| خلافت عثمانی و عوامل انقراض آن | |
|
بحث آزاد
فرید سیاوش
«چنان رفتار كن كه بشريت را، چه در شخص خود و چه در هركس ديگر،
همواره به مثابه غايتي به شمار آوري و نه هرگز فقط به مثابه وسيله اي»
مفهوم دموكراسي بسيار پيچيده تر از آن است كه تصور مي شود؛ زيرا منظوري كه گويندگان و نويسندگان از به كاربردن آن داشته اند و دارند، متناسب با مقتضيات زمان و شرايط هر عصر متفاوت بوده است.
دموکراسی چون بسیاری دیگر از مفاهیم، تعریفی پیچیده دارد، بنابراین، تعریف هر کس از دموکراسی می تواند نوع نگرش او را آشکار سازد؛ «لیپست »در مورد دموکراسی معتقد است: «تعریف مفهوم پیچیده ای چون دموکراسی ناگزیر مبنایی فرهنگی دارد؛ بدیهی است که نگرش یک طرفدار اتحادیه کارگری در اروپای مرکزی با نگرش یک دهقان اهل جنوب صحرای آفریقا، که درآمدی بخور و نمیر دارد، فرق می کند. این تعاریف به تاریخ هم وابسته اند؛ مثلاً، شهروندان کشورهایی که پس از 1945 از دل استعمار برآمده اند تصور و شناختی از دموکراسی دارند که با تصور و شناخت شهروندان کشورهای قدیمی فرق می کند و تعریف هر شخص از دموکراسی از عوامل متعدد دیگری نیز تأثیر می پذیرد«.
دموكراسي از واژه يوناني دموس ( يعني خلق ، مردم) و كراتوس ( يعني حاكميت، قدرت) مشتق است. دموكراسي يكي از انواع حاكميت بوده و وجه مشخص آن اعلام رسمي اصل تبعيت اقليت از اكثريت و به رسميت شناختن آزادي و حقوق مساوي افراد و شهروندان است
دموکراسی از زمانی که پریکلس ، آن را «حكومت مردم» تعريف كرد، تا امروز كه در مجامع مختلف نظريه پردازي غرب به ويژه امريكا، تحكيم و گسترش آن كار اساسی و تخصصي دولت معرفي مي شود، تحولات زيادي داشته است.
دموکراسی را نمیتوان جدا از شرایط اقتصادی و اجتماعی زندگی بررسی کرد،باید وضع واقعی و عملی جامعه را در نظر داشت. در واقع هر دموکراسی به مثابه شکلی از سازمان سیاسی اجتماع، در تحلیل آخرین به شیوه تولید معینی خدمت می کند و توسط آن تعیین میشود.
مضمون و شكل دموكراسي در طول تاريخ تكامل حاصل كرده و همواره و كاملا وابسته به فرماسيون اجتماعي ـ اقتصادي مربوطه بوده است.
پس دموکراسی چیسـت ؟
آیا دموکراسی حکومت مردم است؟
یا دموکراسی حکومت نمایندکان مرد م است؟
یا دموکراسی قضاوت مردم است؟
«کارل پاپر» فيلسوف معاصر ميگويد دموکراسي هرگزحکومت مردم نبوده، و نه ميتواند باشد، و نه بايستي که باشد. اين خطرناک است به مردم و به ويژه به کودکان بياموزيم که دموکراسي به معني حکومت مردم است، يعني حکومت عموم، که حقيقت ندارد، و وقتي فرد از واقعیت مساله آگاه شود، احساس میکند فریب خورده است، و اين احساس ميتواند حتي به تروريسم بيانجامد. (1)
ولی من با قسمت اخیر عقیده آقای «کارل پاپر» فیلسوف معاصر هم عقیده نیستم . اگر قرار باشد که درک واقعیت ها در مراحل بعدی زندگی ، انسانها را سرشکسته ساخته و بطرف تروریزم سوق دهد. پس نفوس تروریست ها از غیر تروریست ها زیاد تر خواهد بود. زیرا خود ما،جهان پیرامون ما خلاصه زمان و مکان ، شرایط و امکانات و واقعیت ها همه و همه د رحال تغییر و دگرکونی هستند .انسان متکامل به کسی میشود گفت که همواره در مسیر تغییر و تکامل ، دگر شدن و نوشدن در حرکت باشد.این دقیق است که دموکراسي هرگزحکومت مردم نبوده، و نه ميتواند باشد، و نه بايستي که باشد. زیرا مردم یک مفهوم عام است .اگر دموکراسی حکومت مردم است، آیا در حدود یک ملیارد هندوستانی در هندوستان بر اریکه قدرت هستند؟ واین یک ملیارد بر کدام حد اقل یک ملیارد دیگر حکومت میکنند؟ و آیا مردمی که حکومت راانتخاب ميکنند قادر به انجام تصميم گيري درباره مسائل بغرنج نظير سياست اتمي يا طرح دراز مدت فضائي ویا ایجاد شبکه های گسترده وپر خرچ استخباراتی و امثالهم هستند؟ بصورت قطع خیر. پس دموکراسی حکومت مردم نبوده بلکه حکومت نماینده گان بخشی مردم میباشد. آنهم نه حکومت نماینده گان همه ای مردم ، زیرا کاندیدانی که به نماینده گی از برخی مردم جامعه با اجندای خاصی وارد کار زار شده بودند و نتوانسته اند در انتخابات برنده شوند ؛ در حکومت حضور ندارند. بنابران نماینده گان عده ای از مردم در حکومت اشتراک ندارند .
در واقع دموکراسی یعنی حکومت قانون و اجتناب از استبداد، اما حکومت قانون بدون نهادهاي قضاوت مردم دموکراسي نيست.بطور مثال با وجودآنکه هيتلر با رأي دموکراتيک اکثريت بقدرت رسيد، اما از لحظه اي که مهمترين نهاد قضاوت مردم در آلمان، يعني رايشتاگ را بست، به دموکراسي آلمان پايان داد.
مردم معمولآ نتائج بغرنج ترين سياست ها را پس از مدتي مي بينند، و در سيستمي که نهادهاي قضاوت مردم قدرت دارد، در انتخاب بعدي، آن سياست ها ومسولين آنان، ميتوانند دوباره انتخاب ويا رد شوند.
در واقع قضاوت مردم در هر سه عرصه مقننه، مجريه، و قضائيه، معنا وحقیقت دموکراسي است، که از انتخابات نمايندگان مجلس و رئيس جمهور گرفته تا انتخاب قضات و شرکت در هيئت هاي انتخابات و قضاوت را شامل ميشود. قضاوت مداوم مردم در سطوح مختلف است که ستون اصلي همه دموکراسي هاي مدرن بوده است، و قانون اساسي دموکراتيک بايستي اساسات وجزئيات آزادي نهادهاي قضاوت مردم را معیين ،نهادینه و پشتيباني کند.
با وجود این همه اختلاف در ارایه تعریف، می توانیم ویژگی های اصلی و ممیز نظام های دموکراتیک را از نظام های غیر دموکراتیک بازشناسیم، در این رابطه سه ویژگی را میتوان مشخص کرد:
1. رقابت آزاد برسراحراز سمتها، مقامها ویا کرسی های انتخابی(پارلمان و شورا ها از جمله شورای محل و....)
2. برگذاری انتخابات منصفانه، بدون استفاده از زور یا اجبار و بی آنکه هیچ گروهی در جامعه حذف یا محروم شود؛ که در دوره های مشخص، برای تصدی سمتها یا مقامها، برگزار می شود.
3. موجودیت آزادی های مدنی و سیاسی تا صحت و انسجام مشارکت و رقابت سیاسی تضمین شود
در چند دهه اخير در غرب در فراسوی دموکراسی پارلمانی، دموکراسی مشارکتی رشد کرده است. يکی از برجسته اين تحولات اينيشتيو بالوت ballot initiatives است، به اين معتا که با جمع آوری تعداد معينی امضا ميتوان مثلا قانون جديدی را به رای گذاشت. در نتيجه غير از روش پارلمانی، این طریق دومی برای قانون گذاری برای یک ایالت یا یک کشور است. رشد کامپيوتر و اينترنت امکان توسعه دموکراسی مشارکتی را با شتاب زيادی افزايش ميدهد. ، فدراليسم ساختار ديگری است که در شرایط مناسب، به رشد کنترل و توازن قوا و در نتيجه به گسترش دموکراسی در کشور ياری خواهد رساند.
