تبليغاتX
ترکمورونو
تبليغات
پيام مديريت وبلاگ : با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، به اين وبلاگ خوش آمديد . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وبلاگ ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما در بهتر شدن كيفيت مطالب وبلاگ ياري رسانيد .

لیبرالیسم در جهان امروز: محدودیتها، ارزشها و امکانها

محمدرفیع .م

 

• در صورتی که لیبرالیسم وفادار به گرایشی که در چند دهه اخیر بر آن حاکم شده باقی بماند بر فاصله خود با زندگی خیل توده‌ها و گرایشات آنها خواهد افزود و بیش از پیش بصورت نیرویی حاشیه‌ای و گرایشی در خدمت تثبیت وضعیت نابهنجار موجود در خواهد آمد. ظاهراً این سرنوشتی است که لیبرالیسم در دام آن گرفتار آمده است. رهایی از این وضعیت گسستی رادیکال را می‌طلبد ...

 

۱- بسان اندیشه‍ی ناب سیاسی، لیبرالیسم در اوج اعتبار و شکوفایی بسر می برد. اصول بنیادین لیبرالیسمِ مدرن فردیت، حق، آزادی‌های اساسی، رویکردی رویه‌ای و خرد رسانشی یا تعقل جمعی، همه، ارزشهای بنیادین عصر بشمار می‌آیند. نقد لیبرالها به وضعیت موجود، افشای مجموعه عواملی که آزادی و خودسامانی انسان را محدود می سازند نیز با روح زمانه سازگار است. نه تحول بنیادی نظم موجود که اصلاح (گاه ریشه‌ای) آن امروز غایتی معتبر بشمار می‌آید و لیبرالها امروز در فرایند نقد خود به سرمایه‌داری، دموکراسی پارلمانی و بنیادگرایی خواهان محدودیت عملکرد عواملی هستند که نابرابری‌ها را گسترش و تعمیق می‌بخشند، کوشندگی را از افراد باز می‌ستاند و حوزه عمومی را به قلمرو جولان منافع شخصی یا باورهای ایدئولوژیک تبدیل می‌سازد. لیبرالها دفاع از دستاوردهای جامعه مدرن و تقویت آنها را مهم می‌شمرند و در دورانی که این دستاوردها با تهدیدی جدی از سوی نیروهای مخالف آزادی، فردیت و روشنگری روبرو هستند چنین اقدامی ارجمند بشمار می آید.
با اینهمه، در عرصه رقابتهای سیاسی، اداره امور اجتماعی و هدایت دستگاه دولتی، لیبرالیسم امروز با مشکلاتی انبوه روبرو است و در حالتی کم و بیش بحرانی بسر می‌برد. دو ایدئولوژی اصلی عصر، محافظه‌کاری و سوسیال دموکراسی در رقابتی تنگاتنگ با یکدیگر جای چندانی برای آن در عرصه عمومی باقی نگذاشته‌اند. لیبرالیسم به نولیبرالیسم فروکاسته شده است. هر چند سوسیالیستها با بهره‌گیری از مبانی لیبرالیسم سوسیال‌دموکراسی را آفریده‌اند و محافطه‌کاران با بهره‌جویی از اصول اعتقادی لیبرالیسم احزاب نولیبرال را پایه گذاشته‌اند ولی هیچکدام از این دو گرایش مطرح سیاسی به لیبرالیسم وفادار نیست. امروز، درعرصه‌های انضمامی سیاست، اصول مورد نظر لیبرالها مسائلی مهم و مناقشه برانگیز نیستند. بسیاری از این اصول تا حد مورد انتطار تحقق یافته‌اند و در زمینه اصلی‌ترین مسائل عصر یعنی محدودیت ساختن بازار یا رهایی آن از قید و بندهای سیاسی و اجتماعی، اقتدار روزافزون دیوانسالاری، رشد فوق‌العاده دستگاه‌های نظارتی و رهایی از سنتهای فرهنگی یا ارجگذاری آن، لیبرالها بدیلی مشخص همچون سوسیال‌دموکراتها و محافطه‌کاران راه‌حلی نمی‌دهند. دفاع لیبرالها از بازار آزاد، رفابت آزاد و آزادی فردی برای بسیاری دفاعی ایدئولوژیک از سرمایه‌داری و تمامی دردها و مصیبتهایی است که این نظام برای آنها و دیگر توده‌های مردم می‌افریند. عملاً، لیبرالها امروز بیشتر بسان نیروئی فرسوده‌ بنظر می‌رسند که در میدان مبارزه بجای شرکت در نبرد ورد می‌خوانند و به یادآوری اهمیت اصول مهمی همچون آزادی و فردیت می‌پردازند، غافل از آنکه امروز باید در دفاع از آنها تقویت و تضعیف نهادهای معینی را در دستور کار خود قرار دهند و به این خاطر گاه آزادی و حق برخی افراد و گاه رفاه و حرمت برخی دیگر را زیر پا گذارند.
۲- وضعیت بحرانی لیبرالیسم بیش از هر جای دیگر در جهان سوم بطور کلی و در آمریکای لاتین و خاورمیانه مشهود است. در آمریکای لاتین رقابت تنگاتنگ چپ متآثر از مارکسیسم با نولیبرالیسم جایی برای مطرح شدن اصول مورد باور لیبرالها باقی نگذاشته است و در خاورمیانه اصول‌گرایی تنها بدیل جدی اقتدارگرایی و محافظه‌کاری بشمار می‌آید. در هر دو حوزه آرمان‌گرایی ِ لیبرالیسم و اصول مورد باور آن یا مجالی برای طرح شدن نمی یابند یا اساساً مورد اقبال قرار نمی‌گیرند. مشکلاتی که فرایند جهانی‌شدن، اقتصاد بازار و سلطه امپریالیستی اقتصاد، فرهنگ و بینش غربی آفریده‌اند جدی‌تر و گاه وحشتناک‌تر از آن هستند که آرمانها و راه حلهای داده شده لیبرالها بدیلی را در مقابل آنها ارائه دهند. از نظمی سرکوبگر انتظار برسمیت شناختن عملی و حتی صوری حق را نمی‌توان انتطار داشت، بگاه فقدان امکانات اساسی و شکاف هر چه فزاینده طبقاتی آزادی‌های بنیادین بیهوده و بی‌معنا جلوه می‌کنند و در پسزمینه سلطه اقتصاد بازار و ایدئولوژی مرتبط با آن فردیت بیشتر معنای خود‌محوری و توجه به موفقیت (در عرصه رقابت) می‌دهد تا استقلال و خودسامانی. در این پس‌زمینه، لیبرالیسم نه باوری معطوف به آزادی، رهایی و رفاه که باوری معطوف به تقویت نظم حاکم و تعمیق نابرابری‌ها و شکافهای آن پنداشته می‌شود.
بدون شک لیبرالها خود در شکل‌گیری چنین برداشتی مقصر هستند. شرایط تاریخی و اجتماعی را نمی‌توان بطور مستقیم و هدفمند متحول ساخت. باورهای خود را همچنین نه می‌توان و نه می بایست در جهت مطرح و جذاب شدن آنها تغییر داد. ولی می‌توان باورهای خود را به بهترین شکل، با شفافیت، برندگی و دقت کامل، تبلیغ و مطرح کرد و به اینصورت به مصاف سوتفاهم‌های احتمالی رفت. لیبرالها در این زمینه گاه چنان سردرگم و ضعیف عمل کرده‌اند که فرصت کافی را برای نولیبرالها بوجود آورده تا باورهای خود را بسان اصول مورد باور لیبرالیسم جا زده‌اند. بطور نمونه در ایران چهره‌هایی مانند موسی غنی‌نژاد و بتازگی‌ مرتضی مرد‌یها لیبرالیسم را مترادف با تمکین به نظم جهانی موجود، پذیرش حقانیت بازار آزاد و اعتقاد به کارآیی تعمیق شکافهای طبقاتی در جهت گسترش رفاه معرفی کرده‌اند. برای آنها تبلیغ لیبرالیسم از مجرای نقدِ باور به سوسیالیسم، برابری، عدالت اجتماعی و همبستگی اجتماعی می‌گذرد. در دیدگاه آنها در دنیای امروز شرط اساسی تحقق آزادی و فردیت وجود آزادی ِ انتخاب، رقابت آزاد و فاصله طبقاتی است. در حالیکه دیگر گرایشهای رادیکال سیاسی بطور مداوم به نقد چنین نگرشی می‌پردازند لیبرالها بیشتر سکوت را پیش گرفته‌اند. بنظر می‌رسد که در غیاب توجه عمومی و موضوعیت باورهایشان (در گستره کشمکش‌ها و مبارزات سیاسی و اجتماعی)، آنها به انفعال کشیده شده‌اند.
با اینهمه امروز جای خالی لیبرالیسم و اصول و ارزشهای مورد باور آن بیش از پیش احساس می‌شود. ارزشهایی مانند خودسامانی و آزادی فردی، برابری حقوقی و سیاسی کلیه شهروندان و حوزه عمومی سرزنده، از چندین سوی، از سوی بازار، سرمایه، دولت، دیوان‌سالاری و گرایشهای اقتدارگرا زیر فشار و حمله هستند. این ارزشها نه فقط غیر قابل تحقق که فاقد اهمیت و اعتبار معرفی می‌شوند. از آنجا که لیبرالیسم اصلی‌ترین باور مدافع این ارزشها بوده نیاز بوجود آن شدیداً محسوس است. بدون شک در وضعیت کنونی خود، لیبرالیسم از عهده ایفای نقشی جدی بر‌نمی‌آید. این باور باید بطور اساسی بازسازی شود تا بتواند جایگاه واقعی و مورد انتظار خود را بیابد. در این زمینه لیبرالیسم باید به سه مسئله جدی عصر توجه لازم را نشان دهد، سه مسئله‌ای که در جهان امروز، چه بصورت مثبت و چه بصورت منفی، اهمیتی روزافزون یافته‌اند. این سه مسئله عبارتند از: آرمانگرایی، رادیکالیسم و اصول‌گرایی. در هر سه مورد لیبرالیسم باید در عین وفاداری به اصول بنیادین خود از آموزه‌های دیگر، آموزه‌های رقیب و مخالف، بیاموزد تا بتواند صلابت و سرزندگی کافی بدست آورد.         
۳-آرمانگرایی: از چشم‌انداز آرمانگرایی لیبرالیسم نه تنها دچار کمبودی نیست که باوری پرمایه و سرزنده است. دو خواست یا بعبارت دیگر اصل اعتقادی آن، آزادی و فردیتِ متکی بر خودسامانی، آرمانهای مهم دوران مدرن بشمار می‌آیند. از آنجا که هنوز این دو اصل تحقق نیافته‌اند و ساز و کار اقتصاد و سیاستِ جامعه مدرن پی در پی، به شیوه‌های گوناگون، آزادی و اقتدار فرد را محدود می سازند، تأکید بر اهمیت و تلاش در زمینه تحقق آنها نشان از آرمانگرایی دارد. با اینهمه لییرالها باور خود را بصورت باوری آرمانگرا معرفی نمی‌کنند و از آزادی و فردیت تصویری چنان ابزاری و بی‌مایه ارائه می‌دهند که وجه آرمانی آنها تا حد زیادی از دید پنهان می‌ماند. آنها آزادی و فردیت را نه بصورت غایتهایی در خود، عرصه تجلی وجود انسان به بهترین شکل خود، که بصورت ابزاری برای رسیدن به اهدافی دیگر، اهدافی برآمده از و سازگار با ساختار جامعه معاصر، معرفی می‌کنند. در دیدگاه آنها آزادی، در هیأت آزادی بیان، آزادی انتخاب حرفه و شغل، آزادی تشکل و اجتماعی و آزادی گزینش شیوه تفکر و زندگی، به انسان اجازه می‌دهد تا اهداف خود را آنگونه که خود می‌خواهد دنبال کند. اهداف اینجا پیشاپیش مشخص شده‌اند و بطور عمده چیزی جز رسیدن به وضعیت مادی و اجتماعی مناسبی نیستند. این در حالی است که در یک بینش آرمانی می‌توان آزادی را بمعنای رسیدن به درکی واقعی از خود و دست یافتن به موقعیتی مناسب برای عینیت بخشیدن به این درک، به بیان عملی آن، تفسیر کرد. در مورد فردیت نیز درکی ابزاری آنرا همچون وسیله‌ای برای حفظ استقلال در مقابل نظم حاکم اجتماعی و سیاسی می بیند. در این درک فردیت بمعنای برخورداری از یک شیوه زندگی، دیدگاها و رویکردهای خاص خود و همچنین استقلال عمل و نظر است. لیبرالها امروز بیش از پیش دلبسته چنین درکی شده‌اند و بنوبت خود بر دو جنبه تاریخی آن یعنی انظباط و استقلال تأکید می‌گذارند. بر مبنای دریافت آنها انسان از یکسو به اتکای هدفمندی، هوشیاری و تمرکز توان و امکانات خود و از سوی دیگر به لطف برخورداری از آزادی و استقلال شخصیتی به فردیت دست می یابد. نکته مهم برای آنها در این زمینه آن است که فردیت به انسان اجازه می دهد تا آنگونه که خود می‌خواهد زندگی و عمل کند. در مقایسه، در درکی آرمانی از فردیت می‌توان بر خودآمایی، توانمندی و آمادگی انسان برای ابراز وجود و ایفای نقش بسان موجودی سرزنده و پویا، با احساسات و شور خاص خود تأکید ورزید. در چنین درکی، فردیت نه بمعنای اقتدار و استقلال در رسیدن به اهداف خود که بمعنای توانمندی درایفای نقشی پویا و سرزنده در زمینه رسیدن به غایتهای زندگی است.      
در حالیکه آزادی و فردیت برای بسیاری مفاهیمی مرتبط با توانمندی و سرزندگی، برخوداری از توان ابراز وجود و دستیابی به غایتهای خاص خود است لیبرالها آنرا به مثابه رسیدن به موقعیتی مرحله‌ای، وضعیتی ابزار‌گونه می فهمند. برای لیبرالها آزادی و فردیت نه غایتهایی مهم در خود که ابزاری هستند که به انسان اجازه می‌دهند بتواند در دنیای پیچیده و پرتلاطم معاصر به دفاع از منافع خود و پیشبرد اهداف خویش همت گمارد. به اینصورت لیبرالها نه فقط وضعیت موجود را آنگونه که هست می‌پذیرند بلکه استفاده از امکانات و فرصتهای پیش آمده در این وضعیت را بسان ارزش معرفی می‌کنند.
آنچه انسانها امروز از سیاست بسان بدیلی در مقابل کارکرد ایدئولوژیک نظم انتظار دارند نه تبیین فرصتها و فراخوان به استفاده از فرصتها، که گشایش افقی یکسره متفاوت، افقی از توانمندیها و امکاناتی است که بطور معمول از آنها دریغ داشته می‌شوند. اساساً، در وضعیت موجود فرصت چندی برای توده‌ها وجود ندارد و آنها از توان چندانی برخوردار نیستند که بخواهند یا بتوانند از فرصتها بهره بجویند. ساختار اقتصادی-اجتماعی نیز بسته‌تر آن است که با اصلاحات مورد نظر لیبرالها تحولی اساسی پیدا کند و زمینه‌ساز شکل‌گیری فرصتهای جدی شود. در پی تحولی جدی توده‌های ناراضی به بدیلهای دیگر روی می آورند. بنیادگرایی بطور نمونه کوشندگی و سرزندگی و امکان خودآمایی در چارچوب سنت فرهنگی را وعده می‌دهد.   آنها نیز که خواهان حفظ وضعیت داده شده هستند بدیلهای خاص خود، نولیبرالها، محافظه‌کاران و گاه سوسیال‌دموکراتها، را در دسترس دارند.
شاید امروز آرمانگرایی جایی در سیاست بشکلی که دولت، احزاب و نهادهای انتخابی آنرا پیش می برند نداشته باشد. از دیدی واقع‌گرایانه، سیاست نه گستره جستجوی تحولاتی که هیچ مشخص نیست راه به کجا می برند بلکه عرصه رقابت و کاربرد راه‌کارهای فنی برای رفع مشکلات موجود است اما نباید فراموش کرد که هنوز در عرصه سیاست آرمانهایی همچون همبستگی، سرزندگی، برابری، آزادی و رفاه مهم بشمار می‌آیند. برخی نیروهای سیاسی نیز قدرت و اعتبار خود را از بازتعریف عرصه سیاست و طراحی افقی آرمانی بر مبنای بازتعریف خواستهای سازگار با نظم حاکم کسب کرده و می‌کنند. در چند دهه اخیر بنیادگرایان و نو-لیبرالها با موفقیت چنین طرحهایی را چه در جهان سوم و چه در غرب پیش برده‌اند. لیبرالیسم نیز در اصل اندیشه‌ای آرمانگرا با غایت بازتعریف و بازآفرینی حوزه‌های کنش اجتماعی بوده است - هر چند که امروز از آن آرمانگرایی فاصله گرفته است.   
۴- رادیکالیسم: در یک، دو دهه اخیر رادیکالیسم معنایی یکسره منفی پیدا کرده است. کافی است تا اندیشه و نیرویی به رادیکالیسم شهرت یابد تا اعتبار خود را از دست بدهد. خواست تحول اساسی و بنیادین ساختارها، نهادها و عملکردها خواستی خطرناک بشمار می‌آید. همه در هراس از ان هستند که درفرایند متحقق ساختن چنین خواستی شیرازه امور از هم بپاشد و در هرج و مرجی که در این ارتباط پیش می‌آید نیروهایی مخوف و تمامیت‌گرا بر ارکان جامعه مسلط ‌شوند. بطور کلی امروز رادیکالیسم نه امری مرتبط با شور دامن زدن به تحولی بنیادین و جستجوی دنیایی یکسره متفاوت که امری مرتبط با شوریدگی محض و روان‌پریشی بشمار می‌آید.
بدون شک چنین دریافتی از رادیکالیسم برای کسانی که از یک زندگی اجتماعی تثبیت یافته و رفاهی نسبی برخوردارند استوار بر برداشتی کم و بیش واقع‌بینانه از اوضاع جهان است. در صورت وجود پیش شرطهای اولیه یک زندگی خوب واقعاً چه نیازی به دامن زدن به تحولاتی اساسی و پذیرش خطر هرج و مرج هست؟ رادیکالیسم اما برداشت و گرایش مورد توجه کسانی است که تحولات جهانی در پیامد گسترش سرمایه‌داری و فرایند جهانی شدن زندگی اجتماعی و شخصی آنها را زیر و رو ساخته است. خواست تحول بنیادین بسیاری از اوقات خواست کسانی است که مجبور به مصاف با نیروهایی قدرتمند و یکسره برانداز در جهت رسیدن به حدی معینی از ثبات و رفاه هستند. پذیرش خطر هرج و مرج و تن در دادن به اقتدار نیروهایی مخوف از آنجا برای آنها توجیه‌پذیر است که احتمال شکل‌گیری وضعیت یکسره بدتری از آنچه که آنها مجبور به تحمل آن هستند کم است.
هر چند میانه‌روی و محافظه‌کاری به گفتمان اصلی سیاسی عصر تبدیل شده است اما هنوز رادیکالیسم اعتبار خود را در برخی از مناطق جهان و برای اقشار خاصی حفظ کرده است. توجه به رادیکالیسم بسیاری از اوقات شکلی انحرافی پیدا کرده و جذابیت گروه‌ها‌یی با گرایشات فاشیستی، نژادپرستی و نو-لیبرال را افزایش داده است. چنین گروه‌هایی، بدون واهمه از برخوردهای ایدئولوژیک یا مادی نظم حاکم، خواست تحولی بنیادین بر مبنای ممانعت از پیشروی سیر تحولات و استقرار عدالتی بظاهر طبیعی را غایت اصلی خود معرفی می‌کنند. در غیاب برنامه و راه‌کاری رادیکال از سوی سوسیالیستها (و سوسیال دموکراتها) و لیبرالها این گروه‌ها توانسته‌اند بسهولت بخشهای معینی از جامعه را بسوی خود حذب کنند. ظاهراً لیبرالها عاجز از ارائه برنامه یا مجموعه خواستهایی رادیکال هستند. تأکید بر خواستهایی همانند آزادی‌های اساسی، فردیت، خودسامانی و حقوق مدنی و سیاسی گاه چنان در تطابق با ساختار نظم حاکم و سیر جاری تحولات قرار دارد که جایی برای طرح خواستهایی رادیکال باقی نمی‌گذارد.
با اینهمه لیبرالها می‌توانند بدون کوتاه آمدن از اصول اعتقادی خود به رادیکالیسم روی آورند. آنها می توانند از یکسو خواستهای خود را مبتنی بر آزادی، فردیت و حقوق مدنی و سیاسی به صورتی رادیکال مطرح سازند و از سوی دیگر بشکلی رادیکال خواهان استقرار یا شکل‌گیری پیش‌شرطهای تحقق آن خواستها شوند. حتی آن خواستهائی که امروز لیبرالها مطرح می کنند می‌توانند بصورتی رادیکال مطرح شوند. آزادی را می‌توان در وسیعترین حد ممکن، در رهائی از هرگونه قید وبند اقتصادی و سیاسی و در وضعیتی آکنده از ثبات، عدالت اجتماعی و همبستگی خواست؛ فردیت را می‌توان بصورت خودسامانی نسبت به مجموعه عوامل اقتصادی و اجتماعی و هنجارهای از پیش داده شده اخلاقی و اجتماعی دید؛ حق را نیز نه تنها می‌توان دربرگیرنده حق اجتماعی که در برگیرنده حق نسبت به تمامی امکاناتی دانست که ضروری یک زندگی خوب هستند.
لیبرالها حتی می‌توانند در زمینه خواست ثبات و قوام زندگی اجتماعی برخوردی رادیکال داشته باشند. هر چند آزادی و فردیت همه‌جانبه بخودی خود بی ثباتی و از هم‌گسیختگی را بر زندگی اجتماعی و شخصی افراد حاکم می سازد اما می‌توان بوسیله فعال ساختن ساز و کارهای معینی حد خاصی از ثبات و قوام زندگی اجتماعی را حفظ کرد. بوسیله برسمیت شناختن حقوق اجتماعی و فرهنگی شهروندان، تأسیس صندوق بیمه‌ همه جانبه عمومی و تعمیم رفاه به تمامی لایه‌های اجتماعی می توان بنیادی از ثبات و قوام را برای زندگی اجتماعی پی‌افکند. طرح چنین خواستهایی تناقضی با دیدگاه‌های عمومی لیبرالها ندارد که آنها نتوانند آنها را مطرح سازند. اصلاً اهمیت آزادی، فردیت و حق برای آنها، آنها را باید متوجه این نکته سازد که ثبات و قوام زندگی اجتماعی امر مهمی برای انسانهایی است که می‌خواهند در جهان پیچیده و متلاطمِ معاصر آزاد و خودسامان زندگی کنند.
۵- اصول‌گرایی: ظاهراً لیبرالیسم در نقطه مقابل اصول‌گرایی قرار دارد. در حالیکه اصولگرایی در متن ِ اعتقاد قرص و محکم به اصولی معین و باور به درکی معین از امور معنا پیدا می‌کند، لیبرالیسم معتقد به آزادی انسان در انتخاب شیوه تفکر و زندگی و ابطال‌پذیری درک و عقاید است. یکی از اهداف اصلی لیبرالیسم همواره نقد باورهای ترافرازنده و انتقاد به اعتقاد به وجودِ عامل یا پدیده‌ای ترافرازنده راهنمای زندگی و عمل، از باور دینی گرفته تا باوری ایدئولوژیک همچون سوسیالیسم، بوده است. لیبرالها به تبعیت از کانت انسان را در خود غایت می‌شمرند و هر باوری که حاضر باشد باوری معین را والاتر از آن بشمارد خطرناک می‌دانند. اصول‌گرایان نیز، چه بنیادگرایان دینی و چه معتقدین به باورهایی ترافرازنده همانند آزادی و رهایی نوع بشر، همواره به لیبرالها مشکوک بوده‌اند. در دیدگاه آنها لیبرالیسم مبلغ نوعی لا‌ابالی‌گری، بی اعتقادی و سهل‌انگاری ایدئولوژیک و در نتیجه مدافع وضعیت موجود و اتخاذ رویکردی انفعالی است.
نقد لیبرالها به اصول‌گرایی و عدم توجه آنها به بنیادهای فکری آن ضربه‌ای جدی به صلابت و اعتبار آنها وارد آورده است. لیبرالها امروز گروهی بی‌اعتقاد به مبانی فکری خود، یا گروهی بی توجه به مبانی اعتقادی خود جلوه می‌کنند. در حالیکه مشخص است که لیبرالها به اصولی معین معتقد هستند حرکتی چندانی از آنها در دفاع از این اصول بچشم نمی‌خورد. گاه چنین بنظر می‌آید که گویی لیبرالها به مبانی فکری خود همچون اصول اعتقادی نگاه نمی‌کنند بلکه آنها را همچون ضرورتهای زندگی یا بخشی از واقعیت زندگی می‌بینند. آزادی، فردیت و حق گاه برای آنها راه‌کاری برای سازگاری با شیوه زندگی مدرن و تفوق بر مشکلات است و گاه اموری مربوط به هویت فردی و اجتماعی انسان. نه فقط لیبرالها که بسیاری دیگر امروز نمی‌توانند جهانی را تصور کنند که در سازگاری با آزادی، فردیت و حق قرار نداشته باشد. در دیدگاه آنها نظم حاکم بر جهان و شکل حضور انسان در آن در نهایت زمینه را برای استقرار این سه اصل فراهم می‌آورند. از اینرو امروز در حالیکه آزادی محدودیت زیادی پیدا کرده، فردیت شکلی کژیده پیدا کرده و حق در چنبر دستگاه دولتی گرفتار آمده، لیبرالها نقد رادیکالی را متوجه این محدودیتها و ساز و کارهای برپای‌دارنده آن نمی‌کنند.
امروز بیش از پیش مشخص شده که آزادی، فردیت و حق چنان محدود و منحط شده‌اند که در معرض خطر بی‌معنایی قرار دارند. آزادی بیان و تشکل چنان در پسزمینه شکل‌گیری امپراطوری‌های رسانه‌ای و موسسات عظیم اقتصادی و سیاسی محدود شده‌اند که دیگر وجود یا عدم وجود آنها برای کسی تفاوت معناداری ندارد. فردیت چنان بار خود-محوری و خود-مداری پیدا کرده و از خودآمایی و سرزندگی دور شده که دیگر بنظر می‌رسد برای همه تحقق یافته است. برسمیت شناخته شدن حقوق، بنوبت خود، چنان قدرت دولت را افزایش بخشیده که هر گونه حرکتی در زمینه تحقق آزادی و فردیت وداع با مقوله حق و آزادی ِ استوار بر توانمندی را می‌طلبد. از این لحاظ دفاع از این مقوله‌ها بمثابه اصولی ارزشمند اهمیتی روزافزون یافته است. آنها غایتهایی آرمانی هستند. در این نکته شکی نیست. اما ارزش آنها فقط از وجه آرمانیشان نشأت نمی‌گیرد، بلکه بطور عمده ریشه در اعتقاد انسانها به آنها دارد. بسیاری بر آن باورند که نمی‌توانند بدون برخورداری از آزادی، فردیت و حق به زندگی ادامه دهند نه به آن خاطر که بدون آنها نمی‌توانند از لحاظ زیستی به زندگی ادامه دهند بلکه به آن خاطر که بدون آنها زندگی را بی معنا می یابند. اگر در این میان لیبرالها دارای چنین اعتقادی هستند باید به دفاع از آنها همچون اصولی ارزشی دست زنند. لیبرالها باید به همه نشان دهند که به این اصول همچون اصولی ترافرازنده و آرمانی، و نه بسان رویکردهایی مناسب برای زیست در دوران مدرن و کسب موفقیت، اعتقاد دارند. در غیر اینصورت کمتر کسی ادعای لیبرالها در مورد اهمیت ازادی، فردیت و حق را جدی می‌گیرد.   
۶- در جستجوی آرمانگرایی، رادیکالیسم و اصول‌گرایی، توده‌های مردم به بنیادگرایی، محافظه‌کاری و گرایشات افراطی روی می‌آورند. وضعیت موجود و وعده اصلاحات جزئی افق روشنی را برای کسی نوید نمی‌دهد. استثمار، دیوانسالاری، شتاب لجام گسیخته تحولات و از هم گسیختگی قوام جامعه و زندگی اجتماعی فقط فزونی یافته است. آنچه که از آن بسان وعده‌های مدرنیته یاد می‌شود، آزادی، خودسامانی و سرزندگی، برای بخش مهمی از شهروندان جوامع غربی هم دارای موضوعیت است و هم افقی است گشوده در مقابل آنها. اما برای بقیه جهانیان چنین افقی وجود ندارد. سرمایه داری و فرایند جهانی شدن مشقت، شتاب و هرج و مرج را بر زندگی آنها حاکم ساخته است. در این وضعیت برنامه سیاسی لیبرالها افقی متفاوت را عرضه نمی‌کند. در آن نه از وضعیتی متفاوت و آرمانی نشان چندانی هست، نه از تحولی ساختاری در وضعیت خُرد و خراب جهان، و نه از اصولی که بتوان بر مبنای آن معنایی به زندگی و جهان یا تلاش خود برای ایجاد شرایطی متفاوت بخشید.
در صورتی که لیبرالیسم وفادار به گرایشی که در چند دهه اخیر بر آن حاکم شده باقی بماند بر فاصله خود با زندگی خیل توده‌ها و گرایشات آنها خواهد افزود و بیش از پیش بصورت نیرویی حاشیه‌ای و گرایشی در خدمت تثبیت وضعیت نابهنجار موجود در خواهد آمد. ظاهراً این سرنوشتی است که لیبرالیسم در دام آن گرفتار آمده است. رهایی از این وضعیت گسستی رادیکال را می‌طلبد. لیبرالیسم باید از نیروهایی که آنها را دشمن قسم خورده خود می‌داند بیاموزد و به اصولی توجه نشان دهد که تا کنون نقد آنها را مسئله اساسی خود پنداشته است. در این رابطه هیچ ضرورتی وجود ندارد که لیبرالیسم به باورهای خود پشت کند و از برنامه یا اصولی متناقض با دیدگاهای خود دفاع کند، بلکه برعکس کافی است که به باورهای بنیادین و اولیه خود بیش از پیش وفاداری نشان دهد.   
   

 

 

 

نوع مطلب :
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |
 

جراید مسلمانان‌ روسیه‌ و تاتارستان‌, جراید در بین‌ مسلمانان‌ روسیه‌ دیرتر از كشورهای‌ اسلامی‌ منتشر شد و سبب‌ اصلی‌ آن‌ مخالفت‌ مقامات‌ روسی‌ با جنبشهای‌ احیای‌ فرهنگی‌ در میان‌ اتباع‌ غیرروس‌ امپراتوری‌ تزاری‌ بود چنان‌ كه‌ اقدامات‌ زاپولسكی‌ استاد دانشگاه‌ قازان‌ در 1223/ 1808 برای‌ انتشار هفته‌نامه‌ای‌ دوزبانه‌ (روسی‌ ـ تاتاری‌) به‌علت‌ كارشكنیهایی‌ به‌ نتیجه‌ نرسید ( د. اسلام‌ چاپ‌ دوم‌ ذیل‌ .IV "Djari da). حكومت‌ نظامی تازه‌ مستقر شده‌ روسیه‌ روزنامه‌ هفتگی‌ رسمی‌ < اخبار تفلیس‌ > را در ذیحجه‌ 1243/ ژوئن‌ 1828 چند ماه‌ پس‌ از انعقاد عهدنامه‌ تركمان‌ چای‌ * (5 شعبان‌ 1243) در قفقاز جنوبی‌ منتشر كرد. سردبیر آن‌ پ‌.س‌. سانكوفسكی‌ (متوفی‌ 1832/ 1247) از دوستان‌ پوشكین‌ شاعر و نویسنده‌ نامدار روس‌ بود. پس‌ از انتشار این‌ روزنامه‌ حكومت‌ روسیه‌ به‌ این‌ نتیجه‌ رسید كه‌ برای‌ ایجاد ارتباط‌ با مردم‌ منطقه‌ ضمیمه‌هایی‌ به‌ زبانهای‌ محلی‌ برای‌ همان‌ روزنامه‌ منتشر سازد. نخست‌ ضمیمه‌ گرجی‌ منتشر شد و پس‌ از تأسیس‌ چاپخانه‌ای‌ كه‌ حروف‌ فارسی‌ و عربی‌ داشت‌ در جمادی‌الا´خره‌ 1244/ دسامبر 1828 در تفلیس‌ ضمیمه‌ای‌ نیز به‌ زبان‌ فارسی‌ در 1245/1829 منتشر گردید (آخوندوف‌ ص‌ 4 8).

دلیل‌ انتشار دومین‌ ضمیمه‌ به‌ فارسی‌ این‌ بود كه‌ از صدها سال‌ پیش‌ از استیلای‌ روسیه‌ بر قفقاز و چندین‌ دهه‌ پس‌ از آن‌ زبان‌ فارسی‌ زبان‌ فرهنگی‌ و مذهبی‌ اقوام‌ مسلمان‌ قفقاز به‌ شمار می‌رفت‌ و از همین‌رو از میان‌ انبوه‌ زبانهای‌ متداول‌ در میان‌ مسلمانان‌ امپراتوری‌ تزاری‌ فارسی‌ انتخاب‌ شد (پروین‌ ج‌ 1 ص‌ 326). روزن‌ ــ كه‌ از ربیع‌الا´خر 1247/ سپتامبر 1831 به‌ فرماندهی‌ كل‌ قوای‌ قفقاز منصوب‌ گردیده‌ بود (< دایرة‌المعارف‌ بزرگ‌ شوروی‌ > ج‌ 11 ص‌ 202ـ203) در نامه‌ای‌ به‌ وزارت‌ معارف‌ روسیه‌ (در اواسط‌ 1247/ پایان‌ 1831) نوشت‌ كه‌ بر اساس‌ دستور سلف‌ خودش‌ ژنرال‌ پاسكویچ‌ ضمیمه‌ < اخبار تفلیس‌> به‌زبان‌ فارسی‌ منتشر می‌شود اما بهتر است‌ این‌ ضمیمه‌ به‌زبان‌ تاتاری‌ (تركی آذربایجانی‌) منتشر گردد. ظاهرا به‌ علت‌ همین‌ پیشنهاد ضمیمه‌ تركی آذربایجانی به نام <اخبار تاتار > در 1248/1832 جانشین‌ ضمیمه‌ فارسی‌ شد (آخوندوف‌ ص‌ 6ـ7). عباسقلی‌آقا قدسی‌ معروف‌ به‌ باكیخانوف‌ (متوفی‌ 1263/ 1847) كه‌ در آن‌ سالها مترجم‌ زبانهای‌ شرقی‌ در دفترخانه‌ فرمانداری‌ كل‌ قفقاز بود (رئیس‌نیا ص‌ 191) ضمن‌ همكاری‌ با < اخبار تفلیس‌ > (آخوندوف‌ ص‌ 17) به‌ انتشار ضمیمه‌ تركی آذربایجانی‌ نیز كمك‌ می‌كرد (همان‌ ص‌ 5) و حتی‌ به‌ احتمالی‌ سردبیر آن‌ بود (رجوع کنید به < تاریخ‌ آذربایجان‌ > ص‌ 759). در پرونده‌ همین‌ ضمیمه‌ها نامه‌ای‌ از میرزا بزك‌ (مباشر امور سفارت‌ و كنسولگری‌ روسیه‌) به‌ دفترخانه‌ دیپلماتیك‌ به‌ تاریخ‌ رمضان‌ 1246/ مارس‌ 1831 وجود دارد كه‌ در آن‌ پیشنهاد شده‌ است‌ نسخه‌ای‌ از < اخبار تفلیس‌ > به ‌طور مرتب‌ برای‌ محمدخان‌ زنگنه‌ رئیس‌ قشون‌ و پیشكار و والی‌ آذربایجان‌ در زمان‌ سلطنت‌ فتحعلی‌شاه‌ و محمدشاه‌ قاجار فرستاده‌ شود زیرا وی‌ شاه‌ را با مطالب‌ و مضامین‌ آن‌ آشنا خواهد كرد (آخوندوف‌ ص‌ 5).

هیئتی‌ نظامی‌ تمام‌ مطالب‌ این‌ روزنامه‌ و ضمیمه‌های‌ آن‌ را ــ كه‌ غالبا ترجمه‌ مطالب‌ و مقالات‌ مندرج‌ در اصل‌ روزنامه‌ بود تهیه‌ و بررسی‌ و ممیزی‌ می‌كرد. این‌ مطالب‌ مشتمل‌ بود بر: اخبار عطایای‌ تزاری‌ به‌ مسلمانان‌ ماورای‌ قفقاز امریه‌ها و ابلاغها اعلانهای‌ مربوط‌ به‌ ولایت‌ قفقاز اخبار داخلی‌ و خارجی‌ اخبار و گزارشهای‌ جنگی‌ و اخبار و اطلاعاتی‌ كه‌ قفقازیها و به‌ویژه‌ مسلمانان‌آن‌ منطقه‌ را برای‌ اخذ فرهنگ ‌و تمدن‌ اروپایی‌ تشویق‌ می‌كرد (همان‌ ص‌ 7 9). روزنامه‌ < اخبار تفلیس‌ > و ضمیمه‌هایش‌ اندكی‌ پس‌ از درگذشت‌ سانكوفسكی‌ تعطیل‌ شد (همان‌ ص‌ 8). باتوجه‌ به‌ مطالب‌ این‌ روزنامه‌ و ضمیمه‌هایش‌ و ممیزی اعمال‌ شده‌ بر آنها باید آن‌ را نشریه‌ای‌ رسمی‌ و دولتی‌ قلمداد كرد ( < تاریخ‌ آذربایجان> ص‌760).

روزنام < پیک ماورای قفقاز> هم که در فاصل سالهای 1257 تا 1262/1841- 1846 به زبان تاتاری‌ (تركی‌ آذربایجانی‌) داشت‌ كه‌ در آن‌ برخی‌ اخبار حكومتی‌ و نوشته‌های‌ اجتماعی‌ و نیز اطلاعات‌ تجاری‌ درج‌ می‌گردید اما این‌ ضمیمه‌ یك‌ ورقی‌ را كه‌ ناشیانه‌ ترجمه‌ و تدوین‌ می‌شد نمی‌توان‌ نشریه‌ای‌ معتبر به‌شمار آورد (همانجا).

پس‌ از تعطیل‌ ضمیمه‌های‌ < اخبار تفلیس‌ > و حتی‌ ورقه‌ پیوستی < پیك‌ ماورای‌ قفقاز > سالها در سراسر روسیه‌ هیچ‌ روزنامه‌ و نشریه‌ای‌ به‌ زبانهای‌ مسلمانان‌ آنجا منتشر نشد تا آنكه‌ روزنامه‌ < اخبار تركستان‌ > به‌ زبان‌ روسی‌ با ضمیمه‌ای‌ به‌ نام‌ تركستان‌ ولایتی‌ نینگ‌گزیتی‌ (روزنامه‌ ولایت‌تركستان‌) از طرف‌ دفتر كنستانتین‌ پتروویچ‌ كاوفمان‌ فرماندار كل‌ تركستان‌ و به‌فرمان‌ وی‌ در ژوئیه‌ 1870/ ربیع‌الا´خر 1287 در تاشكند منتشر شد ( د. اسلام‌ همانجا د. تاجیكی‌ ج‌ 7 ص‌ 447). این‌ ضمیمه‌ هم‌ دارای‌ دو چاپ‌ بود یك‌ هفته‌ به‌ زبان‌ سارتی‌ و هفته‌ دیگر به‌ زبان‌ قزاقی‌ انتشار می‌یافت‌. زبان‌ سارتی‌ از عناصر تركی‌ و فارسی‌ تشكیل‌ شده‌ كه‌ البته‌ عناصر تركی‌ به‌ویژه‌ ازبكی‌ در آن‌ غلبه‌ دارد و زبان‌ گروهی‌ از جمعیت‌ یكجانشین‌ ماوراءالنهر است‌ (خالد ص‌199ـ 201 كستنكو ص‌109ـ110 گاسپرالی‌ ص‌246 پانویس‌ د.تاجیكی‌ ج‌ 6 ص‌609). ضمیمه‌ قزاقی‌ چندان‌ دوام‌ نیاورد و پس‌ از تعطیل‌ شدن‌ آن‌ در 1300/ 1883 انتشار ضمیمه‌ سارتی‌ به‌طور هفتگی‌ ادامه‌ یافت‌ و تا انقلاب‌ 1905/ 1323 روسیه‌ كه‌ آغاز دوره‌ نشر مطبوعات‌ ملی‌ در آسیای‌ مركزی‌ به‌شمار می‌رود تنها روزنامه‌ به‌زبان‌ محلی‌ در آنجا بود. سردبیر این‌ ضمیمه‌ ابتدا شاه‌ مردان‌ ابراهیموف‌ از تاتارهای‌ اورنبورگ‌ بود كه‌ به‌عنوان‌ مترجم‌ در فرمانداری‌كل‌ تركستان‌ كار می‌كرد. هدف‌ از انتشار این‌ روزنامه‌ مانند روزنامه‌های‌رسمی‌ منتشرشده‌ در دیگر مناطق‌ مسلمان‌نشین‌ روسیه‌ آن‌ بود كه‌ مضمون‌ فرمانها و مقررات‌ و اعلانها و نیز گزارشهای‌ فتوحات‌ جدید به‌ اطلاع‌ مأموران‌ و قشرهایی‌ از مردم‌ محلی‌ برسد. این‌ مطالب رسمی خشك‌ و خسته‌كننده‌ معمولا با چاپ‌ افسانه‌هایی‌ از هزار و یك‌ شب‌ و اخبار جسته‌ و گریخته‌ای‌ از مطبوعات‌ روسی‌ تلطیف‌ می‌شد. < روزنامه‌ولایت‌ تركستان‌ > حتی‌ از اوایل‌ دهه‌ 1290/ اواسط‌ دهه‌ 1870 درج‌ نوشته‌های‌ خوانندگان‌ و نیز چاپ‌ اطلاعات‌ مفیدی‌ در باره‌ جغرافیای‌ جهان‌ و دولتهای‌ بزرگ‌ اختراعات‌ جدید و معرفی‌ جلوه‌های‌ جهان‌ نو را آغاز كرد. ابراهیموف‌ كه‌ در 1297/ 1879 به‌ اروپا سفر كرده‌ بود سفرنامه‌ خود را در این‌ نشریه‌ به‌ چاپ‌ رساند و بدین‌ترتیب‌ برای‌ خوانندگان‌ امكان‌ آشنایی‌ نسبی‌ با تمدن‌ و فرهنگ‌ و زندگی‌ اروپایی‌ را فراهم‌ آورد. خوانندگان‌ هم‌ معمولا درباره‌ نارساییهای‌ محیط‌ زندگیشان‌ می‌نوشتند و مطالبشان‌ هشداردهنده‌ و بیدار كننده‌ بود (خالد ص‌ 85 86).

در 1300/1883 محمدحسن‌چانیشف‌ به‌جای‌ ابراهیموف‌ سردبیر < روزنامه‌ ولایت‌ تركستان‌ > شد كه‌ او نیز در اواسط‌ همین‌ سال‌ جای‌ خود را به‌ نیكلای‌ پتروویچ‌ آسترائوموف‌ داد ( د. ازبكستان‌ شوروی‌ ج‌ 11 ص‌370). آسترائوموف‌ از شاگردان‌ ایلمینسكی‌ (رجوع کنید به جدیدها نهضت‌ * ) در دانشگاه‌ قازان‌ بود و از 1294/ 1877 بازرس‌ مدارس‌ و مدیر كالج‌ معلمان‌ تركستان‌ و گیمنازیای‌ (دبیرستان‌) تاشكند شده‌ بود و با زبانهای‌ عربی‌ و تركی‌ و نیز دین‌ اسلام‌ آشنایی‌ داشت‌. او از مبلغان‌ مسیحی‌ بود و انجیل‌ را به‌ زبان‌ تركی‌ جغتایی‌ چاپ‌ كرده‌ بود (خالد ص‌87). < روزنامه‌ ولایت‌ تركستان‌ > برای‌ آسترائوموف‌ ابزار پیشبرد اهداف‌ سیاسی‌اش‌ بود. از نظر او بهتر بود كه‌ مردم‌ به‌جای‌ آنكه‌ در باره‌ مسائل‌ خویش‌ در خفا بحث‌ كنند زیرنظر شخص‌ او بحث‌ نمایند (همان‌ ص‌ 88). وی‌ تلاش‌ می‌كرد نویسندگان‌ تازه‌كار محلی‌ را جلب‌ و آنها را به‌سویی‌ هدایت‌ كند كه‌ می‌توان‌ آن‌ را «روشنگری‌ محتاطانه‌» و نظارت‌ شده‌ خواند (همانجا). او ارتباطات‌ گسترده‌ای‌ با بسیاری‌ از روشنفكران‌ آسیای‌ مركزی‌ و خارج‌ از آن‌ داشت‌ چنانكه‌ برخی‌ از نوشته‌های‌ اولیه‌ محمودخواجه‌ بهبودی‌ * از سران‌ جدیدیه‌ را در این‌ روزنامه‌ منتشر می‌كرد (همان‌ ص‌80) و مكاتبات‌ دوستانه‌اش‌ با اسماعیل‌ گاسپرالی‌ * / گاسپرینسكی‌ رهبر جنبش‌ جدیدیه‌ ــ كه‌ هم‌زمان‌ با انتصاب‌ وی‌ به‌ سردبیری‌ < روزنامه‌ ولایت‌ تركستان‌ > انتشار روزنامه‌ ترجمان‌ را آغاز كرده‌ بود سالها ادامه‌ یافت‌ (همان‌ ص‌ 89). سرانجام‌ جدیدیها اداره‌ < روزنامه‌ ولایت‌ تركستان‌ > را در اواسط‌ مارس‌ 1917 اندكی‌ پس‌ از وقوع‌ انقلاب‌ در روسیه‌ در دست‌ گرفتند (همان‌ ص‌ 249). منورقاری‌ از جدیدیهای‌ معروف‌ آسیای‌ مركزی‌ به‌ سردبیری‌ < روزنامه‌ ولایت‌ تركستان‌ > ــ كه‌ از آن‌ پس‌ نجات‌ نامیده‌ شد انتخاب‌ گردید (همانجا). این‌ جریده‌ اگرچه‌ ترجمان‌ فرمانداری‌ كل‌ تركستان‌ و ابزار پیشبرد سیاست‌ استعماری‌ حكومت‌ تزاری‌ بود در ترویج‌ تمدن‌ و فرهنگ‌ و صنایع‌ و فناوری‌ جدید و نیز ترجمه‌ و انتشار و معرفی‌ آثار نمایندگان‌ ادبیات‌ جدید روس‌ چون‌ كریلوف‌ پوشكین‌ گوگول‌ تورگنیف‌ و تولستوی‌ نقش‌ مهمی‌ داشت‌ ( د. ازبكستان‌ شوروی‌ همانجا).

