت. زیرا، نه واقعـیتهای خیالی تئوریهای مجرد، بلکه، واقعیات تجـربیات خلق، حاصل همه تاریخ روسیه، گواه آن است که، روسیه بارها در مقابل اردوی عظیم «دوازده زبان» که، برای یک سره کردن کار با آن، متحد شده بودند، یکه و تنها مانده است.

 

از مدل پان اسلاویسم روسیه، مصرا تـز ضرورت وحدت خلقها و کشورهای نزدیک پیشرفته پیرامون خود برای مقـابله موفقـیت آمیز با مرکز نیرومند دشمن بهره برگرفته شد. با استفاده از ترمینولوژی ژئوپولیتیکی، می توان گفـت که، پان اسلاویستها تشکـیل حریم وسیع ارتدوکس- اسلاو را پیشنهاد کـردند. دانیلوفسکی می نویسد: « نیازی به خود فـریبی نیست. دشمنی اروپا واضح تر از آن است که، در حرکات اتفاقـی سیاستمداران اروپائی، در جاه طلبی این ویا آن مقام دولتی جستجو شود، بلکه، درپایه های اصلی منافع آن دیده شود». پس فقط بر اساس اتحاد سیاسی پایدار روس ــ اسلاو، در شرایط توازن سیاسی در جهان، می تواند تحقـق یابد.

تاریخ کشور ما ثابت کرد که، در این ایده هم حقایقی نهفته بود. بدین ترتیب که، در آغاز قرن بیستم، مهمترین وظیفه تـفکرسیاسی روسیه و دستگاه دولتی امپراطوری آن، بطورعینی، بر وحدت این دو دکـترین ژئوپولیتیک تأکید داشت. اما، بعد از انقلاب گوئی کار در این زمینه متوقف گردید. در زیر فشار فناتیکهای دگم «انقلاب دائمی»، ژئوپولیتیک روسیه نابود گردید. لیکن، واقعیهای تاریخی نشان می دهـند که، بعد از سی سال، استالین توانست مدل ژئوپولیتیک مطلقا اصیل، متحد کـننده برتریهای هر دو نظریه سنتی روسی را تحقـق بخشد.

 

چرخش ژئوپولیتیکی استالین

 

در این قسمت، لازم آمی دانم به دادن توضیحاتی پیرامون نتایج دکترین ژئوپولیتیک استالینی است. فقط یادآوری می کـنم که، اتفاقا، مدل تکامل یافته ژئوپولیتیک استالینی ، حاصل تلفـیق تأثیرات تاریخی دو مشی دیرین ژئوپولیتیکی روسیه می باشد. بلحاظ امپراطوری – درک قابلیتهای دولتی آن و بلحاظ پان اسلاویستی – درک حریم بسیار وسیع اسلاوها.

در اینجا، یادآوری یکی از مهمترین ویژگی تـفکر استالینی ضروری است. وی هـیچگاه، نظریه پرداز و دگم نبود. استالین، هر ایده ای را ، حتی، ایده مخالفان ایدئولوژیک و دشمنان سیاسی خود را، اگر آنها در جهت تقویت دولت و تحکیم امنیت ملی اتحاد شوروی بودند، با حسن نظر درک می کرد و با خلاقـیت سازنده ای، به کار می گرفت.

 

استالین کمونیست، نظریات اشخاصی مثل، ایلین، سالانویچ و بسیاری از مهاجران «سفید» دیگر را مورد توجه قرار می داد، بدرستی درک می کرد که، هیچگاه غرب، با تحکیم اتحاد شوروی، روسیه، با کشوری با رشد دینامیکی و دارای خودویژگـیهای ابرقدرت موافق نخواهد بود. م. جیلاس، نویسنده مشهور یوگـسلاوی، به خاطر می آورد که، یک بار استالین، با اشاره به آمریکا و انگلیس در روی نقشه جهان، سپس نقشه سرخ رنگ اتحاد شوروی را در روی همان نقشه، به وی نشان داد و با اطمینان خاصی گـفت: «هیچ وقـت آنها توان تحمل چنین کشور بزرگی را در جهان نخواهند داشت، هیچگاه!».

استالین بهتر از هر کس دیگری، هم ضرورت نوسازی جهان بینی کشورــ اتحاد شوروی، در چهارچوب شکل نوین ژئوپولیتیکی آن، و هم انطباق نیازهای کـنونی با واقعـیتهای دیرین سنن روسی را درک می کـرد. تغییر سریع در ایدئولوژی دولـتمداری اتحاد شوروی در سالهای ١٩۵٣ــ١٩٤٤نتیجه همین درک بود. تلاش برای تنظیم و تطبیق اصول« ایدئولوژی میهن پرستی» مترقی و تأثیر گذار، پایه و اساس مشی جدید را تشکیل می داد که، می توانست بنیان مطمئن جهان بینی برای فعالتر ساختن مکانیزمهای دولتی دولت بزرگ شوروی و متحدان آن باشد. بدین منظور، احیای بسیاری از صفحات اصیل تاریخ روسیه، خاتمه دادن به تعقیب و آزار کلیسا، مهمترین وظیفه بود.

 

واضح است که، اتحاد شوروی، در وحشتناکترین و خونین ترین جنگ تمام تاریخ بشری، با سرفرازی پیروز گردید. دایره تأثیر خود را در دریا ها و اقیانوسها ، در انطباق کامل با منافع خود گسترش داد، راههای هرگونه تجاوز مستقیم به مرزهای دولتی را سد کرد. در مدت کوتاه غیر قابل تصوری ویرانیهای جنگ را باسازی نمود. سیستم اقتصادی خود مختار، خودکـفا با توانائی بهره گـیری از ذخایر هنگـفـت کشور در جهت ارتقاء موزون رفاه همگانی مردم، سازماندهی شد. در صورت حفظ آهنگ «نوسازی ایدئولوژیک» شکی نبود که، اتحاد شوروی پس از ١۵– ١٠ سال بر تأثیرات معنوی منفی شکست های جدی فائق آمده، نتایج سازنده آنها را تا حد اکـثر توسعه خواهد داد. ساخت سلاح اتمی، خطر دخالتهای مستقیم در امور داخلی کشور را منتفی ساخت.

امکان دفاع از تجاوزات بالقوه اشغالگران غربی را، استالین، در تشکـیـل پیمان نظامی ــ سیاسی قدرتمند بر پایه تـلـفـیق ارزشهای سنن تمدن اسلاویان با دستاوردهای سیستم جهانی سوسیالیستی می دید. او می گـفـت: « اگر اسلاوها همبسته و متحد شوند، هیچ کسی جرأت یک تـلـنگر زدن به آنها را، نخواهد داشت.»

 

وی، پیروزی ما در جنگ جهانی دوم را، دقیقاً از همین زاویه می دید. به عقیده استالین، این پیروزی، پیش از همه، پیروزی ژئوپولیتیک اسلاویانی بود. وی، در پیام تاریخی خود به خلق، بمناسبت ٩ماه مه سال ١٩٤۵(روز اعلام پیروزی بر فاشیسم. م.)، با صراحت و روشنی کامل گـفـت: « قرنها مبارزه خلقهای اسلاو برای حفظ موجودیت و استقلال خود، به پیروزی بر فاشیسم اشغالگر و مستبد آلمان منجر شد.

سخنرانی استالین، در روز پایان جنگ جهانی دوم، بمناسبت پیروزی بر ژاپن، مندرج در مطبوعات دوم سپتامبر سال١٩٤۵، یکی دیگر از شاخصهای مشخصه بـینـش ژئوپولیتیکی می باشد. بنیان فکری این سخنرانی، عبارت از تأئید تداوم مستمر اهداف ژئوپولیتیک روسیه، از جمله، در شرق دور، بود. به گـفـته وی، تجاوز ژاپن برعـلیه امپراطوری روسیه، از سال ١٩٠٤آغاز شده بود. سپس با دخالت نظامی در جریان جنگهای داخلی ادامه یافت. و در پایان، به پیروز نهائی ما ختم شد. استالین، همه اینها را، حلقه های یک زنجیر حساب می کـرد.