دموکراسی فلسفه یا ایدیالوژی است و یا یک امر سیاسی ؟
1) دموكراسي به مثابه فلسفه يا ايدیولوژي:
دموكراسي به مثابه فلسفه يا ايدیولوژي حامل آموزه هاي ليبراليسم است كه به آن دموكراسي حداكثري نيز مي گويند و بر سه اصل استوار است:
هومانیسیم یا فرد گرایی
آزادی
برابری
بربنیاد اين فلسفه سياسي جديد،اصل و غايت همه هستي، انسان است و آنچه اصالت دارد اراده انسان است و فقط با عقل و علم ،سعادت انسان تأمين مي شود.
کارل ریموند پویر معتقد است ، انسان نقاد و آزاد از هرگونه قيد آسماني در حيات؛ انساني كه براي اداره زندگي جمعي، جز فردگرايي و سود انگاري مصلحت ديگري را نمی نگرد و به منابع مشروعيت فراانساني بي اعتناست،موضوع بحث دموکراسی است. نهادهاي اجتماعي نيز تنها در خدمت به فرد معنا مي يابند. از اين منظر انسان در همه فعاليت هاي خويش، چه به او مربوط باشد و چه نباشد، هميشه بايد به عنوان غايت در نظر گرفته شود. از همين روي به نظر كانت، پدر مدرنيته، همه اشياء داراي قيمت هستند و اين تنها انسان است كه داراي حرمت و منزلت است. كانت در اين باره مي گويد: «چنان رفتار كن كه بشريت را، چه در شخص خود و چه در هركس ديگر، همواره به مثابه غايتي به شمار آوري و نه هرگز فقط به مثابه وسيله اي».(2)
كارل ريموند پوپر نيز با اشاره به همين جمله كانت چنين نتيجه گيري كرده كه اصالت فرد، توأم با ديگرخواهي، به صورت شالوده تمدن غرب در آمد و هسته مركزي تمام نظرات اخلاقي برآمده از تمدن غرب شد.(3) ديگرخواهي در اين جا ناظر به تنها قيد مكتب اصالت فرد است كه تصريح مي كند فقط مزاحم حقوق ديگران مباش. نكته مهم اين كه فرديت دموكراتيك، فرديتي خود محور نيست.
يكي ديگر از اصول اساسي دموكراسيِ به مثابه فلسفه، اصل «برابري» است. برابري در اصل به اين معني است كه همه انسان ها، به حكم انسانيت خود، برابرند و بر يكديگر برتري ندارند.ولی از لحاظ سياسي، اصالت برابري به اين معني است كه شهروندان در نزد قانون و از لحاظ حقوق و آزادي ها با هم برابرند. در دموكراسي، شهروندان دست كم بايد از لحاظ حقوقي با هم برابر باشند. برابري در دموكراسي، برابري در فرصت هاست نه لزوماً در دستاوردها. كساني كه به طور برابر تحت حمايت قانون باشند مي توانند از فرصت هايي كه نظام اجتماعي و سياسي فراهم مي آورد بهره گيرند و به مشاركت و رقابت در زندگي سياسي بپردازند. به عبارت ديگر برابري، مستلزم عدم تبعيض بين افراد از هر نوع، به ويژه از لحاظ نژاد، قوميت، جنسيت، مذهب و عقيده سياسي، است.(4)
اصل مهم ديگر در دموكراسي، اصل «آزادي» است. آزادي در دموكراسيِ فلسفي همان معنايي را به ذهن متبلور مي سازد كه ليبراليسم منادي آن است؛ يعني آزادي انسان از تقدیس و مقدسات. نتيجه آن كه هومانيسم و فردگرايي، برابري و آزادي سه ضلع مثلث دموكراسي به مثابه فلسفه يا ايدئولوژي است.(5)
2) دموكرسي به مثابه امري سياسي
دموكراسي به مثابه امري سياسي، حامل آموزه هایي است كه بيشتر با معناي مرسوم و جاري از دموكراسي سازگار است. در اين معنا دموكراسي شيوه اي عقلاني، تجربه شده، مفيد و مؤثر در زندگي جمعي است كه مبتني بر اصل «رضايت» و «اكثريت» است و همواره در حوزه رابطه دولت بخصوص حکومت و ملت مطرح مي شود. به بیان ديگر رایج ترین منظوراز دموكراسي همان دموكراسي سياسي است كه عمده ترین مباني و اصول آن عبارتند از:
آزادي (آزادي بيان، مطبوعات، احزاب و تجمعات)؛
انتخابات آزاد؛
قانونیت؛
تفكيك قواءسه گانه(قانون گذار؛ اجرایی و قضایی)
مشاركت؛
هرگاه پنچ اصل بالا در حيات سياسي شهروندان یک جامعه عملآ وجود داشته باشد میتوان ازموجودیت دموکراسی در آن جامعه حرف زد .به بیان دیگر جوامع فاقد نهاد های آزاد قضاوت مردم هرگز نمیتوانند سخن از دموکراسی بزنند؛ اگر ادعای هم بکنند دروغی بیش نیست.
برخي از متفكران، دموكراسي را امكان نصب، نقد و عزل مسالمت آميز (بدون خصومت و خون ريزي) حاكمان تعريف كرده اند. اين تعريف، تعريف واضحي است، که در اين تعريف هم پنج عنصر مذكورپوشش یافته است. در اين رويكرد سياسي به دموكراسي، جابه جايي مسالمت آميز قدرت و محدود شدن قدرت به خواست و اراده و مصالح عامه مطرح است، نه تعريف كليشه اي و انتزاعي آبراهام لينكلن كه دموكراسي را «حكومت مردم بر مردم توسط مردم» مي دانست؛ زيرا اين تعريف در تاريخ تنها در يونان باستان و دموكراسي مستقيم آتنی معنا داشت و با جغرافياي سياسي امروزي سازگار نيست و امكان تحقق آن وجود ندارد . امروز هرگاه از دموكراسي سخن مي گوييم، آموزه هاي زيادي خودنمايي مي كند؛ آموزه هايي از قبيل: قدرت محدود و مقيد حاكمان، میعادی بودن قدرت مداری، انتخابات آزاد، آزادي هاي اجتماعي، تفكيك قوا وتامین استقلالیت قوه قضائيه ، قانون مداري .(6)
پي نوشت ها:
1. کارل پاپر، درس های این قرن، 1977
2. بهرام محبي، قانون آزادي، حكومت جمهوري و صلح جاودان (نگاهي به فلسفه سياسي ايمانوئل كانت)، سايت اينترنتي ايران امروز به نشاني IRANEMROOZ.DE ، مورخ 8/8/82.
3 . كارل پوپر، جامعه باز و دشمنان آن، ترجمه عزت الله فولادوند (تهران، خوارزمي 1364ـ 1369).
4 .رامين جهانبگلو، تفاوت و تساهل، (تهران، مركز، 1380).
5 . حسين بشيريه، درس هاي دموكراسي براي همه (مباني علم سياست)، (تهران: مؤسسه پژوهشي نگاه معاصر، 1380)، ص 33 و ص 34.
6 . امیر دبیری، دموکراسی ازنظرکارلپویر، روزنامه همشهری8/11/82.
پروفيسور عنايت الله شهراني
هزاره ها يكي از شاخه هاي بسيار مهم و قديم تورك ميباشند كه در قاطبه تواريخ موثق آنها را از جمله هون هاي سفيد ويا توركان توكيو ها آورده اند .مرحوم عبدالحي حبيبي ميفرمايد : « در نصف اول قرن هفتم ميلادي در شمال هندو كش و ولايت تخارستان تا بلخ و ميمنه امرايي از نژاد توه كيو ( بقاياي كوشاني هفتلي “ يفتلي “ ) حكمراني داشتند كه مركز ايشان قندوز بود “ ص 107 تاريخ افغانستان “ .