ضمیمه‌های‌ جراید روسی پیش‌ گفته‌ را چون‌ وابسته‌ به‌ جراید رسمی‌ و حكومتی‌ روسیه‌ بودند و سردبیری‌ و ویرایش‌ و ممیزی‌ آنها را كارگزاران‌ دولتی‌ روسیه‌ برعهده‌ داشتند نمی‌توان‌ جراید مردم‌ مسلمان‌ مناطق‌ مسلمان‌نشین‌ به‌شمار آورد. جریده‌نگاری‌ در مناطق‌ مسلمان‌نشین‌ روسیه‌ به‌ سبب‌ همانندی‌ سیاست‌ حاكمیت‌ در آن‌ نواحی‌ و اوضاع‌ كمابیش‌ یكسان‌ و تأثیر رویدادهای‌ مهمی‌ چون‌ انقلابهای‌ 1905ـ1907 و فوریه‌ و اكتبر 1917 و حوادث‌ پس‌ از آن‌ در سرنوشت‌ نظام‌ حاكم‌ بر روسیه‌ و مناسبات‌ بین‌ حاكمان‌ و مردم‌ روی‌ هم‌ رفته‌ مراحل‌ مشابهی‌ داشته‌ است‌ بدین‌ قرار:

1) مرحله‌ نخست‌ كه‌ تا انقلاب‌ 1905/ 1323 روسیه‌ ادامه‌ یافت‌ و دوره‌ خفقان‌ و ركود بود. در این‌ مرحله‌ علاوه‌ بر جراید دولتی‌ یاد شده‌ مسلمانان‌ روسیه‌ تنها هشت‌ روزنامه‌ غیروابسته‌ شایان‌ ذكر را منتشر كردند: پنج‌ جریده‌ اكینچی‌ ضیاء ضیاء قافقاسیه‌ كشكول‌ شرق‌ روس‌ به‌ زبان‌ تركی‌ آذربایجانی‌ ترجمان‌ به‌ زبان‌ تاتاری‌ كریمه‌ای‌ دالاولایتی‌ به‌زبان‌ قزاقی‌ (قرقیزی‌) و نور به‌زبان‌ تاتاری‌ قازانی‌ ( د. اسلام‌ همانجا).

2) مرحله‌ بین‌ انقلاب‌ مشروطه‌ 1905/ 1323 تا انقلاب‌ فوریه‌ 1917/ جمادی‌الاولی‌ 1335. در این‌ دوره‌ به‌ویژه‌ پس‌ از انتشار بیانیه‌ اكتبر 1905/ شعبان‌ 1323 كه‌ به‌ موجب‌ آن‌ برای‌ همه‌ مردم‌ روسیه‌ آزادی‌ بیان‌ و قلم‌ و مطبوعات‌ به‌رسمیت‌ شناخته‌ شد نشریات‌ ادواری‌ بسیاری‌ با عقاید سیاسی‌ مختلف‌ از محافظه‌كار دست‌ راستی‌ تا سوسیالیست‌ دست‌ چپی‌ منتشر شد. این‌ دوره‌ كوتاه‌ اما آكنده‌ از تحولات‌ ــ كه‌ رحمتی‌آرات‌ آن‌ را دوره‌ ملی‌ اجتماعی‌ نامیده‌ است‌ (رجوع کنید به د.ا.ترك‌ ج‌ 7 ص‌380) بر مطبوعات‌ روسیه‌ و از جمله‌ بر جراید مسلمانان‌ آن‌ منطقه‌ تأثیر عمیق‌ گذاشت‌ (رجوع کنید به ادامه‌ مقاله‌). بنا به‌ برآوردی‌ در این‌ دوره‌ حدود 160 نشریه‌ ادواری‌ به‌ زبانهای‌ رایج‌ در بین‌ مسلمانان‌ روسیه‌ منتشر شده‌ است‌: 62 نشریه‌ به‌ تاتاری‌ قازانی‌ 61 نشریه‌ به‌ تركی‌ آذربایجانی‌ 3 نشریه‌ به‌ فارسی‌ (كه‌ البته‌ تنها یكی‌ از آنها به‌ طور كامل‌ فارسی‌ بود) 17 نشریه‌ به‌ ازبكی‌ 8 نشریه‌ به‌ قزاقی‌ (قرقیزی‌) 6 نشریه‌ به‌ تاتاری‌ كریمه‌ای‌ 2 نشریه‌ به‌ تركمنی‌ 2 نشریه‌ به‌ عربی‌ ( د. اسلام‌ همانجا عاشورف‌ ص‌ 21ـ 25). اما با فروكش‌ كردن‌ موج‌ انقلاب‌ و تجدید حیات‌ حاكمیت‌ خودكامه‌ تزاری‌ و برقراری‌ ممیزی‌ شمار مطبوعات‌ رو به‌ كاهش‌ گذاشت‌ و مطبوعاتی‌ كه‌ توقیف‌ و تعطیل‌ نشده‌ بودند نیز خواه‌ناخواه‌ بیش‌ از پیش‌ احتیاط‌ كردند و از سیاست‌ دوری‌ گزیدند (رجوع کنید به ادامه‌ مقاله‌).

3) مرحله‌ پس‌ از انقلاب‌ فوریه‌ 1917 و سرنگونی‌ نظام‌ تزاری‌. در این‌ دوره‌ مطبوعات‌ دیگری‌ كه‌ نیرومندتر از مطبوعات‌ پس‌ از انقلاب‌ 1905 بود رشد كرد و مطبوعات «متعهد» كه‌ عقاید گروههای‌ سیاسی‌ گوناگون‌ جامعه‌ مسلمانان‌ را منعكس‌ می‌كردند عموما جای‌ نشریه‌های‌ ادواری‌ اغلب‌ غیرسیاسی‌ را گرفتند. گروههای‌ مذكور غالبا به‌تدریج‌ پس‌ از انقلاب‌ اكتبر داوطلبانه‌ یا به‌اجبار به‌ كشمكشهای‌ انقلاب‌ و جنگهای‌ داخلی‌ كشیده‌ شدند. طبق‌ برآوردی‌ از جمادی‌الاولی‌ 1335 تا ربیع‌الا´خر 1339/ فوریه‌ 1917 ـ پایان‌ 1920 256 نشریه‌ ادواری‌ مسلمانان‌ در بیش‌ از پنجاه‌ شهر و روستای‌ بزرگ‌ روسیه‌ انتشار یافت‌ كه‌ 139 نشریه‌ به‌ تاتاری‌ قازانی‌ 39 نشریه‌ به‌ تركی‌ آذربایجانی‌ 37 نشریه‌ به‌ ازبكی‌ 21 نشریه‌ به‌ قزاقی‌ و 7 نشریه‌ به‌ تاتاری‌ كریمه‌ای‌ بود ( د. اسلام‌ همانجا). با پیروزی‌ ارتش‌ سرخ‌ در جنگ‌ داخلی‌ و حاكم‌ شدن‌ نظام‌ تك‌حزبی‌ كمونیستی‌ مطبوعات‌ ملی‌ در سراسر روسیه‌ تحت‌ فشار قرار گرفتند. بنا بر فرمان‌ استالین‌ در 1300 ش‌/ 1921 هیچ‌ نشریه‌ یا ترجمه‌ای‌ نباید پیش‌ از تصویب‌ هیئت‌ مسئول‌ چاپ‌ می‌شد (حائری‌ ص‌ 335). بدین‌ترتیب‌ مطبوعاتی‌ به‌ كار خود ادامه‌ دادند كه‌ سخنگوی‌ كارگزاران‌ محلی‌ نظام‌ حاكم‌ شدند ( د.ا.ترك‌ همانجا). در مطبوعات‌ این‌ دوره‌ كه‌ با شمارگان‌ زیاد منتشر می‌شدند زبانهای‌ ادبی‌ جدید به‌ كار رفت‌. استفاده‌ از الفبای‌ لاتینی‌ (از 1307 تا 1309 ش‌/ 1928ـ1930) و سپس‌ الفبای‌ سیریلی‌ (از 1317 تا 1319 ش‌/ 1938ـ1940) برای‌ نوشتن‌ به‌ این‌ زبانها اجباری‌ شد و بنابراین‌ در دو دهه‌ پس‌ از استقرار حاكمیت‌ شوروی‌ مطبوعاتی‌ در سرزمینهای‌ مسلمان‌نشین‌ روسیه‌ شكل‌ گرفت‌ كه‌ با مطبوعات‌ دوره‌ پیش‌ از استقرار حاكمیت‌ شوروی‌ تفاوت‌ بسیار داشت‌ (رجوع کنید به د. اسلام‌ همانجا).

جراید ملی‌ و مستقل‌ مناطق‌ مسلمان‌نشین‌ روسیه‌ در ادوار پیش‌ از استقرار نظام‌ شوروی‌ و سالهای‌ نخستین‌ استقرار آن‌ از مغرب‌ به‌ مشرق‌ بدین‌قرار بودند:

1) تاتاری‌ قازانی‌. نخستین‌ بار در 1249/1834 یكی‌ از دانشجویان‌ دانشكده‌ زبانهای‌ شرقی‌ دانشگاه‌ قازان‌ برای‌ انتشار جریده‌ای‌ به‌ نام‌ بحرالاخبار به‌ زبان‌ تاتاری‌ قازانی‌ اقدام‌ كرد اما این‌ اقدام‌ و اقدامات‌ بسیار دیگری‌ كه‌ بعدها صورت‌ گرفت‌ با مخالفت‌ اداره‌ ممیزی‌ حكومت‌ تزاری‌ به‌ نتیجه‌ای‌ نرسید (رجوع کنید بهد.ا.ترك‌ همانجا).

در قازان‌ افزون‌ بر نهادهای‌ علمی‌ چون‌ فرهنگستان‌ دوحوونی‌ (تأسیس‌ در حدود 1212/1797) و دانشگاه‌ قازان‌ (تأسیس‌ در 1219/1804) نهادهای‌ فرهنگی‌ و آموزشی‌ دیگری‌ (چون‌ تئاتر دانشسرا دبیرستان‌ دخترانه‌ و كتابخانه‌های‌ عمومی‌) كه‌ به‌تدریج‌ از اوایل‌ قرن‌ سیزدهم‌/ اواخر قرن‌ هجدهم‌ تأسیس‌ شدند فضای‌ فرهنگی‌ مساعدی‌ برای‌ انتشار روزنامه‌ و مجله‌ پدید آوردند. نخستین‌ چاپخانه‌ با حروف‌ عربی‌ به‌نام‌ آزیاتیسكی‌ تیپوگرافی‌ در 1215/1800 تأسیس‌ شد. از دهه‌ نخستین‌ سده‌ چهاردهم‌/ بیستم‌ به‌بعد چاپخانه‌های‌ دیگری‌ نیز در قازان‌ تأسیس‌ گردید از جمله‌ ییلدیز اخبار الاصلاح‌ الدین‌ و الادب‌ برادران‌ كریموف‌ شرق‌ بیان‌الحق‌ و ملت‌ كه‌ غالبا هر كدام‌ مخصوص‌ چاپ‌ روزنامه‌ یا مجله‌ای‌ بودند (د.ا.د.ترك‌ ج‌25 ص‌ 135) اما با وجود زمینه‌ فرهنگی‌ مساعد فشار سیاسی‌ سالها مانع‌ انتشار مطبوعات‌ به‌ زبان‌ مردم‌ مسلمان‌ روسیه‌ بود.

در آستانه‌ وقوع‌ انقلاب‌ 1905/ 1323 روسیه‌ فقط‌ یك‌ روزنامه‌ به‌زبان‌ تاتاری‌ قازانی‌ آن‌ هم‌ در پترزبورگ‌ انتشار یافت‌. روزنامه‌ هفتگی‌ نور ــ كه‌ عطاءالله‌ بایزیداف‌ مفتی‌ پترزبورگ‌ آن‌ را در رجب‌ 1323/ سپتامبر 1905 انتشار داد به‌علت‌ محافظه‌كاری‌ و پاسداری‌ از حكومت‌ تزاری‌ و پاسخ‌ ندادن‌ به‌ خواستهای‌ روحانیان‌ و طلاب‌ و دانشجویان‌ و بازرگانان‌ و روشنفكران‌ و نیز انتشار در شهری‌ كه‌ شمار قلیلی‌ از تاتارها در آنجا پراكنده‌ بودند شمارگان‌ كمی‌ داشت‌ و پس‌ از انتشار چند شماره‌ تعطیل‌ گردید (دولت‌ ص‌ 168). به‌ نظر عبدالله‌ بطال‌ ــ تایماس‌ این‌ روزنامه‌ را كه‌ نخستین‌ جریده‌ به‌ زبان‌ تاتاری‌ قازانی‌ است‌ نمی‌توان‌ نخستین‌ روزنامه‌ ملی‌ آنان‌ به‌ شمار آورد زیرا صاحب‌ امتیازش‌ از نظر اهداف‌ و منافع‌ ملی‌ شخص‌ معتمدی‌ نبود و خود روزنامه‌ هم‌ مطالب‌ مفیدی‌ نداشت‌ (ص‌ 170). پس‌ از تسلیم‌ شدن‌ تزار در برابر خواستهای‌ انقلابیون‌ صدور بیانیه‌ 17 اكتبر 1905 و دادن‌ وعده‌ آزادیهای‌ دموكراتیك‌ از جمله‌ آزادی‌ بیان‌ و قلم‌ تشكیل‌ دومای‌ دولتی‌ (پارلمان‌) با صلاحیت‌ قانونگذاری‌ و برقراری‌ حكومت‌ مشروطه‌ در سراسر روسیه‌ و از جمله‌ مناطق‌ مسلمان‌نشین‌ آنجا به‌ویژه‌ قازان‌ مطبوعاتی‌ با عقاید و مواضع‌ سیاسی‌ گوناگون‌ منتشر شد ( د. اسلام‌ همانجا). پس‌ از اعلان‌ بیانیه‌ مذكور تا انقلاب‌ 1917 دست‌كم‌ 62 نشریه‌ به‌زبان‌ تاتاری‌ قازانی‌ منتشر گردید (همانجا) و تا 1325/ پایان‌ 1907 در منطقه‌ ولگا ـ اورال‌ در شهرهای‌ قازان‌ آستاراخان‌ (حاجی‌طرخان‌ هشترخان‌) اورنبورگ‌ اوفا اورالسك‌ و نیز پترزبورگ‌ جمعا 21 روزنامه‌ و 12 مجله‌ منتشر شد (دولت‌ ص‌ 169).

نخستین‌ روزنامه‌ معتبری‌ كه‌ در شعبان‌ 1323/ اكتبر 1905 در قازان‌ منتشر شد قزانْ مخبری(مخبر قازان‌) بود. این‌ روزنامه‌ ــ كه‌ به‌همت‌ سیدگری‌ میرزاآلكین‌(متوفی‌ 1337/1919) و با همكاری‌ یوسف‌ آقچورا * (متوفی‌ 1314 ش‌/ 1935) تا 20 ذیحجه‌ 1329/ 12 دسامبر 1911 (416 شماره‌) منتشر می‌شد (< دایرة‌المعارف‌ تاتارستان‌ > ص‌ 236) نخستین‌ روزنامه‌ ملی‌ قازان‌ به‌شمار آمده‌ است‌ ( د.ا.ترك‌ همانجا). این‌ روزنامه‌ افزون‌ بر آنكه‌ با استقبال‌ تاتارهای‌ قازان‌ مواجه‌ شد به‌ سبب‌ پرداختن‌ به‌ مسائل‌ دینی‌ و ملی‌ و اجتماعی‌ مورد توجه‌ مسلمانان‌ مناطق‌ دیگر نیز قرار گرفت‌ (دولت‌ ص‌ 168). این‌ روزنامه‌ ناشر افكار حزب‌ اتفاق‌المسلمین‌ به‌شمار آمده‌ است‌ (< دایرة‌المعارف‌ تاتارستان‌ > همانجا).

از روزنامه‌های‌ مهم‌ تاتاری‌زبان‌ پس‌ از انقلاب‌ مشروطه‌ 1905 روسیه‌ الفت‌ بود كه‌ به‌ همت‌ عبدالرشید ابراهیموف‌ * (متوفی‌ 1323 ش‌/ 1944) در شوال‌ 1323/ دسامبر 1905 در پترزبورگ‌ انتشار یافت‌. ابراهیموف‌ مبلغ‌ اتحاد اسلامی‌ در حوزه‌ پهناوری‌ از روسیه‌ گرفته‌ تا ژاپن‌ و چین‌ و هندوستان‌ و عثمانی‌ بود (رجوع کنید به ماراش‌ ص‌ 104ـ106). همكار اصلی‌ وی‌ در این‌ روزنامه‌ موسی‌ جارالله‌ * (متوفی‌ 1328 ش‌/ 1949) بود. این‌ روزنامه‌ كه‌ به‌ مسائل‌ دینی‌ اهمیت‌ خاصی‌ می‌داد و به‌ عثمانی‌ كه‌ قرارگاه‌ خلیفه‌ بود و به‌ فعالیتهای‌ فرهنگی‌ و سیاسی‌ مسلمانان‌ عثمانی‌ توجه‌ ویژه‌ داشت‌ و گزارشها و اطلاعات‌ جالب‌ توجهی‌ در باره‌ همایشهای‌ مسلمانان‌ سراسر روسیه‌ درج‌ می‌كرد و مسلمانان‌ روسیه‌ را برای‌ احقاق‌ حق‌ خود و رسیدن‌ به‌ خودمختاری‌ ملی‌ به‌ اتحاد و مبارزه‌ فرا می‌خواند از مدتها پیش‌ توجه‌ پلیس‌ تزاری‌ را جلب‌ كرده‌ بود چنانكه‌ با تمدید قوای‌ حكومت‌ و تقویت‌ استبداد در 1325/ 1907 پس‌ از انتشار شماره‌ 85 (9 ژوئن‌ 1907) توقیف‌ و مدیرش‌ محاكمه‌ گردید (قانلی‌دره‌ ص‌ 37ـ39). ابراهیموف‌ و موسی‌ جارالله‌ جریده‌ التلمیذ را نیز به‌ زبان‌ عربی‌ به‌منظور فراخواندن‌ مسلمانان‌ جهان‌ به‌ اتحاد در 1324/1906 در پترزبورگ‌ انتشار دادند كه‌ تنها سی‌ شماره‌ از آن‌ به‌ دست‌ خوانندگان‌ رسید ( د.ا.ترك‌ ج‌ 7 ص‌ 381). الاصلاح‌ جریده‌ای‌ علمی‌ ـ ادبی‌ و پیرو اصلاح‌ مدارس‌ یكی‌ از نخستین‌ روزنامه‌های‌ تاتاری‌ بود. بیشتر نویسندگان‌ آن‌ جوانان‌ جدیدی‌ همچون‌ موسی‌ جارالله‌ بودند كه‌ با قدیمیها مخالفت‌ می‌كردند. این‌ روزنامه‌ نخست‌ در 1323/1905 با دست‌ تكثیر می‌شد ولی‌ از رمضان‌ 1325/ اكتبر 1907 تا پایان‌ انتشار آن‌ در شعبان‌ 1327/ ژوئیه‌ 1909 در قازان‌ به‌ چاپ‌ می‌رسید (قانلی‌دره‌ 2005 ص‌ 38 د.ا.ترك‌ ج‌ 5 ص‌ 23ـ 25).

العالم‌ الاسلامی‌ كه‌ در 1324ـ 1325/ 1906ـ1907 در شهر اوفا مركز اداره‌ امور دینی‌ تاتارستان‌ منتشر می‌شد روزنامه‌ای‌ مذهبی‌ به‌ شمار می‌آمد ( د.ا.ترك‌ همانجا).

ییلدیز (ستاره‌) یكی‌ دیگر از جرایدی‌ بود كه‌ در ذیحجه‌ 1323/ ژانویه‌ 1906 (بطال‌ ـ تایماس‌ ص‌ 171) به‌همت‌ احمد هادی‌ مقصودی‌ (متوفی‌ 1320ش‌/ 1941 رجوع کنید به ماراش‌ ص‌110ـ 111) در قازان‌ منتشر شد و در اندك‌ مدتی‌ كسب‌ اعتبار كرد و انتشارش‌ تا 1335/ 1917 ادامه‌ یافت‌. با این‌ روزنامه‌ كه‌ هفته‌ای‌ سه‌ بار منتشر می‌شد مورخانی‌ چون‌ عبدالله‌ بطال‌ ـ تایماس‌ هادی‌ اطلسی‌ احمد زكی‌ولیدی‌طوغان‌ و شاعرانی‌ چون‌ ابراهیم‌ قلی‌ شاهد احمد ضیاء ناصری‌ مجید غفوری‌ و انقلابیون بعدی‌ چون‌ فتحی‌ سیفی‌ قزانلی‌ و عالمجان‌ ابراهیموف‌ همكاری‌ می‌كردند (دولت‌ ص‌ 168).

یكی‌ از جراید مهم‌ تاتارهای‌ قازان‌ روزنامه‌ وقت‌ بود كه‌ با سرمایه‌ دو برادر شاكر و ذاكر رمی‌یف‌ و سردبیری‌ فاتح‌ كریموف‌ نویسنده‌ و مترجم‌ جدیدی‌ (رجوع کنید به فاتح‌ كریموف‌ مقدمه‌ گوكچك‌ ص‌ IX ـ XIV ماراش‌ ص‌ 101ـ102) از ذیحجه‌ 1323 تا ربیع‌الا´خر 1336/ فوریه‌ 1906 ـ ژانویه‌ 1918 ابتدا در هر هفته‌ سه‌ شماره‌ و از 1331/1913 به‌ بعد به‌طور روزانه‌ در اورنبورگ‌ منتشر می‌شد و در این‌ دوره‌ دوازده‌ ساله‌ 309 2 شماره‌ از آن‌ انتشار یافت‌. روزنامه‌ وقت‌ كه‌ از نظر شكل‌ در ردیف‌ روزنامه‌های‌ نو قرار داشت‌ به‌ زبان‌ تركی‌ مبتنی‌ بر تركی‌ عثمانی‌ و به‌ شیوه‌ روزنامه‌ ترجمان‌ گاسپرالی‌ (رجوع کنید بهادامه‌ مقاله‌) منتشر می‌شد و یكی‌ از جراید پرخواننده‌ در میان‌ تركان‌ روسیه‌ به‌شمار می‌رفت‌ (دولت‌ ص‌ 169). نویسندگان‌ نوگرای‌ بسیاری‌ در این‌ روزنامه‌ گرد آمده‌ بودند ( د.ا.ترك‌ ج‌ 7 ص‌ 381). فاتح‌ كریموف‌ كه‌ گرداننده‌ اصلی‌ آن‌ بود بسیاری‌ از ستونهای‌ آن‌ را با نوشته‌ها و ترجمه‌های‌ خود از زبانهای‌ مختلف‌ پر می‌كرد. از جمله‌ نوشته‌های‌ درخور ذكر وی‌ سلسله‌ گزارشهایی‌ بود كه‌ در دوره‌ جنگ‌ بالكان‌ (رجوع کنید به تدین‌ و احمدی‌ ج‌ 1 ص‌ 247ـ 248 د.ا.د.ترك‌ ج‌ 5 ص‌ 23ـ25) به‌ مدت‌ چهار ماه‌ (در 1330ـ 1331/ 1912ـ1913) از استانبول‌ به‌ اورنبورگ‌ می‌فرستاد و با عنوان‌ «استانبول‌ مكتوبلاری‌» (نامه‌های‌ استانبول‌) به‌ صورت‌ پاورقی‌ در وقت‌ به‌چاپ‌ می‌رسید. این‌ نامه‌ها در همان‌ سال‌ در اورنبورگ‌ به‌صورت‌ كتاب‌ چاپ‌ شد كه‌ در بردارنده‌ گزارشهای‌ گویایی‌ از برهه‌ای‌ از دوره‌ حاكمیت‌ اتحاد و ترقی‌ در عثمانی‌ است‌ (رجوع کنید بهمنابع‌). كریموف‌ در 1335/1917 از وقت‌ انشعاب‌ كرد و ینگی‌ وقت‌ (وقت‌ جدید) را در اورنبورگ‌ منتشر نمود ( د.ا.ترك‌ همانجا < دایرة‌المعارف‌ تاتارستان‌ > ص‌ 685).

در 18 مه‌ 1906/ 24 ربیع‌الاولی‌ 1324 روزنامه‌ای‌ به‌نام‌ تان‌ییلدیزی‌ (ستاره‌ سحری‌) در قازان‌ منتشر شد كه‌ گروهی‌ از جوانان‌ انقلابی‌ چون‌ آیاز اسحاقی‌ فؤاد توقتاروف (متوفی‌ 1317ش‌/ 1938) و شاكر محمدیاروف‌ در آن‌ مقاله‌ می‌نوشتند. این‌ روزنامه‌ به‌علت‌ درج‌ مطالب‌ و مقالات‌ انتقادی‌ تند نه‌ بار توقیف‌ گردید و سرانجام‌ پس‌ از انتشار شماره‌ 64 در 14 نوامبر 1906/ 27 رمضان‌ 1324 (قس‌ < دایرة‌المعارف‌ تاتارستان‌ > ص‌ 556 كه‌ به‌ شماره‌ 65 در 16 نوامبر 1906 اشاره‌ كرده‌ است‌) تعطیل‌ شد (دولت‌ ص‌ 169). ایاز اسحاقی‌ كه‌ دارای‌ تمایلات‌ جدیدی چپ‌ و متمایل‌ به‌ سوسیالیستهای‌ انقلابی‌ بود (ماراش‌ ص‌ 111) با همكاری‌ موسی‌ جارالله‌ بیگی‌یف‌ روزنامه‌ اجتماعی‌ ـ سیاسی‌ ایل (وطن‌) را از 1331/ 1913 منتشر كرد ( د.ا.ترك‌ همانجا < دایرة‌المعارف‌ تاتارستان‌ > ص‌ 221). انتشار این‌ جریده‌ ترك‌گرا در پترزبورگ‌ با استقبال‌ ترك‌ یوردو هوادار تورك‌ یوردی‌ درنگی‌ (جمعیت‌ میهن‌ ترك‌) در استانبول‌ مواجه‌ شد (قانلی‌دره‌ 2005 ص‌ 73). محل‌ انتشار ایل‌ در 1332/ 1914 از پترزبورگ‌ به‌ مسكو انتقال‌ یافت‌ و نویسندگانی‌ چون‌ یوسف‌ آقچورا موسی‌ جارالله‌ ایاز اسحاقی‌ احمد زكی‌ولیدی‌ طوغان‌ و شاكر محمد یاروف‌ با آن‌ همكاری‌ می‌كردند (همانجا). این‌ روزنامه‌ پس‌ از انتشار 89 شماره‌ در 1333/ 1915 تعطیل‌ گردید و جای‌ خود را به‌ روزنامه‌ سوز (سخن‌) داد و آن‌ هم‌ در 1334/1916 جای‌ خود را به‌ بیزنینگ‌ ایل‌ (وطن‌ ما) سپرد ( د.ا.ترك‌ همانجا). روزنامه‌ اخیر ــ كه‌ به‌ سردبیری‌ شاكر محمدیاروف‌ وكیل‌ دعاوی‌ تاتار منتشر می‌شد پس‌ از به‌ حاكمیت‌ رسیدن‌ بلشویكها توقیف‌ گردید (بنیگسن‌ و لومرسیه‌ كلكژه‌ ص‌95 دولت‌ ص‌169).

افزون‌بر روزنامه‌های‌یادشده‌ تاویش (صدا < دایرة‌المعارف‌ تاتارستان‌ > ص‌ 552) ایدیل (نام‌ رود ولگا در تاتاری‌ همان‌ ص‌ 217) و حمیت‌ (همان‌ ص‌ 627) از مهم‌ترین‌ نشریات‌ تاتاری‌ قازانی‌ هستند كه‌ از 1323 تا 1325/ 1905ـ1907 منتشر شدند.

قورولتای به‌ سردبیری‌ توقتاروف‌ (رجوع کنید به همان‌ ص‌ 587) و با همكاری‌ شماری‌ از نویسندگان‌ خواهان‌ خودمختاری‌ ملی‌ ـ مدنی‌ در قازان‌ منتشر می‌شد كه‌ پس‌ از انتشار 67 شماره‌ توقیف‌ گردید (همان‌ ص‌ 311). روزنامه‌ اورال‌ به‌ سردبیری‌ حسین‌ یاماشف‌ (متوفی‌ 1330/1912) از نخستین‌ سوسیال‌ ـ دموكراتهای‌ تاتار نخستین‌ روزنامه‌ سوسیالیستی‌ تاتاری‌ بود و پس‌ از انتشار 29 شماره‌ توقیف‌ گردید (دولت‌ ص‌169ـ 170). روزنامه‌ قویاش‌ (خورشید) به‌مدیریت‌ فاتح‌ امیرخان‌ و همكاری‌ عبدالله‌ توقای‌ (متوفی‌ 1331/1913 رجوع کنید به < دایرة‌المعارف‌ تاتارستان‌> ص‌ 586) نیز از ذیحجه‌ 1329 تا 1336/ دسامبر 1911ـ 1918 منتشر می‌شد (دولت‌ ص‌ 170).

در دوره‌ مورد بحث‌ (1323ـ 1335/ 1905ـ1917) عمدتا به‌ سبب‌ مشكلات‌ مالی‌ و تشدید ممیزی‌ پس‌ از استیلای‌ دو باره‌ استبداد در روسیه‌ عمر بیشتر جراید كوتاه‌ بود ( د. اسلام‌ همانجا).

سرنگونی‌ سلطنت‌ تزاری‌ در فوریه‌ 1917 فصل‌ تازه‌ای‌ در تاریخ‌ مطبوعات‌ مسلمانان‌ روسیه‌ پدید آورد. از جمادی‌الاولی‌ 1335 تا 1339/ فوریه‌ 1917 ـ پایان‌ 1920 تاتارهای‌ قازان‌ 139 عنوان‌ نشریه‌ منتشر می‌كردند (همانجا).

افزون‌ بر روزنامه‌هایی‌ چون‌ ییلدیز و قویاش در قازان‌ وقت‌ و ینگی‌وقت‌ در اورنبورگ‌ و طورمش‌ (زندگی‌) در اوفا ــ كه‌ از پیش‌ منتشر می‌شدند روزنامه‌ اتفاق‌ در 1336/ 1918 در قازان‌ منتشر شد. ایاز اسحاقی‌ هم‌ ایل‌ را دوباره‌ در مسكو انتشار داد. این‌ روزنامه‌ سه‌بار در هفته‌ منتشر می‌شد و مجموعا 137 شماره‌ از آن‌ انتشار یافت‌. حر ملت‌ (ملت‌ آزاد) در ترویتسك اورنبورغ‌ مخبری‌ (مخبر اورنبورگ‌) در اورنبورگ‌ و هفته‌نامه‌ المنبر به‌ مدیریت‌ موسی‌ جارالله‌ در پترزبورگ‌ منتشر می‌شد. چند روزنامه‌ روسی‌ زبان‌ (از جمله‌ < خبر > < زمان‌ > < مسلمان‌ > ) را نیز مركز موقتی‌ مسلمانان‌ روسیه‌ در 1336/ 1918 در پترزبورگ‌ منتشر می‌كرد. آزاد خلق‌ (خلق‌ آزاد) و قیزیل‌سونگو (نیزه‌ سرخ‌) در آستاراخان‌ جمهوریت‌ در سیمبیرسك‌ (اولیانوفسك‌) و خبرلر (اخبار) در اورالسك‌ انتشار می‌یافتند. نام‌ بسیاری‌ از جراید دوره‌ مورد بحث‌ گویای‌ بینش‌ و تمایلات‌ سیاسی‌ سازمانها و گروههای‌ ناشر آنهاست‌. قیزیل‌ بایراق‌ (بیرق‌ سرخ‌) كه‌ در اواخر 1917 در قازان‌ منتشر می‌شد هوادار سوسیالیستهای‌ مسلمان‌ بود. روزنامه‌ هفتگی‌ ایدیل‌ ـ اورال‌ اولكه‌سی‌ (مملكت‌ ولگا ـ اورال‌) را نیز كمیسری‌ خلق‌ مسلمان‌ كه‌ به‌منظور تأسیس‌ دولت‌ ایدیل‌ ـ اورال‌ تشكیل‌ یافته‌ بود منتشر می‌كرد. جرایدی‌ هم‌ كه‌ هركدام‌ ناشر افكار و عقاید احزابی‌ چون‌ سوسیال‌ ـ دموكرات‌ و سوسیالیستهای‌ انقلابی‌ بودند در شهرهای‌ گوناگون‌ انتشار می‌یافتند. در دوره‌ جنگهای‌ داخلی‌ روسیه‌ در هر یك‌ از مناطق‌ نفوذ سفیدها و سرخها جراید طرفدار آنها منتشر می‌شد. در دوره‌ استقرار حكومت‌ شوروی‌ (1336ـ1344 ( 1304 ش‌ ) / 1918ـ 1925) در چهل‌ شهر منطقه‌ ولگا اورال‌ در حدود پنجاه‌ روزنامه‌ تبلیغی‌ حزبی‌ منتشر می‌شد كه‌ از آن‌ میان‌ تاتارستان‌ خبرلری‌ (اخبار تاتارستان‌) شایان‌ ذكر است‌. این‌ روزنامه‌ از شماره‌ 476 به‌بعد تاتارستان‌ و از شماره‌ 006 1 به‌بعد قیزیل‌ تاتارستان‌ (تاتارستان‌ سرخ‌) نامیده‌ شد. بیزنینگ‌ بایراق‌ (بیرق‌ ما) نیز چه‌ از حیث‌ مندرجات‌ و چه‌ از حیث‌ نویسندگان‌ دارای‌ اهمیت‌ بود. ینگی‌ فكر (فكر نو) در اورالسك‌ و قیزیل‌ ایل‌ (میهن‌ سرخ‌) در آستاراخان‌ با همكاری‌ تاتارهای‌ قازان‌ و قزاقها مشتركا منتشر می‌شدند. در باشقیرستان‌ هم‌ در همین‌ دوره‌ هجده‌ جریده‌ غالبا به‌ زبان‌ تاتاری‌ قازانی‌ انتشار یافت‌ (رجوع کنید بهد.ا.ترك‌ ج‌ 7 ص‌ 381ـ382).

افزون‌ بر روزنامه‌ها كه‌ به‌ سبب‌ انعكاس‌ اخبار داخلی‌ و خارجی‌ و پرداختن‌ به‌ مسائل‌ روز مورد توجه‌ عمومی‌ بودند مجلات‌ نیز به‌مناسبت‌ طرح‌ مباحث‌ گوناگون‌ اختصاصی‌ مخاطبان‌ خاصی‌ را جذب‌ می‌كردند و از حیث‌ آگاهی‌دهی‌ و بالابردن‌ سطح‌ فرهنگ‌ جامعه‌ ارزش‌ داشتند.

پس‌ از تقویمهایی‌ كه‌ قیوم‌ ناصری‌ از 1288 تا 1315/ 1871ـ1897 سالانه‌ منتشر می‌كرد و در آنها افزون‌ بر اطلاعات‌ عمومی‌ راجع‌ به‌ تقویم‌ مقالاتی‌ در باره‌ تاریخ‌ جغرافیا فرهنگ‌ عامه‌ و موضوعاتی‌ از این‌ دست‌ درج‌ می‌نمود ( د.ا.د.ترك‌ ج‌ 25 ص‌ 109) نخستین‌ مجله‌ به‌ زبان‌ تاتاری‌ قازانی‌ مرآت‌ یا كوزْگی‌ (آیینه‌) بود كه‌ آن‌ را عبدالرشید ابراهیموف‌ از 1318 تا 1321/1900ـ1903 در پترزبورگ‌ و از 1321 تا 1327/ 1903 تا 1909 در قازان‌ منتشر می‌كرد. از این‌ مجله‌ جمعا 22 شماره‌ انتشار یافته‌ است‌. ابراهیم‌ ماراش‌ (ص‌ 106) آن‌ را رساله‌ای‌ 22 جزوی‌ به‌شمار آورده‌ اما نادر دولت‌ (ص‌170) بر آن‌ است‌ كه‌ مرآت‌ (یا كوزْگی‌ ) بیشتر به‌ روزنامه‌ شبیه‌ بوده‌ است‌ تا مجله‌. دومین‌ مجله‌ به‌ زبان‌ تاتاری‌ قازانی‌ اصلاح‌ بود كه‌ فقط‌ چند شماره‌ از آن‌ در 1324ـ 1325/ 1906ـ1907 در آستاراخان‌ انتشار یافت‌ و كم‌وبیش‌ دارای‌ همان‌ حال‌ و هوای‌ مرآت‌ بود (همانجا).

نخستین‌ مجله‌ فكری (ادبی‌ ـ اجتماعی‌ ـ سیاسی‌) تاتارهای‌ ولگا ـ اورال‌ العصرالجدید بود كه‌ كامل‌ مطیعی‌ تحفة‌الله‌ آن‌ را از ذیحجه‌ 1323/ ژانویه‌ 1906 به‌طور ماهانه‌ در اورالسك‌ منتشر كرد و در ذیحجه‌ 1324/ ژانویه‌ 1907 بر اثر تشدید فشار تعطیل‌ شد (قانلی‌دره‌ 2005 ص‌ 38). مجله‌ شورا نیز از ذیحجه‌ 1325/ ژانویه‌ 1908 با سرمایه‌ ذاكر و شاكر رمی‌یف‌ در اورنبورگ‌ انتشار یافت‌ اما در ربیع‌الا´خر 1336/ ژانویه‌ 1918 و با به‌ قدرت‌ رسیدن‌ بلشویكها از انتشار بازماند. این‌ مجله‌ 32 صفحه‌ای‌ هر پانزده‌ روز یك‌بار و با مدیریت‌ رضاالدین‌ فخرالدین‌ * (متوفی‌ 1315 ش‌/ 1936) عالم‌ و متفكر متجدد برجسته‌ تاتار (رجوع کنید به ماراش‌ ص‌ 89 91 طوغان‌ ص‌ 57) و همكاری‌ نزدیك‌ فاتح‌ كریموف‌ و نویسندگانی‌ چون‌ موسی‌ جارالله‌ برهان‌ شرف‌ (رجوع کنید به دولت‌ ص‌ 171) و هادی‌ اطلسی‌ (همانجا) منتشر می‌شد و یكی‌ از موفق‌ترین‌ و پرخواننده‌ترین‌ مجلات‌ تاتارهای‌ منطقه‌ ولگا ـ اورال‌ بود چنانكه‌ چاپ‌ شدن‌ مطلبی‌ در آن‌ مایه‌ افتخار نویسنده‌ آن‌ به‌شمار می‌آمد. مقالات‌ دینی‌ ادبی‌ فلسفی‌ علمی‌ فنی‌ اخلاقی‌ تربیتی‌ و تاریخی آن‌ علاوه‌ بر تاتارستان‌ در مناطق‌ ترك‌نشین‌ دیگر روسیه‌ و حتی‌ عثمانی‌ خوانندگانی‌ داشت‌. از جمله‌ علل‌ گستردگی‌ قلمرو آن‌ افزون‌ بر اهمیت‌ مقالاتش‌ به‌كارگیری‌ زبان‌ متمایل‌ به‌ تركی‌ عمومی‌ ضمن‌ حفظ‌ هویت‌ تاتاری‌ بود و گاهی‌ هم‌ مقالاتی‌ به‌ زبانهای‌ دیگر تركی‌ در آن‌ درج‌ می‌گردید (همانجا). در مقاله‌ای‌ كه‌ در شماره‌ 3 ربیع‌الاول‌ 1331/ 10 فوریه‌ 1913 روزنامه‌ طنین‌ چاپ‌ استانبول‌ درج‌ گردیده‌ از مجله‌ شورا به‌عنوان‌ مجله‌ مفید كم‌نظیری‌ سخن‌ رفته‌ است‌ (ن‌. كریموف‌ ص‌ 331). افزون‌ بر مقالات‌ تألیفی‌ به‌ویژه‌ سلسله‌ مقالات‌ تحقیقی‌ خود رضاالدین‌ در باره‌ متفكران‌ و علمای‌ اسلامی‌ ترك‌ ترجمه‌هایی‌ از مطبوعات‌ گوناگون‌ به‌ویژه‌ مطبوعات‌ عربی‌زبانی‌ چون‌ عروة‌الوثقی‌* و المنار و اللواء در آن‌ به‌چاپ‌ می‌رسید (قانلی‌دره‌ 2005 ص‌ 34). سروده‌های‌ ذاكر رمی‌یف‌ نیز در آن‌ طبع‌ می‌گردید (طوغان‌ ص‌ 58).

در شهر اورنبورگ‌ از 1324 تا 1336/ 1906ـ 1918 مجله‌ دیگری‌ منتشر شد كه‌ نامش‌ ابتدا دنیا و معیشت‌ بود و سپس‌ به‌ دین‌ و معیشت‌ تغییر كرد و از نظر مشی‌ در نقطه‌ مقابل‌ مجله‌ شورا قرار داشت‌ ( د.ا.ترك‌ ج‌ 7 ص‌ 384). این‌ مجله‌ منعكس‌كننده‌ دیدگاه‌ علمای‌ سنتی‌ بود و بیشتر نویسندگانش‌ از علمای‌ قدیمی‌ بودند. در این‌ مجله‌ جدیدیها (رجوع کنید بهجدیدها * نهضت‌) «جوانان‌» «معلمان‌ بی‌دین‌» «ترقی‌چیها» و «فسادانگیزها به‌ بهانه‌ ترقی‌» نامیده‌ می‌شدند (قانلی‌دره‌ 2004 ص‌ 152). مجله‌ یاد شده‌ معمولا با مطبوعات‌ تاتاری‌ طرفدار اصلاحات‌ همچون‌ شورا الدین‌ و الادب العصر الجدید و وقت‌ مناظراتی‌ داشت‌ (رجوع کنید به همو 2005 ص‌ 55 57 63 ماراش‌ ص‌ 22ـ23 156 182 191ـ193). الدین‌ و الادب‌ را عالمجان‌بارودی‌ * (متوفی‌1300ش‌/1921 رجوع کنید به < دایرة‌المعارف‌ تاتارستان‌ > ص‌ 63) از 1324 تا 1335/ 1906ـ1917 به‌طور نامرتب‌ در قازان‌ منتشر می‌كرد (ماراش‌ ص‌ 83 85).

از دیگر مطبوعات‌ معتبر منطقه‌ ولگا ـ اورال‌ مجله‌ ادبی‌ انتقادی‌ آنغ‌ (درك‌) بود كه‌ از 1330 تا 1336/ اواخر 1912 ـ اواسط‌ 1918 به‌مدیریت‌ احمدگری‌ حسنی‌ و با همكاری‌ قلمی‌ مورخانی‌ چون‌ عالمجان‌ ابراهیموف‌ هادی‌ اطلسی‌ و عزیز عبیدولین‌ شاعرانی‌ چون‌ عبدالله‌ توقای‌ فاتح‌ امیرخان‌ شیخ‌زاده‌بابچ‌ و مجید غفوری‌ كریم‌تنچورین‌ (نمایشنامه‌نویس‌) و برهان‌ شرف‌ (روزنامه‌نگار) با شمارگانی‌ بین‌ 000 2 تا 500 2 نسخه‌ منتشر می‌شد (دولت‌ ص‌ 171ـ172).