 

استالین گـفـت: «شکست ارتش روسیه در جنگ سال ١٩٠٤با ژاپن، یادآور خاطر تلخ و سنگینی در یاد مردم ما است، آن، لکه سیاهی برسینه میهن ما باقی گذاشت. مردم ما اطمینان داشت و منتظر روزشکست ژاپن بود که، آن لـکه سیاه را بزداید. ما، نسلهای مسن، چهل سال در انتظار گذراندیم. و این هم آن روز که، فرا رسیده است. امروز ژاپن شکست خود را پذیرفت و تسلیم نامه را بدون قید و شرط امضاء می کـند». سیر حرکت از امپراطوری روسیه به اتحاد شوروی، همانطور که، گـفته شد، ادامه همان ژئوپولیتیک روسی است!

طبیعی بود که، چنین چشم اندازی، غرب را دچار سراسیمگی بـکـند. چرا که، در سیمای اتحاد شوروی، مرکز قدرتمند تأثیر گذار، بالاتر از همه، مظهر زندۀ عدالت و حاکمیت خلق در صحنه جهانی شکل گـرفـته بود. اصول دیگر رشد سیاسی، فرهنگی و اقتصادی در تمدن بشریت به اجرا گذاشته شده بود. تلاشهای طی چند قرن نخـبگان کسموپولـیتـیک تجاری ــ مالی، برای« تشکـیل سیستم جهانی تقسیم کار» و پایه سیاست بعدی برای اسارت بشریت در چهارچوب « نظم نوین جهانی»، به خطر افتاده بود.

فاجعه تمام عیار رو در روئی دو شیوۀ سیاسی، اقتصادی و فرهنگی در مقیاس جهانی، در تقـابل دو ابرقدرت آمریکا و اتحاد شوروی، در شکل خشن «جنگ سرد» نمود پیدا کـرد.

 

بنابراین، سخنان ضد کمونیستی پرطمطراق«جهان آزاد» و اظهار نگرانی سالوسانه در باره «حقوق بشر»، به پوشش ایدئولوژیکی تبدیل شد و در ورای این دید نا روشن و آشفته، منافع تغییر نا پذیر غرب پنهان شده بود که، هدف آن، تضعـیف و در صورت امکان، نابود کردن شوروی و روسیه بود. این سالوسی بویژه در دوران حاضر، در زمانی که، علناً حقوق میلیونها روس و روسی زبان در جمهوریهای متحد مشترک المنافع پایمال می شود و به عنوان انسان درجه دوم محسوب می شوند، نه تنها مورد محکومیت قرار نمی گـیرد، حتی، غرب «متمدن» با سکوت خود، آنرا تشویق می کـند.

 

دولت واقعی

 

افسوس که، تاریخ وجه شرطی را نمی پذیرد. عمر استالین، پنج – شش سالی کـفاف نکرد تا، « نوسازی ایدئولوژیک» خود را برگشت ناپذیر نموده و احیای سنن بناحق قطع شده معنوی – دولتی روسیه را به پایان رساند. هنوز جسد رهبر در آرامگاهش سرد نشده بود که، جانشینان او با یک چرخش تند، خط و مشی سیاسی قهقرائی در پیش گرفتند. همه غرب « متمدن» بگرمی از این چرخش استقبال نموده و در باره این چرخش که، محصول زحمات سیاستمداران، دیپلوماتها، سازمانهای اطلاعاتی و « آژانسهای متـنفـذ» آنهاست، سکوت کردند.

ابتدا «جنگ سرد»، زمانی که، مکانیزم مخفی ویرانگری در اتحاد شوروی به کار گرفته شد، و تا پایان فاجعه در سال ١٩٩١ را بطور شرطی به سه دوره، سه دوره متوالی گسترش خرابکاری برعلیه اتحاد شوروی، می توان تقسیم کرد:

اولین آن، بلافاصله بعد از مرگ استالین، باشعار «استالین زدائی» و «اعتدال» خروشچفی آغاز گردید. در دوره «رکود»، این پروسه ویرانگر بطور منظم ادامه یافت. در سایه کـوششهای بسیاری از دموکراتهای «نامدار» کنونی که، آن وقتها، ارتدوکسهای سازش ناپذیری بودند، ایده منسوخ دگماتیک بسته بندی و حفظ شد. فقدان شالوده جهان بینی سالم، باعث آشفـتگی بیمار گونه زمینه های ژئوپولـیتیک اتحاد شوروی هم گردید.

 

سال به سال ما صنایع، پتانسیل نظامی و انسانی کشور را درجستجوی سراب رهبری جهانی که، با روح سنتهای روسی بیگانه بود، صرف کردیم. اوضاع اقتصادی در داخل اتحاد شوروی بطور منظم رو به خرابی گذاشت. خلاء سیاسی، دینی و فرهنگی، زمینه های بی اندازه مساعدی را برای تزریق ارزشهای بیگانه ، وارد ساختن جهان بینی های ویرانگر و انگلهای مبتذل در شعور اجتماعی جامعه فراهم ساخت.

در چنین اوضاع عمومی بود که، «تغییر نسل» رده های بالائی کرملین شرایطی را برای مخالفین ما فراهم آورد تا، دوره دوم تخریب اتحاد شوروی ــ ساختن بنیانهای ایدئولوژیک تخریب ــ را آغاز کـنند.

ترتیب زمانی این تخریب در سالهای ١٩٨۵ــ ١٩٩٠، با «نوسازی» گارباجف آغاز شد. و آن به مکانیزمهای مشخص « فاجعه نا محسوس» نابود کـننده اتحاد شوروی در این سالها،محدود نشد. در اینجا فقط ، جهات اصلی جنگ روانی ــ تبلیغاتی برعلیه شوروی را یاد آوری می کـنم. آنها، شامل تبلیغات ضد روسی، اشاعه هـیستری ضد میهن پرستی، مجموعه به هم پیوسته یک سری تزویرهای عریان آنتی کمونیستی و راه انداختن تبلیغات جنجالی و پرهیاهو پیرامون «جاذبه های» لیبرالیسم غرب بود.

 

سومین و آخرین مرحله تخریب تام وتمام، مجموعا دوسال(١٩٩١–١٩٩٠) طول کشید و هدف آن، تأمین شرایط سیاسی گسست اتحاد دولتهای متحد بود. درعرصه سیاست داخلی نیز، «مبارزه با مرتجعـین» در ارگانهای رهبری حزب و دولت، فریادهای گوش خراش جدائی طلبانه در نواحی و مناطق مختلف، وجه مشخصه آن بود. با مختل ساختن حاکمیت مرکزی و سوءاستفاده از رهبری «دموکراتیک» روس به عنوان عامل محرک، حریم عمومی اقتصادی، حقوقی و فرهنگی دولت بزرگ را تخریب کردند.

پس از تجزیه اتحاد شوروی و درهم شکستن بلوک ژئوپولیتیک آسیائی ــ اروپا ئی، غـرب با خشونت خصمانه ای در راه به اسارت درآوردن روسیه تلاش می کـند. برای دستیابی به اهداف خود، هر شیوه ای ، از جمله، از شیوه های جدید غیرمتعارف اعمال فشار در جنگ با صربستان، افغانستان و عراق و از شوهای «انتخابات دموکراتیک» در گرجستان و اوکرائین استفاده می کـند.

 

یکی از هشدارهای مهیب استالین که، بسیاری از سبک مغزان در میان گرد و غبار «اعتدال» و «نوسازی» به فراموشی سپرده بودند، درجریان توسعه طلبی جهانی ایالات متحده آمریکا و ناتو، این مدعیان هژمونی و دیکتاتوری جهانی، به واقعیت پیوست. هنوز در سال ١٩٤٦، پس از سخنرانی مشهور و اندوهگینانه وینستون چرچیل در فولتون که، آغازی بر جنگ سرد بود، استالین گـفـت:« در حقیقت، جناب چرچیل در موضع جنگ افروزانه قرار گرفته است... چرچیل و دوستان او، بطور حیرت انگیزی، هـیتـلر و دوستانش را یادآوری می کـنند. هـیتـلر با تئوری نژادپرستی ، با اعلان اینکه، فقط انسانهای متکلم به زبان آلمانی، ملت کاملی هستند، آغاز جنگ را اعلام کرد. جناب چرچیل هم، به عنوان یک نژادپرست تمام عیار، با تکیه بر تئوری نژادپرستی، با تأکید بر شایستگی ملتهای انگلیسی زبان ، جنگ را برای تغییر سرنوشت جهان آغاز کرد.