در فرهنگ آنندراج هزاره را قومي از افاغنه آورده اند و گفته اند از عشاير شيعه مذهب . منظور مولف افاغنه اينست كه در افغانستان زيست دارند ونه اينكه خودشان پشتون باشند و در قسمت شيعه بودن مردم هزاره بارها گفته ايم كه مركز و اطراف هزاره جات شيعه اند ولي يك اكثريت بسيار بزرگ شان در سرتاسر افغانستان اهل سنت والجماعه ميباشند .
معني كلمه “هزاره” در فرهنگ دهخدا “ حصهً پائين ديوار “ آمده است . همچنان در تشابه تلفظي كلمه هزاره لغت “هزاله” را آورده اند كه “ هزلي” به معني شوخي و ظريف طبعي ميباشد و شايد هم حرف لام به حرف زآ در اثر كثرت استعمال تبديل شده باشد .تا هنوز در بين اوزبيگ هاي اعم افغانستان و اوزبيكستان آدم هاي شوخ و ظريف طبع را “هزل گوي” ميگويند .
در فرهنگ دهخدا كلمه ديگري را به وزن “هزاره” به شكل “هزاوه” ميآبيم كه ميگويد : « قصبهً دهستان فراهان سادات از بخش فرمهين شهرستان اراك داراي 2736 تن سكنه و آب آن از قنات ، محصول عمده اش انگور ، غله و ميوه است . اين قصبه از قرار قديمي اين ناحيه و داراي چشمه سار هاي متعدد و آبهاي گوارا و تاكستان هاي فراوان است .......جلوس اباقاخان بن هلاكو به تخت سلطنت بعداز پدرش بسال 663 درين قصبه بوده است » از شرح بالا منظور ما تنها از هموزن بودن كلمات است كه شايد به شكلي از اشكال در افغانستان و پاكستان به مردم هزاره نسبت يافته باشد .
تعداد نسل تورك هاي هزاره در پاكستان بمراتب زيادتر از تورك هاي هزاره در افغانستان ميباشد كه بحث آنها ضرورت به تحقيق عليده دارد .
اگر از كلمات بالا در خصوص وجه تسميه “هزاره” بگذريم ، امكان توجيه اصل كلمه “هزاره” شايد طبق گفتار اكثر نويسندگان “هزار” باشد كه در لشكر هاي مغول و تورك ، به واحد هاي هزار نفره تقسيم ميگرديدند و ما تا اكنون در ساحات شمالي افغانستان ( در سابق توركستان صغير ) مينگباشي و يوزباشي به معني سركرده هزار نفري و صد نفري را گاه گاهي ياد مينماييم ..... زمانيكه اين راقم متعلم مكتب ابن سيناي كابل و دارالمعلمين كابل بودم ، منصبي را درميان ملازمين ميشنيدم كه “ده باشي” ميگفتند كه تركيب زبان دري و توركي يعني “كلان ده نفره” بود ، بنآ كلمه “هزاره” ميتواند با معني “مينگ باشي “ مرتبط باشد .
در كتاب نظام اجتماعي مغول اتوغ ها ، نويانها ويا گروپ ها را چنين ميآبيم : « بطور خلاصه ميتوان گفت كه در زمان سلسله يوآن ، شخصيت هاي مغولي همه از طبقه اشراف فيودالي ، نويان ( روئساي هزاره ) روئساي ده هزار و افراد گارد ( اشراف ) بودند ، پس از انهدام اين سلسله و فرار مغولها به خارج از چين ايشان مجبور به ترك زندگي شهرنشيني و مراكز چيني و بازگشت “به هزاره هاي” خود در اعماق استپهاي مغولي گرديدند .ولي درين زمان هزاره ها تبديل به اتوغ و نويانها ( فرماندهان هزاره ) تبديل به جاي سنگ و داي بو وغيره گشته اند ( ص 228 نظام اجتماعي ..... ) .
از گفته هاي بالا بيگمان كلمه “هزاره” هويدا و آشكارا ميشود كه شايد سركرده كدام واحد اردوي تورك ها ويا مغول ها شخص مهم و با نفوذي بوده كه لقب اولاده و مربوطين او را “هزاره” گذاشته اند و اين اصطلاح حتمآ در خاك فعليه افغانستان مروج شده باشد بخاطريكه اصطلاحات تاجيكي ويا فارسي از قدامت لازم برخوردار است . همچنان نميتوانيم از گفته هاي بعضي تحليلگران انكار نمائيم كه شايد كلمه “هزاره” از خود گروپ هزار نفري باشد كه اولاده و مربوطين همه شانرا “هزاره” گفته باشند و چون اصطلاح زيبا ، روان و آسان است ، از آن سبب بزودي ورد زبانها شده است و شايد هم هزاره معني كلمه “نويان” باشد .
مرحوم حبيبي مركز اراكوزيا را كه كاملآ خاك و سرزمين ملت تورك هزاره ميباشد ميگويد كه “هزاله” است و چون هزاله با هزاره هم وزن و قرين است ، شايد هزاره از هزاله آمده باشد .
موضوع دوميكه از زبان ولاديمير تسف بدست ميآيد و بسيار مهم است ، اينست كه به كلمه “داي” و معني آن دسترسي پيدا مينمائيم .
در يكي از نوشته ها ميخوانيم كه « داي بو چين » بمعني “زن داي بو” آمده و معلوم است كه كلمه “داي” ريشه طولاني دارد .
در نوشته هاي آقاي تسف داي ها را به چنين شكل ميآبيم : « كه كلمه داي بوي مغولي از آميزش سه لغت چيني كه عناوين اشخاص مهم سلسله يوآن بوده ، تشكيل شده است ، اين سه كلمه عبارت اند از : ( tai - baw , tai - fau , doi - fou ) بمعني مهردار بزرگ » ( ص 223 نظام .....) .
كلمات و القاب تاي فو ، تاي بو و داي فو را ميتوان بخوبي تصور كرد كه خيلي عميق و صاحب معني است و حالا ما در هزاره جات افغانستان “داي” ها زياد داريم كه به اقوام تعلق ميگيرند . اما يك موضوع ديگر بايد گفته شود كه “داي” ويا “تاي” درر توركي بمعني اسپ نوزاد آمده و واقعآ خيلي بجاي خواهد بود تصديق نمائيم كه بگروه هاي “داي” ها بخوبي صدق مينمايد به اين معني كه اسپ سواري و اسپ كاري از قديمترين ايام شغل مردم تورك بوده است . و كسانيكه صاحبان اسپ هاي خاصه و بخصوص ميبودند ، او و مربوطين او را به صفت اسپ او ميشناختند .
مثلآ اگر كسي اسپي ميداشت كه در گردن او زنگ آويخته باشند ، آن اسپ را “دايزنگي” ميگويند و ما تا اكنون در ميان توركان هزاره افغانستان منطقه يي داريم بنام “دايزنگي” و همچنان در ميان تورك هاي صفحات شمال كشور قومي داريم بنام “كلته تاي” گويا كسي از اشخاص مهمي كه يا دُم اسپ آن كوتاه بوده ويا هم اسپ او نسبت به ديگر اسپ ها قد كوتاه بوده ، بنآ شخصيكه صاحب آن “تاي” يا “داي” بوده او و مربوطين او را “كلته تاي” گفته اند .زيرا كه “كلته” به زبان توركي به مفهوم كوتاه ميباشد . ويا اينكه آن تاي يا داي دردويدن “ يُرغه” بوده ودربزكشي نام ونشاني داشته و به نسبت كوتاه بودن دم ويا قد اسپ ، صاحبش را ، صاحب تاي كلته و بعدآ جمع فاميل او را “كلته تاي” خطاب كرده اند . در تلفظ ها اندر ميان اقوام مغول و تورك حرف “دال” با حرف “تا” اكثرآ مشابه تلفظ ميشوند .