از مجلات‌ فكاهی‌ و طنز نیز تاتارهای‌ ولگا ـ اورال‌ استقبال‌ می‌كردند. از ده‌ مجله‌ای‌ كه‌ در این‌ زمینه‌ منتشر گردید این‌ مجلات‌ شایان‌ ذكرند: سارانچا ـ چیكیرتكه‌ (ملخ‌) مجله‌ای‌ دو زبانه‌ و عمدتا به‌ زبان‌ روسی‌ كه‌ از 36 صفحه‌ آن‌ تنها 6 صفحه‌اش‌ به‌ تاتاری‌ بود این‌ مجله‌ در 1324/ 1906 در اورنبورگ‌ به‌چاپ‌ می‌رسید و در مجموع‌ فقط‌ پنج‌ شماره‌ از آن‌ منتشر شد (رجوع کنید به < دایرة‌المعارف‌ تاتارستان‌ > ص‌ 648) چوقیچ‌ (چكش‌ رجوع کنید به همان‌ ص‌ 652) قاچیرگا (مرغ‌ نوروزی‌) و یاز(بهار) كه‌ از 1324 تا 1328/ 1906ـ1910 از اولی‌ 78 شماره‌ از دومی‌ شش‌ و از سومی‌ فقط‌ دو شماره‌ انتشار یافت‌ و محل‌ نشر هر سه‌ شهر اورنبورگ‌ بود یالت‌ ـ یولت (درخشش‌) كه‌ به‌ تعداد 123 شماره‌ از 1328 تا 1336/ 1910ـ 1918 در قازان‌ منتشر شد (رجوع کنید به همان‌ ص‌ 684) و اثرگذارترین‌ مجله‌ فكاهی‌ و طنز این‌ منطقه‌ بود (رجوع کنید به دولت‌ ص‌ 174ـ175).

گذشته‌ از مجلات‌ مذكور این‌ مجلات‌ اختصاصی‌ در منطقه‌ ولگا ـ اورال‌ منتشر می‌شدند: كودكان‌ مانند تربی‌ اطفال‌ (رجوع کنید به> دایرة‌المعارف‌ تاتارستان‌ < ص‌ 556) آق‌یول‌ (راه‌ سفید رجوع کنید به همان‌ ص‌ 19) بالالار دنیاسی‌ (دنیای‌ كودكان‌ رجوع کنید به همان‌ ص‌60) جوانان‌ مانند یش‌ كوچ‌ (نیروی‌ جوان‌ رجوع کنید به همان‌ ص‌ 689) قیزیل‌ یشلر اوجاغی‌ (كانون‌ جوانان‌ سرخ‌) قیزیل‌ شرق‌ یشلری‌ (جوانان‌ شرق‌ سرخ‌) تعلیم‌ و تربیت‌ مانند تربیه معارف‌ مكتب‌ معلم‌ اوقوتوجو (معلم‌) خلق‌ معارفی‌ (معارف‌ خلق‌) زنان‌ مانند سویوم‌ بیكه‌ (رجوع کنید به همان‌ ص‌ 551) آزاد خانم‌ (خانم‌ آزاد) و شرق‌ قیزی‌ (دختر شرق‌ د.ا.ترك‌ ج‌ 7 ص‌ 382ـ384).

در دهه‌ 1370 ش‌/1990 حدود دویست‌ نشریه‌ به‌ زبانهای‌ تاتاری‌ روسی‌ و چوواشی‌ در قازان‌ منتشر می‌شد كه‌ برخی‌ از آنها عبارت‌ بودند از: شهر قزان‌ وطنیم‌ تاتارستان‌ (وطنم‌ تاتارستان‌) رسپوبلیكا تاتارستان‌(جمهوری‌ تاتارستان‌) معارف‌ میراث‌ و ایدیل‌ (د.ا.د.ترك‌ ج‌ 25 ص‌ 136).

2) تاتاری‌ كریمه‌. در میان‌ جراید تاتارهای‌ كریمه‌ ترجمان‌ احوال‌ زمان پروودچیك‌ (كه‌ با عنوان‌ اختصاری‌ ترجمان‌ شناخته‌ می‌شد) از حیث‌ طول‌ مدت‌ انتشار رهبری‌ جریان‌ جدیدیه‌ گستردگی‌ توزیع‌ و كثرت‌ شمارگان‌ در بین‌ جراید مسلمان‌ روسیه‌ ممتاز و یگانه‌ بود. گاسپرالی‌ مؤسس‌ آن‌ در 1299/1882 اجازه‌ نشر این‌ روزنامه‌ دو زبانه‌ را از وزارت‌ امور داخله‌ روسیه‌ دریافت‌ كرد (گاسپرالی‌ مقدمه‌ آق‌پینار ص‌ 21ـ 22). بنا بر مفاد این‌ اجازه‌ انتشار روزنامه‌ به‌ زبان‌ تاتاری‌ به‌ داشتن‌ ضمیمه‌ای‌ به‌ زبان‌ روسی‌ مشروط‌ بود كه‌ در واقع‌ ترجمه‌ روسی‌ نسخه‌ تاتاری‌ و وسیله‌ نظارت‌ بر مطالب‌ مندرج‌ در آن‌ بود (خالد ص‌ 236 سارای‌ ص‌ 23). گاسپرالی‌ پیش‌ از انتشار ترجمان‌ برای‌ روزنامه‌ روسی‌ زبان‌ تاوریدا (چاپ‌ در سیمفروپل‌ 1298/ 1881) مقاله‌ می‌نوشت‌ (دولت‌ ص‌ 18). وی‌ مجموعه‌های‌ چهار یا هشت‌ صفحه‌ای‌ روزنامه‌گونه‌ای‌ به‌ زبان‌ تاتاری‌ نیز انتشار داده‌ بود كه‌ نخستین‌ تجاربش‌ در زمینه‌ روزنامه‌نگاری‌ به‌شمار می‌آمد. نخستین‌ مجموعه‌ از مجموعه‌های‌ مورد بحث‌ كه‌ تونغوچ‌ (فرزند ارشد) نام‌ دارد در صفر 1298/ ژانویه‌ 1881 در پانصد نسخه‌ چاپ‌ سنگی‌ شد و در جمادی‌الا´خره‌/ مه‌ همان‌ سال‌ در چاپخانه‌ نشریه‌ ضیای‌ قافقاسیه‌ در تفلیس‌ چاپ‌ حروفی‌ شد. مجموعه‌های‌ دیگر به‌ نام‌ شفق‌ قمر آی‌ (ماه‌) ییلدیز (ستاره‌) گونش‌ (آفتاب‌) حقیقت و لاطائل تا زمانی‌ كه‌ به‌ علت‌ نداشتن‌ اجازه‌ نشر از انتشارشان‌ جلوگیری‌ می‌شد هرچند گاه‌ منتشر می‌گردیدند (گاسپرالی‌ همان‌ مقدمه‌ ص‌ 13ـ 18).

نخستین‌ شماره‌ ترجمان‌ كه‌ در دو صفحه‌ بود در جمادی‌الا´خره‌ 1300/ آوریل‌ 1883 در شهر باغچه‌سرای‌ منتشر شد (همان‌ ص‌ 22). این‌ نشریه‌ كه‌ ابتدا هفتگی‌ بود از 1321/1903 دو یا سه‌ بار در هفته‌ و از 1330/ 1912 به‌ بعد روزانه‌ انتشار می‌یافت‌ (د.ا.ترك‌ ج‌ 7 ص‌ 388). مطالب‌ هر شماره‌ روزنامه‌ نخست‌ برای‌ بررسی‌ به‌ پترزبورگ‌ فرستاده‌ می‌شد و پس‌ از تأیید چاپ‌ می‌گردید. از ذیحجه‌ 1301/ سپتامبر 1884 وظیفه‌ بررسی‌ و ممیزی‌ آن‌ به‌ الیاس‌ ایلیچ‌ كازاز سپرده‌ شد كه‌ مفتش‌ دارالمعلمین‌ سیمفروپل‌ و مؤلف‌ چند كتاب‌ درسی‌ برای‌ مدارس‌ تاتاری‌ كریمه‌ بود (گاسپرالی‌ همان‌ مقدمه‌ ص‌ 28). وی‌ تا انقلاب‌ 1905/ 1323 این‌ وظیفه‌ را داشت‌ و از شوال‌ 1323/ دسامبر 1905 ترجمان‌ بدون‌ ممیزی‌ و ضمیمه‌ روسی‌ انتشار یافت‌ (همان‌ ص‌ 28ـ29 عینی‌ ص‌ 801). گاسپرالی‌ با انتشار ترجمان‌ ــ كه‌ به‌قولی‌ همراه‌ افراد خانواده‌اش‌ نویسندگی‌ حروفچینی‌ و توزیع‌ آن‌ را انجام‌ می‌داد و برای‌ عرضه‌ آن‌ و جلب‌ خواننده‌ از كریمه‌ تا قازان‌ و قفقاز و آسیای‌ مركزی‌ سفر می‌كرد (رجوع کنید به گاسپرالی‌ همان‌ مقدمه‌ ص‌ 27) می‌كوشید مسلمانان‌ سراسر روسیه‌ را كه‌ غالبا به‌ زبانهای‌ مختلف‌ تركی‌ سخن‌ می‌گفتند از دنیای‌ نو و هویت‌ خودشان‌ آگاه‌ كند و زمینه‌ فرهنگی‌ لازم‌ را برای‌ اتحاد و ترقی‌ آنان‌ فراهم‌ آورد از این‌رو ضمن‌ دادن‌ شعار «اتحاد در زبان‌ فكر و عمل‌» كه‌ از ذیقعده‌ 1330/ اكتبر 1912 بر سرلوحه‌ آن‌ افزوده‌ شد (همان‌ ص‌ 29) از همان‌ سالهای‌ نخست‌ انتشار از ایجاد زبان‌ ادبی‌ مشترك‌ جدیدی‌ كه‌ برای‌ همه‌ ترك‌زبانان‌ مفهوم‌ باشد دفاع‌ می‌كرد (رجوع کنید به شیسلر ص‌ 167 205). این‌ زبان‌ كه‌ می‌بایست‌ برای‌ اقوام‌ گوناگون‌ ترك‌ از شبه‌جزیره‌ بالكان‌ تا چین‌ مفهوم‌ می‌بود در ترجمان‌ شكل‌ گرفت‌. این‌ زبان‌ ــ كه‌ مبتنی‌ بر تركی‌ استانبولی‌ و تصفیه‌ شده‌ از عناصر فراوان‌ عربی‌ و فارسی‌ بود و در قالب‌ جملات‌ كوتاه‌ و ساده‌ ارائه‌ می‌شد برای‌ افراد تحصیل‌كرده‌ در بیشتر سرزمینهای‌ ترك‌نشین‌ نامفهوم‌ بود و تنها خوانندگان‌ ترك‌ اغوز كریمه‌ و آذربایجان‌ كه‌ سواد متوسط‌ داشتند آن‌ را به‌آسانی‌ در می‌یافتند (فیشر ص‌ 103). تاتارهای‌ ولگا آن‌ را به‌زحمت‌ می‌فهمیدند و بسیاری‌ از تركان‌ شرقی‌ و شمالی‌ آن‌ را دشوار می‌یافتند (اشوینتوخوفسكی‌ 1995 ص‌ 33 همو 1985 ص‌ 51). اگرچه‌ گاسپرالی‌ برای‌ در امان‌ ماندن‌ از ممیزی‌ سعی‌ در بیان‌ پوشیده‌ افكار و اهداف‌ خود داشت‌ گزارش‌ ایلمینسكی‌ به‌ مقامات‌ تزاری‌ حاكی‌ از آن‌ است‌ كه‌ از همان‌ اوایل‌ انتشار ترجمان‌ متوجه‌ شده‌ بوده‌ كه‌ گاسپرالی‌ قصد دارد «زبان‌ عثمانی‌ را زبان‌ مشترك‌ كلیه‌ مسلمانان‌ ترك‌تبار بكند» (رجوع کنید به دولت‌ ص‌20ـ21). از پژوهندگان‌ جدید لاندو انتشار ترجمان‌ را نخستین‌ حادثه‌ مهم‌ تاریخ‌ پان‌تركیسم‌ دانسته‌ و بر آن‌ است‌ كه‌ اندیشه‌ وحدت‌ تركها به‌واسطه‌ آن‌ در میان‌ اقلیتهای‌ ترك‌تبار روسیه‌ گسترش‌ پیدا كرد (رجوع کنید به ص‌10).

ترجمان‌ به‌تدریج‌ یكی‌ از پرطرفدارترین‌ جراید جهان‌ اسلام‌ شد (بنیگسن‌ و براكس‌آپ‌ ص‌ 154 خالد ص‌ 134). این‌ روزنامه‌ در 1302/ 1885 در حدود هزار مشترك‌ داشت‌ كه‌ از آن‌ میان‌ سیصد نفر در كریمه‌ و سیصد نفر از مسلمانان‌ منطقه‌ ولگا بودند. شمار مشتركان‌ آن‌ در 1325/1907 به‌ پنج‌هزار تن‌ ارتقا یافت‌. در 1330/1912 این‌ روزنامه‌ نه‌ تنها در امپراتوری‌ روسیه‌ بلكه‌ در استانبول‌ قاهره‌ كاشغر و هندوستان‌ نیز خواننده‌ داشت‌ (فیشر ص‌ 103 دولت‌ ص‌ 189). شیسلر آن‌ را مؤثرترین‌ روزنامه‌ در میان‌ جراید منتشر شده‌ در میان‌ تركان‌ به‌ شمار آورده‌ است‌ (ص‌ 167 205) و بنا به‌ نظر بنیگسن‌ و براكس‌آپ‌ حلقه‌ رابط‌ مسلمانان‌ روسیه‌ با دیگر نقاط‌ دارالاسلام‌ بود (ص‌ 155).

اخباری‌ از ترجمان‌ در بعضی‌ از جراید ایران‌ همچون‌ روزنامه‌ ناصری‌ (س‌ 4 ش‌ 4 [20 ذیقعده‌ 1314 ] ص‌ 5 6) و عدالت‌ (س‌ 2 ش‌ 31 [ 23 ذیقعده‌ 1324 ] ) هر دو چاپ‌ تبریز نقل‌ می‌شد. میرزاحسن‌ رشدیه‌ * نیز دو مطلب‌ ترجمان‌ را ترجمه‌ كرد كه‌ در شماره‌ 341 (23 رمضان‌ 1322/ اول‌ دسامبر 1904) روزنامه‌ تربیت‌ ذكاءالملك‌ به‌چاپ‌ رسید.

انتشار ترجمان‌ در قفقاز جنوبی‌ بر گرایش‌ مطبوعات‌ مسلمانان‌ این‌ منطقه‌ به‌ زبان‌ تركی‌ عثمانی‌ تأثیر بارزی‌ نهاد. حسن‌بیگ‌ زردابی‌ ناشر اكینچی‌ (نخستین‌ روزنامه‌ تركی‌زبان‌ مستقل‌ مسلمانان‌ روسیه‌) از این‌ جریان‌ به‌ سبب‌ تصنعی‌ كردن‌ زبان‌ انتقاد كرده‌ است‌ (اشوینتوخوفسكی‌ 1995 ص‌ 33 همو 1985 ص‌ 51). شیسلر (ص‌ 168) از كمك‌ مالی‌ حاجی‌ زین‌العابدین‌ تقی‌یف‌ برای‌ انتشار ترجمان‌ سخن‌ گفته‌ و از آقچورا نقل‌ كرده‌ كه‌ تقی‌یف‌ پیرو گاسپرالی‌ بوده‌ است‌.

از تأثیر مطبوعات‌ تاتاری‌ به‌ویژه‌ ترجمان‌ بر نهضت‌ جدیدها و روزنامه‌نگاری‌ و ادبیات‌ و مسائل‌ روشنفكری‌ در آسیای‌ مركزی‌ نشانه‌هایی‌ در دست‌ است‌. ادیب‌ خالد با اشاره‌ به‌ این‌ نكته‌ كه‌ در 1302/ 1885 ترجمان‌ دویست‌ خواننده‌ در آسیای‌ مركزی‌ داشته‌ بر انعكاس‌ تأثیر آن‌ بر روشنفكران‌ و جدیدیهای‌ برجسته‌ آن‌ خطه‌ تأكید كرده‌ است‌ (ص‌ 90 121). وی‌ از تأثیر این‌ روزنامه‌ بر شخصیتهای‌ سیاسی‌ و ادبی‌ آسیای‌ مركزی‌ همچون‌ محمود خواجه‌ بهبودی‌ (ص‌80) عبدالله‌ اولانی‌ ص‌ 96) و حمزه‌ حكیم‌زاده‌ نیازی‌ * (متوفی‌ 1308 ش‌/ 1929 ص‌97) سخن‌ گفته‌ است‌. صدرالدین‌ عینی‌ * می‌نویسد هنگامی‌ كه‌ در مدرسه‌ای‌ در بخارا تحصیل‌ می‌كرده‌ (اوایل‌ قرن‌ چهاردهم‌/ اواخر قرن‌ نوزدهم‌) روزنامه‌ای‌ به‌ نام‌ ترجمان‌ را دیده‌ كه‌ چون‌ خود به‌ زبان‌ تاتاری‌ كریمه‌ آشنایی‌ نداشته‌ آن‌ را به‌كمك‌ یكی‌ از همدرسانش‌ خوانده‌ است‌ (رجوع کنید به عینی‌ ص‌ 369ـ370).

در كنار ترجمان‌ سه‌ مجله‌ نیز كه‌ به‌نوعی‌ وابسته‌ به‌ آن‌ بودند انتشار یافتند: 1) مجله‌ مصور عالم‌ نسوان‌ كه‌ به‌ مسائل‌ زنان‌ و حقوق‌ و تعلیم‌ و تربیت‌ آنان‌ و مسائل‌ خانوادگی‌ می‌پرداخت‌. این‌ مجله‌ كه‌ در فاصله‌ سالهای‌ 1325ـ 1328/ 1907ـ1910 به‌ مدیریت‌ شفیقه‌خانم‌ دختر گاسپرالی‌ منتشر می‌شد (گاسپرالی‌ مقدمه‌ آق‌پینار ص‌ 36) نخستین‌ مجله‌ زنان‌ در بین‌ مسلمانان‌ روسیه‌ بود ( د.ا.د.ترك‌ ج‌ 13 ص‌ 393) 2) مجله‌ عالم‌ صبیان‌ كه‌ نخستین‌ مجله‌ كودكان‌ در میان‌ مسلمانان‌ روسیه‌ بود و از 1324 تا 1333/ 1906ـ 1915 هر پانزده‌ روز یك‌ بار انتشار می‌یافت‌ 3) مجله‌ ها!ها!ها! نخستین‌ مجله‌ فكاهی‌ در كریمه‌ كه‌ به‌همت‌ گاسپرالی‌ منتشر می‌گردید و با درج‌ طنزهای‌ تصویری‌ (كاریكاتور) و مطالب‌ منثور و منظوم‌ فكاهی‌ و طنز قدیمیان‌ محافظه‌كار را به‌ سخره‌ می‌گرفت‌ (دولت‌ ص‌ 191). ظاهرا از این‌ مجله‌ بیش‌ از پنج‌ شماره‌ در 1324/1906 منتشر نشده‌ است‌ (گاسپرالی‌ همانجا).

گاسپرالی‌ روزنامه‌ای‌ نیز به‌نام‌ ملت‌ در 1324/1906 منتشر كرد. وی‌ در مقابل‌ روزنامه‌ وطنْ خادمی‌ (خادم‌ وطن‌) كه‌ ناشر افكار سازمان‌ گنج‌ تاتارلر (تاتارهای‌ جوان‌) بود ملت‌ را منتشر كرد. شعار روزنامه‌ وطن‌ خادمی‌ «حب‌الوطن‌ من‌ الایمان‌» بود (فیشر ص‌ 106). گنج‌ تاتارلر متشكل‌ بود از گروهی‌ از جوانان‌ روشنفكر تاتار كریمه‌ كه‌ برخی‌ شیوه‌های‌ مبارزاتی‌ سوسیالیستهای‌ انقلابی‌ روس‌ را پذیرفته‌ و به‌ حكومت‌ تزاری‌ اعلان‌ جنگ‌ داده‌ بودند و گاسپرالی‌ را متهم‌ به‌ محافظه‌كاری‌ می‌كردند (رجوع کنید به همان‌ ص‌ 105 گاسپرالی‌ همان‌ مقدمه‌ ص‌ 34 د.ا.د.ترك‌ ج‌ 25 ص‌ 459). شعار روزنامه‌ ملت‌ بعدها «اتحاد در زبان‌ فكر و عمل‌» شد. گفتنی‌ است‌ كه‌ حسن‌ صبری‌ عیوضوف‌ (متوفی‌ 1315 ش‌/ 1936) كه‌ سردبیر وطن‌ خادمی‌ بود در 1326/1908 از آن‌ كناره‌گیری‌ كرد و سردبیر ملت‌ شد. ملت‌ در 1328/1910 توقیف‌ گردید (رجوع کنید به دولت‌ ص‌189ـ 190) ولی‌ همكاری‌ عیوضوف‌ با گاسپرالی‌ ادامه‌ یافت‌ و پس‌ از درگذشت‌ گاسپرالی‌ در 1332/ 1914 وی‌ ترجمان‌ را تا 1336/ 1918 منتشر كرد (همان‌ ص‌ 189 گاسپرالی‌ همان‌ مقدمه‌ ص‌ 33ـ 34). در 1335/1917 روزنامه‌ ملت‌ چندی‌ نیز ناشر افكار كمیته‌ اجرایی‌ مسلمانان‌ كریمه‌ شد. قریم‌اوجاغی‌ (اجاق‌ كریمه‌) و گولوس‌ تاتار (صدای‌ تاتار) كه‌ نسخه‌ روسی‌ ملت‌ بود هر دو در 1336/1918 منتشر شدند. ملت‌ایشی‌ (كار ملت‌) در 1336/ 1918 و آل‌بایراق‌ كه‌ ناشر افكار سوسیالیستهای‌ ملی‌گرای‌ تاتار بود ظاهرا در همان‌ سال‌ انتشار یافت‌. ینی‌دنیا (دنیای‌ نو) كه‌ ابتدا از طرف‌ كمیسری‌ امور مسلمانان‌ در مسكو منتشر می‌شد به‌ كریمه‌ منتقل‌ گردید. قریم‌ مسلمانلاری‌ صداسی‌ (صدای‌ مسلمانان‌ كریمه‌) در 1338/1920 و یاش‌قوت‌ (نیروی‌ جوان‌) در 1301 ش‌/1922 انتشار یافتند ( د.ا.ترك‌ ج‌ 7 ص‌388).

منابع‌: آلكساندر بنیگسن‌ و ماری‌ براكس‌آپ‌ مسلمانان‌ شوروی‌: گذشته‌ حال‌ و آینده‌ ترجمه‌ كاوه‌ بیات‌ تهران‌ 1370 ش‌ ناصرالدین‌ پروین‌ تاریخ‌ روزنامه‌نگاری‌ ایرانیان‌ و دیگر پارسی‌نویسان‌ ج‌ 1 تهران‌ 1377 ش‌ احمد تدین‌ و شهین‌ احمدی‌ فرهنگ‌ تاریخ‌ تهران‌ 1369 ش‌ عبدالهادی‌ حائری‌ «مفهوم‌ نوین‌ آزادیهای‌ سیاسی‌ و اجتماعی‌ در نوشته‌های‌ پارسی‌ آسیای‌ میانه‌» فصلنامه‌ مطالعات‌ تاریخی‌ سال‌ 1 ش‌ 3 (پاییز 1368) رحیم‌ رئیس‌نیا «گذری‌ بر اندیشه‌ها و آثار عباسقلی‌ آقاقدسی‌ (باكیخانوف‌)» تاریخ‌ روابط‌ خارجی‌ سال‌ 3 ش‌ 12 (پاییز 1381) دوران‌ عاشورف‌ فرهنگ‌ روزنامه‌ها و مجله‌های‌ تاجیكستان‌ دوشنبه‌ 1999 صدرالدین‌ عینی‌ یادداشت‌ها چاپ‌ سعیدی‌ سیرجانی‌ تهران‌ 1362 ش‌ كستنكوكاپیتان‌ اتاماژور شرح‌ آسیای‌ مركزی‌ و انتشار سیویلیزاسیون‌ روسی‌ در آن‌ با نقشه‌ ممالك‌ آسیای‌ مركزی‌ ترجمه‌ ماردروس‌ داود خانف‌ به‌ اهتمام‌ مؤتمن‌السلطان‌ صنیع‌الدوله‌ چاپ‌ غلامحسین‌ زرگری‌نژاد تهران‌ 1383 ش‌

Nazim Akhundov, Sanadlarin diliila , Baku 1980; Azarbayjan tarikhi , ed. Suleyman Alyarli, Baku 1996; Abdullah Battal-Taymas, Kazan Turkleri: Turk tarihinin hazln yapraklari, Ankara 1988; Alexandre Bennigsen and Chantal Lemercier-Quelquejay, La presse et le mouvement national chez les musulmans de Russie avant 1920, Paris 1964; Nadir Devlet, Rusya turklerinin milli mucadele tarihi: 1905-1917 , Ankara 1990; EI 2 , s.v. "Djarida. IV: Muslim press of Russia and the Soviet Union" (by Ch. Quelquejay); Ensiklopediyayi Savetii Tajik , Dushanbe 1978-1988; Alan Fisher, The Crimean Tatars , Stanford, Calif, 1987; Ismail Gasprali, Secilmis eserleri , ed. y. Akpinar, Istanbul 2004; Great Soviet encyclopedia , New York 1973-1983, s. v. "Caucasian War of 1817-64" (by A. G. Kavtaradze) ; IA , s. v. "Matbuat. II: Tukler" (by R. Rahmeti Arat) ; Ahmet Kanlidere, Kadimle cedid araslnda Musa Carullah, hayatl, eserleri, fikirleri , Istanbul 2005; idem, "Sovet ve turk tarih yazicilignda Rusya musulmanlarinin dusunce tarihi", Turkiye arastlrmalarl literatur dergisi , vol.2, no.1 (2004); N. Karimov, "XX asr bashlaridagi tarikhi vaziiat va jadidchilik harakatining vujudga kelishi", in Jadidchilik: islahat, yanqilanish, mustaqillik va taraqqyat uchun kurash , ed. D. A. Alimova et al ., Tashkant, Tashkant University, 1999; Fatih Kerimov, Istanbul mektuplari, Istanbul 2001; Adeeb Khalid, The politics of Muslim cultural reform: Jadidism in Central Asia , Berkeley 1998; M. Jacob Landau, Pan- Turkism: from irredentism to cooperation , London 1995; Ibrahim Maras, Turdunyaslnda dini yenilesme: 1850-1917 , Istanbul 2002; Mehmed Saray, Gasplrali Ismail bey'den Ataturk'e Turk dunyaslnda dil ve Kultur birligi , Istanbul 2003; Holly Shissler, Iki imparatorluk araslnda Ahmet Agaoglu ve yeni Turkiye , tr. Taciserulas Belge, Istanbul 2005; Tadeusz Swietochowski, Russia and Azerbaijan: a borderland in transition , New York 1995; idem, Russian Azarbaijan, 1905-1920: the shaping of national identity in a Muslim community , Cambridge 1985; Tatarskiy Ensiklopedicheskiy slovar , ed. M. H. Hasanov, Kazan 1999 ; Ahmed Zeki Velidi Togan, Hatiralarim , Istanbul 1969; TDVI A , s. vv. "Balkan savasi " (by Cevdet Kucuk), "Gaspirali, Ismail Bey" (by Hakan Kiriml), "Kayyum Nasiri" (by Ismail Turkoglu-Ibrahim Maras), "Kazan" (by Isamil Turkoglu), "Kirim. Rus idaresi donemi" (by Hakan Kirimli); Uzbek Savet Ensiklopediyasl, Tashkent 1971- 1980.

/ رحیم‌ رئیس‌نیا /


نوع مطلب :
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |

بازخوانی طرح نپ 

فریبرز رئیس دانا

مقدمه

 

 من بازخوانی طرح «نپ» و تحلیل چندباره‌ی آن را از آن رو ضروری می‌دانم که بنای سوسیالیسم خردمندانه و انسانی را برای رهایی از توحش و بی‌عدالتی و سرکوب و برای رسیدن به آزادی ناگزیر می‌پندارم. در جهان زیر سیطره‌ی اقتصادی سرمایه‌داری قدرتمند و نیروی نظامی و سیاسی آن و با تسلط جهان مرکز بر فن‌آوری و دانش نمی‌توان به گونه‌ای آرزویی و مجزا و مستقل و با روش گسست کامل از جهان، جامعه‌ی عادلانه و آزاد و سوسیالیستی را بنا کرد. اما جوامع بی‌سوگیری آگاهانه، داوطلبانه و آزادانه‌ی سوسیالیستی نیز به بند نظام ستم‌گر سرمایه گرفتار می‌آیند. سوسیالیسم دستوری و دولتی دور تازه‌ای از شکست و ناکامی و ناامیدی را نصیب می‌سازد.

گذار به سوسیالیسم از راه‌های لیبرالی و نو لیبرالی همان قدر نامیسر است که با تکرار تجربه‌های غیر دموکراتیک و دستوری. دوره‌ی رویارویی با نظم سلطه‌گرانه نوین جهانی، نه با گسست کامل و نه با تسلیم به این نظم عملی می‌شود زیرا هر دو به یک سرانجام می‌انجامند و آن بی‌سرانجامی دمادم است. به‌طور کلی، تجربه‌های کشورهای نیمه پیرامونی قابل تعمیم نیستند و تجربه‌ی شوروی نیز بی‌نقد و تحلیل امیدی را برای تکرار برنمی‌انگیزد. سوسیالیسم باید دوره‌ی سوگیری و گذار را برحسب شرایط تاریخی و اجتماعی و جغرافیایی و با نیروی خرد و با اراده‌ی مردمی تدوین و طی کند. برای این منظور بازخوانی و تحلیل طرح‌ها، برنامه‌ها و سیاست‌های مردم، دولت‌ها و جوامع هم ضروری و هم تفسیرپذیر می‌شوند. من کار را با طرح «نپ» شروع کرده‌ام اما آن را با تجربه‌های چندی از شوروی و سایر کشورهای سوسیالیستی ادامه می‌دهم.

***

1- شرایط پیش از انقلاب اکتبر

در سال 1913، امپراتوری روسیه‌ی تزاری با همه‌ی ضعف‌هایش، در مجموع و نه به‌طور سرانه، پنجمین قدرت صنعتی جهان بود. در یک کتاب درسی شوروی که احتمال نمی‌رود قصد بزرگ جلوه دادن دستاوردهای تزاریسم را داشته باشد تخمین‌های زیر عرضه شده‌اند:

در فاصله‌ی سال‌های1910 ـ1860 تولیدات صنعتی جهان 6 برابر، انگلستان 2/5 برابر، آلمان 6 برابر و روسیه 10/5 برابر افزایش یافت(1) .

با این‌حال رشد اقتصادی امپراتوری روسیه در قیاس با دیگر کشورهای صنعتی بسیار کند و نامتوازن بود. این کشور از نظر اجتماعی و سیاسی در وضعیتی کاملا نامتعادل به‌سر می‌برد و جامعه‌ی نیمه فئودالی آن زمان روسیه از هماهنگی با بخش‌های پیش‌رفته‌تر اقتصاد کشور به‌کلی عاجز بود. کمبود سرمایه و کم توسعه یافتگی سیستم بانکی و به‌طور کلی سطح نازل روحیه‌ی تجاری مدرن، سبب شده بود که روسیه‌ی تزاری برای پیشرفت اقتصادی خود به سرمایه‌گذاری خارجی تمایل و بعدها تمایل شدید نشان دهد.

رشد سرمایه‌گذاری‌های خارجی که بیش‌تر از سرمایه‌گذاری‌های بومی بود، به اندازه‌های مختلف در بخش‌های مختلف صنعتی تحقق می‌یافت و در حال گسترش بود. در سال 1913 در حدود 32 درصد از کل سرمایه‌ی شرکت‌های خصوصی به خارجیان تعلق داشت. آنان در صنعت نفت بیش از هر جای دیگر نقش مسلط داشتند و طبق گفته‌ی «لیاش‌چنکو» خارجیان هم‌چنین 42 درصد سرمایه‌ی صنایع کالاهای فلزی، 28 درصد سرمایه صنایع نساجی، 50 درصد سرمایه صنایع شیمیایی و 37 درصد سرمایه درودگری را تامین کرده بودند. (2)

تاریخ‌نگاران شوروی چنین استدلال می‌کنند که به رغم رشد صنعتی و افزایش میزان سرمایه‌گذاری‌ها، با توجه به منابع طبیعی غنی این کشور، هنوز شکاف اقتصادی عظیمی میان آن کشور و سایر کشورهای اروپای غربی و آمریکا وجود داشت. ارقام جدول شماره 1 که در یکی از منابع شوروی ذکر شده، تولید روسیه تزاری را با آمار مربوطه به تولید آمریکا و انگلستان در زمینه‌ی تولیدات پایه‌ی صنعتی مقایسه می‌کند: (3)

جدول شماره‌ی 1- مقایسه‌ی اقلام پایه‌ی صنعتی در سه کشور روسیه، انگلستان، آمریکا در سال 1913

                                                          روسیه               انگلستان             آمریکا

الکتریسیته (میلیارد کیلووات ساعت)        2/0                          4/7                    25/8

ذغال سنگ (میلیون تن)                          29/2                        292/0                517/8

نفت (میلیون تن)                                   10/3                           -                      34/0

آهن خام (میلیون تن)                             4/2                           10/4                  31/5

فولاد (میلیون تن)                                 4/3                            7/8                    31/8

منسوجات نخی (میلیارد متر)                  1/9                            7/4                   5/7

از این جدول می‌توان چنین نتیجه گرفت که روی‌هم رفته به‌رغم رشد کندتر کشاورزی (حدود سه جهارم جمعیت روسیه در مناطق روستایی زندگی و کار می‌کردند) نسبت به رشد نامتوازن صنعتی، امپراتوری روسیه در سال 1913 در معرض دگرگونی سریع قرار داشت، صنعتی کردن کشور به خوبی در حال پیشرفت و کشاورزی نیز در حال دگرگونی و رشد بود. با این همه پیشرفت‌های مزبور خصلتی ناموزون و بسیار ناعادلانه داشتند و موجب بروز تنش‌های اجتماعی و سیاسی‌ای شدند که به نوبه‌ی خود ناآرامی در شهرها به‌علاوه عطش به زمین و بنابراین شورش در روستاها را پدید آوردند. در این حال، یک طبقه‌ی متوسط روسی در حال پدید آمدن بود که از اقتدار و اعتماد به‌نفس برخوردار نبود. به‌جز چند مورد استثنایی، خدمت‌گذاران حکومت خودکامه از نظر قابلیت فردی، مردانی میان مایه بودند که در درون انبوهی از مشکلات فزاینده غوطه می‌خوردند و در مقابله با مسایل یک امپراتوری در حال رشد و دگرگونی ناتوان بودند. روشنفکران نیز که پیوسته درگیر بحث و تئوریزه کردن مسایل بودند، تقریبا جملگی نه تنها با حکومت استبدادی بلکه با روح سوداگری سرمایه‌داری نیز سر مخالفت داشتند. این‌ها همه نشانه‌ی یک ترکیب قابل انفجار بود. (4)

جنگ جهانی اول 1918- 1914 این «ترکیب قابل انفجار» را مشتعل ساخت.

اقتصاد روسیه که با صنعت اسلحه‌سازی ضعیف و خطوط ارتباطی نسبتا فقیر، خود کشش لازم برای هماوردی با قدرت پیش‌رفته‌تر آلمان را نداشت متحمل ورشکستگی و از هم پاشیدگی‌ای شد که هم‌راه با شکست‌های نظامی، آن کشور را به سوی انفجاری اجتماعی- سیاسی سوق داد. لطمات و ضایعات بسیار سنگینی سال‌های اول جنگ روحیه‌ی ارتش را به شدت تضعیف کرده بود و ساکنان مناطق پشت جبهه نیز در وضعیتی نبودند که بتوانند محرومیت‌های تحمیل شده در نتیجه‌ی فشار جنگ و مشکلات مزمن تولید و حمل و نقل را بیش از این تحمل کنند. در این زمینه، به ویژه سن‌پترزبورگ (لنینگراد کنونی) در معرض انواع کمبودها قرار داشت زیرا با مناطق عمده‌ی تولید مواد غذایی فاصله‌ی زیادی داشت و هم‌چنین ناگزیر از وارد کردن ذغال‌سنگ از فواصل بسیار دور به وسیله‌ی راه آهن بود. ذغال سنگ مورد نیاز این شهر از انگلستان وارد می‌شد اما به علت جنگ، راه ورود آن کاملا قطع شده بود. در واقع این کمبود تولید، آذوقه و سوخت در سن‌پترزبورگ بود که بالاخره کمر امپراتوری روسیه را شکست. سربازان ستم‌دیده از تیراندازی به سوی جمعیت انقلابی خودداری کردند و حکومت تزاری فرو پاشید. انقلاب روسیه جنبه‌ای کاملا طبقاتی داشت و اکونومیسم قادر به تعیین آن نیست اما رهبری برجسته‌ی این انقلاب به خوبی از تضادهای اجتماعی و اقتصادی و محرومیت‌ها نیرو می‌گرفت. ترکیبی از عوامل اقتصادی- اجتماعی- سیاسی و نظامی هم‌راه با فرسودگی و خستگی سیاسی رژیم و هم‌راه با سرخوردگی مردم از دوام حکومت، بر اثر از هم گسیختگی اوضاع، تنها تحت رهبری توانا و هوشمند موجب درهم پیچیده شدن امپراتوری تزاری گردید. ادامه دارد

2- اقتصاد روسیه در آغاز دوران انقلاب

انقلاب روسیه در سال‌‌های نخستین چه در دوران حکومت موقت و چه پس از قبضه شدن قدرت توسط بلشویک‌ها هم‌چنان با آشفتگی اقتصادی، کمبود غلات و آذوقه، وخامت وضعیت صنایع، از هم‌پاشیدگی سیستم حمل و نقل و نرسیدن مواد سوختی ضروری به تمام شاخه‌های تولید و حیات اجتماعی دست به گریبان بود. به‌ویژه پس از روی کار آمدن بلشویک‌ها، جنگ داخلی نیز مزید بر علت شد و قحطی و شرایط اقتصادی فاجعه‌باری را بر جامعه و حکومت انقلابی آن تحمیل کرد.

لنین در ماه ژوئن همان سال (1917) نوشت: «همه براین نکته توافق دارند که پیاده کردن فوری سوسیالیسم در روسیه غیر ممکن است». او حتا در ماه‌های پیش از تسخیر قدرت در اثری تحت عنوان «خطر فلاکت و راه مبارزه با آن»، که به صورت جزوه‌ای در پایان اکتبر منتشر گردید و تاریخ نگارش آن یک ماه قبل از آن بود به شکلی غم‌انگیز اعلام داشت که «فاجعه‌ای اجتناب ناپذیر روسیه را تهدید می‌کند» با وجود این، در این مرحله سیاست اقتصادی به صورت تابعی از هدف‌های سیاسی درآمد که اساس آن را درهم شکستن قدرت بورژوازی، تسخیر ماشین دولتی و به دست گرفتن اهرم‌های قدرت اقتصادی، از طریق ملی کردن‌های فراگیر و برخورد با جزئیات مسایل از طریق اقدامات آنی بعدی تشکیل می‌داد.

کمونیسم جنگی که از اواسط سال 1918 یعنی 8 ماه پس از پیروزی انقلاب آغاز شد و تا اواسط سال 1921 ادامه یافت در واقع نتیجه‌ی طبیعی شرایط سخت و رقت‌انگیزی بود که اقتصاد و جامعه روسیه شوروی در دوران پس از انقلاب و به هنگام جنگ داخلی رودرروی آن قرار داشت. اما همین سیاست، که بعضی از بخش‌های آن نیزغیرواقع‌بینانه و خیالپردازانه بود، خود، اوضاع آشفته اقتصادی را بیش از پیش سخت‌تر و نامساعدتر کرد و سبب شد که بالاخره حکومت شوروی سال 1921 با پذیرش و اجرای طرح نوین اقتصادی "نپ" (NEP) از چپ‌روی شدید و تصمیم به دولتی کردن کامل اقتصاد و اشتراکی کردن اجباری کشاورزی عقب بنشیند.

می‌توان به این گفته «موریس داب» استناد کرد که لنین از ابتدا قصد درگیر شدن در افراط کاری‌های دوره‌ی کمونیسم جنگی را نداشت. او در واقع به خاطر اوضاع اضطراری ناشی از جنگ، گرسنگی و هرج و مرج به سوی تلاش جهت کنترل «همه چیز از مرکز» سوق داده شد. اما سیاست‌های آن زمان نیز به این هرج و مرج کمک کردند.. لنین زمانی افتخار می‌کرد که این سیاست‌ها «نظم جامعه‌ی سرمایه‌داری را از میان برده است». در انجام این کار او برای مدتی به نابودی هر چیز که نشان از نظم و انضباط عقب‌مانده و ستم‌گرانه‌ی کهن داشت کمک کرد و زمانی که سرانجام منطق تلخ شرایط، او را به نیاز تغییر جهت‌گیری‌ها متقاعد ساخت، هنوز دامنه کامل پیامدهای تحولات آینده هم‌چنان مبهم و نامعلوم بود.

 

3- خواست‌های صنعتی در آستانه‌ی انقلاب و مسایل کمونیسم جنگی

 

روسیه، و تزار مغرور آن، دو بار طعم شکست را به ناپلئون چشانیدند: یک بار مستقیم و یک بار با واسطه متحد خود. بار اول در 1812 بود؛ وقتی مسکوی غرق در لهیب آتش را به وی تحویل دادند و خلاء بی‌هدفی او را مایه شکست شرمسارانه‌اش کردند تا سربازانش در یخ و سرمای بی‌امان اروپای شرقی بمیرند و معدودیشان پیاده به پاریس باز گردند. دو سال بعد نیز تزار آلکساندر به پاریس پا گذاشت؛ وقتی آخرین شکست را متفقین او در خاک فرانسه به ناپلئون تفهیم کردند. بار دوم پس از شکست ناپلئون از ولینگتن، سردار انگلیسی، در واترلو در 1815 بود؛ یعنی زمانی که نیروی نظامی 250000 نفری روسی به فرانسه آمدند. در هرحال روسیه همیشه بیش از آن که از توسعه و سلطه نظامی فرانسه بترسد از خون آزادیخواهی و رسوبات ژاکوبنیزم* در دل سربازان فرانسه که به هر جا می‌رسید جاری می‌شد، وحشت داشت.

 

در 1854، روسیه با سازمان اجتماعی کهنه و تسلیحاتی کهنه‌تر و ارتش وامانده و جا خورده‌تر از همه، هر چند با فرماندهی مغرور، رویاروی قدرت‌های غرب قرار گرفت. روسیه در آن زمان، بنا به نظریه‌ی تاریخ شناسانی چند، که می‌تواند دست کم از حیث کلیات پذیرفته شود، زیر سلطه‌ی یک «نظام کاستی» Castsystem به سر می‌برد. اما در عین حال، درکنار این نظام، نظام صنعتی به‌گونه‌ای ناموزون، رشد می‌کرد؛ نظامی قوی در برابر نظام عقب مانده‌ی داخلی، که خود به‌هرحال در برابر اروپای تند رشد، عقب بود. این قضیه را همگان با مثالی روشن می‌کنند: درحالی که انگلستان کیلومترها خط آهن در سرزمین اصلی خود که وسعت بسیار محدودی داشت مستقر کرده بود تنها خط آهن مهم روسیه خط سن‌پترزبورک- مسکو بود و به جز آن خط آهن مسکو- ورشو نیز به تازگی در دست ساختمان قرار داشت.

ارتش روسیه‌ی تزاری انباشته از سرف‌هایی بود که به‌صورت مادام‌العمر در نظامی‌گری خدمت می‌کردند. وسیله‌ی نقلیه‌ی این ارتش گاری‌هایی بود که در راه‌های خاکی و پر دست‌انداز و پر گل و لای جا به جا می‌شدند. ناوگان دریایی آن کشتی بخار در اختیار نداشت و بسیار آسیب‌پذیر بود. این ارتش در کریمه شکست خورد. و این ضربه‌ی هولناکی بود برای تزار سرشار از غرور.

این پدیده‌ها البته برای فرمان آزادسازی روستاییان در 1861، عوامل اصلی به‌شمار نمی‌آمدند، بلکه خود محصول تحولی درونی و اجتناب‌ناپذیر بود که به‌نوبه‌ی خود ظهور و صدور فرمان را تسریع می‌کردند.