 

هیتلر و دوستان او از تئوری نژادپرستی آلمانی به این نتیجه رسیدند که، آلمانها به عنوان تنها ملت کامل وشایسته، باید بر دیگر ملتها حکمرانی کـنند. تئوری نژادپرستانه انگلیسی هم ، جناب چرچیل و دوستانش را به چنان نتیجه گیری سوق داده است که، ملل انگلیسی زبان، به عنوان کاملترین ملت جهان، باید بر تمام ملل دیگر جهان حکمـفـرمائی کـنند. در واقعیت امر، جناب چرچیل و دوستان او در انگلیس و آمریکا، با ملتهائی که، به زبان انگلیسی سخن نمی گویند، به زبان اولتیماتوم سخن می گویند: اگر سلطه ما را به پذیرید، همه امور روبراه خواهد شد، در غیر اینصورت، جنگ اجتناب ناپذیر است».

آیا این موضوع بدیهی، واقعیت ندارد؟! حال اگر، چرچیل را، با بوش و تئوری نژادپرستی انگلیسی را، با دکترین تمدن غربی، تئوری سفسطه تاریخ، مشهور به تئوری «پایان تاریخ»،را که، بواسطه فرنسیس فوکویاما، یکی از شخصیتهای جهانی لیبرالـیسم غربی تئوریزه شده و به عنوان بالاترین مرحله رشد بشریت معرفی می کـنند، مقایسه کـنیم، شباهـت حیرت انگـیزی را مشاهده خواهـیم کرد. جنبه ملی این نظـریات، همان برتری طلـبی است. زیرا، هیچگاه آمریکا و متحدان آنها، نقش تعـیین کـننده ملل انگلیسی زبان در شکـل دادن ارزشهای اساسی لیبرالیسم غـربی را مورد تردیـد قـرار نداده اند. در چنین شرایطی این تصور بوجود می آید که، گوئی، استالین در باره مشکلات امروز صجبت می کرد.

 

در واقعیت امر، پس از تجزیه اتحاد شوروی بسیاری از خلـقهای آن، به اولتیماتوم غرب، تحت پشتیبانی قدرت نظامی ایالات متحده آمریکا و ناتو، تسلیم شدند. غرب کاتولیک ــ پروتستان و رومی ــ آلمانی، تحت پوشش این قدرت نظامی، به مـتحـقـق ساختن آرزوهای دیرین خود، یعـنی به اسارت درآوردن و "بلـعـیدن" تمـدن اسلاوــ ارتدوکـس پرداخـتند. جـلب کشورهای اسلاو اروپای شرقی به داخـل پیمان آتلانتیک شمالی، فـقط مرحله اول این پروسه بود. و آن، به عقیده استراتـژیک آتلانتیک، باید با قطعه ــ قطعه کردن روسیه ای که، خودویژگـیهای ملی و معنوی خود را از دست داده است، به چند کـشور «مستـقـل»، تحت قیمومیت هشیارانه "جامعه جهانی" پایان یابد.

 

اما، قدم عملی اول در این جهت ــ تلاش برای به زانو در آوردن یوگسلاوی با توسل به نیروی قهریه ــ با چنان مقاومت شدیدی مواجه گـردید که، یکی دیگر از پیش بینی های استالین در همان مصاحبه ای که، چرچیل را با هیتلر مقایسه کرد، یادآوری می کـند. استالین گـفـت: در مقابل آزمایش سختی، جنگ شدیدی قرار گرفته ایم، « ملتهائی، که در راه آزادی و استقلال میهن خویش، خونها داده اند، همچنانکه زیر سلطه هیتلـرها نرفـتند، سلطه چرچـیل ها را هم نخواهند پذیرفت. بنابراین، کاملا محتمل است است که، ملل غیر انگلیسی زبان که، اکـثریت عظیم مردم جهان را تشکـیل می دهند، به زیر بار بردگی جدید نخواهند رفـت»( در "نظم نوین جهانی" ــ گ. زیوگانوف.)

 

همینطور هم شد. عجیب نیست که ما، در رابطه با این مسئله، امروز ما شاهد احساسات ضدغربی شدید و پرقدرت جهانی هستیم. خودآگاهی ملی خلقها، تحت تأثیر تجاوزات ایدئولوژیک، سیاسی و نظامی غرب، رشد بی سابقه ای یافته است. حرکت مردمی بزرگی بین توده های عظیم خلق، با تکیه بر ریشه و بنیانهای سنتی خویش آغازشده است. این اتکا بر ریشه های سنتی، با تشدید مبارزه آزادیبخش ــ ملی برعلیه توتالیتاریسم لیبرالی، عمیقا پیوند ارگانیک دارد. در اینجا، روسیه نیز، دارای ویژگی های خاص خود می باشد. مبارزه آزادیبخش ــ ملی خلقهای روسیه، در عین حال، با مبارزه طبقاتی توده های خلق ستمدیده، غارت شده و به فـقـر کشیده شده، برعلیه بورژوازی کمپرادور جنایتکار و بوروکراتهای رشوه خوار، با مبارزه برای بازسازی دولت عدالت اجتماعی و ملی، توأم می باشد. و این، عامل مهمی برای همبستگی مجدد همه خلقهای تاریخی روسیه می باشد.

 

خانوادۀ ملل

 

امروز، دیگر کسی منکر این مسئله نیست که، حل مسائل ملی، پیش شرط ثبات سیاسی و آشتی ملی است. حل این مسائل شرط لازم برای غـلبه بر هرج و مرج کنونی در کشور، عنصر کلیدی امنیت ملی ماست. زیرا، انفجار خصمانه جدائی خواهی ناسیونالیستی، باعث تخریب اتحاد شوروی گـردید و یکی از مجرمین اصلی فاجعه روسیه معاصر می باشد. انحراف از سیاست ملی حزب کمونیست اتحاد شوروی که، در سالهای «اعتدال» و «رکود» تجدید قوا کرده بود، دلیل اصلی این انفجار بود. تأثـیر مبانی اصولی این سیاست، در بسیاری موارد، موجب بروز همه فجایع دوران حاضر گردید.

استالین، از همان ابتداء، اهمیت فوق العادۀ« مسائل ملی» را درک می کرد. او، از دوران جوانی به بررسی این مسئله پرداخت. وی، برخلاف بسیاری از همرزمان خود، بطور جدی جنبه های ملی مبارزه سیاسی را مورد توجه قرار می داد و از توان و نیروئی که، صرف خود آگاهی ملی خلقها می شود، درک روشنی داشت.

 

استالین، در سال ١٩٠٤، در مقاله « درک سوسیال ــ دموکراسی از مسئله ملی»، ادعاهای ناسیونالیستی سوسیالیستهای گرجی، ارمنی و یهودی را به شدت مورد انتقاد قرار داد. و پس از ٩ سال، در سال ١٩١٣، تعریف طبقاتی ملت را که، تا کنون اهمیت خود را حفظ کرده است، ارائه داد: «ملت، یک جمعیت انسانی است که، دارای زبان، سرزمین، زندگی اقتصادی و ساخـت روانشناسی تاریخی مشترک بوده و این مشترکات، در فرهنگ آن نمود پیدا می کـند». و بدرستی، همان وقت، لنین، این ارزیابی استالین را ستایش آمیز خواند.

 

امروز، وقتی که، از بلندای زمان ما به تماشای تجربیات شوروی می پردازیم، با قطعیت می توان گـفـت که، کارآئی و تأثیرگذاری سیاست ملی دولت، زمینه و پیش شرطهای لازم برای مهمترین و چشمگیرترین دستاوردهای دوره شوروی را فراهم ساخت. استالین برپایۀ چنین سیاستی دو اصل مهم را مطرح کرد: مبارزه بی امان با تمام شیوه های تجزیه طلبی ناسیونالیستی و پشتیبانی از خلق روس به عنوان عمده ترین ملت تشکیل دهنده دولت. این دو اصل ابتدا به ساکن و فوری یافـت نشدند. هر دو، راه طولانی و سختی را ، در جریان مبارزه داخلی بین طرفداران سمت گیری ملی، تداوم تاریخی استراتژی توسعه کشور با هواداران تئوری ضد روسی تروتسکی « انقلاب دائمی»، طی کرده بودند.