البته اقوام بنام حيوانات از قديم الايام بدينسو معموليت داشته ، چنانچه در ميان شهرياران تورك ايران پادشاهاني را بنامهاي « قره قويونلوها » و « آق قويونلوها » ميشناسيم . بيرم خان مشهور بدخشي كه هندوستان به توسط او نصيرالدين همايون دوباره بدست تيموريان افتاد ، از جمله قره قويونلوها و باز از شاخه “بهارلوها” بود كه فرزند او همان عبدالرحيم خان خانان يا صدراعظم جلال الدين اكبر بود كه زبان فارسي را به اوج ترقي رسانيد و اصلآ در ميان توركان آنها متعلق به شعبه توركان توركمن ميباشند .
(( احتمال قريب به يقين ديگر وجه تسميه “داي” اينست كه “دائي” براي اكثر مردم تورك زبان مانند توركمن ، آذري ، تاتار ، قرغز ، قزاق و بعضي از اقوام اوزبيگ به معني ماما “برادر والده” را دارد . و به احتمال زياد استعمال كلمه “داي” براي مردم هزاره معني همان “دائي” را داشته باشد . بنآ “داي چوپان” در اصل خود “دائي چوپان” بمعني “ماما چوپان” ميباشد و ميتوان داي كندي ، داي زنگي ، داي قوزي ، داي دهقان ، داي قلندر وغيره “داي” را با پسوند آن به همين قياس نمود .))
اگرچه بعضي ها “دي” را مشابه “زي” آورده اند ، چنانچه آقاي يزداني نيز تا جايي به اين دو كلمه اشاره نموده است و شايد “زي” بشكل غيراصلي “دي” از “داي” گرفته شده باشد زيرا “دي” از لغات بسيار قديم توركي است و قدامت لغات توركي را از آن بايد دانست كه هزار سال كه هنوز بسي زبانها قوام نگرفته و به قيام نرسيده بودند ، فرهنگ عالي بزبان توركي توسط محمود كاشغري تحرير شده بود و اين خود نمايانگر تاريخ كهن زبان و ادبيات توركي ميباشد . همچنان خط اورخاني هم از قديمترين خطوط توركي بشمار ميرود .
در هزاره جات “داي” ها زياد ميباشند ، بمانند داي كيو- داي قوزي - داي كلان - داي پولاد - داي چوپان - داي نوري - داي كندي - داي دهقان - دايزنگي - داي ختاي - داي ختن - داي بيركه - داي قلندر وغيره
در سطور قبل يادآور شديم كه يك جانب وجه تسميه “داي” به “تاي” توركي نسبت دارد ، اما وقتيكه تنوع داي هاي توركان هزاره را مطالعه مينمائيم “داي” به قوم نسبت داده شده است ، مثلآ “داي ختن” كه غالبآ قومي از توركان ختن بودند كه بعد ها آمده باشند ، يا اينكه “داي دهقان” قشلاق دهقانها ويا اينكه يكي از داي هاي “داي توكيو” ميآبيم و شايد “داي توكيو” باشد كه اصل شان به “تورك توكيو” منتهي ميشود .
البته اين “داي” ها همچنان ميتوانند منطقه و جاي تعبير شوند و امكان معني هاي ديگري هم وجود دارد . به هرصورت كلمات “داي” و “دي” مخصوص اصطلاحات خاص توركان هزاره ميباشد .
يكي از موضوعات ديگريكه در خصوص “داي” بايد گفته شود اينست كه “داي” ميتواند بعضي وقت جزً نام اشخاص باشد و ما بنام يكي از خانم ها به استناد تاريخ رشيدالدين فضل الله خانمي را ميشناسيم كه “داي” جزً نام اوست : « اين غارت چنان با شدت بعمل آمد كه در “يورتها” غير از خاكستر ديگدانها چيزي باقي نماند . قوتوي خاتون و توداي خاتون و ارمن خاتون را برهنه بگذاشتند » ( ص 607 امپراتوري صحرانوردان واواز رشيدالدين ).
گرچه درخصوص پيشتر درباره وجه تسميه ، منشاً و مبداً كلمه و اشارات ديگر در خصوص توركان هزاره بحث گرديد ، بازهم بخاطر توضيح بهتر نظر يكتعداد دانشمندان را درين بحث داخل سازيم ، تا توانسته باشيم بحد وسيع در ساحه اصليت اين مردم بومي افغانستان روشني باندازيم .
درقسمت وجه تسميه هزاره ها سخن هاي نو بسيار كم است و زياده تر يكي از ديگري تقليد كرده اند ، و موضوع اينكه ايشان از بقاياي اردو و لشكر تيموچين يعني چنگيز خان ميباشند و موًرخين يكي بعد ديگري ، موضوع را تقليد كرده اند كه اين طرز ديد به نظر نگارنده اين مقال عاري از حقيقت ميباشد و حتي بقراريكه درين مقاله متذكر شديم ، آنها با آنكه بني اعمام بسيار دور مغولها ميباشند ، مستقيمآ به تورك ارتباط خوني دارند و بدان سبب اصليت آنها خاصتآ و راًسآ به تورك منتهي ميگردد .
آقاي داكتر سيد مخدوم رهين در كتاب اشك خراسان درحاليكه به ابولآباي توركان يا افراسياب توهين ها كرده است چنين ميخوانيم : « بنابر نوشته جهانگرد چيني هيوان تسنگ كه در دوره كوشاني از آريانا عبور كرده قوم هزاره قرنها پيش از ورود اسلام به سرزمين ما درين كشور مي زيستند، در ادبيات و تورايخ دوره اسلامي قرن سوم وچهارم هجري اطلاق ترك غرچه به قوم هزاره شده است » ( ص 31 كتاب مذكور ) . نوشته آقاي رهين خيلي برجاست كه هزاره را تورك دانسته است .
در كتاب پژوهشي در تاريخ هزاره ها بقلم جناب حاج كاظم يزداني موضوع چنگيزي بودن تورك هاي هزاره با دلايل زياد رد شده ولي نظر يكتعداد را كه در كتاب خويش گنجانيده اند ، خالي از مفاد نخواهد بود كه با تبصره هاي كوچك آنها را ازنظر بگذرانيم :
آقاي “بليو” گفته كه هزاره ها از ديگر اقوام افغانستان مجزاً ميباشند ، موضوع قابل ترديد است ، آنها اولآ به تورك ها مي پيوندند و ثانيآ با ديگر اقوام اختلاط نسبي دارند (( همانقسميكه هر قوم ديگر افغانستان با همديگر اختلاط اتنيكي دارند )) .
ژ . فيرير گفته است كه هزاره ها ساكنين اصلي افغانستان ميباشند و در زمان حملات اسكندر در همان محل زندگي ميكردند كه حالا حيات بسر ميبرند و فيرير موضوع فوق را از نوشته هاي موًرخ قديمي يونان “كورتس” استفاده كرده است .تبصره اين نگارنده چنين است كه اصليت و قدامت تورك هزاره بگفته هردو درست است اما مسكن اصلي هزاره هاي توركتبار مراكز عمده غزني ، زابل و كابل و تگين آباد بود و آنها نه بواسطه سامانيان بلكه توسط شخص امير سبكتگين “سيويكتگين” بروايت هاي مختلفه خصوصآ از مركز اصلي توركها يا غزني باستان منتقل شده اند .
آقاي حاج كاظم ميگويد : « بعضي از دانشمندان گويد هزاره ملتي است كه از اختلاط و تركيب تورك و مغول بوجود آمده اند ( ص 157 ) درست كه تورك هزاره با مغول ارتباط خوني دارد ولي غرور ملي ملت تورك هزاره بايد پايمال نگردد و نبايد به اين شكل آنها را به دوراهه و تشويش نگهداشت و حق همين است كه ايشان از شاخه بس مهم و با ارزش ملت تورك ميباشند .» .
نظريه “دمورگرفت” كه ميگويد صورت و چهره هاي هزاره ها نظر به مغولها بيشتر به تبتي ها ميماند و قرلوق ها پيش از حمله مغول در افغانستان مركزي بودند ، درست است ولي يك نظر نو نيست زيرا آل سبكتگين « سيويكتگين » از قوم قرلوق ميباشند و در تبت توركان بسيار اند .