بی‌شک از زمان لغو سرواژ که نتیجه‌ی پویش اجتماعی الزام‌آور و پر پیچ و خمی بود که خود را در شکست کریمه در برابر همه‌ی یاران تزار در معرض نمایشی غم‌انگیز قرار داد. تا جنگ اول جهانی، یعنی در طول 53 سال، روسیه از رشد سریع اقتصادی و تغییرات اجتماعی عمده‌ای برخوردار شد. کار مقایسه‌ی رشد اقتصادی روسیه در این دوره با رشد اقتصادی سایر کشورهایی که به مرحله‌ی رشد صنعتی راه یافته بودند، بی‌اندازه دشوار است. آمارها صرفا برای کالاهای صنعتی موجودند، درحالی که در این دوره صنایع دستی و کارگاه‌های کوچک فوق‌العاده اهمیت داشت.**

شاخص تولید صنعتی (کارخانه‌ای و استخراجی) از13/9 در سال 1860 (سال پایه 100=  1900) به 63/6 در سال 1913 (سال ما قبل جنگ سالانه اول جهانی) افزایش یافت. در دوره 1888 تا 1913 شاخص یاد شده نرخ رشد تقریبا 5 درصد را نشان می‌دهد. این نرخ نسبتا بالا بود و اگر به‌طور سرانه محاسبه می‌شد از نرخ‌های مشابه در مورد آمریکا و آلمان بالاتر بود. بنابراین دو نرخ رشد بسیار کند کشاورزی، و تخصیص بخش عظیم جمعیت و اشتغال و منابع به تولید کشاورزی روستایی بود که موجب می‌شد عملکرد کلی اقتصاد روسیه این چنین ناچیز به نظر برسد. به هرحال نرخ‌های رشد درآمد ملی روسیه خیلی پایین‌تر از آمریکا و ژاپن و کمی پایین‌تر از آلمان قرار داشت اما از نرخ‌های انگلستان و فرانسه، که رقیب دیرین، بیش‌تر بود. با این همه رشد در شوروی بسیار ناموزون بود. مناطق بسیارعقب مانده و فقیر در کنار مناطق شهری با رشد صنعتی قرار داشتند. شکاف نسبی یا مطلق نیز همواره رو به فزونی بود. در فاصله 1860 تا 1910 روسیه، به‌رغم عقب ماندن از کشورهای صنعتی آن روز از نرخ رشد بیش‌تری برخوردار بود. رشد روسیه به‌خصوص پس از 1890 (البته به‌جز دوره بحران‌ها) تا 1913 پدید آمد. در فاصله 1890 تا 1900، در نتیجه سیاست تعرفه‌های حمایتی و طی برنامه‌های اقتصادی آگاهانه تحت رهبری کنت ویت، وزیر مالیه، رشد صنعتی سریعی به دست آمد:

در حالی که تولید آهن خالص آلمان در این فاصله 1/6 برابر شد، تولید آهن روسیه به 3 برابر رسید. حجم تولید نفت در این دهه بود که به حجمی معادل ایالات متحد آمریکا رسید، به‌طوری که در 1900 تا حدی نیز از آمریکا جلو افتاد و مقام اول را به دست آورد. طول خطوط آهن 73/5 درصد زیاد شد. به طور کلی در فاصله سال‌های 1860 تا 1910 تولیدات صنعتی جهان 6 برابر، انگلستان 2/5 برابر، آلمان 6 برابر و روسیه 10/5 برابر شد.

جداول شماره‌ی 1 و 2 و 3 به ما می‌نمایانند که روسیه علی‌رغم رشد صنعتی و رشد شهری، با عقب ماندگی بخش وسیع صنعتی، با کندی رشد اقتصاد ملی و با عقب ماندگی نسبی در مقابل سایر کشورهای صنعتی روبه‌رو بود. تحول صنعتی، خود روز به روز جای بیش‌تری را برای درک تضادها، برای درک عقب ماندگی اقتصادی از سوی اقشار اجتماعی گوناگون به ویژه پیش‌گامان، برای نارضایی عمومی ناشی از استثمار شدید طبقه‌ی کارگر، برای عقب ماندگی و فقر دهقانان، برای آشکار شدن تفاوت اجتماعی، برای گرایش قوی به رشد همه جانبه‌ی اقتصاد و برای طرح اجتماعی مقوله‌های قدیم به گونه‌ای نو، باز گشود. با این حال بحران 1900 تا 1905 و بحران 1907 تا 1909 ضربه‌های محکمی به اقتصاد وارد ساخت. این ضربه‌ها شهرنشینان تهی‌دست و طبقه‌ی متوسط و طبقه‌ی کارگر نوزاد روسیه را به شدت تحت فشار قرار داد زمینه‌های نارضایی جدی و شکل گرفته را فراهم ساخت.

جدول شماره 2- مقایسه درآمد ملی در چند کشور اروپایی در سال‌های 1894 تا 1913 (روبل برای هر نفر)

نام کشور       درآمد ملی 1894       درآمدملی 1913        رشد (درصد)

انگلستان                273                       463                       70

فرانسه                  233                       355                       52

ایتالیا                    104                       230                       121

آلمان                    184                       292                       58

اتریش مجارستان        127                       227                        79

روسیه بخش اروپایی      67                          101                      50

جدول شماره 3- پیشرفت نسبی صنعتی در چند زمینه در چند کشور

نام کشور- پنبه(کیلوگرم سرانه)-              آهن خام (کیلوگرم سرانه)- 

            1860    1910                           1860    1910

آلمان     1/4        6/8                               14        200

آمریکا    5/8       12/7                             25        270

فرانسه    2/7       6/0                               25        100

ایتالیا      0/2       5/4                               2          8

ژاپن      ؟           4/9                               ؟           5

انگلستان 15/1     19/8                             130      210

روسیه    0/5       3/0                               5          31

 

نام کشور - خطوط آهن (طول به جهت و مسافت)- ذغال (کیلوگرم سرانه نیروی بخار (قوه اسب هر هزار نفر)

            1860     1910                                         1860     1910                                         1860     1910

آلمان     21         75                                 400       3190                             5          130-110

آمریکا    19         122                               420       4580                             25         180-150

فرانسه   18         87                                 390       1450                             5          73

ایتالیا      6          38                                 ؟           270                               ؟           46-14

ژاپن      ؟           14                                 ؟           230                               ؟           10-7

انگلستان 44         69                                 2450     4040                             24         240-220

روسیه    1          24                                 ؟           300                             1          16-؟                

شرایطی چون عقب ماندگی وسیع دهقانان و رشد عمومی اقتصادی بسیار کند، رشد صنعتی در مقابل فقر کشاورزی و وضع رقت‌بار طبقه‌ی کارگر بخشی از حرکت روشنفکران لیبرال و ملی‌گرا را به اضافه‌ی روشنفکران چپ، به ویژه طی جریان بحرانی، به نظریه‌سازی، تلاش اجتماعی و سازماندهی نارضایی و بالاخره متشکل کردن صفوف احزاب مخالف اصلاح‌طلب یا انقلابی کشانید. در راس جریان‌ها و احزاب مخالف، سوسیال دموکرات‌ها (که بعدها بلشویسم از آن بیرون آمد)، ناردونیک‌ها (خلق‌گرایان پوپولیستی) و سوسیالیست‌های انقلابی قرار داشتند. شرایط برای سیاسی شدن و شرکت در جریان انقلاب در میان کارگران فراهم آمد و دگرگونی به سوی مخالفت سازمان یافته‌ی کارگری آغاز شد. با این همه عقب ماندگی عمومی و ضعف طبقه‌ی کارگر و بالاخره با هویتی سیاسی هم‌راه با فقدان برنامه‌های منسجم دموکراتیک در میان طبقه‌ی متوسط شهری، لنین را به نگارش اثر بسیار با اهمیت «چه باید کرد» کشانید: نقش روشنفکران انقلابی و متعهد در بردن اندیشه‌ی سوسیالیسم به میان کارگران و نیروهای انقلابی لازم است. در واقع لنین اثر عقب ماندگی اقتصادی و اجتماعی را در عقب ماندگی عمیق فرهنگی درک می‌کرد. چونان یک راهبردساز (استراتژیست) با مساله‌ی عدم تعادل در دهه‌ی اول قرن بیستم، مطابق نسخه «چه باید کرد» برخورد کرد. در این میان البته شکست برنامه‌های تحول مسالمت‌آمیز، یعنی افکار طرفداران رشد اقتصادی کشور در چارچوب نظام موجود، اصلاحات تکنولوژیک، رشد اجتماعی و حرکت تدریجی به سوی برابری اجتماعی بیش‌تر و مقابله با فشار و استبداد تزاری، زمینه‌ی برابری رشد اندیشه‌های سازمان‌یافته‌ی سوسیالیستی در جریان فرصت گران‌بهای جنگ اول جهانی فراهم کرد. ادامه دارد

 

* ژاکوبن‌ها، جناح مافوق افراطی انقلاب فرانسه بودند که در سال 1790 روبسپیر را به قدرت رساندند و دوران وحشت چهارماهه را به پایان بردند. آن‌ها با رفتن روبسپیر به زیر گیوتین که خود در فرستادن هر فرد خارج از خط مافوق انقلابی اعم از راست یا چپ، به زیر همان گیوتنی دریغ نکرده بود، از صحنه خارج شدند. اما ژاکوبیسم هرگز تا سال‌های دور از دل و جان مردم تهی دست شهری به ویژه کارگران صنعتی تازه تشکیل و در حال رشد بیرون نرفت. بعدها یادگار اندیشه‌ی آنان در جریان انقلاب 1848 و در کمون پاریس 1871 به روحیه‌های انقلابی آگاهانه‌تر استحاله یافت.

 

 ** در زمینه‌ی بررسی آمار اقتصادی قرن نوزدهم بیش از حد مدیون اقتصاددان روسی «کندراتی‌یف» (Kondratief) و بیش از آن مدیون گلد اسمیت (Goldsmith) و بازسازی‌های آماری شگفت‌انگیزش برپایه‌ی کار کندراتی‌یف هستیم.

 

پیش از 1917، حتا پیش از 1905، لنین در مباحثات نظری و بحث و مجادله‌های سیاسی خود که گویی از یک منبع خورشیدی سوخت و نیرو می‌گرفت، به گونه‌ای بی‌وقفه و پایان‌ناپذیر قعطعی بودن تلاشی نظام روسیه تزاری را طرح می‌کرد. او دراین مورد تقریبا هرگز اشتباه نکرد گرچه در چگونگی به‌دست آوردن قدرت سیاسی، در نقش و وظایف حزب در تبیین مناسبات واقعا موجود اجتماعی، در طول زمان نظریه‌های خود را نفی کرد و تکامل بخشید و گاه در اشتباه‌هایی باقی ماند که تنها در دوران نپ واقعیت آن را تشخیص داد.

 او همان‌قدر که در تلاشی نظام روسیه درست و قانونمند می‌اندیشید، در زمینه انقلاب جهانی نیز با نبوغ فراوان اندیشه کرد، اما آن را با شتاب و امیدواری آمیخته با آرمان‌جویی و احساس پیش‌بینی کرد. در این مورد او اشتباه می‌کرد انقلاب در اروپا و آمریکا به وقوع نپیوست؛ اروپا راه رشد صنعتی را با اطمینان پیمود. بحران بنیان‌کن 1929 تا 1932 استالین را خام‌طبعانه امیدوار کرد که لحظه اعمال شخصیت او بر بخش بزرگی از جهان فرا رسیده است. اما هم‌چون موارد فراوان دیگر به‌زودی پی به اشتباه خود برد و از این‌رو کینه‌توزتر و توطئه‌ بارتر شد. اما برعکس او پیش از این لنین و بخشی از رهبری شوروی، به سمت واقعیت، به سمت نیازهای اجتماعی رشد صنعتی در واقعیت و بنا به قوانین علمی گام‌های بی‌تزلزلی برداشتند: بیانیه‌هایی چون آزادی فردی بر بستر اهداف بلند مدت اجتماعی، نیاز به ابتکار فردی، نیاز به استفاده از ابزارهایی چون پول و بازار- که به اشتباه به هر حال تنها ابزارهای بورژوازی به‌نظر می‌آمدند.

بجز لنین و یاران او، بودند اندیشه‌وران و حتا هنرمندان و اهل ادب که تلاشی نظام تزاری را ناگزیر می‌دیدند. این حکم شگفت آمیزتر خواهد بود اگر بدانیم که روسیه و بی‌تردید امپراتوری روسیه در سال 1913، در معرض تحولی عجیب بود که در آن میان صنعتی کردن کشور به خوبی پیش می‌رفت و حتا کشاورزی نیز در حال بیرون آمدن از انزوای سالیان متمادی عقب ماندگی بوده آیا ممکن بود در صورت عدم شرکت روسیه در جنگ و پیش نیامدن مصائب آن و یا در شرایطی نیروی سیاسی دیگری به‌جای نیکولای دوم- شخصیتی مانند پطر کبیر- بتواند با قاطعیت نیروهای اجتماعی و نظامی خود را بسیج کند بر انقلاب 1905 فائق شود، بدون آن که در واقع شمشیر از کمر باز کرده و قدرت اجرایی را مانند نیکلای از دست بدهد؟ آیا می‌شد قدرتی به ثمر برسد بدون آن که مجبور شود مجلس را در 1905 بپذیرد ولی تا سال 1907 خرده خرده و موذیانه حق رای را محدود کند و اکثریت محافظه‌کار و وفادار را در آن جای دهد. نیرویی که بداند از موضع قدرت به خواست‌های آزادی‌خواهانه مردم پاسخ‌های مختصر و مفید بدهد و در واقع با درهم‌آمیزی پیشرفت سریع (که زمینه آن موجود بود) نوعی آزادی فردی و اجتماعی محدود و قدرت و قانون فراهم آورد، طبقه متوسط و اشرف شهری و نوعی بازتوزیع به نفع اقشار پایین را پدید آورد؟ در آن صورت آیا رشد صنعتی روسیه این کشور را در ردیف یک قدرت صنعتی اروپایی از نوع سرمایه‌داری (با ویژگی‌های سنتی و برخی عقب ماندگی‌ها) در نمی‌آورد؟ آیا این که روندهای آماری می‌آموزند که با احتمال ادامه روند کلی، صرف‌نظر از اخلال‌های نوسانی در 1890-1913 تا سال 1960-1970، روسیه دیگر نیازی به انقلاب کمونیستی، که این‌بار همه‌ی جهان را وارد مرحله‌ی تازه‌ای از تاریخ اجتماعی خود کرد، نمی‌داشت دلیلی بر آن است که انقلاب روسیه و نظام کمونیستی قابل اجتناب بوده است؟ اگر نخواهیم با پاسخ منفی خود را در معرض اتهام آرمان‌گرایی و بی‌توجهی به موازین علمی قرار دهیم حتما می‌توانیم ادعا کنیم که طرح سئوال اساسا دارای اشکال است.

اگر همه عوامل یاد شده کمک می‌کردند تا انقلاب کمونیستی در 1917 پیروز نشود، نمی‌توانستند بدین مسئله کمک کنند که رشد شدید توام با ناموزونی بر بستر مراحلی اساسی از تاریخ، با نیروهایی هرکولی در کار گردش جهان در آن دوران، متوقف شود. آن‌ها خود زاینده‌ی همان رشد و ناموزونی‌ها بودند، و جز طبیعتشان نمی‌توانستند به‌بار آورند.

 

4- بحران اجتماعی

 

در بحران 1900-1903، بی‌کاری شهری شدیدی پدید آمد و دستمزدها کاهش و کار روزانه شاغلان به نحو مشقت‌باری افزایش یافت. کارگران عملا روزانه 13 تا 14 ساعت کار می‌کردند. محل‌های کار در زیرزمین‌های نمناک و تاریک و شرایط کار رقت‌آور بود. اوضاع در همه‌ی زمینه‌ها به همین منوال بود. غذا، مسکن، بهداشت، فرهنگ و... در سال 1905 ده میلیون و پانصد هزار خانوار دهقان در شوروی وجود داشت، نیمی از زمین‌ها به بخش عظیمی از این خانوارها و نیمی دیگر به 30 هزار ملاک بزرگ و نسبتا بزرگ تعلق می‌گرفت. هرسال میلیون‌ها دهقان زمین و کار را رها کرده به شهرها هجوم می‌آوردند، بی‌کاری شهری در جریان بحران نه تنها از سوی نظام موجود که ظاهرا از سوی بخش عظیم دیگری از محرومان افزایش می‌یافت. کارگران شاغل در برابر تهیدستان شهری و هر دو در برابر دهقانان مهاجر.

جنگ 1904 بین ژاپن و روسیه بر شدت تضادهای اجتماعی داخلی افزود. علی‌رغم جنگ دلیرانه سربازان روس (که نام وطن همیشه در هنگامه‌ی جنگ‌های میهنی نیروی عظیم و مرموزی، در ایشان ایجاد می‌کند)، روسیه شکست خورد. نیروهای اجتماعی بورژوازی و طبقه‌ی متوسط و وابستگان آن‌ها به‌اضافه‌ی روشنفکران و تکنوکرات‌های اصلاح‌طلب، به‌هر حال و به هر شکل که جنگ را بررسی می‌کردند، گناه بخشی از سرشکستگی را بر عهده‌ی عقب‌ماندگی صنعتی و رشد هنوز ناکافی می‌گذاشتند. به‌تریج ناتوانی "نظام سیاسی" (و نه البته کلیت نظام موجود در پیش بردن برنامه رشد کشور در میان لایه‌هایی مطرح شد و جا گرفت. چپ‌ها و دموکرات‌های انقلابی، اما عوارض و مصائب اجتماعی چون فقر و عقب ماندگی و تضاد را نشان می‌گرفتند و از نابودی کلیت نظام (با کمابیش تفاوت‌هایی میان جریان‌های سیاسی، به‌ویژه در اوایل دهه اول قرن) سخن می‌گفتند.

واضح است که برخلاف آن‌چه عده‌ای عنوان می‌کنند اعتصاب‌های کارگری، به دنبال رشد فعالیت سیاسی و محصول شرایط مادی بسیار نامساعد بودند و هدف نابودی صنایع را نداشتند هر چند هم ناآگاهی و نادانی ممکن بود اخلال‌ها و دگرگونی‌های ناپایداری در جهت اندیشه و کردار بازدارند‌ی رشد پدید آورد. واقعیت این بود که اصلاح‌طلبان و علاقه‌مندان به رشد و توسعه مسالمت‌آمیز، در میان انبوهی از ناملایمات و نابسامانی‌ها و در شرایط ناتوانی و بیمناکی از طرح لزوم تامین و تضمین حقوق مادی و اجتماعی کارگری در مراحل رشد سیانی و دموکراتیک، نمی‌توانستند برنامه‌های منسجمی ارایه دهند که در متن تضادهای موجود، نیروهای کافی را برانگیزاند.

به هرحال شاید نادرست باشد که در یک چنین بررسی، در جستجوی برخوردها، تعبیرها و طرح‌های حاکم و انقلابی در زمینه مسایل ویژه صنعت باشیم. در واقع، محور توجه عامل بزرگ‌تر جامعه و تضادهایش بود. اما بی‌شک هم منشویک‌ها، هم بلشویک‌ها و هم سوسیالیست‌های انقلابی، رشد صنعتی را به رغم تحولات اخیر آن ناکافی می‌دانستند تا آن‌جا که مربوط به حضور نظریه‌های مارکس و تحلیل و بررسی‌های آن می‌شود، در واقع جناحی از رهبری آگاه جنبش چپ در روسیه تزاری اصل ناکافی بودن را ذاتی نظام و آن را طبیعتا محکوم به رشد ناموزون تشخیص می‌دادند.

اما انقلاب، کمونیزم جنگی و طرح نپ هیچ نشانه‌ای دایر بر اتخاذ خط مشی صنعتی "تمرکز مافوق سنگین بر صنایع سنگین" ارایه نمی‌دهد. لنین با ارایه‌ی طرح برق‌رسانی سراسری شوروی نشان داد که به زمینه‌های لازم برای رشد صنعتی توام با رشد اجتماعی، به‌گونه‌ای همساز (گرچه نه لزوما هم‌اندازه و هم‌آهنگ) می‌اندیشید. استالین، راه فشردن‌های همه‌ی بخش‌ها و نیروها را به نفع صنایع سنگین در پیش گرفت. او بدین ترتیب می‌خواست از گذشته عقب مانده صنعتی انتقام بگیرد، اما تا قبل از رسیدن به کرسی بلند قدرت از فکر و طرح خود دم نزد.

لنین در 13 نوامبر در سال 1922، در کنگره چهارم کمیتنرن، خطابه‌ای تاریخی ایراد کرد که کم‌تر طرف توجه رسمی شوروی قرار گرفت، مگر در عصر قدرت استالین از روی عمد با تکیه بر برخی بخش‌های آن که به هرحال کلیت سخنرانی را برهم می‌زد. در این سخنرانی که لنین مورد پرشورترین استقبال‌های شرکت کنندگان قرار گرفت وی به موضوع "پنج ساله انقلاب روس و دورنمای انقلاب جهانی پرداخت". لنین با صراحت فوق‌العاده در این سخنرانی، ضرورت‌های اتخاذ سیاست‌های اقتصادی 1921-1917، اشتباه‌ها تندروی‌ها، زیاده بها دادن به ماشین دستی و انتقال تکالیف و وظایف به دوش آن و سیاست سرمایه‌داری دولتی متمرکز را توضیح داد. او در عین حال که ضرورت‌هایی را که وی و سایر رهبران را به پیشنهادهای ویژه تمرکز سوق می‌داد می‌شکافت و نقش فشارهای سیاسی موجود و جنگ داخلی را طرح می‌کرد از اشتباه‌اندیشی، تند اندیشی و خامی و کم تجربگی سخن به میان آورد.

بیان او نه لحن و قصد فریب و اغوا و ایجاد محبوبیت بیشتر، که وی در آن زمان در اوج آن می‌زیست- که با برداشتی منطقی از اقتصاد روسیه آن زمان آمیخته است. وی در این سخنرانی هدف‌های اجتماعی شوروی را پس از جنگ‌های داخلی با توجه به خط‌مشی‌های اصلی اتخاذ شده برمی‌شمرد و افزود: «در ایام انقلاب پیوسته پیش می‌آید که دشمن گیج می‌شود و اگر در این لحظه بر وی هجوم آوریم می‌توانیم به آسانی غلبه کنیم. ولی این امر اهمیتی ندارد. زیرا خصم ما، اگر به اندازه کافی متانت داشته باشد، می‌تواند قبلا قوا و تجهیزات جمع‌آوری کند. در این صورت وی به آسانی می‌تواند ما را به هجوم تحریک کند و سپس برای سال‌های دراز به عقب بیندازد. به‌همین جهت است که من فکر می‌کنم در نظر گرفتن امکان عقب‌نشینی برایمان دارای اهمیت فراوان است.

پس از تاکید براین که ما حتا در سال‌ 1918 سرمایه‌دارای دولتی را به مثابه خط‌مشی عقب‌نشینی تلقی می‌کردیم، به ذکر نتایج سیاست اقتصادی نوین می‌پردازم. در تاریخ روسیه شوروی این برای نخستین بار و امیدوارم برای آخرین‌بار بود که توده‌های بزرگ دهقانان، نه آگاهانه بلکه به طور غریزی روحیه‌ای علیه ما داشتند. علتش این بود که ما در تعرض اقتصادی خود بسیار پیش رفتیم، اگر ما قادر نباشیم طوری عقب‌نشینی کنیم که به اجرای وظلیف آسان‌تری اکتفا ورزیم، آن‌گاه در معرض خطر نابودی قرار می‌گیریم.»

لنین پس از بیان بی‌ثباتی شدید نظام پولی، از سیاست‌های تثبیت‌گرانه و موفقیت‌های برجسته آن یاد می‌کند و آن را زمینه‌ای برای سیاست‌های عمومی اقتصادی می‌بیند. در مجموع او پس از طرح بحث پول و این تصمیم که اقتصادیات را به سمت تثبیت روبل سوق داده‌اند "و بازرگانی آزاد" را برقرار کرده‌اند. سه رشته اصلی تصمیم‌های اقتصادی را به شرح زیر بیان می‌دارد:

"عمده‌ترین هدف البته دهقانانند و در سال 1921 بدون شک ما با ناخرسندی بخش عظیم دهقانان روبرو بوده‌ایم..." پس از قحطی، اشاره می‌شود که لذا کاملا طبیعی بود که تمام کشورهای خارجه در آن هنگام فریاد می‌کردند. بفرمایید، ملاحظه کنید، این است نتایج اقتصاد سوسیالیستی" سپس اشاره می‌کنند: حال که ما سیاست اقتصادی نوین* را به کار بسته‌ایم و به دهقانان آزادی بازرگانی داده‌ایم...

دهقانان در عرض یک سال نه تنها از عهده‌ی حل مشکل قحطی برآمدند بلکه آن قدر مالیات جنسی دادند که هم اکنون ما صدها میلیون پوت** گندم، آن هم تقریبا بدون به کار بردن هیچ‌گونه وسیله اجباری، دریافت داشته‌ایم"

در زمینه‌ی بعدی، یعنی صنایع سبک، می‌افزاید:

"ما به‌ویژه باید در مورد صنایع، بین صنایع سنگین و سبک فرق بگذاریم... درباره صنایع سبک می‌توانم با آرامش خاطر بگویم که در این رشته رونق عمومی مشاهده می‌شود... در نتیجه می‌توان گفت که رونق عمومی صنایع سبک و به دنبال آن تا حد معینی بهبود وضع کارگران خواه در پتروگراد و خواه در مسکو به دست آمده است. در نواحی دیگر این امر به میزان کم‌تری مشاهده می‌شود زیرا در آن نواحی، صنایع سنگین تفوق دارند."

از گفته‌های بالا برمی‌آید که اولا سیاست صنعتی کردن با سیاست بهبود زندگی کارگران صنعتی از دیدگاه لنین همسازی داشته است. ثانیا می‌توان در کنار صنایع سنگین که در برخی از نواحی تفوق دارد، در برخی نواحی دیگر تفوق را برای صنایع سبک قایل شد.

در مورد صنایع سنگین در سخنرانی یاد شده چنین می‌آید:

"در این‌جا باید بگویم که هنوز وضع وخیم است. در سال‌های 22-1921 (یعنی سال شروع نپ، نگارنده) تا حدی تحول رخ داد. بدین ترتیب ما می‌توانیم امیدوار باشیم که وضع در آینده نزدیکی بهتر خواهد شد. ما تا حدودی برای این منظور وجوه لازم را گرد آورده‌ایم. در یک کشور سرمایه‌داری برای بهبود وضع صنایع سنگسن صدها میلیون وام لازم بود که بدون آن‌ها بهبود امکان نداشت. تاریخ اقتصادی کشورهای سرمایه‌داری روشن می‌کند که در کشورهای عقب مانده تنها وام‌های دراز مدت صد میلیونی برحسب دلار یا روبل طلا می‌توانست وسیله رشد صنایع سنگین قرار گیرد. ما فاقد چنین وام‌هایی بودیم و تا کنون نیز وامی دریافت نکرده‌ایم... اما هنوز فاقد یک امتیاز (خارجی) پر منفعت هستیم... وضع صنایع سنگین واقعا هم برای کشور عقب مانده‌ی ما مسئله بسیار دشواری است... بازرگانی ما به ما وجوهی می‌رساند که می‌توانیم آن را برای ارتقای صنایع سنگین مورد استفاده قرار دهیم. در حال حاضر صنایع سنگین ما هنوز در وضع بسیار وخیمی است. ولی من برآنم که ما زین پس قادریم چیزکی پس‌انداز کنیم. ما در آینده نیز چنین خواهیم کرد. گر چه این امر به طور متناسبی  به حساب شهروندان انجام می‌گیرد با این وصف ما باید صرفه‌جویی کنیم. ما اکنون می‌کوشیم بودجه دولتی خود را تقلیل دهیم و دستگاه دولتی را کوچک کنیم... ما باید تا آن‌جا که ممکن است صرفه‌جویی کنیم. در همه چیز... این کار برای آن باید بشود که ما می‌دانیم بدون نجات صنایع سنگین و بدون احیای آن قادر به ساختن هیچ‌گونه صنعتی نیستیم و بی آن اصولا به عنوان یک کشور مستقل نابود خواهیم شد. این را ما خوب می‌دانیم.

نجات روسیه تنها به دست آوردن محصول خوب از زمین‌های دهقانان نیست، این هنوز کم است، و نیز تنها بستگی به وضع خوب صنایع سبک که اشیاء مصرفی را در اختیار دهقانان می‌گذارد ندارد. این هنوز کم است. برای ما صنعت سنگین هم ضروری است. و برای آن که وضع این صنعت را بهبود ببخشیم سال‌های مدیدی کار لازم است.

صنایع سنگین به اعانه‌ی دولت احتیاج دارد. اگر نتوانیم وجوه لازم برای این کار را به دست آوریم دیگر به عنوان یک دولت متمدن چه رسد به دولتی سوسیالیستی- از بین رفته‌ایم... راست است که مبلغی که ما تاکنون به دست آورده‌ایم به زحمت از 20 میلیون روبل طلا متجاوز است، ولی به‌هرحال این مبلغ موجود است و فقط به ارتقا و صنعت سنگین اختصاص دارد."

از این بیان چه درسی می‌آموزیم؟ اول این‌که آن چه تاریخ اقتصادهای پیش‌رفته‌ی صنعتی آموخت، یعنی تمرکز و نیاز شدید به سرمایه برای رشد همگام صنایع سنگین در جهت رشد عمومی، در روسیه نمی‌توانست جز با یاری دولت انجام شود. به راستی، سرمایه‌داری روسیه آن گاه هم که وجود داشت، به‌رغم رشد، از بنای ساختمان صنعتی سنگین ناتوان می‌آمد. دوم این‌که کمک‌های دولت از طریق صرفه‌جویی و آن هم با سبک کردن بار دولت- و نه سنگین کردن آن و رخنه در همه‌ی منافذ- صورت می‌پذیرد. سوم این که صرفه‌جویی‌ها گاه حتا در زمینه‌ی خدمات اجتماعی چون آموزش به شرط آن‌که آن را از رشد و حرکت باز ندارد***- برای احیای صنایع سنگین، در چارچوب ایجاد یک نظام اقتصادی مستقل (به مفهوم معقول آن) ضروری است. چهارم این که، صنایع سنگین در کنار صنایع مصرفی سبک و مورد مصرف عموم و در کنار فعالیت‌های توسعه‌ی کشاورزی و دهقانی (مثلا آموزش و ترویج که در طرح نپ اهمیت فراوان داشت) و نیز درکنار زیرسازی‌های اجتماعی و اقتصادی (که در آن هم در بحث‌های دیگر طرح نپ مطرح است) ضرورت می‌یابد، نه به تنهایی و در بالاترین اولویت، آن گونه که مورد نظر استالین و همساز با سیطره‌ی شخصیتی جاه‌طلبانه بود.

 

*- (NEP) New Eqnomic Polia

**- هر پوت معادل 16/38 کیلو گرم است.

***-  درباره‌ی این شرط به قسمت‌های مختلف همین سخنرانی و سخنرانی‌ها و یادداشت‌های لنین، پس از آن تاریخ مراجعه کنید.

 

5- زمینه‌های اقتصادی طرح نپ

آن سیاست‌های بنیادین اقتصادی، که بیش‌تر جذبه ابداعی داشت و به علت نفوذ شدید آرمان‌گرایی مایل به فراموش کردن دستاوردهای گذشته بشری و اجتماعی بود، در فوریه 1921 زیر فشار منطق واقعیت، ضربه شدیدی خورد.

اولین نشانه علنی تجدید نظر در سیاست سابق، در سخنرانی لنین در جلسه‌ عمومی شورای مسکو به تاریخ 28 فوریه 1921 ظاهر شد. در آن‌جا به دنبال اظهار نظر یکی از نمایندگان، این پیشنهاد، با تایید لنین، مورد رسیدگی قرار گرفت که «مالیات جنسی» (Prodnalog) می‌باید جایگزین سیاست ضبط «محصول مازاد» (Prodrazberstka) شود. دهقانان می‌باید بدانند که چه چیزی را باید تحویل دولت دهند. لنین در مرحله‌ی آغازین طرح نپ مانند بسیاری از موارد دیگر در زندگی سیاسی و فعالیت‌های انقلابی خود، نظر خویش را با دگرگونی اوضاع تغییر داد و اصلاح کرد. در واقع در این زمینه‌ها هیچ دستورالعمل کلاسیک مشخصی از سوی پایه‌گذاران سوسیالیسم، به ویژه مارکس و انگلس وجود نداشت.

تغییر جهت یاد شده به تجدید نظر در باره‌ی کل ساختمان اقتصادی کمونیسم جنگی انجامید. شورش دهقانان و به دنبال آن شورش ملوانان کرونشتات* تردیدهای لنین و یارانش را در جلسات کنگره و هم حزب در مارس 1921 برطرف کرد. گرچه عملیات نظامی جهت درهم شکستن شورش ادامه می‌یافت، سیاست مالیات جنسی مواد غذایی به جای ضبط محصول مازاد توسط لنین مشخصا پیشنهاد و سپس فرمان اجرای آن صادر شد.

در 1920- 1921 سهمیه‌ی محصول تحویلی 423 میلیون پوت بود درحالی که مالیات جنسی غلات برای سال 1921- 1922 معادل 240 میلیون پوت تعیین شده بود. در مورد سیب‌زمینی اقلام فوق به ترتیب 110 و 60 بود و در مورد گوشت 25/4 و 6/5 پوت بود.

در سال 1924، درحالی که کار تثبیت ارزش پول با موفقیت پیش می‌رفت و به عبارت دیگر از نقش پول در شرایط نوین کمک گرفته می‌شد، مالیات پولی نیز جایگزین مالیات جنسی شده دهقانان مجاز بودند پس از پرداخت مالیات، محصولشان را چنان‌که خود به صلاح و صرفه تشخیص می‌دادند در بازار محلی به‌فروش برسانند.

 اما تشکیل یک بازار قوی در روسیه‌ی شوروی، که سرزمینی بود گسترده با پراکندگی جمعیت و مراکز جمعیتی متعدد مرکب از تعداد بسیار زیادی روستا، امکان‌پذیر نبود. به این ترتیب، برای اجرای سیاست جدید کشاورزی ناگزیر می‌باید تجارت نیز آزاد می‌شد، هر چند این بدبینی وجود داشت که آزادی تجارت ارتباط سریع با گاردهای سفید ایجاد و آن را حفظ می‌کند، با این حال شدت نیاز به مبادله‌ی آزاد موجب شد که تجارت به سرعت رشد کند و همه‌ی محدودیت‌ها را از پیش پای خود بردارد. تجار خصوصی رفته رفته اجازه یافته بودند که به انواع خرید و فروش از دهقانان، واحدهای دولتی، صنایع بخش خصوصی و غیره بپردازند. لنین خود در پاسخ یکی از نمایندگان کنگره که به وی گفته بود «ما که در زندان راه تجارت آزاد را یاد نگرفته‌ایم» اظهار داشت «ما در زندان راه جنگیدن و راه اداره دولت را نیز یاد نگرفتیم.» به عبارت دیگر منطق واقعیات محیطی به لنین می‌آموخت که در گام‌های اولیه طرح نپ پدیده‌ی تجارت آزاد را بپذیرد.

گرچه در آن سال‌ها، پافشاری قاطعانه‌ای بر سر حفظ قلل استراتژیک اقتصاد یعنی بانکداری، تجارت خارجی و صنایع کلیدی در دست دولت وجود داشت، این انتقاد اساسی نیز شکل می‌گرفت که کوشش جهت ملی کردن همگانی صنایع اشتباه‌آمیز بوده است. در 17 ماه مه 1921 فرمان ملی کردن همگانی صنایع کوچک لغو شد. در ژوئیه آن سال اشتغال آزاد در رشته صنایع دستی و نیز اجازه تاسیس واحدهای صنعتی که کارگران آن‌ها از 20 نفر متجاوز نباشد صادر شد. هم‌چنین فرمان اجاره واحدهای صنعتی تحت مالکیت «وسنخا» (شورای عالی اقتصاد ملی) بیرون آمد. تا اکتبر 1922 تعداد واحدهای اجاری به 5698 واحد افزایش یافت که میانگین تعداد کارگران هر یک از این‌ها 16 نفر بود. تعدادی واحد صنعتی (حد اقل 100 واحد، رقم دقیق بیش از این است ولی اعلام شده نیست) به صاحبان قبی آن‌ها بازگردانده شد. کلیه صاحبان سرمایه‌های خصوصی که براثر طرح نپ شروع به رشد کردند از آن پس به نپ من (Neoman) معروف شدند. اینان بعدها چنان‌که خواهیم دید تاثیرات مختلف و بحث‌انگیزی در اقتصاد ایفا کردند.

این نکته قابل توجه است که در سال‌های 1920 و 1921، یعنی سال‌های زمینه‌ای طرح نپ اقتصاد کشور بسیار ضعیف بود. مثلا در سال 1921 محصول غله تنها 3716 میلیون تن بود که 43 درصد میانگین تولید در دوره 1909-1913 را تشکیل می‌داد. میلیون‌ها نفر بر اثر قحطی جان خود را از دست داده بودند. در آن سال‌ها بحران مواد سوختی موجبات بسته شدن بسیاری از کارخانه‌های تحت اداره دولت را فراهم آورد. مردم در فقر و آزار بودندو تکنولوژی داخلی اجازه بهره‌برداری از منابع را نمی‌داد.

لنین آماده‌ی درک تمامی واقعیت و پذیرش هر اقدام مفیدی برای نجات اقتصاد و به کار انداختن چرخ‌های آن بود. او حتا به دعوت سرمایه‌گذاران خارجی راغب شد و در جواب این انتقاد که «ما سرمایه‌داران خودمان را بیرون نکرده‌ایم که خارجی‌ها را بیاوریم» اشاره کرد که این عمل برای ارتقای کارآمدی که توسط سرمایه‌داران روسی مقدور نیست لازم است. او معتقد بود که با اعطای اجازه‌ی بهره‌برداری از میدان‌های نفتی، منابع جنگلی و غیره به سرمایه‌داران خارجی، دولت شوروی می‌تواند مواد مورد نیاز خود را به دست آورد و بدین ترتیب اقتصاد از حالت فلج نجات می‌یابد. اما در این زمینه پیشرفت چندان نبود گر چه رهبری حتا به تبلیغ پیرامون نقش ویژه‌ی چند سرمایه‌دار خارجی خاص نیز دست زد، تنها 42 موافقتنامه‌ی اعطای امتیاز به تصویب رسید که از آن میان فقط 31 موافتنامه‌ی آن به اجرا درآمد. در سال 1928 مجموع 68 واحد واگذار شده فقط 0/6 درصد از تولید صنعتی کشور را در دست داشتند.

واقعیت این بود که در آن سال‌ها، مثلا به‌طور مشخص در سال 1923، بهره‌برداری‌های کشاورزی تقریبا فاقد ذخیره‌ی سرمایه و اضافه محصول برای فروش بودند. به این ترتیب با این که صنعت در ضعیف‌ترین موقعیت خود قرار داشت، با بحران مازاد تولید روبرو شد. موسسات صنعتی تعطیل می‌شدند و تعلیق و کاهش دستمزد و اعتصابات پی‌آمدهای بعدی آن بودند. در طرح نپ قیمت بسیاری از اقلام مورد نیاز روستاییان کاهش یافت و هم‌زمان با آن قیمت محصولات کشاورزی بالا برده شد. در سال 1925 به پیشنهاد کنگره‌ی چهاردهم حزب قانونی دایر بر گسترش حق استخدام کارگران کشاورزی، اجاره زمین از دولت و از دهقانان به تصویب رسید با این قانون دهقانان مرفه توانستند به مقادیری سود و ذخیره دست‌یابند. و دهقانان فقیر نیز به علت ایجاد کار از آن منتفع شدند.

6- اصلاحات طرح ن 

الف- اصلاحات پولی

طرح نپ اساسا برسیاست پول باثبات و نظام قیمت‌گذاری انعطاف‌پذیر اما کارآمد استوار بود. در شرایطی که طرح شکل می‌گرفت، روبل با سرعت سرسام‌آوری کاهش ارزش می‌یافت. در دوره کمونیزم جنگی بسیاری از رهبران بلشویک و حتا اقتصاددانان بر آن شده بودند که اقتصاد بدون پول امکان‌پذیر است یا به‌زودی بر اثر مساعی و ارایه و اجرای طرح‌های لازم امکان‌پذیر خواهد شد. کلمات اختصاری طفره آمیزی چون ژتون شوروی جای پول را گرفته بود.

در سال 1922 واژه پول مجددا مورد استفاده قرار گرفت. بودجه سال 1922 بر مبنای روبل پیش از جنگ تهیه شد، و این در حالی بود که حجم روبل موجود به بیش از 60 هزار برابر رسیده بود، بنابراین میان آرزوی تثبیت ارزش پول تا تحقق آن فاصله عمیقی وجود داشت. تلاش‌ها و مباحثات زیادی در این زمینه انجام می‌گرفت. آن‌چه واقعا تحقق یافت این بود که در سال 1922 واحد پولی جدیدی به نام «چروونتس» با پشتوانه طلا منتشر شد و هم‌راه با آن تلاش‌های واقعی برای ایجاد یک بودجه متوازن و مایه سالم بر پایه معیار طلا نیز آغاز گردید.

چروونتس تا مدتی مورد استقبال و علاقه و تقاضا قرار گرفت به طوری که حتا در بازارهای خارجی قیمت‌گذاری شده و مورد داد و ستد واقع می‌شد. اما زندگانی پولی دوگانه- یعنی چروونتس و روبل کاغذی- دشواری‌های زیادی داشت. همه از روبل می‌گریختند تا چروونتس به دست آورند. میزان روبل کاغذی در گردش که ضمنا پول قانونی برای بیش‌تر کارها نیز بود به ترتیب جدول 4 است.

جدول 4- میزان روبل کاغذی در گردش در یک دوره نواسانی 2 ساله (میلیارد روبل)

ژانویه                           1921                            1169

اول اکتبر                       1921                            4529

اول دسامبر                    1922                            696141

اول ژانویه                     1923                            1994464

در فوریه 1923 هر چروونتس معادل 10 روبل تثبیت شده جدید ارزش‌گذاری شد و به صورت تنها پول رایج درآمد. هر روبل جدید معادل 750000 روبل یا ژتون شوروی منتشر شده در 1923 به‌جای خود برابر بود با یک میلیون روبل یا ژتون شوروی در سال 1921. هنگامی که روبل قدیم یا ژتون شوروی از جریان افتاد حجم آن 809625217 میلیارد روبل بود. این تورم پولی وحشتناک در جهان دومین رکود (پس از آلمان در فاصله دو جنگ جهانی) را دارد.

بانک دولتی (که در اکتبر 1921 تاسیس شد) و کمیسیارهای خلقی امور دارایی، به رهبری سوکول نیکف، عهده‌دار تثبیت ارزش پول بودند. آن‌ها به تثبیت ارزش پول و برگشتن به ارزش‌های سر راست بین پولی پرداختند و هر چند در مقابل منتقدان، محافظه‌کار محسوب می‌شدند اما این کار را با لیاقت و کارآمدی اعجاب‌انگیزی انجام دادند.

چند بانک دیگر برای تامین اعتبارات صنعتی و کشاورزی در فاصله 1921- 1923 تاسیس شدند. توازن بودجه جدا از تثبیت ارزش پول از راه‌های وضع مالیات‌های غیرمستقیم، تبدیل مالیات جنسی و مالیات به صورت کار بدون دریافتی به مالیات پولی، اخذ مالیات از واحدهای صنعتی دولتی و خصوصی، مالیات بردرآمد و ثروت توسعه پس‌اندازهای اختیاری، فروش اوراق قرضه (تقریبا اجباری) به صاحبان سرمایه و واحدهای خصوصی به دست آمد. بودجه در سال مالی 1923- 24 متوازن شد و در سال بعد مازاد داشت. سال‌های 1924 و 1925 سال‌های اوج شکوفایی نپ به‌حساب می‌آیند.

ب- قیمت‌ها

 سیاست اقتصادی به نفع دهقانان که یکی از وجوه اصلی طرح نپ را تشکیل می‌داد، با بروز شرایط اختلال در قیمت‌ها در سال 1923، بی‌اثر شده بود. این عدم توازن به صورت افزایش قیمت‌های نسبی صنعتی به کشاورزی بروز کرد. تغییر مزبور چنان شدید بود که کم مانده بود به صورت یک تهدید سیاسی جدی درآید. اگر سال 1913 را مبنا بگیریم در سال 1923 قیمت فرآورده‌های کشاورزی پایین‌تر و قیمت کالاهای صنعتی در سطحی بالاتر از قیمت مبنا قرار داشت.

در اول اکتبر 1923 قیمتهای صنعتی بر مبنای پول جدید تثبیت شده 276 درصد قیمت‌های سال 1913 و قیمت محصولات کشاورزی 89 درصد قیمت‌های آن سال بود. جدول شماره 5 سطح قیمت‌ها را در سال‌های مزبور نشان می‌دهد.