زیرا، «... مسئله ملی» در دوره های مختلف، در خدمت منافع متفاوتی قرار می گیرد و بسته به آنچه که، کدام طبقه و چه وقت، آنرا طرح می کـند، رنگهای مختلفی به خود می گیرد». در روسیه معاصر، خلق روس فقط خلق قادر به تشکیل دولت نیست. این خلق، در مجموع خود، توده عظیم طبقه پرولتری، زحمتکش ــ ستمدیده ترین، چپاول شده ترین خلقی است که، به شدیدترین وجهی استثمار شده و مورد تحقیر واقع گردیده است. مسئله رابطه متقابل استالین با خلق روس همیشه یکی از مسائل کلیدی درآثار وی بوده است. باده بلند کردن استالین به «سلامتی خلق روس!»، پس از پیروزی بر فاشیسم آلمان، نزد همگان، مشهور است. آن، فقط نقطه اوج بود ــ پیش از آن، یکی از مراحل سخت کار استالین، سخت کوشی و کار طولانی مدت وی برای تجدید عظمت خلق روس به عنوان هـسته مرکـزی دولت اتحاد شوروی بود. این، راهی بود، بغایت سخت و غیرمعمول.

 

در اینجا، می توان، گـفـته شاهدان را از سلامتی گوئی دیگر استالین، در ماه ژوئن سال ١٩٣٣ که، تاریخ نویسان و تذکره نویسان فراموش کرده اند، یادآوری کرد: « بنوشیم به افتخار خلقهای شوروی، به افتخار خلق روس!». گـفتن این جملات، آن وقتها، زمانیکه در با نفوذتـرین عرصه های جامعه شوروی برشماری مفاهیم «میهن»، «وطن»، «میهن پرستی»، همانطور که، «در دنیای اشباح گذشتۀ تا انقلاب»، ــ نیازمند شجاعت و شهامت خاصی بود. استالین پیگیرانه پوسته توهم ضد روسی را که، نه تنها بعد از انقلاب اکـتبر، حتی از دوسده پیش از آن شکل گرفته بود، در هم شکست......شاهدان از زبان استالین نقل می کـنند که گـفت: «زمانی من به لنین گـفتم که، خلق روس یکی از بهترین ملتهای شوروی است». او، اهداف این کار خود را پنهان نکرد و گفت:« خلق روس، در گذشته خلقهای دیگر را گرد هم می آورد. و اینک هم، خلقهای دیگر به دور هم جمع می کند.»

 

ضمناً، اصول سیاست ملی استالین، آنطور که، در نگاه اول به نظر می رسد، خط معمولی و مستقیم نبود. استالین هیچگاه برعلیه احساسات ملی هیچ خلقی، یعنی برعلیه تلاشهای قانونی در راه احیاء و حفظ اصالت ملی، بر علیه اندوخته های سنن زندگی و ارزشهای ملی خلقها مبارزه نکرد. در مقابل، پیگیرانه، برعلیه تلاش برای سیاسی کردن مبارزه بخاطر حفظ اصالت ملی و سنن خلقی و برعلیه سوء استفاده از مسئلۀ ملی و ایدئولوژی خشن تجزیه طلبی، برای تخریب پایه های دولت واحد، به مبارزه برخاست.

همانطور که، می دانیم، اصل حق تعیین سرنوشت، اصل اساسی نظریه سیاست ملی شوروی بود. اما، استالین، ضمن درک درست خطر مطلق کردن مفهوم این شعار، حل غیرعاقلانۀ آن را تهدیدی برای کلیت یک دولت واحد ارزیابی می کرد. بدین جهت، طی سخنرانی پایانی خود در کـنگره دوازدهم حزب کمونیست روسیه(بلشویک)، در ماه آوریل سال ١٩٢٣، "دربارۀ جایگاه مسئلۀ ملی در سازتدگی حزب و دولت"، چنین گـفت: « نباید فراموش کرد که، علاوه بر حق تغیین سرنوشت ملتها، طبقه کارگر هم حق دارد حاکمیت خودرا تحکیم بخشیده و این حق تابع حق تعیین سرنوشت است. ممکن است در مواردی که، حق تعیین سرنوشت در تقابل با حقوق فوق الذکر قرار گیرد، در آن صورت، طبقه کارگر از حق تحکیم پایه های حاکمیت خود برخوردار خواهد بود".

 

این پیش شرط تئوریک قبل از هر چیز، در اساس سیاست ملی حزبی نیز گـنجانیده شده است. استالین، در ماه آوریل سال ١٩٢٦، با شومسکی، کمیسر فرهنگ اوکرائین، طرفدار مشهور تسریع "اوکرائینی کردن" جمهوری، دیدار و مذاکره کرد. در پایان مذاکره، استالین، به اعضای هیئت سیاسی کمیتۀ مرکزی حزب کمونیست اوکرائین، نامه ای ویژه ای فرستاد که، در آن نوشته بود: " نمی توان طبقۀ کارگر روسیه را به امتناع از زبان و فرهنگ روسی وادار ساخت و زبان و فرهنگ خود را اوکرائینی بنامد... این، نمی تواند آزادی ملی نامیده شود، بلکه، شکل خاصی از ستم ملی است". او، هشدار داد: اوکرائینی کردن بی ملاحظه، می تواند "خصلت مبارزه برای انتزاع فرهنگ و جامعه اوکرائینی... خصلت مبارزه با "مسکو" و بطور کلی با روسها... بخود بگیرد".

نامه، مؤثر واقع شد. دو ماه پس از آن، پلنوم وسیع کمیته مرکزی حزب کمونیست اوکرائین بمنظور بررسی "اشتباهات اوکرائینی کردن" برگزار گردید و در تاریخ ٩ژوئن سال ١٩٢٦، با هدف مشابهی پلنوم کمیتۀ مرکزی حزب کمونیست(بلشویک) بلیو روس تشکیل شد. نمونه های دیگر هم بود.

در مجموع، استالین، در دوره های مختلف فعالیت خود، در شرایط مختلف تاریخی و سیاسی، تأثیرات متـفاوتی هم در "مسئلۀ روس" گذاشت. حتی او، در دهۀ ٢٠ و آغاز دهۀ سالهای ١٩٣٠، با توسعۀ زمینۀ تحـقیر شخصیت ملی خلق روس، مبارزه کرد. در سال ١٩٢٣، در کـنگره دوازدهم حزب، استالین علناً برعلیه خودسریهای ضد روسی در داخل حزب به مبارزه برخاست. او تأکید کرد: "می گـویند که، نباید خلقها را ناراحت کرد، کاملا درست است، من با آن موافقم، بلی، نباید آنها را ناراحت کرد. امّا، تئوری بافی در مورد آن، برای گذاشتن پرولتاریای کبیر روس در شرایط نابرابر در مقابل خلقهای اسیر پیشین، کاملاً غیرمنطقی است".

 

بسیاری از علاقمندان «بازی» در تحقیر شخصیت ملی روس و همه روسها، پاسخ محکمی از استالین گرفتند. مثلاً، در ماه دسامبر سال ١٩٣٠، استالین، در نامه ای به شاعر مشهور، دیمیان بئدنئی، اظهارات توهین آمیز وی نسبت به خلق روس را مورد انتقاد بسیار شدید قرار داد. بویژه وی، از اینکه بئدنئی، عملاً، روسیه را به " ظرف کثیف و خالی" تشبیه کرده و "تنبلی و تلاش در جای گرم، خصیصه ملی روس"، معرفی می کـند، برآشفـت. استالین، این تشبیهات دیمیان بئدنئی را با قاطعیت، توهین به خلق روس نامید.