ازينكه در دائرتالمعارف اسلامي قوم مغولي يا نسل تورك مغولي ميخوانند بازهم در تردد ميباشند و نميتوانند به تاريخ اصلي تورك هزاره آگاهي حاصل نمايند . در سطور ديگر به عرض رسيد كه تورك هاي هزاره خون مغولي و توركي دارند و با مغول خون مشترك و مشابه دارند اما ازنگاه تقسيماتيكه ما ذكر نموديم زياده تر به توركي ارتباط ميآبند .
آقاي عندليب را جناب حاج كاظم ميفرمايد كه او گفته است ، تورك هاي هزاره ، هزار قبيله اند ، زياده تر يك نظر افسانوي و تخيلي ميباشد ولي نظر آقاي قمبري بهسودي درقسمت اينكه تورك هاي هزاره پيش از چنگيز خان در غرجستان مي زيستند ، مورد پذيرش است . زيرا گفتيم كه اين قوم پيش ازميلاد بخاك كنوني افغانستان حيات بسر ميبردند .
اگر داكتر “ريچارد پتر” كه درباره هزاره ها ده سال تمام تحقيقات نموده ولي اغلاط فاحش او قابل تاًمل است . مثلآ ميگويد « زبان هزاره گويشي از فارسي - دري است در آن از لغات مغولي استفاده فراوان شده است » ( ص 160 پژوهشي ) اين حكم آقاي پتر را پروفيسور شاه علي اكبر شهرستاني چهل سال پيش ناقص ساخته است ، زيرا از روي تحقيقات علمي كه نموده از جمله پانزده صد لغات تورك و مغول يكهزار و دوصد و پنجاه آن خالص توركي و مابقي مغولي ميباشد و از جانب ديگر اين كلماتيكه به زبان مغولي ارتباط ميگيرد معني آنررا ندارد كه توركي زبانها آن لغات را استعمال نمي نمايند بلكه جمله از آن لغات را استفاده نموده و در گفتار خود ميآورند و بدين حساب همه لغات پانزده صدي در زبان توركي مورد استعمال دارد .
آقاي حاج كاظم يك موضوع مهم را نتيجه گيري مينمايد و ميفرمايد : « اين مدارك مسئله نژادي مهمي را روشن مينمايد كه اهميت آن از مسئله خصوصي هزاره تجاوز ميكند و اين مطلب بما نشان ميدهد كه در حقيقت نه فقط فلات هاي مرتفع ماوراي هيماليا بلكه تمام دنباله هاي جبال هندوكش تا منتهي اليه غربي آن در زمان قديم محل سكونت قبايلي از نژاد چيني و تبتي بوده است ( ص 163 ) . درين شكي وجود ندارد كه منظور از چيني ، ماچيني ها يا توركان غيرچيني اند و تعداد زيادي تبتي ها همچنان متعلق به توركان تبتي ميباشند و توركان ختائي و ختني هم گفته ميشوند .
درقسمت دو كشور هزاره بمعني تقسيمات بين دو مملكت افغانستان و نيم قاره توافق وجود دارد ولي درحقيقت يك زماني جمله به يك سرزمين واحد حيات بسر ميبردند و دليل ما پيش از دوره كوشاني ها تا بعداز دوره غزنويان و غوريان و حتي تيموريان ميباشد .
آقاي حاج كاظم يزداني نظر استاد جاويد را اينطور ميآورد : « اين طائفه ( هزاره ) از اقوام اصيل و بومي اين سرزمين اند كه قبل از مغول ( چنگيز ) بنام غوزه يعني غرجستاني معروف بوده اند و سلسله شاهان غور و شار هاي باميان از ميان همين اقوام بوده اند ، نژاد هزاره ممكن است اختلاتي از اقوام اورال آلتائي “ اله تائي “ باشد » ( ص 164 )
مسلمآ فرموده استاد جاويد قابل قبول بوده و تحقيقات شان علمي است و غوري ها و شار هاي باميان و ديگر خان هاي كوچك از اهل تورك هاي هزاره ميباشند .
ازينكه آقاي يزداني از قول يكي از موًرخين از قوم لاچين ذكر كرده ، چنين است كه هزارهً لاچين همه هزاره ها را دربر نميگيرد ، بلكه شاخه هايي از هزاره ها ميباشند . امير خسرو بلخي دهلوي از قبيله لاچين هزاره و نيز كهگداي ها از همين شعبه برخاسته اند .
خيلي دلچسپ است كه آقاي يزداني از زبان پروفيسور همام ميآورد : « محققان درين امر كه هيونگ نو و هونها همانها هستند كه بعدها بنام مغول شناخته شدند و تركان و تاتاران هم ازين مردم ريشه گرفته اند ترديدي نيست » ( ص 165 ) . درحاليكه ما در اوراق هذا ثابت ساختيم كه ريشه و كنده تورك و بعدآ به تاتار و مغول و ديگر شعبات منقسم ميگردند و در همه كتب معتبر تورك پيش از مغول بمانند اكبرنامه وغيره آورده شده است .
آقاي حاج كاظم يزداني نظر استاد حبيبي را كه هزاره از هزاله ويا هساله باشد تآييد مينمايد درحاليكه من هم آنرا تآييد مينمايم ولي در قسمت تركيب پشتوي آن يقين ندارم .
موضوع مهمي را كه جلال الدين صديقي در قسمت كلمه “بربر” ذكر مينمايد خيلي دلچسپ است و كلمه بربر و ملك بربر در داستانهاي حماسي “گور اوغلي” آمده است و اين نگارنده در آن باره نوشته ام . اما استاد جلال الدين صديقي بصورت قاطع فرموده است كه « نژاد تورك شامل هزاره ، ايماق ، اوزبيك و قرغيز ميباشد » ( ص 169 پژوهشي ) و فرموده آقاي صديقي درست است اما تورك هاي قزاق ، توركمن ، اويغور ، آذر و تاتار را شامل نژاد تورك نيآورده و شايد لازم ندانسته باشد .
موضوع ديگريكه از نوشته استاد صديقي بدست ميآيد اينست كه درين رساله سعي نموديم تا تورك بودن ايماق و هزاره را ثابت بسازيم و استاد صديقي گفته هاي ما را كاملآ تصديق نموده است .
حالا درقسمت هويت اصلي و تاريخي تورك هاي هزاره بايد بحث كرد :
درقسمت معرفي تورك ها گفته شد كه تورك هاي هزاره بمانند اقوام ديگر تورك از اولاده يافث بن نوح عليه السلام ميباشد .
درسطور ديگر اين مقاله آورديم كه سابقه داري مردمان تورك هزاره در افغانستان يك خط درشت و تاريخ معين ندارد ، ولي بي ترديد ميتوان گفت كه مردمان تورك هاي هزاره بيش از هزار سال قبل از ميلاد در افغانستان زيست داشتند و آسانترين و ساده ترين دليل ما حكومت داري بني اعمام شان كوشاني ها در افغانستان ميباشد كه در قبل ازميلاد آنها در كابلستان و زابلستان و مركز غزني و بعدها تا مناطق دور نيم قاره هند حكم راندند . و از روي مطالعات غلجائي ها “خلجي ها” و تاريخ تورك هاي هزاره چنان پيداست كه غزني يكي از قديمي ترين مركز تورك ها در كنار بلخ بامي بوده است .