جدول 5 قیمت کالاهای صنعتی نسبت به کالاهای کشاورزی (100=  1913)

زمان                                      خرده فروشی                   عمده فروشی

اکتبر                 1922                161                              131

دسامبر              1922                167                              141

فوریه                1923                180                              169

مه                     1923                223                              215

ژوئیه                1923                211                              202

سپتامبر             1923                280                              294

اکتبر                 1923                297                              310

دلایل افزایش قیمت‌های نسبی (صنعتی به کشاورزی) را می‌توان به شرح زیر خلاصه کرد:

اول- با آن که به علت قحطی سال 1921 اراضی زیر کشت کاهش جدی یافت در سال 1922 و سپس در سال 1923، به همت مجموعه سیاست‌های نپ وضع کشت و تولید بهبود یافت. در سال 1923 با آن که میزان محصول کم‌تر از سال 1913 بود، کمبود مواد غذایی وجود نداشت. اما طرح نپ نمی‌توانست به تعمیر و راه‌اندازی صنایع ویران شده کشور، بیش از آن‌چه انجام می‌داد، شتاب دهد. سرمایه اساسی صنایع پایان یافته بود، چندین سال بی‌توجهی صنایع را فرسوده کرده بود، تعمیر و نگهداری به کندی انجام می‌شد و قطعات یدکی موجود نبود، مدیریت دچار فلج بود و نیروی کار ماهر در عرصه صنعتی حضور نداشت. ارز برای واردات مواد صنعتی (آن‌جا که صنایع به واردات نیازمند بودند) کافی نبود. ساختار کشاورزی هر چه بیش‌تر از محصولات صنعتی به سمت مواد غذایی تغییر می‌یافت. سطح کشت پنبه از 688000 هکتار در سال 1913 به 70000 هکتار در سال 1922 کاهش یافت. درحالی که صنایع نساجی 26 درصد از تعداد پیش از جنگ را تولید می‌کردند، تولید کشاورزی 75 درصد بود.

دوم- شورای عالی اقتصاد ملی تراست‌های دولتی را به یک‌دیگر ملحق کرد و لذا رقابت میان آن‌ها از میان رفت و این امر دستگاه برنامه‌گزاری را در امر صنعت در موقعیتی قوی قرار داد که موجب افزایش قیمت می‌شد.

سوم- کارآمدی صنایع دولتی پایین و هزینه‌های ثابت و کارکنان آنان خیلی بیش‌تر از تعداد لازم بود.

چهارم- نظام توزیع بسیار ناکارآمد بود و با افزایش سود (به سطح 70 درصد) به جای آن که موجب تسریع توزیع شود باعث افزایش قیمت می‌شد.

پنجم- علی‌رغم تلاش دستگاه وابسته، نپ، خریداران دولتی غلات فعال بودند و تا می‌توانستند غلات را ارزان می‌خریدند.

به این ترتیب آن‌چه به آن «باز شدن قیچی قیمت» یعنی بالا رفتن قیمت‌های صنعتی در مقابل قیمت‌های کشاورزی می‌گفتند به یک مسئله حاد اقتثاد تبدیل شد.

گر چه مکانیزم قیمت‌ها و نیز تصادف‌هایی چون عوامل موسمی تا حدی موجب نزدیک شدن به حالت تعادلی بودند اما سیاست نپ بود که به اعاده‌ی یک قیمت‌گذاری کم‌تر ناسالم کمک کرد. فشار در جهت کنترل قیمت‌های صنعتی آغاز شد، کارکنان مازاد صنایع و شبکه‌های تجاری کاهش یافتند. تراست‌ها را با کاهش اعتبارات روبه‌رو کردند تا مجبور شوند موجودیشان را در بازار عرضه کنند. در این مورد نیز موفقیت نصیب کمیسیارهای خلقی تجارت (در همان زمان تشکیل شد) گردید. طی سال مالی 1923- 1924 قیمت فروش کالاهای صنعتی 23/3 درصد کاهش یافت. در آوریل 1924 شاخص قسمت‌های کشاورزی 9230 و شاخص قیمتهای صنعتی به۱۳۱رسید(مقایسه تمیز با جدول۵)

7- برنامه‌ریزی در نپ

شورای عالی اقتصاد ملی (وسنخا) در دوره 1921-1922 نامتمرکز درآمد، گر چه هنوز ستاد فرماندهی صنایع دولتی به حساب می‌آمد. تراست‌ها اتحادیه‌هایی از صنایع وابسته به یک‌دیگر بودند. در سال 1922 تعداد 430 تراست مشغول کار بود. 172 تراست به‌طور مستقیم یا از طریق ارگان‌های محلی تابع وسنخا بودند. برای مثال 33 تراست در صنعت کالاهای فلزی تابع وسنخا بودند که 316 کارخانه را به حدود 218000 کارگر اداره می‌کردند. اما در همین رشته 24 تراست استانی هم وجود داشت که اداره 95 کارخانه را با 12700 کارگر عهده‌دار بود. کارخانه‌های اخیر از نوع کارخانه‌های کوچک به شمار می‌آمدند. کارخانه‌های وابسته به تراست‌ها فاقد حساب مالی و دفتر حساب و شخصیت حقوقی جداگانه بودند. در مثل می‌توان نقش آن‌ها را به واحدهای فرعی درون یک شرکت سهامی غربی تشبیه کرد.

به‌تدریج وضعیت به سمت استقلال واحدها تغییر می‌یافت، اما این تغییر کند بود. تنها در سال 1927 مدیران واحدهای اقتصادی به‌طور واقعی از حقوق و وظایف مشخص برخوردار شدند.

وسنخا با سه روش زیر کنترل بر صنایع وابسته به خود را اعمال می‌کرد:

اول- روش‌های با ماهیت اقتصادی مانند تامین مالی صنایع، سازماندهی اعتبارات صنعتی، سیاست قیمت‌ها و مانند آن.

دوم- روش‌های با ماهیت مدیریت مانند عزل و نصب مقامات مسئول تراست‌ها و سایر واحدهای تجاری و صنعتی، جا به جا کردن منابع مادی از یک رشته صنعتی به رشته دیگر یا از یک واحد به واحد دیگر و اقداماتی مانند آن.

سوم- روش‌های با ماهیت تولیدی و برنامه‌ای مانند تهیه طرح اولیه برنامه‌های تولید و فروش برای تراست‌ها، بازرسی و کنترل اجرای آن‌ها، هماهنگ برنامه صنعتی، با برنامه عمومی.

به‌طور کلی صنایعی که دارای اهمیت کشوری بودند تحت اداره وسنخا قرار داشتند. اما درعین‌حال شوراهای اقتصاد ملی جمهوری‌ها (سوُنار خوزها) هم تشکیل شدند (که با دولت فدرال تشکیل شده به صورت اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی، که در سال 1922 پا گرفت، هماهنگ بود). این شوراها، صنایع کم اهمیت‌تر را در اختیار داشتند و در بسیاری از موارد مشاوره با وسنخا برایشان الزامی بود.

در اوایل دهه 20 وسنخا واقعا از انجام و هماهنگی قدرت و عمل برخوردار نبود. دستگاه‌های زیادی وجود داشتند که کارشان با وسنخا تضاد داشت و یا همان کار را با شیوه‌ای دیگر تکرار می‌کردند.

نمونه آن تکرار و تداخل کارها بین وسنخا و «کمیسیون برنامه ریزی» وابسته به «اداره کل اقتصادی» و گوسپلان» وابسته به «شورای کار و دفاع» بود. حتا بعد از سال 1927 که هم اداره کل اقتصادی و هم اداره مرکزی صنایع دولتی منحل شدند و وسنخا وحدت رویه یافت باز نمی‌توان گفت وظایف بالفعل یا میزان برنامه‌ریزی واقعی دستگاه‌ها و وسنخا تعیین و تعریف شدنی بودند. وسنخا مانند سابق در بعضی از رشته‌ها بسیار فعال و مداخله‌گر و در برخی از رشته‌ها ناتوان و کاملا بی‌تفاوت می‌ماند.

در شورای کمیسرهای خلق کمیسیونی به نام «شورای کار و دفاع» وجود داشت که لنین تا زمانی که قادر بود شخصا ریاست آن را برعهده می‌گرفت. رئیس وسنخا، کمیسر جنگ، کمیسر کار، کمیسر کشاورزی و کمیسر حمل و نقل، در این کمیسیون عضویت داشتند. این دستگاه، کار برنامه ریزی را دقیق‌تر و با انظباط و انسجام بیش‌تر و با هم‌سازی دایمی با واقعیت‌ها پی‌گیری می‌کرد. در سال 1921 «گوسپلان» به عنوان سازمانی برای تهیه یک برنامه اقتصادی دولتی واحد و جامع و یافتن راه‌ها و روش‌های انجام آن تشکیل شد. در سال 1923 گوسپلان نام «کمیسیون برنامه‌ریزی دولتی» را به خود گرفت. گر چه گوسپلان به یافتن مسیرهای واقعی و اقدام به اجرای روش‌های غیرعملی و غیر متعصبانه اقدام می‌کرد با این وصف از رقابت بوروکراتیک با سایر بخش‌ها، به ویژه وسنخا، در امان نماند. در واقع به سختی می‌توان در فاصله 1923-1926 از واژه تعریف شده «برنامه‌ریزی» صحبت کرد. نه برنامه تولید مشروح وجود داشت و نه ارکان «اقتصاد دستوری».

بسیاری از کارشناسان گوسپلان یا غیر حزبی یا از منشویک‌های سابق بودند. عملکرد مبتنی بر همه جانبه‌گری و تعاطی فکر در آن زمان در گوسپلان رواج داشت. آنان با اصالت کافی کار کردند و از نوآوری واقع‌گرایانه ضمن استفاده از همه دستاوردهای قابل استفاده و قابل تکامل به هیچ‌وجه رویگردان نبودند. اولین ترازنامه اقتصاد ملی محصول تلاش و اندیشه آنان است. با این همه به مرحله برنامه ریزی عملیاتی دست نیافت.

نه گوسپلان و نه وسنخا، نمی‌توانستند و یا نمی‌خواستند برنامه‌های تولید را برای همه تراست‌ها و واحدهای اقتصادی تهیه ببینند، گر چه بعضی برنامه‌ها برای پاره‌ای از بخش‌های کلیدی تدوین شد. برخی تراست‌ها دور از حیط برنامه‌ریزی آن چنان بزرگ و بی‌تحرک شده بودند که کنگره دوازدهم حزب (1923) آنان را به دادن ابتکار عمل به واحدهای تشکیل دهنده خود وامی داشت. این کنگره شاید تحت اجبار شرایط واقعی، محاسبه قابلیت سود دهی و دادن واحدها را پیشنهاد کرد. این رویه آن‌چنان که باید- یا حتا به طور واقعی و موثر، هرگز- در متن و رگ برنامه‌ریزی گوسپلان وارد نشد.

8- بخش خصوصی و دولت

الف- بخش خصوصی

 در 5 اوت 1921 «کمیته قیمت‌ها» که وابسته به کمیساریای دارایی بود تشکیل شد. این کمیته اختیار داشت تا قیمت‌های عمده فروشی و خرده فروشی کالاهایی را که توسط واحدهای دولتی ساخته یا فروخته می‌شدند تعیین کند و قیمت‌هایی را که بر طبق آن موسسات دولتی باید از دیگران، مثلا از دهقانان، کالا خریداری کند تعیین کنند. با این حال تراست‌ها امکان داشتند تا مطابق میل خود رفتار کنند و کنترل‌های کمیته را نادیده گیرند البته چند استثنا نیز مانند نفت روستایی و کبریت و نمک و توتون وجود داشت که آن هم هر وقت تجار خصوصی به آن دست می‌یافتند به هر قیمتی که بازار محلی قادر بود به فروش می‌رساندند.

در سال 1922 «کمیسیون تجارت» وابسته به شورای کار و دفاع تشکیل شد که توانست تا حدی با موفقیت در جهت ایجاد پیوند مستقیم میان صنایع دولتی و تعاونی‌های مصرف و جلوگیری از واسطه‌های حق‌العمل کاری بخش خصوصی کوشش‌هایی موفقیت‌آمیز به عمل آورد. با این همه کنترل قیمت‌ها به طور موثر انجام نشد.

فعالیت انبوه واسطه‌های خصوصی موجب شده بود که کالاهای صنعتی که اساسا با هزینه زیاد تولید می‌شدند (به قسمت 3 این بخش مراجعه کنید) هر چه گران‌تر در روستاها به دست مصرف کنندگان برسد. اما تعاونی‌ها هم که در مناطق روستایی کار می‌کردند بسیار ناکارآمد بودند. آن‌ها مجبور بودند قیمت‌های اضافی زیادی بر روی قیمت‌های تراست بکشند تا آن‌قدر سود ناخالص به دست آورند که هزینه‌های ناگزیرشان را جبران کند. در این شرایط آنان قادر به رقابت با نپ مان‌ها نبودند.

برای شناختن حیطه فعالیت نپ مان‌‌ها کافی است اشاره کنیم که حتا در مسکو که در آن یک بازار مرکزی کالا به صورت رسمی دایر شده بود، نپ مان‌ها در 1922، 14 درصد تجارت عمده فروشی، 83 درصد تجارت خرده فروشی و 50 درصد تجارت مختلط را برعهده داشتند. در 1922-1923 درحدود 78 درصد تجارت خرده فروشی در دست نپ مان‌ها بود این رسم به تدریج تقلیل یافت. تا در سال 1926 -1927 به 36/9 درصد رسید.

گر چه از 1923 دولت با توسعه تعاونی‌ها و فروش‌های دولتی در رقابت با نپ‌مان سهم آن‌ها را در تجارت کاهش می‌داد، اما بعدها نپ‌مان‌ها با روش‌هایی خشن و به دنبال تغییر دستوری سیاست‌ها از میدان به‌در شدند.

ب- صنعت

وضع تولید صنعتی، در سال 1924-1925 به این ترتیب بود. صنایع بزرگ، به معنای تولید کارخانه‌ای (در مقابل تولید کارگاهی) عموما در اختیار دولت قرار داشت و تنها نزدیک به 2 درصد آن خصوصی بود. اما در بخش صنایع کوچک و دستی سهم بخش خصوصی در همان سال به 77 درصد می‌رسید. این سهم تا سال 1927 نیز هم‌چنان باقی ماند. در سال 1924-1925 سهم دولت در صنایع کوچک 2/6 و سهم تعاونی‌ها 20/4 درصد بود.

در سال 1925 اشتغال صنعتی در صنایع کوچک 2/7 میلیون نفر را به خود جذب کرده بود از این تعداد در حدود 31 هزار نفر در صنایع دولتی بودند و 2/3 میلیون عبارت از کسانی که از نیروی کار خارج از خانواده استفاده نمی‌کردند و 270 نفر در اشتغال بخش خصوصی قرار داشتند.

صنایع کوچک به شدت متکی به بخش خصوصی بود اما در همان حال از حیث عرضه‌ی مواد اولیه، به صنایع دولتی متکی بود و یا اساسا صاحبان صنایع، واحد خود را از دولت اجاره کرده بودند. بخش خصوصی از سال‌های 1925 تا 1927 به ترتیب 13، 20 و 3/5 درصد به اشتغال خود افزود. سپس این روند کاهش یافت که به بحث آن به بخش دوم موکول می‌شود.

هنگامی‌که شبکه‌ی تجارت دولتی و تعاونی‌ها به نحو موثری در مناطق روستایی گسترش یافتند، توانستند از طریق امتناع یا کاهش در دادن کالای ساخته شده به تجارت بخش خصوصی، آن‌ها را تضعیف و از میدان به‌در کنند.

 

9- دهقانان و کارگران

الف: دهقانان

در سال‌های 1918-1920 فقط تعداد معدودی مزارع اشتراکی وجود داشت. چهره‌ی کشاورزی روسیه را در آن زمان دهقانان کوچک ترسیم می‌کردند. توزیع مجدد زمین در سال‌های 1917-1918 و نیز جنگ‌های طبقاتی در روستاها در 1918-1920 منجر به از بین رفتن املاک بزرگ و مالکین بزرگ شد. کارگران و دهقانان بی‌زمین که در گذشته به شهر مهاجرت کرده بودند، از شهرها بازگشتند و شروع به تصاحب قطعه زمین‌ها کردند. در سال 1917 تعداد مزارع دهقانی 17000000 واحد بهره‌برداری بود که در سال 1927 به 25000000 افزایش یافت. به ترتیب اراضی بزرگ کوچک می‌شدند و این وضع حتا در شرایطی که بزرگ مالکی واقعا از میان رفته بود ادامه می‌یافت. البته شاید تنها دستاورد این تحول، تعدیل حدود افراطی فقر و ثروت بود.

در سال‌های پس از انقلاب اتحادیه و جامعه‌ای از دهقانان سنتی که شدیدا از بافت مالکیت قطعه‌ای زمین حمایت می‌کردند بر سیاست‌های دهقانی تاثیر می‌گذاشتند. تاثیر انقلاب از حیث تکنیکی، منفی بود.

مدرنیزه شدن کشاورزی که خود به‌خود از اوایل قرن آغاز شده بود از میان رفت. استفاده از خیش و داس در بخش اعظم تولید غلات متداول بود. پراکندگی هر چه بیش‌تر قطعات امکان بهره‌برداری گسترده و موثر را از زمین نمی‌داد.

اصطلاح‌های طبقاتی در بخش دهقانی مانند کولاک، دهقان میانه حال و دهقان فقیر و کارگران بی‌زمین، به‌طور کلی ساختگی و فاقد پایه‌ی مادی اصولی بود که قابل تعمیم در همه‌ی جامعه باشد. براساس خط‌مشی که از سوی دستگاه رهبری بیرون می‌آمد، طبقات هم به تصوردرمی‌آمدند و به دل‌خواه، انگ طبقاتی به گروه‌هایی زده می‌شد. استفاده از نظریه‌های مارکسیستی-لنینیستی در تبیین طبقات در شرایط بسیار آشفته‌ی دهقانی شوروی کاری بسی بیهوده بود.

مثلا واژه‌ی دهقانان میانه در مقابل دهقانان فقیر وقتی واقعا بخش عظیمی از همان دهقانان میانه تفاوت چندان و معنی‌داری با دهقانان فقیر نداشتند و خود برای تغذیه‌ی خانواده‌اشان دچار تنگ‌دستی بودند، معنایی نمی‌داد.

واژه‌ی کولاک که قرار بود 5 تا 7 درصد دهقانان را در بر گیرد شامل کسانی بود که آشکارا فقیر بودند؛ فقیرتر از بسیاری از اقشار میانی در جامعه‌ی شهری، این که برخی از کولاک‌ها می‌توانستند رباخواری بکنند، کمک چندانی به تشخیص دقیق عملکرد طبقات دهقانی نمی‌کرد.

در واقع طرح نپ برپایه‌ی اتحاد کارگران و دهقانان فقیر قرار داشت. دهقانان میانه همراهانی صبور و کولاک‌ها دشمن و متحد ارتجاع به حساب می‌آمدند هر چند ممکن بود از میان دهقانان میانه کسانی به اردوی دشمن بپیوندند. با این همه مشخص کردن هر دهقان موفق به عنوان دشمن، اصل اتحاد و اصل پیشرفت را زیر سئوال می‌برد. در عمل تضادها بر سر مسئله‌ی دهقانی فراوان بود.

لنین در یکی از آخرین یادداشت‌های خود راه حلی برای حل تضاد یافته بود و آن توسعه سریع تعاونی و مکانیزاسیون بود. این دو روش بیش از هر چیز، دهقانان را از فردگرایی و عقب‌ماندگی رهایی می‌بخشید. پس از مرگ لنین از اصل کنار گذاشتن کاربرد هر نوع زور علیه دهقانان ، به عنوان یکی از عملی‌ترین تلاش‌های آخرین او، یاد می‌شد. به هر حال شاید این برداشت خصلت واقعی سیاست‌های او را در فاصله 1918-1921 نشان ندهد ولی باید خاطر نشان ساخت که در سال‌های بعد این آموزش را واقعیت‌های اجتماعی به سران آموخته بود که مسایل دهقانی باید فارغ از تصورات ذهنی و تحمیل طبقات من‌درآوردی حل شود. لنین این مهم را دانسته بود.

در انتها ذکر این نکته ضروری است که در مورد برخی موفقیت‌های کشاورزی نپ اختلاف نظر فراوان است که از آمار و ارقام ارایه شده ناشی می‌شود. استالین و کوشندگان شیوه استالینی عمدا آمارها را پایین می‌آوردند تا نشان دهند که مثلا صدور غله به شهرها نسبت به 1913 پایین است و لذا تهاجم به دهقانان مرفه مجاز است چرا که که آن‌ها در شرایط موجود به اخلال علیه انقلاب دست زده‌اند. در همین حال آمارهای دیگری وجود دارد که نشان از افزایش غله خریداری شده برای شهرها می‌دهد. به هر حال برخی فرصت‌های خوب برای دهقانان میانه که منجر به افزایش سطح تولید آنان شده بود و می‌رفت که طرح مکانیزاسیون و تعاون (اگر نه در رشته تولید، در رشته مصرف) را جامه عمل بپوشاند، آنان را به علت بهبود در وضع اقتصادیشان، خطرناک و موجب نگرانی جناح فکری استالین می‌کرد. تضادها در شیوه اقتصاد استالینی به گونه‌ای خاص مورد تهاجم قرار گرفتند. ادامه این بحث به بعد موکول می‌شود.

 

ب- دستمزدها و سطح زندگی کارگران صنعتی

در طول جنگ‌های داخلی مجموع تعداد مزد و حقوق بگیران به شدت کاهش یافت: از 11 میلیون نفر در سال 1913 به 6/5 میلیون نفر در سال 1921-22 دستمزدها هم پایین آمد: دستمزد متوسط ماهانه کارگران از 30/5 روبل به 10/15 روبل در 1921 (به قیمت‌های ثابت).

با فرا رسیدن نپ و دوره بهبود نسبی، شرایط از چند جهت تغییر کرد، گاه مثبت و گاه منفی. در دوره کمونیسم جنگی کارگران مورد التفات ویژه‌ای قرار داشتند. جیره بالایی (نسبت به دوره نپ) دریافت می‌داشتند و با قیمت‌های ارزانی بخصوص در مورد کالاهای مصادره شده بورژواها روبرو بودند. در دوره نپ دستمزدهای پولی متداول شد و کارگران مجبور بودند کالاهای مورد نیاز خود را نه به صورت جیره و خدمات مجانی (که دیگر رو به منسوخ شدن بود) بلکه در بازار خریداری کنند. تورم از سوی دیگر سهم زیادی از دستمزدها را می‌بلعید و لذا سطح زندگی کارگران افت می‌کرد. قیمت‌های به دست بازرگانان داده شده از سوی بخش خصوصی عامل وحشت و نارضایی کارگران شده بود. به هر حال با افزایش تدریجی دستمزدها (از 10/15 روبل در 1921 به 28/6 روبل در 1926) و افزایش تولید صنعتی و پایین آمدن قیمت کالاهای کشاورزی و بالاخره با توجه به توسعه خدمات اجتماعی در شوروی می‌توان نتیجه گرفت که در 1925 وضع کارگران بهتر از 1913 شده بود. طرح نپ علی‌رغم امکاناتی که به سرمایه‌گذاران بخش خصوصی می‌داد، از طریق اعاده سلامت اقتصادی، به تدریج به زندگی کارگران سر و سامان بیش‌تری می‌بخشید. قانون کار 1922 به گونه‌ای بسیار مترقی تنظیم شده بود. محدودیت ساعات کار به 8 ساعت در روز، تعطیلات 2 روزه هفتگی، کمک پرداخت بی‌کاری و خدمات درمانی از دستاوردهای این قانون بودند. اجرای این قانون، در صورتی که همه بخش‌های طرح نپ منظما کار می‌کردند می‌توانست عاملی مساعد برای سیاست خاص رشد اقتصادی روسیه شوروی باشد.

با این‌همه عامل بی‌کاری و عدم اعاده سلامت کامل و گردش چرخ‌های اقتصادی و بخصوص بی‌کاری پنهان در روستاها، نمی‌گذاشت که وضع عمومی کارگران شهری از حد معینی بالا‌تر برود، مگر آن‌که زمان برای اجرای طرح نپ به‌قدر کافی وجود می‌داشت و مداخله عوامل مداخله‌جو و دیکتاتوری بوروکراتیک به کلی از بین می‌رفت. در 1924 در حدود 8/5 میلیون کارگر و کارکن وجود داشت که هنوز بسیار پایین‌تر از سطح سال 1913 بود. بی‌کاری تا پایان طرح نپ ادامه داشت. از آن پس اشتغال زیاد و حتا کمبود نیروی کار به بهای تاوان‌های سنگینی که جامعه و اقتصاد در زمینه‌های دیگر پرداختند ایجاد شد.

لنین در سال‌های 1920 و 1921 هنوز به جریان صادر کردن اعمال قدرت متمرکز کمونیسم جنگی و لزوم استفاده از شیوه‌های نظامی در طراحی اقتصاد برپایه قواعد به دست آمده در کمونیسم جنگی پافشاری می‌کرد، اما همه اسناد نشان می‌دهند که در همان زمان‌ها او و تروتسکی از اولین کسانی بودند که درباره موضوع تغییر جهت سیاسی تامل کردند. لنین و تروتسکی ابتدا وقتی به عنوان نقطه آغاز تفکر طرح نپ به پرداخت پاداش جنسی به دهقانان موفق (تقریبا بی‌توجه به انگ‌های طبقاتی) را طرح کردند سخت در اقلیت بودند. آن‌ها زیر فشار واقعیات، به‌رغم اظهار نظرهای قبلی‌شان به تغییر سیاست از کمونیسم جنگی به سوی نپ از نظارت مطلق بر دادن آزادی فعالیت مادی مبتنی بر پول و پاداش اما در چارچوب نظام برنامه دل بستند. وجود کارگران بی‌کار در بخش صنعتی و شهری که نقطه آغازین رویگرداند از طرح نپ و رفتن به سوی اقتصاد استالینی بود، طراحان اولیه نپ و منتقدین به استبداد بوروکراتیک را در آن زمان نگران نمی‌ساخت. نارسایی‌ها وجود داشت، اما به عقیده طراحان نپ این نارسایی‌ها در چهره جدید اقتصاد موفق شوروی رو به از بین رفتن بود. اما جناح رادیکال خرده بورژوا به رهبری استالین این‌ها را بهانه‌ای برای رفتن به زیر چتر مطلق نظارت مطلق‌العنان و طراحی اقتصادی خودسرانه بدل کردند.


نوع مطلب :
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |

 تاريخ طولاني تكامل اسب

نويسنده : رحيم کاکائي
rahimkakai@yahoo.de
جمعه 15 آبان سال 1383
              
 مارتين هالر( Martin Haller ) اسب شناس و پژوهشگرآلماني، كه تاريخ اسب را شصت ميليون سال مي داند ، دركتاب خود به نام  Der Kosmos Pferdeführer در بخش تاريخ تكامل اسب مي نويسد كه نژاد  انواع اسب ها (به لاتين Equus , Equida ) دربرگيرنده زيرنژاد اسب هاي واقعي (Equus caballus) ، گورخر(  Equus zebra ) ، الاغ (Equus asinus ) و استر (Equus hemionus ) است. همه اين زيرنژاد ها كه حدود شش ميليون سال پيش مي زيسته اند ، به يك نياي مشترك برمي گردند كه Pliohippus ناميده شد و نخستين تك سُم  واقعي تاريخ است.
  زيبل بيندر (Siybel Binder ) نويسندهً كتاب ِ: رفتار با اسب ها در پيش نويس كتاب خود به نام : اسب محصول تكامل تدريجي اشاره مي كند كه اسب هايِ نخستين از دوران Eozän ، نخستين تغييرات قشر هاي فوقاني زمين هستند كه شصت ميليون سال پيش رخ داده اند. به ديد نويسنده درآن دوران نمي توان حتي سخني از موجوديت انسان گفت. اين نخستين اسب درسال 1840در نزديكي شهر لندن شكل فسيل شده آن درگونه Hyracotherium كشف شد.
 سوزان مك بين (Susan Mc Bane ) دردانشنامه خود بنام The illustrated Encyclopedia of Horse Breeds (دانشنامه رنگي اسب ها ) درفصل آغازين كتاب به نام: تاريخ تكامل تدريجي اسب ها، مي نويسد كه تكامل اسب هاي گوناگون درحدود پنجاه وپنج ميليون سال است. وي بر آن است كه ازگونهً Hyracotherium  حدود پنجاه و شش ميليون سال پيش نوع Haplohippus  و گروه Paleothene جدا شده واز اين دوشاخه،  شاخه هاي ديگر متنوع به وجود آمده است. دانشنامه : Collie `s Encyclopedie  برآن است كه اسب شصت ميليون سال تاريخ دارد.
 يا
Encyclopedia Britannica ( دانشنامه بريتانيكا ) تاريخ اسب  را پنجاه ميليون سال مي داند.
هالر در كتاب خود مي نويسد كه تكامل  
Equiden  كه حدود شصت ميليون سال پيش آغاز شد، جثه آن به اندازه روباه بوده و در گرماي نمناك جنگل هاي بكر و پرانبوه مي زيسته،كه پس ازتغييرات قشر هاي فوقاني زمين (حدود شصت تا چهل ميليون سال پيش از ميلاد) به عنوان Eohippus  خوانده شد. Eohippus حدود سي وپنچ سانتيمتر بلند بود، پشتي خميده ، قوس دار و پوست خال دار و راه راه داشته است.
Eohippus در پا هاي جلويي خود چهارانگشت و در پاهاي عقبي خود سه انگشت داشته ، كه براي دويدن روي زمين نرم و گل آلود ممكن مي بوده است. اسكلت هاي كشف شده از آنها در آمريكا و اروپا بر شكل و ظاهر آنان گواهي مي دهند.
Epihippus و Orohippus بلندتر، اما در شكل ابتدايي  شبيه هم و همچنين برگ خوار بودند . در دوران تغييرات ديگر بار قشر هاي فوقاني زمين ( چهل تا بيست و پنچ ميليون سال پيش ) ، Mesohippus را ما مي بينيم ، كه حدود پنجاه  سانتيمتر مو هاي ريزداشته و مي توانسته سريع بدود و در پاهاي خود سه انگشت داشته و انگشت مياني تكامل يافته تر بوده و پاهاي بلند و دندان هاي قوي تري داشته است.
 درآغاز تغييرات دوباره قشر هاي زمين (حدود بيست ميليون سال پيش)
، Miohippus ظاهر مي شود ، كه در جنگل هاي كم انبوه و استپ هاي داراي درخت زيست داشته و هفتاد سانتيمتر ارتفاع و جثه آن به اندازه يك سگ بوده است. درقاره آمريكا و اروپا مي زيسته و در تغييرات بعدي زمين ازبين رفته اند .
 سپس
Parahippus علف خوار پديدار مي گردد،كه هشتاد سانتيمتر بلندي داشته و مي توانسته چابك و سريع بدود. پس از آن Merychippus  است كه تكامل يافتهً  Parahippus  بود و نود سانتيمتر ارتفاع با بلندي شانه داشت. با دگرگوني هاي بعدي قشر هاي فوقاني زمين كه حدود ده ميليون سال پيش رخ داده ، Pliohippus  يافت مي شود كه نخستين تك سم صاف واقعي و علف خوار بوده و در استپ هاي داراي درخت زيست داشته است. حدود دو ميليون سال پيش تا ده هزار سال پيش از ميلاد ، تكامل بعدي Plesihippus است ، كه حيواني بزرگ و تنومند وداراي كپل بوده و نياي مستقيم  Equus caballus  است.
 
Victor Simèon ,F.B. ناشرِ كتابِ: A Celebration of the Horse   چاپ  Molière Paris  در بخش نخستين اين كتاب به نام « تاريخ اسب » نوشته است كه منشاء اسب را مي توان تا شصت ميليون سال پيش از ميلاد دانست.
 يا دركتاب
Schweizer Lexikon ( دانشنامه سوئيس)  تاريخ تكامل اسب بين پنجاه تا چهل وسه ميليون سال قيد شده و همچنين در دانشنامه: Meyers Enzyklopädisches Lexikon   نيز به چنين تاريخي استناد شده است .
 در كتاب:
Handbuch Pferde  پروفسور Peter Thein  درمبحث نخستين كتاب به نام « اهميت اسب براي انسان درجريان تاريخ » مي نويسد كه تاريخ  بنيادين اسب از هفتاد ميليون سال پيش آغاز شده است.
 
ولفگانگ كرِسه (Wolfgang Kresse ) اسب شناس و نويسنده كتاب   Pferderassen der Welt ( نژاد اسب هاي دنيا) در كتاب خود تاريخ اسب را شصت ميليون سال مي نگارد.
چنانكه در بالا مي بينيد ديدگاه هاي گوناگوني در راستاي تاريخ تكامل اسب وجود دارد. برخي دانشنامه ها آن را پنجا ه ميليون و پاره اي ديگر پنجاه وپنج ميليون و برخي از پژوهشگران، تاريخِ اسب را شصت ميليون سال يا بيشتر مي دانند. البته در تكامل بعدي اسب ، آراي گوناگوني وجود دارند.
 
يك گروه براين است كه ازهردو شكل اسب هاي وحشي شناخته شده براي ما به نام Tarpan ( اسب هاي صحرايي و جنگل ) و اسب هاي وحشي مغولي ( Equus Przewalski ) و ديگر اسب هاي اهلي كه براي ما آشنا است ، به وسيله تاثير انسان تكامل يافته اند.
 
گروه ديگر برآن است كه هنوز پيش از مهاجرت و كوچ  Equus  ازآمريكا به اروپا - آسيا  احتمالا Tarpan و اسب هاي وحشي مغولي برحسب آن نماينده فرم هاي آميزش منطقه اي  هستند و تنها  فرم و شكل پاياني اسب اهلي نيست . البته هر كدام از اين گروه ها براي ديدگاه هاي خود دلايلي دارند.

نوع مطلب :
نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |


رحيم کاکائي
rahimkakai@yahoo.de
جمع ه 24 مهر سال 1383

تاريخ اسب به بيش از پنجاه ميليون سال پيش برمي گردد، كه با اسب هاي كنوني به لحاظ جثه تفاوت هاي بسياري داشت. اندام آنها بسيار كوچكتر ازاسب هاي كنوني بوده و هيكلي به اندازه روباه داشته است. اين حيوان ازخانواده Equidea است. اسب هاي يك ميليون و دويست هزار سال پيش شباهت زيادي به اسب هاي كنوني دارند. در عصر سنگ انسان هاي اوليه به شكار اسب ها پرداخته وگوشت آنها را مصرف مي كرده اند. اسب تاريخ تكامل طولاني دارد. گفته مي شود كه تنها هفت گونهً آن در آسيا و آفريقا تا كنون باقي مانده اند و 63 نژاد اسب وجود دارند.
در پژوهش كاوشگران و دانشمندان در محدودهً استپ هاي جمهوري هاي آسياي مركزي شوروي سابق، مناطقي وجود داشته اند، كه در آنجا حدود 6 هزار سال پيش براي نخستين بار اسب بدست شباناني كه دراين استپ ها زندگي مي كرده اند، اهلي شده بودند. به طورقطع مي توان گفت كه اين اسب ها همزمان نياي مستقيم وبلافصل اسب تركمن بودند..دراين منطقه گسترده، نژادهاي متنوع ماديان مانند: اسب هاي باريك اندام تركمن، كه از شرق درياي خزر تا كوه هاي تيان شان وجود داشته،كه درحقيقت ميتوان گفت ،اين اسب نياي اسب هاي سريع و چالاك امروزي شرق است؛ اسب سكايي با اندامي متوسط در ناحيه شمال ايران قديم تا سيبري و اسب هاي با جثه كوچك كوهستاني زيست داشته اند، كه اينها را يابو و اسب كوچك خزر ناميده اند. در مناطق غرب اين محدودهً وسيع ، اسب هاي عربي و در شرق آن اسب هاي وحشي مغولي به لحاظ آب و هواي جغرافيايي وجود داشته اند ،كه پاره اي از آنها با اسب هاي بيگانه اصلاح يافته اند. اسب هاي كُرد ، اسب هاي دوخوني خاور زمين هستند. اسب هاي دوخوني شرقي ازآميزش ماديان ( يابو ) با اسب تركمن است.
يكي از اسب هاي با نژاد و اصيل دنيا كه در نواحي شرق اين منطقه يعني در منطقه آلتايي مغولستان كشف شد، اسب
تركمن است. اين اسب كه سده ها پيش ازميلاد درگورستان هاي پازيرك آلتايي ( اين گورستان صد ها سال زير يخ واقع بوده است . در اين گورستان است كه نخستين فرش دستباف دنيا يافت شد.) كشف گرديد ، همانند امروز نمد پيچ شده بوده اند. نژاد اصلي اسب تركمن به لحاظ اينكه آميزش خوني نداشته ، بمثابه با نژاد ترين اسب ومادرِاسب هاي موجود در جهان شناسايي شده است. (منطقه اي كه تركمن ها در آنجا به پرورش اسب اشتغال داشتند ، با دتياي خارج تاپايان قرن نوزده به سختي در ارتباط بود، ازاين رو نمي توانست نژاد هاي ديگر اسب براسب تركمن تاثير بگذارند. به غير از اين،در اين منطقه نژاد هاي« بيگانه » اي كه دراصل نوع ديگر اسب هاي تركمن بودند، وجود داشتند.) اين اسب در نزد قوم ماد از اهميت بالايي برخوردار بوده است و گويا بدست اين قوم به نواحي شمال خراسان كنوني انتقال يافته است. اسب تركمن در كاوش هاي شهر فرغانه ازبكستان نيز يافت شد كه متعلق به هزار سال قبل از ميلاد مسيح بوده است.
اسب تركمن از ديرگاه در جنگ ها و پيروزي هاي شاهان ايراني پيش از اسلام تا دوران معاصر بويژه دوران نادرشاه ، نقشي مهم داشته است. مهمترين برتري اسب تركمن با ديگر اسب هاي دنيا ، بكارگيري آن در اصلاح نژاد ديگر اسب هاي جهان است. يكي ازبا نژادترين اسب تركمن كه به زيبايي و چابكي پرآوازه است آخال تكه نام دارد. آخال تكه اسبي است كه با ديگرنژاد اسب ها همسنگ وهمتازيانه نيست. چيني ها و سلسلهً دودمانِ هان نيز از اسب تركمن اطلاع داشته اند و شيفته اين اسب بودند و آنها را« اسب هاي آسماني » مي ناميدند و بخاطر تصاحب اين اسب ها جنگ هاي بسياري را با حكومت بلخيان به راه انداختند. اسب تركمن درهنگ سواره خلفاي بغداد مورد استفاده قرارمي گرفتند.
اسب تركمن اندامي كشيده، دُمي باريك، سر و گردن زيبا دارد. براي اسب هاي بانژاد تركمن درسال هاي گذشته ذخيره هاي ژنتيك اين اسب، تقاضاي جهاني يافته است. اسب تركمن در نزد تركمن ها پيشينه اي طولاني در سنن و زندگي صحرانشيني وجنگ وگريزها درگذشته داشته است. ازاين رو شاعران و سرايندگان تركمن دردرازاي تاريخ هماره درآثار خود ازاسب و خوي نيك آن بسيار نوشته اند. بقولي، يك تركمن درگذشته هاي دور پنجاه من بار برروي اسب گذاشته وخود نيز سوار برآن تا ده فرسخ راه را هم مي رانده است. اسب تركمن كه اسبي راهوار ويكه تازاست، از زيباترين اندام دربين نژادهاي اسب دردنيا برخورداراست.

نژادهاي شناخته شده اسب تركمن :

 يمود ( يموت ): نوعي از اسب مشهور تركمن است و منشاء بسيار قديمي دارد. اسب يموت شكلي تنومند ، خوش اندام و هماهنگ دارد و امتياز آن در استقامت و سرعت است. نوع بسيار معروف آن « كور اوغلي » است. كور اوغلي اسبي است بردبار، تيزتك و سري خوش فُرم دارد. اسب يمود داراي يال بسيار ظريف و كم پشت ، بسيار محكم و طاقت گرماي شديد را دارد، باوقار و با نزاكت بالا، بويژه براي مسابقه و اسب سواري در مسافت هاي طولاني مناسب است. سرو گردني كوتاه و پايداري بسيار بالا و محصول آميزهً اسب تركمن با اسب هاي نواحي جنوب ايران مانند، فارس و خوزستان است، كه به منطقه تركمن صحرا آورده شد. اغلب به رنگ سفيد، رنگ پوست روباه و طلايي وجود دارد. اندازهً بلندي آن 147تا 155 سانتي متر است.

 آخال تكه :
از نسل اسب هاي تركمن كهن و باستاني است، كه تا 2500 سال پيش نيز زيست داشته است. آخال تكه اسبي است با استعداد فوق العاده و همچنين منشي بسيار خودسر دارد. اسبي است با توانايي بالا، با سري راست ، گردني ظريف، طول متوسط، گاهي داراي شانه هاي اُريب. مچ پاي برجسته و كفل افتاده دارد. اسبي كشيده وبلند، پاهاي مقاوم با سمي سخت است. گاهي سينه كم عمق و باريك و گردني همانند گوزن وارونه وكش دار بويژه با توانايي يورتمه خوب، مستعد براي كوه و كُتل است. پوست و يال ظريف و ابريشمين دارد. اين اسب نزد قبايل تكه در استپ هاي شمال تركمن صحراي ايران و جمهوري تركمنستان موجود است. رنگ هاي اصلي آن كهر، خاكستري، سفيد، طلايي رنگ، سرخ و سياهِ كلاغي است. نام آن به لحاظ اينكه منطقه اي است كه تركمن هاي تكه در آنجا زيست دارند، خوانده شده است. بلندي اندام آن اغلب بين تقريبا، 150 و 160 سانتيمتر است. اسب آخال تكه دنباله اسب هاي كهن تركي است و از زماني كه انسان انديشمند وجود داشته ، در استپ هاي جنوبي روسيه و آسياي مركزي پرورش يافته ، شاخص و بمثابه نماينده سه نوع اسبِ ماقبل تاريخ، كه در دوران قبل از ميلاد وجود داشتند، است، كه تا چين قديم مشهور و هواخواهاني بسيار داشته است. اين اسب در جنگ ها و غارت ها تلفات بسيار داشته و در دوران حكومت تيمور لنگ ( 1336- 1405 ) شماري از آنها با ماديان هاي عرب اصلاح شد. نواحي پرورش اسب آخال تكه در تركمنستان ، كازاخستان،قيرقيزستان و ازبكستان است. اسب آخال تكه در اسب هاي اروپايي نيز در اصلاح نژاد پيش از همه در« تركمن آتي » تاثير خود را گذاشته است. پرورش اسب تركمن به نام «تركمن آتي» دراروپا درسال هاي 88 /1786 بنام پرورش اسب فريدريك ويلهلم شهر Neustadt- Dosse پايه گذاري شد.

 چناران :
منطقه اي كه قبايل گوگلان در بخش شرقي صحراي تركمن سكني دارند، وجود دارد. اين نژاد در سال 1700 ميلادي با آميزش اسب نر ايراني و اسب تركمن ماده به وجود آمد. به گفته اي ديگردر دوران نادرشاه افشار براي تسخير هندوستان كه راهي دراز، دشوارگذر و ناهموار بود، از آميزهً سليمي هاي عرب و اسب تركمن به وجود آمده است. اسبي است نيمه خون وبلندي آن تا 152 سانتيمتر مي رسد. اسب چناران، باهوش و مهربان ، داراي گردني دراز، پشت و كمر متوسط و پا هاي قشنگ است. اندامي تنومند و سترگ، داراي استقامت بيشتر در آب و هواي گوناگون و براحتي راه طولاني را درمي نوردد. به رنگ هاي سفيد و قهوه اي وجود دارند.

 قره باغي :
دراواسط قرن نوزده در پرورش واصلاح اسب قره باغ ( در قره باغ قفقاز ) ، نوعي اسب جديد به نام « جيران تكه » به وجود آمد. اين اسب ازآميزش نژاد « آخال تكه » با اسب قره باغ زاده شد. اسبي است با اندامي قوي ، تنومند وبردبار براي گرسنگي وخستگي و براي اسب سواري بسيار خوب است. به رنگ هاي نيلگون، طلايي، قهوه اي روشن و ابرش يافت مي شود.

تركمن:
اين اسب در اصل به مفهوم يك نژاد نيست، بلكه فرامفهومي است براي اسب هاي بسيار اصيل استپ هاي جنوب روسيه و مناطق هم مرز افغانستان و ايران . اسب هاي اين گروه امروزه به صورت آخال تكه، چناران و يمود معرفي مي شوند.
اين اسب دركل داراي اندامي زيبا، سريع و استقامت بالا هستند، كه از صد ها سال پيش رد پاي خود را در بسياري از حوزه هاي پرورش اسب در اروپا گذاشته است.