جای آن دارد که، اتهامات رایج ضد یهودی استالین بطور جداگانه مورد بررسی قرار داده شود. تروتسکی، برای توجیه شکست خود در مبارزه درون حزبی، با این بهانه که، گویا استالین قصد دارد در میان اعضای حزب به روحیات ضدیهودی دامن بزند، آغازگر این اتهامات بود. امّا، با بررسی بی طرفانه می توان روشن ساخت که، مبارزه با تروتسکی را بهیچوجه نمی توان با یهودی ستیزی "پیوند" داد. زیرا، حداقل، از همان ابتداء، زینویوف و کامنیوف و سپس، کاگانوویچ، مخلیس و بسیاری دیگر از کمونیستهای نامدار دارای ملیت یهودی، در مبارزۀ برعلیه تروتسکی با استالین متحد بودند. واقعیت این است که، استالین همیشه، با توجه به شرایط مشخص سیاسی، سعی می کرد، در رابطه با حضور نمایندگان ملیتهای مختلف در ارگانهای رهبری حزبی و دولتی، اصول عدالت و تعادل را، رعایت نماید. و تلاش می کرد که، این اصول، در رابطه با همه ملتها، از جمله، با یهودیان، بطور برابر به اجراء گـذاشته شود. « یهودی ستیزی، به عنوان یکی از بالاترین اشکال شوونیزم و نژاد پرستی، بازماندۀ سرمایه داری است»، این، نظر استالین است. و او، بخاطر همین بقایا، مؤاخذه و مجازات می کرد.

پس از آنکه مقاومت جناح تروتسکی در هم شکسته شد، سیاست ملی حزب در "جهت روسی" تغـییر اساسی یافت. استالین، ضمن ایستادگی در مقابل فشار ضد روسهای درون حزب، برای احیای حقوق ملی که، بواسطۀ همانها پایمال شده بود، مشی عادلانه، تدریجی و دقیقاً متعادلی را در رابطه با انتخاب کادرهای حزبی، در پیش گرفت.

 

این مشی استالینی، در دوره خروشچف و برژنف، دوباره در پرده قرار گرفت، روحیه ضدروسی جدید در دورۀ «اصلاحات» لیبرالی و در زمان نوسازی«گورباچوف»، بطور وحشیانه ای گسترش یافت. فکر می کنم، بارها، مردم به تجربۀ خود در طول سالهای دورۀ اتحاد شوروی، از روسیه با نام «برادر بزرگ» یاد می کردند - برادری بمسخره گرفته شده، افترا زده شده و طرد شده. همان برادری که، براساس سیاست دورۀ استالین، « همۀ امکانات خود را بطور برابر در اختیار خانوادۀ جمهوریهای شوروی... قبل از همه، برای کمک به رشد، تکامل و ترقی آن خلقهائی که، بیش از همه، در زمینه های اقتصادی و فرهنگی عـقب مانده بودند، قرار داد». آیا تنها روسها باید رشد، تکامل و ترقی یابند؟ قطعاً که نه. دولت متحدی که، استالین تشکـیل داد، مجددا تشکـیل خواهد گردید. با کمک خلق روس زنده خواهد شد.

ما، کمونیستهای روسیه، مشخصاً می گوئیم: برابر حقوقی، خوشبختی و سعادت خلق روس، با برابر حقوقی ، سعادت و خوشبختی همۀ خلقهای روسیه، پیوند ناگسستنی دارد.

کنگرۀ دهم حزب ما، سند برنامه ای خود در رابطه با مسئلۀ روس را تصویب کرد. دفاع از منافع خلق روس و همۀ خلقهای دیگر کشور ما در مقابل سیاست ضدملی جهانی سازی آمریکائی و سیاستهای ضد مردمی رژیم کـنونی، هدف عمدۀ آن می باشد.

 

تجارب حکومتی

 

بررسی و پیگیری تجارب استالین، پیش از همه، به معنی درک دوران حاضر، نیروهای مؤثر اجتماعی – سیاسی آن و ماهیت حاکمیت می باشد. ما، کمونیستهای روسیه امروزی هم، بطور واضح به مردم می گوئیم که، نهادها و ارگانهای حاکمیت بورژواــ دموکراسی شکل گرفته در طول دهۀ اخیر، فقط یک صحنه آرائی است برای پوشاندن رژیم خشن وخودکامۀ برقرار شده در کشور، یعنی، دقـیقـآً به همین ترتیب عمل می کـنیم. روسیه در تقسیم جهانی قدرت منبع تأمین مواد خام، تأمین کـننده شکوفائی آن بخش کوچکی از مردم روی زمین است که، در کشورهای «میلیاردر طلائی» به رهبری آمریکا و متحدان ناتوئی آن، متمرکز شده اند.

 

ما فکر می کـنیم، ماهیت حاکمیت امروزی روسیه مثل همه حاکمیتهای بورژوازی که، استالین تعریف می کـند، روشن است: «... ترکیب دولت تعیین می شود و کنسرنهای عظیم مالی بر کار آنها نظارت می کـنند. درهیچ یک از «حاکمیتهای» سرمایه داری، حتی یک دولت برخلاف ارادۀ سرکردگان کنسرنهای بزرگ مالی، نمی تواند تشکیل شود: همچنان که، گفته شد، فقط یک فشار اقتصادی برای پراندن وزرا از مقام خود کافی است. و این نشانۀ اعمال کـنترل بانکها بر دولتها، علیرغم کـنترل ظاهری پارلمانهاست». آیا این عملا تصویر واقعی همه هیئت وزیران دوره های یلتسین و پوتین نبوده است؟ ما می توانیم مجلس «دوما»ی فعلی روسیه را که، جفت ارگانیک کابینه کاسیانوف و فرادکوف می باشد با چنین کابینۀ وزیرانی در یک ردیف قرار دهیم. در این صورت ما باید این نوشتۀ استالین موافق باشیم: «دوما، پارلمان نیم بندی است. این پارلمان... در حرف حق تصمیم گیری دارد ولی، عملاً از حق رأی مشورتی برخوردار است...». و حاکمیت روسیه در طول تمام دورۀ پس از شوروی سعی کرده است چنین پارلمانی را سرهم بندی کـند. بدرستی کمونیستها هم در مقابل چنین پارلمانتاریسمی در روسیه، ایستادگی می کـنند.

 

ما، وظیفۀ خود می دانیم که، تمام سعی خویش را در جهت تبدیل پارلمان به ارگان سازمانده مقاومت در مقابل رژیم ضدمردمی به کار گیریم. این، هدف اصلی ما درمبارزۀ انتخاباتی، بعنوان مهمترین مرحله در راه بدست گرفتن حاکمیت می باشد.

در همین رابطه، گزینش نامزدهای انتخاباتی و تعیین مسئولیت واقعی نمایندگان در مقابل انتخاب کـنندگان از اهمیت ویژه ای برخوردار است. مردم باید حق بازپس گیری رأی خود از نمایندگانی داشته باشند که، وعده های برنامه انتخاباتی خود و توصیه های انتخاب کـنندگان را اجرا نمی کـنند.

ما، ضرورت مبارزه با آن مجلس قانونگزاری را که، از استالین خصمانه انتقاد می کـند و امروز، خلق ما را تحقیر می کـند، درک می کـنیم. استالین می گوید: «پیش از برگزاری انتخابات، در دورۀ مبارزات انتخاباتی، کاندیداها برای مردم چرب زبانی می کـنند، تملق می گویند، به اعتقاداتشان قسم می خورند، کلی وعده و وعید می دهند... در پایان انتخابات، وقتی که، کاندیداها حکم نمایندگی می گیرند، رابطه ها از بیخ وبن عوض می شود... نماینده تا انتخابات بعدی خود را مطلقا آزاد ، بدون وابستگی به مردم، به انتخاب کـنندگان، حس می کـند. می تواند از جبهه ای به جبهه دیگر برود، می تواند از راه درست به راه نادرست روی آورد، می تواند، در یک سری بند وبست های کاملا خطرناک شرکت کـند، می تواند به هر شکل که، می خواهد، پشتک وارو بزند، ــ نمایندۀ آزاد... آیا می توان این رفتارها را طبیعی نامید؟ اصلا و ابداً، رفقا!». ما، مخالفان مقاوم حزب کمپرادورهای حاکم روسیه نیز، با اینها آشنا هستیم. متاسفانه، بعضی از رفقای ما نیز به چنین بیماریهای پارلمانی، مبتلا می شوند. برخی از آنها، نتوانستند در زیر فشارهای حاکمان ثروت دوام بیاورند. در مقابل اغواهای زندگی سیر و آرام، در کشوری ویران و میرنده، به جبهه ویرانگران پیوستند.