در مقاله “كابل در پرده هاي تاريخ” به تحقيق اين نگارنده چنين آمده است كه در قديم ها پيش از ميلاد مسيح فرزندان يكي از خوانين و رئيس قبيله تورك هاي توكيو در كاشغرستان و ساحه ختن و ياركند “ياركنت “ و اورومچي بنام آچيل خان بعداز شكست در مقابل ژوان - ژوان ها جانب تخارستان ميآيد ولي ناگهان در راه بدار بقآ مي شتابد و دو پسر و يك دختر او بنامهاي قابول خان ، جابول خان و غزنه جان ( دخترش ) در سرزمين هاي كابل و زابل و غزني آمده صاحبان آن ولايت ها ميگردند و از آنست كه كابل و زابل و غزني بنامهايشان نامگذاري شده است . اما يك تعداد محققين مغرض و متعصب غزني را بمعني هاي گوناگون تعبير مينمايند تا ازين تحريف ها سوً استفاده هاي سياسي نمايند . درحاليكه غزني از كلمه “غز” گرفته شده و كلمه ايست كه به لفظ توركي نسبت داده ميشود ، و غزنه دختر آچيل خان افسانوي است ، گفتيم و پيشتر هم ذكر رفت كه يگانه دو ولايتي كه به پسوند نسبتي “چي” مطابقت داشته و استعمال ميگردد همانا ولايت غزني و باميان است كه باشندگان شانرا بنام غزنيچي و باميانچي ميگويند . درقسمت باميان و نسبتي “چي” به كتاب پژوهشي در تاريخ هزاره ها مراجعه شود .
نسبت دادن مردمان تورك هزاره به توركي بودن شان صدها دليل ديگر موجود است كه تورك بودن آنها را بمانند آفتاب روشن ميسازد مثلآ در خصوص قبايل و فرقه هزاره ها اين نامها را داريم : تاتار ، خلج ، خلخ ، قرلوق ( در اصطلاح مردم هزاره و تورك هاي توركستان افغانستان ) قللغ ، توركمن ، چوگل “چگل” ، نايمان وغيره كه همه را درميان هزاره ها ميتوان يافت و به عين تلفظ و شكل در ميان توركان رايج ميباشد .
در بين هزاره ها يكتعداد نامهاي ديگر توركي زياد ه تر مورد استعمال را دارد مثلآ زاولي ( گفتيم كه شايد اولاده همان جابول خان افسانوي باشد ) لاچين ، بربر ، ترخان ( كه اصل آن تورخان است و نام ابونصر فارابي يا معلم ثاني ترخان است كه زاده توركستان و توركي تبار بود ) .
درسطر بالا از “بربر” ياد نموديم ، اين كلمه در داستانهاي گوراوغلي مكررآ آمده و من در آن باره مقالات زياد و كتاب نوشته ام كه داستانهاي گوراوغلي كه تعداد حكايتش به پنجاه و دو ميرسد در زمان اندك پيش از اسلام و آغاز شيوع اسلام در سرزمينهاي از غور و بادغيس گرفته تا توركستان چين ، توركستان موجوده و ساحات تورك نشين افغانستان بوقوع پيوسته است و اكنون ما در ساحه تورك هاي هزاره افغانستان در يكاولنگ محلي داريم كه مخروبه بيش نيست ولي نامش را ميگويند “شهر بربر” كه غالبآ در هنگام قتل عام هاي چنگيز خان بمانند شهر غلغله خراب شده است . ناگفته نماند كه بسياري از لشكر جلال الدين منكبرني خوارزمشاه همين اسلاف تورك هاي هزاره بودند و قتل عام شهر باميان و شهر غلغله از جانب چنگيز خان به همين سبب بود .
اين نگارنده در بسي مجالس سخن از تورك هاي هزاره گفته ام كه ايشان يك كميت بزرگ در افغانستان ميباشند ، يعني تنها كسانيكه بنام “هزاره” ( تورك هزاره ) ياد ميشوند و مقصد من ديگر تورك تباران افغانستان نميباشد زيرا درين مقاله مطول خواهيد يافت كه جمعيت تورك تباران در افغانستان بيش از اقوامي است كه دعواي اكثريت نموده و امتيازخواهي ميكنند ولي درينجا هزاره هاي افغانستان را كه در سرتاسر افغانستان بصورت پاشان و پراكنده حيات بسر ميبرند فقط نام ميبريم :
يك - تورك هاي هزاره كه در مجاورت پشتونها حيات بسر برده اند ، بمانند غلجي ها بالآخره پشتون شده اند و شايد هم جمله غلجائيان تورك هاي هزاره بودند كه فعلآ به تبار پشتون پيوستند ، طوريكه در عنوان ديگر درين باره بحث نموديم .
دو - هزاره هاي بلوچ شده در ساحات بلوچ نشين افغانستان اما در سرزمين پاكستان زياد ميباشد .
سه - در ولايات خوست و پكتيا قومي از اقوام مسعود وجود دارند كه نظر برخي موًرخين بر آنست كه آنها ( مسعود ) از قوم تورك هزاره نيست ولي به قرار گفته آقاي حاج كاظم يزداني ، بهسود و مقصود دو برادر بودند ، بهسود به همان نام هزاره باقي ماند كه بهسود فعليه بنام وي است و اما مقصود كه دور از آن زيست بالآخره مسعود شد و به مليت برادر پشتون گراييد .
چهار - عمومآ در ساحه لوگر فارسي را بگونه يي تلفظ و لهجه توركان هزاره در گفتار عاميانه استفاده ميكنند ولي اصل تورك هاي هزاره نيز در آن ولايت به شكل مردم لوگر و با تفاوت از تورك هزاره حيات بسر ميبرند .
پنج - هزاره بغل و هزاره گدي ، در نواحي و اطراف شهر كابل سكونت دارند .
شش - در ولايت فارياب هزاره ها به كثرت حيات بسر ميبرند .
هفت - غوربند و سرخ پارسا جايهايي اند كه اصلآ هزاره نشين ولي در غوربند در كميت تناسب نفوس ايشان تفاوت ها پديد آمده و در سرخ پارسا اكثريت دارند .
هشت - ولايت غور و بادغيس دو ولايت مهم تورك هزاره نشين ميباشند .
نه - نكودري ها : اميد است كه درباره اين تورك هاي هزاره تحقيقات بيشتر صورت بگيرد ، اينها در حقيقت تورك هاي هزاره سجستان يا سگستان ويا سيستان كنوني خاك هاي افغانستان و ايران ميباشد .
امير تيمور جهانكشا در كتاب “ منم تيمور جهانكشا “ از قوم هزاره ياد كرده و گفته است كه اين مردم از پرهيبت ترين مردماني ميباشند كا تا آنوقت ديده است .
ده - وقتيكه در بحث هزاره ها مصروف تحرير بودم در كتاب آقاي حاج كاظم يزداني مراجعه كردم و ديدم كه يكي از عناوين را بنام “هزاره مغول” نوشته است . در همين حال بصورت فوري در ذهنم مفكوره مغول نبودن هزاره ها خطور كرد ، زيرا آقاي يزداني مثليكه هزاره هاي پشتون ، هزاره هاي بلوچ وغيره را مينويسد ، هزاره ها را با مغول به همان سياق ميآورد كه من به آن اعتراض ندارم ، فقط به اين عقيده معتقد تر ميشوم كه هزاره را مستقيمآ با نسل مغول پيوستن لازم نمي پندارم با آنكه در زمان هاي بسيار پيش نه تنها هزاره بلكه ديگر اقوام تورك نيز ارتباط ريشوي با مغول داشته اند بنآ لازم و حتمي ميدانم كه بايد بالاي اصل تورك بودن هزاره مانند ساير شاخه هاي بيشمار اتراك تآكيد نمايم زيراكه اين اصل و واقعيت عيني اتنيكي ميتواند هويت اصلي هزاره را تثبيت نمايد . ما درين ماده “ده” هزاره مغول را در ولايات غور ، فراه ، هرات ، بغلان و سرپل ميآبيم .
يازده - آقاي يزداني عنواني دارد بنام “هزاره هاي حنفي ولايت غور” با احتراميكه به نوشته اين محقق عزيز دارم ، من عمومآ تورك هاي هزاره را بصورت كل يك ميدانم و افتراق مذهب را چندان ارزش نميدهم زيرا شيعه و حنفي ( سني ) هر دو مسلمان و يك خداوند را به عين معني سجده مينمايند . ولي اينكه آن دانشمند تحقيق دقيق كرده كارش اهميت دارد .
دوازده - در ولايت پنجشير تورك هزاره زياد ميباشند و از جانب ديگر درين ولايت توركان سمرقندي هم تشريف دارند .