ازبين نژادهاي بالا بايد گفت كه آخال تكه يكي از نام آورترين آن با شهرت جهاني است كه ميليون ها دلار ارزش دارد.آخال تكه تنها اسبي است كه با اسب عرب ميتوانش سنجش كرد. آخال تكه اسبي است براي صحرا، مسابقه وگردش و تنها اسبي است كه لقب هاي افسانه اي درادوار كهن گرفته است. به نظر اسب شناسان آخال تكه كهن ترين نژادِ اسب دنيا است. براي نشان دادن مقاومت اين اسب ، درسال1935 از عشق آباد مركز جمهوري تركمنستان تا مسكو كه 4128 كيلو متر است و 960 كيلو مترآن ازصحرا واستپ تشكيل است، سواره مي فرستند. اين اسب اين مسافت را در 84 روز طي مي كند.
اين اسب همانطوركه گفته شد، درمنطقه اي تحت نام واحه آخال تكه در امتداد شمال نشيب هاي سلسله جبال كوپت داغ در جمهوري تركمنستان واقع است. آخال تكه دررشته تربيت درالمپيك سال 1960( رُم ) مقام نخست را كسب مي كند. درسال 1932 اصول و مقرراتي براي پرورش آن به تصويب مي رسد كه اصيل بودن اسب را ضمانت كند. از سال 1941 از سوي روس ها در مورد اين اسب هفت كتاب تحقيقي باعنوان ها ي مختلف منتشر شده است. همچنين انجمني بنام انجمن بين المللي پرورش آخال تكه در شهر مسكو وجود دارد كه درسال 1995 در روسيه به ثبت رسيد.نژاد هاي بسياري از جمله نژاد اصيل عرب ، انگليسي و امثال آن ، برمبناي بكارگيري از نژاد آخال تكه به وجود آمده اند. بويژه تاثير نژاد آخال تكه بر پرورش اسب هاي دُن ، قره باغ ، قره باير و ديگر نژادهاي اسب بسيار يزرگ بوده است.( بعداْ قره باير براي اصلاح اسب هاي دُن و در قرن هيجده ميلادي نژادهاي كازاخي و قرقيزي به وسيله قره باير اصلاح شد ) . اين اسب با آب و هواي كويري و نيمه كويري دمساز است. نژاد آخال تكه اكنون درجمهوري تركمنستان تكثير مي يابند و به گونه اي گسترده براي اصلاح و بهبود اسب سواري در استپ هاي جنوبي نواحي آسياي مركزي بكار برده مي شوند. اندازه هاي اسب آخال تكه برحسب داده ها چنين است:
بلندي گُرده 2،155 ، طول اُريب يا پهلو 155،6 ، دورسينه 169،2 ، دور مچ 19،8 .
در كل اندازه اين اسب ( به تناسب ) چنين است : 152- 159،2- 167،7- 18،2
 

نوع مطلب :
نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |

آغاز حماسه سرايي تركي - اسلامي در آسياي مركزي



رحيم كاكايي
شنبه 18 مهر سال 1383

از حماسه سرايي تركي در دوران پيش از اسلام ، داده هاي ادبي اندكي وجود دارند. اما از آنچه كه باقي مانده ميتوان به محمود ال كاشغري و يوسف خاص حاجب ازبالاساگون (بلاساغون) اشاره كرد.
بالاساگون (بلاساغون) و كاشغر منطقه اي بودند؛ كه ترك هاي بيشتري در آنجا دين اسلام را پذيرفتند. پس از پذيرفتن دين اسلام بود كه ترك ها ي به اسلام گرويده، مي توانستند صلح آميز در سرزمين هاي گوناگون اسلامي پراكنده شوند. كاشغر و بالاساگون، از مراكز نخستين ِ قدرت قبايل ترك بودند. به غير از كاشغر، بالاساگون كانون مهم امراي ترك بود. قبايل قره خانيان كه در آن دوران سرآمد ديگر قبايل بودند، تنها قبيله اي بودكه به دين داري و تقواي اسلامي معروف بودند.
محمود ال كاشغري ( محمود ابن حسين ابن محمد) از ايالت بارسغان در كاشغر است. سال تولد و وفات وي معلوم نيست. محمود كاشغري زبان شناس و ترك شناس قرن يازده و نويسندهً « مجموعه گويش هاي تركي » در سال هاي 74- 1072 ميلادي است. اين كتاب حاوي داده هاي ارزشمندي در موردخلق هاي ترك زبان آسياي مركزي است ، اما كتاب « گراماتيك زبان هاي تركي» وي به ما نرسيده است. وي فاضل و اديبي از خاندان قره خاني و نوشته اي كوتاه چهارسطري درباره ترانه قهرمانان و شكوايهً مرگ نقل كرده است. اين ترانه و شكوايه چنين است:
« مردان همانند گرگ ها زوزه مي كشند؛ ناله كنان يقه هاي خود را پاره مي كنند؛ صداي خود را (همسان ترانه سراييان) مي لرزانند؛ مي گريند تا آنكه ديدگانشان از اشك پر شود.« براي نبرد:» ما دم اسبان را محكم بسته ايم ؛ خداي آسمان را بسيار ستايش كرديم ؛ اسب ها را حمله كنان رانديم ؛ سپس گريز را تظاهر كرديم».
كاشغري بعد ها به صورت مهاجر در بغداد زيست كرد و در آنجا نيز وي در فرهنگ و ادبيات تاثير گذار بود. وي خود در آسياي مركزي فرهنگ نوشتاري قره خانيان را بمثابه تاثير برنامه اي كه تلاش مي كند سنن آموزش اسلامي را با عناصر فرهنگ تركي پيوند دهد ،منتشر مي كند. جلو و كنار يادداشت هاي متن هاي تركي ، زبان فارسي بمثابه واسطه يا عامل ادبيات، همانند زبان عربي كه بمثابه زبان علمي بود، بجامانده است. در اين دوره چند زباني ، مشخصه قرن ها نويسندگان و موئلفين ترك زبان است. ويژگي فرهنگ درباري قره خانيان اين بود كه برخلاف جاهاي ديگر، وجود و حضور زبان ادبي فارسي مانع رشد زبان ادبي تركي نمي شد.
نخستين مثنوي تركي « قوتادغو بيليگ » (حكمت ، حامل نيك بختي) است كه درسال 70- 1069 ميلادي بمثابه « حكمت موًثر شاهانه » آفريده شد. اين مثنوي يك سبك شناسي متمايز و يك گنجينه لغات آبستره را در اختيار داردكه در آن حدسيات و پيش فرض ها به طور مشخص قابل دسترس و تحقيق نيستند و بر تاثير ادبيات فارسي در حال منقرض سامانيان و پيشرو تركي قانع كننده نبوده است.
موًلف اين مثنوي يوسف خاص حاجب از بالاساگون كه تولد و مرگ وي نيز نامشخص است ، بمثابه نهان خزانه دار حاكمان قره خاني به تاريخ مي پيوندد. وي موًلف يكي از كهن ترين يا اگر به درستي گفته شود باستاني ترين اثر هنري _ ادبي به زبان اويغوري ( قره خانيان ) است. منظومه « قوتادغو بيليگ» توجه زيادي به بررسي و پژوهش انديشه هاي اجتماعي آسياي ميانه قرن يازده و همچنين به تاريخ زبان هاي ترك، ارائه مي دهد.
موًلف آثار فردوسي، حماسه سراي فارسي را مي شناخته است، اما تلاش نمي كند، كه بمثابه يك فردوسي ترك، قهرمانان ترك پيش از اسلام را تجليل كند. توانايي او در اين بوده، كه زبان تركي و سنن حاكم تركي ،كه داراي محتواي طرز تفكر وعمل فرهنگ اسلامي است، تطبيق دهد. وي موضوعاتي را درشكل ديالوگ منتقل مي كند. اشخاص اصلي دراينجا داراي نام هاي استعاره آميزِ پرمعني هستند و به شكل زاهدانهً صوفيان ، اما با موفقيت تلاش مي كند، موضوعات مورد نظر را بمثابه يك آرمان متفاوت و سرانجام مكمل با اخلاق اجتماعي حاكم پيوند دهد.
براي او بمثابه يك ماكياوليست ، اين امرمطرح است كه تسلط سنن تركي و حكمت و خرد را دريك رديف در چارچوب فرهنگ اسلامي قراردهد. در پايان مقاله وي به توصيف زبان تركي خود مي پردازد.
« من دستان خود را به جستجوي حكمت دراز كردم، وكلمه به كلمه همانند دانه هاي مرواريد آنرا نظم دادم. زبان تركي را بسان يك بُزكوهي وحشي يافتم. به نرمي و لطافت آنرا گرفتم و به سوي خود كشيدم. نوازش كردم و مهرش را بدست آوردم؛ او قلب خود را به من داد، گرچه گاه و بيگاه باز رم مي كرد و شاخ مي زد.آنچنان كه من زبان را يافتم ، همچنان در پي او روان شدم، و عطر شيرين آن پخش شد ».



نوع مطلب :
نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |
ناصر محتشمي
چرا بلوچ ھا بہ فارس ھا ميگويند گجر


ناصر محتشمي
يکشنبه، 8 خرداد 1384
Mohtashamik@aol.com
 
بندہ ھميشہ از خودم ميپرسم کہ چرا گجر و يا فارسھا، ملت بلوچ را  تحقير کردہ، وحشي و بي فرھنگ و چرا بلوچھا فارسھا را گجر که مترادف با تنفر و انزجار است خطاب مي کنند؟ گرچہ بہ نظر بعضي از دوستان، لازم نيست کہ آدم بہ اين گونہ توھين و تحقيرھاي ھميشگي گوش بدھد ۔ اما بندہ بر اين باورم کہ بايد گفت و نوشت تا بعضي ھا کہ از فرھنگ و ھويت خود نا آگاه و يا از خود بيگانه گردانده شده اند و شرم دارند، آگاہ شوند و يا از شرم ناداني بميرند تا روح پاک جوانان خود را مسموم نکنند ۔ گرچہ بيشتر تاريخ ما بہ صورت شفاھي و اشعار حماسي يى است که توسط سخنوران و شاعران با حافظه و با احساسى چون کمال ھان ھا گلام قادر ھا شھداد ھؤت ھا و صد ھا شاعر با نام و بىنام ديگر (که از حوصله اين نوشته خارج است و در اين رابطه بسيار کسانى تز ھاى تحقيقاتى دکتراھاى دانشگاھى خود را به پايان رسانده اند  و بسيار باارزش ند)٬ با ھمراھى نوازندگان چيره دست زنگشاھي ھا تقديم شنوندگان  در بزم ھا و مجالس شاديھا مينمايند اما کمتر از تاريخ فارس و ديگران نيست۔
 شاھنامہ فردوسي کہ به دليل مبارزه با استيلاى زبان و فرھنگ مھاجم عرب و زنده نگاه داشتن زبان پارسي و فرھنگ آن دوران ايرانى که قطعاََََ از نوع شوينيسم انحصار طلب امروزين نبود خلق گرديد. آنھم نه توسّط يک پارس آريائىالاصل مرکز نشين بلکه از ساکنان طوس٬ از منطقه و خطه بلخ و بخارا٬ از تيره مولانا بلخى ھا و از سلسله و رديف صفّاريان٫ آنھائيکه اوّلين بارحکومت اعراب را از ايران بيرون راندند و اوّلين حکومت ايرانى بعد از اعراب را بنيان نھادند. 
 در ھمان شاھنامہ فردوسي که  ازافتخارات ايرانيان بشمار ميرود و   بہ نوعى تاريخ حماسى – افسانه اى ايران زمين است در چندين جا از بلوچ بعنوان انسانھايى که داراى ھويت خاص فرھنگى وسر زمينى خويشند نام برده شده است که اين بر خلاف افسانه ھاى آنانى است که بلوچ ھا را نوه کورش و داريوش و ... ميپندارند( مراجعه شود به نوشته ھاى اسماعيل اميرى در نشريه بلوچستان شماره ... ) بلکہ بلوچ داراي  تاريخي جدا و صاحب فرھنگي مشخص است و ھزاران سال ميباشد کہ در اين سرزمين زندگي مي کند ۔ کسانيکہ ھم صدا با  فرھنگ شونييسم  سلطه طلب فارس ميخواھند تاريخ اين ملت را  بخشى از فارس ھا بدانند و ھويت ما را زير سؤال ببرند، افرادى يا نادان اند و باورکنندگان نشخوارھاى  تاريخى تحريف شده اند و يا بخاطر منافع شخصي با ارزان ترين قيمت، خود را فروختہ و عشق مقام و پول، آنھا را بہ اعماق پستي کشاندہ است۔ بلوچ نيز مانند ديگران بہ زبان و فرھنگ و سرزمين مادري خود عشق ورزيده ودر تلاش ترقّى و پيشرفت در ھمه زمينه ھاست  و بہ تاريخ کھن سلحشورانى از فرزندان اين آب و خاک مانند مير کمبر دھانى، چاکر و گھرام رند ٫مير حمّل جييند ھؤت٬ مير جييندخان يارمحمدزھى٬ جُمّاخان سمائيل زھى و سرمچار رحيم زردکوھى ھا و صد ھا نام آور ديگر ۔در اين بخش از بلوچستان( رؤنشينى بلوچستان) که  نشان وسمبلانى از اسطوره ھاى مقاومت در مقابل تجاوزات بيگانگان اند  افتخار مي کند ۔
 
حالا بياييم ببينيم کہ چرا ملت بلوچ از فرھنگ بہ اصطلاح مدرن فارس فاصلہ گرفتہ و پذيرفتن آن را چون ليوان زھري مي داند و چرا از دو قرن پيش تاکنون فارس ھا و فرھنگ آنرا گجر مينامند؟
در ابتدا اگر بخود بقبولانيم کہ ديگران ھم حق زيستن و انتخاب آزاد را دارندآنوقت بہ راحتي ميشود پاسخ اين پرسشھا را دريافت۔ قرنھاست کہ بلوچ ھا توسط صاحبان ھمين فرھنگ يعني شوينيسم فارس، سرکوب مي شوند و ھست و نيست آنھا غارت شدہ و ميشود و چون ديوى بى شاخ و دم سدّ راه رشد و ترقّى مردم بلوچ بوده و با در دست داشتن اھرمھاى حکومتى و دينى از سويى و با اجراى حساب شده سياست تفرقه بينداز و حکومت کن٬ آنھا را در سرزمين آباء و اجدادى خويش کاسه بدستان گدايى بارگاه آريامھر ھا و جلّادان ولايت سفيه  ساخته اند و ھرگاه که ضرورت ايجاب کند با تيتر درشت بر ھر مکان مينويسند و با طبل بزرگ در ھر کوى و برزن ميکوبند که بلوچ ھا مردمي عقب مانده بىفرھنگ ٫ اشرار برادر کش و قاچاق فروشند.
ھرکس که اندکى آشنايى به تاريخ کھن امپراطوريھايى چون امپراطورى پارس ھا٬و رومى ھا٬ يونانيھا٬ مغول ھا و چينى ھا٬ عثمانيھا وانگليسى ھا داشته باشد به آسانى درک خواھند کرد که در آن دوران از تاريخ بشر٬ حکومت ھاى استبدادى شاھان  فرنانروايى ميکرده اند و ھر کسى را سوار بيشتر و شمشير برّا تر بوده است خود را شاه و امپراطور آن سامان اعلام ميکرده است. شاھى را بر شاه ديگر برتر ميپنداشتند که سرزمينھاى بيشترى را با زور شمشير به قلمرو سابق ميافزود و از اينطريق بادريافت باج و خراج ھايى که از ساکنان سرزمين ھاى مغلوبين گرد ميآوردند به خزانه ھاى شاھى مىافزودند. تبعا" سرزمين بلوچستان نيز از اين قاعده مستثنى نبوده و بدليل قرار داشتن در فلات ايران بيشترين صدمات را از يورش اشغالگران امپراطورى ھاى پارس ھا بخود ديده است.حال اين شاھان تحت نام ھر سلسله اى بوده باشند. امّا تا آن زمان که اين شاھان قصدشان فقط جمع آورى غنائم بوده است و بس و کارى به شيوه زندگى و فرھنگ مردم آنجا نداشتند کينه ھا و تنفّر ھاى تاريخى با گذشت زمان کم رنگ شده و از ذهن ھا زدوده ميشدند.
 
امّا٬ خصوصا" از دوران قاجاريه به بعد اين خون آشامان نه تنھا بلوچ ھا را به دليل مقاومتشان درمقابل اشغالگرى بلکه مضافا" بخاطر ھمدين نبودنشان نيز با قساوت تمام و بيرحمانه قلع و قمع ميکردند. اين خاطرات تاريخى مردم بلوچ بدليل قساوتھاى بى بديل اين اشغالگران شکلى ابدى و ماندگار به خود گرفته است و تا ابد از خاطره ھا محو نخواھند شد و ھمچنان از نسلى به نسل ديگر سينه به سينه منتقل خواھند شد.
ھم اکنون٬ برترى جويى نژادى و فرھنگى-زبانى  فارس ھا در دوران پھلوى ھا  و اينک برترى جويى مذھب شيعه دوران ولايت سفھاء نيز  که پس از دوران صفويه انگليسى دوباره خود را مزيد بر علت ساخته وجملگى خود را در ھيئت شوم شوينيسم فارس متجلّى ميسازند. شوينيسمى که خواھان محو وجود و تاريخ ملتھاى اشغال شده با زور و نيرنگھاى سياسى- اقتصادىو مذھبى از صفحهء ھستى ميباشد آنچنان بعدى به اين کشمکش ملّى درون ايران بخشيده است که ملتھاى درون ايران را بيش از پيش به مبارزه برابرى طلبى و احقاق حق مصمّم تر نموده است.       
 
بياييد با ھم٬ بسيار گذرا به وقايعى چند در اين باره نگاھى به نوشته ھاى تنى چند از نويسندگان و تاريخ نگاران خود انھا بيندازيم:  
 
 ناي ھفت بند ص115- پاريزى باستانى انتشارات عطايي تھران 1363
(حبيب اللہ خان شاھسون، فرماندہ توپخانہ، بہ نمايندگي و پشتکاري شاھرخ خان کرماني، پسر ظھير الدولہ، کہ مامور جنگ با آقاخان بود بہ بلوچستان لشکر کشيد و قلعہ بمپور را بہ تصرف در آورد و تعدادي از زنان بلوچ را اسير کرد، مجروحان را کشت و عدہّ اي را نيز بہ نزديکان و سربازان خود بخشيد۔ سپاھيان ھنگام مراجعت از بلوچستان اسيران را فروختند و بدين ترتيب گروھي از مردان آزادہ و سخت کوش و دختران و زنان نجيب و زحمتکش بلوچ در آذربايجان، اراک، زنجان، يزد و فارس بہ بردگي در آمدند۔  محمد شاہ قاجار از بيدادگريھا و رفتار  وحشيانہ امير توپخانہ ناراحت شد و او را بہ مرکز احضار نمود و عباسقلي، پسر ابوالفتح خان پسر ابراھيم خليل خان جوان شير قرباغي، را براي دلجويي مردم بلوچستان فرستاد۔ ھمزمان با تھيہ مقدمات جشن عروسي حبيب اللہ خان، پيرمردي از بلوچستان بہ تھران آمد تا از زن جواني را کہ عروس وي بود و بہ ھمراہ ساير اسراء بہ تھران اعزام شدہ بود، آزاد سازد ۔ حبيب اللہ خان نہ تنھا از تحويل زن امتناع ورزيد، بلکہ پيرمرد را تھديد بہ قتل نمود ۔ از اين رو پيرمرد مايوس و نارحت بہ بلوچستان بر گشت ۔ شبي کہ حبيب اللہ خان بساط شاھانہ گستردہ بود و در ايوان پر نقش و نگار خود انتظار عروس زيبا را مي کشيد، ناگھان ساعتي پيش از  ورود از تخت بر زمين غلتيد و جان سپرد، آہ سرد پيرمرد بلوچ دامنگير امير سختگير شد و عروسي وي را مبّدل بہ عزا نمود)
 
به واقعه اى که يکى از ھزاران  نمونه دردناک آن دوران است شما را سھيم خود ميسازم. واقعه اى که از مردم منطقہ و پدربزرگان خودشنيدہ  و به چشم خود نيز آزموده ايم:
در ھمان دوران کشتار و غارت قلعہ بمپور توسط گجر ھا، پيرمردى کہ زن و بچہ و عروس و دامادھايش  ھمگى يا به قتل رسيده و يا اسير يورش مغول وارانه گجر  شده بودند، با بدني زخمي و خون آلود پس از اتمام تير ھا و از کارافتادن شمشير وتفنگش که توانسته بود از مھلکه نيمه جان خودرا بدر برد،به ھمراہ سگ وفادارش رو بسوى کوههاى آھوران از طريق رودخانہ ( کور ) نايگون مينهد .درست در بن بست يا آغاز اين رودخانه که آبخيز اصلى اين رود به سوى بمپور سرازير ميشود از آنجا است٬ کوہ نيلّگ  که مرتفع ترين قلّه  ازکوههاىآھورّان است قرار گرفته در غارى از ارتفاعات آن پناہ ميبرد ۔
بلوچ بخت برگشتہ  که با زور شمشير جلادان گجر ايراني از خانہ و کاشانہ راندہ و  در درّہ ھاي آھوران جهت التيام زخمھايش پناه آورده که اينجا نيز از حمله درندگان وحشى  مانند گرگ، پلنگ و خرس در امان نخواھد بود٫ اما زيستن را در ھمان غارھا و بين آن حيوانات ترجيح ميدھد و خود را ميان آنھا امنتر احساس ميکند تا در ميان درندہ ھاي اشغالگري کہ نہ بہ زن و نہ بہ کودکان او و ساير بلوچ ھا رحم و مروتي داشتہ اند ۔
پيرمرد بلوچ، با علف و شکار حيوانات وحشي مانند خرگوش، زندگي خود و سگ اش را تامين ميکند ۔ پس از مدت کوتاھى کہ مي گذرد، کوہ، جنگل و شب ستارگان آسمان آھوران را محرم خود ميداند، و براي پختن گوشت خام و شايد گرم کردن خودش، آتشي روشن ميکند ۔ گجرھا از ديده بان و کنگره ھاى قلعه بمپور با اينکه ده ها کيلومتر از انجا فاصله داشته است امّا بدليل قرار گرفتن در مرتفع ترين نکته٬ از وجود آتش خبر شدہ و روز بعد   به سراغ آتش مي روند کہ مبادا آبادىيى در دل اين کوہ ھاي سر بہ فلک کشيدہ وجود دارد و يا ھنوز ھم بلوچي از زير تيغ شمشير آنھا باقي ماندہ باشد!!! در دامنه ھاى نيلّگ به کمين مينشينند تا دوباره شب شود و با احساس بو و رؤيت آتش دمار از روزگار ساکنان آنجا دربياورند. 
بلوچ بخت برگشتہ کہ از ھمہ جا راندہ و تنھا اميد و سرپناہ خود را کوہ ھاي آھوران دانستہ بود، ناگھان خود را در محاصرہ گجرھا مي بيند ۔ به  دفاع از جان خود،ھمراہ با سگ وفادارش بہ جنگ با آنھا ميپردازند ۔ ميگويند سگ وفادار قبل از اينکه لشکريان به محل آتش و  پير مردبرسند پيش از پا در آمدن خود  ده ھا نفر از مھاجمين را به شدّت زخمى مينمود و پيرمرد که در کمرکش کوه دست بالا داشته است با تمام تنفر و انزجارى که ازگجر ھاى منفور داشته است آنھا را سنگباران کرده و از پاى در ميآورد و سرانجام خود و سگ وفادارش نيز بہ شھادت مي رسند ۔
نام نقطہ اي کہ پيرمرد بلوچ با سگ اش و لشکريان گجر دفن شدہ اند، در دامنه غربى کوه نيلََّگ در مسير گوَنى کنڈگ در نقطه اى بنام"کُچکّ ءِ زيھار" قرار دارد و دو تا قبر، پيرمردبلوچ و سگ وفادارش کنار ھم و با سليقہ خاصي سنگ چيني شدہ و رھگذران ھميشه فاتحه اى نثار آن دو شھيد مقاومت ميکنند. و اجساد لشکريان گجرھا در گوشہ ديگري ڈَمب چيده شده اند يعنى کہ با بي احتياطي سنگچين شده اند تا فقط از گزند حيوانات وحشى در امان بمانند.
 
نامہ ھاي ( فرمان فرما)(بہ دليل اينکہ متن نامہ ھا طولانى و زياد ھستند، فقط قطعه ھايى کوتاه از آنھا را انتخاب و نوشته سده است.):
بلوچستان در سالھاي 1307 تا 1317 قمري ص 208
ھو- مقرب الخاقان زين العابدين خان سرتيپ حفظ اللہ تعالي۔ نوشتجات شما را کہ از دزک( سراوان کنوني) بہ سرتيپ نوشتہ بوديد و تفصيل مقدمہ جنگ با عبداللہ خان و قلي محمد{؟} را اظھار کردہ بوديد، بہ عينہ سرتيپ از براي من ارسال داشتند و روز عيد اضحي رسيد ۔ از سلامت شما مسرت حاصل کردم ۔ ابتداي کار اللہ الحمد فتح و نصرت ھمين طور کہ با شما بودہ تا آخر کار ھم بہ فضل خداوند، انشااللہ فتح و نصرت با شما ھم عنان خواھد بود ۔ نوشتجات شما را بہ عينہ در جزو عرايض دولتي فرستادم بہ داراخلافہ و شرحي از زحمات شما عرض کردم ۔ انشاللہ اميدوارم شما ھم زود گرفتاري عبداللہ خان را مژدہ بفرستيد تا من ھم درست آنچہ بايد از خدمت شما دو سرتيپ والامقام بہ دارلخلافہ عرضہ دارم و با کمال روسفيدي عرض و استدعا کنم ۔
حالا بيائيم سر داستان، خوب، خان سرتيپ، شما کہ از اول با اين ھمہ حرارت نوشتہ بوديد بم پشت( بم پشت جنوب سراوان قرار دارد) را بايد با خاک يکسان کرد و قلي محمد را بايد پدرش را سوزاند، چہ واقع شد کہ قلي محمد در قلعہ محصور شد، شما ھم قلعہ را گرفتيد و آنھا را بہ چنگ آورديد، چگونہ شد و آنھا {؟} راضي شدند کہ از قلعہ بروند و شما تعاقب آنھا اردو نفرستيد، دليل و علت اين کار چہ بود؟ بہ چہ خيال قلي محمد را از دست داديد؟ علت اين ھا را ھمہ بنويسيد ۔ من پيش خودم خيال مي کنم شايد شما تصور کردہ ايد کہ دشمن ھر چہ کمتر باشد بھتر است ۔ گفتہ ايد قلي محمد{؟} را حالا اطمينان{؟} مي دھم برود عقب کارش کہ اسباب اغتشاش حواس شما نشود کہ يک طرف با او جنگ داشتہ باشيد، يک طرف با عبداللہ خان ۔ دور عبداللہ خان خلوت باشد، بعد از انجام کار عبداللہ خان بہ قلي محمد بپردازيد ۔
( شما کہ سردار قشون ھستيد و وضع جنگ را ريختيد{؟} مصلحت وقت را بھتر مي دانيد، ليکن بعد از اتمام کار عبداللہ خان، ان شاءللہ بايد قلي محمد را تعاقب نمائيد، پدر او و بم پشتي را بسوزانيد، تا ببينم چہ مي کنيد ۔
ص209
حالا بيائيم سر کار عبداللہ خان، اين مسئلہ را بہ شما بنويسم و مي نويسم حالا کہ کار عبداللہ خان بہ جنگ و دعوا و آدم کشتن کشيدہ است، مبادا، مبادا، مبادا کار را سست نمائيد کہ عبداللہ خان فرار نمائيد ۔ اگر عبداللہ خان خدا نکردہ فرار نمايد، مشت مبارک شما بہ کلي باز است؛ ديگر فرمايشات شما بہ ھيچ وجہ دو تا پول مصرف ندارد ۔
ان شاءاللہ عبداللہ خان را بہ چنگ آوردہ، يا سر او را نزد من بفرستيد، يا خود او را کہ بہ فضل خداوند ان شاءاللہ او را کہ نزد من آوردند، يا زندہ يا مردہ، آن وقت پدرش را خدمت نمايم ۔ بہ سرتيپ صريح مي نويسم: عبداللہ خان اگر فرار نمايد، ديگر با من جواب و سؤال ننمائيد کہ از دستم خلاصي نداري ۔ ان شاء اللہ عبداللہ خان را بہ دست من بدہ، ھر چہ مي خواھي از براي خودت و برادرت و از براي ھر کس کہ خدمت کردہ بہ خواہ، ان شاء اللہ انجام پذير است ۔ اگر حکومت خودم را روي خواھش شما گذاشتہ باشم، مي گذارم و خواھش شما ھا را انجام مي دھم بہ شرط اين کہ بہ فضل خدا ان شاءاللہ يا مردہ يا زندہ عبداللہ کور پدرسوختہ زن قحبہ را بفرستي نزد اين جانب ۔
ص210
اين اردو و جميتي کہ دور قلعہ{ دزک } ھستيد يا خدا نکردہ، خدا نکردہ شما و تمام خوانين بايد کشتہ و تلف شويد، يا آن کہ بايد عبداللہ خان را بہ دست آوردہ، خودش و اولاد دلاورخان، آنچہ مرد دارند از پا در آوريد ۔
ص211
مطلب ديگر از قراري کہ عاليجاہ محمد حسين خان وکيل باشي نوشتہ، { مولا داد } برادر زن سردار قادر بخش و چند نفر ديگر از حضرات { دھواري } کسان مولادادخان در قلعہ دزک ھستند ۔ البتہ حکما بايد بعد از گرفتن قلعہ، مولاداد را بگيريد و تمام مال او را از دستش بگيريد و خود مولاداد را ھم  روغن نفت مي زنيد و در حضور زن قادربخش آتش مي زنيد ۔ اگر غير از اين کنيد مورد مواخذہ سخت خواھيد بود ۔
ص212
اولا در جالق و توابع جالق ھر چہ در ھر کجا و از ھر کس قلعہ و عمارتي ھست کہ برج و بارہ و اطرافش حصار و مردگرد دارد و مي دانيد دہ نفر يا صد نفر يا بيشتر مي توانند در آن قلعہ و عمارت اقامت نمايند و تفنگ بہ خارج بيندازند و زد و خورد نمايند، حکما ھمہ را خراب نمائيد و يک جاي مرتفع کہ سر سوزن خارج باشد باقي نگذاريد، مگر قلعہ شيشہ ريز را بہ حالت خود بگذاريد و در آنجا بہ ھمان طور کہ نوشتہ ايد بايد بعد از اين کوتوال و ساخلو آنجا را از نوکر ديواني ھر کس را صلاح مي دانيد بگذاريد، و محض اينکہ شما بدقول نشويد، حکمي عليحدہ نوشتہ از براي شما فرستادم کہ حکما کوتوال قلعہ شيشہ ريز را نوکر ديواني بگذاريد و بہ دست اھالي جالق ندھيد ۔ ثانيا در دزک و سب و سوران و غيرہ، ھر کجا کہ مي دانيد صلاح نيست در آنجا کسي قلعہ داشتہ باشد، حکما ھمہ را خراب و منھدم نمائيد و جائي را کہ مي دانيد اگر يک وقتي کسي بخواھد خودسري و ياغيگري نمايد ممکن است در آنجا متحصن شود و اسباب زحمت فراھم آوردہ، باقي و آباد و معمور نگذاريد ۔
ص213
در باب قلي محمد و بم پشتيھا ھم حکم و دستورالعمل ھمان است کہ سابقا بہ شما نوشتہ ام ۔ اگر تا وصول اين نوشتجات بہ شما مقرب الحضرہ العليہ اسداللہ خان سرھنگ، نوکر و جميت سرحدي را نزد شما فرستاد و بہ اردوي شما ملحق شدہ اند کہ خيلي خوب والا حکمي کہ مجدا بہ مشاراليہ مرقوم و لفا نزد شما فرستادم با آدم مخصوص از براي او بفرستيد و ھمہ خوانين و سلاطين و ريش سفيدان طوايف سرحدي را با ھر قدر جمعيت دارند بخواھيد و بعد از آنکہ حاضر شدند و خودتان ان شاہ اللہ بر حسب دلخواہ اين جانب از کار عبداللہ خان فارغ و نائل بہ مقصود شديد، آن وقت بہ کار قلي محمد {؟} و بم پشت بپردازيد و نوکر نرمانشيري و سرباز فوج بھادر و ساير اھل اردوي خودتان را با نوکر و جمعيت سرحدي طوري در قتل و غارت و تاخت و تاراج بم پشتيھا و خراب کردن قلعہ و مسکن و منزل قلي محمد و سايرين مطلق العنان نمائيد و بہ آنھا حالي کنيد کہ اين جانب از بم پشت و اھل بم پشت سلب نظر نمودہ ام و ھستي آنھا را بہ اھل اردو کہ ھمراہ شماست بخشيدہ ام کہ در کشتن قلي محمد و کسانش و بردن مال آنھا ابدا خوداري نکنيد و از اين بابت ھم شما فارغ و آسودہ شويد۔
 
کسي کہ اين قسم ياغي و طاغي شود کہ در سرحد خاک بلوچستان در قلعہ دزک بنشيند و در مقابل اردوي دولتي بايستد و با نوکر و سرباز و دولت ديوان جنگ کند و تفنگ بيندازد و يک نفر يا دہ نفر سوار و سرباز را بکشد؛ حق او اين است کہ او را بگيرند و سر او را مثل سر سگ ببرند و دودمان او را تمام کنند ۔
ثانيا- شما کہ سالھا در بلوچستان بودہ ايد و وضع و حالت عموم خوانين و اھالي بلوچستان را مي دانيد کہ عقل و شعور کہ بايد داشتہ باشند ندادرند و عقل آنھا بہ چشم آنھاست و حرف حساب را بہ ضرب شمشير بايد بہ آنھا حالي کرد ۔
 
از نويسندگان معاصر ;
ناصر عسگري در کتاب"مقدمہ اي بر شناخت سيستان و بلوچستان" مي نويسد: بہ بلوچستان کہ وارد مي شوي دو گروہ را مي بيني کہ يکي لباس رسمي و ديگري لباس محلي! پوشيدہ است، با دقّت روي دو گروہ احساس مي کني کہ اين دو گروہ ھيچ رابطہ اي با ھم ندارند، از کنار يکديگر بي اعتنا مي گذرند بہ ھم سلام نمي کنند۔ و ھيچگونہ علامتي کہ نشان دھندہ ارتباط آنھا باشد ديدہ نمي شود۔ اگر از ھر کدام چيزي در بارہ ديگري بپرسي، بدون ترديد اظھار نظر بدبينانہ اي مي شنوي۔ آنھا از يکديگر خوششان نمي آيد، آدم خيال مي کند کہ گروہ ملبس بہ لباس رسمي را بہ زور در بلوچستان آوردہ اند و گروہ ملبس بہ لباس محلّي نيز چارہ اي جز پذيرفتن آنھا ندارند، نہ اين ميل دارد کہ بفھمد اين کيست و نہ آن ديگري کنجکاو مي شود کہ بداند اين تازہ وارد براي چہ آمدہ۔ ھر کدام راہ خود را مي روند، در خفاء بہ يکديگر ناسزا مي دھند ۔               بلوچستان در قسمت اعظم تاريخ ايران روابط تيرہ و خونيني با رژيم مرکزي داشتہ است ۔ اين است کہ بلوچھا در طول تاريخ ياد گرفتہ ان، کسي را کہ بلوچ نيست در ميان خود راہ ندھند ۔
اسلام کاظميہ در کتاب خود " جاي پاي اسکندر و سفري در بلوچستان" ص 221 و 222 مي نويسد:
در فھرج" ايرانشھر کنوني" آخرين قھوہ خانہ اي کہ سر راہ بود توقف کرديم ۔ چون از آن ببعد آبادي نبود بہ قھوہ چي سپرديم کہ برايمان غذا تھيہ کند ۔ در موقعيکہ غذا تھيہ ميشد، يک نفر از مسافران اتوبوس پست، ما را دعوت کرد کہ بہ اطاق تميزتري برويم۔ در اين اطاق يک نفر ستوان يک ھم نشتہ بود و ما مثل اينکہ بر او وارد شويم سلام کرديم و نشستيم صورت گيرندہ اي داشت چشمان سياہ و درشتش در زير يک پيشاني بلند و سر طاس؛ او را آدم با ھوشي نشان مي داد، خود را معرفي کرديم و از کارمان گفتيم ۔ طبعا صحبت از بلوچ و بلوچستان و سختي ھايش بميان آمد سر کار ستوان يا "جناب سروان" شروع بصحبت کرد از کارھائي کہ کردہ بود از پدر سوختگي بلوچ ھا از عمراني کہ دولت براي بلوچ ھا کردہ بود!!! از خود نمائي ھاي خودش تعريف کرد ۔ صحبت ھاي او اولين اطلاعاتي بود کہ ما از وضع داخلي بلوچستان و مردم بلوچ ميگرفتيم ۔دو موضوع براي ما اھميت داشت يکي وضع راہ ھا و ديگري رفتار بلوچ ھا ۔ در بارہ راہ ھا اطلاعات چندي داشتيم بعلاوہ وسائل مجھزي در اختيارمان بود ولي در بارہ رفتار بلوچ ھا اين اولين اطلاعات جناب سروان براي ما خيلي جالب بود مخصوصا کہ خيلي شمردہ و قرص حرف ميزد و ھمہ کلمات را با تمام اعرابشان ادا ميکرد خلاصہ اش اين بود کہ " بلوچ خيلي پدرسوختہ است اگر از شما نترسد و يا اگر خودتان را بہ زور بہ او تحميل نکنيد گرد تا گرد سرتان را ميبرد!!! با انگشتش بہ دور گردنش اشارہ ميکرد ۔ بيرون آمديم خداحافظي کرديم و من بہ رفيقم گفتم کہ مبناي قضاوت ھر کس بستگي بہ نحوہ بر خوردش با مسائل و اشخاص دارد ۔ در تہ دلم مطمئن نبودم رفيقم نگاہ مخصوصش را بمن انداخت مثل اينکہ باور نمي کرد کہ من درست ميگويم اما در عين حال نميخواست کہ جواب مخالف بدھد ۔
چند فرسخ از" شورہ گز" گذشتہ بوديم و راھنماي ما پيادہ شدہ بود تا دوبارہ اين راہ را در آن طوفان خفہ کنندہ اي کہ پشت سر ماندہ بود طي کند اين نمونہ اي از آدم ھاي بياباني بود کہ براي چند تومان اين کار را مي کرد اين راھنما بلوچ بود ۔ از ھمان ھا بود کہ مي بايد گرد تا گرد سر ما را ببرند!!!
 
پس از قاجاريه٬ در دوران اشغال نظامى پھلوى ھا و رژيم آخوندى٬ مردم بلوج و سرزمين بلوچستان دچار سرکوبھاى سياسى٬ فرھنگى و اقتصادى سيستماتيک ترى شدند.
پھلويھا در اولين روزھاى ورود خود به بلوچستان نام چندين شھربلوچستان را تغيير دادند۔ 1-پھرہ را ايرانشھر 2-مگس را زابلي  3- دُزّآپ را زاھدان4- واش را خاش گہ را نيکشھر٬ گَنداوَگ را قصرقند و دِزّک را سراوان  ۔  ھم اکنون رژيم آخوندى حتّى اجازه نامگذارى فرزندان را از والدين سلب نموده است که مبادا اسامى اصيل و تاريخى ياد آور  احساسات ملى اين مردم گردد. بعد از اينکہ اين فاشيستھا ى مذھبي قدرت ايران را بطور کلي بدست گرفتند، نيروي سرکوبي را تحت نام سپاہ پاسداران بوجود آوردند و ھمچون شوينيستھاى پيشين خود با اجراى سياست شوم" تفرقہ انداز و حکومت کن" برنامه ريزيھاى بزرگي در بلوچستان کردند. از تجربہ دوران گذشتہ قاجاريہ و پھلوي ھا کہ ھيچ متجاوز بيگانہ و زورگويي با زور اسلحہ نتوانستہ بود در سرزمين بلوچستان با خيالي راحت و آسودہ حکومت کند و اين ملت را نابود سازد استفاده کردند و با ترفندھاي جديد از درگيريھاي خانوادگي  طايفه ھا سوء استفادہ و بلوچ بيچارہ را مسلح و بجان ھم انداختند ۔
 
راستي اشکال اين نام ھا چہ بودہ کہ بايد عوض ميشدند؟ غير از اينکہ سياستھاي شومي پشت اين دسيسہ ھا خوابيده، خواستند و مي خواھند تاريخ و فرھنگ کھن اين ملت ستمديدہ را از کرہ زمين پاک کنند و به ھمه چيز رنگ و بوى گجرى بدھند؟ غير از اينکہ ملتي بنام بلوچ، در اين سرزمين باقي نماند؟ چہ اشکال دارد کہ شھر و زادگاہ بلوچ اسم تاريخي خود را داشتہ باشد؟ کسي نيست کہ از اين بيماران شوينيست فارس بپرسد کہ چرا اسامي شھرھايي، مانند تھران،اصفھان، مشھد و غيرہ عوض نمي شوند؟ لابد نامھاي ھستند کہ انسانھاي با فرھنگ و مقدس اسم گذاري کردہ و معني بدي بہ زبان شيرين فارسي ندارند!؟ 
براي ھمہ ما روشن است کہ تلاش اينھا نابودي تاريخ و فرھنگ ملت بلوچ مي باشد تا به خيال واھى خود يک ملت واحد در سرزمين مقدّس آريائيھا بسازند  اما گيريم که با بلوچ و کرد بدلايل خويشاوندى زبانى٬ اندکى توفيق يابند  اما اختلاف تاريخى شيعه و سنّى را که حکومت ولايت سفيھشان  خود از دامن زنندگان اختلافات آنند چگونه به دين واحد تبديل خواھند کرد؟ يا عربھا و ترکمنھا وترکھا را که نه ريشه زبانى مشترک با فارسھا دارند و نه خود را آريايى ميپندارند براى تبديل کردنشان به ملت واحد بايد در کدام کوره تفتيده شوينيستھا ذوب گردند؟  ۔ حال ملت بلوچ با کدام اميد روشن از آينده و با چہ دل خوشى خود را با فرھنگ شوينيستى  ملت غالب غاصب و زورگو و اشغالگر  پيوند و آميزش دھد؟ در ھر شھر و روستاي نام تاريخى فارس ھا در نزد مردم بلوچ گجر است۔٬که اين خود انعکاسى است از  ظلم و ستمى که از سوى نمايندگان و دولتمردان  آنھا  بہ ملت ما روا داشته اند و ھم اکنون نيز ثانيه اى از آن غافل نميمانند.
در قرن بيست ويکم٬ قرن آگاھى و اطّلاعات  آنچنان در خواب  عميق جھل و نادانى غرق گشته اند که انگار تازه بھمراه اصحاب کھف از خواب 2500 ساله شان بيدار گشته و رؤياى فرمانروايى  برسرزمينھاى  2500 سال پيش را در سر ميپرورانند. خيلي با افتخار صحبت از تاريخ 2500 سالہ دارند  اما ازنظر ذھنى بہ اندازہ پنجاہ سال انسانھاي مترقي امروزي رشد نکردہ و از تاريخ درس نگرفته اند و به ھمين دليل ھم منفور ھمسايگان دور و اطراف خويشند و ھيچ کدام از ھمسايگانشان از بلوچ و کردگرفته تا عرب و ترک آذري، ترکمن و افغاني و ھندي و پاکستاني دل خوشي ندارند و ھم خود در تار عنکبوتى که براى شکار و رام کردن ديگران تنيده اند گرفتارند  و روى خوشى از زندگى و بزور حکومت کردن بر ديگران  نمىبينند.۔
 بايدکه انقلابى سھمگين اين به خواب رفتگان در روياھاى2500 ساله را از غار اصحاب کھف برون کشد٬ انقلابى عادلانه که آنھا را در جايگاه اصلى خويش  نه بالاتر و نه پايينتر بنشاند٬انقلابى که نه تنھا ملل ايران با حقوق برابر و مساوى در کنار ھم  بلکه ھمسايگان ايران نيز احساس آرامش و امنيت داشته باشند. در غير اينصورت حتي اگر يکنفر بلوچ در سرزمين بلوچستان زنده مانده باشد فارس ھا براى او ھمان گجر خواھند ماند.