 

نباید واقع بینی را از دست داد، همانطور که، استالین گـفت: چنین کمونیستهای «آراسته»ای همیشه در صفوف ما یافت خواهند شد. او بحق تأکید می کرد: «در روسیه، تأثیرمرگ پیشروان ادبیات و «رهبران» را نباید فراموش کرد. حضور کمونیستهای «آراسته» در دورۀ های بحران انقلابی شدت و در دورۀ های تجدید قوا تخـفـیف می یابد، ولی، همیشه، حضور خواهد داشت». امروز، روسیه به مرحله جدید پس از تشدید بحران وارد شده است. ما باید برای مقابله با سختی ها و تلفات، با چرخش تند در زندگی روسیه، آماده باشیم.

استالین هشدار داد، چنین افرادی، بارها و بارها با« زیاده گوئی و گریز از انتقاد از خود، خواهند گـفـت: باز هم این انتقاد از خود لعنتی، بازهم غلبه بر نارسائی های ما، ــ مگر ما نباید زندگی آرامی داشته باشیم؟» نه، هم آنها و هم ما، زندگی آرامی نخواهیم داشت. استالین می گـفت: برای غلبه بر خائنان، حزب، باید بخاطرهر یک از اعضای خود، بخاطرهرنمایندۀ پارلمان مبارزه کـند.

 

کمونیستها و تروتسکیسم جدید

 

امروز، زمانی که، کمونیستهای روسیه با حملات و تلاشهای مذبوحانه برای متلاشی کردن حزب ما از درون مواجه می شوند، از نظر ما، بهره گیری از تجربۀ مبارزه استالین با دشمنان داخلی جنبش کمونیستی که، در نقش ستون پنجم، برای اجرای سیاستهای ضد خلقی حاکمیت فعالیت می کـنند، اهمیت بسزائی کسب می کـند. تشخیص واقعیت مشی و اقدامات سیاسی این نیروها، افشای خطرات این تهدیدات جدید، بویژه تروتسکـیسم، از ارزش والائی برخوردار است. «... تروتسکیستهای امروزی، از نشان دادن سیمای واقعی خویش به طبقۀ کارگر در هراسند، از بیان آشکار و علنی اهداف و وظایف خود به آن، می ترسند، مجدانه چهرۀ سیاسی خود را از این طبقه پنهان می کـنند و نگران از این هستند که، اگر طبقۀ کارگر به اهداف واقعی آنها پی ببرد، آنها را مثل رانده شدگان و بیگانگان از خود دور خواهد ساخت. اینها، بویژه، نشاندهندۀ آن است که، متد اصلی کار تروتسکیستها، عبارت از این است که، فعلا، از تبلیغ آشکار و شفاف دیدگاههای خود در میان طبقۀ کارگر خودداری نموده و و در ورای پردۀ تملق و چاپلوسی در مقابل نظریات مخالف، دیدگاههای خود را مزورانه و ریاکارانه لجن مال کـنند».

 

این تعریف، عملکرد گروه تیخونوف ــ سمیگین ــ پاتاپوف را، بعنوان ضربه ناگهانی از پشت به حزب در لحظات تعیین کـنندۀ مبارزۀ سیاسی، ترسیم می کـند. تقلیدهای ناهنجار سیاسی، تلاش برای پذیرش دقیقا نام اختصاری دورۀ استالینی به خود در حزب ما ــ حزب کمونیست سراسری روسیه(بلشویک)، کاربرد مکانیکی اصطلاحات مارکسیستی و اختفای آگاهانه در ورای محتوای غیر مارکسیستی آنها، نشان دادن توان چرخش ١٨٠ درجه ای از مواضع خود در اصولی ترین مسائل، چاپلوسی طمعکارانه به کسانی که، امروز به آنها نیاز دارند و بدنام کردن آنها، در صورت « عدم برآوردن خواستهایشان» ــ همۀ اینها بخشی از فعالیتهای تروتسکیستهای جدید،« تیخونوف ها» است، برای تسلط بر حزب کمونیست جمهوری فدراتیو روسیه.

 

استالین به تأکید می گـفت: « با این همه، خطر آنها کاهش نیافت... آنها ازعضویت در حزب نیرو می گیرند. کارت عضویت حزب توان بخش آنهاست. نیروی آنها بدان جهت است که، همین کارت عضویت حزب، اعتماد سیاسی به آنها می بخشد و درب همۀ سازمانها و تشکیلات حزبی را به روی آنها باز می گذارد. ماهیت واقعی کار آنها عبارت از این است که، با در دست داشتن کارت عضویت حزب، خود و دوستانشان را به حاکمیت شوروی چسباندند، دوستان ما را گول زدند و با سوء استفاده از اعتمادها، مخفیانه ضربات خود را وارد آوردند و اسرار دولتی ما را به دشمنان اتحاد شوروی فاش ساختند».

حزب، به مبارزه با تروتسکیستهای معاصر برخاست. مبارزه با «سیمیگـینیسم» که، به کاتالیزاتوری در پروسه تجدید قوا تبدیل شده بود، صفوف حزب کمونیست جمهوری فدراتیو روسیه را تصفیه و تـقـویت کرد. به کمونیستها آموخت که، به شایستگی حزب خود و به نفوذ و اعتبار آن در عرصۀ میهنی و جهانی ارج گذارند.

 

مبارزه با تروتسکـیسم جدید سبب شد تا ما از سهل انگاری و آسوده دلی خلاص شده و به سوی رهائی از هر کسی که، بطور مستقیم و یا غیر مستقیم، با تنبلی، ول انگاری و بخاطر منافع شخصی خود، در راه انجام وظایف عمومی حزب موانعی ایجاد می کند، روی آوریم. ما همه توان خویش برای انجام آن کاری صرف می کـنیم که، از نفوذ تروتسکیسم به صفوف خود، یعنی، از تلاش هر فردی در داخل حزب که، خود را« فوق بشر، بالاتر از کمیتۀ مرکزی و بالاتر از قوانین و مصوبات آن تصور نموده و تمام سعی و کوشش خود را صرف شکستن اعتمادها به این کمیتۀ مرکزی می نماید، ممانعـت کـنیم».

و البته، چنین کارهائی، با دعای خیر سران کرملین، فعالانه پیش برده می شود. حاکمیت همۀ سعی و کوشش خود را، به قول استالین، بکار می گیرد تا، شرایطی را بوجود آورد که، « گروهی از اعضای حزب برای زدن سازمان مرکزی آن، فعلا، تا آماده کردن شرایط ، در مخفی گاه به کمین بنشینند و بموقع خود، ضربه کاری بر سر آن وارد آورند». یوسف ویساریونویچ استالین، هدف مخالفین را با تمام رنگها و ابعاد آن چنین ترسیم نمود و توصیف کرد. کمونیستهای روسیه مجدانه تلاش می کـنند تا، کار به چنین جاهائی منتهی نشود. ما دیگر آموخته ایم که، علائم چنین «بیماری» را در مراحل آغازین تشخیص داده و تدابیر لازم برای جلو گیری از شیوع آن را اتخاذ نمائیم.

 

اقـتصاد خود کـفـا

 

استالین در عرصۀ اقتصادی، قطعا مارکسیست مطمئنی بود. پایه و اساس مکانیزم اقتصاد ملی اتحاد شوروی و همۀ کشورهای سوسیالیستی بر مالکیت اجتماعی بر وسایل تولید، اقتصاد برنامه ریزی شده، تعاونیهای دهقانی، مبتنی بود. اما، لازم است مدل خاص استالینی مورد توجه و دقـت کافی قرار داده شود. عمده ترین ویژگی این مدل روسی، تکیه بر توان خود و تلاش برای تشکیل اقتصاد خودکـفا، می باشد.

طبیعی و ارگانیکی بودن این شیوۀ خود ویژه ,برتری آشکار آن، بخصوص زمانی مورد تأئید قرار می گیرد که اوضاع، هم ازمنظر سوسیالیسم و هم از دیدگاه ژئوپولیتیکی، تحلیل و بررسی شود.