سيزده - در صفحه 289 كتاب “پژوهشي در تاريخ هزاره “ با تعجب زياد به عنوان “هزاره تاتار“ برخوردم ، زيرا تورك تاتار و تورك هزاره هردو يكي ميباشند و تورك تاتار در ميان اقوام تورك يكي از بزرگترين شاخه ها ميباشد كه مملكت تاتارستان را دارند و در باشقرتستان كه جمهوري تورك هاي باشقرت است نيز تاتار ها زيست مينمايند و مهمتر اينكه كريميا يا جزيره ( قرم ) را كه اعراب بنام “خزينته الدنيا” ناميده اند ، قبل از استيلاي روس ها كاملآ تورك هاي تاتار زيست داشتند و بعداز كوچانيدن اجباري تاتار ها از كريميا در زمان يوسف استالين بار ديگر براي امروز نيز تاتار ها در “قرم” متوطن ميباشند . زماني خان هاي تورك تاتار كه در آن جزيره زيبا يا عروس شهر هاي دنيا قدرت آنرا داشتند كه با تورك هاي عثماني ويا خليفه هاي اسلام در قوه برابري نمايند . براي دانشمند عزيز و گرامي حاج كاظم يزداني دو چيز ضرور است : اولآ مطالعه عميق تاريخ تورك و ثانيآ آموختن زبان توركي ، زيرا در نوشته بسيار پربهاي شان در همين دو خصوص به تاًملات روبرو ميشويم .
چهارده - در ولايات قندوز “كندوز” ، تخار ، و بغلان مردم تورك هاي هزاره با يك كميت قابل ملاحظه وجود دارد و شايد در ولايت تخار اكثريت نسبي باشندگان را همين تورك هاي هزاره تشكيل بدهند ، ساحات خوست و فرنگ آنانيكه زبان اصلي خود را حفظ كرده اند همه به توركي قديم ختائي تكلم مينمايند .
در ولايت قندوز كه اصل كلمه “كندوز” به زبان توركي روز روشن معني ميدهد ، هزاره هاي ده ويران شهرت خاص دارند و آنها به همان توركي قديم هون ها ، كوشاني ها و يفتلي ها تكلم مينمايند . همچنانكه يفتلي هاي بدخشان و هزاره هاي دره كوشان به زبان توركي كوشاني و يفتلي سخن ميگويند . و اين مردم كه بيش از دو هزار سال به اين خاك زيسته اند ، زبان شانرا از دست نداده اند .
پانزده - در يكي از احصائيه هاي جناب ثاقب زاده تحرير شده است كه اكنون در ولايت پروان دوازده قشلاق درحال حاضر به زبان توركي حرف ميزنند و وي آن دهات را به چشم خود ديده است و مسلمآ بگرام كه مركز ويا پايتخت كوشاني ها و كابل پايتخت يفتلي ها بوده است ، اقوام و قبايل تورك به مرور ايام شكل ، رنگ و زبان ديگري براي خود گرفتند .
در مقاله مطول “كابل در پرده هاي تاريخ “ نوشته شد كه اطراف كابل بمناطق چهاردهي وغيره اگر نظر انداخته شود همه چهره هاي توركي هزارگي دارند و دليل آن اينست كه آنها از بقاياي شاهان كوشان و يفتل و نيز از جمله اقوام شان ميباشد .
شانزده - ولايات سمنگان ، باميان ، وردك و ميدان ، يكاولنگ ، ارزگان ، زابل ، غزني ضرورت به بحث ندارد ، زيرا باميان ، غزني و ارزگان مراكز حكام قديم تورك هاي هزاره بودند كه بسي عزيزان غزنيچي به هويت وتاريخ خود معلومات نداشته وخود را از ديگر اقوام ميشمارند كه البته كدام عيبي و گناهي شمرده نميشود .
يك اصطلاح ديگري در كتاب بالا به آن مواجه شدم كلمه “لاچين” بود ، لاچين در مقابل چين قرار دارد چنانچه ميگويند « چين و ماچين » گويا چيني و غيرچيني ويا لاچيني كه همين غيرچيني ها به شمول توركان تبتي همه اتراك و تورك ها ميباشند و اين گروه با آنكه در هر گوشه افغانستان بصورت پراكنده حيات بسر ميبرند ، بزرگترين مركز شان بغلان و بعدآ در اطراف و ساحات قندهار ميباشد . همه كهگداي هاي افغانستان به همين لاچين ها ارتباط دارند و “بخش قابل ملاحظه لاچين ها در زمان فعلي در آذربايجان متوطن ميباشند” .
امير خسرو بلخي ثم دهلوي كه نگارنده مقاله مفصلي در باب ايشان نوشته ام از همين تورك لاچين ميباشد كه خود به زبان ميگويد :
تورك هندوستاني ام من هندويي گويم جواب ***** شكر مصري ندانم كز عرب گويم سخن
از نوشته بالا كه بدون شك مبالغه ، مغالطه و تفوق جويي در آن وجود ندارد ، دانسته ميشود كه مردم تورك هزاره بكدام سطح كميت نفوس داشته و در سرتاسر افغانستان با صلح و صلاح توام با زحمت كشي بي مانند حيات بسر ميبرند و با تمام اقوام افغانستان پيوند هاي ناگسستني دارند .
ذاتآ تورك هاي هزاره مردمان صادق القول ، صميمي ، دلير و زحمت كش ميباشند كه در طول تاريخ افغانستان بيشترين استبداد را از جانب حكومات تفوق جو و ظالم متحمل گرديده اند . توام با انواع استبداد غير انساني از جانب حكومت هاي دوره هاي مختلف ، كوشش شده است كه هزاره ها را از هويت اصلي تاريخي خود نيز بيگانه ساخته و خواستند آنها را مجزاً از هويت توركي شان مطالعه نمايند و شايد اين مفكوره حكومات باشد كه به فحواي مَثَلي « تفرقه بانداز و حكومت كن » مردم تورك هزاره را از پيوندي خوني با ديگر تورك هاي افغانستان دور نگه داشته باشند تا از تآثير كميت تعيين كننده آنها در روند سياسي و اجتماعي افغانستان جلوگيري نمايند . ولي حالا كه هويت ها بصورت تحقيقي آشكارا ميگردد ، هيچ عيبي و گناهي نخواهد بود كه بگوئيم كميت توركهاي افغانستان ( اوزبيگ ، هزاره ، توركمن ، ايماق وغيره ) نقش مهمي را در روند حيات سياسي و اجتماعي جامعه بازي ميكند .
با احترام
پنجم اكتوبر 2007 ميلادي
يادداشت : اين بحث فصلي از رساله « تاريخچه نژاد ها و اقوام در افغانستان »
موًلف - پروفيسور عنايت الله شهراني ،
ويراستار - دكتور همت فاريابي ميباشد .