نوع مطلب :
نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |
 تاريخچه نمد تركمن
هنر و آفريده دست انسان با پيشينه چند هزار ساله


نويسنده : رحيم کاکائي
rahimkakai@yahoo.de
يکشنبه 15 آذر سال 1383
 
نخستين و كهن ترين نمونه هاي باقي مانده نمد در آسيا كه داراي طرح و نقش شگفت انگيزي بودند، دركاوش هايي دركورگان شهر بسيار كهن منطقه پازيريك آلتايي بوسيله پژوهشگران روسي يافت شد، كه بصورت كف پوش و پوشش زين اسب وتزيين شده بودند به چهارصد تا پانصد سال پيش از ميلاد تعلق داشتند و نشاندهنده پيشينه دوهزار و پانصد ساله هنر دست انسان است. اندازه نمد يافته شده در اين منطقه شش متر و پنجاه در چهارمتر و پنجاه بوده كه درعمق يخ ها بوده و گويا اين نمد طي مراسم دفن بمثابه ديواري چادري براي مرده به كار برده مي شده است.
روكش ياپوشش يافت شده به اندازه صد و نوزده در شصد سانتيمتر بوده است. اشيايي ديگري كه در اين مكان از جنس نمد وجود داشت، ديوار آويز، روكش، كلاه از جنس نمد، حلقه و غيره بود. اين اشياء تزيين شده با اشياء ديگر مانند چرم و آهن تركيب شده بودند. برخي از پژوهشگران پيدايش نمد را بيش از هفت هزارسال مي دانند. تكنيكي كه دراين قديمي ترين نمد بكاربرده شده ، برخي امروز نيز درآسياي مركزي بكار مي رود.
براين عقيده اند كه تكنيك نمدسازي ازطريق مغولستان به چين آورده شده است. دختري كه شاهزاده اي چيني بوده و در مغولستان ازدواج مي كند، در نامه اي به خانواده خود مي نويسد: « من به كشوري غريب و بيگانه فروخته شدم، يك چادر خانه من است، با ديوارهايي از نمد.»
نمد امروزه نيز درشمال چين بطور وسيع متداول است. در يونان نمد در حدود چهار تا پنج سده پيش از ميلاد بمثابه جنس نو ظهور و جديد توصيف مي شود كه از مردمان آسيايي ياد گرفته شده است. در يونان قديم درميان ماهيگيران و افزارمندان كلاه هايي كه ازجنس نمد ساخته شده بودند،موردپسند بوده است. نمد به يوناني«
Pilos »گفته مي شد. سپس رومي ها تكنيك توليد نمد را از يونانيان گرفتند. سربازان رومي كلاه هاي نمدين برسر مي كردندكه بمثابه نماد آزادي تلقي مي شد. وقتي برده اي آزاد مي شد، سرِ وي را تراشيده و سپس اجازه داشتند كه كلاه نمدين بر سر وي گذارند.
ازاين دوران به بعد است كه نمد در اروپا نيز پا به عرصه وجود مي گذارد. در قرون وسطي كارآموزان شمال اروپا به آلمان براي آموختن صنعت كلاه دوزي مي آمده اند. كلاه دوزان آلماني همچنين جوراب هايي از جنس نمد توليد مي كرده اند. در كاوش هايي در كشور سوئد، همراه با شنل و كلاه هاي نمدين، همچنين كف پوش هايي ازجنس نمد براي كفش يافت شد. درنروژ نيز جوراب هاي نمدين با كف پوش هاي چرمي براي كفش توليد مي شده است.
در قرن هيجده، با تكامل و رشد صنعت و خريده شدن لباس هاي گرم و گرم شدن خانه ها ، نمد تقريبا به فراموشي سپرده شد. طي جنگ دوم جهاني نمد درروستا ها رنسانس عمومي را تجربه كرد. بطوركلي مي توان گفت كه توليد نمد نخست به آسيا وسپس به اروپا منحصرشد.
 منابعي وجود ندارند كه نشان دهنده توليد نمد توسط انسان هايي كه در آفريقا و آمريكا مي زيسته اند، انجام گرفته باشد. مي نوان گفت كه تقريبا فقط چوپانان چادرنشين در امرتوليد نمد بلحاظ پايه اقتصادي معين آن فعال بودند، درصورتيكه كشاورزان هندي، يوناني،چيني و رومي توليد نمد براي آنان تنها بمثابه حرفه اي جانبي به حساب مي آمد.  
در آسياي مركزي با آنكه توليد نمد به نيروي بدني نياز داشت، اما اكثرا توسط زنان درست مي شد. واژه يورت كه به معني چادر، سرزمين، ميهن و زادگاه است، واژه اي است تركي و بيش از دوهزار سال قدمت دارد. منابع چيني براي نخستين بار شش سده پس ازميلاد درباره يورت چادرنشينان گزارش مي دهند.
 نمد در زمستان هاي سرد روي چادرهاي تركي ( يورت، آلاچيق) به صورت سه يا چهارلا افكنده مي شد تا سرما وارد چادر نگردد. نمد، چادرنشينان آسياي مركزي را ازگرما، سرما، رطوبت و باد حفظ مي كرد. با توليد نمد بود كه نخستين شرايطِ تاريخيِ توليد لباس هاي گرم ومحافظ به وجودآمد، بدون اينكه حيوان يا جانوري به خاطر پوست خود شكار يا كشته شود. نمد كه ازيك سو نماد كار و هنر دست انسان ، به واسطه پشم حيوانات توليد مي شد، ازسوي ديگر بيانگر رابطه اصولي و پايه اي بين انسان و طبيعت بود. براي توليد آن تكنيك خاصي لازم نبود. با كار دست، صرف نيروي بدني، درهم پيچيدن الياف پشم وماليدن يا غلطاندن آن، اين نخستين پوشاك گرم وكف پوش انسان ساخته مي شد.
رد پاي نمد در شرق آسيا
درپژوهش براي منابع كتبي اوليه و شواهدي براي وجود نمد، به گزارش معتبر وموثق دولتي چين كه متعلق به دويست سال پيش از ميلاد( دوران سلسه هان ها درچين) است، برخورد مي كنيم. در فرهنگ نامه چيني متعلق به قرن هفده بنام
K`ang- hsi Ta Tzu Tien  كه يكي ازمشهورترين اثرچيني است، حدود سي علايم و ردپا براي مواد پشمي و نمد با طبقه بندي آن به نام  mao ‌= مو، پشم ، وجود دارند. براي چيني ها نخ ، ابريشم وكتان آشنا بودند، اما رابطه اي سخت با موادپشم داشتند. Sung Ying-hsing نويسنده چيني توضيح مختصر وساده اي درباره نمد بصورت زير مي دهد: نمد ماده اي زبر از موهاي پشمي است كه ازانواع حيوانات جمع شده، بصورت لايه لايه روي هم قرارداده، باهم لوله و غلت داده و براي ايجاد نمد فشار داده مي شود.
چيني ها با چادرنشينان آسياي مركزي كه به پرورش گوسفند و توليد نمد اشتغال داشتند، آشنا بودند و به توسط اين مردمان با نمد آشنا مي شوند. درشمال چين پيشتر گروه هاي قومي ترك
Hsiung-nu وجود داشتند كه با آنها چيني ها از حدود هزاروپانصد سال پيش از ميلاد، همواره درجنگ و ستيز بودند.
گروه هاي قومي ترك
Hsiung-nu در يورت هاي نمدين زندگي مي كردند و خودرا با نوعي لباس از جنس نمد مي پوشاندن و چكمه هاي آنان ازنمد بوده است. با اطمينان مي توان گفت كه چيني ها نمد و توليد آن را از خلق هاي آسياي مركزي يادگرفته اند. دردوران سلسله هان ها از پادري هاي نمدين و همينطور ازيك كلاه نمدي متعلق به  امپراطور چيني بنام Wen ( 179-152 پيش از ميلاد) نام برده مي شودكه بمثابه بهترين وسيله براي پوشاندن سر در هنگامه شكار بوده است.
 درايالات كنوني چين بنام
ssu-ch`uan   و Yünnan درحال حاضر برخي ازقبايل هان مانند Jan-mang زندگي مي كنند و به پرورش دهندگان گوسفند و توليدكنندگان نمددرچين معروف هستند. درقرن نهم ميلادي قبايل Nan-chao در ايالت Yünnan زندگي مي كردند كه در بخشي از لباس هاي آنها  نمد به كار برده شده بود. نمد كه به چيني Chan خوانده مي شد، طبق گزارشي از Shon-Wen بايستي قبل از دوران سلسله هان ها يعني 206 پيش از ميلاد و 221 بعداز ميلاد معروف بوده است.
آورل شتاين  (Aurel stein) (1) در حفريات و كاوش هاي خود در آسياي مركزي ( 1900-1916) در ويرانه هاي Niya,Loulan  وديگر مناطق واحه هاي جاده ابريشم تركستان شرقي باقي مانده هاي نمد، پارچه ،فرش و همچنين چوب وچرم با خط كاروشتي( Karoshti) از دوران سلسله هان كشف كرد. اين اسناد قديمي، ليست صورت حساب و سفارشاتي است كه درآن نمد و پوشش هاي زين اسب در كنار بسياري چيز هاي ديگر نوشته شده بود.
در نزد قبايل غرب تركمنستان ، طبق تحقيق و.كو نيگ 
W.König (2 ) نمد « كِچه » خوانده مي شود، قرقيز ها وقازاق ها نمد را« شيرماق»، « شيرداق» و « تِكِنمِك » نام گذارده،كه همزمان اشاره اي است به نوع كاربرد، اندازه،توليد و الگوي طريقه عمل آن .
در يادداشت هاي ه. بيدرس
H.Bidders  ازسفري به واحهً هامي Hami  در سال 1940 شماري از نام ها دررابطه با نمد بدست آمده كه ميزبان مسلمان وي براي او به صورت زير توضيح داده وبه زبان تركي اما با حروف عربي نگاشته شده است. براي نمونه:

تِكِنمِك :
Tekenmek ، نمد مستطيل شكل ، داراي طرح و زينت شده به دسته موهاي پشمين .
كيرگز:
Kirgez ، پارچه اي سفيد كه روي نمد انداخته مي شود و براي پوشش ديوار يورت بكار برود.
يورتقان :
Yortqan يا جورغان ، رويه اي با پوشش نمدي براي ديوار.
موينا يورتقان:
Moy-na Yortqan ، پوشش نمدي دوجداره از پشم گوسفند با رويه اي ابريشمين .
زلچه:
Zilche يا زيلچه، نمدي است داراي طرح و زينت شده كه در خانواده هاي ثروتمند يافت ميشد .
تكيه:
Tekye بالشي ازنمد باروكش ابريشمي كه دوتاي آن روي هم قرارداده ومورد استفاده قرار مي گرفته است.
توشِك:
Tu-shek ، با نمد درست شده ، براي نشستن به كاربرده ميشد.

كشف نمد وكاربرد آن طي هزاران سال پيش ازهرچيزگوياي آن است كه نمد براي جلوگيري از سرما، رطوبت وبه ويژه دربرابر بادهاي مداوم استپ ها ي آسياي مركزي بوده است. صرف نظراز چربي طبيعي پشم، بواسطه بوي آن حيوانات مضر دورنگه داشته ميشد. نمد براي جابجايي يورت ها آنگونه كه ماركو پولو  گزارش مي دهد، ضروري بود و وجود چربي درپشم (نمد) آب را غير قابل نفوذ بود.
نمد سفيد به طور سمبوليك با « ابرهاي سفيد آسمان» هم طراز بودند. نمد سفيد نشانهً « ازتبار ابرها» بودن براي صاحب آن نزد اويغورها و درنزد چيني ها نشانه « پسر آسمان » بود. حاكمان و روساي قبايل  روي نمد سفيد مي نشستند و تخته كف چكمه هاي مخصوص اسب سواري و زيرانداز زين اسب آنان از نمد سفيد بود. وهنگامي هم كه سواراسب مي شدند، زيرپاي آنان نمد سفيد آماده مي شده است.
 نمد غيراز ارزش كاربردي آن براي خانه، لباس و براي مسايل روزمره، تا حد احترام و تجليل آن گران ارز بوده است. نمد دردوران كهن براي هنگام صرف غذا، خوش آمدگويي، خداحافظي و هنگام جشن وسرور بكار برده ميشد. دردوران كهن در آسياي مركزي دراوج انتخاب خان بزرگ حكمرانان و اشراف نمد سفيد رنگ را آماده مي كردند. نمد هديه اي آسماني به حساب مي آمد..
 دركنار يورت هاي سياه ( غارا  اوًي Qara Öy )،يورت هاي سفيد( آق اوًي Aq Öy ) وجود داشته اند كه آن را باگچ سفيديا با پودر استخوان سفيد نگه داشته مي شد. منبع چيني Yu-yang-tsa-ts`u محتوي بسياري توضيحات راجع به Tu-küe (ترك ها) است يا گرِنارد دركتاب خود (3) راجع به مردم ترك چنين گزارش مي دهد :
 نمد داراي  نيروي جادويي است ، اما هيچ نيا يا معبدي را مالك نيست. مردم ترك، اشكال و هيكل هاي كوچك اسب را از نمد برش مي دهند وآن را براي مقاصد جادويي دركيسه اي چرمين حفظ مي كنند.« چنانچ
غارا بوران ( Qara Buran گردباد سياه ) ازدوردست به اين سو بيايد ، شامان (جادوگر) از نمد هيكل هاي كوچك اسب را مي بُردكه آنها  او را به اسب بادساي بزرگ بالدار تبديل كند تا دربرابر غارا بوران پيكار كند.» اين نمونه آورده شده نشان مي دهد كه نمد يا « گلوله هاي پشم سفيد» بطور سمبوليك از ارج و احترام خاصي برخوردار بوده است.
نمد خوب و نرم ازپشم گوسفند و شتر تهيه مي شده است. نمد سفت و زبر براي پوشش چادر ، زيرانداز زين اسب،
كف پوش كفش ها و امثال آن ، يا براي گرم نگه داشتن اسب ، از ادغام پشم گوسفند، پشم هاي بلند نوعي گاو و اسب و پشم بُز و حتي از رشته الياف گياهي و از الياف پوسته درختان درست مي شده.‍‍ (
4)
در سده هاي پيشين، دوراني كه هيچ ماشيني براي توليد نمد وجود نداشت، نمد تنها توسط پارچه هاي گرم وكار يدي تدارك ديده مي شد.
در منطقه آسياي مركزي دربخش تركستان شرقي نژادهاي متنوع گوسفند وجود داشته اند. ازكرك و موي شانه شده اين گوسفندان نمد هاي گران بها توليد مي شد. درنزد قبايل تركمن به نام هاي يموت و تكه، هم گوسفندان دنبه دار به نام تاغ لاق(
Taglaq)[ داغ لاق Dä´glag] وهم بي دنبه يا كم دنبه به نام اِريك (Erik) پرورش مي يافت، كه ازپشم آنهابراي توليد نمد به يك سان استفاده ميشده است. درنزد تركمن هاي افغانستان ، جمهوري تركمنستان، تركمن هاي ايران و قفقاز، نمد امروزه نيز براساس قديمي ترين روش هاي توليد يعني طبق روش سيصد سال پيش ازميلاد، همانند روش دوران هون ها كه شگفتي چيني ها را برمي انگيخت، مطابق تكنيك پِرِس كردن، غلطاندن و فشردن پشم ها توليد مي شود.
رنگ دادن پشم ها
رنگ دادن وتزيين فرش ها ونمد هاي چادرنشينان آسياي مركزي
تفاوت بزرگ چنداني با مثلا ايراني نداشت.
پيش از هرقبيله ديگري ، صحرانشينان قبايل ترك زبان گرايش و تمايل براي رنگ سرخ و آبي ، دلبستگي بسياري به رنگ هاي متضاد با نوعي تاثير پلاكاردي داشتند. درجهان غرب اين رنگ سرخ بمثابه « سرخ تركي» مشهور شده است. شادي و لذت از تركيب رنگ هاي روشن پايه ريزي مفهوم هنر تكنيك دكور و آرايش را نشان مي دهد. رنگ هايي كه در پشم ها بكاربرده ميشد ، رنگ هاي اصلي بود كه از گياهان استخراج ميشده است. براي نمونه به رنگ هاي زير اشاره مي شود:
ماده رنگي آبي، ازگياه خطمي بومي (غارا گول
Qaragul )و ازگلبرگ هاي بوته هاي وحشي آسياي مركزي به نام ساريق تيكن Sarygh-Tiken (5) استخراج ميشده. ماده رنگي آبي ديگري كه نام شايع آن اينديگو indigo است، ازهندوستان از طريق بخارا آمده كه گران تراز غارا گول بومي بوده است.
ماده رنگي سرخ، ازريشه هاي روناس گرفته مي شود كه در تركستان « اورِدام» (
Uredam) خوانده ميشد وبسته به مدت زمان جوشش آن رنگ سرخ روشن يا تيره بدست مي آيد. در تبت ماده رنگي سرخ را از زعفران هاي وحشي مي گيرند.
ماده رنگي گياهي زرد، از نوع ديگر زعفران هاي وحشي وهمچنين از پوسته انار با اضافه كردن روي _كربنات يا از چوبهاي ساريق تيكن
 Sarygh-Tiken با اضافه كردن گل اخري يا مخلوط معدني با اكسيدآهن استخراج مي شود.
ماده گياهي سبز رنگ، با درهم آميزي زرد و آبي يا با مخلوط كردن انديگو و زاج سفيد به وجود مي آمد. (
6)
 پوسته هاي سبز ريزشده گردو ، مخلوط با زاج سفيد، علف يا سنگ يشم ( پيروكسنه به شكل سنگ كريستال) براي ايجاد رنگ سبز بكار مي رفته است.
طريقه ديگر به دست آوردن رنگ، استفاده از پودرآهني بوده است. اين روشِ تاثيرِ رنگ، هنگام آزمايش ومرمت نمد ها ازتپه هاي گورهاي سيبري جنوبي كشف شد. پژوهشگر روسي به نام م.كريازنف (
7) مي نويسد: طرح يا فيگور هاي بريده شده نمدين بخشي به زمينه اصلي نمد دوخته شده ، بخشي چسبيده شده هستند. روي اين نمد آثاري از ورقه نازك قلع به رنگ نقره اي پيدا شدند. درزمينه اين نمد ببري با قشري پودر معدني به رنگ سرخ پوشانده شده است. سر قوچي به رنگ سرخ ، باچشماني طلايي رنگ و گوش هايي خاكستري رنگ  نقش بسته است. . .
اين اثركه متعلق به چهارصد سال پيش از ميلاد است با موزاييك هاي نمدين در رنگ هاي متنوع صورت گرفته و با قلع _ و ورقه نازك طلايي روكش شده اند.
كاربرد تصاوير در زمينه اصلي نمد در اشكال ورنگ هاي متنوع مانند ، جنگ ميان حيوانات ، تصوير درختان و صحنه هايي با انسان برخي در شكل آبستراكت، نشانگر نماد هاي دوران كهن بوده كه تا امروز نيز در نزد تركمن ها و ديگر اقوام ترك زبان زنده مانده است. مانند، شاخ قوچ بمثابه سمبول زمين يا ابر بمثابه تصوير احساس آسمان. نزد تركمن هاي يمود نمد دوطرفه نيز توليد ميشده كه در يورت و آلاچيق بكار مي رفته است.
كاربرد تصاوير هندسي ، دومين نوع ويژگي و زينت نقوش نمد است. چنين طرح هاي هندسي درفرش تركمن نيزديده مي شود. همانگونه كه گفته شد، نمد تركمن هاي يموت و به طور كلي تركمن ها مطابق تاريخ و سابقه دوهزاروپانصد ساله خود با نقش دكور مارپيچ آن ، با شاخ قوچ به رنگ هاي سياه وسرخ ، با ابرهايي به رنگ هاي سفيد وسرخ كه نشان از سمبول آسمان و زمين بوده با نقوش نمد هاي قيرقيز ها و ديگر اقوام ترك مشترك هست.

زيرنويس ها:
1152 ص On Ancient Central-Asien Tracks London1933  
2-  نمد هاي تركمني . لايپزيك   1962 دفتر دهم صفحه 13-15.
3- Grenard,F. Mission Scientifique dans la Haute Asie.Paris 1929جلد يازده ص. چهارصد وسه.
4- داده هاي چيني در:1- T´ein-kung-k` ai-wu. نشرSung Ying-hsing.  شانگهاي 1954/61. 2- Ch`en, Mou-ein.  در:Shu-wu-yu.Ming-shu  فصل يكم . گزارش . Taipei 1974.
5-كتاب ف.گرِناردGrenard,F. Mission Scientifique dans la Haute Asie.Paris 1929جلد يكم. ص. 178-195
6- Sorsyth.T.D. گزارش ميسيوني به ياركاند در 1873. كلكته1875 ص. 498 .
7- M.Griaynov.L Art Abcien de L  Altai. Leningrad 1958 ص. بيست.

نوع مطلب :
نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |
از كتاب : ''پژوهشي درباره زبانشناسي خاور''  (انستيتو خاورشناسي آكادمي علوم اتحاد شوروي سابق)
برگردان: رحيم كاكايي
در قرن چهارده در مناطق آسياي ميانه ، آلتين اردو (1) و مملوك مصر (2) زبان هاي مختلط منطقه اي ، برخي بربنياد زبان تركمني و برخي ديگر براساس زبان قبچاقي بطور نهايي پديد آمد. همه اين زبان هاي مختلط ، برخي به ميزان بسيار و برخي به ميزان كم تاثير و نفوذ سنن ادبيات اويغوري را ،كه از قرن يازده _ از زمان پيدايش « قوتادغو بيليگ » يوسف بالاساگون _ شكل گرفته بود، تجربه كردند. درمنطقه مصر با دولت هايي كه قبچاق ها در قرن هاي سيزده و چهارده داشتند، يكي از اين زبان ها به شكوفايي رسيد. آثار ادبي ، علمي ، نظامي و پزشكي دراين منطقه به زباني كه ممكن بود آنرا قبچاقي _ اوغُزي ناميد، نوشته شدند.
اين زبان به ميزان بسيار كم تحت تاثير سنن ادبي اويغور قرارگرفت. اهالي ترك زبان اين كشور ها عبارت از متنوع ترين قبايل و طوايف بودند. اما انبوه اصلي را بخش مردم ترك زباني، كه اصلا از استپ هاي جنوب روسيه بودند، تشكيل مي دادندكه در آن دوران وارد تركيب آلتين اردو شده بودند. بخش بزرگ اين اهالي از قبايل تركمن بودند كه برخي از آنها درتركيب ارتش هاي مختلف در دوران مختلف، و برخي ديگر به عنوان برده به اين منطقه راه يافته بودند. بعدها بويژه پس از استقرار اتحاد نظامي بين آلتين اردو و مملوك مصر ، مناسبات فرهنگي و اقتصادي بين اين كشور ها به ميزان فوق العاده- اي تقويت يافت. اين مناسبات به نوبه خود به رشد جمعيت قبچاق كمك كردند.جنگ ها و مخاصمات بينابين بي پايان در منطقه عظيم آلتين اردو موجبات اين انتقال و جابجايي را فراهم آوردند. به اين منطقه شمار زيادي شعرا، نويسندگان و عالمان كوچ كردند.
نتيجه اينكه در قرن چهارده دراين منطقه كانون فرهنگي نوين خلق هاي ترك زبان بوجود آمد. ادبيات در زبان قبچاقي _ اوغزي به رشد قابل ملاحطه اي رسيد. غزل هاي پراكنده اي كه به ما رسيده اند، گواهي مي دهند به اينكه در ميان شعرايي كه دراين دوره در مصر اثر ادبي خلق مي كرده اند، اصلا از آذربايجان كنوني نيز بوده اند. پژوهشگران عرب خبر مي دهند،كه قبچاق ها تاثير نيرومندي را برهمه جوانب زندگي اهالي بومي گذاشته بودند. اين تاثير در زمينه هنر و ادبيات نيز ظاهر شده است. آنها نه بر زبان، بلكه بر ادبيات و بر اشكال آثار ادبي نيز اثر گذاشته اند. تحت تاثير قبچاق ها، نويسندگان و شاعران عرب توجه خاصي به توصيف و تمجيد زيبايي هاي پيكر انسان مبذول داشتند. در ادبيات عرب و عرب زبان، شاعران و نويسندگان ترك زبان شيوه هاي نوين هنري نيز پديد آوردند. پژوهشگران و ادبيات شناسان عرب براي فن و استاديِ شاعرانِ ترك زبان ارزش زيادي قايل بودند.
درست در اين دوران، در دوره شكوفايي ادبيات ترك زبان، در مملوك مصر شاعر سيف سرايي ، كه دراصل از شهر سراي پايتخت آلتين اردو است، « گلستان » اثر مشهور شيخ سعدي شاعر ايراني را به زبان تركي ترجمه مي كند. يگانه نسخه اين اثر كه به ما رسيده در هلند نگهداري مي شود و هم چنين نسخه اي عكس گرفته شده از آن در سال 1954 ، توسط پروفسور فريدون نفيس در تركيه انتشار يافت. اثر به نسخ زيباي مملوكي نگاشته شده است. ترجمه آن آزاد است. برخي حكايات و ضمايم شاعرانه متن اصلي به طور دقيق ترجمه شده و برخي ديگر در تلخيص فوق العا ده . ترجمه در سال 1391، زماني كه شاعر_ مترجم 70 ساله بوده به پايان رسيده است.
سيف سرايي غالبا در نسخه خطي، اشعار اصلي خود را كه خصال عبرت انگيز دارند، نشان مي دهد. زبان ترجمه بسيار بسيط و نزديك به محاوره است، چه آن به طور نافع با زبانِ بسياري شاعرانِ زمان ديرتر، تفاوت دارد. برخي عناصر از نظر زبان معاصر كه در زبانِ شاعر مشاهده مي شود، منسوخ هستند و ظاهرا آن زمان كاملا منسوخ نشده بوده اند. شاعر از عناصر عربي و فارسي سوء استفاده نمي كند. بسياري واژه ها در واريانت هاي گوناگون آوا شناسي،كه حكايت از تنوع تركيب قبايل اهالي كشور است، ديده مي شوند. در اين باره آن فاكتي كه عناصر قبچاقي، موازي با برابرنهاد هاي اوغزي، متداول و مصطلح هستند، حاكي است. نسخه حفظ شده غزل هاي پراكنده تني چند از شاعران ترك زبان آن دوران به ما رسيده است . اين غزل ها با غزل هاي جوابيه يوسف سرايي به همراه هستند. اوزان و قافيه هاي اين اشعار متنوع هستند. تا آنجا كه به زبان مربوط مي شود، به طور طبيعي زبان غزليات است، كه به وزن عروض عربي _ فارسي نوشته شده و غامض تر از قطعات منثور است.
اين امر حتي به ضمايم منظومه ها كه در حكايات هستند ، نيز مربوط مي شود. علاوه بر پاسخ به غزل هاي معاصران، پنچ غزل، دو مصراع و چهار رباعي درج شده كه به قلم خود شاعر سيف سرايي تعلق دارد. در پايين سطور پراكنده اي از خصال عبرت انگيز از اين اثر را مي آوريم . اين سطور وضع اين زبان مختلط مملوك مصر در اواخر قرن چهارده را توصيف مي كند. اين قطعات از حكايات گوناگون « گلستان » سعدي در ترجمه آزاد از سيف سرايي دست چين شده است. برخي از اين قطعات ترجمه دقيق تر متن اصلي هستند و برخي ديگر كلي تر هستند: انديشه و محتواي اساسي برخي اصيل اند و به شاعر سيف سرايي تعلق دارند. بلحاظ طولاني بودن اين قطعات ، مترجم گزينه اي كوتاه ازاين قطعات را در پايين مي آورد. ارقام پايان قطعات نمايانگر صفحه چاپ تركي « گلستان » است .

_ اگر ياغسا بولوت دان آب _ ي حيوان ،
ياقين بيل ، تال آغچيندا يميش يوق ؛
يمان بيرله عمرني ضايع يتمه ،
قوري ني دين كيشي شكر يميش يوق ، (25)
_ ملول قيلميسار عارف ير كيشي كونگلون ،
ولي حسود دن بولور هميشه ملول . (30)
_ محبوب لر زلفي عقل آياغينين زنجيري داغي
زيرك قوشلارنين توزاغي دورور. (138)
حاجت تيلمه خسيس يردن ،
بوغداي طمع يتمه شوره يردن . (176)
_ آدمي نچوك دگييم من آنگا ،
صوراتي انسان ، ولين حيوان خصال ؛
_ جمله اسبابي ايچينده ايسته سنگ ،
_ كيم آنينگ كانيندان اوزگه يوق جلال . ( 189)
_ رنج چكمين گنج حاصل بلماس . (205)
_ آتا مهريندن اوستا جوري ياخشي . (281)
_ جور كوپ قيلمار قولغا ، اي حوجا ،
چونكيم اول حكمونگه دورور منقاد ،
تانگ بيله تانگ تفرج يتِكي سِن ،
حوجا زنجير ايچينده ، گل آزاد. ( 239- 294)
_ نه قدر كيم بِك لِر آشي تاتلي بولسا ، اي قوناق ،
يارلي _ يوقسوغا قورو يتمِگي آندان ياخشي راق . ( 346)



زير نويس :
1) آلتين اردو : ( زرين اردو) ؛ دولت فودالي در قرن 13- 15 در منطقه آسياي ميانه و اروپاي شرقي . دردهه قرن 13 درنتيجه لشكركشي هاي مغول ها _ تاتار ها به سركردگي باتي خان ( باتو خان) بوجود آمد. درمنابع خاوري به آن دولت اولوس جوچي يا سين اردو و در تواريخ روسي زرين اردو ناميده مي شود. مركز آلتين اردو در دوران باتي خان ( باتو خان ) پاولژه سفلي و پايتخت آن سراي _ باتو ، نزديك شهر آسترخان كنوني بود . در دوران ازبك خان پايتخت آن به سراي _ بركه ، مجاور شهر استالين گراد (سابق ) انتقال يافت . [ فرهگ نامه شوروي . مترجم]

2) مماليك : ج . مملوك و به معني غلام است واين كلمه بيشتر در مورد غلامان سفيد پوست بكار مي رود. سلاطين سلسله مماليك مصر از غلامان ترك و يا چِركِِسي بودند كه ابتدا جزو قراولان مزدور « الملك الصالح ايوب » بودند. اولين ايشان « شجره الدر » زوجه الملك الصالح بود..... ( فرهنگ فارسي. دكتر محمد معين ).


نوع مطلب :
نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |
گردآورنده : رحيم كاكايي 
گفتارِ پسوند هاي وابسته به بُن واژه ها در زبان هاي تركي
 
 
        
مقوله ي پسوندهاي وابسته به بُن واژه ها در زبان هاي تركي تدوين و تشريح قابل ملاحظه اي را در دستور زبان ها بطور مشخص زبان تركي پيدا كرده است. در ساليان اخير وجود نوشته ها در نشريات علمي در زمينه ي زبان هاي كم پژوهش شده، مانند زبان هاي توفالاري، چوليمي، سالاري و زبان اويغوري، تاحدودي امكان پردازش قياسي_ تطبيقي در زمينه هاي پژوهش مقولات مورد بحث و شناسايي پاره اي قانومندي ها و قواعد شكل گيري، دگرگوني و توسعه آن را گسترش داد. پژوهش نگاره هاي صرفي پسوندهاي واژه ها نشان مي دهد، كه ناهمساني ها و ديگرگوني ها بطوركلي در ساخت هاي پسوند هاي وابسته اول شخص و دوم شخص جمع ديده مي شوند. ديگرگوني ها در پسوند هاي اول شخص جمع تنها در شكل آواشناسي وجوددارند. در پاره اي زبان ها اين پسوند ها با « ب ‌» برآمده از لب و در ديگر زبان ها با « م » برآمده از لب و در زبان هاي سوم با « و » برآمده ازلب و دندان آغاز مي شوند. در زبان هاي لونبر و چوليم پسوند ها با « ب » برآمده از لب و « و » برآمده از لب و دندان و در زبان تاتارهاي بارابين با« ب » و « م » همزيستي دارند. ناهمساني ها در پسوند هاي وابسته دوم شخص جمع جنبه ساختاري دارند. درنموداربيشترزبان هاي تركي در پسوندهاي دومشخص جمع، پسواژه « نگيئز»و واريانت هاي فونتيكي آن مي آيد،كه آشكارا از نگاره هاي صرفي پسوندهاي وابسته،كه در زير آورده مي شود، سرچشمه مي گيرند.

                                      نگاره صرف پسوندهاي وابسته درزبان آذربايجاني 
  
                                        جمع                                                                                  مفرد

ميئز
miz‍‍_ ميزmyz ‍‍‍، موزmuz _ موُز müz                     _ م ،ا يئم _ا يم ، اوم _ اوُم                                        اول شخص
يئميئز _ يميز، اوموز _ اوُموُز
_ نيئز _ نيز، نوز ، نوُز ، يئنيئز _ ينيز _ اونوز _ اوُنوُز             _ ن ،ا يئن ،ا ين ، اون _ اوُن                                   دوم شخص
_ا يئ
i _ا ي y ،  او  u_ اوُ  ü                                        _ ا يئ _ اي ، او _ اوُ _سيئ _ سي، سو_ سوُ                   سوم شخص

                                      
 

                                         نگاره صرف پسوندهاي وابسته در زبان باشقيري

                                      
 جمع                                                                        مفرد        


_ بئز _ بِز _ بؤز
böz _ يئبيئزibiz _ اِبز ebez ، اُبوز oboz _ اؤبؤزöböz    _م ، ايئم _ا يم  em ، اُم om _ اؤم öm    اول شخص 
_ غيئز _ گِز ، غُز _ گؤز ، يئغيئز _ اِگِز ، اُغُز ، اؤگؤز                                       _ نگ ، يئنگ _ اِنگ ، اُنگ _ اؤنگ         دوم شخص      
_ لاريئ _لآره ، داريئ _ دَره ، زاريئ ، زِره ، تاريئ ، تاَره                                _ا يئ ، _ اي ، _ اُ
o _ اؤö _ هيئ            سوم شخص
                                                                                                                     _ هه ، هو
ho _ هؤ



زبان هاي آذربايجاني، باشقيري، غاغاوز، قزاقي، قارايم، قره قالپاقي، توميق، نوغاني، تاتاري، زبان تاتارهاي بارابين، تاتارهاي كريمه، تركي تركيه، تركمني، ازبكي و ياكوتي به اين گروه زبان ها تعلق دارند. در ساير زبان هاي تركي با نمودار متعلقات دوم شخص جمع پسوند يا ضميمه « نگلار » ، متشكل از متعلقات ضميمه دوم شخص « نگ » و ضميمه جمع « لار » و  واريانت هاي آواشناسي آن « نگار »، « غار » مي آيد. براي نمونه نگاره هاي صرفي پسوند هاي وابسته را در زبان هاي اويغوري، توويني و آلتايي را مي آوريم.
                        
                     
                                   نگاره صرف پسوند هاي وابسته در زبان اويغوري

                               
جمع                                                                مفرد
_ ميئز _ يئميئز ، اوميز _ اوُميئز
ümiz                                                 _ م _ا يئم _ اوم _ اوُم                             اول شخص
_ نگلار _ يئنگلار ، اونگلار _ اوُنگلار
ünglar                                            _ نگ _ يئنگ ، اونگ _ اوُنگ              دوم شخص
_ ايئ _ سيئ                                                                                   _ا يئ _ سيئ                                                 سوم شخص

                              
                                              
نگاره صرف پسوند هاي وابسته در زبان آلتايي

                               جمع                                                                         مفرد

_ بيس _ بيئس ، ايس _ا يئس _ ايبيس _ ايئبيئس                                _ م _ ايم _ا يئم _                           اول شخص
_ غار _ گِر، ايغار _ ايئگِر                                                                         _ نگ ، اينگ _ يئنگ                            دوم شخص
_ا يئ _ اي ، زي _ زيئ                                                                           _ اي _ ايئ _ زي _ زيئ                         سوم شخص

بسته به نمودارهاي متعلقات ، تقسيم زبان هاي معاصر به گروه ها و گروه هاي فرعي را  ممكن است به شرح زير نشان داد.
# « نگيز »  و واريانت هاي آن .
1- نگيز ، نگيئز . . . _  زبان هاي آذربايجاني،  غاغاوز،  قزاقي،  قره قالپاقي،  نوغاني،  تاتارهاي بارابين ، تاتارهاي كريمه، تركمني و ازبكي .
2- غيز ، گيئز . . . _ زبان هاي باشقيري، بالغاري، غاراچايي، فوميقي، تاتاري و ياكوتي .
3- ايز ، ايئز . . . _ زبان كارايم .
#  « نگلار» و واريانت هاي آن.
1- نگلار ، نگلِر . . . _ زبان هاي اويغوري و چوليمي .
2- نگار ،  نگِر. . . _ زبان هاي قرقيزي ، توفالاري، توويني و هاكاسي .
3- غار ، گِر . . . _ زبان آلتايي .
در پسوند هاي زبان شري ، در متعلقات دوم شخص جمع نمودار و عناصري مي آيند كه در قياس با پسوند هاي متعلقات دوم شخص جمع « نگلار » ، به صورت عكس آن پيروي مي كند . در آغاز ضميمه جمع « لار » ( و واريانت هاي آوا شناسي آن ) و سپس ضميمه متعلقات دوم شخص مفرد « نگ » : _ لار _ ينگ، لِر _ يئنگ، _ نار _ ينگ، نِريئنگ، _ تار _ ينگ، تِر_ يئنگ .
بلحاظ بافت ، وجودِ دونوعِ مختلفِ نمودار متعلقات دوم شخص جمع در زبان هاي تركي ، امكان اين تصور را مي دهد كه تحول ، شكل گيري و رشد آنها به دو شكل مختلف پيش رفته است . شكلِ مبداء ، نخستين نمونه است . در آثار نوشتاري اورخون _ ينيسي  پسوند « نگيز » و واريانت هاي آواشناسي آن عمل مي كرده است . تنها در زبان اويغور باستان وجود پسوند هاي نوع اول و دوم ديده مي شود .  و . م . ناسيلف در مقاله خود به نام « زبان اويغوري باستان » ياد آور مي شود، كه شكل « نگلار » ظاهرا براي بيان رابطه احترام آميز نسبت به شخص مقدس و خدا و همچنين نسبت به شخص بلند پايه پديد آمده است . به تدريج ساختِ « نگلار » جايِ  ساخت « نگيز » را گرفته ، كه در زبان اويغوري تنها براي بيان ادب متداول شده است . همين موقعيت در زبان قيرقيزي نيز وجود دارد.  ارائه نگاره هاي صرفي پسوند هاي وابسته و متعلقات زبان هاي قيرقيزي و اويغوري در شكل كامل آن از حوصله اين مقاله  خارج است . از روي همساني با زبان اويغوري و احتما لا هم تحت تاثير مستقيم آن ،  متعلقات پسوند هاي دوم شخص جمع ، هم در زبان هاي سيبري: آلتايي، توفالاري، هاكاسي و چوليمي تكامل يافته است . زبان هاي سالاري و اويغوري در موقعيت جداگانه اي قراردارند. در اين زبان ها فرم هاي واحد متعلقات پسوندها هم براي مفرد و هم براي جمع وجود دارند. در زبان هاي اويغوري زرد ، پسوندهاي واحد براي اول شخص و دوم شخص نيز وجود دارند . نگاره هاي پسوند هاي وابسته دراين زبان ها چنين هستند.
                                

               
زبان اويغورهاي زرد                                                                            زبان سالاري
                _ نگ ،                                                                                   _ م ،                                         اول شخص
               _ نگ                                                                                      _ نگ ،                                       دوم شخص
              _ا يئ _ سيئ ، ا ي _ سي                                                              _ ايئ _ سي ،                       سوم شخص

همساني و همگوني پسوند ها براي مفرد و  جمع ، همچنين در زبان هاي اويغورهاي زرد براي اول و دوم شخص، وجود اجباري صفت مشخصه اسمي كه در زبان اويغورهاي زرد با ساخت حالت اضافه ضماير شخصي بيان شده ، مستلزم است و همچنين در زبان  سالاري _ متناسب با ضمير ملكي است .
در زبان هاي اويغور هاي زرد : «  مِنيئنگ ملانگ » ( كودك من ) ،« سِنيئنگ ملانگ » ( كودك تو ) ، « غُنينگ ملاسي
» ( كودك او ) ، « ميستِرنينگ ملانگ » ( كودك ما ) ، « سيئلِرنينگ ملانگ » ( كودك شما ) ، « غُلارنينگ ملاسي » ( كودك آنها ) در زبان سالاري :  « ميئنيئگي ايئنيئم » ( برادر من ) ، « سيئنيئگيئ ايئنيئگ » ( برادر تو )، « آنيئگيئ ايئنيئسيئ » ( برادر او )، « پيئسيئنيئگيئ  ايئنيئم »( برادر ما ) ،« سيئليئنيئگيئ ايئنيئنگ » ( برادر شما ) ، « ولانيئگيئ  ايئنيئسيئ 
inisi vulanigi » ( برادر آنها ) . براي به پايان رساندن اين نوشته  بگونه اي كوتاه و اشاره وار نگاره هاي  صرفي تركمني و آلتايي  آورده مي شود.

زبان 
تركمني

                                       مفرد                                                                                                 جمع
                اول شخص            دوم شخص       سوم شخص                                  اول شخص         دوم شخص           سوم شخص

                    _م                       _ نگ               _ا يئ                                              _ ميئز               _ نگيئز                _ا يئ
                    _ ا يئم                  _ يئنگ           _ ا ي                                              _ ميز                _ نگيز                 _ ا ي 
                    _  ايم                   _ ينگ             _ سيئ                                           _ يئميئز            _ يئنگيئز            _ سيئ
                    _  اوم                  _ اونگ            _ سي                                             _ ايميز                _ اينگيز             _ سي
                    _  اوُم                     _ اوُنگ                                                                _ اوميئز               _ اونگيئز          
                                                                                                                                _ اوميز                 _ اونگيز

آلتايي
                _ م                           _ نگ                 _ا يئ                                              _ بيئس                _ غار               _ا يئ
               _ ا يئم                       _ا يئنگ             _اي                                                _ بيس                 _ گِر                _ اي
               _ايم                         _ اينگ               _ زيئ                                              _ ا يئس                _ ا يئغار          _ زيئ
                                                                          _ زي                                                _ ايس                  _ ايگِر             _ زي
                                                                                                                                  _ ا يئبيئس           
                                                                                                                                  _ ايبيس

 


نوع مطلب :
نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |

“ايرانيان لبريزند از خودپسندي و شايد بتوان گفت كه در تمام دنيا مردمي پيدا نشود كه باين درجه بشخص خودشان اهميت بدهند و براي خودشان اهميت قايل باشند” - جيمز موريه، مورخ انگليسي [1].
“يك فرد ايراني شايد كمتر از هر فرد ديگري در روي زمين حاضر است در راه منافع كشور خود قدمي بردارد (...) و باز در دلش ميپندارد كه هيچ كشوري كه شايسته مقايسه با ايران باشد وجود ندارد (...) از طرز سخنان ايرانيان در كشورهاي ديگر راجع بوطنشان شنونده گمان ميكند كه ايران دلپذيرترين منطقه سراسر جهان است و هواي آن، آب آن، ميوه هاي آن، خانههاي آن، باغهاي آن، اسبهاي آن، شكارگاههاي آن، مناظر آن، زنان آن، همه موضوع مبالغه آميزترين تحسين از ناحيه ايرانيان (...) است” – سر جان ملکم ، مورخ انگليسي [2].

خودستايي و خودمحوربيني ايرانيان و رواج افكار و احساسات شديدا نژادپرستانه در ميان آنان، چيزي نيست كه از چشم كسي پنهان مانده باشد. ايراني غرق در گذشته ي “پرشكوه” و مسحور عظمت دستگاه سلطنتِ پادشاهان خود، ملتهاي ديگر را، از افغاني گرفته تا ترك و عرب، كه بسياريشان امروز چه از نظر اقتصادي و سياسي و چه از نظر اجتماعي و مدني از ايران جلوترند، به ديدهي تحقير مينگرد.
“روشنفكر” ايراني هم از اين شيوهي تفكر به دور نيست و حتا به ترويج و تبليغ آن نيز ميپردازد. در اين ميان عربها بيش از سايرين مورد غضب روشنفكران ايرانياند. روشنفكر ايراني در حسرت شكوه و عظمت از دست رفته، عقبمانده گي كشور خود ، عقبماندن روشنفكران و هنرمندان ايراني از قافلهي جهاني و در جا زدن خود را به گردن عربها مياندازد و شك ندارد كه اگر اعراب، ايران را تسخير نكرده بودند، ما الآن وضعيت ديگري داشتيم. اكثريت قريب به اتفاق روشنفكران ايراني به اين بيماري عربستيزي دچارند و متاسفانه حتا كساني مانند صادق هدايت و سعيدي سيرجاني از اين آفت در امان نبودهاند .
از اثرات جانبي اين بيماري، يكي شيفتهگي به عظمت پادشاهان ساساني و ديگري تحقير فقر و مردم فقير است. اين روشنفكران براي توجيه عربستيزي خود، تمام سعيشان را به كار ميگيرند تا ثابت كنند كه عربها مردمي بدوي بودهاند، چون كه مثلا نمك را از كافور باز نميشناختهاند و يا به جاي گاو و گوسفند، سوسمار ميخوردهاند.
ضديت با دين اسلام و فرهنگ اسلامي، صادق هدايت را به تنفر بيحد و مرز از مردم عرب و نژاد سامي ميرساند. صادق هدايت، همانند بسياري ديگر از روشنفکران، به جاي برخورد منطقي و خردگرايانه با دين اسلام و فرهنگ ارتجاعي اسلامي، به نفرت و انزجار از عربها -به عنوان بنيانگذاران اسلام- ميرسد. هدايت، بر خلاف آنچه از او انتظار ميرفت، به جاي نگاه به عوامل سياسي-اقتصادي كه در پيدايش اسلام نقش موثر داشته است، خصوصيات نژاد عرب را تنها عامل پيدايش اسلام ميداند و به جاي برخورد با آن فرهنگ، به تحقير مردمي ميپردازد كه خود بيش از همه چوب اسلام را خوردهاند.
هدايت در “كاروان اسلام” فقر و بيسوادي مردم عرب را به سخره ميگيرد، در صورتي كه هر انسان باوجدان و باانصافي ميداند كه فقر و بيسوادي ريشه در شرايط اقتصادي-سياسي دارد و ميداند مردمي كه در فقر به سر ميبرند چه زندهگي فلاكتباري دارند. هدايت در اين كتاب سطح خود را تا آن اندازه پايين ميآورد كه مردم عرب را به خاطر نوع تغذيهشان، تحقير ميكند. او كه خود در هند و اروپا زندهگي كرده و با فرهنگهاي ديگر آشنايي داشته، حداقل بايد اين را ميدانست كه فرهنگ غذايي هر كشور و قومي با ديگري متفاوت و تحت تاثير شرايط اقليمي و اقتصاديست . مگر خرچنگ و قورباغه خوردن چينيها دليليست بر پستي نژاد آنها؟ يا مگر خود ما به دليل گوشت گاو خوردنمان از سوي بخشي از «برادران آريايي» هنديمان، جنايتكار قلمداد نميشويم؟
اگر اثري چون "كاروان اسلام" در يكي از كشورهاي اروپايي منتشر شده بود، حداقل اعتراض گروههاي مترقي اين جوامع را برميانگيخت. چاپ چنين اثري در جامعهي ايراني، اما، با هيچ واكنشي روبهرو نميشود، چرا كه اين شيوهي برخورد، مورد قبول تمام جامعه، از مردم عادي گرفته تا روشنفكران و حاميون “سرسخت” حقوق بشر و برابري انسانهاست. در اينجا چند نمونه از برخوردهاي صادق هدايت با مردم عرب در “كاروان اسلام” نقل ميشود:
«آقاي قوت لايموت: اگر به جاي پول، سوسمار و موش صحرايي هم بدهند قبول ميكنيم» (ص 7).
«شيخ خرطوم الخائف نماينده وهابيها فرمودند: من مخالف ساختمان هستم، چون اجداد ما زير سياهچادر با سوسمار و شيرشتر زندگي ميكردهاند، همه مسلمين بايد همين كار را بكنند» (ص 8).
«شيخ تمساح بن نسناس: (...) كتابي موسوم به «آثار الاسلام في سواحل الانهار» تاليف ميكنم و در آن از مناقب شيرشتر و كباب سوسمار و خرما گفتگو خواهم كرد» (ص11).
«آقاي تاج فرمودند بسلامت مسافرين شربت بياورند، ولي نماينده اعراب عنيزه شيرشتر خواست و هلهلهكنان مشك شير دست بدست و دهن به دهن گشت و هر كدام از نمايندگان محترم اسلامي انگشت خود را در مركب زده و پاي كاغذ گذاشتند و مجلس خاتمه يافت» (ص 15).
«كدام تمدن؟ تمدن عرب را ميخواهي كتاب شيخ تمساح «آثار الاسلام ...» را بخوان كه همهاش از شيرشتر، پشگل شتر، عبا و سوسمار نوشته است. باقي ديگر را ملل مقهور اسلام از پستي خودشان به اسم عربها درست كردند» (ص 34).
«اگر بنا باشد به هفتاد هزار شتر رسيدگي بكنم در دنياي ديگر شترچران ميشوم. اين بهشت بدرد يك مشت آخوند شپشو و عرب موشخوار ميخورد» (ص 34).