 

بی شک از نظر ژئوپولیتیک، اقتصاد خودکـفا، در وهلۀ اوّل، مبتنی است بر ثروتهای عظیم طبیعی اروپا ــ آسیا. تنها بر پایۀ چنین اقتصادی است که روسیه و متحدان آن، می توانند در مقابل تعرض و تجاوزات تمدن آتلانتیکی که، ثروت آنها اساسا با حقه بازی ماهرانه درجریان پول و کالائی "بازار آزاد" بدست آمده است، ایستادگی و مقاومت کـنند. کمونیستها برای سازندگی اقتصادی، منطقآً از اصول تـز لنینی "ساختن سوسیالیسم در یک کشور" و در حلقۀ کشورهای سرمایه داری دشمن روسیه پیروی می کـنند.

فرصت طلبان زیادی، که همواره کشور و اموال دولتی را به دیدۀ «طعمۀ» قابل تقسیم بین خود نگاه می کـنند، به حزب حاکم می چسبند و آن را «همراهی» می کـنند. در سالهای ٢٠، آنها اهداف آنها خود را با تعبیر تروتسکـیستی، که روسیه شوروی باید فقط «آتش جهانی» را روشن نگهدارد، می پوشانیدند. امروزه این آرزوها را در لفافۀ دیگری، تحت شعار« بازگشت به تمدن جهانی» لاپوشانی می کـنند. در داخل حزب کمونیست اتحاد شوروی، از همان ابتدا، دو شاخۀ مجزا، در واقع، دو حزب ــ حزب زحمتکشان، میهن پرستان و حـزب بوروکـراتها، برای تحقیر میهـن ما،« این کشور» تشکـیل شد.

 

مسئلۀ محوری تاریخ، که بحث و جدلهای پرهیاهو پیرامون آن در گرفت، انتخاب راه رشد اتحاد شوروی، بعد از پیروزی انقلاب و پایان جنگ داخلی بود. مهمترین مسئله، ساختن سوسیالیسم در یک کشور مجزا بود. نظریۀ « انقلاب مداوم» تروتسکی ساختن سوسیالیسم در «روسیۀ عقب مانده» را بدون انقلاب در غرب، ممکن نمی دانست و نجات انقلاب روسیه را تنها در تحریک و شعله ورتر ساختن آتـش «انقلاب دائمی» می دید.

استالین بسیار دقیق ماهیت چنین تئوری را که، ناشی از نگرش تحـقیر آمیز به خلق روس، «ناباوری به نیرو و توانائی پرولتاریای روسیه» بود، تشخیص داد. وی گفت، پرولتاریای پیروز روس نمی تواند در جای خود، «زیرپا له شود»، نمی تواند در انتظار پیروزی و کمک پرولتاریای غرب بنشیند که این، آب در هاون کوبیدن است. استالین هدف روشن و مشخص مردم و حزب به این ترتیب تعیین کرد: « ما ۵٠–١٠٠ سال از کشورهای پیشرو عقب مانده ایم. ما باید این فاصله را با شتاب، در عرض ده سال طی کـنیم. در غیر این صورت، ما را لگد مال می کـنند.»

 

این دیدگاه روشن و پیروزی کامل سوسیالیسم در میهـن ما، الهام بخش مردم شوروی بود. مقیاس عظیم سازندگی در اولین برنامۀ پنج ساله ــ تنها ساختن سادۀ کارخانه ها و شهرهای تازه، الکتریکی کردن و ایجاد راه های آهن نبود، بلکه، در عین حال، انگیزۀ یک جهش معنوی بی نظیر هم بود. این همه، بر پایۀ نیروی معنوی، عدالت خواهی و حقیقت جوئی عظیمی بدست آمد. بر قدرت پیروزی استوار بود.

امروز، عملا جائی برای تماشای فیلمهای مستند سالهای دهه ٣٠ و سالهای دهۀ ٤٠بعد از جنگ وجود ندارد. نسلهای کاملی با آنها رشد کردند. در تمام کلوبهای روستائی میهن ما، در آغاز نمایش هر فیلمی، فیلمهای مستند نشان داده می شدند. نمی توان فراموش کرد که چگونه، و با چه شور و حرارتی، مثلا، نیرو گاه برق دنیپر ساخته و راه اندازی شد. مگر پدران و پدر بزرگان ما فقط یک نیروگاه برق ساده ساختند؟ آنها، مهد تمدن سرخ را ساختند! و هنگام ساختن آن برای « گردن کلفتان» و «سرکردگان باندها» دزدانه پول جمع نمی کردند. خلق، سازندگی «سوسیالیسم در یک کشور» را وظیفۀ همگانی خویش قبول می کردند.

بخصوص اینکه، به علت تهدید روزافزون فاشیسم متجاوز این وظیفه، در واقعیت خود با مسئلۀ ملی ــ میهنی حفظ موجودیت اتحاد شوروی یکسان بود. از همین رو، جای تعجب نیست که، استالین، ضمن سخنرانی خود در کنگرۀ چهاردهه حزب کمونیست سراسری (بلشویک) در ماه دسامبر سال ١٩٢۵، سیاست اقتصادی حزب را به این ترتیب تنظیم کرده بود: « ما اقتصاد خود را باید طور سازماندهی کـنیم که، کشور ما به ضمیمۀ سیستم جهانی سرمایه داری تبدیل نشود، نباید به عنوان موسسۀ کمکی به مدارکلی رشد سرمایه داری بـپیوندد، نباید در حکم موسسۀ متمم سرمایه داری جهانی رشد کند. اقتصاد ما باید اقتصاد مستقـل واحد، عمدتا، متکی به بازار داخلی و با اتکا به همپیوندی صنایع ما با اقتصاد دهقانی کشور باشد".

مبارزۀ حزبی گواه آن است که، در داخل حزب کمونیست اتحاد شوروی از همان ابتدا دو گرایش متخالف وجود داشت، گرایش پرولتری و گرایشات خرده بورژوائی، دموکراتیک و بوروکراتیک که، تقابل آنها، بویژه پس از انقلاب اکتبر، زمانی که تعیین سیاست دولتی در زمینه مسائل ایدئولوژیک و اقتصادی، در رابطه با دیگر کشورها ضرورت یافت، آشکار شد.

 

درگیر شدن در جنگ داخلی، روسیه نیمه بی سواد را، «با خیش»(به گفته دقیقا درست چرچیل) به تنهائی در مقابل نیروی دنیای غرب قرار داد. در سال ١٩٢٩، در کشور ما هنوز تراکتور، هواپیما و تانک در حد مورد نیاز وجود نداشت. اما اتحاد شوروی با تانک «تی ــ٣٤»، بهترین تانک جهان، با موشک فانتاستیک «کاتیوشا» و با «ایل ــ ٢» بهترین هواپیمای شکاری، به استقبال سال ١٩٤١ رفـت.

ما در آستانه شروع جنگ، دیگر آنقدر پایه مادی ــ تکنیکی قدرتمندی با رشد دینامیکی داشتیم، که در سالهای٤٠ توانستیم بر اروپا پیشی بگیریم. و مهمتر از همه، نسل کاملی پرورش یافته بود که، بدون چشمداشت و بدور از خودپرستی، آماده بود از عـزت، آزادی و استقلال میهن دفاع کـند، پیروزی بر فاشیسم، وحشیترین و سیاهترین قدرت در تاریخ جهان را تأمین نماید.

البته، اشتباه است اگر، امروز در شرایط نوین، در آستانه هزارۀ سوم، برای تکرار دقیق تجارب پیشین اتحاد شوروی تلاش کـنیم. ازجمله، هیچ تردیدی نیست، که شرایط ضروری رشد مؤثر کشورــ با احیای هستۀ اجتماعی اقتصاد، هم شامل ثروتهای طبیعی، بخشهای کلیدی تولید و هم شامل بخش انحصاری دولت، همبستگی تام دارد. مدل تجهیز توده ای برای بازسازی اقتصاد ملی، ضروری ترین شرط بقاء روسیه، پیش شرط مطلق حفظ تمامیت ارضی، استقلال ملی و دولتی میهن ما می باشد.