براي تحرير اين آثار نگارنده آن به بيش از هشتاد ماًخذ مراجعه نموده است كه به چندي از آنها ذيلآ اشاره ميگردد :
1 - اكبرنامه ، علامه ابوالفضل علامي ، كتاب پبلشينگ هاوس ، دهلي
2 - مجمع الانساب ، شبانگاره اي ، تهران 1363 هجري شمسي
3 - زين الاخبار ( تاريخ گرديزي ) عبدالحي بن ضحاك گرديزي
4 - خراسان م غبار ، كابل 1998 م
5 - چگونگي استيلاي نظام قبيله سالاري ، پوهاند جلال الدين صديقي كابل 1362 هجري شمسي
6 - نظام اجتماعي مغول ، ولاديمر تسف ، ترجمه شيرين بياني ، ايران 1365 هجري شمسي
7 - افغانستان بعداز اسلام ، پوهاند عبدالحي حبيبي ، تهران 1367 هجري ش
8 - امپراتوري صحرانوردان ، رنه گروسه ، ترجمه عبدالحسين ، ايران 1368 هجري ش
9 - توركان افغانستان ، برهان الدين نامق - “ ناچاپ “
10 - تركستان نامه ، جلد اول و دوم نويسنده بار تولد مترجم كريم كشاورز ، ايران 1366 هجري ش
11 - غزنويان متآخر ، ارموند بوس ورث ، مترجم عبدالوهاب فنائي ، كابل 1367 هجري ش
12 - افغانستان در پنج قرن اخير ، مير محمد صفيق فرهنگ ، پشاور 1367 ش
13 - افغانستان در مسير تاريخ ، غبار - تهران
14 - تاريخ ملي هزاره - تيمورخانوف
15 - هزاره ها و هزارستان - ميتلند ، مترجم محمد اكرم گيزابي
16 - پژوهش در تاريخ هزاره ها ، حسين علي يزداني ( حاج كاظم ) چاپ دوم ، مشهد 1372 ش
17 - اشك خراسان ، سيد مخدوم رهين ، سرطان 1361 ش
18 - هزاره كيست عنايت الله شهرراني
19 - “منم تيمور جهانكشا” ، مارسل بريون ، ترجمه ذبيح الله منصوري ، تهران ، 1364 ش
20 - تاريخ امپراتوري عثماني ، ترجمه - ميرزا ذكي علي آبادي - ايران
21 - سراج التواريخ ، فيض محمد كاتب هزاره - كابل 1331 ش
وغيره مآخذ هاييكه در نوشتن رساله « تاريخچه نژاد ها و اقوام در افغانستان » رويكرد صورت گرفته است ، تعداد فهرست آن بطور دقيق 87 نسخه ميباشد كه ذكر همه آنها در پاي يك فصل زايد بنظر ميرسد .
رصدخانه Griffith و اهمیت آشناکردن عموم با علم و دانش

امروز فرصتی دست داد تا سری به رصدخانه Griffith بزنم. البته چون روز بود خود تلسکوپهای رصدخانه کار نمیکردند ولی بخش موزه و پلنتاریم باز بود. چند نکته همیشه برای من در بازدید از موزه های علمی آمریکا جالب بوده:
1. با اینکه این کشور قدمت چندانی ندارد ولی خیلی جالب است که چطور در عرض همین مدت زمان کوتاه افراد ثروتمند جامعه کمکهای زیادی کرده اند به بنیانگذاری موسسات و محلهای تحقیق، موزه ها و کلاً پروژه هایی که به گسترش فهم علم و دانش در بین عموم مردم جامعه کمک میکند. مثلاً سرگذشت بنای همین رصدخانه با بخشش ۱۶۰۰ هکتار زمین توسط کلنل گریفیت جنکینز گریفیت در سال ۱۸۹۶ میلادی به شهر لسآنجلس برای احداث یک پارک عمومی آغاز شد. چند سال بعد، آکادمی علوم جنوب کالیفرنیا در سال ۱۹۰۵ اطلاعاتی در مورد اخترشناسی به گریفیت ارائه کرد و در همان زمان بازدیدی برای او ترتیب داد از رصدخانهای که یک سال قبل برفراز کوه ویلسون در نزدیکی لوسآنجلس احداث شده بود. رصد آسمان شب توسط تلسکوپ ۶۰ اینچی رصدخانه کوه ویلسون ظاهراً تاثیر فوقالعادهای بر گریفیت داشته بطوریکه او مبلغ صدهزار دلار به شهر لسآنجلس اهدا کرد تا یک رصدخانه در محل پارک گریفیت در شهر احداث کند تا عموم مردم راحتتر بتوانند با این دانش آشنا شوند و با چشم خود براحتی و البته بطور مجانی اجرام آسمانی را از نزدیک رصدکنند.
2. وقتی بعد از گذشت ۱۰۰ سال از آن تاریخ این همه آدم از اقشار مختلف جامعه را میبینی که به این رصدخانه میآیند و پدرها و مادرها برای بچههاشون توضیح میدهند که کهکشان چیه یا آونگ فوکو که از سقف تالار علوم رصدخانه آویزان شده چطور کارمیکنه آدم میتواند کنجکاوی و برق حیرت را در چشم این بچه ها ببینه. کنجکاوی و حیرتی که به آنها یاد میدهد که دنیا بزرگتر از آن چیزی است که تا حالا فکر میکردند. اینکه جهان و طبیعت پیرامون ما دارای نظم و قانون است و انسانها وقتی بهتر این نظم و قانون را فهمیدند و توانستند نیروهای این طبیعت را بهتر مهار کنند زندگی بهتری خواهند داشت و شانس بقایشان بالاتر میرود.
3. علم و دانش مثل پادزهری است که در جامعه بر علیه خرافات و پوچ اندیشی عمل میکند. علم چراغی است که بر تاریکخانه جهل مرکب دین خرافی نور حقیقت میتاباند. هر جامعه ای که به تقویت زیرساختهای علم و دانش اهمیت داد و در این طریق ثابت قدم بود روز بروز بیشتر از نظر تکنولوژیکی و علمی پیشرفت میکند. غیر از این محال است. جامعه را افراد آن میسازند. وقتی افراد جامعه با علم و دانش غریبه باشند، فرزندان و شاگردان آنها هم که تحت تربیت چنین افرادی قرار میگیرند به تبع آن دنبال حقیقت نمیروند. در تاریخ آمریکا هم مثل بقیه جوامع دیگر خرافات، جنگ، فساد و ظلم وجود داشته و دارد و کسی منکر آن نیست و نمیخواهم آنها را نادیده بگیرم و بگویم همه چیز این جامعه خوب هست. ولی نکتهای در جامعه آمریکا وجود دارد که بی شک یکی از رمزهای مهم پیشرفت آن در خلال این ۲۰۰ سال بوده و آن وجود آدمهایی مثل Thomas Jefferson, Benjamin Franklin, James Smithson, Griffith, Howard Hughes, و ... بوده که از ثروت و شهرت خودشان برای پیشرفت و همگانی شدن علم و دانش در این کشور حمایت کردند (صرفنظر از اینکه در زندگی شخصی خودشان ایراداتی داشتند). مثلاً جیمز اسمیتسون یک شیمیدان ثروتمند انگلیسی بود که در سال ۱۸۲۹ میلادی در گذشت و با اینکه هیچوقت پایش را هم به آمریکا نگذاشته بود تمام ثروت خودش را به مبلغ پانصدهزار دلار بعد از برادرزاده خود به آمریکا اهدا کرد تا با آن پول یک موسسه عمومی علمی تاسیس کنند با هدف «گسترش و ترقی دانش در میان انسانها». در سال ۱۸۳۵ میلادی دولت آمریکا این پول را دریافت کرد و موسسه علمی Smithsonian را در واشینگتن دیسی تاسیس کرد که امروزه مجموعه موزه ها و فعالیتهای علمی آن بصورت مجانی در خدمت همه بازدید کنندگان قرار دارد و یکی از مشهورترین موزههای علمی دنیاست (که واقعاً دیدن همه آنها به دل صبر یک هفته هم بیشتر وقت میخواهد). چرا یک شیمیدان انگلیسی آمریکا را برای این کار انتخاب میکند؟ چون آوازه آزادگی و علم دوستی بنیانگذاران آمریکا به گوش او رسیده بود. بخاطر اینکه میدانست فرد دانشمند و علم دوست و روشنفکری مانند جفرسون در اداره آمریکای آنزمان دخالت دارد. جفرسونی که بعد از آنکه در سال ۱۸۱۴ میلادی کتابخانه کنگره ملی آمریکا با همه کتابهایش سوخت، کتابخانه شخصی خودش را با تعداد بیش از ۶۰۰۰ جلد کتاب در موضوعات مختلف علمی و تاریخی و ادبی اهدا کرد تا دوباره کتابخانه ملی آمریکا حیات خودش را از سر بگیرد. نتیجه چنین تفکری این میشود که ۲۰۰ سال بعد دانشگاه امآیتی تمام درسهای خود را بصورت مجانی برروی وب قرار میدهد با هدف «گسترش آموزش و روحیه اکتشاف از طریق دسترسی آزاد به اطلاعات برای همگان».
رودکی در قرن چهارم گفت: «دانش اندر دل چراغ روشن است -- وز همه بد بر تن تو جوشن است». چقدر تنها بود و هست رودکی بیچاره.
نقل از سایت زندگی(افغانستان)