در كنار روشنفكراني چون هدايت كه افسار احساساتشان گسيخته و از دستشان خارج شده ، هستند كساني مانند سعيدي سيرجاني كه با كنترل احساسات عربستيز خويش، به طور مثلا “منطقي” و “اثباتي” سعي در پست نماياندن نژاد عرب و برتر جلوه دادن نژاد آريايي دارند. در “سيماي دو زن” سعيدي سيرجاني سعي ميكند از طريق مقايسهي داستان خسرو و شيرين با ليلي و مجنون، برتري نژاد شيرين بر ليلي را به اثبات برساند.
جالب اينجاست كه ايرانيان نژادپرست، نژاد آريايي را با شكوه و عظمت شاهان خود رقم ميزنند. سعيدي سيرجاني نيز نميتواند شيفتهگي خود نسبت به عظمت پادشاهان ساساني را پنهان نگه دارد و در جا به جاي “سيماي دو زن” به تمجيد از پادشاهان ساساني ميپردازد:
«اين منظومه (منظور خسرو وشيرين است) موفقترين اثر نظامي است، زيرا علاوه بر ياد آفاق، زمينه داستان باب طبع شاعر است كه (...) بشدت دلبسته توصيف تجملات است و نقاشي صحنههاي پرشكوه و بزمهاي شاهانه و مجالس پر زر و زيورِ عيش و طرب؛ و اين همه در قلمرو مهين بانوي ارمني و بارگاه خسرو پرويز ساساني فراهم است(...) سرگذشت ليلي و مجنون داستان ملالانگيز بيهيجان و از اينها بدتر عاري از شكوه تجملي است، "نه باغ و نه بزم شهرياري- نه رود و نه مي و نه كامكاري". جوان سودازدهّ ديوانهوضعي كه مبتلا به جنون خودآزاري است و عاشق عشق و ديوانهّ ديوانگي، دل به دختري ميبندد از تحقيرشدگان و بيپشت و پناهان روزگار، آنهم در كوير خشك و سوزان عربستان» (ص 8-7).
«وضع آشنايي خسرو و شيرين خلاف اين است. خسرو جوان بالغ مغروري است در آستانه تصدي مقام پرمشغله سلطنت، و شيرين دختر تربيتشده طنازي است آشنا به رموز دلبري و باخبر از موقعيت اجتماعي و شرايط سني خويش. دختري كه قرار است در آيندهاي نزديك بجاي عمه خود بر مسند حكمراني ارمنستان تكيه زند» (ص 10).
اگر ظريفبين باشيم، ميبينيم كه برتر انگاشتن نژاد ايراني در نزد روشنفكران در واقع بر اصل برتري ثروتمند بر فقير استوار است و چون نژاد ايراني را در ثروت شاهان ساساني ميبينند و نژاد عرب را در بيابان، به اين نتيجه ميرسند كه نژاد ايراني نسبت به نژاد عرب برتري دارد. اگر در نوشتار سيرجاني دقيق شويم، ميبينيم آن فرهنگي كه سيرجاني به آن مينازد، در اصل فرق چنداني با “فرهنگ عرب” كه به آن ميتازد، ندارد، مگر در ظاهر. به طور نمونه آنجا كه به آزاديهاي جنسي برميگردد، سيرجاني اختلاف فرهنگي چنداني با “عرب”ها ندارد. تنها ايرادي كه او در اين مورد به “عرب”ها ميگيرد، اين است كه چرا آنان با زور و خشونت به مقابله با احساسات جنسي زن ميپردازند و زن را به شيوهي ايرانيان تربيت نميكنند تا ديگر احتياجي به چوب و شلاق نباشد و خود زن به “خود كنترلي” جنسي بپردازد:
« اما در ديار شيرين منعي بر مصاحبت و معاشرت مرد و زن نيست (...) و عجبا كه در عين آزادي معاشرت، شخصيت دختران پاسدار عفاف ايشان است، كه بجاي ترس از پدر و بيم بدگويان، محتسبي در درون خود دارند و حرمتي براي خويشتن قايلند. دختران، مادران و پيران خانواده را مشاوران نيكانديش خويشتن ميدانند، و هشداري دوستانه چنان در دلشان اثر ميكند كه وسوسههاي شهزادهّ جوان عشرتطلبي چون پرويز نميتواند در حصار پولادين عصمتشان رخنهاي كند» (ص 12).
مقايسهي دو فرهنگ- آنهم به قصد اثبات برتري يكي بر ديگري- كاريست اساسا عبث و اين يعني ناديده گرفتن تاثير شرايط بر انسان. آيا ميتوان دو فرهنگ را، كه تحت تاثير عوامل بسيار گوناگون اقليمي، اقتصادي و سياسي شكل گرفتهاند، با يكديگر مقايسه كرد؟ ميدانيم كه حتا مردم يك جامعه، به دليل شرايط گوناگوني كه در آن به سر ميبرند، داراي فرهنگهاي متفاوتي هستند، چه برسد به مردم دو كشور!
متاسفانه روشنفكراني چون هدايت و سيرجاني درك نميكنند كه مقابله با فرهنگ عقبمانده و ارتجاعي يك ملت، به معناي عناد ورزيدن به آن مردم و كينه به دل گرفتن و نفرت از آنان نيست. آنان كه تحت عنوان نقد “فرهنگ عرب” به تحقير مردم عرب ميپردازند، به سطح “بدون دخترم هرگز” بتي محمودي نزول ميكنند.

مخربتر از تاثيرِ نويسندهگاني كه احساسات نژادپرستانهي خود را به روي كاغذ ميآورند و يا با منطقي آبكي سعي در اثبات برتري نژاد ايراني بر عرب دارند، تاثيرِ تاريخنگاران و محققينيست كه با ارايهي فاكتهاي به اصطلاح علمي و “واقعيت”هاي تاريخي، لاطائلات به خورد مردم ميدهند. از نمونههاي برجستهي اين تحريفگران يكي عبدالحسين زرينكوب و ديگري علي ميرفطروس است.

زرينكوب، خود در مقدمهي چاپ دوم كتاب “دو قرن سكوت”، در توضيح تصحيحاتي كه به منظور “تعديل” اثرش در چاپ دوم انجام داده و در توجيه يكسونگريهاي خود در چاپ اول كتاب، مينويسد:
« در آن روزگاران (منظور زمان تحرير دو قرن سكوت است) ، چنان روح من از شور و حماسه لبريز بود كه هر چه پاك و مينوي بود از آن ايران ميدانستم و هر چه را از آن ايران- ايران باستاني را ميگويم- نبود زشت و پست و نادرست ميشمردم.»
نويسنده در مقدمهاي ديگر با عنوان “چند اعتراف از نويسنده” اعتراف ميكند كه« من در تهيه اين يادداشتها، (...) جز آنكه صحنهيي چند از تاريخ گذشته را از روزنه وجدان و عواطف خويش؛ و از پشت شيشههاي تاريك يا رنگارنگ اسناد و منابع موجود تصوير كنم كاري نكردهام» ، و پس از اين توضيحات و مقدمهچينيها، از همان اولين جملهي كتاب، خواننده را به دنياي «احساسات تاريخي» خود ميكشاند:
« در آن روزگاران كه هيبت و شكوه دولت ساساني، سرداران و امپراطوران روم را در پشت دروازههاي قسطنطينيه به بيم و هراس ميافكند، عربان نيز مانند ساير مردم "اتيران" روي نياز بدرگاه خسروان ايران ميآوردند (...) در روزگار نوشيروان، تازيان سرزمين هاماوران نيز (...) خراجگزار و دستنشاندهّ ايران بودند. باديههاي ريگزار بيآب نجدوتهامه را ديگر آن قدر و محل نبود كه حكومت و سپاه ايران را بخويشتن كشاند. زيرا در اين بيابانهاي بيآب هولناك خيالانگيز، از كشت و ورز و بازار و كالا هيچ نشان نبود. و جز مشتي عرب گرسنه و برهنه، كه چون غولان و ديوان (عجب زبان علمياي!) همه جا بر سر اندكي آب و مشتي سبزه، با يكديگر در جنگ بودند، از آدمي نيز در آنجا كس اثر نميديد (اگر تعديليافتهاش اين است، چاپ اولاش ديگر چي بوده!).
اثر “تحقيقي”اي كه اين گونه شروع شده باشد، معلوم است چهگونه ادامه مييابد:
«عربان (...) مردمي وحشيگونه و حريص و مادي بودند. جز آزمندي و سودپرستي هيچ چيز در خاطر آنها نميگنجيد. هرگز از آنچه مادي و محسوس است فراتر نميرفتند و جز بآنچه شهوات پست انسان را راضي ميكند نميانديشيدند. از افكار اخلاقي، آنچه بدان مينازيدند مروت بود و آن نيز جز خودبيني و كينهجويي نبود. شجاعت و آزادگي كه در داستانها بآنها نسبت دادهاند همان در غارتگري و انتقامجويي بكار ميرفت. تنها زن و شراب و جنگ بود كه در زندگي بدان دل ميبستند» (ص 4).

آثار اين محققين مملوست از تناقض. آنچه را در جايي حقيقت محض ميدانند، در جاي ديگر نادانسته رد ميكنند. زرينكوب كه در سراسر كتاب سعي در اثبات پستي نژاد عرب دارد، از سويي مدعي ميشود كه عربها «زندگي و رسوم شهري را بهيچوجه نميتوانستند بپذيرند (...) از وحشيخويي و درندهطبعي بسا (...) سنگي را از بن عمارت برميكندند تا زير ديگ بگذارند» (ص5) ، و در جاي ديگر نادانسته و ناخواسته به تاثير شرايط اقليمي بر فرهنگ مردم (در واقع يعني رد تئوري برتري نژادي) اشاره ميكند:
« در اوايل قرن سوم بعد از ميلاد پارهيي از طوايف عرب، (...) بسرزمينهاي مجاور فرات فرود آمدند و بر قسمتي از عراق دست يافتند. از اين تازيان، (...) عدهيي بكار كشاورزي دست زدند. پس از آن، رفته رفته روستاها و قلعهها را بنا كردند و شهرها برآوردند (...) اينقدر هست كه هواي آزاد بيابان و آب جويبارهاي فرات براي آبادي اين سرزمين مساعد افتاده است. كثرت زرع و نخيل و وفور آب و كشت درين ناحيه ميتوانسته است فرمانروايان صحرا را بتمدن دعوت كند» (ص 7).
خوانندهي ظريفبين از لابهلاي نوشتهي زرينكوب درمييابد كه تصوير عرب صحرانشين و تعميم آن به كل مردم عرب، ساخته و پرداختهي ذهن نويسنده است. مناطق عربنشيني مانند يمن يا مدينه از مراكز مهم بازرگاني و دادوستد بودند و به همين دليل هم از تهاجم ايرانيان در امان نبودند (ر.ك. ص 18). آنچه زرينكوب را به ارايهي يكسويهي فاكتهاي تاريخي وا ميدارد ، همانا شيفتهگي توصيفناپذير او به پادشاهان ساسانيست. براي كساني كه قرنها از قافلهي تمدن عقب ماندهاند و با اين وجود هنوز هم در پي اثبات برتري خود هستند، بيشك كاري جز باليدن به قدرت پادشاهان مستبد ايراني نميماند.
زرينكوب به تمجيد از پادشاهان ايراني بسنده نكرده، به تبرئه و توجيه جنايات آنان نيز ميپردازد و تهاجمهاي وحشيانهي ايرانيان به سرزمينهاي ديگر را با جملاتي اين چنين، امري بسيار عادي جلوه ميدهد:
« از ديگر بلاد عرب هر جا كه به زيستن ميارزيد از نفوذ (منظور حمله و غارت است) ايران بركنار نماند» (ص 13) و يا «سرزمين يمن از ديرباز مورد توجه جهانگشايان بوده است» (همان ص).
و در توصيف حملهي وحشيانهي سپاهيان ايران به يمن و قتلعام مردم جهت برافكندن نسل حبش به دستور نوشيروان به وهرز كه
«هر كه به يمن اندر است از حبشه، همه را بكش، پير و جوان و مرد و زن و بزرگ و خرد و هر زني از حبش بار دارد شكمش بشكاف و فرزندان بيرون آور و بكش و هر كه اندر يمن موي بر سر او جعد است چنانكه از آن حبشيان بود و نداني كه او از حبشيان و فرزندان ايشان است همه را بكش» (ص 34) ،
مينويسد:
« اين بار فرمانروايي ايرانيان بر يمن با تندي و سختي (!) بيشتري همراه بود» (ص 34).
معلوم نيست زرينكوب اين جنايات غيرقابل انكار ايرانيها را، كه خود نيز در كتاباش از آن سخن برده، چهگونه با تعريفي كه از نژاد آريايي - «نژاد آرام و صلحجو»- دارد، توضيح ميدهد؟
جالب اينجاست كه پادشاه ايراني در نظر زرينكوب عادل هم هست. دربارهي خلفاي عرب مينويسد:
«ثروت خلفا البته از رعايت عدل و انصاف فراز نميآمد، براي آن تاراج كردن تازي و دهقان (...) لازم بود» (ص 192)،
و اين يعني كه ثروت پادشاهان ايراني از رعايت عدل ميآمده ! عادل دانستن پادشاهان ايراني، البته منحصر به فرد زرينكوب نيست و درك ايرانيان از عدالت را نشان ميدهد. تئودور نولد، در كتاب "تاريخ ساسانيان"، دربارهي نسبت دادن عنوان "عادل" به انوشيروان از سوي ايرانيان، مينويسد:
«بايد دانست كه مفهوم عدالت وقتي آنرا به يك پادشاه مستبد ايراني نسبت ميدهند عدالتي است كه ماهيت آن مورد تغيير و تبديل بسيار مخصوصي واقع گرديده است» [3].

“دو قرن سكوت” مملوست از تناقضات و تحريفات تاريخي، كه نقد همهي مسايل مطرحشده در آن چند صد صفحهاي ميطلبد. اما نكتهي ديگري كه در اين كتاب جاي توجه دارد، دلايليست كه نويسنده براي تسلط اعراب و اسلام بر ايران ارايه داده است. بسياري از تاريخنويسان و محققين ايراني سعي دارند دليل تسلط اسلام بر ايران را خشونت بيش از حد اعراب بنمايانند. زرينكوب نيز دلايل تسلط اسلام بر ايران را وحشيگري، بيرحمي و شقاوت اعراب ميداند، اما در برخي موارد، مجبور شده به واقعيات ديگري نيز اشاره كند و آن اين كه ستم طبقاتي، فساد و خلل در همهي اركان ساساني كه ناشي از ادغام دين در دولت بود، فساد موبدان و هيربدان زرتشتي، ناتواني آيين زرتشت در مقابله با اديان نوپا، همه و همه زمينهي سقوط دولت ساساني و تسلط اسلام بر ايران را فراهم آورد (ر.ك. به صفحات 38، 39، 51 و 314-304). در آن هنگام نيروي معنوي اسلام، كه حداقل در ظاهر مردم را به عدالت فرا ميخواند، آن قدر بود كه حتي كساني چون رستم و سلمان فارسي را تحت تاثير خود قرار بدهد (ص 51-48 ، 71). در زماني كه پادشاهان و هيربدان ايراني غرق در زر و زيور بودند، سادهگي پيامآوران اسلام و رويگرداني آنان از تجملات شاهانه، بر مردم ايران كه از شكوه و جلال شاهان ساساني هيچ به ارث نبرده بودند و تازه بايد فرزندانشان را فداي عظمتطلبيهاي شاهان ميكردند، تاثير بسيار گذاشت:
«فتح نهاوند، در آن روزگاران پيروزي بزرگي بود. پيروزي قطعي ايمان و عدالت بر ظلم و فساد بود. پيروزي نهايي سادگي و فداكاري بر خودخواهي و تجملپرستي بود(...) اين اعراب كه جاي خسروان و مرزبانان پرشكوه و جلال ساساني را ميگرفتند مردم ساده و بيپيرايهيي بودند كه جز جبروت خدا را نميديدند. خليفه آنها كه در مدينه ميزيست از آنهمه تجمل و تفنن كه شاهان جهان را هست هيچ نداشت و مثل همه مردم بود» (ص 73).
لازم به گفتن نيست كه در اينجا قصد تبرئهي دين و جنايات اسلام نيست. ولي نميتوان به دليل ضديت با اسلام، چشم به روي واقعيتهاي تاريخي بست. اينكه بياييم گناه عقبماندهگي و عدم پيشرفت خود را به گردن اسلام و عربها بيندازيم، اشتباه است. در اين كه دين مانعيست در راه پيشرفت و تجدد، شكي نيست. منتها بايد ديد چرا ملتهاي ديگر، مانند ملتهاي اروپا، توانستند طوق دين را از گردن خويش بردارند، اما ما هنوز افسار اسلام را بر گرده داريم.
شكي نيست كه تسلط يافتن اعراب بر ايران با خشونت بسياري همراه بوده است، اما اشتباه است اگر فكر كنيم اين خشونت بيش از خشونت ايرانيان در تهاجم به سرزمينهاي ديگر بوده است. تجاوز به خاك يك كشور بدون خشونت امكانپذير نيست. كساني كه بر “وحشي” جلوه دادن اعراب پافشاري ميكنند، در واقع نميخواهند اين واقعيت را بپذيرند كه خلفا و سپاهيان عرب همانقدر جنايتكار بودند كه پادشاهان و سپاهيان ايراني. اينها خشونت را محكوم نميكنند، بلكه با خشونت از نوع “عربي”اش مسئله دارند.
خشونت اعراب و دين اسلام در مقابل دگرانديشان بيش از ساير اديان نبوده است. حتا در دو قرن سكوت به كرات به تعقيب واذيت و آزار هاي شديد دگرانديشان از سوي زرتشتيها ، اشاره شده است (ص 143، 313، 315). و يا كافيست جنگهاي صليبي و جنايات دين مسيحيت را به ياد آوريم. اسلام مانند هر دين ديگري ارتجاعي و ضدبشريست، اما نقد آن، برخوردي منطقي و خردگرايانه را ميطلبد و نه تحريف تاريخ و برخوردهاي يكسويه.

عربستيزي و اعتقاد به برتري نژاد ايراني ميتواند در افراد گوناگون به دلايل گوناگون شكل گرفته باشد. يكي مانند زرينكوب به دليل دلباختهگي به شكوه و عظمت شاهان ايراني و حسرت از دست رفتن روزهاي پرجلال گذشته توسط عربها، به نفرت از هر چه عرب است ميرسد و يكي چون صادق هدايت يا شايد علي ميرفطروس به دليل نفرت از اسلام و فرهنگ اسلامي به دام افكار نژادپرستانه ميافتد؛ نتيجه در هر صورت يكيست.
باليدن به نژاد ايراني و گذشتهي ايران، باعث ميشود كسي چون علي ميرفطروس گذشتهي خود را به گذشتهي شاهان عزيزش بفروشد و از قلب جنبش چريكي به دامان نوهي رضاشاه پرتاب شود. ميرفطروس -كه در ميان سياسيكاران، پرورش يافته- در كتاب خود ملاحظاتي در تاريخ ايران، اسلام و "اسلام راستين" بر خلاف زرينكوب كمتر به توهين و تحقير مستقيم عربها دست ميزند و بيشتر سعي ميكند به طور مثلا علمي پستي نژاد سامي را ثابت كند. او مانند ساير نژادپرستان ايراني، سعي ميكند براي اثبات برتري نژاد ايراني، ايران قديم را مهد تمدن و علم و صنعت و فلسفه بنماياند و بر اثبات اين دروغ بزرگ تاريخي اصرار ميورزد، كه
« در عرصه فلسفه و علوم نيز ايران- قبل از حمله اعراب- از مراكز مهم فرهنگ و تمدن جهاني بشمار ميرفت» (ص 23)،
اما چند سطر بعد اذعان ميكند كه اين “مركز مهم فرهنگ و تمدن” به دليل بسته شدن «مدرسهي آتن» و مهاجرت عدهاي از دانشمندان و فلاسفهي يوناني به ايران و ترجمهي آثار فلاسفه و دانشمندان يوناني به پهلوي، اصلا اين امكان را يافته بود كه با فرهنگ و تمدن جهاني آشنايي پيدا كند. پس مگر ميشود كه ايران، كه بنا به نوشتهي خود نويسنده ، علم در آن وارداتي بوده ، مركز مهم تمدن جهاني بوده باشد؟ واقعيت اين است كه ايران به غير از قدرت نظامي و يك سري بناهاي تاريخي- كه البته مصريها، روميها و يونانيها صد برابر بهترش را داشتهاند- چيزي نداشته كه بتوان با آن به ساير ملل فخر فروخت. بد نيست در اين مورد به نظر چند مورخ و محقق خارجي نظري بيندازيم:
ژ. راولينسون ، دانشمند انگليسي، در كتاب “سلطنتهاي پنجگانهّ بزرگ عالم مشرق زمين” :
«ايرانيان قديم ابدا كمكي بترقي علم و دانش ننمودهاند. روح و قريحه اين قوم با تحقيقاتي كه مستلزم صبر و حوصله باشد با تجسسات و تتبعات و كاوشهاي پر زحمتي كه مايه ترقيات علمي است ميانه نداشته است. ايرانيان (...) كارهاي علمي را به بابليهاي پرحوصله و پركار و به يونانيان صاحبفكر و فاضل واگذار ميكردند (...) ايرانيان از آغاز تا پايان سلطنت و عظمتشان ابدا التفاتي به تحصيلات علمي نداشتند و تصور مينمودند كه براي ثبوت اقتدار معنوي خود همانا نشان دادن كاخ شوش و قصرهاي تخت جمشيد و دستگاه عظيم سلطنت و جهانداري آنها كافي خواهد بود [4].
گوستاو لوبون ، دانشمند فرانسوي، در كتاب “تمدنات قديمي” :
«اهميت ايرانيان در تاريخ سياست دنيا خيلي بزرگ بوده است ولي برعكس در تاريخ تمدن خيلي خرد بوده است. در مدت دو قرن كه ايرانيان قديم بر قسمت مهمي از دنيا سلطنت داشتند شاهنشاهي فوقالعاده باعظمتي بوجود آوردند ولي در علوم و فنون و صنايع و ادبيات ابدا چيزي ايجاد نكردند و به گنجينه علوم و معرفت اقوام ديگري كه ايرانيان جاي آنها را گرفته بودند چيزي نيفزودند... ايرانيان خالق نبودند بلكه تنها رواجدهنده تمدن بودند و ازينقرار از لحاظ ايجاد تمدن اهميت آنان بسيار كم بوده است و سهم آنها در آنچه سرمايه ترقيات بشر را تشكيل ميدهد خيلي ناقابل بوده است» [5].
كلمان هوار، مورخ فرانسوي، در كتاب “ايران باستاني و تمدن در ايران” :
ايران مملكتي بود نظامي كه چه علوم و چه صنايع و فنون محال بود در آنجا نشو و نما نمايد و پزشك يوناني كه در مدارس مناطق مديترانه تربيت ميشد تنها نمايندهّ علوم در ايران بود همچنانكه هنرمندان بيگانه از قبيل
يونانيان و اهالي ليدي و مصريها تنها نمايندگان صنعت و هنر در آن مرز و بوم بودند و هكذا مستوفيها نيز كلداني و آراميهاي سامينژاد بودند [6].


نظريات برتري نژادي و فرهنگي هيچكدام بر پايهاي منطقي استوار نيست و به همين دليل جاي تعجب ندارد كه آثار اين نژادپرستان “محقق” سراپا تناقض و استدلالاتشان چنان بيپايه است، كه براي رد آن لازم نيست به كتابهاي معتبر تاريخي رجوع كرد، بلكه كافيست تناقضات آثارشان و آنچه را ناآگاهانه در رد نظريات خود نوشتهاند، بيرون كشيد تا كل نظام فكري آنها در هم فرو ريزد.
ميرفطروس، از سويي عربها را مسئول نابودي “فرهنگ و تمدن ايران” و اسلام و قرآن را دليل پيشگزيني سياست كتابسوزان و نابود كردن ذخاير علمي و فرهنگي ملل مغلوب ميداند (ص 24، 25) و از سوي ديگر مينويسد:
«نابود كردن كتب علمي و فلسفي و ويران ساختن آثار هنري و بناهاي تاريخي، سياست عملي همه مهاجمين (از اسكندر تا اعراب، از تركان غزنوي تا مغولها و تيموريان) بود (...) در نظر اقوام و قبايل مهاجم، ويران كردن شهرها و شبكههاي آبياري و آتش زدن كتابخانهها نوعي "فتح" بشمار ميرفت» (ص 26).
و سپس از جنايات اسكندر و كتابسوزانهاي وي سخن ميگويد. آخر اگر نابودي دستآوردهاي ملل مغلوب، سياست همهي مهاجمين بوده، پس كتابسوزان و جنايات عربها چه فرقي با ايرانيها، يونانيها، مغولها و بقيه داشته است؟ مگر اينكه نويسنده خواسته باشد هر چه را كه از آن عرب است محكوم نمايد، از شيوهي زندهگي و جنگيدن و آداب و رسوم و گويش آنان گرفته تا لباس پوشيدن و غذا خوردنشان، تا از اين طريق به اثبات پستي نژادي آنان برسد.
انسان و فرهنگ انساني، در نظر ميرفطروس پديدهايست نژادي، خوني و ذاتي. حتا اگر فكر كنيم آدم “محقق”ي چون ميرفطروس، به دليل عقبماندهگي هزاران سالهي خود، هنوز قوهي تعقلاش آنقدر نيست كه بتواند تاثير شرايط را بر انسان درك كند، حداقل آنجا كه در كتاب خود به قحطي و خشكسالي نيشابور در سال 401 هجري اشاره ميكند، كه
«مردم (منظور همان ايرانيهاي آريايي خودمان است!) گياهان مزارع را ميخوردند و استخوانهاي كهنه را ميجوشاندند، اجساد تازهمدفون را از زير خاك بيرون ميكشيدند و گوشت آدمي- آشكارا- در بازارها خريد و فروش ميشد. والدين، فرزندان خود را ميخوردند، انسانها را ميربودند و پس از كشتن، چربي آنان را ميگداختند» (ص 45)،
بلاخره بايست ميفهميد كه فرهنگ انسان-حتا از نوع "آريايي"اش- تا چه اندازه تحت تاثير شرايط است.

روشنفكران ما- شايد به دليل پيشينهي نظامي نياكانشان- خوشبختانه ياد نگرفتهاند قلم را چهگونه بچرخانند (و گر نه بيچارهتر از اين كه هستيم، ميشديم). اينها حتا وقتي ميخواهند دست به تحريف واقعيات و تاريخ بزنند، آنچنان ناشيانه عمل ميكنند، كه يك آدم بيسواد هم ميتواند مچشان را بگيرد:
«اسلام يك دين "سامي" است و لذا بسياري از خصوصيات نژاد سامي را داراست. نژاد سامي، يك نژاد تندخو، زودخشم، حساس و تيز است. اختلاف ميان هندي و عرب اين حقيقت را كاملا آشكار مينمايد:
"هندي"- كه برجستهترين خصايل نژاد آريايي را دارد- با همهّ حساسيتها و دقتها و ريزهكاريهايي كه در انديشه و خيالش هست (و اين در مذهب، فلسفه، هنر و موسيقياش هويداست) اساسا انساني آرام و صبور است، يك آرامش پهناور و صبوري سنگين در او هست كه بسيار چشمگير ميباشد، برعكس، "عرب" در خونش؛ تلاطم، تهاجم، تندي، آشفتگي و ناآرامي سرشته شده است: شاديش؛ تند. خشمش؛ تند. غمش؛ تند. عشقش؛ تند. كينهاش؛ تند. قضاوتش؛ تند. جنگش؛ تند و ... همه خصوصيات يك عرب، با تندي توام است. سامي، اساسا نژادي "تند"، سريع و شتابزده است» (ص 55).
اگر اسلام بنا به ادعاي ميرفطروس يك دين ساميست و كاملا منطبق بر خصوصيات مردم عرب است، پس چرا به قول خودش
« استقرار اسلام- چه در شبه جزيره عربستان و چه در كشورهاي اشغال شده (مانند ايران)- هيچگاه با علاقه و تمايل مردم همراه نبوده، بلكه (...) "قهر" و "خشونت"- بعنوان شيوهاي براي اعمال حاكميت- در "مسلمانسازي" قبايل عربستان و ملل مغلوب، نقشي مهم و حتي اساسي داشته است» (ص 55).
چرا عربها به اين دين، كه با خونشان جور در ميآمده، علاقه نداشتهاند و از پذيرش آن سربازميزدهاند؟ چرا محمد مجبور بوده براي "مسلمانسازي تودههاي عرب" به شمشير و قهر و سركوب خونين روي آورد (ر.ك. ص 60)؟ و چرا مردم عرب در مرگ محمد- اين رسول "سامي"- جشن ميگيرند و پايكوبي ميكنند(ر. ك. به ص 60 تا 62)؟ آخر چهگونه ميرفطروس نفهميده كه با ارايهي چنين فاكتهاي تاريخي، دست خود را رو، تحريفات تاريخي خود را آشكار و تئوريهاي نژادي و خوني خود را رد ميكند؟
آقاي ميرفطروس با اتكا به كدام تحقيقات علمي (به غير از آنهايي كه در دوران حكومت هيتلر انجام گرفته)، به اين نظر ميرسد، كه نژاد سامي در خونش تهاجم سرشته شده؟ امثال ميرفطروس نبايد فراموش كنند، كه هيتلر، نه سامي، كه همنژاد ايشان بوده است، و همچنين آرياييتبارهاي همميهنمان، آخوندهاي عزيز را فراموش نكنند، كه اشارهي كوچكي به آنان تمام تئوريهاي نژادي و خوني ايشان را مردود ميسازد.
البته ميرفطروس- مانند زرينكوب- خود بهتر از هر كسي ميدانسته كه آنچه تحت عنوان تحقيق و بررسي تاريخي ارايه داده، چيزي بيش از درك و نگاه يكسويهي خود به تاريخ نيست و به همين دليل ايشان نيز در مقدمهي كتاب خاطر نشان ميكند كه
«كتاب حاضر- بر اساس "ملاحظات" خويش- تنها نگاهي كوتاه است بر پارهاي از مسايل تاريخ اجتماعي ايران».
واقعا بهتر نبود، اينگونه محققين "ملاحظات" و "عواطف" پاك مينوي خويش را در رمانهاي تاريخي ميگنجاندند تا اينكه به عنوان فاكتها و نتيجهگيريهاي تاريخي به خورد مردم بدهند؟

با روي كار آمدن حكومت اسلامي در ايران، عربستيزي در بين ايرانيان تشديد شده و بسياري به جاي مقابله با فرهنگ اسلامي- كه در اعماق وجودمان ريشه كرده- نفرت از فرهنگ و مردم عرب را دامن ميزنند. آنچه كمبود آن همواره در كشور ما احساس ميشده، همانا برخورد منطقي ، خردگرايانه و همهجانبه با مسايل تاريخي، سياسي و اجتماعيست. تا زماني كه به جاي ريشهيابي علل عقبماندهگي فرهنگي-تاريخي خود و نفوذ و ماندگاري اسلام در ايران، سعي كنيم گناه را به گردن "عوامل خارجي" و "بيگانهگان" بيندازيم، وضع بر همين منوال باقي خواهد ماند و حتا اگر از دست حاكميت آخوندها رهايي پيدا كنيم، همچنان اسير فرهنگ آنان خواهيم ماند.


پانويس :
به غير از منابعي كه در خود مطلب ذكر شده، بقيه از كتاب خلقيات ما ايرانيان، محمدعلي جمالزاده، چاپ اول 1345، برگرفته شده است: [1] ص 73 ، [2] ص 95 ، [3] ص 95 ، [4] ص 81 ، [5] ص 93 ، [6] ص 107 .
 
[ بازگشت به صفحه اول ]  [ نسخه قابل چاپ ]  [ اين متن را با ايميل بفرستيد ]

turkmensahra.org


نوع مطلب :
نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386 توسط اراز عزیزی | لينك ثابت |
متن سخنراني يوسف عزيزي بني طرف در تالار انديشه حوزه هنري تهران
موسيقي عربي خوزستان
بيشتر مايلم از دعوت آقاي هوشنگ جاويد رييس کانون پژوهشگران خانه موسيقي ايران تشکر کنم که اين فرصت را برايم فراهم کردند تا دراين جا، در جمع هنر دوستان سخن بگويم. گرچه من تخصص چنداني در موسيقي ندارم؛ اما هميشه سعي کرده ام شنونده خوبي در اين عرصه باشم. البته من گاهي به موسيقي زادگاهم يعني موسيقي عربي خوزستان پرداخته ام ومقاله هايي نوشته ام و اين از سر ناچاري بوده است چون کمتر کسي از انبوه محققان موسيقي محلي ايراني را ديده ام که به اين موسيقي پرداخته باشد. شايد آقاي هوشنگ جاويد استثنايي در اين قاعده باشد. وي آن گونه که برايم تعريف کرده در يکي دوسال گذشته کارهايي در اين زمينه انجام داده است. به نظر من عدم پژوهش درباره موسيقي عربي خوزستان ريشه در نوعي بي توجهي يا حتي بي اعتنايي دارد. در سال ها و دهه هاي گذشته بسا پژوهشگراني که به موسيقي محلي قوميت ها و مناطق مختلف ايران پرداخته اند واز موسيقي محلي آذربايجاني و کردي و ترکمني ومازندراني گرفته تا موسيقي بلوچي و خراساني و ولري و شيرازي و بندري را به تحقيق نشسته اند اما گويي 3 تا 4 مليون هموطن عربشان در خوزستان سزاوار - حتي- گوشه چشمي هم نبوده اند. اين را ما هم نزد روشنفکران و هم دولتيان مي بينيم. بيست و اندي سال است که جشنواره موسيقي ايران را در دهه فجر در تهران برگزار مي کنند واز همه قوميت ها و استان هاي ايران دعوت مي کنند اما دريغ از دعوت از يک گروه موسيقي عربي خوزستان. شايد سال 1381 يک استثنا باشد که گروه موسيقي عربي الغدير به جشنواره آمد؛ آن هم به همت برخي از عرب هاي اهوازي مقيم تهران. اداره کل ارشاد خوزستان بودجه هاي هنگفت براي برنامه هاي پر طمطراق خرج مي کند اما توجه و اهتمامش به هنر
و فرهنگ و مطبوعات بوميان عرب استان بسيار اندک است. جالب اين که در برخي از سريال ها ي تلويزيوني يا فيلم هاي سينمايي براي معرفي موسيقي عرب هاي خوزستان از موسيقي بندري استفاده مي شود. درست است که موسيقي بندري موسيقي همسايگان عربهاي خوزستان در بنادر جنوبي ايران است و حتي در شهرهايي مثل آبادان هم نفوذ کرده اما موسيقي بندري به هيچ وجه موسيقي مردم عرب خوزستان - وحتي عرب هاي آبادان- نيست بلکه موسيقي اين مردم، عربي است. بايد بگويم که در شمال خوزستان موسيقي لري و بختياري ودر شهرهاي دزفول و شوشتر موسيقي دزفولي و شوشتري نيز رايج است اما همان گونه که گفتم موسيقي مردم عرب اين استان - که اکثريت جميعت خوزستان را تشکيل مي دهند- موسيقي عربي خوزستاني است ولاغير. سازمان صدا وسيما در داخل و تلويزيون هاي سلطنت طلبان وملي گرايان افراطي در خارج همواره کوشيده اند موسيقي بندري را به عنوان نماد يا سمبل موسيقي خوزستان عرضه کنند واين البته گونه اي از مسخ واقعيت است. اين واقعيت چون در اکثريت وجودي خود عربي (ايراني) است به مذاق عرب ستيزان خوش نمي آيد، لذا مي کوشند بديلي براي آن دست و پا کنند.
کم لطفي هنرمندان و روشنفکران وپژوهشگران ايراني نسبت به هنر و زندگي هموطنان عربشان در خوزستان محدود به به پژوهش در عرصه موسيقي نيست بلکه ديگر عرصه هاي هنري و فرهنگي و اجتماعي را نيز در بر مي گيرد. از اين همه مجموعه هاي عکس که درباره ايلات و عشاير و اقوام مختلف ايراني در کتاب هاي قطع بزرگ و کوچک چاپ مي شود چند عدد آنها به زندگي عرب هاي خوزستان اختصاص دارد؟ مردمي که 4 گونه زندگي " بدوي"،
" هورنشيني" ، " روستايي" و" شهري" دارند که در ايران تقريبا بي نظير است. هنرمند نقاش يا عکاس يا موسيقي پژوه يا جامعه شناس يا تاريخنگار يا داستان نويس ايراني آن قدرکه به ساير مناطق ايران پرداخته آيا به عرب هاي خوزستان پرداخته است؟
اگر از کتاب " تاريخ پانصد ساله خوزستان" سيد احمد کسروي بگذريم که درباره تاريخ خوزستان تا مقطع فرمانروايي شيخ خزعل است وهفتاد سال پيش نوشته شده وپيرامون نگاه شووينيستي اش حرف وحديث فراوان هست، شما در ادبيات تاريخي و اجتماعي 50 – 60 سال اخير کمترين اشاره اي به زندگي مردم عرب خوزستان مي بينيد. اگر کسي هم کاري کرده جز مسخ چهره فرهنگي و اجتماعي آنان چيزي ارايه نداده است که پيشتر به نمونه اي از آنها اشاره کردم.
متاسفانه گفتمان عرب ستيزي در خودآگاه و ناخودآگاه بسياري از هموطنان ايراني ما رسوخ کرده است و زدودن زنگار آن از ذهن وزبان اين هموطنان نياز به کار فراوان دارد.
همان گونه که گفتم مسخ واقعيت هاي اجتماعي و فرهنگي عرب هاي خوزستان محدود به موسيقي نيست وعرصه گسترده اي را در بر مي گيرد. از کتاب " خوزستان" ايرج افشار سيستاني و " قوميت و قوميت گرايي" حميد احمدي بگيريد تا فيلم " عروس آتش" خسرو سينايي. حتي دوست درگذشته ام احمد محمود که رمان نويس شناخته شده اي در ايران است و به اقليت دزفولي اهواز تعلق دارد ومطمئنا اکثريت عرب اين شهر را به خوبي مي شناخت در کتاب هاي خود اينان را درحد ووزن و کثرت و تاثيرشان در خوزستان تصوير نکرده است و قهرمانان رمان هايش اغلب از ميان اقليت غير عرب برگزيده شده اند.
آن چه گفتم يک قاعده است. شايد در سال هاي دهه چهل و پنجاه شمسي، اشاره گذراي بيژن جزني به عرب هاي خوزستان درکتاب
" تاريخ سي ساله" ونيز مقاله " آيين فصل در خوزستان" جلال آل احمد در کتاب " کارنامه سه ساله" و قصه هاي خاکسار استثنايي در اين قاعده بود. البته اکنون نيز ما از يک نگاه واقع بينانه فرهنگي و سياسي - خالي از غرض و مرض- نسبت به عرب هاي خوزستان دور هستيم وعرب پژوهشي علمي نزد روشنفکران ايراني امر بسيار کميابي است.
اين پديده يعني تقسيم بندي مردمان اين مرز و بوم به ايراني و انيراني و ناديده گرفتن فرهنگ و موسيقي و ادبيات و تاريخ بخشي از ايرانيان يعني مردم عرب خوزستان، ناشي از گفتمان برتري جويانه اي است که عرب ها را گاه " تازي"، گاه " انيراني"، گاه
" سوسمار خور" و زماني " ملخ خور" خطاب مي کند والبته از کاربرد اصطلاح غيرعلمي "عرب زبان" درباره مردم عرب خوزستان ابايي ندارد. بي گمان اطلاق صفت انيراني به عرب ها يا ترک ها، دو قوميت مهم را از دايره ايراني بودن خارج مي کند واين امري ضد ايراني است. از اين رو بايد به جاي بهره گيري ازاين گونه اصطلاحات اساطيري، بر مبناي ضرورت هاي دوران جديد از اصطلاحات مدني و نوين "عرب ايراني" يا "ترک ايراني" استفاده کنيم. به نظر مي رسد ايديولوژي سياسي و تاريخي مبتني بر نژاد گرايي، نقش نخست را در اين گفتمان بازي مي کند. اگر در دوران خلفاي اموي و عباسي، شعوبيگري، ايديولوژي ستيز عليه خلفا بود ونقشي تدافعي داشت اکنون اين ايديولوژي در درون ايران، نقشي هجومي دارد؛ زيرا برضد عرب ها که يک اقليت بومي ايراني است ودر قدرت سهم بسيار اندکي دارد، به کار گرفته مي شود. لذا اکنون ودر روزگار ما ترک ستيزي، شعوبيگري و عرب ستيزي، ايديولوژي هاي ضد ايراني،ضد اسلامي و ضد ملي هستند.
نگاه عرب ستيز وعرب گريز وخودي و ناخودي کردن در سطح ملي ودر عرصه هاي فرهنگي و هنري، باعث مي شود تا هموطنان عربمان از زاويه ديد هنري و اجتماعي بسياري از هنرمندان و روشنفکران ما کنار زده شوند و اگرهم قصدي براي نگاه کردن يا تصويرادبي يا هنري در کارباشد، چيزي تصوير مي شود که ذهن تصوير گر مي خواهد نه واقعيت جامعه عربي خوزستان. نگاه نژاد گرا- که پايه هاي آن در عهد پهلوي نهاده شد- نه تنها در خود آگاه ذهن عرب ستيزان ناسيوناليست بلکه رسوبات آن در نا خود آگاه ذهن انترناسيوناليست ها وحتي انسان هاي عادي جامعه نيز وجود دارد. اين نگاه در بطن و متن خويش با معايير حقوق بشر منافات دارد.
بايد گفت سرزمين خوزستان، از نظر جغرافيايي محل تقاطع شبه جزيره عرب و فلات ايران و از جنبه فرهنگي محل تلاقي دو تمدن و فرهنگ عربي (سامي) و ايراني است. از اين رو ويژ گي هاي اين دو تمدن را ما در اين ديار مي بينيم. از پيوند اين در فرهنگ است که پديده اي به نام هنر و فرهنگ عربي اهوازي (خوزستاني ) يا عرب ايراني سر برآورده است.
اگر موسيقي عربي خوزستان را به دو بخش موسيقي ريفي يا روستايي وموسيقي مقامي يا شهري تقسيم کنيم، مشابهت هاي فراواني ميان اين موسيقي و موسيقي جنوب عراق مشاهده مي کنيم. البته اين تشابه فقط خاص موسيقي نيست بلکه لهجه را نيز در بر مي گيرد زيرا لهجه عربي خوزستاني، لهجه بين النهريني است و با لهجه عربي خليجي تفاوت دارد. رديف ها و دستگاه هاي موسيقي عربي خوزستان با نظاير آن در موسيقي عربي خليجي نيز متفاوت است. موسيقي مقامي بين النهريني از موسيقي کهن فارسي (ايراني) تاثير پذيرفته است. ما هم اکنون مقام هاي اصفهان، نهاوند، د