 

دولت و کلیسا: «سمفونی» جدید

 

پایه معنوی موجودیت دولتی روسیه ــ یک مسئلۀ دیگر بود، که استالین، برای حل آن توجه دقیق مبذول داشت. تاریخ تراژدیک فشار بر ارتدوکسیسم در اتحاد شوروی که با شکست کامل "ستیزه گران ملحد" پایان یافت، گواه روشنی است بر یکی از اشتباهات جدی دولتی در مبارزه با خدا در دورۀ شوروی. در همین رابطه، تجربۀ استالینی عادی سازی روابطه و مناسبات میان دولت و کلیسای ارتدوکس، از اهمیت خاصی برخوردار است. دیمیتر دودکو، روحانی و تذکره نویس مشهور ارتدوکس، یکی از مدافعان حقـوق و مخالفان در دورۀ برژنف، معـشوق پیشین رسانه های ارتباط جمعی غـرب، استالـین را "رهبر خـدادادی" می نامید. در سال ١٩۵۵، دیمیتری کشیش نوشت: " بلی، استالین را خدا به ما داد، او چنان کشوری درست کرد که، هر قدر خراب می کـنند، نمی توانند تا آخر ویران نمایند... بلی، استالین روسیه را حفظ کرد و نشان داد که، آن، اهمیت جهانی دارد... اسقف اعظم ما، بویژه سرگئی و آلکسئی هم استالین را رهبر خدادادی می نامیدند. کسان دیگری از جمله، لوکا واینا ــ یاسنتسکی، دانشمند بزرگ واسقف اعظم مدرسه علوم دینی، با آنها هم نظر بودند. وی نیز، علیرغم آنکه یکی از زندانیان دورۀ استالین بود، وی را "رهبر خدادادی" می خواند"... علی الظاهر، استالین یک آتـئـیست بود، اما، در واقعیت امر، وی انسان معتقدی بود... اتفاقی نبود که کلیسای ارتدوکس روسیه در مرگ استالین "مجلس ترحیم برگزار کرد و یاد او را گرامی داشت".

 

دیدار شبانۀ استالین با هیرارشی های کلیسای ارتدوکس در اوایل ماه سپتامبر سال ١٩٤٣ نقطۀ عطفی در روابط دولت و کلیسا گردید. استالین در آغاز گـفـتگو، فعالیتهای میهن پرستانۀ کلیسا را ستود و سپس، از هیرارشها خواست تا دیدگاههای خود پیرامون اتخاذ تدابیر لازم برای بازسازی روند عادی زندگی کلیسا را تشریح نمایند. نتیجۀ این دیدار، به گـفته یوحنا، اسقف اعظم، طبق انتظار بود. همه مسائل مبرم گروه و دسته های کلیسا که هیرارشی مطرح ساخته بود، بطور کاملا دلخواه حل شد و آنچنانکه موجب تحول اساسی وضعیت ارتدکسیسم در اتحاد شوروی گردید. در بارۀ انتخابات مجمع کلیسا و اسقف اعظم که در نتیجۀ دخالت حاکمیت ١٨ سال به تعویق افتاده بود، تصمیم گرفته شد. در بارۀ آغاز فعالیت مجدد شورای مقدس موافقت حاصل شد. در مورد تأسیس مراکز آموزشی ــ آکادمیکی، بمنظور تربیت کادرهای روحانی، تصمیم گرفته شد. کلیسا، امکان چاپ و انتشار متناوب ادبیات دینی را بدست آورد.

در جواب مسائل مربوط به منع تعقیب روحانیون و افزایش تعداد آنها، در بارۀ آزادی روحانیون از زندان، بازداشت، تبعید و اردوگاه، و در بارۀ دادن امکان حرکت آزاد و اسکان در مکان دلخواه و عبادت به آنها که اسقف اعظم، سرگئی مطرح ساخت، استالین همانجا قول "بررسی همه مسائل" را داد. وی، در جواب از سرگـئی خواست لیست روحانیون زندانی را تهیه نماید. همانجا، این لیست به وی تقدیم گردید. زیرا، اسقف اعظم این مسئله را از قبل پیش بینی نموده و لیست روحانیان زندانی را آماده کرده بود.

 

نتیجۀ "تغییر مشی"، واقعاً حیرت انگیز بود. در چند سال نزدیک در اراضی اتحاد شوروی، سرزمینهائی که در آغاز جنگ، طبق برآوردهای مختلف، از کل معبد موجود، در حدود ١۵٠ تا ٤٠٠ معبد باقی مانده بود، هزاران عبادتگاه تأسیس شد و تعداد مجامع ارتدوکس، بر اساس برخی شواهد، تا ٢٢ هزار واحد رسانده شد. بخش اعظم روحانیت تحت فشار، از زندان آزاد شدند. به پیگرد وحشیانۀ دینداران توسط "اتحاد رزمجویان بی خدا" پایان داده شد. امروز با اطمینان کامی می توان گـفت که، چنین تحولاتی در روابط کلیسا و دولت، اتفاقی نبود. آنها، نه بر اساس ملاحظات سیاسی، بر عکس بر پایۀ استراتژی سنجیده صورت گـرفت. این استراتژی، مشی سیاسی کاملا دقـیقی بود که بر بنیان آن، همزمان با دستاوردهای سوسیالیستی، می توانست، ارزشهای ملی موجودیت سنتی خلق روس پایه گذاری شود.

استالین با دقـت تمام جهان بینی جدید، ایدئولوژی حامی حاکمیت دولتی را فرمول بندی کرد که، می بایست همزمان با نظام پس از جنگ اتحاد شوروی سوسیالیستی بعنوان ابر قدرت جهانی مطابقت نموده و برقراری آن ادامۀ تاریخی تاریخ هزار سالۀ روسیه باشد. وی بسیار خوب درک می کرد که، دولت و کلیسا در این راه، در کار تربیت معنوی- اخلاقی مردم، متحدان طبیعی می باشند.

 

همۀ کار را باز هم کادرها حل می کـنند

 

در حال حاضرین انسانهای کاملا متفاوتی به طرف حزب کمونیست جمهوری فدراتیو روسیه روی می آورند. آنها، جوانان، دانشمندان، همچنین نمایندگان طبقۀ میانی و انسانهائی با فعال ترین دورۀ سنی می باشند. ما، جوان می شویم، نیرو می گیریم و تحکیم می یابیم. آموزش کار سیاسی با همرزمان جدید و کسب حمایت آنها ــ این هم، یکی از مهمترین وظایف ماست. حزب نباید فقط ناقل ایده های درست آنها باشد. حزب باید آنچه را برای آنها بسیار جالب است، انجام دهد. باید مبارزه کرد تا، بخش هرچه بیشتر توده ها، نه فقط آن بخش دارای انگیزه و ایده های عالی، حتی مردم عادی را نیز به سوی خود جلب و جذب نماید.

استالین توضیح داد: « در ورای این کنجکاوی مردم، خطر اصلی برعلیه حاکمیت، نهان شده است: «کنجکاوان» امروزی، فردا گروههای متظاهر«کنجکاوان» را در اطراف خود جمع می کـنند. و چنین «کنجکاوانی» امروز در همۀ شهرهای بزرگ سر به دهها هزار نفر می زند». کمونیستها باید با مردم بودن را بیاموزند و همچنین با مردم اطراف خود در هر کار، حتی در کارهای خرد و کـوچک هم شرکت نمایند. آنها باید چنان کار کـنند که در میان اکثریت قاطع ملت، خودی محسوب شوند.

 

فقط آنوقت ما می توانیم با تأثیر لازم در مقابل سیل دروغها و اتهامات برعلیه خودمان که در رسانه های جمعی انتشار داده می شود، مقاومت کـنیم. ما باید به خاطر کار بزرگ خود، با هر ابتکار و پیشنهادی، آن سکوت «مرگباری» را که اکثراً بر وسایل ارتباط جمعی حکومتی مسلط است، بشکـنیم. البته، ما در این راه سریعاً به پیروزی نخواهیم رسید. اشتباه، شکست، اشتباه در محاسبه و سرخوردگی گریز ناپذیر است. ولی، اسلاف ما از این، واهمه نداشتند. استالین چنین گفت: « باید»

 

گرفته از صداي مردم _ 1386-09-04

www.sedayemardom.net

 


نوع مطلب :
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |
عناوين آخرين مطالب ارسالي
تبليغات